از هر دري سخني
پيشگفتار چاپ اوّل "كتاب حكيم"
پيشگفتار چاپ دوّم "كتاب حكيم"
پيشگفتار
كتاب "باراني در كوير سوخته"
كاوشى
در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش
مقدمهای بر توحید
دستهاى
جبروتى را عاشقانهتر بفشاريد
پلكانى
در آشنائى با خدا
لا اله الّا اللّه
عدل شناسى
مبعث،
بعثت حيات بشر است
فاطمه
آئينه
فضايل
در
پس پرده هر چه بود آمد
به
على شناختم من به خدا قسم خدا را
عيد
غدير خم، هويّت شيعه اصيل
تجزيه
علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن
كوكب
نور فشان از ره فيض آمده است
رنجنامهاى
از درياى اشك و كوير درد
منقبتى
بر تربت جنّة المأوى
مُحرّم
نامه
سَفر
در صَفر با سفينه عرفان عيني
از
كاظمين به بقيع
يادواره
شهادت امام صادق
نوشتارى
در معرفت امام خدائى (امام رضا)
پيشنهادهايى
در ارائه خدمات ضرورى براى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت
به مناسبت
ميلاد امام رضا
از
دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء
سلام
بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال
از
رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز
از
كاظمين ايران به كاظمين عراق
وظايف
فرهنگي و ديني
پيام
عمومي
شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر
ساختمان
دنيا در انتظار معمارى جديد
اكنون
كه در پايانه غيبت، زندگى مىكنيم
انتظار
چگونگي
انتظار
يك انتظار قديمى
مقدّمهاى
بر كتابچه معرفت امام غايب
مُصلح
موعود و مدّعيان اصلاحات!
مدعيان
مهدويّت
اكثريت و اقليت
حكمت
تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان
پنجاهونه
باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان
تاخير
در وعدههاي الهي ، تنبيه النّفوس
عرض
ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان
مسافر
من كِى مىآيد!
وَجه
تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق
جايگاه
عرفان عيني
تقويت
اراده عرفانى
بحثى
در كم كردن معاصى
طهارت
روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در وصال مجارى غيبى
آداب چلّه نشينى
آياخداوند از ما راضى مىباشد؟
نسخهاى
در اصلاح اعتقادات
كيفيت نماز
تدبير در معناي شكيبائى
حج،
به روايت عرفان عيني
قربان
، سكوئى در تقرّب
امانت
بررسى
حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى
غيبت
كردن
قطار
پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد
فلسفه
حجاب
بخشى
از حديث قُدسى
جايگاه
منّت
تدريس
در كلاس شريعت
وابستگىهاى
غير ارادى
توصيه
به دستياران
حكمت
بالغه تقويم
بيلان
محاسبات يكسال و كاوشى در 365 روز و شب
آمادگي معنوي در آستانهي سال جديد
به
مناسبت سال نو
نوشتاري در مجله جوانان
عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي
دو
هزار و یک سلام بر عیسی مسيح
خُلق
و خوى عيسوى را تضمينبخش اعتدال جهان بدانيد
روزه
در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت
سلام
بر راهيان شهر رمضان
توصيههاى
عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر
گشت
و گذارى در سفرههاى رنگارنگ رمضان
اعمال
نيك براى اقدامات درون رمضانى
رمضان،
فرهنگ مبارك در جهانبينى عرفان عيني
اندر
آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان
شكوفايى
رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق
سرگذشت روزههاي من
دانشگاه
رمضان، فراوردههاى خود را اعلام مىدارد
تعريف
و تفسير دنيا از لساناللّه على
پاسخى
به ابراز محبّتهاى شاگردان ودستياران
پایداری در آخرین لحظات
ارسال
مجموعهاي از مقالات و اشعار به حوزههاي علميه
هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت میكنند
اوصاف
منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين
ويژگيهاى
متّقين حقيقي از منظر علىّابنابيطالب
برگى
از جهانبينى اميرالمؤمنين از كتاب غررالحكم
اخلاق
در فرهنگ اهل البيت
توصيفي از اثر تاريخى ونگوگ، مردي كه زير سايه درختي، به آن تكيه داده
اعلاميّههائي
ازجلسات تدريس و نيايش
مبعث پيامبر اكرم
ميلاد اميرالمؤمنين 1
ميلاد اميرالمؤمنين 2
ميلاد اميرالمؤمنين 3
شهادت حضرت زهرا
ماه محرم
عاشوراي حسيني
نيمه شعبان
ميلاد ثاراللّه
شهادت امام جواد
اربعين
چهلم امام حسين
شهادت امام صادق
شهادت امام رضا
احياء شبهاي قدر
شبهاي قدر ماه رمضان
عيد فطر 1
عيد فطر 2
عيد قربان
پيشگفتار چاپ اوّل
"كتاب حكيم"
چگونه
مىتوان بر اوراقى مقدّمه نوشت كه مجموعه اسنادِ مباحثى است كه از سوى مقامات
آسمانى براى ساختن اجتماع بشرى ارسال شده كه خود بهترين تعريف براى صفحات موجود است
و حقير به تكليف شيعه بودن عمل نموده و آنها را از مصادر و منابع مختلف جمعآورى و
طبقهبندى نموده و مطابق با نياز جامعه در جلسات چند ساله مطرح كردهام. چون محافل
ما داراى ويژگيهاى خاصّ معنوى و اخلاقى است فرآوردههايش براى تمامى ايّام و ليالى
عمر به كار مىآيد و منحصر به يك زمان محدود نمىباشد، بنابراين آنها را بصورت
كتابى مستقل درآورديم تا براى همه كسانى كه در فوران تمدّن و اوج خودنمايى دنيا،
به يك خطّ آرام بخش و حقيقى تمايل دارند تا در سايه آن، مسير طولانى و خطير دنيا و
برزخ و آخرت را سپرى كنند مورد استفاده قرار گيرد.
براى
همه آنهايى كه با مشرب فكرى و اعتقادى اين حقير آشنايى دارند روشن و عيان است كه
در هر محفلى كه كلاسى تشكيل مىدهيم عناوين گوناگونى از نسخ مقدّس و منوّر آموزگار
الهي را بررسى كرده و به قدر درك و فهم خويش، از آن در اصلاح نفْس استفاده مىكنيم
و هرگز براى درمان دردهاى عقيدتى و علاج خواستههاى درونى، به غير برگزيدگان حق،
رو نمىآوريم چراكه بر ما مسلّم شده است كه براى رسيدن به خدا، بايد از خلفاى
منصوب او بهره گيريم و به ابواب نجات سر بزنيم و از امدادگران عرشي سوژههاى روحى
و قلبى بگيريم و در مدّتى كه به اين امر اشتغال داشتهايم همواره از بركات خفيّه و
عنايات جليّه واسطهگان لاهوت برخوردار بودهايم و اين معجزه، مصداق آيه كريمه
"وَالَّذينَ جاهَدوا فينالَنَهدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا" است كه هركس نيّت
ارادت به حضرات معصومين كند، كفايت حوائجش كنند و هرگز او را تنها نگذارند.
از
اين رو به كسانى كه اين سطور را مىخوانند، عرض مىكنم: اگر به ماهيّت دنيا واقف
شويد و هويّت خود را بشناسيد، قضاوت خواهيد كرد كه پايگاه خودسازى با نسخههاى
آسماني، انصافاً بهترين كانون براى اِسكان است، به آن دليل كه پرچم بانيان تمدّن
جبروتى، هرگز سقوط نمىكند و به هر جا كه رَوى، مصداق سوره عصر خواهى بود كه
حقتعالى در آن قسم ياد نموده كه بنىآدم، همواره در زيانكارى به سر مىبرند مگر
آنان كه با معيارهاى اصيل ديني ايمان آوردند.
ايمان
خالص در پيروى از وارثان ولايت تكوينى و تقديرى است كه بر مواضعشان آيات بسيار و
اخبار بىشمار و احاديث متواتر و روايات مستند وارد شده و هر بيننده عاقل و آزادى
را بسوى كوثر حياتبخش خود، جذب مىكند. پس تو اى مسافر ديار فنا! چنانچه لحظهاى
از خواب غفلت بيدار شوى و تسليم نفْس لوّامهات گردى، مىفهمى كه جز دژ تسخير ناپذير
اصيل واليان واصل، هيچ مكتبى از تعرّضات شيطانى در امان نخواهد بود و معتقدان به
فرهنگ اين و آن، در خسارت دو جهان قرار خواهند گرفت.
لذا
به نسل جوان عرض مىكنم كه فريب ظاهرسازيهاى گذرا و پوشالى دنيا و اصحاب آن را
نخوريد و به دامن پرمهر معماران تمدّن برتر، رو آوريد و فضاى زندگى را با نسخههاى
شفابخش و زيباى رهبران دنيا و آخرت، عطرآگين سازيد و اين چند صباح را غنيمت دانيد
كه همانا شمع سرنوشت بسرعت خاموش مىشود.
اگر
نگاهى به گورستانها كنيد، مىبينيد كه اكثر ساكنان آن را زير چهل سالهها تشكيل
دادهاند. نبايد گول سنّ و سال خود را بخوريم كه جوان هستيم و هنوز وقت عيش است،
چراكه عيش و عشرت به ضربهاى زايل خواهند شد و عالَم، پر از ضربههاى مهلك و غير
منتظره است.
بهوش!
كه دوران غيبت عدالت به انتها رسيده است و هر گونه غفلت و خودسرىِ ما نيز عذاب ابدى به دنبال خواهد داشت كه توبه، قبل از بلا
مؤثّر مىباشد و استغفارِ جوانان زيبندهتر است.
وجه
تسميه اين مجموعه :
بايد
گفت، قرار نبود كه براى كتاب، عنوانى انتخاب شود زيرا مراجع آسمانى ما، خود گوياى
عناوين رسا و روشنِ صفحات حاضر هستند. ولى به گفته مسؤول چاپ كتاب : "انشاى
بدون نام، به دور از ضوابط فنّى آن به شمار مىآيد". لذا اجباراً دست به دامن
كتاب رهگشا و گلِ هميشه بهارِ دشتِ حقايق زدم و با سر انگشتهاى لرزان خود، به كوه
برافراشته علوم اوّلين و آخرين، تفأل نمودم كه سوره يونس باز شد و آيات زيبا و
گُهربارِ الهى، چنين فرمود :
الرتلك
آياتالكتابالحكيم
وه!
چه كلماتى، با كدامين تركيبى، در چه مقياسى، بر چگونه مخاطبهاى. شما را دعوت به
مرورى هر چند گذرا بر آن آيات مقدّسه مىنمايم كه لطايف ذيل از تراوشات آن است.
چگونه
بودن و به چه شيوه رفتن را به سالكان رستگارى آموختهايم. آيا جاى تعجّب است كه
گردانندگان علوم آسماني و غيبيّه، نوازشگران روح و جسم انسانها باشند؟
يكى
از اسرار اين بازگشايىِ صحيفه كريمه، يونس نبى است كه در شرايطى بس دشوار به
آزمايشات جبروتى تن داد و خداوند قهّار، بدون هيچ گونه اغماضى به تنبيه او فرمان
داد. پس ما را چنين تبصره آمده كه تبعيّت از مقام منيع ايزدى، قهرى و ضروريست كه
او هر گونه سرپيچى را با عذاب اَليم، پاسخ مىدهد و داستان رسولان گوشمالى شده،
همواره زنگ خطريست براى جامعه بشرى كه آفريدگار بىهمتا، نافرمانى هيچ كسى را
ناديده نمىگيرد.
در
پايان، براى تمامى انسانهاى بيداردل و تيزبين كه در انتخاب دنيا و آخرت به سياستِ
كار براى دوران نقاهت، معتقدند، آرزوى تزكيه و تهذيب نفْس را مىنمايم و از ايزد
منّان مسألت دارم كه همه مشتاقان ارزشهاى والاى انسانى را توفيق درك محضرِ صاحبِ
كتاب و قلم، عنايت كند و نامشان در جريده اصحاب نور ثبت گردد.
زمستان
1376
پيشگفتار چاپ دوّم
"كتاب حكيم"
سخنى
در باب انتشار اين كتاب
راهى
را كه مطالعهكننده، در صفحات كتاب حكيم تعقيب مىكند، جويبار ايدهآل و
دستنخورده و پايندهاى است كه از جهات ايدئولوژيكى و اجرائى، مبرّاى از هر خطا و
انحراف مىباشد، زيرا با پشتوانههاى قديم، به طرح مسائل جديد پرداخته و سر و
سامان معقول و مقبول به نيازهاى مشروع و مفروض مىدهد و ما در اين چندسطر كه
مىتواند نقش واژهشناسى كتاب را ايفا كند، از منظر خواننده آن، يك رشته موضوعات
كلامى و توحيدى را مىگذرانيم تا به تفاوتها و تمايزات موجود، پى برده و آگاهانه
بين آن و ساير كتب در تخصّصهاى جامعهشناسى و انسانشناسى قضاوت نمايد.
مأخذ
براهين ما، صحيفه آسمانى بوده كه زبان وحى مىباشد و از ناحيه ايزدى صادر گرديده و
به وساطت فرشتهاى امين به پيامآور منتخب و منصوب منتقل شده و لذا مجموعه مدارك
ما بستهبندى ملكوت و طبقهبندى شده ماوراء مىباشد كه جائى براى دستاندازى و
دستكارى و عيبيابى ندارد و داراى مُهر و موم اوّليّه مىباشد: انّا نحن نزّلنا
الذّكر و انّا له لحافظون، صاحب مَرسولات جبروتى با قواى قهرى و ولائى خويش از
ودايع سماوى نگهبانى و نگهدارى مىنمايد.
ناگفته
مبرهن است كه بافتهاى علمى موجود، يافتههاى مغزهاى محدود بشرى بوده كه در كاوشهاى
مختلف، تحت عناوين اختراعات و اكتشافات، به دست آمده كه به مرور زمان مورد نقد و
تكامل دانشمندان بعدى قرار گرفته و گاهى مشاهده گرديده كه محقّقى، تمامى فرمولهاى
ديگرى را نفى نموده و فرضيههاى جديدى را عرضه داشته و اين بخاطر وجود اشتباهات و
شبهات و تشبيهات ذهنى و بالينى در منويّات فنّى و حرفهاى مىباشد كه در سيستم
مخاطبت عرش، اين فقرات ملاحظه نمىگردد، زيرا سازنده خلايق، بر تمام فنون كار خويش
وارد و حاذق است، همچنين هيچگونه انحراف و انسداد و اعوجاجى، ملموس نخواهد گرديد،
چرا كه تحت مديريت واحد و پرورش فردى و قانونگذارى صمدى صورت گرفته كه به قول خودش
در سوره توحيد: تكرو و بىغرض و بىنياز و بدون نسبت با ديگران و خالى از گرايشات
ناعادلانه است و چنين منبعى، دور از رقيب و خالى از حريف و كاملا استثنائى و خاص
مىباشد.
عنوان
"حكيم" به اوراقى منتسب است كه خوشهچين مكتب فكرى و اعتقادى آسماني
بوده و خواننده را به عوالمى غير از آنچه كه در ذهنيّات اسيران فرهنگ قرن بيستم
قرار دارد مىبرد. اگر به مجموعه روش و منش اهالى قرن حاضر بنگريد، خواهيد ديد كه
بناى منعقده در سيستم زندگى ايشان، در يك كلام، دنياپرستى و همنوعپرستي بوده كه
زيرمجموعه آن، تمامى قساوتها و شرارتهاى به نمايش در آمده در حوادث و وقايع جارى
در بستر ايالات و ولايات مىباشد كه از سراسر گيتى، اخبار بحرانى و اعلانات
تكاندهنده را بروز مىدهد كه همگى ناشى از اُفت اميال معنوى و سقوط ارزشهاى
عرفانى بوده و زنگ خطر را در تمامى نقاط دنيا به صدا در آورده كه كاروان بشريّت با
چنين افسار گسيختگى به كجا مىرود و سرانجام كارش به چه وخامتى منتهى مىگردد!؟
اگر
به تبليغات خالص الهيّون بنگريد، متوجّه مىشويد كه كفّه نابرابرى را حكايت كرده
كه هيچ نوع توازنى را در مسير حركت اين ميهمان تازه به دوران رسيده كه فرصتى براى
طرح خواستههاى خود ندارد اعلام نداشته و حقير با احساس مسؤوليتى كه در مجارى
تربيتى وحى مىنمودم و با برداشتى كه از جامعه بىخيال و گرفتار كنونى، طىّ سالهاى
اخير داشتم، بر آن شدم كه مباحثى را براى تشنگان معنويت تنظيم نمايم و در طول چند
سال در مجالس وعظ، عرضه دارم.
البته
ناگفته پيداست كه پيشوايان خير، در عصر خودشان نيز همواره امامت اقلّيّتى را بر
عهده داشتهاند و هميشه خيل اكثريّت اجتماع، در جهت ديگرى قرار داشته و غربت
ستارگان حقيقت، گوياى فزونى تحرّكات نااهلان و اشرار زمان بوده و بىلياقتى
انساننماها براى نيل به مقاصد ملكوتى، موجبات انزواى نمايندگان پروردگار را در
طول تاريخ فراهم آورده و بلندگوى ارشاد را از آنها گرفته و رسانههاى مبتذل و منكر
را بر سكّوى تمدّن كاذب، استقرار داده تا جايى كه اَبَرمرد هستى، براى بيان اسرار
خلقت، به گورستان مىرفته و با اهل قبور راز مىگفته و با فرياد، عجايب را در
دهانه چاه مىسروده و كمتر آدمى، در كوير جهالت، به جستجوى آب حيات رفته و غصّههاى
مكرّر زمان، حاكى از اشتغال نامناسبِ افراد عامّى در سرابها و خيالات بيحاصل بوده
كه غريوِ اِنّالْاِنْسانَ لَفى خُسر را در فضاى موجوداتِ خاكى طنين داده و
نالههاى انفعالى متقابل كوتهبينان و سيهدلان را برانگيخته كه يا لَيتَنى
قَدَّمْتُ لِحَياتى، يعنى وقتى فرصت تمام مىشود و دستها از انجام هر عملى كوتاه
مىگردد، تازه آقاى زرنگ از خواب جهالت مىپرد كه اى واى! كاش از ثانيههاى گذشته،
بهره مىگرفتم و به اين راحتى دچار ضرر و زيان نمىشدم.
آرى،
هدف اين جانب از ارائه خدمات اخلاقى و اعتقادى، همين است كه مسافرين ناآگاهِ اين
گذرگاه مخاطرهآميز را قبل از جا ماندن از قطار صداقت و سلامت، مطّلع گردانم كه
همه ما آفتابِ لبِ باميم، نه آن كه مختصّ به كهنسالان باشد كه از وقتى پا به عرصه
پل ارتباطى پَست و بىمقدار دنيا نهاديم (همان طور كه
از نامش استنباط مىشود) نواى اِرْجِعى، بدنهاى
هوشياران را لرزانده و جفت هر نوزادى، حامل اين پرچم است كه اِنّالِلّه و
اِنّااِلَيهِ راجِعُونَ، يعنى از هر جا آمدهاى به همان مكان باز مىگردى و كتاب
مقدّسمان در هر بخشى، پرانتزى تحت عنوان "اِنَّكَ مَيِّتٌ" باز كرده. از
اين رو، با اين كوههاى سر به فلك كشيده كه تكيهگاههاى هدايتى و هشدارى ماست، در
برابر هر طوفان تصنّعى و قلّابى كه معلول مكتبهاى ذليل مادّى است مىايستيم و خم
به ابرو نمىآوريم كه انتساب ما به وارثان عرش بوده و هرگز تعهّد ديروزمان را كه
در عالَم ذَر بستهايم در پيمان نامه اَلَسْتُ بِرَبِّكُم فراموش نمىكنيم و اين
سربلندى را كه به قيمتِ جان پيامبر و جوانى فاطمه و فرقِ على و خون حسن و جسم حسين
و اسارت زينالعابدين و اشك باقر و ناله صادق و سياهچال كاظم و غربت رضا و شكنجه
جواد و تبعيد هادى و زندان عسگرى و غيبتِ مهدى، تمام شده از دست نمىدهيم و حاضر
به معامله و معاوضه با تمامى سفرههاى رنگارنگِ زر و زور و تزوير اين جهان نخواهيم
بود.
براين
اساس است كه كتاب مذكور، ساختارى غير معمولى دارد و با هيچ يك از نشريّات عصر
حاضر، همسويى ندارد و عبارت كتاب، به مفهوم وسيع كلمه قرآنى، مبيّن قلم تقدير
بوده، حكيم، نمودار تخصيص مشروعيّت مديريّت فردى سرنوشت بوده كه جمعاً اشاره به
حضرت حقتعالى مىباشد.
به
هر حال، چند روز بعد از اوّلين انتشار، ناياب گرديد و هماكنون به
لطف خداوند، با فراهم آمدن امكانات آن، با اصلاحات لازم و الحاقات جامع، تجديد چاپ
گرديد.
و
لا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك
تابستان
1378
پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"
اين مجموعه، تفكّراتى است توحيدى كه به سياق آيات الهى
مىنگرد، اقلام غيبى را رايزنى مىنمايد، مباحث قرآنى را به عينك عرفانى مىسپرد،
مسائل ماوراء را از آنتن جامعهشناسى مىگيرد، تشنگان عصر خشكسالى را آرامش
مىدهد، زنگار از وجدان عموم بر مىدارد، نگاهى نوين به الواح عتيق مىكند، مواعظ
قديم را به ترازوى تجدّد مىآورد، دريچه واقعبينى را به ناظران اجتماعى عرضه
مىدارد و دروس فرقانى را به اصلاحطلبان، تقديم مىنمايد.
هدف ما، زدودن غبار از افكار عمومى بوده تا با بينشى فراتر
از احوال زمان به مندرجات سمائى نگريسته و از مفادّ كلمات ربوبى، بهره گرفته و در
ايّام خطير كنوني، از سقوط در پرتگاههاى هولناك تقويم، رهايى يافته و اوقات شريف
را صرف اباطيل نكرده و اثاث معيشت را براى فرداهاى خود ذخيره نماييم.
آري، بِسان برادرى كريم، خيل جوانان سرگردان و نگران را
مىديدم كه هويّت خويش را فراموش كردهاند و به كرانههاى كاذب مكاتب اين و آن
سرازير گشته و دستهاى ملتمس و متكدّى را بسوى سردمداران الحاد، اغوا، انحراف و
رقباي خدا در زمين بلند نموده و زبان عطشان را از دهان جوشان به ستايش درآورده كه
اشباع كنندهاى جز نامحرمان ديار ناكسى و نامردان كوى نادرستى نمىباشد و در اين
مقال، قلبم به تپيدن، مضاعف گرديده و اندرونم را امواج توبيخى احاطه نموده كه واى
بر دانايى كه پرده بر ناپختگان ندرَد و وَيْل بر نويسندهاى كه با قايق قلم، به
نجات غرقشدگان طوفان مُدپرستى و نوعپرستي نشتابد و نهيب بر سخنرانى كه با شهاب
موعظه، به دفاع از ناموس معنويت و وحدانيت برنخيزد و آنگاه به اقيانوس فرهنگ
هدايت، پا نهادم و به غريو وحشتناك تاريخ، اعتنا نكردم و از تهاجم كوسهها و
نهنگان نهراسيدم و به صيد مرواريدهاى صحيفه نور پرداختم و به مقدار توان و ظرفم،
غوّاصى كردم و به كوچههاى شهرم، متاع دلانگيز و بياد ماندنى را آوردم و در بازار
شلوغ و پر كالاى عصر، انبانم را خالى نموده و فريادكنان، نهيب بر مستان دنيا و
مسخشدگان واليان كاذب زدم، تا در سايه سكوت و عزلت، عاشقان را سنگر دهم و عارفان
را حَبلُالمَتين داده و پيوندى گسستناپذير را بين خالق مهربان و مخلوق حيران،
پُل زنم و يارانى را براى فرماندار هستى، گِرد آورم.
مجموعه مشاغل حقير، در اين دوران سنگين و سخت، در مثلّث
مقدّسى دور مىزند كه باعث روسفيدى اين كَلب آستان اهلالبيت خواهد گرديد:
1- جلب توجّه مردم به مبانى عادلانه دين حنيف كه ميراث
واقعه عظيمِ بعثت محمّدى مىباشد.
2- تطهير مذهب از شائبهها و شبهههايى كه تبصرههاى نارواى
دنياطلبان و بدعتگذاران، بر آن آويخته و موجب لوث شدن زحمات بانيان گرام سنّت و
سيره شدهاند.
3- عيان نمودن معجزات مكتومه كه در قصص انبياء و مَشى
اولياء متجلّى شده و اِشراف به آن در بسط علائق معنوى، مؤثّر خواهد بود.
كلام ما، توجيه بيان سرمدى است كه مىگويد: تِبْيانًا
لِكُلِّ شَىْءٍ و نيز: لا رَطْبٍ وَ لا
يابِسٍ اِلَّا فى كِتابٍ مُبين، يعنى اين كتاب، اُمّالكُتب است و مرجع بشريّت در
هرچه مىجويند و مىطلبند و مىخواهند. پس فقراتش، دارو، درمان، مسكّن، مُصلح،
مكمّل، مقوّى و هادي است، به شرط آنكه با تمام وجود در اختيارش قرار گيرى و تلفّظ
و تكلّم، همراه با تقبّل و تعهّد باشد و در اينصورت، اجتماع مسلمين، بىنياز به
پليس، قضاء، محكمه، زندان و قفل و بَست مىباشد و البتّه اين مسئوليّت به عهده
جانشين منصوص خداوندى است كه در عهد او، ظلم و ستم، تجاوز و تعدّى، تهديد و
زورگويى، بىعدالتى و حقكشى و تزوير و رياكارى، رخت بربسته و مدينه فاضلهاى كه
هر نبى در آرزويش گفت: وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُون، شكل مىگيرد و دولت
حقّه كريمه مطلقه، به اهتزاز در مىآيد و اهل آسمان و زمين، خرسند مىگردند و
فعلاً، فعّاليّت ما آنست كه گرفتاران نقاهتهاى روحى، جسمى، اخلاقى و اعتقادى را
به منبع لايزال فرقانى، سوق داده و تمدّن خداساخته جاودانه را اعتلاء دهيم و با
معالِم ملكوتى آن، اذهان عامّه را تنوير داده و از گرمى تنور شياطين بكاهيم.
به اميد آنكه دفتر كائنات، از انزوا درآيد و بر كرسى
اجرائيّات قرار گيرد كه وظيفه هر گرويده، ايجاب مىكند تا مدافع حريم وحى بوده و
با همه توان به تبليغ مضامين ربّانى بپردازد.
بخش ديگر كتاب "بارانى در كوير سوخته" اختصاص به
اشعارى دارد كه سروده تنهايى و گوشهنشينى بوده و زمزمههاى ناخواستهاى در دل
تاريكىها و خلوتهاى من مىباشد كه شايد با معادلات ادبى رايج، تطبيق نكند و به جداول
هنرى، وفق ندهد! امّا، گوياى دردهاى كهنه و آشناى رنجكشيدگان بوده و نتيجه تابش
فيوضات متبرّكه مىباشد كه بىاختيار، مرا به قلم و كاغذ رسانده و جوش و خروش
نهانى را به جملات منقوشه، مبدّل ساخته و همين نازيبايىِ مصرع، اشكهاى بسيارى را
جارى كرده و ناهمخوانى ابيات، مانع پرواز مرغ دل، به چمنزار ياران نگشته، تا آنجا
كه در محافل گذشته، سيمها را متّصل كرده و حجابهاى جهالت را كنار زده و اسباب
اجابت را فراهم كرده و معرفت لازمه را به حضّار داده تا از حصار مادّيّات، خارج
گشته و در عرصه اِرْجِعى، گشت و گذارى داشته باشند. به هر ترتيب اگر در تركيبات
شعرى آن، به موانع و يا نارسايىهايى برخورد نمودند، مىتوانند با هماهنگى نوارهاى
جلسات عمومى، از سوز و گداز آن رشحاتِ قلوب مجروح، كام گيرند و جگرهاى سوخته را
حال دهند.
لازم به تذكّر است كه متون كتاب مذكور، طىّ ماههاى ماضى،
بصورت مقالات هفتگى در اختيار شاگردان و علاقمندان نهضت علمى و قلمى تشيّع، قرار
گرفته و مورد استفاده مؤمنين و مؤمنات، واقع گشته و در فتنههاى عقيدتى، موجب بقاء
و دوام بيعت واصلين با مكتب منوّر ائمّةُ الهُداة المَهديّين گشته و ناگفته
هويداست كه تبليغات قرآنى ما، تأثيرات بسزايى در جذب نسل نو به فرمولها،
فرضيّهها و توصيههاى عرفانى و اخروى داشته، بطورى كه در عريضهها و نامههاى اين
قشر وسيع جامعه، مشهود بوده و باعث خوشحالى و تشويق اين ذرّه از يك سو و خجلت و
شرمسارى اين گنهكار از سوى ديگر شده و خداى را به مقرّبان درگاهش سوگند مىدهم! تا
از اينگونه توفيقات كمنظير به اين فقير دربار احدى مرحمت كرده تا آمر عملى به
معروف باشم.
به اميد خدمتگزارى فراتر در آستان بىكران حضرت حق، جلّ
جلاله
خرداد 1379
كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش
1) اِنَّا لِلَّه
)بقره 156(
ما
همه از خداوند خط مىگيريم و با اشارات او، حركت مىكنيم.
2) اِنِ الْحُكْمُ اِلّا لِلَّه )يوسف 40(
فقط
احكام صادره از ناحيه ربوبى، مجزى و مستند است.
3) عَلَّمَ الْاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ )علق5(
از
پشت پرده مادّيّت، جز صاحب منصب فرمانروايى، مطّلع نمىباشد.
4) وَ مآ اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاَّ قَليلاً )اسراء 85(
از
كلمات علمى، جز اندك به شما ندادهايم.
5) اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ )بقره 30(
عالِم
به رموز فرامحيطى، تمامى خزائن سمائى را در حصر خويش دارد.
6) وَ ما تَوْفيقى اِلاَّ بِاللَّهِ )هود88(
توفيق
ورود به مصادر كلّى را از حقتعالى مطالبه نماييد.
7) وَ مَا النَّصْرُ اِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ )آلعمران126(
با
كمك آن پادشاه مشارق و مغارب مىتوانيد از زمينههاى ابداعى و اصلاحى و اِشراقى
عالَم، برخوردار شويد.
8) هُوَ الْاَوَّلُ وَ الْاخِرُ )حديد3(
تمامى
مرزها در تركيب حكومت يزدان، صورت مىگيرد.
9) وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلى ) نجم 7(
مديريّت
اساسى و اصولى آسمان و زمين در قبضه صانع بىمثال است.
10) لا عِلْمَ لَنآ )مائده 109(
همه
مغزهاى متفكّر، در گذرگاههاى حسّاس تاريخ، اعتراف كردند كه چيزى نمىدانند.
11) اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ )نساء 139(
استقلال
را در توليت او بجوييد.
12) وَ لَهُ المُلْكُ )انعام 73(
مالكيّت
او مافوق محاسبات و معادلات ذهنى بشرست.
1) گفت بنويس!
گفتم
چه بنويسم؟ كه نوشتن را تو شكل دهى، مركّب را تو رنگ زنى، قلم را تو چرخانى، كتاب
را تو صفحه آرايى، انگشتها را تو در حركت آرى و مغز را تو كارآيى بخشيدى، پس
املاء را تو بگو و انشاء را خودت منشور فرما.
2) گفت بخوان!
گفتم
چه بخوانم؟ كه خواندن را تو رسم كردى، ديدن را تو جارى ساختى، يافتن را تو تقرير
داشتى، فهميدن را تو ترسيم نمودى و حافظه را تو قدرت دادى، پس خودت نيز بخوان.
3) گفت بگو!
گفتم
چه بگويم؟ كه زبان را، تو متكلّم كردى، دهان را، تو مخرج كلام نمودى، دندانها را،
تو به امداد جملات رساندى، ادراك را، تو ناظم بيان داشتى و اراده به الفاظ را، تو
به يارى گوينده رساندى، پس خودت نيز بگو!
4) گفت برو!
گفتم
چگونه رَوَم؟ كه رفتن را تو تقدير كُنى، راه را تو مشخّص نمايى، پاها را تو قوّت
دهى، انگيزه را تو خلق نمودى، استخوان را تو استحكام دادى و مسير را تو هموار
گردانى، پس خودت، تردّد را به تكامل بِبَر!
5) گفت بِمان!
گفتم
چگونه بمانم! كه ماندن را تو قانون كردى، استقامت را تو فرمان دادى، شجاعت را تو
تكوين نمودى، هيبت را تو جارى ساختى و حرارت را تو بنا كردى، پس خودت نيز ايستادگى
را تزريق فرما!
6) گفت بخواب!
گفتم
چگونه بخوابم؟ كه خفتن را تو تنعّم دادى، آسودگى را تو گستراندى، تمايز از مرگ را
تو حكم راندى، پرواز را تو بر آن حمايل نمودى، ديدنىها را تو به آن ملحق داشتى و
روان را تو كنترل كردى، پس خودت نيز خوابيدن را بر من، جارى فرما.
7) گفت بخور!
گفتم
چگونه بخورم؟ كه خوردن را تو لذّت دادى و وسايلش را تو فراهم كردى، ذائقهاش را تو
معيار دادى، تنوّع را تو آفريدى، ابزارش را تو اجماع كردى و دستورالعمل را تو عيان
ساختى، بلعيدن را تو انشاد نمودى و جهاز هاضمه را تو ترتيب دادى، پس خودت نيز،
نحوه و نوع و نمود آن را تبيين فرما.
8) گفت بجنگ!
گفتم
چِسان بخروشم؟ كه، تير تو را، صيدِ بلا ديده تو را، رامى و رَم كرده تو را، درد تو
را، آه تو را، آهنِ تفتيده تو را، ضربه جانكاه تو را، عقلِ برآشفته تو را، عزمِ
زبانبسته تو را، پيش تو را، حلقهپيروز، تو را، حمله تو را، حكمتِكشتار، تو را.
9) گفت ناله كن!
گفتم
چگونه نالم؟ كه ناليدن را نغمه تو دادى، نوا را آهنگ تو ساختى، طمع را آبيارى تو
كردى، به خاك غلطيدن را نقش تو نمودى، لرزيدن را كيفيّت، تو دادى، تضرّع را قاعده،
تو بخشيدى، قطره اشك را بر گونهها، سَيَلان، تو كردى، عاطفه را خمير مايه، تو
دادى، دل را به آهنگِ لا تَقْنَطُوا، تو بشكستى و عريضه نوشتن را تو آموختى، پس
اينك، خودت زار زدن را بر من، تعليم فرما.
10) گفت بشمار!
گفتم
با چه توانى بشمارم؟ بر ضربان قلبها، تو آگاهى، بر وحدت پلكها، تو آشنايى، بر
ذرّات شعاع آفتاب، تو واقفى، بر مناجات شبانه مهتاب، تو دانائى، بر اعداد ستارگان،
تو حاسبى، بر قطرات باران، تو ناظرى، بر امواج دريا، تو شاهدى، بر آمار معاصى
بندگان، تو حاضرى، بر سلّولهاى موجود جهان، تو عالِمى، پس اين بار هم، خودت آقايى
كن و حساب و كتاب مرا به اغماض كشان و پرده از اسرارم نگشاى كه نيمجو آبروى
مكرمتكردهات نيز بريزد.
11) گفت هجرت كن!
گفتم
به كجا روم! سِير را تو روان كردى و سفر را عيش بخشيدى، مسافران
را عشرت دادى و بهاران را در گشت و گذار، لطافت دادى و مسافرت را در كوه و دشت
تزئين نمودى، گردشگرى را وسيله تمدّد اعصاب كردى، جابهجايىها را ممكن نمودى و
اسكان را در مواطن ديگر، سهل نمودى، پس اين بار هم بيا و با فضايل و مكارمت، كار
پرواز را بر من آسان گردان و درهاى فوقانى را بگشاى و سفينه رحمتت را در سرسراى
قلبم، نازل كن و اين عنصر ناچيز را به ميهمانسراى جبروتيان، صعود دِه و موجبات
سرشارى روح و سرافرازى جسم و سيادت نفْسم را فراهم آور.
12) گفت انديشه
نما!
گفتم
به چه انگيزهاى تفكّر نمايم؟ من كه از ميدان فكر به دورم و مشاعرم در پيمايش
مراتب عينى، ياريم نمىكند، پس تو كه سازنده شعورى و بانى ادراكى، مرا در
هوشمندىهاى پنهانى، يارى نما و استعدادهاى فطرى را بازگشا، تا فراگيرتر از قبل به
ستايش تو بپردازم و رساتر از گذشته به تحميدت اشتغال يابم. روزى كه به دنيا ديده
گشودم، هيچگونه يافتهاى نداشتم و به تدريج در جريان حاكميّت عقل، قرار گرفتم و
خود را يافتم و اكنون نيز تا دسترسى به شعائر هستى، راه درازى در پيش دارم و به
سختى، دخيل در امداد و ارشاد تواَم، تو كه حبوبات را نيروى بازدهى دادى، چگونه اين
خاكستر پراكنده در كوى عرفانت را به خود وا مىنهى و از اعتبارات ازلى، محروم
مىگردانى.
در
خاتمه، استمرار تلاوت را در متن و شرح مسائل توحيدى و خودشناسى، توصيه مىنمايم و
آرزوى استيلاء بر خطوط فكرى و عملى عصر را از معبود لايزال، مسألت مىنمايم.
يادواره
ميلاد امام حسن مجتبى، پيامآور كلام ربوبىِ اَحْسِنْ كما اَحْسَنَ اللّه: خوبى كن
كه شعار نيكانست، زيبايى پيشه نما كه سرود پاكانست، قدر محاسنت را بدان كه
قشنگترين ارمغانست، حُسن خُلق را فراموش نكن كه امتياز اعتباراتست، خوى احسان را
پيشه گردان كه تضمين جنّاتست، اخلاق مسالمت را پيش رويت قرار ده تا دنيا برايت تنگ
و تيره نشود، روزهات را نماد مهرورزى نما تا از جهانشمولى آن برخوردار شوى.
مقدمهای بر توحید
بدان که توحید را پایهها و اساسی است که آدمی را به منزل معرفت میرساند و در آن ابوابی از حکمت میباشد و باید سالک سبیل حق در مجاری فکری و عملی آن غور کند و به مرتبه ارجعی برسد و آن، مرتبهای از فنای فی الله میباشد که مخلوق را دمی فراغت از خالق نباشد و برای نیل به این اهداف باید از مواضع خردورزی و تعقل، یاری جست و ضعفهای دید و شنود را در اقامه صلات برطرف ساخت.
توحید خبر از وحدانیت میدهد و خدای واحد در تمامی اجرام سماوی و اجسام ارضی اشاعه قدرت کرده و با ابعاد جاذبی ماورائی به حل مسائل درونی میپردازد و کافیست که از روی عبرت به جهان نگریست و دنیای مادی را فارغ از رنگ و لعاب حیوانی آن ارزیابی کرد تا حقایق درك شود.
توحید را وحدت وجود بدان که در برابر یزدان پاک، سر تعظیم فرود میآوری.
در تای توحید، توجه به مبدا خلقت و توسل به حقتعالی و توکل به قوای سماوی را مد نظر قرار بده.
در واو آن، وصل به ملکوت را و جلای وجدان و اطاعت وریدی را منظور نما و در حای آن، حواس پنجگانه را به خدمت معبود درآور و در دال آن، له دعوﺓ الحق را جستجو کن و در دفع دجال زمان بکوش و دعوای نهائی فطرت را طلب گردان و دلالت از رفیق اعلی گیر.
دستهاى جبروتى را عاشقانهتر بفشاريد
خدايتان،
بهترين دوست شماست كه در هر لحظه، مونستان در غمها و شاديهاست.
دنيا
با همه وسعتش زندانى بيش نبوده كه وسايل سرگرمى براى انسانها در آن فراهم شده تا
اين چند روز بگذرد و ميهمان سرگردان، گذرگاه پر پيچ و خم را سپرى كرده و به سراى
ماندگار منتقل شود.
تمام
اديان آسمانى، فرمان به عدالت دادهاند و هيچ مذهبى پيروانش را اجازه به ستمكارى و
خودكامگى نمىدهد.
دين،
خطّ ارتباط مخلوق با آفريدگار جهان است.
آن
كسى كه بىدينى را پيشه خود مىكند، مديريّت رسمى و حقيقى گيتى را نفى كرده و از
فرصت تقرّب به بنيانگذار عالَم محروم مىماند.
نوع
ديدتان به محيط زيست، كيفيّت زندگى را ترسيم مىكند، اگر فقط با ديد مادّى به
عمرتان بنگريد، هر آينه خودپسند خواهيد شد و همنوعانتان را از ياد خواهيد برد و
حقوقشان را ناديده مىگيريد، ولى چنانچه به اصل ماوراء معتقد باشيد و يقين به حساب
و كتاب آخرت در تمامى سلّولهاى زنده شما نفوذ كرده باشد، البتّه كه صاحب وجدان
بيدار و روح مهربان خواهيد شد.
فقر،
همانند يك غدّه سرطانى بوده كه جامعه بشرى را آزردهخاطر مىسازد. اگر دارائىهاى
موجود در كره خاكى را برادرانه تقسيم كنيد، اين ناراحتى را از جهان مىزدائيد.
بيمارى،
يك فشار بر جان آدمى بوده كه اگر با تنگدستى در معالجاتِ مربوطه بياميزد، هرآينه
سختىها را چند برابر كرده و حيات را در معرض خطر قرار مىدهد.
آيا
شما كه بسترى نرم و گرم داريد، مىدانيد كه در بسيارى از نقاط دنيا، انسانهائى
هستند كه از اين نعمت محرومند و زيراندازشان سنگ و خاك است و پوشش روئى ايشان فضاى
باز است؟
اكنون
كه در اوج قدرتنمائى تمدّن بشرى قرار داريم و هزاره سوّم را طى مىكنيم، صاحبان
علم و بانيان صنعت و ارائه دهندگان تكنيك، نتايج تلاشهاى خويش را به منظر عموم
گذاشتهاند و نقصها و معايب هر يك رو شده و دانشمندان معاصر تئوريهاى گذشتگان را
نقد كرده و در برخى موارد، نقض نمودهاند و در يك محاسبه سراسرى و كلّى دريافتيم
كه آنچه كه از دانش به دست آدمى آمده، قطرهاى از اقيانوس امكانات و نيروهاى خدائى
بوده كه اجازه كشف و ضبط آن را به بشريّت داده است. پس همه با هم به اقتدار آفريدگارمان
تعظيم كنيم و از صميم دل او را احترام نمائيم كه در هر شرايطى، احتياج به هدايت و
عنايت او داريم و فرزندان آدم و حوّا، منهاى حمايت او، اسير تهاجمات ايذائىِ حوادث
غير مترقّبه و وقايع ناخواسته زمينى و هوائى خواهند بود.
پس
به ياد او و نام مقدّسش صبح را آغاز كنيم و شب را سلام دهيم.
پلكانى در آشنائى با خدا
براى
هر چيزى قاعدهاى هست كه با اِشراف بر آن، مىتوان از فراز و نشيب تربيتى و پرورشى
مربوطه، عبور نمود. براى تقرّب به حقتعالى نيز، چارچوبى بوده كه منهاى آن،
نمىتوان به منطقه اِرجِعى نزديك شد و اهمّ آنها، تخليه از هر چه غير اوست و معناى
لا اِلهَ، همين بوده كه دل را از تمامى مُلحقات خالى كن تا بِسانِ فرودگاهى آماده
در پذيرش سفينهها باشد. لاجَرم بايد به غير خدا فكر نكنى تا از دريچه توجّه به
اعتبارات ظاهرى، به دورى از يار صديق مبتلا نگردى.
هر
بار كه به آينه نگريستى، بگو: پروردگارم از آفرينش اين هيكل، خليفگى را اراده
فرمود، ولى ذرّات تنم، مجذوب اين و آن گشته و بارى از خجلت را نصيبم كرد.
پس
اى دل غافل، بر فلسفه وضو تفكّر نما كه قصد از شستن دست و صورت و مسح سر و مسّ پا،
ترك جلد حيوانى بوده و وصول نعمات الهى مىباشد كه در هر طلوعى از آفتاب، اين دعوت
يزدانى جلوهگرى دارد كه: خُلِقْتُم لِلْبَقاء لا لِلْفَناء، تو براى هميشه زيستن
آمدهاى نه براى دو روز ماندن و سرافكنده رفتن.
اى
ميهمان آب و خاك، بر حقايق اين گردونه واقف شو كه عبرتگاههاي بسياري براى تو موجود
است.
لا اله الّا اللّه
كليد ورود به خداشناسى است.
آن را به حقيقت حال درك نمىكنند انسانها، مگر راسخون فى العلم، و براى بهرهمند شدن از ابواب دانش، بايد از فرازهاى فكرى و عملى سفراي عرشي استفاده كرد و در تحكيم بيعت اوليه كوشيد و هرگونه مزاحمتى را در فكر و عمل برطرف نمود.
توضيح بيشتر از شاگردان آيت الله بروجردي:
مزاحمت در فكر و عمل، يعني پارازيتهاي عقيدتي كه از سوي مدعيان نيابت خداوند و وكالت انبياء، در زمان غيبت معصوم، از سوي طاغوتيان عصر به اذهان مردم ارسال ميشود و آنها را مردّد كرده و يا سياهي لشگر يزيديان ميكند.
عدلشناسى
عدل را خوراك جامعه بدان كه با آن زندهاند.
عدالت را داروئى بخوان كه بوسيله آن، امراض سخت از ميان برود.
عادل، مُصلح امورات است كه به صلاح مُلك و ملّت قدم بر مىدارد.
دادخواهى، عين خداجوئى است.
قسط، سفارش انبياء مىباشد.
مساوات، مدينه فاضله دنياست.
برابرى، زندگى را شيرين مىسازد.
اينك به نسخههاى تربيتى و پرورشى وحى در اين باب بپردازيم:
اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقوى:
دروازه ورود به تقوى را عدالتخواهى مىخواند.
اَلعَدلُ خَيْرٌ مِنَ المَطَر:
دادگسترى از بارش باران، مهمتر است.
ناگفته نماند كه وجود عدل در شاخههاى پنجگانه اصول دين، بيانگر اهميّت اين مسأله است كه پيوندى ناگسستنى با چهار قسمت ديگر دارد و نبايد موقعيّت آنرا فراموش نمود.
مبعث، بعثت حيات بشر است
براى خيلىها چنين تصوّرى پيش مىآيد كه ما چه
احتياجى به انبياء داريم؟ و اگر پيامبران نبودند چه مىشد؟
پاسخ
اين توهّمات را آيات مربوطه و احاديث موضوعه و روايات مندرجه دادهاند، پروردگار
متعال در مباحث مختلف فرقانى، به اهمّيت اين مسأله، سخن گفته و بياناتى كمنظير
آشكار نموده است.
ايزد
منّان مىفرمايد: من بر شما قاطبه بشريّت، منّت گذاشتم كه نمايندهاى را از جانب
خودم به سويتان فرستادم.
فراموش
نشود كه از خصائص ناپسند در فرهنگ دينى، منّتگذارى بوده امّا آنقدر مسأله رسالت
سفيران حق، پرمحتوا و باشُكوه و ضرورى مىباشد و متأسّفانه مورد بىمِهرى اكثريّت
جامعه در هر زمان و مكان قرار مىگرفته كه حضرت دادار، به عنوان زنگ خطر و ابلاغ
نعمت، تحت عنوان منّت، به رخ تاريخ مىكشد و اين درحاليست كه سفرههاى پىدرپى و
رنگارنگ طبيعت را هرگز به روى ما نمىآورد كه انبوهى از فراوردههاى عنايتى،
هدايتى و شرافتى را برايمان چيده و كريمانه بفرمايمان زده و بىحساب و كتاب،
مهرورزى داشته، امّا در اين يك مورد، چون كه پاى تماميّت ارزشها و قداستها در
بين است مطرح مىكند و نهيب مىزند و بر عاميان ناسپاسگر مىخروشد كه واى بر شما،
نمىبينيد اقيانوس موّاج نبوّت را كه چنان امواجى را در آگاهى و آزادگى و آمادگى،
ايجاد كرده كه نسلها را از كام شيطان مىرهاند و فصلها را در نوآورىهاى فطرى،
ايجاد مىنمايد و نمودهاى اخلاقى و احساسى را مىشكفد.
اكنون
به فرازهاى تربيتى و پرورشى آيه مورد نظر، توجّه نماييد تا به سرچشمههاى حقيقت
نزديك شويد:
خدايتان
براى شما مريدان ابديّت، كارى كرده كه از آب و نانتان، فورىتر و حياتىترست، او
به لطف فرامحيطى خود، پيامآورانى را گسيل داشته كه تابلوهاى هشدارى و اعتبارى را
در بستر زندگى عموم، منقوش نموده تا راه را از چاه، تميز دهند و با اين عمل، مانع سركشىهاى فرزندان آدم و حوّا شده تا
مماشات متقابل، مسالمتآميز و مطبوع گردد و تعليم را به دست ايشان، اشاعه داد و
الفباى ادراك را با نُسَخ جميله كتب عتيق، برافراشت تا از گمراهىها بكاهد و
لغزشها را مهار نمايد و تفاوت بين انسان و حيوان كه در بسيارى از امور، داراى
مشتركاتند، مشخّص گردد و فرشنشينان خاك خورده، به عرش اعلى پرواز نمايند و در
مسابقات فرشتگان، مدالها را جذب نمايند.
در
مخاطبه ديگر آمده، اوست كه مناديش، كلام درست را آشكار مىسازد و بر تمامى مكاتب،
غلبه مىنمايد.
و
در بخشى ديگر از مصحف شريف، اينگونه از خطّ پيامبرى، پرده گشايى مىنمايد: ما
مبشّرانى به ديارتان ارسال داشتيم كه قوىترين منطق علمى را عرضه مىكردند و در
كنارشان، اوراق مقدّسى، جلوهگرى مىكرد كه در آن، مجموعه نيازمندىهايتان قرار داشته
و جايى براى عطش روحى و جسمى، باقى نگذاشته و ظرف درونتان را از انوار حكيمانه،
پُر مىكردند تا سربلندى اشرف مخلوق، حفظ شود و از ندامت بلندمدّت شما، ممانعت
گردد.
و
چنانچه به تعاريف ويژه رسول خاتم در آئينه وحى بنگريد، ملاحظه مىنماييد كه با چه
اقيانوسى از محامد شخصى و محاسن فردى و مكارم درونى، روبرو هستيد آنجا كه خدايش وى
را به خُلق نيكو ستوده است و اخلاق را مدار نگاهش مىخواند و خوشخُلقى را شبنم
تبسّمش مىداند كه بيگانه با مذهب را آنچنان با خوشرويى مىنوازد كه او از فرط
خجلت، سر به زير انداخته و روى ديدنش را ندارد و در بخشى از تصوير ماوراء، وى را
مكرمتى عظيم مىداند كه بر هر كوير تشنهاى، ابر بارانزاست و در قسمتى از لوح
كبير، از او به عنوان يك تمدّن برتر و پرطراوت، ياد مىشود كه هر جويندهاى را بال
و پر مىدهد تا افلاك را سِير نمايد.
در
صفحه ديگرى از مجلّد منوّر يزدانى، حركات و سَكَناتش را به اين وجه، تفسير
نمودهاند كه او منتخب معتبرى
است
كه خادم تسليم شدگان به پادشاه زمين و آسمان است و در ميدان نبرد با مخالفين حىّ
قدير، بىباكانه به ستيز مىرود و پشت معاندين شريعت را بر خاك پَستى مىنهد.
پروردگارتان
به واسطه او ما را از هر مدلى، استغناء بخشيده و وساطت جهانشمولى را بر دوشش
نهاده كه بندگان را از هر باب، مستغنى مىنمايد و دايره كارپردازيش را عميق و فراخ
كرده تا هر نوع موجودى و موقعيّتى را در شبكههايش تعبيه نمايد و يك نسخه همگانى
را بر دروازه معرفتش، الصاق كرده، ما اتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ
عَنْهُ فَانْتَهُوا، و گذرنامه بهشت را از آن مدخل، منتشر نموده كه امر و نهى او،
ضامن سعادت دو ديار مىباشد.
براستى
كه در اين عيد، مراتبى از محاسبات لازمست، تا بدانيم كه از اين چشمه جوشان ازلى،
چه مقدار نوشيدهايم و با سفينه محمّدى، به كدامين مرز نيكبختى، سفر كردهايم و
علّت عقبماندگى مسلمين در قرون پيشين، جدايى ايشان از سيره نبوى بوده و بنا را بر
اختلاط گذاشته بودند، يعنى از هر مذهبى، روشى را اقتباس مىنمودند و در نهايت،
تضادهاى برگرفته، تنفّس تشريعى را ناممكن ساخت و تكوين قوانين سرمدى را مختل نمود
و تراژدى غمانگيز شكستهاى پىدرپى به وقوع پيوست و امّت واحده را به هفتاد جزء،
تبديل نمود تا جايىكه كشورهاي مسلمين يا در توليت استعمارگران ديني رفت و يا
قدرتهاى سلطهگر و طمّاع به آن تجاوز نمودند و فتنهها بپا كردند و انتقام شيطانى
خود را از بانى شريعت حقّه گرفتند.
چگونه
فراموش مىشود پيشرفت اسلامگرايان در علوم و فنون و صنايع كه آثار و اخبار آن در
اوراق تاريخ، مشهودست و تنديس مخترعين و مكتشفين مسلمان در دانشگاههاى معروف
دنيا، يادآور شكوفايى عظمت اين آئين حنيف مىباشد.
آيا
تأسّفآور نيست كه بخوانيم، روزگارى، كرانههاى اسلام، تا مُنتها اِليه سرزمينهاى
هند - چين - آلمان و ايتاليا بوده ولي استبداد ديني حكام مدعي اسلام باعث دلزدگي
ملتها از دين شد و از طرفي امروز، در بلاد مسلمين، اختلاف، درگيرى، ناامنى،
بىدينى و ناباورى، موج مىزند، آيا مسئول اين حقارتها، جسارتها و خسارتها،
خودمان نمىباشيم كه امانت بعثت را كنار انداخته و به دنبال دجالها مىرويم و يا
مُد را بر قالَ رَسولُ اللّه، ترجيح مىدهيم و باورداشتهايمان را ناكافى
مىپنداريم و دست تكدّى به شرق و غرب، دراز كردهايم و فكر و فرهنگ را از دشمنانمان، مسألت
مىكنيم، آيا اين نفرين پيامبر عاليقدر نيست كه دهها كشور اسلامى، از فقر و جهل و
ستم، رنج مىبرند و با انبوهى از جمعيّت، قادر به دفاع از منافع خويش نمىباشند و
با اينهمه مناطق حاصلخيز، از گرسنگى و سوء تغذيه، شكايت مىكنند و با سرمايههاى
كمنظير درونزمينى و معادن، بدهكارترين ممالك، محسوب مىشوند و ثروتهاى خداداده
را مفت و مجّانى از چنگ مىدهند.
تمام
اين فجايع و رسوايىها، بخاطر يك موضوع است و آن، فاصله گرفتن پيروان قرآن از
اجرائيات نورانى آن در قالب تن دادن به واليان كذاب دين و همچنين قهر نمودن آنها
از مبدأ وحى مىباشد.
در
خاتمه، افكار عمومى را به سنّت رسول معظّم، معطوف مىدارم كه داراى قاموس
تمامعيارى از نيكىها، خوبىها، زيبايىها، روشنايىها، راحتىها و كاميابىهاست
و مخصوصاً نسل جوان غيور و انديشمند را توصيه به رهگيرى اقوال و مواعظ و نصايح آن
رهبر منصوص رحمانى مىنمايم تا از دامهاى پوشيده شياطين انسى و جنّى، بِرَهَند و
اقتدار و سرافرازى را به ميهن اسلامى دهند.
فاطمه
|
فطرت را قبضه كرده.
|
فاطر را مرضيّه نموده.
|
فكر را طراوت بخشيده.
|
|
فقدان عدالت را نمايش داده.
|
فساد را اصلاح كرده.
|
فقر را برازنده خود كرده.
|
|
فعل الخيرات را تجلّى داده.
|
فناء فى اللّه را درس داده.
|
فرار از شياطين را فرياد زده.
|
|
فُزتُ و رَبّ الكَعبه را باعث شده.
|
فَصلُ الخطاب به انديشمندان داده.
|
فجر را روشنايى خواسته.
|
|
فقه را روانى آورده.
|
فصاحت به كلام داده.
|
فردوس را ارزانى نموده.
|
|
فَرَوحٌ و رَيْحانٌ را معنا كرده.
|
فواصل بندگى را كوتاه نموده.
|
فيض را كامل كرده.
|
|
فارَالتَّنُّور را دعا كرده.
|
فَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلى را تصوير داده.
|
فَذَكّر را مرثيه نموده.
|
|
فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُم را روضه كرده.
|
فضيلت را استوانه داده.
|
فَنادى فِى الظُّلمات را اخطار كرده.
|
|
فالِقُ الْاَصْباح را سجده نموده.
|
فَانْظُر اِلى آثارِ رَحمَةاللّه را رنگاميزى
كرده.
|
پس
براى چنين عناوين منصوصى است كه ما از روحش امداد مىگيريم و بر دامن پر مهرش
اعتصام كردهايم و اعتقاد به شجره طيّبهاش داريم و ايمان به صحيفهاش بردهايم و
اسلام را در تفسيرش يافتهايم و اكرام را در بيتش يافتهايم و اعظم ملائك را بر
گِرد خانهاش ديدهايم و اشرف انبيا را مديحه خوانش يافتهايم و اكمال دين را در
شرح حالش جستهايم و درين مقوله سخن، طمع بر مقامش برديم و دست نياز بر آستانش
برديم تا ماه اقبال بر فضاى تقديراتمان بتابد و از منويّات امامان آسمانى،
بهرهمند گرديم و ما و مِنى به دور اندازيم و مستى غفلت از وجودمان خالى سازيم و
هوشيارانه به انتظار موعود فاطمى، قائم شده و هوس به غير يار نكنيم.
آئينه فضايل
به
مناسبت سالروز ميلاد فرخنده فخر زنان عالَم، حضرت صدّيقه كبرى، فاطمه زهراء
سلاماللّه عليها.
|
جمله ملائك شادمان آمده
|
زهره زهراى بتول آمده
|
ميلاد
شهربانوى اسلام، خورشيد فروزان بانوانِ جهان، محبوبه حق و مكنونه انوار ايزدى بر
مخلصين مكتبش مبارك باد.
|
نورى ز خديجه چون قمر پيدا شد
|
زهرا چو طليعه سحر پيدا شد
|
|
در بستر ماه جمادى الثّانى
|
زاينده يازده گهر
پيدا شد
|
يكى
از چهرههاى سرشناس بشريّت كه در قاموس كلمات خداوندى، دُردانه تابناك است دخت
گرانمايه حضرت ختمى مرتبت، زهراى مرضيّه است.
او
را كه آئينه تمامنماى فضايل الهى مىباشد هرگز نمىتوان از يك بعد مورد شناخت
قرار داد كه آن انسيّه حوران در همه جوانبِ ديد، خيرهكننده است.
گرچه
تاريخ گذشته از سوء نگارش قلمزنان مغرض در امان نبوده و همواره غبار كذب و خيانت
را بر منظر ملكوتى آن يگانه دوران، افروخته و در فريب افكار عمومى، تلاش
نمودهاند، ولى باز هم زهره درخشان هستى، روحنواز عارفان بوده و به مصداق آيه
كريمه يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَاللّهِ
بِاَفْواهِهِمْ واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، هرگز
نتوانستند آن آفتاب پرنور را از تابش محو نمايند.
در
همان عصر آغازين، گروه ظلَمه و سرَقه، بنا را بر آن نهادند كه با فرستادن عوامل
نفوذى به بيت نبىّ مكرّم، جلوى رشد علايق آن حضرت را به دختر والايش بگيرند امّا
رسول برگزيده در مقابلشان به سختى ايستاد و فرمود: خيال مىكنيد من به زهرا به چشم دخترم
نگاه مىكنم؟ خير، محبّت من به او، بخاطر جايگاهش در بارگاه كبريايى حضرت احديّت
است، او را اين چنين احترام مىكنم چون خالق جليل اين گونه تكريم كرده است و زمانى
كه كوشيدند تا در برابر موقعيّت معنوى فاطمه، بتسازى كنند و آدمكهاى خود را در
جامعه جا بيندازند باز اين رهبر منادى وحى بود كه فرياد افشاگرانه سر داد و اسرار
فاطمه را به مردم نشان داد كه اين دختر جوان به منزله مادر است براى من! و در جايى
فرمود: پدر به قربانش باد.
در
جمع انصار و مهاجر فرمود: فاطمه، پاره تن من است، هركه او را دوست بدارد مرا دوست
داشته و هركه مرا محبّت نمايد، خداى را علاقه كرده و هر كه خداى را عاشق شود،
بهشت، منزل او خواهد بود و آنگاه در حالى كه بر اريكه منبر ايستاده بود ادامه داد
كه هركس فاطمه را اذيّت كند مرا آزرده و آن كه مرا دشمنى كند خداى را به غضب آورده
و هركه مورد غضب خدا
قرار گيرد مأوايش دوزخ است و سپس به اهل مسجد فرمود دستهايتان را به دعا برداريد و
آمين كلمات من گوييد كه: خدايا، خلود در نفرينت كن، آن كس را كه حريم فاطمهام را
مىدرد.
و
در پاسخ سؤالات آنها كه علّت نامگذارى فاطمه را به اين اسم پرسيدند، فرمود: او
نزديكترين كس است به من و به جهت آن كه خداوند او و فرزندان او و پيروان حقيقي او
را از آتش جهيم بريده به اين نام مسمّى گشته است.
براى
صدّيقه كبرى، نامها و اسامى مختلفى است كه علّت وضع آنها را از سوى پدر تاجدارش كه
كلامش ممهور به مهرِ مايَنْطِقُ عَنِ
الْهَوى اِنْ هُوَ اِلّا وَحْىٌ يُوحى مىباشد مىتوان در فلسفه وجودى اين
پاكيزهترين انسان، جستجو نمود.
چنانچه
پيامبرِ رحمت فرمود: او محبوبه خداست، از آن به بعد اين نام بر او استوار گرديد.
و
باز فرمود: او منصوره است كه فرزندش مهدي، به امر قادر يكتا به هنگام ظهور، مشرب و
مقصد او را، ظاهر مىسازد.
راضيّه
است چون از تقديرات الهى خوشنود مىباشد.
مرضيّه
است به دليل رضايت مطلق حضرت حق جلّ و على از آن نفس زكيّه.
محدّثه
است به دليل مكالمه با فرشتگان كه در زمان وداع با پدر در دم آخر، از آن مخبرِ
عرشِ برين شنيد كه در باقيمانده عمرش، از مصاحبت جبرئيل برخوردار خواهد بود.
مباركه
است زيرا حياتش در دو ديار دنيوى و
اخروى
باعث بركت اهل آن خواهد بود.
محيا
است چون در زندگانى جاودانه فناناپذير، مكتوم مىباشد.
و
عناوين بسيار ديگر كه در اين مقوله محدود، نمىگنجد و در كرامت خلقتش، اخبار
بسياري آمده كه بررسى آنها نياز به فرصتهاى بىشمار دارد و در سرلوحه آنها سوره
كوثر است كه خداوند به خليفهاش فرمود: ما اراده كردهايم كه اين دختر، وسيله بقا
و دوام نسل تو بر زمين باشد، پس در قبال اين نعمت عظمى، ذاكر باش، فَصَلِّ
لِرَبِّكَ، به اين خاطر بود كه رسول خاتم، هرگاه فرزندش فاطمه را مىديد برايش
قيام مىكرد و بر او بوسه مىزد و مىفرمود: وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ
فَحَدِّثْ كه حديثِ شكر، تعزيز و تعريف براى اوست و در آيه مباهله، به نصّ مورّخين
فريقين، حرم رسول گشته و در آيه تطهير، عصمتش تثبيت گرديده و در حديث قدسى كساء در
معرّفى آل عبا، نقطه مركزى پرگار شناخت اهلالبيت است.
اين
مهين بانوى بىمثال، گرچه عمرى كوتاه داشت لكن هر ثانيه زندگيش، موجى بود از درياى
هدايت و سعادت، بسان حجّت بالغه لاهوتى بر همه ناسوتيان در تمام زمانها و زمينها
تلالؤ دارد و آيا اين مجد و فروزش فضايل را با دستهاى ناتوان و افليج مرده دلانِ
تهى از درك، مىتوان خنثى كرد؟ در حالي كه در تفسيرى از امام هادى در ذيل آيه
شريفه: وَ اَشْرَقَتِ الْاَرضُ بِنُورِ رَبِّها، به ايشان اشاره شده كه خداوند نور
فاطمه را در پهنه گيتى مىگستراند و مُصلح آخرين را از سلاله او قرار مىدهد.
برگى
از دفتر معرفت فاطمي:
اَلْجار
ثُمّ الدّار
دواى
كشتن هواى نفْس آن است كه هرچه دوست دارى براى ديگرى بخواه.
اَللّهمّ
لا تَجعَلِ الدّنيا اَكبر همّى
خدايا،
مرا در چراگاه ماديات رها مكن چراكه دچار نكبت خواهم شد.
برگزيده
از روزنامه اطلاعات ، شماره 19511.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
پنج
شنبه، 5 دى ماه 1370 ، جمادى الثّانى 1412 دسامبر 1991.
در پس پرده هر چه بود آمد
ميلاد
روحبخش و نسيمآفرين يداللّه، اسداللّه، لساناللّه و سيفاللّه، ابوالحسن علىّ
بن ابيطالب بر همه مسلمانان
جهان مبارك باد.
بِسمِهِ
الْعَلِىِّ الْعالِىِ الْمُتَعالِ الْاَعْلى
|
قومى به طلب در پى ديدار يگانه
|
كردند طواف حرم آن روز بهانه
|
|
اندر طلب يار سرودند ترانه
|
ناگاه على رخ بنمود از در خانه
|
|
يعنى كه مرا غير على نيست نشانه
|
چون اهل نظر جلوه دلدار بديدند
|
اسرار ولايت ز لب يار شنيدند
|
|
سلطان نجف صاحب مفتاح جنان شد
|
آن را كه نبُد راه بدين در، نگران شد
|
|
در حصن ولايت همه در امن و امانند
|
جز نام على هيچ نجويند و نخوانند
|
|
در
جنگ اُحد، زمانى كه مسلمين، گرفتار حملات مشركين شدند، ميدان نبرد خالى شد و
پيامبر در محاصره كفّار قرار گرفت و تنها شير خدا از شمع وجود نبوى دفاع مىنمود،
فضاى ميدان جنگ، هولناك گرديده و نوميدى قلوب مؤمنين را فرا گرفته بود، در اين
حال، پيك وحى از سوى خالق قادر بر نبىّ مرسل نازل گشت كه اى فرستاده من، تو على را
دارى و هركه على دارد چه غم دارد؟ آنگاه آهنگ زيباى ملكوتى در آن حربگاه خونين،
طنين داد كه:
نادِ
عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِب تَجِدهُ عَوْناً لَكَ فِىالنَّوائِب كُلُّ هَمٍّ وَ
غَمٍّ سَيَنْجَلى بِوِلايَتِكَ يا عَلى.
معناى
تقريبى آن چنين مىشود:
اسداللّه
گر آيد به هوادارى دل - زَهره شير شود آب زپا دارى دل
در
كتاب مناقب خوارزمى حنفى از قول عمر بن خطاب مىنگارد كه وى از پيامبر نقل مىكند
كه خداوند ملائكه را از نور صورت على آفريده است.
امروز
طواف قبله گاهم هوس است - ميلاد على شهنشه دادرس
است
از
كعبه فروغ علوى پيدا شد در خانه - اگر كسى است يك حرف بس
است
خداى
بارىتعالى در حديث قدسى به نبىّ مكرّمش فرمود: ولايت على، دژى است محكم در دنيا و
آخرت كه در آن، مؤمنين از عذاب، مصون خواهند بود.
گرچه سخندان به سخن غالب است - گوش بده بر
سخنم جالب است
اذن
دخول تو به باغ بهشت - حُبّ علىّ بن ابيطالب است
علي
تجلّي مراحم الهي بر گرفتاران است:
فرزند
بزرگ روزگارست على - با مردم رنج ديده يارست على
بر
دفتر روزگار گر خيره شوى - مفهوم نمود كردگارست على
يا
رب به دلم مِهر على افزون كن - جز حرف على ز لوح دل بيرون كن
ما
را به علىّ و آل بخشاى زِ لطف- هر دل كه نه جاى او بُود
پرخون كن
يكى
از مهمّين صحابه پيامبر، اباذر غفّارى است كه نشان صداقت از رسول دارد و در جمع
كتب شيعه و سنّى مُهر تأييد راستگويى او را از نبىّ مكرّم درج نمودهاند، ناقل
حديث نبوى است كه آن حضرت فرمود: اى اباذر، اگر پرده اسرار على برداشته شود، مردم
بر خدا كافر شده و به يك باره بر او سجده مىكنند! پس آنچه كه از او مىدانى و
مىبينى، كتمان كن و تنها بر خواصّ از ياران بگو، روى اين جهت،
مولوى در مثنوى مىسرايد
:
تو
به تاريكى على را ديدهاى - لاجرم غيرى بر او بگزيدهاى
يعنى
آن كس كه جمال دلاراى على را در پس ابرهاى جهل و عصبيّت ديده به راهبرى غير او
توسّل مىجويد.
معاويه،
دشمن ديرينه اميرالمؤمنين، وقتى خبر شهادت على را شنيد، گفت: دنيا از وجود عدالت
خالى گشت و سپس در تمجيد و تحميد او اين گونه سرود:
خَيْرُ
الْبرَيِّةِ بَعْدُ اَحْمَد حِيدَرفَالنّاسُ اَرْضُ وَالْوَصِىُّ سَماء
او
اعترافنامه خود را به اوراق جاودانه تاريخ سپرده و گفت:
خوبِ
خوبان بعد از پيامبر على است، پس در دايره خلقت، مردم همچون زمين و جانشين رسول
همانند آسمان است! و پسرش فِىالْمجلس، اين اقرارنامه را كامل كرده و اضافه نمود:
وَالْفَضلُ
ما شَهِدَتْ بِهِ الْاَعْداءُ! يعنى امتياز او آن است كه دشمنانش به آن اعتراف
مىكنند!
خوش
قريحهاى، به اين امتيازات اشاره كرده و مىگويد:
ميسّر
نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت
فقيهى
چنين ستوده:
در
مرحله على نه چونست و نه چند - در خانه حق زاده به جانش
سوگند
بى فرزندى
كه خانه زادى دارد -
شك نيست كه باشدش به جاى فرزند
يكى
از ادباى عرب در رثاى ابرمرد تاريخ بشريّت، اين گونه سروده است:
جُمِعَتْ
فى صِفاتِكَ الْاَضْداد- فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْاَنْداد
زاهِد
حاكِم حَليم شجاع - فَاِنَّكَ ناسِكٌ فَقيرٌ جَوادٌ
ظَهَرَتْ
مِنْكَ لِلْوَرى مُكرّمات - فَاَقَرَّتْ بِفَضْلِكَ الْحُسّاد
لَوْ
رَأى مِثْلُكَ النَّبِىُّ لِاَخاه - وَ اِلّا فَاخْطاءَ الْاِنْتِقاد
جَلَّ
مَعْناكَ اَنْ يُحيطَ بِهِ الشِّعْر - وَ يحْصى صِفاتكَ النّقاد
يعنى
در وجود تو، صفات متضاد جمع شده كه در هيچ كس اين ويژگيها ديده نمىشود، زاهدى و
حاكمى، بردبارى و شجاعى ، خداجويى و فقيرى و بخشندهاى، اين خصايص بىنظير تو باعث
شده كه حسودان تو نيز اقرار به آن نمايند.
شعر
گفتن براى تو، كسر است چراكه سخندانان و كلامشناسان در شمارش مقامات تو ناتوانند
و سرايِش حكيم سنايى بر همين اساس است:
اسداللّه
در وجود آمد - در پس پرده هر چه بود آمد
برگزيده
از روزنامه اطلاعات، شماره 19530.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
شنبه،
28 دى 12 ، 1370 رجب 18 ، 1412 ژانويه 1992.
به على شناختم من به خدا قسم خدا را
خدايش
آنچنان مكرمتى به او داده كه به هيچ امّتى نداده:
ميسّر
نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت
خداوند
به فاطمه بنتاسد در حريم كعبه ندا داد:
اُدخلى،
داخل شو، و اين مادر دردمند كه هاج و واج اين غريو رعدگونه شده بود به درب بيت آمد
و آنرا قفل شده يافت و كليد را در دستان اربابان جاهلى ديد كه رابطه دوستانهاى با
ابوطالب ندارند و لذا از اين تعارض به شگفت آمد، ناگهان ديوار كعبه شكافت و
صاحبخانه فرزند خود را به درون برد و دوباره اين شكاف برهم شد، و اين واقعه براى
سران قريش كه در آنجا حضور داشتند بسى سنگين و عظيم آمد و خدا مىخواست كه دشمنانش
بر اين دعوت جبروتى شاهد باشند كه: والفضل ما شهدت به الاعداء: برترى آن است كه
معاندين به آن اعتراف كنند.
سه
روز اين مادر و نوزاد خارقالعادهاش ميهمان ربّالمشارق و المغارب بودند و از
غذاهاى لاهوتى مىخوردند و سپس خدايشان بفرمود كه يك بار ديگر اعلام رسوائى بت و
بتپرستى و بتسازى كنند و از ديوار عبور كنند و چشمها را بر اين احتجاج ثقيل
توحيدى خيره سازند و چون از مدخل كعبه بيرون آمدند، اقوام و عشيره را يافتند كه
دلواپس اين امر بىنظيرند.
در
اين ميان ابوطالب پيش آمد و نو رسيده مسعود را در آغوش كشيد و رو به فضاى ملكوتى
مكّه نمود و خدا را اينچنين خواند: اى خالق معجزهها كه با ارادهات تاريخ را
تغيير مىدهى و تقويم را به توليت جاودانگى مىبخشى، بنما به ما كه نام اين مولودت
چيست؟ فىالفور اعلاميه صمدانى در باب حيدرى به او ابلاغ شد كه: علىٌّ اشتقَّ مِنَ
العلىّ.
از
آنجا كه نبىّ مكرّم در تجليل از خليفه بلافصلش فرمود: اَنَا مدينةُ العلم و علىٌّ
بابُها، مىبايد معرفةالنّبى را از دروازه مرتضوى جستجو كرد، و به خاطر آنكه رسول
اكرم فرستاده حقتعالى است و لزوما از كانال نبوّت به شناخت توحيدى مىرسيم پس در
يك كلام بايد گفت: كليد اصول دين در كلاس علىشناسى است. مقاله حاضر بحث مجملى را
در تعريف مقامات خداداده علوى ارائه مىدهد.
زمانى
كه در ركوع زكوة داد خدايش وى را ولىّ امر مؤمنين منصوب كرد (مائده 55) و
داستان حاتمبخشى مولاى متّقيان بسى دلنشين است:
زمانى
كه پهلوان نامى جاهلى را بر خاك زد انگشترش را به روال معمول پيروزى در جبهه به
محضر پيامبر آورد و ايشان آنرا به برنده جنگ دادند كه قبلاً اين مدال متعلّق به
يكى از پادشاهان شكستخورده بود و به عمربنعبدود رسيده بود و بسيار گرانبها و
معادل مخارج مملكت وى بوده.
بخشش
در حين عبادت نكتههاى ريشهاى در معرفةالنّفْس دارد كه راكع تا قطع پيوندهاى
زمينى نكند عروج ننمايد و نمازگزار تا زمانى كه در اسارت تجمّلات است نمىتواند به
معراج برود.
رسالتپناه
فرمود: علّت نامگذارى على به ابوتراب آنست كه وى صاحب زمين و حجّت خداوند بر اهل
آنست و موجب آرامش اين كره خاكى مىباشد. (بحار ج 35 ص 51)
ابن
عبّاس، محدّث موثّق و راوى معتمد اهل سنّت مىگويد: از جمله اسامى على در قرآن،
ايمان است كه در سوره مائده مىفرمايد: هر كه به او پشت كند بىدين خواهد بود. (بحار
ج 35 ص 248)
در
كتاب مستدرك صحيحين كه از مآخذ دينى اهل سنّت است آمده: على در ركاب پيامبر هفت
سال اشتغال معنوى و عبادى داشت، در حالى كه تمامى اصحاب و انصار و مهاجر، به
تعبّدات نفسانى و غير الهى مشغول بودند. (كنزل العمّال
ج 6 ص 394)
عمر
بن خطّاب مىگويد: گواهى مىدهم كه پيامبر فرمود: ايمان على و ارزش آن از ثقل و
وزن هفت طبقه آسمان بيشتر است. (رياض النّضره ج 2 ص 226).
پدر
عمربن سعد كه از قتله امام حسين بود، در بازار مدينه با شخصى كه عليه اميرالمؤمنين
سخنرانى مىكرد و به آن حضرت اهانت مىنمود و مردم را به ضديّت با وصىّ قانونى
رسول خدا فرا مىخواند مباهله كرد و او در دَم به وسيله مَركب خود كشته شد. (مستدرك
صحيحين ج3 ص499)
تنها
مفسّر واقعى قرآن، امامالبرره است كه فرمود: فقط در شرح و تحليل سوره حمد، بار
هفتاد شتر را مىتوانم تجهيز كنم. (مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص
43)
مخبر
وحى فرمود: آفريدگار علم، دانش را به پنج قسمت، تقسيم كرد و چهار بخش آن را به على
داد و يك پنجم را به تمامى انسانها، على را در آن يك جز معالم نيز شريك گرداند. (تاريخدمشق
ابنعساكر ج3 ص58)
ابوسعيد
خدرى، از راويان اهل سنّت مىگويد: پيامبر فرمود: خداوند عزّوجلّ، آيه تطهير (انّما
يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهلالبيت و يطهّركم تطهيرا) را در منقبت
و مرتبت على و خانوادهاش نازل كرده. (تفسير ابن جرير طبرى ج 22
ص 5)
ابن
عبّاس از بزرگان اهل سنّت مىگويد: در توصيف و تكريم على، سيصد آيه در مُصحف مبارك
فرقانى آمده است. (صواعق محرقه ص 76)
عايشه
از مراجع روائى اهل سنّت مىگويد: على بهترين انسان روى زمين است و ناباور او،
كافر است. (امالى صدوق ص 76)
فخر
رازى كه از اعاظم اهل سنّت است در تفسير
خود كه معروف به كبير مىباشد، در بررسى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم كه در نماز
شيعه و سنّى به خلاف يكديگر در آهسته گفتن و بلند خواندن، فقه هر يك نظريّهاى
دارند، مىگويد: و امّا على آنرا به آواى رسا مىگفت و نمىتوان از كردار او
سرپيچيد، زيرا كه به نصّ كلام پيامبر، حق با علىّ بن ابىطالب است، در هر زمان و
مكان. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 124)
ابن
عبّاس، از معتمدين اهل سنّت، از پيامبر نقل مىكند كه فرمود: عشق به على، گناهان
را مىريزد و پاكى به پرونده اعمال مىبخشد. (تاريخ دمشق
ابن عساكر ج 2 ص 103)
امام
صادق فرمود: براى زائرين حرم اميرالمؤمنين، درهاى آسمان، جهت پرواز به عرش باز مىشود.
(بحار ج 27 ص 262)
رسول
اسلام فرمود: قسم به حقيقت رسالتم اگر كسى بىولاى على هزار بار حج كند سودى از
مناسكش نبرَد و دوزخ را از خود دور نسازد. (مستدرك
الوسائل ج 1 ص 24)
براء
از مورّخين اهل سنّت از پيامبر خدا نقل مىكند كه ايشان فرمودند: من و على به منزله
يك سر و پيكر هستيم. (فضائلالخمسه ج1 ص297)
در
هنگامى كه رهبريّت ظاهرى جامعه را به عهده داشت به استاندارانش در اهواز و شيراز و
كرمان نوشت: اگر به مردم ستم كنيد و بيتالمال را به حق و عدل تقسيم نكنيد، آنچنان
بر شما سختگيرى كنم كه موهايتان بريزد و كمرهايتان خم شود و در بين اجتماع بىآبرو
و حيثيّت شويد. (ولاية الفقيه ج 2 ص 673)
در
معرّفى خود به تاريخ هر عصرى و تقويم هر نسلى فرمود: راستگوى بزرگم، ميزان حقّ و
باطلم، در محتوايم، به هر چيزى عالمم، چشم خدايم، نزد خدايم، امين خدا بر خلايقم،
قسمت كننده بهشت و دوزخم، شاخص عابدين در عبادتم. (مناقب ابن
شهرآشوب(
اَنِس
ابن مالك، از مراجع اهل سنّت، از پيامبر نقل مىكند: على بر امّت اسلامى، حقّ پدرى
دارد. (فرائد السّمطين ج 1 ص 297)
در
آيه 67 سوره مائده، پروردگار عالميان، ولايت علوى را در كنار رسالت مصطفوى قرار
داده و اين دو را هموزن يكديگر خوانده و مىفرمايد: اگر توليت على را ابلاغ نكنى،
پيام يك عمر نبوّت را نرساندى.
در
آيه 3 سوره مائده، مرتبه خلافت حيدرى را اينگونه توصيف مىفرمايد: با جانشينى
على، دينتان را كامل كردم و با رهبرى او، نعمتهايم را جامعيّت بخشيدم و با
سرپرستى او، از شما راضى گشتم.
امام
صادق فرمود: بزرگترين و شريفترين اعياد مسلمين، روز غدير خم است كه واجب مىآيد
شكر و سپاس در آن زمان. (الغدير ج 1 ص 286)
از
جمله كتب معتبره اهل سنّت كتاب البداية و النّهاية تأليف ابنكثير است، كه از قول
براء كه او نيز از موثّقين سنّى مىباشد مىنويسد: رسولاللّه در روز غدير، انواع
ولايات را شمارش نمود و اعلام كرد كه ولايت مورد بحث براى علىّ بن ابىطالب مهمتر
از قرابتى است كه والدين بر ما دارند و نيز دخالتى كه خودمان بر خويشتن داريم، و
سپس بر اين هويّت و موجوديّت از همگان بيعت گرفت و عمر بن الخطّاب نيز صحّه گذاشت
و تبريك گفت. (الغدير علّامه امينى ج 1 ص 11)
رسول
اكرم فرمود: مبارزه على در جنگ خندق و نابود كردن پهلوان نامى عرب در آن مجاهدت از
همه افعال خير و اعمال عبادى مردم تا ابدالدّهر برتر و بالاتر و مهمتر است. (مستدرك
صحيحين ج 3 ص 32)
از
وصاياى مولىالموحّدين به پسران معصومش مىباشد: در قبال ترور من، دست به خونريزى
نزنيد و به قصاص شهادتم، فقط يك ضربه شمشير به قاتلم بزنيد و او را تكّه تكّه
نكنيد و فضاى وحشتآلود را بر شهر حاكم نسازيد. (بحار ج 42 ص
256)
اين
بود خوشهچينىهائى از بوستان علمى و فرهنگى شهيد مسجد نور، فرزند بيست و ششم امام
سجّاد كه در كتابهاى جواهرالولايه، امامشناسى، شيعهشناسى و اعجازشناسى، از خود
به يادگار گذاشت و مسلمانان را از ميراث فكرى و تحقيقى خويش غيرت بخشيد. پس تحيّت
پيروان مرجع زاهد، آيت اللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى، بر جدّش
اميرالمؤمنين كه چنين وديعهاى را در مسجد نور نهاد و نام علي را با قلمش احياء
نمود.
عيد غدير خم، هويّت شيعه
اصيل
غدير،
برگ برنده شيعه در تاريخ و شمع جاودانه شناخت در دايره توحيد است.
بدون
غدير، دين، ناقص بوده و در غدير، مدال
اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ را
حقتعالى بر زمين عبوديّت زده و شاخص بندگى را در آن خلاصه كرده و نشان وَ رَضيتُ لَكُمُالْاِسْلامَ ديناً داده.
كيست
همچون اميرالمؤمنين كه اهريمنان را از پهنه گيتى رانده و تقدير الهى در ثنايش اَلْيَوم يَأِسَالَّذينَ كَفَرُوا مِنْ
دينِكُمْ آمده و فقدان ولايتش را نقص رسالت خوانده و فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما
بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ را در فرقان اعظم، دليل آن آورده و بدخواهان هرجايى را محكوم به شكست كرده و بيمه نامه وَاللّه
يَعصِمُكَ مِنَالنّاسِ داده و مكارم اخلاقى و محاسن درونى را وجه اتّصال به بيعت مولا نموده و اَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ
نِعْمَتى را در فضاى آدميّت طنين افكنده و اكنون ماييم و دو راهىهاى سرنوشتساز
بر بستر زندگى كه
كدامين مواضع را در رشتههاى ارتباطى خود برمىگزينيم و شامل چه بخشى از دعاى رسول
اكرم مىشويم كه عرضه داشته: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ،
آيا در اين آشفتگى احوال و ظلمتِ زمان كه مرز بين حقّ و باطل از ميان رفته،
سرمايهات ولايت خالص عليست كه در وجود يازده امام ديگر، تبلور يافته؟
امروز
در عصر خاتمالاوصياء هستيم و آن يادگار خلافت الهى را يارى مىكنيم تا مرهون
الطاف نبوى شويم كه وَانْصُرْ مَنْ
نَصَرَهُ و در تفسيرش پيامِ كانَ حقّاً عَلَينا نَصْرُ الْمُؤمِنينِ
ريشههاى ايمان به خدا را قوّت مىدهد و ايمان آورندگان و دين باوران را نَويد
حشمت مىدهد.
در
يادواره اين يوماللّه اكبر نبايد نفرين پدر امّت اسلامى را ناديده گرفت كه وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ عذاب بزرگ را هشدار
مىدهد و آنهايى كه از گروه منتظرينِ حقيقى جدا مىشوند و به گرد امامان خودساخته
ميروند به آلام بسيار دچار مىگردند كه هم اكنون در تمام زواياىِ جامعه، فرآورده
آن مشهود است.
تجزيه علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن
مسأله
جايگزينى خلافت الهى، آنقدر مهم و خطير است كه بايد مفادّ آن در دانشگاههاى دينى،
به بحث و تحصيل رود تا آن كه راز و رمز جعل قانون سرپرستى از ناحيه ربوبى، مكشوف
گردد.
استقرار
معاونت ايزدى در زمين را نبايد با ديد ظاهرى و محدود نگريست، بلكه چنين امر خاص و
حياتى در افق جهان شمولى قرار دارد كه منظرش از كران تا بىكران است و لذا حقّ
مطلب، آنموقع ادا مىشود كه گستردگى صاحبمنصبى عرش در فصول و عقود آن به نقد و
استنباط آيد و روى همين قاعده در مقاله مورد نظر، استدراك تفسيرى از آيات نازله در
واقعه غدير گرديده تا برداشت خوانندگان از اين پايه و ستون شريعت، رساتر و
شفّافتر و فنّىتر باشد و نيز تعريف پيامبر از وصايت منصوصه و دعاى آن حضرت كه
تضمينبخش جريان بعدى است به تقطيع و تبصره رفته و طبق گنجايش ورقه، به محاجّه و
مباحثه گرفته شده است:
1-(اَلْيَوم):
تخصيص زمان به يك كار ضرورى
و ترميمى و تداركاتى مىباشد.
2-(يَئِس):
عنوانى براى يأس تاريخى و نااميدى هميشگى معارضين.
3-(دينِكُم):
آئينى ازلى كه با آهنگ وحى، شكل يافته و از مقاطع ابدى، نشأت گرفته و نيازمنديهاى
آدمى را در هر سرايى، سر و سامان مىدهد.
4-
(فَلاتَخْشَوْهُم): از جار و جنجالهاى سياستبازان مكّار و حيلهگر
نترسيد و هرگز مفتون هياهوى پوشالى آنها نگرديد.
5-(وَاخْشَون):
تقوا را پيشه كنيد كه حريم ملكوتى، در مجموع هستى ريشه دارد و با چنين پشتوانهاى
مىتوان گردنههاى صعبالعبور زندگى را درنورديد و به قلل رستگارى رسيد.
6-(اَكْمَلْتُ):
خودكفايى و بلوغ فرامين كاملترين دين و جامعترين آئين را ميرساند، كه سرشار از
رشحات هدايتى و قداستى است، تمدّن اشباع شده از حكمتها و فرهنگ سرريز گشته از
براهين كه يكى از مستندّات آن، كتابش بوده.
7-(اَتْمَمْتُ):
پايان گرفتن و رفع نياز نمودن و اعلام ايستگاه كردن.
8-(نِعْمَتى):
هداياى جبروت، به گُل نشستن آرزوها، انعام ويژه خالق هر چيز، شكوفه خاطرات، دست
نوازشگر معبودى رفيق.
9-(رَضيتُ):
اوج اقبال، تعالى بخش تفاهمات، اسباب سپاسگزارى، آسودگى خيالات، اطمينان به فرجام.
10-(اسلام):
سالم، سلامت، تسليم، بىادّعا، روش بندگى، مسير بىدردسر، تسلّى خواطر از شدائد
محاضر.
11-(اَيُّهَاالرَّسول): تشديد مخاطبت با پيك رسالت پناه، مأمور ابلاغ،
امينى براى مراسلات عظيم، نزديكترين فرد به منبع سماوات.
12-(بَلِّغ):
بلاغت، تبليغات، برسان، همگانى كن، از خاص به عام، بر معلومات عمومى بيفزاى.
13-(مآ اُنزِلَ اِلَيك): آنچه را كه تحويل گرفتى، محموله منظوره، از عرش
به فرش، تو چون دريايى بر تشنگان.
14-(مِنْ رَبِّك): از خدايى، مبدأ خلقت، منقوش استرجاع، مسئول
تربيت خلايق، پرورش دهنده موجودات.
15-(وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ): اگر تأخير بيندازى يا
چنانچه در وظايفت تعلّل ورزى، مغلوب رژه ابالِسه شوى.
16-(فَما بَلَّغْتَ): كارت ناتمام خواهد بود، راه به انتها نبردى، بار
به مقصد نرساندى، كِشتى به ساحل ندادى.
17-(يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس): تحت پوشش هستى، زير چتر حفاظتى، از زيادتى
بدخواهان نترس، قلب مردم در دست ماست.
18-(لايَهدِىالْقَومَ الْكافِرين): هادى منم، دروازههاى
فهم و شعور به حكم منست، دريچههاى سمعى و بصرى را من تنظيم مىنمايم، ناگرويده به
امام آسمانى كافرست، متخاصم با ولىّ منصوص
مطرودست، ملاك كفر و دين عليست، گرايش به مهبط ولايت، توفيق مىخواهد.
19-(مولا):
آقا، سرور، صاحب اختيار، اولى به تصرّف، دوست، ياور.
20- (علىّ):
عالى، برتر، والا مقام، مسلّط، فوقانى، بهتر، بالاتر.
21- (وال):
همسنگر، يكدست، حامى، ارباب، هوادار.
22-(عاد):
عدو، عدوان، اعداء، عداوت، دشمنى، منصوب به قوم عاد، بدحال، شوم سرشت.
23- (نصر):
انصار، نصرت، نصير، ناصر، كمك حال، امدادگر، تأمين دهنده.
24- (خذل):
فرومايگى، پستى، توسرى خور، بىوزن، ساقط شده، نوعى نفرين.
معجم
آيات 3 و 67 از سوره مائده و ابلاغيّه
پيامبر در غدير و خطبه آن حضرت
در آن روز.
كوكب نور فشان از ره فيض
آمده است
زاد
روز ولادت دخت امامت، يار ولايت، چكيده عصمت، زيور خلقت و طلوع خورشيدِ صبر و
مقاومت،
حضرت
زينب كبرى، مبارك باد
از
كاخ على ستارهاى پيدا شد - بشكفته گلى ز گلشن زهرا شد
سرتاسر
كائنات پرنور و سرور - از يمن قدوم زينب كبرى شد
در
سحرگاه پنجمين روز از ماه جمادىالْاوّل سال پنجم هجرت، اخترى پرگهر در بيتالنّور
اهلالبيت عصمت، تابيدن گرفت كه نام ناميش را حضرت دادار، زينب نهاد، سوّمين فرزند
اميرالمؤمنين و صدّيقه طاهره و اوّلين دخت گرانقدر آنها بود.
او
نهتنها زِين پدر بود كه الگوى درخشان زنان شد و بل اسوه تمام نماى بردبارى و
مجاهدت مردان گرديد، وى عالمه غيرمعلّمه است كه در حوزه درسش، خيل انديشمندان از
كوثر معالمش اشباع مىشدند، نقشى كه عليا حضرت، زينب، در پاسدارى از نهضت خونبار
حسينى ايفا مىكند بسيار حسّاس و سنگين است.
در
يك مقطع حادّ سياسى و تاريخى، عهدهدار وصايت و نيابت امام زمان خويش گرديد! روزى
كه در كربلا همه چيز به هم ريخته و به ظاهر تمام شده بود و جانشين بر حقّ رسول به
اشدّ مصائب شهيد گشته و عزيزانش در محاصره و تهديد اهريمنانِ سياهدل قرار داشتند
و امام زينالعابدين در بستر
بيمارى
بود و توطئه ننگين حكومت يزيد بر مبناى محو كامل حركت ستم ستيزى ابىعبداللّه قرار
داشت و آن گونه كه تاريخنويسان مىنگارند در آن مرحله انتقالى كه فناى ظاهرى
مناديان حق، به استحكام استبداد باطلشان منجر مىگشت، اين شهربانوى عدالت بود كه
با اشك ديده و شمشير زبان و استوارى قدم و بينش فراگير، نقشههاى شوم شيطان صفتان
را بر آب نمود و صداى ملكوتى على را بعد از گذشت زمانى در كوفه و شام طنين داد و
ابلاغ رسالت برادر كرد و مستان قدرت را تپانچه زد و ساده دلان خفته بر بستر جهل را
نهيب هدايت داد، تا آن جا كه مجلس خطابت او تبديل به عزا خانه مىشد و حضّار،
گريهكنان به آشوب مىشدند و اساس انقلابات آتى پىريزى مىگشت.
شجاعت
و جسارت او در قصر حاكم سفّاك، قدرت و عظمت على
را در ميدانهاى نبرد تداعى مىنمود كه هان! اى قتله اميرالمؤمنين! اسداللّه
دگر باره به حربگاه آمده و تكبير گويان، به هدم بتسازان و بتپرستان تجلّى نموده
است!
آرى
زينب در همه ابعاد وجودى زينب بود و آنچه خوبان همه دارند وى به تنهايى دارد.
در
تهجّد و عرفان، يادگار زهراى مرضيّه است، از امام سجّاد پرسيدند: شما كه به اين
مقام تعبّد رسيدهايد، آيا كسى را در اين اوج ديدهايد؟ فرمود: آرى، عمّهام زينب
در سختترين لحظات، غرق در ارتباط با خدا بود و آن زمان كه باب مظلومم در گودال
قتلگاه با معبود خويش راز مىگفت، خواهرش نيز در كنار بستر من با او همنوا بود مثل
آن كه يك صدا از دو حلقوم برمىخاست.
به
هر تقدير در همه مراحل زندگى، تكنواز خوبيها و نيكيهاست و از بدو تولّد مورد تمجيد
خالق عظيمالشّأن و جبرئيل امين و پيامبر رحمت و امامالكونين و سيّدةالنّساء
العالمين و حضرت مجتبى و سيّدالشّهدا و زينالعابدين و ائمّه معصومين خلف، قرار
داشت و در اين زمينه كتابها تأليف شده و آثار تاريخى و كلامى گسترده بر جاى مانده
كه ضمن تبريك ميلاد اين مولود عزيز و آرزوى همنشينى با مكتب سازنده اين بانوى
درخشان عالم انسانيّت، پيگيرى شخصيّت ايشان را در مجارى معرّفه پيشنهاد مىنمايم.
برگزيده
از روزنامه اطلاعات، شماره 19474.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
چهارشنبه،
22 آبان 1370، 5 جمادىالاوّل 1412، 13 نوامبر 1991.
رنجنامهاى از درياى اشك و كوير درد
در
آغاز سوره مريم، در لفّافه حروف مقطّعه قرآنى، موجوديّت گوهر تابناك لاهوتى حسين
به تحليل آمده و خدايش به تجليل وى پرداخته و علّت مبادى بودنش در مبحث مريم مقدّس
و عيسى مسيح، اعجب بودن او در خلقت است كه وى را در خصائص انسانى و فضائل معنوى
ممتاز كرده و سرآغازى بر تمامى قصّههاى مهم و بىنظير باستانى نموده كه اگر اين
مادرِ بزرگ و فرزند گرامش از غرائب آفرينشند، و داستان ثقيل و سهمگين حسينى نيز،
منحصر به فرد است.
مفسّران
فرقانى، كلّيّات اسرارى كه در ابتداء سوره مريم آمده را اينچنين ترسيم نمودهاند:
ك:
كربلاء است و مهبط زجرى كه بنىآدم در همه عمرش مىتواند ببيند.
ه:
هلاكتى است قهرمانانه، مردانه، عاشقانه، عارفانه، آزادانه و آگاهانه كه براى رضاى
خداوند به جان خريد و به آن افتخار كرد.
ى:
يزيديان را نمودار ساخته كه در هر عصر و نسلى، به جنگ خوبىها و زيبائىها و
نيكىها مىروند. آري، ديروز حسين را كشتند و امروز، به بهانهي انتقام از خون
حسين، استبداد يزدي را احيا ميكنند.
ع:
عطشى است كه فضاى زندگى را مىآزارد و نالههاى اهل حرمى را يادآور مىشود كه ريز
و درشت، پير و جوان، زن و مرد و نشسته و ايستاده را به فغان آورده و در عين
توانمندىهاى ماورائى براى سيرابى از چشمه قدسى، گدازههاى درونى را بر آن ترجيح
دادند و همه با هم فرياد عَشَقْتُهُ را سر دادند.
ص: صبرِ صابرِ اعظم را تداعى مىكند كه شكيبائى
ايّوب نبى را پشت سر گذاشته و بابالصّابرين بهشت را قبضه كرده و باعث تعجّب
فرشتگان مأمور بردبارى گشته و آموزگارى در كلاس خويشتندارى به رضامندى الهى شده
است.
اين
اعجوبه هستى، در بطن فاطمه اطهر، به معرّفى خويش پرداخته و خود را ستون اشراقات
سماوى خوانده و لواى اكرام بشريّت را نشان داده و روضه مظلوميّت هميشگى را طنين
داده.
اين
روضهخوانى را جبرائيل امين براى همه انبياء سَلف تلاوت كرده و آنها را به فجايعى
كه حيوانات درنده با ظاهر انسانى مرتكب مىشوند آگاه نموده، كه همگى با گريهكردن
به نهضت خونين ثاراللّه، التزام دادهاند.
تأثيرگذارى
اين مدافع شجره طيّبه توحيدى، بر مجموع تاريخ ماسَبَق و حال و آينده، آنگونه است
كه مىتواند خونهاى منجمد را در عروق مرده محرومين، به جوش آورده و كانالهاى
متروك فضائل و مناقب را بازگشائى نمايد.
هرجا
كه ظلمى پديد آيد، نواى ملكوتى قتيل طف، طنين مىدهد كه: مرگ سرخ بهْ از زندگى
ننگين است، و هر كجا كه ناله مرغ بال و پر كندهاى از ميان قفسى مىرسد، ضجّه
واحسيناى اُسراى دربند، تازه مىشود.
امام
مجاهدان، در پاسخ استاندار مدينه كه پيشنهاد سازش با يزيد را مىدهد مىفرمايد:
مثل منى، با مانند او، بيعت نمىكند، و با اين كلام، خطّ مشى آزاديخواهان و
حقطلبان را مشخّص مىنمايد كه هرگز جبهه حق، با سنگر باطل دوستى و تفاهم ندارد و
ابلاغيّه رسمى او: هيهات منّا الذّله است، و در اين مقال، اشعار زيبايش را
مىسرايد: مردن براى مردان خدا، از سوارى بر مركب زشتى و تباهى بهتر است، خوارى و
زارى اجبارى نيز از درافتادگى در دوزخ اليم، سزاوارتر خواهد بود.
در
تعريف مقام اين پرچمدار عزّت و آقائى، جدّش رسول اكرم فرمود: تماميّت وجودم از
اوست و او عصاره شرافت و شجاعت من است و ايضاً در معرفةالحسين، آن مُخبر صديق وحى
بفرمود: اين اسطوره فداكارى و ازخودگذشتگى، چراغ هدايت است از همه ظلمتها و سفينه
رهائىبخش مىباشد براى گريز از غرق شدن در امواج نفسانيّات و آنكه بر اين
اقيانوسپيما نشست، بيمه شد و هرآنكه به ابلاغاتش، بىاعتنائى كرد، اسير
تاريكىهاى تقدير شد.
پيشواى
رياضتكشيدگان، در بابالهُدى مىگويد: كلّ سنّ و سال بشر، عقايد اوست و جهش و
كوشش وى در مسير يافتههايش، و در يك جمله آنكه: از تو نامى مىماند و خاطرهاى كه
ياد و تذكره اموات در چگونه زيستن و به چه حالى رفتن است. پس تو، حافظ يافتههاى
خود هستى، بدانكه چه مىيابى و از كدامين سو به فردايت مىنگرى و عمرت را سرمايه
چه ايدهاى مىنمائى؟
مولاى
ما كه در عرصه پايدارى در خداخواهى، علامتى راسخ و پاينده بود در توضيح خواستهاش
فرمود: سفر پر خطرى را آغاز مىكنم و به همه شدائد آن واقفم و مىدانم كه اين
قيام، كار هر كسى نبوده و بيرق نصرت دين حنيف، ويژه آبروى اولياء است، مىروم تا
مفاسدى را كه به نام ديانت، در امّت اسلامى جا گرفته بزدايم و درخت امر به معروف و
نهى از منكر را با خونم آبيارى نمايم و سنّت نبوى و سيره علوى را از يوغ خلفاء جور
و حكّام غاصب، برَهانم.
در
قتلگاه كه تراژدى اوج توحّش حيوانى بر ترحّم وجدانى بود، صميمانه بر صفوف منكرين
حقيقت نهيب زد: اگر بقاء مذهب شريف بر هدم من قرار گرفته، اى شمشيرها، مرا دربر
گيريد و پيكرم را بفشاريد و ننگ تجاوز را به رنگ عبوديّت بگسترانيد، ولى بدانيد كه
هرگز ننگ با رنگ پاك نشود.
اينك،
اذكار و ادعيه ماه محرّم را با معانى آن مرور مىكنيم:
چلّهگيرى
در آنها را بسيار مؤثّر مىدانيم كه شروع سال جديد قمرى است و چهل روز نخست آن،
حاوى رموزى در تشكّل بهينه سرنوشت عمومى و خصوصى خواهد بود :
الهى
يا قديمَالْاِحسان بِحَقِّ الحسين عَجّل لِفَرَجِ الحسين:
آفريدگارا،
به قِدمت احسانت به شفاعت امام حسين، ما را ريزهخوار مكارمت قرار بده.
اِنَّ
الحُسَين مِصباحُ الهُدى و سَفينَةُ النَّجاة مَنْ رَكِبَها نَجى و مَنْ تَرَكَها
غَرَق:
حسين
بن على، نورافكن عرش است كه مردم را از سرگردانىها نجات مىدهد و همو، كِشتى خَلق
در تضمين از هلاكت است، هر كس پيامش را شنيد و همراهش شد رستگار مىشود و آنكه به
آواى زيبايش پشت كرد، محروم از نيكبختى و خوشبختى مىگردد.
حُسينٌ
مِنّى وَ اَنَا مِنْ حسَين:
سيّد
بهشتيان، خميرمايهاش از رسول خاتم بوده و پاسدار اصالت نبوّت خواهد بود.
مَنْ
بَكى اَوْ اَبْكى اَوْ تَباكى وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة:
هركه
بر غربت و مغموميّت عطشان بىكفن بگريد و يا با ترتيب دادن مجالس سوگوارى عزيز
فاطمه، دلها را به سمت كربلاء بكشاند و يا حتّى احساسش در معاينه مكروبات
عاشورائيان جريحهدار شود، مستوجب رحمت و مغفرت ايزدى مىگردد.
اَللّهُمَّ
بِحَقِّ كهيعص، سَهِّلْ مَخْرَجَ الْحُجَّه بِدَمِ الحسين:
خداوندا،
به واحدهاى اسم اعظم كه در مبدأ سوره مريم قرار دارد، آسان نما خروج منتقم موعود
را تا وِتْرَ المَوْتُور را به عينيّت حرث بكشاند.
كُلُّ
يَومٍ عاشُوراء و كُلُّ اَرْضٍ كَربَلاء وَ كُلُّ شَهرٍ مُحَرَّم:
آفتاب
افشاگر خامس آل عبا، همهروزه بر جگرهاى تفتيده رنجوران عالَم، مىتابد و ذرّات
خاك سرخ نينوا را به اقصى نقاط گيتى مىپراكند و تقويم را شفق قرمزى مىدهد كه هر
حادثهاى، تحتالشّعاع اين واقعه عظيم قرار گيرد.
لَقَد
عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَه السَّموات:
از
كثرت توان و تحمّل تو، نگهبانان زمين و خازنين كرسى، انقلاب كردند و جنب و جوش
نمودند.
اِنّمَا
الْحَيوة الدُّنيا عَقيدَةٌ و جَهاد:
واقعيّت
ثانيهشمار حيات ما، رشحات ذهنى مشروع است و كارپردازىهاى مربوطه، در راستاى
تبليغ و تفهيم و تشريح آن مىباشد.
اِنّما
خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوف
وَ اَنْهى عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ اَبى:
اساسنامه
ادبى و هنرى و فرهنگى شاه شهيدان چنين است: وضوى اخلاص گرفتم تا نماز اِرجِعى
بخوانم و در محراب فناء ايستادم تا زنگار عصيان از چهره جامعه برگيرم، فرات را
ماهيان مهاجر دادم تا در تور رفيق ازلى درآيند و صحنه تمدّن ناسوتى را لعاب برتر
زنم و سفره تعبّد را بركت دهم.
اَلْمَوتُ
خَيرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَ الْعارُ اَولى مِنْ دُخُولِ النّار:
رفتن
به نزد صاحبخانه، از استقرار بر سكّوى خودخواهى والاتر است و در سِير اِلَى
اللّه، هر گونه لطمه و عارضهاى را با لبخند و سُرور مىپذيريم.
اِنْ
كانَ دينُ مُحَمّدٍ لَمْ يَسْتَقمْ اِلّا بِقَتلى فَياسُيُوفُ خُذينى:
اگر
تهاجمات فرقه ضالّه مُضلّه به يك مشت زن و بچّه بىگناه، با نابودى من كامل
مىشود، بيائيد و اين بدن معصوم را در زير پاى اسبان خود، له و خورد و كوبيده كنيد.
اِنْ
لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنياكُم:
اگر
بىدين هستيد و متعهّد به هيچ آئينى نمىباشيد، لااقل جوانمردى كنيد و كودكان
بىپناه را تازيانه نزنيد و خيمه ايتام را به آتش نكشانيد.
مِثْلى
لا يُبايِعُ مِثْلَه:
آنكس
كه از حسين شهيد تقليد مىكند، هرگز پيروى از ديكتاتورى و خودكامگى نمىكند.
هَيْهات
مِنَّا الذِّلّة:
هرگز
حسينيان، با يزيديان زمان، همنشينى و همسوئى نمىكنند.
و
مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِولِيّه سُلْطانا:
اين
اخطاريه آسمانى، وجه ارتباط بين ثاراللّه با بقيّة اللّه است. خامس آلعبا را
مظلومانه، غريبانه، وحشيانه، خودسرانه و بىرحمانه كُشتند و تمام تجربه آدمكشى را
در طول نسل آدم و حواء بر اين ولىّ صادق و منصوص الهى، جارى ساختند.
اينك
بىوقفه از رگهاى بريده سر مباركِ از پيكرِ مطهّرْ جدايش تا لحظه قيام قائم
آلمحمّد به گوش جهانيان مىرسد كه سلطنت مقدّس پيشوايان آسمانى، فرا مىرسد و زمامدار
جبروتى براى كالبد شكافى بدنه خلقت، ظاهر مىشود تا لكّه ننگ ديكتاتورى را از صفحه
زندگى موجودات بركَند و پاسخ رسا و همهجانبهاى بر داعىِ اِلَى اللّه دهد كه در
همه حال و هر زمانى، طنين دارد: هَلْ مِنْ ناصرٍ يَنْصُرُنى وَ هَلْ مِنْ مُعينٍ
يُعينَنى.
آيا
مىدانيد چرا در چهل شهر و ديار كه مجموعه دوران چلّهنشينى اُسراء حسينى بود از
لبهاى خشكيدهي نور ديدگان محمّد و على، اين آيه به گوش مىرسيد؟ اَمْ حَسِبْتَ
اَنَّ اَصْحابِ الْكَهْفِ وَ الرَّقيم كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا، زيرا كه اصحاب
كهف براى اجتناب از تبعيّت حكّام ظلم، از شهر خود هجرت كردند و در غارى متروك،
بيتوته نمودند و شهيد هميشه خروشان عرش نيز براى گريز از همسوئى با مستبدّ غاصب،
رو به دشت و بيابان كرد و با زنان و كودكان و يارانش، ذلّت در به درى را بر لذّت
در خانه و كاشانه بودن ترجيح داد و رقم نوين و پايدارى را بر جبين خلافت و امامت
زد و عجيبترين واقعه قبل از ظهور را به تذكرهنويسان تاريخ، تحويل داد.
نقش
انگشترى امام حسين:
اِنَّ
اللّهَ بالِغُ اَمْرِه ، عُدَّةٌ لِلِقاءِ اللّه ، يا اَمانَ الْخائِفين.
امام
صادق فرمود: سجده بر تربت جدّمان حسين، حجابهاى هفتگانه بين انسان و خدايش را
كنار مىزند و او را به ناديدنىها و ناپيداها مىرساند.
امام
كاظم فرمود: هر كس با معرفت كامل، به زيارت جدّمان برود، خداوند، گناهان گذشته و
حال و آيندهاش را مىبخشد. (البته شفاعت، مربوط به حق الناس نيست).
منقبتى بر تربت جنّة المأوى
تهاجمى
را كه مدعيان دينداري بر عليه پرچمدار عدالت و آزادگي، اباعبداللّه الحسين در روز
عاشورا به اوج خباثت و خيانت رساندند و زائران آن شهيد حقيقت و فضيلت را كشتند تا
زمان ظهور در اقصى نقاط گيتى تجلّى دارد و دنيا در شرارت و شهوت گمراهان و ظالمان
مىسوزد تا پروردگار بزرگ، فرمان به خروج آخرين سفير سماوى دهد و هستى را به
نورانيّت مهدى موعود از هر سياهى و تباهى خلاص نمايد.
اين
لكه ننگ بر تارك تروريستها باقي خواهد ماند و كساني كه با راه انداختن جنگهاي
سياسي و فرقهاي، زمينههاي آنرا فراهم ميكنند و بازار اين درگيريها را پر رونق
مينمايند عقوبتي هولناكتر در روز برپائي عدالت خواهند داشت.
مُحرّم نامه
حريم
محرّم را توده ابرهاى خونين احاطه كرده و همواره فرياد مظلوميّت مظلومين عالم را
بر اهل هر زمان، طنين داده و هرگز منحصر به واقعه كربلا نبوده و كُلُّ شَهْرٍ
مُحَرَّم، گوياى اين حقيقت است كه همه ماهها افشاگر ماهيّت يزيديان است.
وجه
امتياز اين ماه از بقيّه ماهها چيست؟ جز آن كه در روز دهم آن درگيرى بين حقّ و
باطل، علنى شد و مظاهر خير و شر، تلاقى كردند و خون پاكان بر زمين ريخت و بناى كاخ
ستمگران محكم گرديد؟
محرّم
را بايد دانشگاهى فرض نمود كه در آن مىبايد چگونه زيستن و با چه انگيزه بودن و در
كدامين مسير رفتن را آموخت.
محرّم
را نبايد تنها يك ماه عزا دانست بلكه شايسته است زمان عزيمت به حق، تلقّى نمود كه
انسان وارسته پيوسته به نور، تن به يك سفر بزرگ مىدهد كه در آن از خود جدا مىشود
و به حقتعالى وصل مىگردد و سِيْرِ مِنَ الْخَلْقِ اِلَىالْحَق، پديدار مىشود،
همانند الگوى جاودانه اين ماه، آموزگار عدالت و راستى كه شعار شريفش اين بود:
اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى اُمَّتِ جَدّى، يعنى اين ماه، ماه اصلاحات
عمومى است، ارادتمندان به ساحت منزّه حسينى مىبايد بر پاكسازى افعال و اخلاق خود
قيام كنند و آنگاه جامعه را به مكتب انسانساز عاشورا دعوت نمايند كه عاشورا يك روز
نيست كه دچار مرور زمان شود بلكه يك حركت است، مشى خداجويى در ظلمت ايّام و فرياد
عدالتخواهى در تقويم تاريك زمان، از اينرو بر دروازه عاشورا اين جملات پرمحتوا
نقش بسته كه كُلُّ يَوْمٍ عاشُوراء، درسى كه اين روز به شما مىدهد دائمى و هميشگى
است، يعنى هر روز نظارهگر برخورد حقّ و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، سياهى و سفيدى
و عزّت و ذلّت هستيد و بر سر اين دو راهىها ايمانتان آزمايش مىشود و سرنوشتتان
رقم مىخورد كه اهل كدامين طريق مىباشيد.
كربلا
كه قبله زجرديدگان و دلسوختگان است، منحصر به يك شهر نبوده و كُلُّ اَرْضٍ
كَرْبَلاء تجلّىگر اين كلام مىباشد كه در هر زمينى كه خون بىگناهى ريخته شود
كربلايى شكل مىگيرد و در هر مكانى كه زورگويى پيدا گردد، روضه غربت بخوانيد كه
بندبند مقاتل كربلا، مبيّن تازيانه جلّادانيست كه بخاطر چند روز زندگانى دنيا،
هفتاد و دو عزيز فانى فِى اللَّه را جنايتكارانه بر زمين شقاوت كوبيدند و رقص
پيروزى كردند.
شيطان
رجيم، نويد گندم رى را به همه مىدهد، ديروز به عمربنسعد داد و او را به آن جنايت
هولناك كشيد و امروز به ديگران، و تنها راه مصونيّت از آن اين است كه در اين ايّام
حسّاس، پيمان خويش را با مولاى كون و مكان، محكم كنيم و خود را از غير او تخليه
نماييم و از بيعت با مدّعيان فاصله بگيريم و چنين است معناى يا لَيْتَنى كُنْتُ
مَعَكَ فَاَفوزَ فَوزاً عَظيماً .
سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني
بر
مسافرين خاكنشين پوشيده نيست كه هر يك از ماههاى هجرى قمرى را پيام ويژهايست در
مسير هدايت انسانها و هوشيارى درونى كه با دريافتهاى قلبى و روانى، نورانيّتى را
به زندگى مادّى مىدهد و روشنايىهايى را به عمر گذرا مىبخشد و برگهاى تقويم
صفرالمظفّر، گوياى همين مراتب اعتبارى و اخلاقى بوده و اين پيام ادبى را طنين
مىدهد كه:
صبر
و ظفر هر دو دوستان قديمند، بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بردبارى
را در تمام ايّام اين ماه، اعتلا دهيد كه براى نيل به اهداف عالىِ الهى حوصله لازم
است و براى دفع وسوسههاى نفسانى، شكيبايى، تجويز گرديده و در مقابله با طرحهاى
شيطانى، استقامت را گوشزد نمودهاند و همچنان كه در فقرات دعاى مخصوص صَفر، قيد
شده، به قواى مضاعفى در مقابله با توطئههاى اهريمنى، نيازمنديد و استقلال
اعتقادات را بها دهيد و روابط اجتماعى خود را در حصار تقيّدات عرفانى بگيريد و
شرارتهاى جارى در بستر اجتماع را شناسايى نماييد و كمربندهاى توكّل را به خالق
عالميان، محكم كنيد و متذكّر به ذكر يونسيّه باشيد، اَسْتَغْفِرُكَ يا لا اِلهَ
اِلَّا اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَالظّالِمين فَاسْتَجَبْنالَهُ و
نَجَّيْناهُ مِنَالْغَمِّ و كَذالِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنين كه سرنوشت ما هم اكنون
همانند آن پيامبر گرفتار است كه در مقابله با سختيها، صبر خويش را از دست داد و
ترك وظايف محوّله كرد و تعهّدات گذشته را فراموش نمود و حقتعالى او را در شكم
نهنگ، زندانى نمود و عقوبتى كم نظير كرد و آن زمان كه اقرار به تقصير خود كرد،
نَصر الهى را يافت.
چقدر
شبيه است داستان زندگى يونسِ بن مَتى با سرگذشت اسَفبار ما كه در اثر فشارهاى
روزگار و بداقبالى زمان، اصول دين را فرو گذاشتيم و اساس معيشت را در كانالهاى
انحرافى، دنبال نموديم و از تعقيب واجبات، خسته گشتيم و در پى محرّمات، شتافتيم و
قبايح را نيكو نگاشتيم و محاسن را ترك نموديم و تهديدهاى آسمانى را شوخى پنداشتيم
و هشدارهاى غيبى را ملاحظه نكرديم و اكنون ماييم با يك دنيا پريشانى و يك جهان
پشيمانى و انبوهى از نگرانى و تنها چاره اين معضلات، بازگشت به سوي خداست كه خمير
مايه ما اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون بوده و طبق نسخه اوّليه كُلُّ شَىْءٍ يَرْجِعُ اِلى اَصْلِهِ، بايد
دوباره به پروردگار بزرگ، رو كنيم و مطامع مادّى را كم كنيم و به نداى فطرت خويش
گوش دهيم و به وعدههاي فريبنده اين و آن دلخوش نكنيم.
از
حوادث اين ماه، جنگ صفّين است كه يادآور غربت اسلام عزيز و مظلوميّت قرآن شريف
بوده و نگرشهاى تاريخى، هشدار به نظّار آن مىدهد كه بهوش باشيد، سياستهاى شياطين،
رنگارنگ مىباشد و در هر زماني عليه تماميّت اسلام و موجوديّت مسلمين، برنامهريزى
مىكنند و يك لحظه غفلت، يك عمر پشيمانى را در پى خواهد داشت و حضور بيگانگان فكري
را در اطراف خويش جدّى بگيريد و در حراست از عقايد حقّه خود، كوشا باشيد.
از كاظمين به بقيع
و
صادق آمد تا به موجوديّت كاذب، خاتمه دهد.
در
نظام صادقى، امامت در حوزه استحفاظى ربوبى قرار دارد و پيشواى كاذب را راه بر آن
نباشد، آنگاه كه جامعه را دروغگوئى فراگيرد بايد به ايستگاه صادقه رفت و از محضر
صداقت، كسب تكليف كرد.
در
علائم ظهور آمده كه در قرب قيام مهدى، همه چيز تغيير حالت دهد و هر نامى بىمسمّى
شود و هر كارى بىمحتوى گردد و هر دعائى بىخاصيّت شود و هر غذائى بدون بركت گردد
و هر ديدارى بىحاصل باشد و هر آرزوئى نافرجام شود و هر اميدى بر باد رود و
اعتقادات به سستى گرايد و هر تصوّرى فاقد تصديق شود و در اين حال بايد به اصدقاء
توحيد توسّل كرد كه جعفر صادق، مكتب مميّزى حق است و فقه پايدار و فرهنگ اصيل و
تمدن يادگار ازل ميباشد.
هان
اى كسانى كه در هزار راه گيج و مبهوت ماندهايد، اين شما و اين پيام رساى صادقى،
اى وامانده در درياى اضطرار، اين تو و اين كشتى نجاتبخش جعفرى، آن هنگام كه رسول
خاتم، خلفاء خويش را معرّفى مىكرد در برابر سئوال سائل كه پرسيد: مگر نه آنكه همه
شما خاندان عصمت و طهارت، صادقيد، پس تخصيص آن در تسميه نام امام ششم چيست؟ فرمود:
او وجهالضّمان صداقت است، در او راستى و درستى تعيّن گرفته و سيرهاش مبيّن اصالت
و كرامت مىباشد.
و
اين اشارت به تعويض قدرت از بنىاميّه به بنىعبّاس است كه هر دو خاندان، مدّعى
خلافت نبوى بودند و دمار از روزگار مسلمين درآورده و دمى از ملكوك كردن اسلام
مظلوم، آسوده نمىگشتند و تا توانستند صاحبان شريعت را به زندان و شكنجه و قتل
محكوم كردند و اجتماع را از موهبت غدير، محروم كردند و خلق بيچاره را به اينسو و
آنسو سوق دادند و بانى اختلافات خونبار در ملّتهاى مسلم گرديدند و اتّحاد مذهبى
را به تعصّبات قبيلهاى و منطقهاى فروختند و به نام قرآن، كتاب آسمانى را خوار
كردند و نهايت اين شد كه مىبينيد، همان تفكرات به اشكال مختلف امتداد يافت و
واليان خودكامه با عنوان خلافت نبوي و يا ولايت فقه جعفري، امر فقاهت را مشتبه
نموده و در لفّافهي سنّت، محبّت مصطفوى را از دلها ستنانده و حرّيّت را به بندهاى
استبداد كشانده و كاخها بنا كرده و به عيش و نوش در قدرت مشغولند كه مسبّب خلع
استقلال واقعي مسلمين شدهاند و در عين حاكميّت بر چاههاى نفت و گاز، جامعه بزرگى
از گرسنگان و دردمندان را در جهان تشكيل دادهاند.
پس
اى مقلّد جعفر صادق، بدان كه مستقيماً از خداى صادق مصدّق، پيروى مىكنى و در امر
خداشناسى، از هرگونه انحراف و اعوجاجى در امانى و در روز: يوم ينفع الصّادقين عن
صدقهم، توشه ابدى را بىكم و كاست به همراه خواهى داشت.
انگار
همين ديروز بود كه فرزند بيست و ششم امام سجّاد، آْيت الله العظمي سيد محمد علي
كاظميني بروجردي، در ميدان خراسان تهران، سكوى تدريس معالم صادقى را بنا نموده بود
و از منبع جبروتى امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق، خلايق را اشباع مىكرد.
زمانى كه ديگران در غفلت نفْس به اسارت متولّيان دروغين امام صادق درآمده بودند،
اين مبشّر آزادگي و مُنذر عدالت، با سلاح قلم و بيان در برابر مهاجمين اعتقادي
ايستاد و محصول مجاهداتش، منشورات مقدّس نور است كه هماكنون، از فضاى روحانى مسجد
نور، قابل استشمام مىباشد و تكتك آجرهاى اين مسجد مقدّس، فريادگر جهاد اكبر و
اصغر آن اسوه زاهدين و الگوى رافضين و اسطوره متّقين مىباشد.
اين
شاگرد ممتاز دانشگاه امام صادق، آنقدر با جوهره فاطمى خويش، به ارائه براهين
ائمّةالهداةالمهديّين مىپرداخت و در اين راستا، همه هستى خود را سرمايه كرد و جان
عزيزش را ضميمه نمود كه حجّت باهره را بر اهل زمان، كامل نمود و جائى براى اعتذار
معاصرين، باقى نگذاشت.
يادواره شهادت امام صادق
بِسمِ
الّلهِ الصّادِقِ المُصدّق وَ لَه اَصدَق المَصاديق فى الصّدقات
نشر
صدّيق اصاديق به صداق صدوق
صادقان
را صداقتى مىبايد تا بر مصاديق وحى، آگاه شوند. اين صداقت در تصديق نسخ صادقى است
كه اتقياء امّت، آنها را بر جاى نهادند و خلايق، ملزم به فراگيرى آن مىباشند.
رشد
معنوى و تكامل عرفانى ما، در گرو صادقنامهاى است كه راستى را به حياتمان دهد و
درستى را منظرمان آورد و صحّت به اعمالمان داده و سلامت بر كردارمان باشد.
پس
تو اى گريزان از نادرستى، برخيز و در خيمهگاه جعفر صادق، مَسكن گزين و مسير
پيشوايان حقيقى بشر را بپيماى تا از فراز و نشيب عمر، به آسانى بگريزى و در عوارضى
برزخ، معطّل توبيخها نگردى و در محاكم پر حجم نهايى، افول شخصيّت نداشته باشى.
از امام رضا سؤال نمودهاند كه مگر جمله رهبران
الهى، صادق نيستند كه در مقطع ششمين ولىّ عرشى، تخصيص آمده!؟ سلطان سرير ارتضا فرمود: بلى منصب صداقت در كلّيه
منصوبين جبروتى، تجلّى دارد امّا در جعفربن محمّد، آئينه فضايل و رذايل حاكم بر
اعصار، تبلور داشته و فوران كشمكش حقّ و باطل را نمودار گشته است.
اميرالمؤمنين
در كلمات قصارش مىگويد: ظَلَم الْحَقَّ مَنْ نَصَر الْباطِل: تعدّى آشكار به
حقايق آفرينش است زمانى كه عامّه مردم براى سردمداران باطل، هورا مىكشند و سينه
مىزنند.
نيز
از گُلهاى بوستان نهجالبلاغه است كه مىطراود: اَلصِّدْقُ لِباسُ الْحَق: اونيفرم
زيبا و جذّاب كه بر قامت ميهمانان كره خاكى مىدرخشد، لباس صادقان خواهد بود.
در
مقولهاى ديگر مىفرمايد: اَلصِّدقُ لِسانُ الْحَق: زبان مكالمه مشترك و مفهوم
امّتهاى پاكسرشت، صداقت يعني تخليه از فضولات هوى و هوس است.
و
به مصداقِ هر دم از اين باغ، گُلى مىرسد، صحيفه حيدريّه مىنگارد: اَفْضَلُ
الْمُتَعالِ ما طابَقَ الصِّدق: چه وعظى مفيد خواهد بود اگر گويندهاش از چارچوب
صلاح و صداق، خارج نشود.
و
در نهايت، ابَرمرد ميدان بلاغت و فصاحت، مسير صدق و صفا را اين چنين مىفهماند كه:
اَصْدَقُ الْقَولِ ما طابَقَ الْحَق.
حال
كه وجه امتياز مخلوق برتر، سخن گفتن اوست، پس چه بهتر كه جز حقيقت نگويد و به غير
واقعيّت نچرخد، و قطبنماى مبحث صدق و كذب، امام به حق ناطق، جعفربن محمّد الصّادق
است كه بر كرسى لسانالحق، تكيه زده و چشم و چراغ حقجويان گشته و به وجدانهاى
خداجوى سليم و كريم، تغذيه اخلاقى و اعتقادى مىرساند.
نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)
وقتىكه
نمىشود خداوند را زيارت كرد و كبريائى او، قابل رؤيت نمىباشد، بايد به سراغ
خلفاء او رفت و آنها را ديدار نمود و چون غير از امام رضا در كشور ما، امامِ
خداساختهاى وجود ندارد، تشرّف به جايگاه او، نه تنها مستحب نبوده بلكه براى عرضه
ايمان خود به آن نماينده لاهوت، مىبايد لااقل سالى يكمرتبه مشرّف شد.
پس
اين سَفر به لحاظ تكميل اعتقادات و تصفيه اخلاق و اَخذ تأييد ايمان، از اهمّ
واجبات شرعيّه مىباشد و نظر بسوى او، بالاترين اصل توحيدى خواهد بود كه تمام
واجباتِ شريعت، يكطرف و اين منصوص جبروت، در يك كفّه قرار دارد و مهمترين مسأله
در زيارت اين سروَر، نگرش داخلى به انبار اخروى است كه از سنّ تكليف چه كردهايم و
چه به همراه آوردهايم.
پايانه
زندگى، گورستان مىباشد و در آن لحظه ناكامى، فرصتى براى بازسازى پرونده نمىباشد
و اينجا نيز نوعى پايانه است، پايانى براى بدىها، زشتىها، ناخالصىها،
ناروايىها و نادانىها.
اگر
مىخواهيد به كلّ روح و جسمتان، تطهيرى وارد آيد، به اين مخزن اسرار يزدانى توسّل
كنيد و روى همين حساب است كه ابليس مدلّس، بيكار ننشسته و در همين منطقه حسّاس و
خطير، سنگرها ساخته و ابزار جنگى فراهم كرده! تيرهاى شيطان را شناسايى كنيد تا از
شرّ آنها در امان بمانيد كه اصولىترين اقدام در اين ارض اقدس، رديابى سپاه شياطين
است تا در پيچ و خم زمان، از تهاجمات آنها در امان بمانيد:
1) آقايى كه خويش را از آداب و رسوم فريبنده تخليه
نموده، چگونه راضى به تزئين قبر خود مىباشد!؟
اين
تزئينات، حربه ابالسه براى خُرد كردن فرهنگ اهلالبيت است و مىخواهند القاء كنند
به زائران كه اهل بيت مايل به طلا و نقره بودهاند و دنياطلبى خويش را پشت آن
پنهان مىنمايند و نيز وسيلهاى براى بلعيدن نذورات باشد.
2) در تمامى
ديوارها و سقفها، آينه قرار دارد كه فينفْسه، كراهت نفْسانى دارد و در آداب حج
از جمله ممنوعات مىباشد. آئينه، خودگرايى، خودپسندى و خودمحورى را رواج مىدهد و
متضاد با خدابينى، خداگرايى و خداخواهى است و لذا كاخهاى ستمگران، از آن پوشيده
مىباشد زيرا كه ظالم بايد به هر جا كه مىنگرد خود را ببيند و روزنهاى براى
اشراف بر خَلقُاللّه نداشته باشد و قصر عزيز مصر نيز داراى اين خصائص بود كه يوسف
به هرجا نگاه مىكرد زليخاى لُخت را مىديد و اثرش آن بود كه به لحاظ جنسى، تحريك
شد و قرآن مىگويد اگر حمايت و هدايت ما نبود اين پيامبر با او همكارى مىكرد.
3) فرهنگ زائرين،
در خور شخصيّت امام حىّ و هادى و حافظ نمىباشد، بايد حساب اين آقا را از امامزاده
داود، عبدالعظيم، قم و شاهچراغ، جدا كرد، آنها وصل به امام اصل هستند در حالى كه
اينجا خودِ آن حضرت تشعشع دارد. مجموع احساس، اعصاب، افكار، اخلاق و عناصر درونى
را مطابق با عظمت بىكران اين معاون عرش نماييد تا متقابلاً از اقيانوس موّاج و
فروزنده غدير بهرهگيرى كنيد.
براستى
اگر اين امام را با دو چشم مادّى ببينيد چه مىكنيد؟ چگونه با او حرف مىزنيد از
او چه مىطلبيد و حالا كه با چشم دل مىبينيد بىتفاوت از كنارش مىگذريد؟ فقط
زيارتنامه مىخوانيد و در و ديوار را مىبوسيد يا به رفع نواقص اعتقادات
مىپردازيد و نادانىها را مرتفع مىسازيد و از كوهِ وقارش نيرو مىگيريد؟ كِى
بايد در روابط خود با امام هميشه زنده، تجديد نظر كنيد؟
4) از هر چيزى كه
حواس را از منبع ماوراء، پرت مىكند، فاصله بگيريد، هر موردى كه رقيب عرفان ايشان
است بايد كنار روَد به گونهاى كه در زيارت آن امام اِنس و جن آمده: عارفاً
بِحَقِّه، مدّ نظر آيد كه در اين محل، بدون جاذبههاى كاذب و پوشالى، نزول كرده و
با مخاطب مطهّر، سخن بگوييد.
اگر
ملاك در پذيرش زوّار، همين قاعده باشد و غير از عرفان را مردود دانند چهكنيم؟
عارف به حقوق حضرت، هرگز قلب را به دو نفر كرايه نمىدهد، هرگز در برابر
گُزيدههاى جبروت، خَلقِ پيشوا نمىنمايد و سياهيلشگر امامِ مردم ساخته نميشود و
به بدعتگذاران در دين نمىپيوندد.
بهترين
نذر آن است كه دلت را به آن مقبول اولياء هديه كنى.
خيالت
را با يك مشت اسكناس رنگارنگ، راحت مىكنى و آن را بىادبانه بر سر و روى آن
رأسالعارفين مىريزى!
و
اصل زندگى كه اميال، انفُس و بيعت است را به كوى غاصبان منبر و محرابش مىسپارى!
حاشا
كه اين روشِ جوانمردان نيست!
تازه
آيا اطمينان داري نذوراتي كه به آستانش ميدهي، در راه اعتلاي اهدافش خرج ميشَود؟
اينجا
را دانشگاه بدان، دانش توحيدى را بيفزاى هرچند كه وسايلش را فراهم نكردهاند و همه
دست در دست هم دادند تا تو را بدوشند و براي خود راي و اعتبار جمع كنند ولى از
صاحب روضه رضوى، طلب نما كه از معالم غيبيّه، اشباعت كند و فقهُالرضّا را بر
اعضايت بتاباند تا مجبور نشوي به فتواي مكّاران عصر تن دهي و مقلد دجاليان شوي.
اين
مساجد بههم پيوسته را ايستگاه پروازت قرار بده تا به لامكان عروج نمايى.
اين
درهاى باز را آيه اِرجِعى بدان كه از قيد و بندهاى اهريمنى، بگريزى.
اين
گنبد را با عينك طلايى ننگر بلكه از نگرش حكيمانه، ارزيابى نما كه سكوى ارتقاء به
ملكوت است.
پرچمهاى
سبز را لواى اِرجِعى اِلى رَبِّك، تلقّى نما و منارهها را دالان اِلَيهِ راجِعون،
قلمداد كن و در و ديوارهايش را حدّ بين حقّ و باطل بنگر و هزاران حرف ديگر كه اگر
حصر تقيّه، رهايم مىكرد البتّه حقّ معرفت كوكب دُرّى را ادا مىكردم!
پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى گسترش فرهنگ رضوى و بهينه
سازى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت
1) تعيين وسائط
نقليّه عمومى رايگان از كلّيه مراكز استانها و شهرستانها در تمامى ايّام سال، با
تضمين عودت به مبدأ براى فقرا.
2) تخصيص مسافرخانههاى بسيار، در اطراف حرم مطهّر با
تمامى امكانات رفاهى، بهداشتى، سِرو غذا، نوشيدنى و ميوهجاتِ فصل، بطور مجّانى
براى زوّار بىبضاعت امام.
3) ترتيب دانشگاه بزرگ و فراگيرى در قرابت حرم و
ايجاد دانشكدههاى متعدّد در رشتههاى مختلف علوم و همچنين ترويج معالمي كه آثار
فرهنگى و علمى امام هشتم را بسط و گسترش دهد.
4) تشكيل كنفرانسهاى تخصّصى سالانه و ماهانه در حول
مسائل خداشناسى و دعوت از صاحبنظران داخلى و خارجى و ايجاد جلسات گفتگوى مستقيم
در محور دين سنتي.
5) دور كردن آن آستان آسماني از تبليغات شخصي و سياسي و
حزبي.
6) ترجمه، نشر و پخش كتب منتصب به امام رضا و شاگردان
آن حضرت و تقسيم رايگان آنها در بين طالبين ناتوان از خريد.
7) تأسيس صندوقهاى قرضالحسنه در تمامى شهرهاى ايران
به نام نامى ثامِنُالأئمّه كه با بالاترين سقف امدادى گامهايى در رفع مهمّات
شيعيان برداشته شود.
8) ساختن كانونهايى كه از آن به مشاهد مشرّفه، عزيمت
شوند و در تورهاى زيارتى آن، عاشقان اهلالبيت و خانه خدا كه فاقد ثروت و قدرت مالى
هستند اعزام گردند و به نيابت از آن بزرگوار، عبادت نمايند.
9) تعيين يتيمخانههاى حضرت
در همه شهرهاى ميهن اسلامى و پرورش كودكان بىسرپرست با تعاليم عاليه و اموال
متبرّكه سلطان خراسان.
10) قراردادن خانههاى كوچك در تمامى شهرها در اختيار
زوجهاى بىپول به عنوان مستأجران علىّبنموسىالرّضا تا اسباب ازدواج فراهم گردد
و در كشور امام رضا آمار معصيت پايين آيد.
11) مقرّر نمودن
ستادهاى تأمين جهاز براى دختر و پسرهايى كه مشكل اثاث زندگى دارند تا به نام نامى
آن شفيع دو عالَم، طلسم تزويج صدها هزار شيعه، شكسته شود و آلودگى كم گردد.
12) اداء ديون ورشكستگانى كه آبرومندانه، كار كرده ولى
در نوسانات بازار، زمين خورده و گرفتار زندان شدهاند به عنوان اَحْرارُالرِّضا.
13) ساخت بيمارستانها و درمانگاهها در شهرها و مناطق
فقيرنشين، فىسبيلاللّه.
14) تعيين هيأت اُمنائى به تعداد سنّ مبارك آن حضرت
(55)، جهت اداره امور و نظارت بر كارها و جريانات تابعه، به گونهاي كه از دزدي و
سوء استفاده از نذورات مربوطه جلوگيري شود.
15) ايجاد مدارس در سطوح
مختلف و دانشگاههاى غير انتفاعى واقعى براى استعدادهاى درخشان در طبقات ضعيف و
بىبنيه كه شور تحصيل در وجودشان موج مىزند.
16) اعزام مبلّغين ديني در ماههاى تبليغى به نقاط
دوردست و محروم كشور با تأمين تمامى مخارج آنها در تعريف مقامات آن حضرت و تفسير
مَشى مظلومانهاش.
17) جنگلى كردن استان خراسان و خرّمى دادن به ارض
مقدّس و طراوت بخشيدن به خاك پاك مدفن آن امام غريب.
18) مامون، امام رضا را به ولايتعهدي خود مجبور نمود تا
مقبوليت عامه را در سرزمينهاي اسلامي كسب نمايد و مشروعيت به خودكامگي و دنياطلبي
خويش دهد. متاسفانه امام رضا در عصر خود مظلوم بود، ولي جاي صدافسوس است كه در اين
دوران نيز تاجران حرم و بارگاهش، تاريخ را به تكرار منحوس گذشته مينگارند و در
مقابل ديدگان آن حضرت، از يك سو به تاراج اعتبارات و مقامات ايشان و از سوي ديگر
به غارت اموال و نذورات آن امام مظلوم مشغولند.
جوار
ضريح منوّر، به تاريخ جمعه بيستم ربيع الاوّل 1421
مطابق
با 3-4-1379 ، يك ساعت به ظهر
به مناسبت ميلاد
امام رضا
رضا
را رضايش بخواندند چونكه راضى به رضاى حق شد و رضايت ايزدى را بر گزيدههاى ديگر
مقدّم داشت، زيرا كه رضايتمندى پروردگار عالميان، شرط نخست در اقبال توحيدى بوده و
هر نفْسى در كيفيّت گزينه آن به صراط مىرود و موازين اخروى را مىنگرد.
بارى
خليفه هشتم ربوبى، در ايّام پربار زندگى فانى، در توليت حقتعالى بود و بر بيعت
قديم، روزگار را سپرى مىكرد و اكنون در ولادت آن خورشيد مشارق و مغارب، پيام
ولائى رضوى را با تمام سلولهاى وجودمان مىشنويم كه مىگويد: كلمه طيّبه تهليليه،
دژ نفوذناپذير سرمدى بوده كه هر سُكنى گزيدهاى در آن، از عوارض سوء زمانه در امان
خواهد بود، ولى شرايط مشخّص و معيّنى دارد كه در اوّلين مرحله، قبول زعامت
جانشينان رسمى يزدانى و به كار بستن دروس اعتقادى و اخلاقى ايشان و طرد مدعيان
كاذب نيابت ايشان است.
از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء
سلام
ما بر امامى كه به تضمين پيامبر خاتم: اثر زيارت او بهشت است (براي كسي كه حقالناسي
به گردن ندارد) و تأثيرگذارى تربتش، حرمت دوزخ بر زائرانش مىباشد.
خود
آن جناب والى جبروتى در تشريح مرقد مباركش فرموده كه محلّ نزول ملائكه مخصوص
سماوات است و ايضاً فرمودند كه هركس مىخواهد به تماشاى بهشت بنشيند و از فيوضات
آن سراى نعيم مقيم بهره بگيرد، به كنار ما بيايد و با بلبلان سرمدى، همنوا گردد.
شايد
فلسفه تقدّم ولادت ايشان بر ايّام حج در نگارش تقويمى، آن است كه با معرفت او به
عرفان ربوبى مىرسيم و با بيعت آن رهبر مظلوم بشريّت، به تثبيت خداجوئى موفّق
مىشويم.
در
غسل زيارت آن مقتداى عارفان واصل مىخوانيد:
اَللّهمَّ
طَهِّرنى و طَهِّر لى قَلبى وَ اشْرَح لى صَدرى و اَجِر عَلى لِسانى مِدْحَتَك:
آن
ديار، مكانى براى تطهير نفْس و پاكيزگى باطن و تقويت درون و اعلام آمادگى در مسير
بندگى خداوند است.
بعد
از نماز آن سرور مشارق مىگوئى:
اَسْئَلكَ
يا اللّه اَلدّائِمُ فى مُلكِه اَلقائِمُ فى عِزِّه اَلمُطاعُ فى سُلطانِه
اَلمُتَفَرِّدُ فى كِبريائِهِ الكَريم فى تأخير عُقُوبته:
بار
پروردگارا، توئى كه حكومتت بر جهان، جاودانه و قيموميّتت بر موجودات، پيوسته و
سلطنتت بر هستى، بىچون و چرا و زمامداريت بر دلها، تحميلى و اجبارى است، امّا با
همه اين اوصاف ثقيل و سنگين، آنقدر رفيق و مهربانى كه با اشكى، كوهى از سركشىهاى
خلايقت را مىبخشى و به بزرگوارى بىنظيرت، عفو مىنمائى.
حال
كه آن بقعه سعيده حميده رفيعه را مركز آمرزش يافتى و يقين به رفع قهر يزدانى كردى،
ادامه مىدهى:
اَسْتَغْفِرُكَ
اِسْتِغفارَ حَياءٍ و رَجاءٍ و اِنابَةٍ و رَغْبَةٍ و اِخلاصٍ و تَوكُّلٍ و
ذِلّةٍ:
آفريدگار
خوبم، توبهاى دارم خجولانه، شرمسارانه، با دنيائى از اميد و نويد، از دلى سوخته و
تفتيده و قلبى آكنده از عشق و شور و شيدائى كه مخلصانه و صميمانه بر بلندى
باورداشتهاى متافيزيكى و ماورائى، ايستاده و اعتراف به يكتائى و پادشاهى تو
مىنمايد.
فراموش
نكنيم كه در بدو ورود امام رضا به خراسان كه اراضى وسيعى را شامل مىشد و برخى از
تاريخنگاران معتقدند كه تمامى يا نيمى از كشور افغانستان را در خود جاى داده بود،
به خيل استقبال كنندگانش در تمامى شهرهاى بين راه مىفرمود:
كَلِمَة
لا اِله الّا اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عذابى بِشَرطِها و
شُرُوطِها و اَنَا مِن شُروطِها:
ايمان
به حقتعالى، فرمول حياتى و تضمينى است و هر كه به اين سفينه جاويد داخل شود مأمون
از هر خطر و ضررى مىگردد، امّا بدانيد كه ورود به اين كوكب درّى، شرايطى دارد كه
از جمله آنها، ولايت من است كه بايد مورد توجّه و تقدّم قرار گيرد.
ملاحظه
كنيد كه موجوديّت و هويّت و قدمت اين پيشواى ازلى، بر اصالت توحيد و قداست عبوديّت
آن، تأثيرات پايهاى و ريشهاى مىگذارد.
چيزى
كه در اوراق تقويم ايرانى، ثبت شده و هيجان بار و غير قابل انكار بوده ارادت شديد دو پادشاه
جهانگير و نامور است كه با استعانت از وجود قدسى رضوى، مرزهاى ايران عزيز را تا
چين كشاندند و اعتبار ايرانى را به خطّة آسياى دور بردند و يادگارىهاى فراوانى را
در ضريح و حرم و مساجد اطراف آن به جاى گذاشتند، ياد نادر شاه افشار و شاه عبّاس
صفوى، در تذكره عمومى مشهد مقدّس، براى هميشه زنده است.
اين
نكته ناگفته از دوران افتخارآميز سلطنت شاه عبّاس كبير است كه در چهارصد سال قبل
يك بار پياده از اصفهان كه پايتختش بوده به مشهد رفته و در آنجا به مدت يك ماه
خادمباشى حرم شريف گرديده و افتخار جارو كشى براى آن حضرت را پيدا نموده تا حواله
جهانگشائى را از كف قدير ستاره درخشان آسمان امامت دريافت نمود و نامش در ليست
ابرقدرتان عالَم ثبت شد و به همين خاطر، جامى، شاعر نامى ايرانى سروده كه:
امام به حق، شاه مطلق كه آمد - حريم دَرش قبلهگاه سلاطين
شه كاخ عرفان، گُل شاخ احسان - دُر دُرج امكان، مَهِ برج تمكين
على بن موسىالرّضا، كز خدايش -
رضاشد لقب چون رضابودش آئين
سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال
اى
آشناى غريبان زمان، سخت محتاج آفتاب تعاليم توايم.
اى
شمس تابناك بر آسمان خراسان، تو مقتداى گرفتاران و سرگشتگاني.
السّلام
على الرّضى المرتضى:
درود
بر پادشاه بندهنوازى كه شاهانى چون نادرشاه افشار و شاه عبّاس كبير كه هر يك
ابرقدرت عصر خويش بودند و امتداد مرزهاى دولتشان تا چين و هند وسعت داشت، افتخار
چاكرى و دربانى او را داشتند.
هر
كدام بارها با پاى پياده از مسافتهاى دور به پابوسى ايشان رفتهاند.
از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز
ميلاد
رضوى، بهانهايست تا به مرتبه: رضا اللّه تعالى بياَنديشيم.
چرا
كه مرحله: رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز
العظيم (مائده 119) اعتلاىروح و انتفاضه جسم از آن را
ابلاغ مىدارد و بهرهبردارى نفْس از اين دو ضمانت بقاء را يادآور مىشود.
مُصحف
شريف مىگويد: اگر مىخواهيد از ناراحتىهاى دنيوى و عذاب اخروى برهيد، بايد سكوى
رضايت طرفينى را به دست آوريد كه اين مقطع، موجب شادى شما و محبّت الهى مىگردد.
امام
رضا، مظهر اين شاخصه توحيدى بود كه دل را فروخت تا چيزى نخواهد و به جايش اراده
كريمانه كبريائى را اخذ نمود، و در اين باب، به استقبال اهوال سخت رفت و احوال
ناگوار را به جان خريد.
وجه
تسميه آن حضرت را باب گرانقدرش، مقام عظماى رسالت، نبىّ مكرّم، چنين توصيف كرد:
او
به هر كار خفيف و خوارى براى كسب رضايت ربوبى، تن دهد!
تجلّى
آن، در قبول معاونت طاغوت در عنوان ولايتعهدى بود، كه نيمه شب مىگفت: كاش زاده
نمىشدم و اين ننگ را مشاهده نمىكردم، امّا اجابت فرمان خدايش به هر دو صورت
اعانت ظاهري ظالم و نوشيدن مظلومانه زهر، دو روى سكّه تسليم است كه پلّه بعدى
رضاست و در آن مقطع، اسلام به معناى اخص، مطرح مىگردد، يعنى تسليم كامل ظاهرى و
باطنى به آفريدگار بىهمتا، و در اين راستا، همه معصومين كبار، مجاهدتهاى
بىنظيرى را به ثبت رساندند، تا و رضيت لكم الْاسلام دينا (مائده 3) شكل
گيرد و اين كلام، به اين مفهوم تامّه عامّه، اشارت دارد كه اگر تقيّه خلفاء حقّه
نبود و ايثار پيشوايان منصوص، به داد اسلام و مسلمين نمىرسيد هر آينه از استمرار
كلمه طيّبه لا اله الّا اللّه اثر و خبرى نبود.
اغماض
نبوى در زوجات، مسالمت علوى در صفّين، ملايمت حسنى با خاندان اموى، تراژدى حسينى
در جنايات عاشوراء و تداوم مصائب در برخوردهاى توهينآميز و رقّتبار با اسراء و
رخدادهاى ثقيل و غير قابل باور در حيات امامان آسمانى، تماما به تعريف اين آيه
منجر مىشود كه:
يهدى
به اللّه من اتّبع رضوانه سبل السّلام (مائده 16) و
اين ترسيم جاودانه را برمىانگيزد كه هركس به خطّ خداجوئى مىرود و جوياى بهشت
برين است بايد به مقام تسليم و رضا برسد كه شاعر اينگونه وصفش كرد:
يكى
درد و يكى درمان پسندد - يكى وصل و يكى هجران پسندد
من
از درمانو دردو وصلو هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
امامت
علىّ بن موسى الرّضا عليه آلاف التّحيّة و الثّناء، در دوران استبدادى بنىعبّاس
بود كه به نام احقاق حقوق اهلالبيت اطهار، انقلابى بر عليه امويان جنايتكار بهپا
كردند ولى بعد از احراز كرسى حكومت، به تمام شعارهاى ديروزشان پشت پا زدند و براى
نابودى زعامت لاهوتى و ولايت جبروتى، توطئه شيطانى را رقم زدند تا سياست را رنگ
ديانت دهند و دين را به معرض اتّهام بياورند، پس پلتيك سياستبازان را با ورود
تحميلى سلطان طوس به دولت غاصب و ادامهاش را با شهادت آن جانشين بلامنازعه يزدان،
به تاريخ بشريّت سپردند و هشتمين كوكب درخشان آسمان معرفت به خاطر تفسير كلام
ايزدى در فرقان مبين، چنين بلايا و فتنى را قبول كرد تا جبهه نوريان در طول تقويم
انسانى، پايدار بماند و لواى ذيل را از كف ندهد:
رضى
اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون (مجادله
22).
معبود
صادقت، نوع ارتباط تو را با خويش اينگونه تقرير مىكند:
و
من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد (بقره
207) هركه مرا خواهد، خود را نمىخواهد، زيرا كه نبايد مانعى بر سر خداجوئى باشد،
چون غالبا نفس آدمى، مانع پرواز به ماوراء مىشود.
آنگاه
كه از منافع خود دست كشيدى، به رضايتمندى صاحبت مىرسى و اين قاعده تو را از پا در
نمىآورد و زندگىات را نابود نمىكند، چون خداى عالميان در پايان اين نسخه، ضمانت
لطف و عنايت به تو كرده، تو در صراط شايستهاى كه قرار گرفتهاى و خود را با خدايت
معاوضه نمودهاى، مسكن پاكى را تحويل مىگيرى كه هرگز در طول اقامت در آن، از
ناملايمات و ناهنجاريهاى ديگران، آسيب نمىبينى: و مساكن طيّبة فى جنّات عدن و
رضوان من اللّه اكبر (توبه 72) منزلى آرام در
دنيا و خانهاى مرفّه در برزخ و مأوائىآسوده در قيامت و خلدى مكرّم در بهشت، بهاء
اين سوداگرى مقدّس و جاودانه است.
امام
جعفر صادق فرمود: رأس طاعة اللّه الصّبر و الرّضا عن اللّه (مشكاة
الْانوار ص 90) سرلوحه عبادات، صبر است و رضا، و از سرچشمه بندگى نتوانى نوشيد مگر
با رياضت نفْس كه هزينه كشمكشهاى درونى و برونى را با نيروى شكيبائى مىدهى تا
بتوانى لباس رضايت را بر تن كنى كه تصاحب اين مدال، منازعات پىدرپى را با ابليس و
سپاهش، ايجاب مىكند.
تيتر
ديگرى از مولا على، امير عدالتخواهان، در كتاب تحفالعقول ص 318 آمده كه
مىفرمايد: الرّضا بمكروه القضاء ارفع درجات اليقين: به فناى سرمدى نرسى مگر آنكه
اذيّت زمان را بپذيرى و تيرهاى سرنوشت را شيرين بيابى و اين صدمات از باورداشتهاى
دينى تو نكاهد.
نظريّه
آموزشى ديگرى از حضرت رسالتپناه داريم كه در كتاب بحار الانوار ج 72 ص 25، درج
گرديده: اعدل النّاس من رضى للنّاس ما يرضى لنفسه، اين فرضيّه انكار ناپذير
مىگويد: تمرين عدالت را با حذف خودگرائى، آغاز كن و هر خوبى و خوشى را كه براى
خويش مىپسندى براى مخلوق خدا بپسند.
فرمول
پرورشى ديگرى از اسداللّه الغالب است كه در كتاب غررالحكم ج 4 ص 374 بيان شده: من
رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب: از خود راضى بودن، مشابه عيوب و عطف ذنوب خواهد
بود.
در
مقوله ديگرى از مبحث معرفةاللّه، رأى امام صادق را در كتاب بحار ج 75 ص 202 آورده
كه ارائة طريق كرده و فرموده: من لم يرضى بما قسم اللّه اتّهم اللّه فى قضائه:
آنكه به مديريّت سماوى اعتراض دارد، نمىتواند در جايگاه يك مؤمن قرار گيرد و با
ايراد به قضاء و قدَر، غير مستقيم، كردگار عظيم الشّأن را به سوء استفاده از قدرت
اشتغال كرسى ديكتاتورى، متّهم مىنمايد.
از
درد دلهاى روزهاى جمعه ثامن الحُجج در تداول غيبت و تكاثر بداء به نوشته كتاب بحار
الانوار علّامه مجلسى ج 49 ص 140 اين بود: اللّهمّ ان كان فرجى بالموت فعجّل،
خدايا اگر خبرى از فرج موعود نيست و رهائى من از قيود فاجران و سلاسل ظالمان، در
مرگ من است، پس بر آن عجله فرما.
ما
اكنون همصدا با امام مظلوم، از خدا ميخواهيم كه:
لحظهاى
ما در اسارت مادّيّات و جسارت شهويّات و خسارت نفسانيّات باقى
مگذار.
برگزيده
از روزنامه ایران، شماره 3338.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
چهارشنبه، 23 آذر ماه 1384
از كاظمين ايران به كاظمين عراق
سلام
بر امام مظلوم، درود بر ولىّ محروم، تحيّت بر معصوم مجروح، ستايش بر صالح مُصلح
زندانى، سلامى غمآلود و خونين بر امامى تازيانه خورده، بر زمين افتاده، معذّب در
غل و زنجير، كه مكبّر نمازش، شلاق زندانبان بوده.
درودى
از قلبهاى تفتيده، چشمهاى از فروغ رفته، كمرهاى شكسته، دستهاى از كار افتاده و
پاهاى عاجز مانده، بر پسر پيغمبر كه چهارده سال در سياهچالهاى بنىعبّاس، عمر عزيز
را سپرى كرد.
عريضه
مسجون در سجون شرّالْازمنه، به آقاى كتكخورده، مولاى نقش خاك گشته، يادگار فاطمه.
پدرم،
فاجعه دردناك مَحبست را خواندم و از اعماق جانم برايت آه كشيدم، امّا تراژدى
دلخراش من نيز بسى جانكاه است!
بابا
كاظم، فرزندت در اتاقى زندگى مىكند كه سقفش را: نَشكُوا اِلَيك چيده، كفش را: لا
طاقَةَ لَنا پر كرده، ديوارش را: طالَ الْاِنتَظار بنا نموده، ستونش را: صَعُبَ
بِنَا الْاِنتِصار تشكيل داده، درش را:غَيبَةَ وَلِيِّنا قرار داده، پنجرهاش را:
كَثرَةَ عَدُوِّنا ترتيب داده، رنگش را: قِلَّةَ عَدَدِنا نقش آورده، پردهاش را:
تَظاهُرَ الزّمانِ عَلَينا آويخته، چراغش را: شَمِتَ مِنَّاالفُجّار سو داده.
پس
در چنين شرايطى حاد و بحرانى، هر نفَسم كه مىآيد، اِرجِعى مىگويد و هر تپش قلبم:
اِليه راجِعون خوانده و هر نگاهم: لا صَبْرَ لى لِفَقدك گفته و هر حركتم: عَجِّل
لِفَرَجى سر داده، و حال كه ايّام شهادت توست، بسوى كاظمينت عرض حال مىدهم:
اى
اسوه مقاومت، اى تجسّم تقوى، اى الگوى مجاهدت، اى آينه مهر و صفا، اين بندى غريب
را درياب و به كظم غيظ الهىبرسان، و عفو بيكران ابدى را براى اتمام غيبت برابر با
نكبت، به تقديرات سنگينمان بفرست، و ظهور فرزند منتقمت را از بارىتعالى مسألت كن
كه يلداى فقد امام منصوص به درازا كشيد و خروسهاى سحرى يكى پس از ديگرى به خاموشى
گرائيدند و كويرستان تاريك را به مخاطره چالشهاى اعتقادى و اخلاقى آوردند و صحنه
اعتقادي جامعه، به نفع استعمار دجالي خالي شد!
وظايف فرهنگي و ديني
خدايت
فرموده كه: اَحسن الحديث را بجوئيد و حُسنِ كلام آنست كه: با ابرازش، قبايح معلوم
گردد و حسنات افشا شود، و نيز فرموده كه: از وظايف گرويدگان به ماوراء آنست كه: در
ابلاغ مواعظ رحمانى بكوشند و جامعه را زير سايه فرهنگ الهى قرار دهند، پس بر
عالمان متعهّد به آرمان فرقانى، فرض است كه در ترويج مباحث دينى كوشيده و با ابزار
ادبيّات و اخلاقيّات و اعتقادات، ديگران را مشرّف به آئين حنيف نمايند.
در
اين راستا، پيامآور الفباى معرفت رحمانى شدهايم و تجلّيات اهلبيت را به
جويندگان آب حيات اشاعه دادهايم، تا زكاتى بر يافتهها باشد و تزكيهاى بر روان
گردد.
اگر
به جهان امروز بنگريد، در مىيابيد كه چگونه در دنياى مكر و حيله، با تجهيزات و
وسايل و روشهاي مختلف به كسب آراء جوانان سادهلوح پرداختهاند و به صيد
ناجوانمردانه نفوس مشغولند. فلذا مسئوليّتها بس سنگين و جدّى بوده و هر كس نسبت
به آنچه كه دارد، بايد قيام كند و از حيثيّت شريعت احمدى دفاع نمايد.
هر
كس كه شرايط مساعدي دارد بايد در جدا كردن حساب خداوند و اوليائش از ديگران تلاش
نمايد.
آنكه
توانائى چاپ و نشر را دارد، دريغ نكند.
آنكس
كه مىتواند مبلّغ خوبى براى معنويت باشد، بخل از تبليغ ننمايد.
آنكه
قدرت نگارش دارد، بنگارد و هر كس كه قوّه استنباط داشته، از متون ناشكفته احاديث
نبوى و روايات فرستادگان آسمانى بهره گيرد و به داد كِشتى دين برسد كه در طوفان
پايانه گرفتار آمده و صداى: هَلْ مِنْ ناصرِ، به درستى شنيده مىشود.
پيام عمومي
وَ
لَقَدْ سَبَقْتَ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ اِنَّهُمْ
لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبون
در
بستر سرنوشت، سبقت با پروردگار است كه رأى خود را با كمال قوّت به كرسى عمل
مىنشاند و موانع ارسال مأمورين خود را بر طرف مىسازد و آن چنان كه در آيه
فوقالذّكر آمده، فرمان ايزدى در فرستادن آخرين سفير كبير آسمانى، برتر از هر
خواستهاى است و اين بازمانده انبيا و خلاصه اوصيا و حقيقت اوليا را براى ايجاد
دنياى طلايىِ دور از بىعدالتى، خواهد فرستاد و بر تاريكيهاى كنونى در جامعه،
خاتمه مىدهد.
آرى
قبل از انقضاى فرصت، بپاخيزيد و صفهاى توحيدى خود را بياراييد و به مسير انبياء
الهي قدم بگذاريد.
به اميد طلوع فجر عدالت
شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر از
شائبههاي مدعيان كذاب
1) داوطلبان زيارت آن قائد كل، بايد از مراتب
مقدّماتى اعتقادى عبور نموده باشند و تسليم به احكام الهى بوده و در هيچ يك از
امور دينى، اجتهاد به رأى خويش ننمايند و رضامندى به ما فَرَض اللّه، داشته و
اهتمام به اجراى مفادّ شريعت حقّه بنمايند.
2) جوينده آب
حيات بشر، بايد از خود فارغ باشد و صددرصد اعلام عطش كرده و به غير او توجّه نكند
و روابط ولائى را پنهان نمايد و از جلب توجّه ديگران بپرهيزد چرا كه اين مكرمت، با
تظاهر نمىآميزد و آنتنهاى بيرونى را نافى هر گونه توفيقى مىداند.
3) علّت عُزلت آن خليفه رحمانى، غلظت فجايع جوامع
بشرى است كه هر نوع آميختگى را خطرناك دانسته و عواقب پيوندهاى مربوطه را ناهنجار
مىيابد، لذا از مسير جار و جنجال و شعار و ماجراجوئي به اقبال ايشان نخواهيد رسيد
و كليد اين خير جميل، در مساوات و مسالمت است.
4) در مظاهر تمدّن كاذب، اميدى به زيارت آن تجسّم
اولياءِ اوّلين و آخرين نمىرود و همچنانكه در اخبار آل محمّد آمده، آن دُرّ
يگانه هستى، در طبيعت مطلق زندگى مىكند و از دستاورد شهوتبار آدميزاد، روگردان
مىباشد و بدينخاطر، ردّ ايشان را در مجامعى كه رنگ و لعاب دنياخواهى دارد نبايد
گرفت.
5) اين خواسته بايد هدفدار باشد و نيّت مىبايد
محترم و مقدّس شود تا با مشاعرى شايسته مصاف با توليت آفرينش، همسان گردد، پس اگر
بر اساس مطالعه كُتبى در باب احوال گذشتگانى كه به محضر نماينده قانونىِ خدا در
زمين رسيدهاند تحريك شدهاى كه من هم ببينم چه خبر است! و يا موجى عاطفى، فضاى
وجودت را فرا گرفته بىفايده است. چطور است كه در شرفيابى به حرم برگزيدگان عرش
بايد رعايت موازين اخلاقى و اعتبارى را نمود ولى قرار گرفتن در برابر ايشان، با هر
نوع آميزهاى كه باشد مجزى مىباشد!؟
6) ملاقات با مقامات عالىرتبه، مستلزم تلاشها و
كوششها است، امّا ديدن قائممقام حضرت حق، جلّ و جلاله، بىمقدّمه و بدون
سرمايهگذارىهاى روحى و جسمى مىباشد؟ آيا به عقل شما جور در مىآيد كه ورود به
محضر كسى كه فاتح نهايى خلقت است و ختم كلّى حكّام مستبد را اعلام مىكند به آسانى
و جداى از ضرورتهاى ابتدايى و جنبى شكل مىگيرد؟
7) در قصص پيشوايان عدالت، خواندهايم هركه را با
معيارهاى راستى و درستى نمىيافتند به بيوت مطهّر خويش نمىپذيرفتند اگر چه معروف
به تشيّع بودند و مشهور به ايمان مىگشتند، آيا صِرفِ علايق ظاهرى كافيست؟ ثبت
اسلاميّت با سند معرفت، اَلزم از هر گونه وجوهى مىباشد.
8) بگونهاى كه در مراودات خصّيصين اين راه، مكتوب
گرديده، جز وكلاى خاص كسى حقّ اظهار روابط را ندارد و شهره در اين جايگاه، حكم كذب
و تقلّب را دارد همانطور كه در توقيعات واصله آمده است.
9) تحليل اين گفتار كه، هركس ادّعاى شرفيابى يا نيابت
نمايد دروغگو مىباشد، با خيل تشرّفيافتگانى كه بعضاً از آبرو و اعتبار بالايى در
مكتب حقّه برخوردارند، در مبحث تخصّصى ذيل، تجزيه مىشود:
الف)
مصونيّت اشخاصى كه موفّق به اين فيض عظيم شدهاند.
ب)
با بودن خود، اشاعه نمىدادند تا موجب ارادت منتظران نشوند و توجّهات را از
مولايشان دور ننمايند.
ج)
در هنگام رو به رو شدن، هوش و حواس را از دست مىدادند و برقگرفتگى، عامل
بىتحرّك ماندن موضعى و مقطعى مىباشد و بعد از گذشت فرصت مغتنم، بهياد اختتام
اين فاز فرّار مىافتادند و مىناليدند.
د)
قاعدتاً هر كه گنجى را مىيابد آنرا استتار مىنمايد زيرا اِشراف ديگران، باعث به
خطر افتادن منافع او مىشود و ايضاً در باب شهود خورشيد عالمتاب، سارقان و
مكّارانى به ميدان مىآيند كه اصالت و قداست را از آدمى گرفته و برايش حجرههايى
از تهاجم اطرافيان باز مىكنند و عزّت و احترام كاذبى را ايجاد مىنمايند تا
سرگرمى زيانبارى را برگزيند كه سبب سلب عنايات منبعث از آن لحظات عزيز گردد.
ه)
تكذيب و تخريب متقابل شنوندگانِ اين خبر مهم، شرايط كفر و الحاد را براى منكران،
ايجاد مىكند كه وسيلهاى براى نزول عذاب گشته و ديوارهاى نفاق را ضخيم مىنمايد.
و)
علنى كردن اين موهبت، زمينه حسادت و كينه را در بين باوركنندگان سرپرست پنهانى،
گسترش داده و حواسّ مريدان وليّعصر را از مركز پُركار عشق به حول آن برمىگرداند و
نزاعهاى بعدى را شامل مىشود.
ز)
تفاوت بين مؤمن و مدّعى، درون و برونست كه مجنون يار، سر به كوه و صحرا مىگذارد و
ياد آن دقايق از دست رفته را با فغان دل، گرامى مىدارد ولى مغرضى كه در پى نان و
آب است، بازار گرمى كرده و رونق به كسب خويش مىدهد كه مصداقش روايت امام صادق
مىباشد كه فرمود: دوستان ما، سه گروهند: يكى آنهايى كه با نام ما روزى مىخورند و
ديگر، آنهايى كه به ما هم رحم نمىكنند و با ضايع كردن ما روز را به شب مىرسانند
و گروهى كه فدايى ما هستند و در فقر و غنا، محو فضائل ما مىباشند و حاضر به
معاوضه ما با تمام دنيا نمىباشند.
ح)
عارفان مُشرف به شعاع آفتاب، از طرح نامشان در مجامع انسانى، بيزارند و لذا بسيارى
از بزرگان شيعه، بعنوان وصيّت، قضاياى زيباى حضور در كرانه عافيت را درج نمودهاند
تا بعد از آنها مسائل باز شود.
10) قضيّه اتّصال
به پشت پرده مادّيّات در صوَر مختلفى صورت مىگيرد كه در اماكن و مناطق گوناگون،
شكل و قِسم خاصّى را حكايت مىكند. برخى با ارواح، همسويى دارند و بعضى با اجنّه و
گروهى با فرشتگان سر و سرّى دارند و در هر بخشى، آثارى را نشان مىدهند كه دلالت
بر حقايقى مىكنند و در هر مرتبهاى نيز خطايى مشهود است و ايرادى را گويا مىباشد
كه بسيارى از ابهامات را علنى مىسازد. امّا در سرلوحه همه آنها، درك انسان كامل و
شايستهاى جلوهگرى مىكند كه بودنش، اولي و فرمانروائيش، انكارناپذير مىباشد و
باور كنندگانش، عالِم به اسرار ازل و ابدند و داشتن دالان فكرى و عقيدتى با آن
مظهر حقايق، والاترين ارزش عبوديّت خواهد بود و اين پيوست (تشرّف) هيچگونه
وجهتشابهى با گونههاى متذكّره ندارد.
پس
گفتگو در شخصيّت او، سواى هر مقولهايست كه آحاد بشر، سر در لاك آن فرو كردهاند.
آيا قساوت در فطرت نيست وقتى بحث او را پيشپاافتاده فرض كنيد و در كتابهاى غير
وزين براى پيدا كردن مشترىهاى سطحى و عامى، داستانهاى سبك و نسنجيدهاى را مطرح
نماييد كه در خور مقامات خدا داده او نباشد!
مثلاً
در جايى آوردهاند كه ايشان به فردى در نماز، اقتداء كرده! آيا امام منصوب يزدان به امامت زمينيان مىرود!؟
يا
شنيدهايد كه گفتند: آقا را در فلان راهپيمائي كه براي بيعت با فلاني در فلان شهر
برگزار شده بود، در جلوي صف، زيارت كرديم!!!
و
يا شنيدهايد كه كسي خواب امام عصر را ديده كه به مردم بگوئيد كه به فلان شخص راي
دهند!!
و
در ورقهاى آمده كه: ايشان به كسى گفتهاند "التماس دعا"!
يا
در جاي ديگري آمده كه: ما كنار اتاق فلاني ايستاده بوديم و ديدم كه امام زمان به
ديدار فلاني رفت و ساعتي بعد بيرون آمد!
از
اين نوشتهها بسيار است كه وجدان برگرفته از بعثت، شرمگين صفحاتش بوده و كلّاً
مبيّن اين حقايق است كه اكثريّت قاطع مردم، او را نمىشناسند و از فهم خداپسندانه،
به دورند و لذا مكّاران و شيادان ديني، با سوء استفاده از علائق مهدوي خود را نايب
و يا مرتبط با او خواندهاند و به سواري از جامعه مشغولند.
وظيفه
ما كه بيعت با او را به ذمّه داريم آنست كه با مدارك پشتوانهدار دينى، سطح معرفت
خود را ارتقاء دهيم و آنگونه كه حكيم لايزال، ترسيمش نموده به تكريمش برخيزيم و او
را سواى خاكيان بدانيم و حاضر به معاوضه او با همنوعان خويش نشويم تا ما را در
حريم جبروتى خويش، جاى داده و افتخار مصاحبتمان دهد و چشمهاى ناقابلمان را فروغى
جاودانه آيد.
ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد
دنيا
به دنبال كيست؟
چه
كسى دنياى كنونى را آباد مىكند؟
كدامين
شخص است كه جهان را اصلاح مىنمايد؟
آرامش
مردم كره خاكى، در وجود چه مُصلحى است؟
همه
چيز به دنبال صاحب خويش است و محيط زيست ما نيز آگاهترين فرد به خود را مىخواند.
تاريخ،
شاهد مُصلحين زيادى بوده، امّا هر كدام، نقطه ضعف و نقصى داشتهاند، ولى مُنجى
آسمانى، خالى از هر كمبود و كاستى مىباشد.
آنچه
را كه نهان آدميّت مىطلبد، فردى است خودساخته و بىنياز از هر امدادى، سايه خدا
در زمين مىباشد و پناه هركس كه پناهگاهى را مىجويد.
اين
نسخههاى ناكار، طبيبى وراى پزشكان معاصر را مىطلبد، آنكه همچون مسيح، مرده را
زنده نمايد.
گرسنگان
عالَم، كفيل مىخواهند، نانآورى همچون موسى كه از: وَ اِلَيكَ وَ فيكَ وَ لَكَ
بگويد، به زبان خودت بگو: خدايا آمدم و اهلش نبودم و آوردى كه بنوازى به محاسن و
مكارم و مراحمت، پس اين من و اين تو، تا چه كنى با بندهاى كه جز تو ندارد و
مسافرى كه ايستگاه سفرش محشر توست.
اِلها،
ديروز نبودم و فردا نيز نخواهم بود و امروز هم ميهمان تواَم. چه ميهمانى، گرفتار،
رنجور، حاجتمند، دردمند. چه ميزبانى، غنى، قادر، حافظ، شافى. چه مهمانسرائى،
دردخانه، رنجگاه، مصيبتكده.
اگر
رفتى كنار حرم، دستت را بر پرده خانه گذار و بگو: اكنون دامن كعبه را گرفتم و فردا
رداى عرش را مىگيرم، اگر جوابم ندهى، داد مىزنم، فرياد مىكِشم، ناله مىكنم،
آخر مگر بىكس و كارم! مگر مثل تو ياورى ندارم كه چنين كتكخورده از روزگارم!
خلاصه،
وقت ندارى، هرچه مىخواهد دل تنگت بگو، امّا يادت نرود كه امام سجّاد كه مىآمد
آنجا، مىلرزيد و مىگفت: معبودا، آمدم ولى مىترسم كه بگوئى: چرا آمدى! يكوقت
نگوئى: چرا آمدى؟ كه دلم مىشكند، تو كه نمىخواهى دلِ يك مظلوم و غريب، بشكند!
اگر بيرونم كنى، كجا بروم؟ از كجا آمدهام كه اكنون به آنجا بروم، مگر خودت نگفتى:
اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعون، حالا كه از پيش خودت آمدهام و دوباره به
محضرت بر مىگردم، چرا از درت بيرونم مىكنى.
آخ
كه ديگر توان ندارم! چقدر اين موكّل، بلند مىخواند كه: تو در برون چه كردى كه
درون خانه آئى.
نگو،
بسه، دارم خفه مىشوم، آى خدا!
اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مىكنيم
اكنون
كه در پايانه غيبت زندگى مىكنيم و دوران فوران فتنهها را سپري مينمائيم و علائم
ظهور منجي موعود، گسترش يافته و عصر انفجارات جهانى را در پيشرو داريم و دنيا
صاحبش را مىخواند و انسانها در تشنگى عدالت جان مىدهند و بشريّت، مساوات و امنيت
را مىطلبد و زجركشيدگان زمان، مصلح تاريخ را آرزو مىكنند، بجاست كه مفتون شعائر
كاذب مادّى نشويم و اسير خاكدان پربلا نگرديم و خاطر را از توليت مدعيان اصلاحات
جدا كنيم و بيش از اين، دل به وعدههاي اين و آن خوش نكنيم و پيش از آن كه فرصت
حيات را از دست بدهيم، نداى لاهوت را لبّيك گوييم و در اصلاح نفْس بكوشيم و جايگاه
ولايت را به صاحبش تحويل دهيم و مستأجران نااهل و نابكار را دور كنيم كه، ديو چو بيرون
رود فرشته درآيد.
انتظار
انتظار،
واژهايست شناخته شده و عمومى كه در هر يك از ابعاد زندگى، حضورى متنوّع دارد و آن
را زيبايى و لطافتى است ظريف و حسّاس كه بر اتباعش پوشيده نبوده و گفتهاند كه
اَلْاِنْتِظارُ اَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ، يعنى انتظار كشيدن از احتضار بردن شديدتر
مىباشد.
اينجا
مرز بين منتظر حقيقى و مدّعى آن مشخّص مىشود كه طلا و مطلّا هرگز يكسان نخواهند
بود، اگر به شما گفته شود كه در انتظار، اصالت ايمان شكل گرفته، هرگز تعجّب نكنيد،
چرا كه رسول اكرم فرموده در آخرالزّمان ايمان داشتن چون آتش در كف داشتن است، چه
كسى حرارت ايمان را از دست نمىدهد؟ آنكه منتظرِ ايمان افروزِ خلقت است.
امّتى
كه به دنبال امام آسماني خود حركت مىكند همواره از نور وجود او كسب فيض مىنمايد
و در پيمايش سرنوشت، مغبون عمر نمىگردد و بازنده ايّام نمىشود و رمز انتظار را
بايد در گرايشات امّت گرفتار به مركز تنوير قلوبِ بشر جستجو نمود، آن گونه كه
حضرات معصومين در قبال اين مسأله بياناتى را ابراز داشتهاند به اعماق اين واقعيّت
پى مىبريد كه چه سان، عاليترين نقطه عبوديّت را در فرازهاى انتظار پى مىگيريم.
آنجا
كه امام عسگرى مىفرمايد: اَفْضَلُ
الْاَعْمالِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ، كمال بىانصافى خواهد بود اگر اين كلمات را سخن
بناميم كه دُرافشانى است، ستارهباران آسمان درايت است، آن سرور، جايگاه انتظار را
در اعتلاى كلمه توحيد دانسته و پيامد آن را مقام قرب مىخواند، در اين روايت، بحث
بر روى بالاترين نوع عبادت نيست، بلكه ترفيع مقصد را در تماميّت حركت بشرى خوانده،
آنجا كه در اذان و اقامه در هر شبانه روز چند مرتبه جامعه را به آن دعوت مىكنيد و
مىگوييد حَىَّ عَلى خَيرِالْعَمَلِ، در جهانبينى حضرت مهدى برترين اقدامات انسان،
انتظار ظهور است كه عمل به مجموعهاى از خيرات و حسنات و واجبات و مستحبّات و مندوبات بوده و بر جمع تمام آنها، خوبترين
را انتظار مىداند.
وه!
چه پرمايه است انتظار چشم بهراهى كه شب و روزش به آمادگى سپرى مىشود و همواره
لباس استقبال بر تن داشته و نفْس سركش را در لجام آماده باش گذاشته و درهاى درون
را براى نزول محبوب خويش باز نموده و عملاً خوشامد گوى مسافر عزيز هستى گرديده.
نسخه
انتظار در كتاب آسمانى، بهترين شيوه براى خودسازى بوده و قرائت كننده را به سرزمين
نيكبختى مىرساند و به شكلى كه آيات كريمه مطرح مىسازند، تمام انبيا در مسير
انتظار قرار داشتهاند و علىالدّوام به دوستان و دشمنان معاصر، اين مهم را
يادآورى كردهاند و امّتهاى گذشته حتّى با قانون انتظار، آشنا بودهاند.
به
نوعى كه در آيه 158 سوره انعام آمده، تركيب انتظار چنين تجليل گشته كه در عصر
بىخبرى از خدا و بيمارى طغيان كه هركس به خود مشغول بوده و امواج فساد و تباهى،
سراسر اجتماع را احاطه كرده، مالكان طريق عبوديّت در انتظار انقلاب كبير لاهوت
بوده و غفلت را از اعظم كبائر مىدانند.
در
آيه 71 سوره اعراف، اين مسأله را اين گونه مىگستراند كه ابراهيم بتشكن به
مخاطبين خود مىگفت: واى بر شما! آيا به بافتههاى ذهن خويش سرگرم شدهايد و راه
پدران گمراه را مىپيماييد و از اصول يكتاپرستى دور مىشويد! بزودى عذابهاى عظيم
را در دولت حقّه مشاهده خواهيد كرد.
در
آيه 20 سوره يونس، برخوردهاى جاهلانه عوام را ناشى از همسويى ايشان با شيطان
دانسته و باز هم وعده عقوبت الهى را در قالب انتظار بيان مىكند.
در
آيه 102 همان سوره، هشدار را تكرار مىنمايد كه پاسخ همه دهنكجيها و شيطنتها را
در آينده نزديك خواهيد ديد و جهان با نويدهاى تحقّق يافته خداوندى روشن خواهد گشت.
در
آيه 122 سوره هود، بار ديگر پرده از اين امر خطير بر مىدارد كه خستگان عشق را
ايّام درمان خواهد آمد، و جامعه انبيا نتايج رسالت خويش را ملاحظه خواهند نمود.
در
آيه 30 سوره سجده، ختم دعاوى را به روزگار ظهور موكول ساخته و پيام حقتعالى به
اولياى رنج ديده و محنت كشيده، انتظار روزهاى موعود است تا در آن مدينه فاضله،
حاكميّت حقّ و ابطال باطل علنى گردد و بدين قرار، مكتب انتظار را فراگيرتر از يك
زمان و مكان مىداند و منتظرين را عموم خلايق اوّلين و آخرين مىخواند كه آدم تا
خاتم را بشير آن نموده و بيم و اميد را نسبت به بازمانده ملكوت در جان بشر كاشته و
مىتوان گفت كه انتظار، فىنفسه يك اهرم حركت به سمت خداشناسى بوده و آتش تقوا را
در نيل به اهداف اخروى مىگدازد و همچون يك سوپاپ اطمينان عمل مىكند كه در
منازعات درون فكرى، راه را بر اهريمنان آمر به منكر و ناهى از معروف، سد مىنمايد
و بدين ترتيب اقتدار اوج مىگيرد و يك گرويده در حال انتظار را از ذلّتِ
نفْسپرستى و خفّتِ دگرخواهى دور مىدارد و بسان يك سرباز در سنگر خداجويى،
ارزشهاى معنوى و يافتههاى عرفانى را پاس مىدارد و در يك كلام آن كه انتظار و
اقتدار دو كفّه ترازوى عدالت و انسانيّت مىباشد كه حيات بشريّت را از هجوم
ميكروبهاى گناه و معصيت تضمين مىسازد و دين حنيف را مصونيّت مىبخشد كه اقتدار را
در قاموس وحى تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ آمده كه در حكومت مولايمان تحقّق خواهد يافت و
ديدگان عالميان را روشن خواهد كرد.
چگونگي انتظار
انتظار،
يك بحث كارشناسى شده است كه حاوى پيچيدگىهاى چندى بوده و ساعتها بحث و تحليل
تخصّصى را مىطلبد و امّا آنچه كه در اين سطور مىگنجد آنست كه آدمى، در بستر
انتظار، زاده شده و هر ورق از تاريخش، قسمتى از خواستههايش را نمودار كرده كه
براى رسيدن به آنها، منتظر مىماند. در بايگانى حافظه ما، اتاق فرمانى مىباشد كه
دائماً مترصّد اجراء برنامههاى از قبل تدارك شده و سازمان يافته است.
صبح
كه مىشود، معده در انتظار صبحانه بوده، بعداً دندانها، چشمبِراه مسواكند و سپس
فعّاليّتهاى روزمرّه، ما را مىخواند، آنگاه، ناهار، زنگ خبر مىزند و قطار روز،
ما را به بخش عصرانه برده و به مرور، به شب مىرسيم و كارها، شكل گرفته تا نوبت به
گاه خفتن برسد.
در
همه مقاطع، نيروى مرموزى قوّه انتظار را تقويت مىكند كه اگر آن كارخانه تعطيل شود
انتظام امور داخلى ما مختل مىگردد.
حالا
برگرديد به مسأله غيبت و پيامدهاى آن، هرچه به صاحبخانه بهاء بدهيد، به
همانمقدار در فقدانش مىسوزيد و اين سوختن، يعنى اشتعال نفْس در حرارتش كه ياران با وفا از مدّعيان ارادت،
جدا مىگردند، به هريك از زواياى دنيايت كه رسيدى، ارزيابى نما كه وجه مورد
ابتلائت مهمترست يا وجود سرپرستى كه گزينهي مركز عرش براي تداركاتِ خلقت است.
دائرةالمعارف
آن نايب ربّانى را چگونه رديابى مىكنى؟ دغدغه دائمى تو براى كيست؟ ميل و رغبتت به
چيست؟
اگر
قرار باشد كه انصار فرماندار عصر، از بين شما انتخاب شود، ملاك در گزينش، وفادارى
و از خودگذشتگى خواهد بود.
پس
اگر مايل به ثبت نام در گروه كارگزاران حكومت مطلقه و پايانى كره خاكى هستيد، بايد
منتظر قائممقام حقتعالى شويد و هر ساعت، بيعت را در خون و جانتان، معاينه
نمائيد، تا رقيبى از راه نرسد و جاى به ظاهر خالى او را در صحنه دلت، پر كند، زيرا
كه هزار و دويست سال است به علّت پنهان بودن خورشيد جمال ميراثدار نبوّت و امامت،
خفّاشان آفتابگريز، دعاوى زمامدارى و پيشوائى كردهاند و جوامع انسانى را به غفلت
و انحراف بردهاند و نعرهي مستانهي وليّ امري ِ اسلام را سر دادهاند.
يك انتظار قديمى
در
اين جهان پهناور، هر چيزى صاحبى دارد كه از آن شىء محافظت مىكند. چنين قاعدهاى
در مواضع انسانها هم صادق است و هر شخصى به نوعى در قيمومت فرد و يا گروهى قرار
دارد كه از وجودش در مقابل تعرّضات خارجى دفاع مىنمايد.
اين
مسأله در بعد وسيع جهانشمولى، به آفريدگار بزرگ هستى مىرسد و به موضوع
قائممقامى حقتعالى منجر مىشود كه از ناحيه قدسى، مسئوليّت در نگهدارى اشخاص و
اشياء عالَم به شخصيّتى موكول شده كه مدال بقيّةاللّه را گرفته و مفهوم اين عنوان،
آن است كه هرچه در عرصه مالكيّت ايزدى قرار دارد، منهاى الوهيّت، به كانديدِ
صاحبمنصبى عصر و نسل و حرث، تفويض شده تا واسطهاى گرانبها و كارآمد بين خالق
عظيمالشّأن و مخلوقات نيازمند باشد و اينگونه توليت گيتى به رجلى جبروتى، عرضه
گشته و ما در يكهزار و يكصد و شصت و پنجمين سال ولادت با سعادت منتخب خداوندى،
ظهور مبارك او را مسألت داشته و بعنوان عيدى ملوكانه از درگاه ملكوتيش، فرج بندگان
ذليل و عليل و زمين خوردهاش را در طلوع آفتاب بىهمتاى مهدوى، مطالبه مىنماييم.
مهدى
كه شه فجر و قمر، ماء معين است ، او وارث طوبى و امامان مبين است
اَللّهُمَّ
غَسِّلْنى بِدَمى فى قُدوم الْحُجَّة فى تَشرُّفِ الْمُبارَكةِ فَاِنَّ دَمى
نَجِسٌ و فى هذَا الفيض تَطَهَّرَ و تَعَطَّرَ، اِلهى عَجِّل لِفَرَجى فى اَىِّ
حالٍ مِنْ تَقديرِك فَاَنَا اَسيرٌ بِساعاتِ الْغِيبَة المُظْلِمَة و لا فَرَجَ لى
اِلّا بِيَدِكَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما يُريد و اَنَا مُحتاجٌ بِاَمْرِكَ و صاحِبى
اَمرُاللّه فَاَسئَلُكَ اَنْ تُنَزِّلَ اَمرَك.
ناله
كن اى دل به نبود ولى ، گريه كن اى ديده به ظلم جلى
عَريضَةٌ
خَفيفَةٌ مِنْ عَبدِكَ الْمُتَمَرِّدَ الْمُشْفِق بِزيارَةِ وَليّكَ فى زَمَنِ
الْاَسْفَلَ مِنْ غِيْبَة الْمَوْحِشَةالْحارَّة.
دردم
به كه گويم كه دوا دهد مرا ، آهم به كجا برم كه آخم بزدايد؟
منفعلم،
مضطربم، منهدمم، كشت مرا ، اى صاحب قدسى! ببرم در سر كويت.
عُرضه
عريضه دادن ندارم!
چه
گويد محرومي كه نطقش سركوب شده است!
چه
جويد زبانبستهاى كه اختيار اعضا و جوارح خويش را ندارد!
چه
خواهد فلك زدهاى كه خواستگاهش به ويرانى رفته است!
چه
يابد بىمقدارى كه يافتگاهى ندارد!
چه
ماند مسافرى كه ناخواسته تن به آمد و رفتى داده كه با آرمِ: اِنَّ الْاِنسانَ لَفى
خُسر، ترتيب يافته و با پلاكِ: وَ لا يُمكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك، تعيّن
گشته و با مُهر: اِنَّكَ مَيّتٌ منقوش شده و با بارنامه: خُلِقَ الْاِنسانَ ضَعيفا
مرجوع شده و با گذرنامه: يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا، ترك ديار ميانى نموده و با
ترسيم هولناكِ: لابِثينَ فيها اَحقابا، به ختم دوران آزمايشگاهى، رسيده!
پس
در چنين آلبومى، خبر از خوشحالى و مسرّت نبوده و آرشيو اطّلاعات رقّت بارى را
نمودار ساخته كه تنها اميد به ذات اقدس احدى مىرود تا به اقيانوسپيماى زمان،
سفارشمان كند و از وادى
دلتنگى نجاتمان دهد كه سفينه نورِ ولايت حقّه، داراى عنوان شفاعت است و ما در
ايّام ميلادش، دست التجا بسويش بلند كردهايم و مىگوييم
:
اگر
ما براى تو نيكو فرزندانى نبودهايم و موجبات دورى تو را فراهم كردهايم، به لحاظ
مواضع اتّخاذ شده كه بوى تو را مىدهد و رنگ امامان آسمانى دارد، مرحمتى كرده و
گريز از مقاطع سهمگين كنونى را امضا و عيدى دائمى عنايت نمايى.
مقدّمهاى بر كتابچه معرفت امام غائب
بدانكه
اهمّ مسائل روز را انتظار تشكيل مىدهد.
تمامى
كمبودهاى زندگى و كاستىهاى روزمرّه را، در پرانتز زمانى انتظار بايد تعقيب نمود.
حيات
بشر را حلقههاى به هم پيوسته انتظار شكل مىدهد.
آرزوهاى
دور و دراز و بزرگ و كوچك انسانى، در حوزه فكرى انتظار، خلاصه مىشود.
در
هر شرايطى ناخواسته اسير انتظاريم:
اگر
كارگريم، منتظر حقوقيم.
اگر
كارفرمائيم، منتظر نتايج كاريم.
اگر
محصّليم، منتظر جواب آزمونيم.
اگر
معلّميم، منتظر پيامدهاى كلاسيم.
اگر
سربازيم، منتظر پايان خدمتيم.
اگر
سرمايهداريم، منتظر بازدهى سرمايهايم.
اگر
پدريم، منتظر شكوفائى خانوادهايم.
اگر
فرزنديم، منتظر عكسالعملهاى عاطفى مادريم.
اگر
حاملهايم، منتظر وضع حمليم.
اگر
حاكميم، منتظر عواقب حكومتيم.
اگر
رعيّتيم، منتظر گشايش گرههاى زندگي هستيم.
اگر
محقّقيم، منتظر دريافت نتايج تحقيقاتمان هستيم.
اگر
زاهديم، منتظر پاداش اخروى هستيم.
اگر
جوانيم، منتظر روزهاى سرنوشت سازيم.
اگر
پيريم، منتظر دريافت عصاهاى كهنسالى هستيم.
اگر
معماريم، منتظر اتمام و خودنمائى عمارتيم.
اگر
پزشكيم، منتظر اقبال جامعهايم.
اگر
كشاورزيم، منتظر بازدهى زمينيم.
و
خلاصه، همه آحاد بشريّت، به نوعى در اتاق انتظار به سر مىبرند!
و
امّا گُل سرسبد باغ انتظار، منتظر موعود است، او به خوبى مىداند كه دواى همه
دردهاى ناعلاج، در ظهور پيدا مىشود.
كسى
كه در كوچههاى عمر، به ناكامى تمام، فرياد استغاثه مىدهد، نيكو مىداند كه
انتظار چه گوهر تابناكىاست.
آيا
تا كنون به اين آيه توجّه كردهايد كه زبان حال و قال يك بيچاره بىپناه بىسر و
سامان و نااميد است:
اَمّن
يُجيب المضطرّ اِذا دَعاهُ و يَكشِف السّوء: از بس به اين و آن التماس كردهام،
زنگار ندامت، زبانم را فرا گرفته. از بس كه درهاى بسته را كوبيدم و صداى محبّتى را
نشيندم، بىانگيزه و بىهدف گشتم. ولى نوازشگر لاهوتى مىگويد:
نوميد
مشو جانا، كهامّيد پديد آمد، امّيد همه دلها، از راه رسيد آمد.
براى
هر منتظرى، امكان انفصال و انفعال از آرزوهايش مىرود، مگر تشنهاى كه بر كوير
وعدههاى الهى افتاده و يقين به بارش بارانهاى حياتبخش دارد.
اينكه
خدايت، هزاران سال است كه به تمام سفيران خود مىگويد: اِنتَظِروا اِنّا
مُنتَظرون، راز و رمزى در سلّولهاى زنده هستى دارد كه تا باد مىوزد، آهنگ اِرجِعى
اِلى ربّك را طنين مىدهد، در هر طلوعى، شعاعى از شفق انتظار به جگرهاى سوخته
منتظران مىنشيند، در هر قطره بارانى، شبنمى از امّيد مىآيد كه آب حيات ابدى، در
راه است، آنگاه كه به اين كلام ربوبى در فرقان اعظمش مىرسيم، بسى شادى را در عروق
بىرمق خود احساس مىكنيم كه:
وَ
نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضعِفوا فى الْارض و نَجعَلَهم ائمَّة و
نجعَلَهمُ الوارثين، غرورى انداممان را از گرد و خاك ذلّت و نخوت، مىزدايد.
حالا
بر اساس همين قاعده است كه كتابهاى آسمانى، نتايج كار انبياء را به زمان ظهور،
حواله مىدهند و مظلومين دهر را به تبلور انرژىهاى متافيزيكى، نشانه مىروند كه
مجموعه غيبت، تماميّت نارسائىها و ناهنجاريها و نابرابريها و نامردمىهاست و
چنانچه از روند ايّام ضايعه ساز كنونى به تنگ آمدهايد، دست به دعاء برداريد و
تحقّق آرمان اولياء را از پادشاه زمين و آسمان بخواهيد كه خوشبختى و عزّت، در
تقويم ظهور است و نسخه كنونى آن در اين عريضه است:
يا
اَيّها العَزيز مَسّنا و اَهلَنَا الضُّر:
اى
مقتدر باستانى، از فقدانت، گلزار دنيا به زردى پائيزى، فرو رفته است.
مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات !
هيچ
آدم عاقلى، اين روند زندگى را در عرصه عمومى و خصوصى نمىپذيرد.
در
تمامى فعل و انفعالات مشتركه و عرضه و تقاضاهاى متداوله، ضعفها و نقصها و زيانها و
تهديدها، بسى گسترده و همگانى شده.
نظام
طبيعى به چراغ قرمزهاى ارضى و سماوى و دريائى كشيده شده و چالشهاى درونمحيطى،
افسار حيات را از دست مديران و مجريان جامعه گرفته.
فرصتهاى
بازسازى مىسوزد و حيرت بر قلبها مىبارد.
نه
غذاها انرژيهاى لازمه را مىدهد و نه ميوهها جاذبههاى گذشته را دارد.
ناخواسته،
تمامى آحاد بشريّت در حوزه انتظار قرار گرفتهاند و خود نمىدانند كه اين عطش از
چيست و اين تب از كدامين درد است؟
همه
منتظر راه علاج هستند؟
آهنگ
زلزلههاى نُه ريشترى، آرام و قرار را از اهل زمين گرفته.
كابوس
تسونامىهاى سى مترى، امنيت و آرامش سواحل را براي توريستها به مخاطره برده.
فقر
و بىكارى و تورّم و گرسنگى و سوء تغذيه، لكّه ننگى بر تمدّن بشرى شده.
فرهنگ
قرن بيست و يكم در علاج ناهنجاريها و نابسامانيها و نادانيهاى عصر خود مانده است.
اگر
هوشمندانه به در و ديوار شهر خود بنگريد، آنرا مرده و بىحركت مىبينيد!
شور
و عشق از عامّه گرفته شده:
نه
ثروتمند از مال و منالش بهره مىگيرد
نه
قدرتمند از استراحت متوقّعه برخوردار است
نه
دانشمند از تلاش خود كامياب مىگردد.
صفهاى
طولانى بيماران سرخورده از دارو و طبيب، طبابت را به چالش كشانده.
ظلم
و ستم، اشكهاى مظلومين را چشمهسار غمستان دَهر نموده.
اختلافات
طبقاتى، بركات را از پيوندها برده.
تبعيض
و دوگانگى، آه سوخته دلان را به آسمان كشانده.
قداست
و كرامت ازدواج، به تاراج رفته.
و
در يك كلام آنكه:
هر
بدى و زشتى و خباثتى از نقاط مختلف، قارچگونه سر در آورده و مسافر ديار خاك را به
چهكنم و اضطراب و التهاب مبتلا نموده!
فلذا
مىتوان گفت كه به لحاظ اِپيدمى اضطرار و تعميق اغتشاش، تمامى ملل دنيا دل از هر
مدل اصلاحى جامع و كامل بريدهاند و درست در شرايط اضطرار جهاني قرار گرفتهايم.
مدعيان مهدويّت
بر
اثر تطاول زمان و تكاثر بداء، مدّعيان مهدويّت در رَستههاى مختلف، فراتر مىشوند،
تاجائى كه امروز شاهد دعاوى تأثّرانگيزى در اين باره هستيم.
سر
و صداهاى فراوانى را مىيابيم كه منجيان دروغين و مصلحان طمعكارى را نشان مىدهند
كه بخاطر هوسرانىهاى گذرا و زيادهخواهىهاى مكروه، قداست قائم موعود را لوث كرده
و انتظار را به هرج و مرج مىكشانند.
وعده
باستانى پروردگار در وجود كانديدى تجلّى يافته كه سلّولهاى مقدّسش، توليت عظماى
كائنات را تداعى كرده و ظلّاللّهى او در تمامى ابعاد ولايتى، مشهود مىباشد.
پس
چگونه يك فرد عادّى معمولى مىتواند اذهان را مشوّه كرده و با تردستىهاى
ناجوانمردانه، ادعاي نيابت و ارتباط با او را كند و يا خود را وليّ امر معرفي كند
و به افكار عمومى تلقين چنين داعيههاي سنگينى كند؟
مىبينيم
كه در فلان جا، كسى ظاهر شده كه من پيامبرم!
در
جاى ديگر، شخصى ظهور نموده كه مهديم!
يا
ميگويد ماموريتي از طرف ايشان دارد!
خود
را نايب آن منجي موعود ميداند!
يا
بطور مضحكي ستمكاري و ماجراجوئي خود را مهيّا كردن شرايط ظهور ميخواند!
يا
منافقانه، تبليغ منفى كرده كه با آن وديعه
سماوى در ارتباط است!
يا
از ايشان، دستخط دارد و يا در كنارش عكس گرفته!
آري،
نخواندهاند متن روائى در اين باب كه در غيبت كبرى، هر كه بگويد آن ارباب عرشى را
ديدهام، بايد گفت اى دروغگوى خائن! مَنِ الدّعِىَ المُشاهَدَة فَكَذَّبُوه! وقتى
كه ديدن را نفى كرده، چگونه آثار آن مشاهدات را مىتوان باور كرد؟ و يا افرادى كه
به نام آن قدّيس لاهوتى، تجارت كرده و از راههاى مختلف، شكمچرانى مىكنند و خاطر
منتظران را مكدّر مىسازند.
سؤال
مطروحه در اين ايّام آنست كه: آيا مُبلّغ خليفةُ اللّه مىتواند مادّىگرا و
پولپرست و قدرتطلب و ديكتاتور باشد؟ در حالى كه آن وارث حنيف علوى، رافض دنياست.
آيا
نبايد ثبت عمل با سند جبروتى بخواند؟ در باب كيفيّت زندگى صاحب الامر، احاديث
بسيارى داريم كه لباس و خوراك و معيشتش همانند پدرش علىّ مرتضى است، پس فريادگرى
براى او از لباسهاى فاخر و بيوت طاغوتى و كاخهاي ستمكاري و سفرههاى رنگين و
اعاشه فرعونى، معقول و مقبول خواهد بود؟
بر
ما كه خستگان غيبتِ نشأت گرفته از نكبت هستيم، فرض است كه زمام خود را به هر ندائى
نسپاريم و بيعت فطرى را با هر موجى، كدر ننمائيم و عطش درون را با آبهاى آلوده،
برطرف نسازيم، گرچه خداوند به حكم: وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلناهُ وَ بِالْحَقِّ
نَزَل، حقيقت انتظار را حفظ مىكند و والى سرمدى را از آفات روانى و عصبى و احساسى
زمانه، نگه مىدارد و به قاعده: اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْر وَ اِنّا لَهُ
لَحافِظُون چشمبراه ظهور را كورى نمىدهد و عينك لَرادُّكَ اِلى مَعاد را از
ديدگان عاشقان مهدى موعود، دور نمىگرداند ولى به نصّ اَلمُؤمِنُ كَيِّسٌ،
سياستمدار بودن، شرط بقاء در كوره آزمايشات است و آشنائى با حيله مكّاران، حكمت
تداوم در مسير بقيّةُ اللّه خواهد بود تا كه اين لحظات پايانه به انتها رسد و مالك
الرّقابِ گيتى، اذن ظهور نماينده خود را صادر كند و بندهاى مصيبت و معصيت از دست و
پاى گرفتاران عصر حيرت، باز شود.
اكثريت و اقليت
فيها
عَيْنٌ جارِيَةٌ، فى سِيْرِ مِنَالْخَلائِقِ اِلَى الْخالِقِالجَليلْ
جامعه
بسوى مبدأ وجود، دعوت مىشود و عامّه مردم بر سر سفره فرهنگ و تفكّرات الهى قرار
مىگيرند كه جارى شده از خدا به طريق پروردگار است و مبيّن آرمِ اِنَّا لِلَّه وَ
اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ مىباشد و در چنين موقعيّتى، عَيْناً يَشْرَبُ
بِهَاالْمُقَرَّبُونَ شكل مىگيرد و خير كثير در قطع باطني از مخلوق و پيوند با
صانع كبير، ظاهر مىگردد و خواصّ از مؤمنين به آن راه مىيابند و قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور.
اكنون
جامعه جهانى، دو قطبى شده (اكثريّت و اقلّيّت)
و اكثريّت بر اين باورند كه بشر ميتواند به تنهائي گليم گرفتاريها را از آب تقدير
بيرون بكشد و يا حتي مدينه فاضله تاسيس كند ولي اقلّيّتِ تشنهي حقيقت را چنين
ماموريتي آمده: وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ، يعنى مشرب اوليا انتظار بوده كه بايد
حوصله داشت و دانست كه بدون سرپرستي منجي موعود، تماميّت زندگي در معرض تهديدها و
ناكاميهاست.
حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان
از
جمله دعاهائى كه در ماه رمضان، سفارش شده كه به طور دائم خوانده شود، دعاى افتتاح
است، كه باب فزونخواهى در معرفت ربّ مىباشد و فضائى را در قضاى معنوى روزهدار
ايجاد مىكند.
علّت
استقرار دو گشايشنامه در مدخل اين عريضه عرفانى، اسكلتبندى در موجودى صائم و
اجابت نيازهاى عمومى اوست.
اگر
اين ماه به عنوان يك بيمارستان، روى روح و جسم ما كار مىكند، پس بايد چينش اذكار
و پلّكان توسّلاتش با علائم اضطرارى و انتظارىِ گرويده سازگار باشد.
فقرات
اين نيايشنامه، تماماً در تبليغ واقعيّتهاى ولائى پادشاه هستى بوده و نمودار عمق
مطالبات انسانى مىباشد و تدوين اين دو دعاى فرَج، حاكى از وفور پاسخگوئى آفريدگار
بر سفرهخانه كريمانه اوست و از آنجا كه در اين ليالى حسّاس، آمار و ارقام سرنوشت
بشر ترسيم مىگردد، حال و هواى منتظر، تغيير پيدا كرده و اَللّهمّ غَيِّر سوءَ
حالِنا بِحُسنِ حالِك ظاهر شده و
دمساز با ميلاد حَسنى: اَحسِن كما اَحسنُ اللّه اِليك را متبلور مىنمايد.
در
يك بازنگرى كلّى، سر نخى را از رموز اين دعا به دست مىآوريم كه افتتاح و فرَج، سر
و ته يك سفينه است كه ما را از ناهنجاريهاى زندگى نجات مىدهد و به آفرينشگاه
خوبيها و زيبائىهاى تاريخ مىرساند.
بهرهاى
كه از متون اين رسانه قدسى مىگيريم: همان فتح و ظفر است كه لكوموتيو خوشبختى و
فراخى را با قطار سعادت و عافيت، همسو مىنمايد و براى جامعه دردمند و سرخورده از
اسباب موجود دنيوى، ماشينى مطمئن و مناسب و مفيد براى انتقال از شرّ الْاَزمنه به
خَيرٌ لكُم خواهد بود، همان دروازهاى كه در قنوت نمازها بر نمازگزار گشوده مىشود
كه: ربّنا آتِنا فِى الدّنيا حَسنة و فِى الْآخرةِ حَسنة و قِنا عَذابَ النّار:
تمنّاى بهشت دنيا و آخرت مىكنى و از فشارها و رنجهاى هر دو ديار به صاحبخانهات
پناه مىبرى.
روزگار
طلائى و ايدهآل و فاقد ذلّت و خوارى، عصر ظهور عدالت است و زمان تاسيس حكومت حقّه
و دولت كريمه ميباشد كه براى تحقّقش، سلسله جليله سفراء الهى، تلاش كردند و با
خون خود، شجره طيّبه انتظار را از آفات نسل و حرث ادوار و ازمنه پاكسازى نمودند.
در
بخشى از ذكر فتحيّه مىخوانيد: اللّهمّ اجعله الدّاعى اِلى كتابك:
پروردگارا،
در ماه نزول قرآن و ضياء فرقان و بهار آيات كريمه، حافظ و شارح و ضابط كتابت را
برسان و سپس ادامه مىدهيد كه:
آفريدگارا،
ما تشنه امام عادليم و خواهان اعتلاى كلمه اعلائيم و چشمبهراه تابش خورشيديم و
در حسرت رؤيت مهتابيم، پس به قرابتى كه با او دارى و به وكالتى كه به وى سپردى و
به كفالتى كه برايش منظور ساختهاى، بر فقيران درگاهت و اسيران ليل و نهارت، منّت
گذار و شب طولانى و مخاطرهآميز غيبت را به صبح تابان پيروزى برسان.
در
فرجيّه بعدى مىگوئيد: اى قاضىِ بر حق در محكمه قدرت، در فاجعه تهاجمات تقويمى با
اطوار طبيعى و انسانى، نابودشدگان طوفانهاى بلائيم، هيهات از كثرت مهالك و قلّت
امداد و زيادتى ادبار و نبود اقبال و خرابى نفوس و شدّت نحوس و احاطه سحور و غلبه
تاريكى و توسعه مضرّات و گستره مفاسد و تعميم معايب، پس در اين حالت، در ليالى تو،
بر خوان تو، در دعوت عامّه تو، عارض به رفاقت، كرامت، شفاعت، هدايت، عنايت و قداست
بىكرانت مىشويم كه رمضانمان را ختم به خير كن و دعاهايمان را مستجاب گردان و
فواصلمان با خودت را محو فرما و فطرمان را با آفتاب موعود باستانى، روشن فرما.
پنجاهونه باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان (59: ابجد
حروف نام "مهدي")
1- صاحب زمان 2-
ولىّ عصر 3- امام منصوص 4- منتظر حكم نهايى 5- منتظرش محرومين 6- عزيز خلايق 7-
موعود باستانى 8 - انتقام گيرنده بىهمتا 9- وسيله تقاص مظلومين 10- ناصر برخاك
افتادگان 11- منصور جبروتيان 12- ياور بندگان خدا 13- مهدىّ آل محمّد 14- هادى هر
حيرت زده 15- ابوالقاسم را شباهت 16- وارث سليمان 17- فرزند ابراهيم 18- همسنگر
موسى 19- همرزم عيسى 20- همكار داود 21- همخون اسماعيل 22- قاتل دجال 23- سركوبگر
نااهلان 24- آزادكننده منبر و محراب رسول از غاصبين 25- زداينده علفهاى هرزه از
مزرعه دين 26- ظاهر كننده حقايق توحيد 27- شمشير عدالت 28- آفريننده اتّحاد بين
مذاهب الهى 29- محبوس كننده شيطان 30- ناشر انوار لاهوتى 31- نوح را يادگار 32-
خضر به عشق او پنجهزار سال طىّ طريق كرده 33- ناراللّه فى اعدائه 34- لبخند بر
لبان طبيعت مىدهد 35- مضطرّين را پناهگاه 36- مضطربين را آرامگاه 37- غيب را
نمايشگاه 38- عرفان را دانشگاه 39- فتنه ايجاد شده در قدس را اختتامگر 40- كعبه
را حرمت 41- بقيع را اعتبار 42- خورشيد را شعاع 43- ماه را فروزش 44- شعبان را
شرافت 45- ابر را فرمانده 46- باد را فرماندار 47- قطرات باران را محاسب 48- دعاها
را سامع 49- چشمها را لامع 50- كشتىها را ساحل 51- اميدها را فرجام 52- قلبها را ناظم 53- منادى رحمان 54- بقيّةاللّه
فى ارضه 55- معالم دين را آموزگار 56- عزّتبخش سيلى خوردگانِ تقويم سَلف 57-
مصداق وَجاءَ رَبُّك 58- تمثيل دهنده به ميزان 59- عرضه كننده قيامت صغرى.
اَللّهُمَّ
اقْتُلْنى بِسَيفِ الْحُجَّة فَاِنَّ قَتْلى راحَةٌ مِنْ جَميعِ
الْفِتَن وَالذُّنوبُ وَالْجَورِ السَّلاطين الطّاغِية.
ميلاد
امام عصر ، 1420 ه.ق
تاخير در وعدههاي الهي ، تنبيه النّفوس
يكى
از آزمايشات حقتعالى، تأخير در وعدهها و تبادل در تهديدهاست، به اين معنا كه در
طول هزاران سال فعّاليت انبيا، قرارهايى در عذاب مىگذاشتند ولى در زمانهاى مقرّر
شده، مأمورين خرابى نمىآمدند و به قول امروزيها وعدههاي واسطههاى خود را بياعتبار
مىكردند كه نمونههايش در گذشته بسيار بوده است.
در
قصّه حضرت آدم و نزولش به زمين، توبهاش آنقدر عقب افتاد كه طبق برخى اسناد،
چهارصد سال به طول انجاميد كه البتّه در هر توبه و نالهاش نويد پذيرش مىرسيد ولى
قطعيّت نمىيافت.
در
قضيه نوح اگر به كتابهاى مربوطه مراجعه كنيد متوجّه خواهيد شد كه از اعلان عذاب از
لسان پيامبر تا ظهور آن، چندين چهل سال فاصله افتاد كه مرتّباً دستور ميآمد هستههائي
در زمين كاشته شود تا درختاني خلق شوند و رشد كنند و محصولشان چيده شود و
چوبهايشان بريده گردد تا چوب مصرفى كشتى آماده شود.
در
داستان حضرت يونس نيز اين عمل را مشاهده
مىكنيد كه او فرياد و نهيب عذاب مىزد و روز حادثه از شهر بيرون رفت و از بالاى
كوه به اهالى نگاه مىكرد كه چگونه زير و رو خواهند شد، ولى از عذاب خبرى نشد و او
از خجالت به شهر بازنگشت و راه دريا را پيش گرفت كه خداوند بوسيله نهنگ او را
تنبيه نمود.
همين
جريانِ ظهور كه به قول روايات اصول كافى، قرار بوده چندصد سال بعد از واقعه عاشورا
اتّفاق بيفتد، تا امروز در آن تأخير شده است كه علّتهاي متفاوتي دارد، اهم آن، جدا
شدن مؤمنين از متمرّدين است، يعنى هر كس كه در مسابقه به خطّ پيروزى رسيد مدال وصل
را مىگيرد.
خُب
براى آن كه در اين رقابت عمومى از نفَس نيفتيم چه كنيم؟ صبرى فراتر از آرزوهايمان
كه هرگز ما را رها نكند و در نقطهاى از اين حركت عظيم تنهايمان نگذارد، سوختى از
توكّل كه هرگز از يقينمان كاسته نشود و با گذشت زمان به نااميدى و سرگردانى مبتلا نشويم.
ما
اگر متعهّد به آرمان اوّليه خلقت كه در آيه استرجاع تجلّى دارد باشيم كه از اوييم
و بسوى او مىرويم برايمان فرقى نمىكند كه اين راه ميانه دنيا را چگونه طى كنيم و
در چه حالى باشيم؟ البتّه اين نسخه براى عارفان آزموده است كه دلواپسى غير از آن
ديار ندارند.
ما
در برابر آن، چلّهنشينى موسى را داريم كه در پايين كوه طور به اصحابش وعده يك ماه
را داد ولى پروردگار حكيم بر آن روزهاى حسّاس افزود تا ياران حق تصفيه شوند و
تعداد اندكى از آنها باقى بمانند و همين طور هم شد كه اكثريّتِ فاقد حوصله و
پايدارى به سراغ گوسالهپرستى رفتند و تعداد كمى از آزمودگان ماندند و از چنگال
شيطان رهيدند، و اكنون نيز آن واقعه آموزنده، به شكل ديگري تكرار شده است و سامري
زمانه، با سحر خود، طوق ولايت مطلقه را بر گردن گرفتاران در غيبت وليّ آسماني
انداخته است و ايشان را در خرابهها و بيقولههاي سرنوشت، اينسو و آنسو ميكشد!
زيربناى
اين تغيير و تحوّل را قانون بداء تشكيل مىدهد يعنى انصراف خداوند از تصميماتش و
در اين زمينه در كتب مأخذ، مدارك چندى موجود است و گوياى جبّاريّت او در اداره
امور است، يعنى يك تنه حكم مىكند و به احديّتش عمل مىنمايد و نمىخواهد كسى در
امورش دخالت كند و راز ولايتش را افشا نمايد.
پايه
ديگر در بداء، رحمتش مىباشد كه او به خلقش از ديگران مهربانتر مىباشد و گاه شده
كه حيثيّت فرستادهاش را خراب كرده و او را در تنگناى روحى و اعتبارى قرار داده،
بخاطر بازگشت بندهاى و ترس گنهكارى كه از آهنگ عذاب، وحشت كرده است.
در
اين مسأله از سرنوشت گذشتگان بايد به نحو احسن عبرت گرفت كه تاريخ، تكرار مكرّرات
است و به اين مهم نيز بايد توجّه شود كه عذاب الهى را ابعاد و اشكالى است گوناگون
كه در طبيعت در قيافه خشكسالى، سيل، شيوع بيمارى، قحطى و زلزله جلوه مىكند و
اَشكال ديگر اين عذاب در فناى عقايد، نبود امنيت، فقر، فجايع، حوادث، بر باد رفتن
احساسات لطيف و تفاهم در خانواده، بسته شدن كارها، پيچيدگى بختها، زياد شدن قساوت
قلب، كثرت بىرحمى، فزونى اختلافات، نبود اتّحاد، سقوط ارزشهاى معنوى، اُفت
پيوندهاى عرفانى، زدودن عافيت و عيش از زندگى، تهديدهاى بينالمللى، كم رنگ شدن
آيات قرآنى، تعميم ستمها و تنشهاى روانى و غيره تجلّى دارد كه تماماً زنگ خطر براى
وقوع تهديدهاى بىچون و چراى ايزدى مىباشد.
وَ
ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ
عرض ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان
سلام
بر بازمانده حقتعالى در هستى،
پيرو
راستين انبيا،
آرمان
اوليا،
نجاتدهنده
بشريّت،
قوّت
قلب مستضعفين،
نور
چشم محرومين،
مصلح
آفرينش،
يادگار
عترت،
سُلاله
امامت،
ذخيره
نبوّت،
خورشيد
آسمان طهارت،
شفابخش
دلسوختگان،
پرچمدار
آزاديخواهان،
مرحم
زندانيان،
منتقم
خونهاي به ناحق ريخته شده،
امداد
بىپناهان،
ارشاد
گمراهان،
اعتبار
حقجويان،
پشتوانه
توحيديان،
اعتلا
بخشِ نوريان،
مَحرم
لاهوتيان،
منادى
واصلان،
محبوب
زاهدان،
مطلوب
عاشقان،
كارگشاى
بيچارگان،
نوازنده
مظلومان،
امام
عصر،
ناجى
دين از بدعتها،
منجي
معنويت از شائبه ظلم و استبداد،
آن
كه در رثايش، سورههاى فتح و فجر و نصر و عصر و كوثر و قدر و انشراح آمده،
و
در ثنايش، آيات كرسى و تفويض و نور و شرحيّه و كشفيّه، نقش گرفته،
و
در تعريفش دعاهاى فرج نازل گشته،
و
در فقدانش، مدّعيان نيابتش كمر به تاراج اسلام بستهاند،
و
دوستانش ناله در حلقوم كرده و ضربات منكران را بر جان خريده،
و
راهيانش همچون اصحاب كهف در خلوت فرو رفتهاند.
مسافر من كِى مىآيد!
هر
كس در سفر، عزيزى دارد، نگران اوست و در انتظار خود جدّى بوده و هرگز حاضر به
فراموشى آن نخواهد بود.
مسؤوليت
يك چشم به راه چيست؟ جز آن كه به ياد او سركند و زندگى را در ياد يارش سپرى
گرداند؟
مسافرى
كه از آن سخن مىگويم داراى ويژگيهاى خاصّى است او در يك موقعيّت بزرگى قرار دارد
كه تاريخ بشر در تجديد آن عاجز مىباشد و تقويم ديروز و امروز و فردا چنين
خاطرهاى را به ياد نمىآورد و لذا وظيفه من ايجاب مىكند تا به وسعت مقام در اين
جستجو و رهگيرى، همه وجودم را وقف نمايم و تمام استعداد و احساس و اعصاب و افكارم
را بسيج كنم تا كه شرمنده آن ستاره آسمان خلقت نگردم.
من
مىخواهم شرح اين هجران بنويسم تا با اشكهايم به خوانندگان داستانم بفهمانم كه در
فراق عزيزم چه كشيدهام و چگونه دلم پرخون شده و چرا آه سرد از قلب داغم بيرون
مىآيد و زندگى پريشانى پيدا كردهام، پس به قصّه جانكاهم توجّه نماييد.
من
از وقتى كه به دنيا آمدهام همواره غريب و تنها بودهام، غربت من بخاطر آن است كه
آشناى ايمان و اخلاقم را نيافتهام و هرگز نتوانستهام حقيقت آرزوهايم را بيان
دارم، محرم اسرارم او بوده زيرا كه خودش راز من است، هرگز معلّمى نيافتهام كه
الفباى آفرينش را تعليمم دهد، ساختمان وجودم نياز به آب و غذاى ديگرى دارد، آبى از
جويبار كوثر و غذايى از ماوراى طبيعت كه آن نيز از سفره اين مهربان قيّم به دست
مىآيد، تنم را ميكروبهاى نامرئى، تهديد كرده، روحم در معرض تهاجمات اصوات شيطانى
خسته شده، در جنگل دنيا، بىحافظ و ناصر، شاهد غرّش درّندگان ديني و غير ديني هستم
كه اى مصلح موعود، نعرههاى مستانه حيوانات انساننما را خود پاسخ بده كه مرا در دينم
سرگردان كردهاند و از هدايت و سعادت دور شدهام، همه درها را زدهام و راه را
نيافتهام، تمام فرمولهاى اعتقادى را تمرين نمودهام امّا به اثرات درونىاش
نرسيدم، پس او را كه تجلّى مكتب حقّه است مىطلبم تا كه دستم بگيرد و از اين جنگ
هفتاد و دو ملّت رهايىام دهد.
من
كه طالب حقيقتم او را مىجويم، من اسير نگاشتههاى اين تقدير ناخواندنى هستم و
براى خروج از سياهى جهل كه گريبان منِ زندانى خاك را گرفته به سويش پر مىگشايم كه
اى آفتاب هفت آسمان و اى فروغ هفت زمين، به دادم برس كه نفَسهاى آخرين را مىكشم.
آرى،
تراژدى غمانگيز يك مسافر از كاروان نور جدا شده چنين است كه همسفر محبوب را
مىطلبم تا كه به روز و شبم معنا دهد و حيرت و حسرت را از من دور سازد، هزاران سال
از وعدهاى كه خداوند به انسانها داده مىگذرد و در خيال تحقّق آن، عاشقان عارف،
جان باختند و آخرين نفَس را با ذكر آن معشوقِ مفقود، كشيدند و من نيز به غير او
نخواهم و نگويم.
وَجه تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق
در
پاسخ به سئوال چند دانشجو :
سالك
اين مشى، براى تقرّب به حقتعالى به خُلفاى رسمى او مراجعه مىكند در قول و عمل كه
اين معناى عرفان است و نهايت آن، "عين" بوده، يعنى در اثرِ اخلاص و
تخليه به مرحله عيناليقين مىرسد كه فقط تالى قرآن نيست، بلكه بيننده وعدههاى آن
نيز مىباشد و اقامهگر نماز بصورت ظاهر نمىباشد، بلكه پرواز بر كُره خاكى دارد و
به آنچه كه در قيام و قعود مىگويد اِشراف مىيابد و زائر غريبه مَشاهِد مُشرّفه
نخواهد بود، بلكه وجود مقدّس واليان امر را با همه وجود درك مىكند و جواب سلام را
استماع مىنمايد و پاسخهاى لازمه را بر مجهولات اعتقادى مىگيرد و چهره واقعي مدّعيان ولايت را ميبيند كه چسان
به غارت اعتبارات و امتيازات خلفاي منصوص عرش مشغولند.
و
امّا اين كه چه تفاوتى با گروهها و فرقههاى ديگر دارد به مصداق آفتاب آمد دليل
آفتاب، تفاوت ره از زمين تا آسمان است، يعنى اگر كسى تنها چند دوره از دروس مكتب
امامان آسمانى را ملاحظه كند، غيرممكن است كه به تضادهاى ژرفى كه با بقيه مسلكها و
مذهبها دارد آگاه نشود مگر با عينك سوءظن به اين روش بنگرد كه در بينش دشمنى، راه
تهمتها و برچسبها هميشه باز است، همان طورى كه به رهبران عرفانى در هر زمان و
مكان، افتراهاى سنگين مىزدند كه البتّه مرور زمان همه چيز را ثابت كرده و هرگز
حقيقت پشت اَبرهاى ساختگىِ چند روزه نمىماند.
آري،
روزگارى به سيّدالعارفين، اميرالمؤمنين، تاركالصّلوة مىگفتند و يا برگزيده عرفان الهى، امام
مجتبى را ذليل كننده مؤمنين مىخواندند كه چرا در غربت و تنهايى، صلحنامه را با
معاويه امضا كرده و يا قطبالعارفين، سيّدالشّهدا را از اسلام خارج شده و بيگانه
مىخواندند كه عليه ولىّ امر مُسلمين زمان خود، خروج كرده و قتلش واجب گشته و
آلبوم پستفطرتها از اين تهاجمات، خاطرات بسيار دارد و صد البتّه كه ورود در معركه
حق، تاوان همه جانبهاى دارد و بايد هزينه آن را با جان قبول نمود و در كنكور
غيبت، تنها دست از جان شستهها هستند كه سرافرازان دولت حقّه خواهند بود و هرگز،
سازشگران و بزدلان، راهى به آن حكومت جبروتى ندارند و تنها سرمايه اين راه مبارك،
پذيرش ولايت مطلقه خداست كه بايد به آن برسي و گزينش تحميلي يا كوركورانه بياثر
است.
از
اين رو، در خاتمه معروض مىشود كه اين خط، تابع خداوند و مريد معصومين و معتقد به
ظهور بقية الله است و اين مثلّث، نمودار تماميّت اعتقادات و تفكّرات اين راه است
بدون كلمهاى كم و يا اضافه كه نياز به ادّعا ندارد و عملكرد هر كس، گوياى جوهره
وجودى اوست.
جايگاه عرفان عيني
عرفان،
مرحله بالاى ايمان است، در مقطع ايمان، يك مؤمن به اجراى وظايف محوّله مىپردازد و
گاهى با زور و كسالت و عدم تمايل قلبى همراه است و زمانى بخاطر مسائل جانبى و
غيرحقيقى شكل مىگيرد، ولى در موقعيّت عرفانى همه چيز بر پايه علاقه و اخلاص و
توجّه انجام مىگردد و نيّت عمل خالصتر خواهد بود.
و
امّا عرفان نيز به شاخههاى چندى تقسيم مىشود كه ابتداى آن، عرفان علمى است، در
اين رشته، عارف در طلب حقايق مكشوفه در پس پرده خلقت است و براى رسيدن به هدف، از
تمام مكتبهاى فكرى بهره مىگيرد تا به مراتب مورد علاقه برسد و لذا همواره جامعه
با مشربهاى عرفانى مواجه بوده كه شاگردان چندى را تحت پوشش قرار داده.
مرحله
ديگر، عرفان عملى است كه شخص با رسيدن به كانالهاى چندى، به كسب واقعيّتهاى غريبه
و لدنّى مىپردازد، در اين فصل، گاهى از مسير علم وارد مىشوند، يعنى از رشته
گذشته و زمانى از طريق رياضت توفيق رسيدن پيدا مىكنند، مثلاً با استفاده از رَمل
و جفر و اُسطرلاب و فراگيرى تجربيات شيخ بهايى و خواجه نصير طوسى، از غيب
پردهبردارى مىكنند و بعضى بدون تحصيلِ علوم مربوطه، راه مىيابند، مانند مرتاضان
هندى كه بر اثر فشارهاى وارد بر جسم، روح را آزاد كرده و به گشت و گذار در بيرون
عالم خاك مىپردازند و اخبار ماوراى طبيعت را پيدا مىكنند.
ولى
مرحله عالى آن، در عرفان عيني است كه عرفانى مبتنى بر مكاشفه و مشاهده ميباشد، در
اين سِير، سالك، آنقدر در تقويت روان الهى خويش كوشيده و هماهنگى را با آموزگاران
هستى، كامل كرده كه به شاگردى مكتب لاهوتيان پذيرفته شده و توانسته پرده ضخيم
مادّيّت را كنار بزند و به جايى برسد كه بزرگان اصحاب ائمّه رسيدند و البتّه اكثر
واردين در اين مرحله، قادر به تمام كردن مراتب تخليه نبوده و تعداد اندكى موفّق به
اخذ مدالهاى ملكوتى مىشوند، چرا كه اين راه پر از تلههاى ايذائى بوده و براحتى
اجازه پرواز در آسمانِ جبروت داده نمىشود و شيطان، قوى عمل مىكند تا جايى كه
گاهى چهل چلّه يك سالك را با دسيسهها خراب كرده و از منطقه نور بيرونش مىكند.
در
اين سِير، انسان ظرف درون را از هر چيز و هر كسى خالى مىكند تا جايى كه فناى
فِىاللّه پيش آيد، يعنى كَالْمَيِّتِ بَينَ يَدَىِالْغَسَّال، به قول شاعر: من
از درمان و درد و وصل و هجران، پسندم آنچه
را جانان پسندد.
روزى
كه چنين شدى، از قيود مادّى رستهاى، لذا بر غيب، دست پيدا مىكنى چيزهايى مىبينى
كه مردم نمىبينند، اصواتى را مىشنوى كه بقيه نمىشنوند، به مناطقى سفر مىكنى كه
دست بشر نمىرسد، حقيقت خلايق را ملاحظه ميكني، مَلَك در اختيارت قرار مىدهند،
جن را مشاهده مىكنى و طىّالارض مىيابى و زبان حيوانات را مىفهمى و از حوادث
آتى باخبر مىگردى و صد البتّه كه، هركه را اسرار حق آموختند، مُهر كردند و زبانش
دوختند، يعنى به هر كس كه چيزى دادند، هرگز ديگران مطّلع نمىشوند.
تقويت اراده عرفانى
در
پاسخ به سؤال يك پزشك
بدان
كه راه رسيدن به حقتعالى بسى دشوار بوده و بايد با كنترل احساس و اعصاب همراه
باشد. از اين رو ديدگاه خود را نسبت به ديگران به گونهاى تنظيم نماييد كه هيچ
گونه توقّعى از خلايق نداشته باشيد كه جملگى، خادمند و يا خائن، يعني مراقب باشيد
كه ضمن مراودات مسالمتآميز و رعايت حقوق متقابل با ديگران، تفكّرات آلوده آنها،
روى انديشه شما اثرى نگذارد و راه در پيش گرفته را انحرافى ندهد.
و
توكّل را در تمام اجزاى زندگى وارد سازيد كه يك متوكّل اِلىاللّه، براى ديگران
پروندهاى باز نمىكند تا به چگونگى برخورد ايشان بنگرد و به قول بعضى، براى هيچ
كس تره خرد نكن تا بودن يا نبودنشان در صحنه زندگى شما تأثيرى نگذارد و در تداوم
راه، خسته و فرسودهتان ننمايد.
در
مسير عرفانى، تمام قلب يك عارف در خدمت حقتعالى است تا حدّى كه سايهساز
جاذبههاى حقيقى الهى نگردد و لذا بينش يك عارف نسبت به جامعه، محدود و مشروع به
چارچوب موجود در جهان بينى توحيدى
مىباشد،
نه بيشتر و نه كمتر.
اصول
اعتبارى در تفكّرات عرفانى مىگويد خود را آماده نبرد بزرگ اخلاقى و روانى نما كه
با ورودت به جرگه عُرفا، ناخودآگاه دوران سختى از كشمكشها آغاز مىشود و صبر و
بردبارى شايانى مىجويد تا در برابر سنگاندازان روزگار از پا نيفتى و پرتوان به
راه انبيا بروى و از آن اسوههاى مقاومت درس خويشتندارى بگيرى كه نوح با عُمر 950
سال رسالت جز اين نبود و ابراهيم با يك مملكت مخالف دست و پنجه نرم مىكرد و در
آتش كينههاى آنها لب از ذكر الهى فرو نمىبست و موسى است و فرعونيان كه در نشيب و
فراز دهر، قدمى به عقب نمىگذارد و اكنون شما وارث خطّى هستيد كه سردمدارانش اوليا
بودهاند و چنانچه از كوره آزمايشات در مىرفتند همچون آدم و يونس به قعر ابتلائات
الهى مبتلا مىگشتند.
پس
بر آمادگى خود بيفزا كه در دو جبهه مىرزمى، يكى علم و ديگرى عمل. از سنگر طبابت
به معالجه جسم و روح جامعه بپاخيز كه فرق يك طبيب معمولى با شما در اين است كه او
با جسم بيماران كار دارد و شما با اخلاق و اعمال و جان ايشان كه انشاءاللّه موفق
خواهى بود.
بحثى در كم كردن معاصى
براى
اصلاح كارنامه اعمال، بايد به محاسبه نفْس روى آورد و آيات عذاب را در نظر گرفت و
از مُجالست با دوستان صادق و صالح بهرهمند شد و غذاهاى وارده در معده را ملاحظه
كرد و در احياى نفْس لوّامه كه همان وجدان است تلاش نمود و به پرونده اموات رسيدگى
كرد كه چگونه با دنياى پر زرق و برق خويش در بهترين مواقع زندگى وداع گفتند و بايد
حضور مؤثّرى در اوقات سازنده در گورستان داشت و حقيقت دنيا را ملاحظه نمود و معيشت
حرام را ترك كرد و باورهاى ماوراء طبيعت را تقويت نمود و همواره با نفْس امّاره كه
مركز خواستهاى شيطانى است در ستيز بود.
و
در اين مسير، اعتدال را از ياد نبريد، يك سالك موفّق، از لذائذ دنيوي بهره ميبرد
ولي اسير آن نميشود، بر خلاف ناباوران به معاد كه به اسارت لذائذ زودگذر دنيا تن
ميدهند.
طهارت روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در وصال مجارى غيبى
بر
مُعتكفينِ دير رحمت، پوشيده نباشد كه اصالت خلقت بر روان آدميست و براى آن در
زواياى آفرينش، مراحل و مراتبى باشد كه قابل اغماض نخواهد بود.
نخست
آن كه اين موجود لطيف را تغذيه لازم بوده، همان گونه كه در جسم ضرورت دارد ولكن به
شكل ديگرى، نياز روح به انرژىهاى معنوى و الهى است كه در وادى عرفان، نسخههاى
بسيارى را پيدا مىكنيد تا اين روح سرگردان و متحيّر را اشباع نماييد كه گوشههايى
از آن را مىتوان در مباحث صبر، توكّل، دعا، نفْس لوّامه و محدوديتهاى نفسانى
ملاحظه كرد و بايد به اين مسأله توجّه نمود كه همسان با جسم، روح نيز بيمار مىشود
كه قسمتهايى از آن ابتلائات را بايد در زمينههاى معصيت، شهوات، همنشينىهاى سوء،
اشتغالات شبههناك و تعطيلى وجدان، جستجو كرد.
آنگاه
كه روان شما آزرده مىشود به جسم سرايت مىكند و بر سراسر وجودتان تأثيرات ممتد
مىگذارد كه خيلى وقتها هيچ گونه نقاهت جسمى نداريد، امّا در عين حال توان حركت هم
نداشته و احساس درد در همه وجود مىنماييد و حالت افسردگى عمومى، همانند تب، وسيله
هشدارى است كه بايد به تعقيب ميكروبهاى حملهور شده به روح بگرديد كه چرا و چگونه
و چه وقت اين تهديد صورت گرفته و چه كار بايد كرد و يك سالكِ سبيل حق مىبايد جان
خويش را سبك كرده و آن را مهيّاى پرشهاى مافوق طبيعى نمايد و بدين منوال از آلوده
شدن اين امانت خداوندى جلوگيرى شود تا در اين زندگى گذراى مادّى، مغبون نشويم و از
مرور ايّام عمر، سربلند و موفّق برآييم.
سيرهي
بزرگان دين، اين چنين بوده كه همواره در اصلاحات روح و جسم كوشيدهاند و لحظهاى
از تزكيه و تخليه آن غافل نمىشدند كه دقايق كنونى بسيار حسّاس بوده و مدام بايد
در تصفيه اين دو كوشيد و هرگز آنها را به حال خود وانگذاشت كه شيطان در اوّلين
فرصت بر سرنوشت انسان حاكم مىگردد و انتقام آغاز خلقت را از فرزند آدم مىگيرد و
ما را بىآبرو به عالم ديگر مىفرستد.
روى
اين حساب، توصيه مىشود تا در شبهاى جمعه، محافل اُنسى با پروردگارتان داشته
باشيد، در خلوت و يا محاضرى كه در آن از تبليغات مادّى و سياسي در امان باشيد و
روزهاى جمعه سري به مَشاهد مشرّفه و قبرستان و بيمارستان و آسايشگاههاى سالمندان
و معلولين بزنيد تا از تندرويهاى درونى كاسته شود و عطش دنياطلبي بگونهاي مهار
شود كه براي رسيدن به مال و مقام، اصول انساني زيرپا گذاشته نشود.
آداب چلّه نشينى
براى
كشانيدن جسم از قعر ظلمت مادّه به اوج نور معنوى بايد روى اين جسد خاكى كار كرد و
همزمان، روح را اعتلا بخشيد، براى نيل به اين هدف لازم است تا مقرّراتى را در جهت
تزكيه و تهذيب نفْس بكار گرفت تا توفيقاتى را به دست آورد و اين نسخه براى
نامحرمان فكر و انديشه مشكل خواهد بود و تنها به جويندگان عامل، مجال اجراى كامل
داده مىشود.
نخست
ظرف درون را از حقوق و عقوق، پاك نما، يعنى بدهكاريهاى مختلفى را كه وجودت را
سنگين كرده از خود جدا ساز و به تسويه حسابهاى لازمه قيام نما و به كسب رضايت
طرفهاى ذيربط اقدام كن و حلاليت كامل و واقعى از طلبكاران موجود بِستان و ذرّهاى
حقّالنّاس را در كارنامهات باقى مگذار و گردن خود را از نفرينها و نالههاى
گذشته بِزُداى و آنها را كه بر تو حقّى دارند راحت نما.
سپس
حقّاللّه را ملاحظه كن كه آنچه در زمينه حقوق الهى در گذشته و حال بر دوشت بوده و
فوت شده، قضا نما و خود را فارغ از هر بدهى گردان.
در
سوّمين مرحله به پاكسازى ذهن از افكار بيهوده بپرداز و سراغ ديگران رفتن را در هر
شكل و مرحلهاى از بايگانى فكر پاكنما و درايت خويش را در محور غيب متمركز كن و
خود را مهيّاى ورود به مناطق ناشناخته برون مرزى نما.
در
مقطع چهارم بايد رعايت خلوت را كرد كه در عين حضور در جامعه و اشتغال به امور
مختلف، در خود فرو روى و در سلّولهاى داخلى، غور نمايى و پروازهاى نفسانى را
تمرين كنى.
در
مرحله پنجم، به روزه سكوت توجّه نمايى كه آنچه بر آدمى از ضايعات اخلاقى وارد
مىشود از ناحيه زبان است و محدوديّتهاى آن موجب ارتقاى مدارج عرفانى خواهد بود
فلذا از صحبتهاي بيهوده صرف نظر نما.
كار
بعدى در چلّه نشينى، روزه حيوانى است كه در اين چهل روز از خوردن بدنِ حيوانات
هوايى، زمينى و دريايى امساك گردد.
البته
نسخه چلّهنشيني از موارد الزامي در پرورش روح و نفس نيست ولي به كساني كه در
شرايط خاصي قرار گرفتهاند و ميخواهند در زمينه رياضتهاي نفساني تلاشي داشته
باشند، توصيه ميشود.
آيا خداوند از ما راضى مىباشد؟
وقتى
او را دوست بداريد، به او نزديك مىشويد و قرب به رفيق اعلى را در معرفت او ميجوئيد
و عرفانش را در كلامش جستجو ميكنيد و سخنانش را در تفاسير خلفائش مييابيد و
احكامش را مُطاع دانسته و حاضر به معاوضه فرامينش با وسوسههاى رقبايش نميشويد.
آري،
چنان بايد به تعشّق با او بپردازيد كه نديده، خريدار وعدههايش گرديد و او را اقرب
اشياء و اشخاص به خود بدانيد و رضاى خلق را به غضب او نگيريد و حريم فرمانروائيش
را محترم داريد و او را مستغنى از استبداد بدانيد و ستمكارى را از حوزه حكومتش،
دور بداريد و تنها مرجع در عرض حوائج خويش بدانيد و دوستانش را به مراوده آوريد و
دشمنانش را مغضوب داريد.
نسخهاى در اصلاح اعتقادات
اگر
به غربت خلقت آدمى در ديار شلوغ و اسرارآميز دنيا بنگريد، مشاهده خواهيد كرد كه
بهتر از خداوند، ياورى پيدا نمىشود و انصافاً رفيق مناسبى براى عبور از اين پلِ
موقّتِ ميانى خواهد بود، منتهاى مراتب، چون ما از قوّه عقليّه محدودى برخورداريم و
قادر به حلّ و فصل كامل امور جارى نمىباشيم و ديدمان كوتاه و قضاوتهايمان عجولانه
است، لذا گمان مىبريم كه خداوند در حقّ ما كوتاهى كرده و يا عمل به عدالت ننموده،
براى درك اشارات فوقالذّكر به چند نسخه از مكتب الهى مىپردازم:
آيهاى
در قرآن است كه مىگويد: چه بسا مكروهى كه خيرتان در آن است و چه بسا شرّى كه به
ظاهرش فريفته شدهايد و به آن علاقهمند گشتهايد.
در
جاى ديگر آمده: روز قيامت كه پرده از اسرار گذشته كنار مىرود بسيارى از خلايق از
آرزوهاى دنياى خويش شرمنده و سرافكنده مىشوند بخاطر نوع عواقب اخروى آنها.
و
نيز داريم كه: وقتى آدمى از نعمتها به اشدّ مجازات مؤاخذه مىشود، از هول و هراس
آن مىگويد كه اى كاش در دنيا، انسان نبودم و توده خاكى مىشدم و اين چنين برخوردى
را ملاحظه نمىكردم.
و
نيز درجاى ديگر داريم كه: عقوبت ثروتمندان در برابر ديدگان فقرا چنان دهشتى ايجاد
كرده كه فقرا از پروردگارشان بخاطر قبول نكردن دعاهاى ديروزشان در نيل به اهداف
مادّى، سپاسگزارى مىنمايند.
و
نيز در اوراق دروس عرفان آمده كه غربت، يك هديه آسمانى به برگزيدگان حقتعالى است!
و پرچم طُوبى لِلْغُرَباء در فراسوى
نَشئات
معنوى، حمايل دوش عاشقان ايزدى مىباشد و فلسفهاش در زدودن حجابهاى اغيار است كه
آدمى به اعماق حقايق بيگانگى در مجالستهاى اجتماعى پى مىبرد كه چگونه از تنها
رنج برده و انزوا را نعمت كم نظير يافته كه از گزند تفكّرات آلوده و آفات نفوس
پليد، مصونيّت مىيابد.
البته
مرزهائي را نيز منظور سازيد به گونهاي كه در تامين نيازهاي خود، محتاج ديگران
نشويد و يا خالي بودن جاي شما، باعث سوء استفادههاي ديگران نشود.
اينكه
نشست و برخاستها به ميل و رغبت نبوده جهش و بهانهاي براى قرب است كه اِنّالِلّه
مقوله زرخيزى از كُنوز ديار ظلمت مادّه است و بشر را به نهانگاههاى توحيد هدايت
كرده و دوروبرش را خلوت نموده تا چشم و گوشش را باز كرده و آنچه ناديدنيست
حوالهاش سازد، آن چنانكه انبيا را از شهرهاى پر ازدحام به نوك كوههاى آرام و
استوار مىكشاند تا به آنها گواهى رسالت دهد، به موساى كليم بگويد: اِنّى
اَنَااللّهُ لااِلهَ اِلَّا اَنَا و به محمّد خاتم بگويد: اِقْرَءْ بِاسْمِ
رَبِّكَ الَّذى خَلَق.
پس
ما نبايد بخاطر چند صباح روزگار ناپايدار، به ولى نعمت بزرگوارمان كه در اوج عزّت
و عظمت به ما اجازه مىدهد او را دوست و يار و همراه و ياور خويش بدانيم و
بخوانيم، به عينك سوءِ ظن بنگريم و او را متّهم به بىعدالتى نماييم، و ظلم و
استبداد مدّعيان نيابت و وكالت او را به حساب او نگذاريم كه هيهات از ظلم، كسى ستم
مىكند كه مجسّمه نياز باشد، ولى قدرتمندى كه خالق نياز و صانع نيازمند و عامل
بىنيازى است چطور به دستپرورده خويش جفا نمايد، او كه ما را از نيستى به هستى
آورده و مدال كرامت بخشيده و منصب خلافت برتمامى موجودات داده است.
دراين
مقطع حساس زمان، از ميزبان عزيزمان بخواهيم كه ما را در همه آزمايشات، روسفيد و
سرافراز نمايد و افتخار سربازى نمايندهاش را بدهد و لحظهاى اسير شهواتمان قرار
ندهد و دعاى پربار حاضر را مدّ توسّلات قرار دهيم كه:
اَللّهمّاجْعَل
عَواقِبَ اُمورِنا خَيراً:
دادارا،
آخرين نفَسهايمان را ختم به خيركن.
اَللّهُمَّ
احْفَظنا مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَن:
يا
رب، در هر امتحان دشوارى، ما را از لغزشها محافظت فرما كه بزرگترين نكبت، قهر با
خداوند و قطع رابطه درونى با بنيانگذار جهان است.
كيفيت نماز
1) چگونگى خواندن
نماز با حضور قلب و توجّه به خدا بدون توجّه به الفاظ و معانى
2) چگونگى جلوگيرى از واردات
گوناگون به دل اعمّ از خوب يا بد
نماز،
ستون دين است و ستون هر مكانى به اندازه خودش قرار دارد. مثلاً ستون يك ساختمان يك
طبقه هرگز به ستون ساختمان هفت طبقه شباهت ندارد. بنابراين هرچه دين خواهى بلندتر
باشد مركزيّت آن نيز محكمتر است، مردم معمولى چه نوع اعتقادى دارند؟ چه توقّعى از
دين دارند؟ چه التزامى نسبت به معنويّات دارند؟
شما
كه جوياي عرفان عيني هستيد، در خطّ خاصّى حركت مىكنيد كه يك هزارم جامعه را دربر
مىگيرد، پس يك پايه و اساسى در نماز مىطلبد كه بتواند بار عروج را تحمّل نمايد و
اين مأموم سالك را به منزل مقصود برساند.
پس
تخليه مىطلبد از همه كس و همه چيز و همه جا، سپس نيّت نماز را اصلاح كنيد كه
تصوير ذهنى مردم نسبت به نماز يا عادت است و يا علاقه و يا طمع به بهشت و يا ترس
از دوزخ و يا براى حوائج مادّى، در حالى كه خواسته تو، معراج است. خدايى كه در وقت
نماز به او خطاب مىكنى، در حالى كه مشاهدهاش نمىنمايى و اصلاً ديدنى نيست، اوج
الصّلاة معراج المؤمن، در اقتدا به امام برگزيده از طرف خداست.
در
مورد سؤال دوّم، باز هم به سطور قبلى باز مىگرديم كه در مقام فَناءِ فِىاللّه كه
اوج عرفان است، يك خود ساخته، چنان در تذكر و تشرّف غرق شده كه اين به خود
پيچيدگى، هيچ گونه روزنهاى را باز نمىگذارد تا هواى نفْس خود و ديگران از آن
عبور نمايد، بسان يا
اَيُّهَاالْمُدَّثِّرُ مجارى ورودى و خروجى را يك جا به مشترى عظيمالشّأن فروخته
و آن ابلاغ بىنظير اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَالْمُؤْمِنين گوياى همين راز است.
تدبير در معناي شكيبائى
واصبر على ما يقولون:
حوصله كن در آنچه مىشنوى.
اصبروا ما صبرك الا باللّه:
دربردبارى كن تا از خدايت اجر گيرى.
الصبر مفتاح الفرج:
شكيبائى، كليد گشايش امور است
يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا:
اى ايمان آورندگان، با حوصله به اطاعت الهى برخيزيد كه آن، رأس تقوى مىباشد و بدون آن، از قافله رستگارى عقب مىمانيد.
اهل بيت فرمودند:
انا صبّر و شيعتنا اصبر منا: ما گروه بردبارانيم ولى پيروان ما از خود ما در استقامتها راسخترند!
يعنى ما وصل به خدائيم و شكيبائى داريم ولى دوستانمان آدمهاى معمولى هستند و دست از راه حق بر نمىدارند.
.
حج، به روايت عرفان عيني
گردهمايى
ساليانه بيتاللّه الحرام در ماه حرام و در لباس احرام و در مناسك ويژه آن، يك
ميتينگ روحانى و معنوى را حكايت مىكند كه آدمى را به سِير ملكوتى مىكشاند و بدين
خاطر است كه اولياء اللّه، آن را بگونه سازندهاى تلقّى مىنمايند كه آثار وجوديش،
تمام عمر را فرا مىگيرد و انسان را از كوثر لقاى حق سيراب مىگرداند و چنين است
فلسفه سپيدى لباسش كه تداعىگر پوشش نهايى بشر بوده و ابلاغ سادگى پوشينه را دربر
دارد كه هرگز اسير تفاخر و تكاثر پوشاك مباش و بىآلايشى را پيشه كن.
در
طوافش پيام وحدانيّت را دارد كه اى حاجى، با صاحب خانه بيعت كن كه هرگز به گِرد
غير او نگردى و گول بناهاى دنيوى را نخورى و براى گذران چند روزه عمر، فداى اين و
آن نشوى.
در
وقت تلبيه، به نفْس خويش خطاب نما كه آيا صاحبالبيت از تو دعوت نموده كه بىپروا
مىگويى لبّيك! و نمىهراسى از اين كه ميزبانت بگويد: چرا آمدى و كى گفت كه
بيايى!؟
در
سعى، راه طولانى صفا و مروه را با حوصله و شكيبايى طى مىكنى كه بر نفْست تلقين و
تفهيم نمايى كه در پيمايش صراط حميده، هرگز تعلّل و تمرّد ننمايى و ايّام زندگى را
به جهاد درونى و اصلاح خود بپردازى.
رَمى
جَمرات را از قالب ظاهرى و سمبلى در آور و اهريمنان مختلف را در نشانه قرار ده و
بتهاى همراه را كه مجموعه خواستههاى حيوانى و غرايز شهوانى بوده، سنگ تبرّى زن و
كالبدت را از تمام وساوس شيطانى، خالى گردان و با قلب آسوده و دلى شسته، به منزلت
باز گرد.
در
زمان تقصير تنها به كوتاه كردن مو و ناخن، اكتفا ننما و سراسر ابتلائات اخلاقى را
قيچى كن و فضولات اعتقادى را تصفيه نما و به مصداق اَلتَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ
كَمَنْ لاذَنْبَ لَهُ، هوى و هوس را از محيط بدن بزداى و آبروى جديدى را از
حقتعالى دريافت نما.
به
هنگام قربانى، گوسفند بيچاره را
محكوم
به اين سرنوشت ندان بلكه ذبح منيّت را مقدّم بدار و خودكامگى را در آن سرزمين دفن
نما.
در
يك كلام آن كه معلّم را در فريضه حج، امام سجّاد بدان كه چگونه در هيبت ضعيفان و
مضطرّان، به زيارت كردگار بزرگ مىرود و محو عظمت آفريدگار بىهمتا مىگردد، به
شكلى كه قادر به نگه داشتن خويش در جوار كعبه نبوده و از لرزشهاى ربوبى، اندامش را
رعشه مىدهد.
دليل
و راهنماى زائر خانه خدا، آموزگار توحيد است كه مولود كعبه بوده و در چنين ايّامى
آهنگ مناجاتش روحبخش خداجويان دشت تولاّست و بايد از فرصتهاى موجود در منى و مشعر
و عرفات نهايت استفاده را كرد تا در خلوت نورانى، محضر برگزيده خداوند را درك
نموده و عرض حال فراق كنيد و با منجى بشريّت در مركز قيام جهانى، بيعت نماييد كه
اى صاحب زمان، ما را در جبهه منصورت بپذير و از لغزشها، دورمان گردان.
قربان ، سكوئى در تقرّب
يكى
از اعياد مهمّ اسلامى، عيد قربان است كه بازمانده حركتى بزرگ در تاريخ بشريّت
مىباشد. اين روز عزيز، خاطرهاى به يادماندنى از ايثار و مجاهده را به نمايش
گذاشته كه براى اهل عرفان و معرفت، آلبومى از خودسازى و اوجگيرى به سوى حقتعالى
را به ارمغان مىآورد.
نقطه
عطف چنين تقويم مقدّسى، رؤياى صادقه ابراهيم خليلالرّحمان بود كه بساط امتحان را
در حسّاسترين شرايط عاطفى و احساسى گسترد.
اين
پدر بزرگوار، به فرزند خلَفش فرمود: پسرم، در خواب ديدهام كه بايد تو را براى
خدايت قربانى كنم، نظر تو چيست؟ در اين بخش، دنيائى از آزمونهاى ماورائى نهفته
شده كه آيا يافتههاى رؤيائى، قابل استناد است؟ و آيا پيامبر اولوالعزم، از روى
هوى و هوس حرف مىزند؟ و آيا اشرف مخلوق را مىتوان مثل حيوانات به قربانگاه
فرستاد؟ و در اين بين، واكنش عصبى و اخلاقى والدين در قبال چنين گزينه هولناكى چه مىباشد؟ و بيعت با
آفريدگار، چه جايگاهى در روابط اجتماعى و خانوادگى دارد؟
مسلّم
است كه هر ديدهاى در خواب، ملاك اجرائى ندارد، ولى رسول مُرسل، در هر شرايطى وصل
به عرش است و از پيش خود حرفى براى گفتن ندارد، و ايضاً آدمى همواره در مسير
قربانىهاى گوناگون قرار دارد، مهالكى در جريانات سياسى، اقتصادى، جهانى، طبيعى و موضعگيرىهاى
شخصى و سليقهاى. پس نمىتوان به اين قانون ابراهيمى، به چشم يك مسلخ نگريست، بلكه
جويبارى در شستشوى روح و جسم و باراندازى براى نفوس است.
اتّصالاتى
كه در مناسك حج مىبينيم، حاوى يك رشته موارد تربيتى و پرورشى است كه حاجى را به
سوى قرابت با يزدان مىبرد و مجارى سمعى و بصرى او را در مواقف رحمانى آماده
مىسازد.
بين
طواف و تلبيه و سعىِ صفا و مروِه و رمىِ جمرات و تقصير و قربانى، يك انتظام ذاتى
قرار دارد كه زائر را از مرز خودمحورى، به مرتبه فناى در ذات اقدس مىكشاند و
ارتقاء روحانى به اين ميهمان ايزدى مىدهد، تا جائى كه پس از بازگشت از مكّه، آدم
قبلى نباشد و تهى از خويشتن گشته و سازه وحى گردد.
فلذا
امام صادق، كثرت را در زوّار بيت، قبول ندارد و مىگويد: ما اكثرَ الضَّجيج وَ
اَقَلَّ الحَجيج: چه بسيار فريادكننده بر گرد كعبه است و چه كم حاجى مشاهده
مىشود! آنكه در قربانگاه، بهترين قربانى را آورده، حواله بهترى را دريافت كرده،
گوسپند را كه همه مىآورند و مىكُشند، امّا كشتن خودكامگى ملاك است، كه آن هم كار هر كسى نمىباشد.
خداى
كريم، به جاى اسماعيل، گوسفندى را هديه كرد تا خليلش به بدَل جگرگوشهاش قربانى
كند، امّا در اين قضيّه، اسرارى از نبوّت و حكمتهائى از توحيد قرار دارد كه بر
اهل يقين قابل كتمان نباشد.
اگر
خواهى كه بر اين راز واقف شوى، اراده به حجّ ابراهيمى كن و نخست، تبر به دست،
بتهاى موجود در دلت را بشكن كه الهههاى شهوانى و حيوانى و مادّى، مانع پرستش
خداوند عزّ و جلّ مىگردد.
همه
چيز در قربانگاه شكل مىگيرد، صداقت و حقّانيّت و هويّت و موجوديّت گُل سرسبد
آفرينش، در بوته آزمايش ظاهر مىگردد كه آن نيز در عرصه ازخودگذشتگى و مجاهده نفْس
امكانپذير است.
از
شعارهاى روزمرّه مردم، آنست كه به يكديگر مىگويند: قربانت گردم، و اين يك تعارف
از تعارفات متداوله متعارفه است، امّا وقتى كه به حقيقت مىپيوندد و زمانى كه براى
اجرائيّات جدّى، مهيّا مىشود، صدالبتّه كه بسى سخت و غير عملى بوده.
پس
در واقع، مصداق حقيقى و حقوقى اين واژه، فقط براى رفيق ازلى امكانپذير است. آنگاه
كه مىگويد: اَلصّلاةُ قربانُ كلَّ تقى: با نمازگزاردن، به قربانگاه عبوديّت
مىرويد، معنايش اين است كه نمازگزار، در اقامه صلاتش، دنياى خويش را با حركت
دستها به سوى گوشها در اداء تكبيرةالاحرام، به پشت سر نهاده و آماده عروج به
عوالم فوقانى مىشود.
پس
نمازمان مىتواند يك قربانگاه مستقل و مكمّل و مفيد و مستغنى باشد كه در قيام و
قعود و ركوع و سجود و قنوتش نردبانى از اخلاص و خلود يابى كه باآن به لامكان
دستيابى،به قول شاعر:
چشم
دل باز كن كه جان بينى - آنچه ناديدنيست آن بينى
در
آداب اين روز دينى، نُسُكى است كه اهل دل را كرامت دهد و عرفان عينى را منزلت
بخشد.
اذكار
وارده در عيد قربان، بسى سازنده و هدايتكننده است.
غسل
اين روز پرمعنى، پيام به تطهير و تكامل دارد. در كندن لباسها، به ياد آور كه
البسه زر و زور و تزوير را براى هميشه در مىآورى. بر زير آب كه مىروى، به
خاطرآور كه آب، اصل حيات است و بايد مثل آب، زلال بود و روان شد و از درجا زدن،
دور گرديد و فراموش نكرد كه روزى به رغم اراده و ميلمان، آب آخر را به رويمان
مىريزند و تحت عنوان غسل ميّت، به شستشوى نهائى اعضاى بدنمان مىپردازند، و ايضاً
به آرزوى آب كوثر باشيم كه در بهشت، جز به مخلصين ندهند و هر كه از آن جوى از عسل
شيرينتر و از شير، سفيدتر و از برف، خنكتر بنوشد، به شفاعت منصوبين الهى برسد و
در همسايگى امراء جبروتى، اسكان يابد.
آنگاه
در چنين روزى، نماز عيد مىخوانى كه همانند نماز عيد فطر است و دريائى از افاضات و عنايات دارد و در آن
نُه قنوت، خدايت را به عظمت و عزّت و جود و جبروتش، سوگند مىدهى كه مزدت را در
عيد مذهبى، آمرزش و بركات و خيرات و حسنات در دو دنيا قرار دهد.
تكرار
اين قنوتها، تأكيد بر اين نكته است كه فقط از باب سرمدى بايد مطالبات را گرفت و
گدائى از اين و آن، ذلّت و خفّت و خوارى خواهد بود و دست نياز به ربّى بايد برد كه
ربّالارباب و حىّ لايموت و غنىّ بالذّات است. و نسخه تأديبى و تنبيهى آن، اين است
كه نبايد به همنوع، چشم اميد داشت كه او هر كه باشد و هر چه داشته باشد، فقير
الَىاللّه بوده و امانتدارى بيش نمىباشد كه در وديعهاى كه در اختيارش هست،
مختار نبوده و در جبروتيّت صمدانى، تعيّش و تمركز دارد.
از
جمله دعاهاى مأثوره در روز عيد قربان، دعاى ندبه مىباشد كه مبيّن كلماتى بسيط در
مناجات و عريضههائى جانكاه در بيان حوائج همگانى و احتياجات فرامحيطى است.
در
فقرات دعاى ندبه، مواردى ظريف از مواصلات وجدانى و مقاربتهاى فطرى مىباشد كه
محسوس حواسّ اهل دل بوده و خاكيان را نصيبى از آن نمىباشد. آنچنان كه از نامش
پيداست، دردنامهاى سوزناك بوده كه اصالت غربت را به ميزبان سماوى، ارائه مىدهد و
گله از صدمات ايّام دارد و مطالبه منتقم موعود مىنمايد و مصلح كل را براى اصلاحات
ريشهاى در مدنيّت زمين، مسألت دارد و خاتم اوصياء را براى اختتام غيبت سراسر
نكبت، خواستار است.
و
از زمره افعال روز عيد قربان، قربانى كردن است كه يقيناً از مجارى عينيّه و
صدريّه، مىبايد نمود. يعنى همان ارادهاى كه شارع كبريائى در تقرير حكمش كرده مدّ
نظر آيد كه پندآموزى از وضع آن و به كارگيرى تأثيرات ممتد و متناوب قضيّه مىباشد.
قسمت
ديگرى از برنامههاى روز عيد قربان، تكبيرات آن است كه اعلان تبعيّت از ولايت والى
لايزال مىباشد و در مضامينش، تولّى و تبرّى نهفته شده و ابراز عقيده به وحدانيّت
فرمانده كائنات مىباشد و التزام فكرى و عملى به آئين منتصب به حضرت دادار است و
قرائت كردن سورههاى شمس و اعلى در نماز عيد قربان، حاكى از اعماق ضماير مكنونه
لاهوتى در اين روز مبارك مىباشد.
سوره
شمس، دربرگيرنده سوگندهاى ثقيل و كبير خداوندى به هستههاى مهمّ خلقت بوده و نفْسى
كه در اين روز به جرّاحى سماواتيان مىرود و راه رستگارى
كه از بطن قربان نشأت مىيابد را توصيف مىكند، و همچنين است تحليل سوره اعلى كه
در ركعت ديگر نماز عيد قربان خوانده مىشود و تسبيح كردن را مىآموزد و قدرت توليت
عظماى آفرينش را يادآور مىگردد و قرائتهاى الزامى را به خاطر مىآورد و اينكه با
اذن خدايمان، سختىها آرام مىشود و
با
تذكّرات قرآنى، نفوس، احياء مىگردد و ذكر، غذاى روح معرّفى مىشود.
اينك
مائيم و روز عيد قربان، تا چگونه به قربانگاه خودسازى برويم و چه سوغاتى از
مُضيفخانه كريم علَىالْاِطلاق، بگيريم و توشه راه پرپيچ و خم دنيا و آخرت كنيم.
به
اميد وصول عيدىهاى مهمتر و بزرگتر، از خزانه غيبى.
امانت
يكى
از واژههاى قرآنى كه حقتعالى جامعه مؤمنين را به آن توجّه داده، امانت است و آن
را بارزترين خصيصه تربيت الهى دانسته كه وفادارى به اين مسأله، ضامن رشد و تعالى
انسانِ به حق پيوسته است و در تمام اديانِ آسمانى، پايبندى گرويدگان را الزامى
كرده و بىتفاوتى را در قالب رذايل اخلاقى، قلمداد نموده و فرهنگ فرقان اعظم يكى
از شرايط ايمان را التزام عملى به آن معرّفى مىكند كه در دو سوره مؤمنون و معارج،
اشارات كلّى داشته و تحت عنوان وَالَّذينَهُمْ لِاَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ
راعُونَ، امانات و معاهدات را بخشى از كالبد توحيد مىنماياند و در سوره انفال،
تلاوت كننده را از هرگونه خيانت در امانت، نهى كرده و آن را از كبائر دانسته و
عواقبش را بحرانى مىخواند.
در
تعريف اين كلمه عظيمالقدر، نبايد يك بعدى به آن نگريست و جنبههاى ظريف معنوى و
عرفانى مربوطه را فراموش كرد، چرا كه در قاموس وحى، ودايع لاهوت را مباحثى است
پيچيده كه هضم آن در حيطه عقل بشر نبوده و مىبايد براى درك مفاهيم مطروحه از آموزشهاي
معلّمين آسماني استفاده نمود و روى اين معنا، در دو نوشتار در سورههاى نساء و
احزاب، حقيقت امانت را مطرح مىكنند كه اِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا
الْاَماناتِ اِلى اَهْلِها و چنين بحثى گرچه در مبادى ابتدايى، جزئياتى از مراودات
و مناسبات اجتماعى و اعتبارى را نمايان مىكند و حواسها را به آن معطوف مىدارد.
امانت
در زواياى اصلى و كلّى، خلافت هستى را نشان داده كه امر ايزد متعال در مسأله
سرپرستى موجودات، آن گونه تعلّق گرفته كه جهان، نظارهگر وراثت نمونه بشريّت باشد
و حاكميّت الهى را در ساختار مادّى و دنيوى ملاحظه نمايد، لذا از آغاز پيدايش آدم،
نويد روحبخش تكوينِ اصلاحات، طنينانداز بوده و در زمره وظايف هر نبى و رسول،
بشارت ظهور عدالتگستر و تاسيس دولت كريمه بوده و اين امانت، جلوهگاه اسرار ابديّت
است كه در شئون ديگر اجتماع راه يافته و تعليم و تربيت نيز شاخهاى از آن است، البته
انگيزه تعليم و تربيت مهم است و گرنه خيلىها به اين كار اشتغال دارند و حظّى از
آن نمىبرند و يا آنجا كه مىفرمايد:
اِنَّا عَرَضْنَاالْاَمانَةَ عَلَىالسَّمواتِ وَ
الْاَرْض فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَها وَاَشْفَقْنَ مِنْها وَ
حَمَلَهَاالْاِنسانُ اِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً:
اين
چه امانتى بوده كه پروردگار عالميان به آسمانيان و زمينيان داد و آنها زير بار
چنين مسؤوليتى نرفتند و تنها انسانِ جسور بود كه قرعه به نامش زدند و لباس ودايع
بر اندامش پوشاندند، آيا صرفاً مقام ياددهى بود؟ مگر قرآن نمىگويد كه كلاغ، اين
كار را براى قابيل كرد و به او تدفين را آموخت، و يا هدهد، نقش آموزش را به خوبى
براى سليمان اجرا نمود، و يا مار، كه در شاخههاى شجره منهيّه، خزيده بود و به آدم
و حوّا، تعريف درخت ممنوعه را انتقال مىداد، پس امانت را بايد در افق فراتري از
مفهوم ظاهري آن دنبال كرد!
بررسى حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى
شما
كه تاج كَرَّمنا بر سر داريد، آيا به ساختمانبندى اين خلقت مقدّس، آگاهيد؟ آيا
مىدانيد كه آدمى در قيافه و هيكل ظاهرى خود، خلاصه نمىشود؟ هيچ مىدانيد كه براى
تمامى ابعاد اين آفرينش عظمى، مباحث و مراتب و مراحلى بوده كه هر كدام به نوعى،
تحقيقگران را به اعماق جبروتيّت حقتعالى مىكشانند و درهاى معرفت آفريدگار را به
روى عارفان واصل مىگشايند؟
اگر
براى درك و فهم هر يك از اعضاى بدن انسان، يك واحد مستقلّ پزشكى تشكيل شده كه بدون
اغراق بايد گفت طبق آنچه كه نظريّه پردازان علوم روز، اعتراف دارند تا رسيدن به
مرحله استقلال و استغناى در مدارج مربوطه راه بسيارى وجود دارد و با همه زحماتى كه
مجرّبين و محقّقين محترم علوم انسانى، متحمّل گشتهاند باز هم در كشف اسرار پنهانى
اين درّ هستى درجا مىزنند و قادر به پرده بردارى از رموز جسم و جان اين مسافر
ديار فنا نمىباشند.
امّا
براى سالكين معرفت ربوبي پيدا كردن سرنخهاى هدايتى آسان خواهد بود، چرا كه با كليد
مَنْ عَرفَ نَفْسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه، به كلّياتى از ذخاير خداوندى، اشراف
خواهند يافت و شاگردان مكتب واليان حق، موفّق به عيناليقين مىشوند كه نتيجه شهود
ظاهرى و حضور باطنى در هويّت اشخاص و اشيا است، به همين قاعده، حكمت ارسال رُسل و
اِنزال كتب، تدوين آمده كه، اى برادر، در حقيت تو همان انديشهاى، مابقى خود
استخوان و ريشهاى، و انديشه در تابلوهاى كتاب عتيق، اَلَّذين يتَفَكّرون است كه
مرور كاوشگرانهاى بر بستر كُنْ فَيَكُون مىباشد و با تلسكوپ اَفلا تَعْقِلُون،
به فراز و نشيب پيچيده تقويم زندگىتان، مُشرف مىشويد كه از كجا آمدهام، آمدنم
بهر چه بود، به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم.
وطن،
اِلَيهِ راجِعون است و ايستگاهى كه بنىآدم را به آن منتقل مىسازند اِرجِعى اِلى
رَبِّك، خواهد بود كه مشاعر پناهنده ملكوت را به كمّ و كيف مسائل مطروحه، معطوف
مىدارد. لذا همواره اين پيام از ناحيه ايزدى بر اشرف مخلوقات، طالع گشته كه
تلاشها را به جنبههاى حيوانى و شهوانى، محصور ننماييد و فرصت دهيد تا نفوستان در
عوالم معنا، پر و بالى بزند و بر اوراق بهادار تقديرات سماوى، چشمى باز كند و در
قعر حوائج پوچ و پوشالى، زندانى نشود.
در
اين مقال، به نسخه مولاى نسل بنگريم كه چسان تشخيص حاذقى را از محيط زيست ما بيان
مىدارد كه خُلِقْتُم لِلْبَقاءِ لا لِلْفَناء، آمدهايد براى جاودانگى نه
پوسيدگى! تحديد خدمات به لباس فصلى، كه بزودى از برمان زايل مىشود، يك نوع اُفت و
خسارت است، آنسان كه منبع وحى، قائل مىباشد، اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، يعنى
هرچه در چهار ديوارى زمان، بيابى و بخواهى، محكوم به نابودى بوده و مجبورى براى
گريز از شكستهاى وسيع، به نقشههاى فرامحيطى، دست زنى و تنها خطّى كه تو را از
كانالهاى حقيقى و حقوقى، عبور مىدهد، مذهب جانشينان منصوب خداوند مهربان است و
هماكنون در عصر آخرين سفير عرش و اوّلين دادگر مبسوط الْيدِ زمين قرار داريم كه
مسؤول بلوغ وجدانهاى خردمند است و مأمور نبوغ عقول سليم بوده و از نردبان عشق به
اوست كه به معراج موعود عرفا مىرسيم و كمالات باستانى رسولان را درمىنورديم و
اينجاست كه پرچم كُنتُم خَير اُمّة، به اهتزاز در مىآيد و لايحه تزَوّدُوا به
محكمه لَقَد خَلَقْنَاالْاِنْسان مىرود و دستهاى ملائك به حركت در آمده تا كالبد
تعفّنپذير را به طبقات انوار كبريائى، پرواز دهد و چنين تعويضى در تشخّصهاى
متضادّ مادّى، مستلزم بهرهبردارى از تمدّن عاليه فاطر الْمشارق و الْمغارب است كه
بىوقفه، اهل فرش را عَلَىالْعَرشِ اسْتَوى مىخواند و غريو فَاتَّبِعونى را در كهكشان انفاس هستى طنين
مىاندازد و ادراك صيقل زده از زنگار معاصى، شاهد اينگونه معاجز و اعاجب محيّر
العقول خواهد بود.
پس
بياييد پابندها را شناسايى كرده و عوامل دست و پا گير را از اطراف خود دور سازيم و
ديون منعقده بر ذمّههايمان را بازرسى نموده و گردنها را از تعهّدات پايدار، خلاصى
دهيم و قدرى در حريم دهى به مقرّرات دينى، به زحمت بيفتيم و از فرعونيّت و فخر
طلبيهاى بىاساس، اجتناب نماييم و چراغ قرمز راهنماى تقاطع اميال را بخاطر سبز
بودنش براى ديگران دوست بداريم و به داروى لَنْ تَنالوا البِرّ حَتّى تُنفِقوا
مِمّا تُحبّون، ارج نهيم كه هرآنچه دوست دارى به دوستانت هديه كن و دوستيهاى خود
را با همنوعانت تقسيم گردان و بر معادلات اجتماعى متقابل، آئينهاى بلند قامت، نصب
نما تا زشتيها و زيبايىهايت را بهتر بيابى و از نقد اطرافيانت نهراسى و در تحمّل
مخاطبينت، خويشتن دارى نمايى و صبر را كه بالاترين رتبه در تقرّب اِلىاللّه است
از كف ندهى و قدمهايت را مهيّاى استقبال از مصلح موعود كنى كه صلح و صفا را به
عالَم، ارزانى خواهد نمود و صميميّت و صداقت را مىپروراند.
غيبت كردن
بر
يك سالك سبيل حق، پوشيده نيست كه بندگى، رتبه اعلايى است كه به هر كس ندهندش و اين
مرتبه به دست نمىآيد مگر با قبول قوانين الهى در تمامى اجزاى زندگى، محصول تمام
احكام، رسانيدن بشر به قرب خداوندى بوده كه مدال تقوا را بر سينه متّقى مىزند و
در ديار بيكران آتى، مُخلّد در بهشت برين مىكند.
پس
وظيفه ما حكم مىكند كه از محرّمات فاصله بگيريم و رعايت حدود شرعى را بنماييم و
يكى از ممنوعات مذهبى، غيبت كردن است كه متأسّفانه رايجترين عمل در بين مسلمين
بوده و كمتر كسى به فكر اصلاح اين معضل نفسانى افتاده و اين آلودگى روحى و اخلاقى،
سهم بالايى در عقبگردهاى معنوى داشته، آن گونه كه معيارهاى عبادى را برهم زده و
پرده بر چشمها و گوشها افكنده و پرونده اُخروى را دستخوش نوسانات غيرمنتظره كرده و
عبوديّت را خدشهدار نموده و زنگهاى خطر را در فضاى عرفان به صدا در آورده و تا
آنجا پيش رفته كه بين
مخلوق نيازمند با خالق متعال فاصله انداخته و اين تيرگى باعث فعّال شدن نفس امّاره
گشته و صداى تضرّع را در گلو خفه نموده و سرانجام زندگى را به آتش سوزان رسانده و
معاصى ديگران را به پرونده آدمى كشانده و آش نخورده و دهان سوخته را بر جاى نهاده
كه چى! بشر بدبخت دمى زبان در دهان ندوخته و مجال به ابليس داده تا بلاى سهمگينى
بر سرنوشت او نازل گرداند.
اينجاست
كه نسخه روزه سكوت، به يارى انسان مىآيد و او را از لغزشهاى اين چنينى نجات
مىدهد و اشتغال به تفكر و ذكر، دواى درد غيبت شنيدن و غيبت كردن است كه اينها،
فىنفسه لباسى است كه كمالات را تقويت كرده و انسان را از هر معصيتى مىپوشاند و
در مواقع شبهه ناك، وجودش را محافظت مىنمايد.
و
امّا در كالبد شكافى غيبت به ريزهكارىهاى بزرگى برمىخوريم كه در مراتب ديگر
ايمان به چشم نمىآيد، اوّل آن كه غيبت كننده خودكامه شده و حقايق نامه عمل خود را فراموش كرده و به جان
ديگران افتاده و اين يك مرحله تندى از هواى نفْس است كه شيطان در دام خودگرايى،
رَجم شد وگرنه مقام بلندى در حوزه آسمانها داشت، و زمانى كه خودپسندى مطرح مىشود،
ديگران حقير مىشوند، آيا كسى كه اشتغال به غيبت دارد اگر به معايب درونى خود
بنگرد باز هم جرأتِ پرداختن به كاستىهاى اين و آن را پيدا مىكند؟
دوّم
آن كه غيبت كننده در مقام قضاوت قرار مىگيرد كه امر خطيرى است، اميرالمؤمنين
قُضات را به چهار قِسم تقسيم مىكند:
1) كسى كه حق را
مىداند و بر اساس حقيقت حكم مىكند، يعنى هم عالم به حقّ است و هم عامل به آن.
2) كسى كه حق را
نمىداند ولى به حق حكم مىدهد، يعنى جاهلى كه چيزى از حقايق نمىداند ولى شعار
درست مىدهد.
3) كسى كه حق را
نمىداند و به حق هم فرياد نمىزند، يعنى جاهل به حقيقت بوده و عامل به شر مىباشد.
4) كسى كه حق را
مىشناسد و به باطل جولان مىدهد، يعنى با وجودى كه آگاه به صواب است مجرى اباطيل
مىباشد.
به
غير از مرحله نخست، اقسام بعدى در دوزخ هولناك قرار دارند.
در
گفتگوى از ديگران نيز چنين احكامى حاكم است، شما از هركس كه سخن مىگوييد بايد به
نكات اخلاقى و اعتبارى گذشته توجّه نماييد كه آيا به واقع طرفدار حق هستيد و آنچه
را كه مىگوييد عين واقعيّت است؟ در صورتى كه سوره زِلْزالْ را مدّ نظر قرار دهيم
كه ترازوى عدل الهى بر ذرّات معاصى، حسّاس است، چگونه ممكن است بىخيال و بىپروا
غيبت كنيم و حرف از ديگران بزنيم و تازه توجيه نماييم كه اين كلام من، غيبت نيست و
چنانچه دادگاه وجدان به تفكّرات ما حكمفرما باشد، هرگز به اين راه فراگير شده در
اجتماع قدم نمىگذاريم.
قطار پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد
براى
تمامى آنهائى كه ازدواج را امرى مقدّس و مبارك مىدانند، تشكيل خانواده، فلسفهاى
وسيع و حكمتى گسترده دارد و هرگونه بىتوجّهى به آن، خرابىهائى را در توالد و
تناسل، برجاى مىگذارد و آحاد بنىآدم، ناگزير از حفظ اين پيمان است تا نسلهاى
سالم و فرزندان شادابى داشته باشد.
در
هر دين و آئينى، تزويج به مفهوم قراردادى استوار و جاودانه مىباشد كه هرنوع
بىاعتنائى به اصول حاكم بر آن، از ناحيه هر يك از طرفين، آمارى بر بيماران رواني
و جانيان موجود در جهان، مىافزايد و اگر بپذيريم كه يك جامعه، متشكّل از چينش
خانوارها بوده، بايد قبول كنيم كه اصلاح و افساد اجتماع نيز از افراد بههم
پيوستهاى پديد مىآيد كه به صورت گروهى در زير يك سقف، زندگى مىنمايند. پس اگر
بخواهيم به الفباى تربيت انسانها بپردازيم، حتماً بايد ستونهاى اين پيوند وجدانى
را محكم نمائيم.
جاى
انكار نبوده كه اخلاق در چارچوب خانواده شكل مىگيرد. درآمد پدر و انگيزه كفالت او
در قبال همسر و فرزند، خدمات مادر و احساس او در هدايت شوهر و فرزند، نقش بسزائى
در تكوين آرمان عالى بشرى دارد.
آنچه
كه در نظام خانواده، حرف اوّل را مىزند، تعهّدات متقابل اهل منزل نسبت به
يكديگرست كه سنگ زيرين آنرا خويشتندارى و از خود گذشتگى استوار مىسازد.
اگر
از جدائى و دشمنى و كينهتوزى رنج مىبريم و خواهان روابط مسالمتآميزى در سطح
جامعه هستيم بايد در تصحيح انشاء زندگانى، اهتمام ورزيم.
اگر
بزهكارى و هرج و مرج، تهديدكننده آسايش مردم است، بايد به نقطه عطف آن بنگريم و
ديدگاه والدين را ملاحظه نمائيم، با اين باور كه پدر و مادر، تابلوى تحرّكات و
تغييرات فصلى و موضعى بچّههاى خود مىباشند و هر نوع انتظارى از پسران و دختران،
مستلزم كَنكاش در هويّت اوّليّه ايشان است.
قصد
قديمى و باستانى از ازدواج، كسب راحتى و طلب سلامتى بوده كه سعادت را در آرزوهاى
بشر، محقّق مىكرد، امّا چگونه اين نياز، مسير نادرستى را پيموده كه نتيجهاش
فروپاشى قول و قرارهاى سابق بوده و پيدايش خيانت و تجاوز به حقوق مشروع و مقرّر.
اگر پايههاى كشتى خانواده، مستحكم باشد مسئلهاى به نام متاركه و طلاق نخواهيم
داشت.
ناگفته
پيداست كه تفاوت عمده بين انسان و حيوان، عطوفت و مروّت و مهربانى بوده كه مانع
بروز خشونت و قساوت مىگردد و چنانچه خواستار صلح پايدار در بين افراد بشر باشيم،
مىبايد چشمههاى خودخواهى را ببنديم و اين حركت رهائىبخش، عملى نمىگردد، مگر با
نجات كانون گرم خانواده از هر نوع گرايش ناپسندى كه منجر به دلسردى متقابل مىشود.
اگر محفلى براى تفاهم همه جانبه بنا كنيم، همواره در شكوفائى تمدّنها نقش دارد و
بديهى است كه حرمت دانش در تحت لواى معمارى فكرى خانواده، تجلّى مىيابد.
معمولاً
محصّلينى كه به درس و مدرسه رغبتى نشان نمىدهند، ايرادى در منزل دارند، علّت ترك
تحصيل در تمامى مقاطع، عمدتاً ناشى از همين موضوع است.
پس
چنانچه جامعهشناسان، اراده بر ساختن جامعهاى متعادل داشته باشند، بايد محورهاى
تعيين كننده را پيگيرى نمايند كه پرانتز خانواده، كلام نخست را در ترميم
ناهنجارىهاى اجتماعى دارد.
در
بحث انسانشناسى نيز موشكافى خصوصيّتهاى بارز و نهفته اشخاص در جمع كوچك خانه،
حلاّل فرمولهاى پيچيده و ناشناخته اين رشته مىباشد و ايضاً روانكاو موفّق و حاذق،
سرمايهگذاريهاى اوّليّه را بر روى تكتك انسانهاى برگزيده از چشمهسار خانواده،
تست مىنمايد و يك مشاور كارشناس در مسائل اقتصادى نيز نقاط ضعف و قوّت برنامه را
در ديدگاهها و انتظارات خانوادهها محاسبه مىنمايد.
پس
كيست كه اهميت اين گردهمائى طبيعى و فطرى را نداند، امّا در پى چاره
آفات آن برنمىآئيم. تا آنجا كه امروز شئون معنوى اين هديه خداوندى، كمرنگ شده و
از همگسيختگىها، مايه شرمندگى عموم گشته.
بيائيم
همه با هم در يك انقلاب فرهنگى همگام، دستهاى شيطان را از حريم اين امانت آدم و
حوّا بزدائيم و رنگ و بوى از دسترفته را به آن برگردانيم، تا جهان را از لوث
جنگطلبىها و انتقامجوئىهاى جارى، بشوئيم و آيندگان را بر سفره كاميابى و
يگانگى بنشانيم.
فلسفه حجاب
بدانكه
پوشش از براى زنان، به مثابه حفاظت از دُرّ بوده كه از دزدان روزگار مىشود، و
امّا اين حراست مىبايد جنبه فرهنگى داشته باشد نه تحميلى كه اگر به زور انجامد به
خلاف اهداف شارع مقدّس مىرود و امكان اصلاحات نفسانى فردى و عمومى را از دست
مىدهد.
در
كيفيّت آن مىبايد به شرايط مدنى و محلّى بنگرند و مصالح خانواده را در ابعاد
اعتبارى و اخلاقى رعايت كنند.
آنچه
كه به فقه شيعه مربوط است، پوشاندن تمامى اندام است و تنها مجوّز براى باز گذاردن،
دو كف و روى دستان است و گردى صورت، يعنى محلّ تيمّم. البته قيد نشده كه اين پوشش بايد با چادر صورت گيرد فلذا چنانچه
بانوئي با مانتو، دامن و يا كت و شلوار، بتواند نظرات جنس مخالف را از خود دور
كند، مىتواند جايگزينى براى مدل سنّتى باشد.
علّت
رنگ مشكى چادر، دافعه آن بوده، ولى اگر كسى با چادر سياه، حالتى نااستوار و غير
اصولى داشته باشد حجابش لوث شده و قادر به تأمين امنيّت روح و جسم و اعتقادات خويش
نخواهد بود.
نكته
مهم آن است كه اصل در قانون حجاب، كمك به حفظ عفّت، عصمت و پاكدامنى بوده و يقينا
نجابت و تقوا را نمىتوان با لباس تأمين نمود، بلكه فكرى مىخواهد الهى، و احساسى
شريف را مىطلبد كه قدر خود را بداند و با طرح خويش به عنوان ابزار تعشّق و تعيّش
از منزلت اوّليّه خود نكاهد و قيمت و بهاى خداداده را ارزان نفروشد كه مقام بلندى
را حقتعالى به زنان داده كه به مردان نداده و آن، در تعريف از مادران نمودار گشته
و در مسئوليّتهاى خانهدارى، فرزنددارى و همسردارى، عيان شده و در يك كلام آنكه:
زن، معمار مهمّى در ساختمان وجود است كه با تعهّدات او، جامعه به سمت ربوبى مىرود
و فساد او، يك اجتماع بزرگ را متلاشى مىسازد و هميارى وى در جاانداختن نسخههاى
معنوي، زحمات انبياء را به بار مىرساند، و همّت ايشان در تحقّق آرمان توحيدى، حرف
نخست رامىزند.
لذا
حفظ چنين موجود بىنظيرى، يك امانتدارى صحيح را مىطلبد.
بخشى از حديث قُدسى
يَابْنَ
آدَمْ!
اَكْثِرْ
مِنَ الزَّادِ فَاِنَّ الطَّريقَ بَعيدٌ بَعيدٌ وَجَدِّدِ السَّفينَةَ فَاِنَّ
الْبَحْرَ عَميقٌ عَميقٌ وَحَفِّفِ الْعَمَلَ فَاِنَّ الصِّراطَ دَقيقٌ دَقيقٌ
وَاَخْلِصِ الْعَمَلَ فَاِنَّ النَّاقِدَ بَصيرٌ بصيرٌ وَاَخِرْ نَوْمَكَ اِلَى
الْقَبْرِ وَ فَخْرَكَ اِلَى الْميزانِ وَ شَهْوَتَكَ اِلَى الْجَنَّةِ وَ
راحَتَكَ اِلَىالْآخِرَةِ وَ لَذَّتَكَ اِلَى الْحُورِالْعين وَكُنْ لى اَكُنْ
لَكَ وَ تَقَرَّبْ اِلَىَّ بِاِسْتِهانَةِ الدُّنْيا وَ تَبَعَّدْ عَنِ النَّارِ
لِبُغْضِالْفُجَّارِ وَ حُبِّ الْاَبْرارِ فَاِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ
اَجْرَالْمُحسنينَ.
اى
فرزند آدم!
بر
تكثير و تزايد اثاثِ سفر اقدام كن كه راه آتى بسيار دور و دراز است و قايقِ نجات
را محكم نما كه درياى آخرت عميق و طوفانى خواهد بود و در عملكرد امروزت دقّت كن كه
محاكمه عدلِ فردا دقيقتر خواهد بود و رفتارت را با خُدايت پاكيزه گردان كه ترازوى
ما از حسّاسيّت خاصّى برخوردار است و خواب را براى قبرت بگذار و تفاخرت را به وقت
حسابرسى موكول كن و علايق و شهوات خود را به بهشت معطوف دار و استراحت را در ديار
ديگر جستجو نما و فريفته تجمّلاتِ دنيوى مشو كه فرآوردههاى اخروى زيباتر است و
همواره براى من زندگى كُن تا تقدير را به سودِ تو نمايم و بدان كه نزديكى به من،
در دورى از دنيا و ظواهر آن است و گريزگاه تو از عذاب من، در اِعراض از بَدكاران
مىباشد و ارتباط با خوبان زمينهساز ورودِ تو به لذايذ بىپايان دارُالْآخِرَة
خواهد بود كه خداوند هرگز نيكى و نيكوكارى را فراموش نمىكند و تمام جزئيات امور در پرونده
عملى هر شخص ثبت خواهد گرديد.
جايگاه منّت
خداى
بزرگ با همه عزّتى كه روى سر بندگانش گذاشته هرگز به رُخ آنها نكشيده و سفره
الطافش بىتكلّف بوده و همواره بدون يادآورى به خلايق ارزانى كرده. امّا در يك
مورد استثنايى، همه چيز فرق نموده و پاى طرح نعمت پيش آمده و خيلى صريح فرموده كه
من از باب ارفاق و ترحّم به گرويدگانِ امپراطوريم، دريچهاى از كبريايى را گشودم و
انوار عرش را در نفوسشان پراكندم.
به
آيه 164 سوره آل عمران بنگريد كه چه مىگويد:
پيامآوران
الهي، مانند خودتان داراى خلقت مادّى و حاوى اعصاب و احساس بشرى بودهاند و ديگر
نمىتوانيد اظهار تفاوت كنيد كه ما را درك نمىكنند و درد جامعه را لمس نمىنمايند،
اين مأموران امين، معلّمان كاردان و مربّيان توانمند هستند در رشتههاى
انسانشناسى و روان درمانى، و خيلى ماهرانه به درمان بشر مىپردازند، صدايشان
دلنواز و كلامشان آشناست، از بلندگوى فطرت به انتقال آيات مىپردازند و ريز و درشت
سرنوشت را مىفهمند و علّتها را پاسخ مىدهند.
در
پايان آيه، به فلسفه اين منّتگذارى مىرسيم كه، اگر اين الطاف نبود در چاههاى
زشتى و تباهى به سر مىبرديد.
در
برگي ديگر از دفتر شناسايى رسولان، به معرفي پيامبر اسلام ميرسيم كه در سوره
توبه، آيه 128 آمده:
راه
دل را براى فرستاده محبوبمان باز كنيد كه قصد سرافرازيتان دارد و به شدّت خواهان
استقلال و آزادى شماست و در اين مسير، سرمايه از جان گذاشته.
در
سورههاى توبه، آيه 33 و صف، آيه 9 و فتح، آيه 28، از اسناد نبوّت مىنويسد:
چشمها
را براى بازبينى حقيقت بگشاييد كه سفير ما براى اعتلاى شما آمده و آئين اصيل را
نمودار ساخته و حرف آخر را در روابط فيمابين خالق و مخلوق زده و ندايش فراگير است،
اگر چه مخالفان، مقاومت كنند و منكران، سنگ اندازى نمايند، همچون ايستادگى پَشه در
برابر طوفان است.
و
در سوره حاقّه، آيه 4:
گفتار
محمّد را افاضه ملكوت خوانده كه غبار غم از چهره زندگان برمىدارد.
و
در سوره حشر، آيه 7:
به
قانون جاودان ايزدى اشاره دارد كه مرز عقايد را در سنّت او تنظيم نموده و از هر
نوع بدعتى در سنوات عمر، برحذر مىدارد.
و
در سوره احزاب، آيه 45:
منصب
مصطفى را چنين مىنگارد كه او در مركز يك مثلث خطير قرار دارد كه در يك زاويهاش
شهود بوده، به معناى گواه بر سلطنت الهى بر عالَم ناسوت و نيز شاهد در محاكم عدل
قيامت و ضلع ديگر، تصديق رسالت در جاذبههاى بىبديل و چراغ سبز به عموم انسانهاست.
و
قسمت بعدى در گواهينامه سفارت اين سفير عرش، آهنگهاى موُحّش و هولناك ماوراى طبيعت
مىباشد و در سوره احزاب، آيه 6:
مقامات
خدا داده رسول اكرم را در نوع خاصّى عيان ساخته و اِشعار مىدارد كه او در
بالاترين حدّ قيموميّت موجودات قرار دارد.
در
سوره نور، آيه 63:
به
مريدان و مقلّدانش مىگويد كه هرگز با وى همانند ديگران برخورد نكنند و حريم
استادى و طبابت ويژهاش را رعايت نمايند.
با
آرزوى تحقّق اهداف سفيران الهي در اقصى نقاط هستى
تدريس در كلاس شريعت با تيتر رديابى موضوعات حياتى در سه محور:
1 - مرگ چيست؟
2 -
چرا از مرگ
مىترسيم؟
3 - چرا برخى
خودكشى مىكنند؟
1)
مردن از ديدگاه فلاسفه و حكماء و مذهبيّون داراى معانى و مفاهيم گوناگونى است.
برخى معتقد به قانون تناسخاند كه با فوت آدمى، روح او به كالبد و جسمى وارد
مىشود و زندگى دوبارهاى را آغاز مىكند.
اينها
قائل به چهار پسوند مىباشند: (مَسخ، فَسخ، رَسخ، نَسخ)
كه گوياى بازگشت روح بشر به انسان يا حيوان يا نبات و يا جماد است. باز هم بعد از
چند سال ديگر و بروز حادثهاى كه به ختم عمر منتهى شود، مجدّداً اين قاعده تكرار
مىگردد و تا انتهاى دنيا، چنين تسلسلى را مشاهده خواهيد كرد.
فرضيه
فوق به دلايل عقلى و نقلى، خلاف كلّيّات توحيد است، چرا كه مواضع ريشهاى اصول
دين، معلّق خواهد ماند.
و
امّا بعضى مىگويند: موت يعنى متلاشى شدن جسم و آزاد گرديدن روح. ذرّات بدن، فانى
در خاك مىشوند و ارواح در فضا گم مىشوند! و هيچگونه آثارى از چند سال زندگى
بشر، باقى نخواهد ماند.
اين
نظريّه نيز به براهين
استدلالى، محكوم به مردوديّت است، چرا كه همخوانى با شرايع آسمانى ندارد.
امّا
آنچه كه در اديان الهى و كتب ربوبى آمده است، مىگويد: مرگ، نابودى نيست بلكه
جابجائىِ معيشت، تعويض منزل و تغيير سرنوشت است كه تداوم سفر اَلست بوده كه با
تشكيل جنين در وجود مادر، ادامه يافته و سپس به دنياى ماده وارد گشته و بعد به
برزخ مىرود و در زمان مشخّصى به آخرت وارد مىگردد و از آنجا به جايگاه هميشگى
مىرسد كه موقعيّتش خُلد است.
پس
آنچه را كه آيات كريمه در اين باب گفتهاند به لحاظ پيوست به لسان غيبى، ارجح و
افهم است، و در بستر تراوشات فكرى دينى، مردن، كمال زندگانى است و در نقطه اكمال
حيات به ورطه تعالى مىرسيم كه خدايتان بفرمود: فَاعْبُد رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَكَ
اليَقين: به من بپرداز تا به ايقان نفْس برسى كه همان فناى در لاهوت بوده و
پردهگشائى از جبروتيّت مىباشد.
يكى
از كليدهاى تفهيم رفتن، كلمه استرجاع است كه در آن به اين دگرگونىهاى ناشناخته،
واقف مىشويم: اِنّا لِلّه: ديروز را حكايت كرده و اِنّا اِليه راجعون: سير تكاملى
تحميلى را اعلام مىدارد كه ناخواسته و بايسته، به سمت وحدت وجود مىرويم.
اگر
به شكلگيرى خود توجّه كنيم به رمز وَ نَفَختُ فيهِ مِن رُوحى، مىرسيم و آن، عطف
به ملكوت بوده و تلفيق اعجابانگيز خالق با مخلوق را ظاهر مىسازد، روح يزدان در
بدن انسان! پس چون خدا فناناپذير است، روح ارسالى او در پيكر ما نيز، نابود نشدنى
مىباشد، پس ما هم جاودانهايم ولى در استحالههاى طبيعى و متافيزيكى. در نتيجه،
آمدهايم تا بمانيم نه برويم، زندگى را شروع كردهايم تا براى هميشه تاريخ، زنده
بمانيم، به عبارت علوى در نسخههاى نهجالبلاغه: خُلِقتُم لِلبَقاء و لا لِلفَناء:
تشكيلات ظاهرى و باطنى فرزندان آدم و حوّا، حساب شده و اسرارآميز و پاينده است.
2)
امّا تحليل ضلع دوم اين مبحث كه چرا از مرگ مىترسيم؟
اوّلا
همه نمىترسند، كسى كه عارف باللّه باشد، مرگ را ملاقات با خداوند مىداند آنطور
كه آموزگار مكتب عرفان عينى، حيدر كرّار در محراب مسجد كوفه سر داد: فُزتُ وَ رَبّ
الكعبه، و اين ضربت را مسعود و مبارك خواند و آنرا تكمه خروج از سلّول سهمناك
سختىهاى ليل و نهار ناميد و به انحاء مختلف، رضايت خويش را از خشونت ابن ملجم،
اعلام مىنمود.
معلّم
دانشگاه انسانشناسى در پاسخ به اين سئوال كه چرا ما از مرگ مىترسيم ولى تو
نمىترسى؟ فرمود: شما براى اين خانه مخروبه ملعونه دنيا، تلاش كردهايد و رفتن را
جدائى از آن مىدانيد و لذا مىترسيد، ولى علىّ بن ابى طالب، همه چيز را به ديار
ابد فرستاده، فلذا تشنه هجرت است.
و
باز بفرمود كه جامعه، خدا را نشناخته و در تجمّع عيش و نوش موقّت كوشيده و به اين
لحظات بىمقدار و زودگذر دل بسته كه نتيجتاً از اين نقل مكان و تبادل حيات
مىگريزد.
براى
همين مهمّات است كه مولاى ما، پشت به دشمن نمىكرد و زرهاش، يك رويه بود و هرگز
از خطر نمىگريخت.
در
نيمههاى شب در اوج توطئه امويان، در كوچه و خيابان به تنهائى راه مىرفت و نگران
ترورهاى منافقين نبود و در تاريكى به گورستان مىرفت و با اموات درد دل مىكرد و
در ظلمات به نخلستان مىشتافت و با ربّالودود راز و نياز مىنمود.
پس
ما براى آنكه از خاموشى شمع وجودمان نترسيم بايد خود را بهتر بشناسيم كه، مَن
عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبّه: هركه خويشتن را دريافت، صانع خود را نيز
مىيابد.
بيائيد
و به مصرف اين دارو بپردازيم كه: رَحِمَ اللّهُ امْرَاً عَلِمَ مِن اَين و فى اَين
و اِلى اَين، مرجع سماوى گفت: همواره در جويبار مراحم و مكارم ايزدى قرار دارد
هركه فراموش نكند از كجا آمده، در چه موقعيّتى قرار دارد و به كدامين مقصد مىرود.
روى
همين حساب و كتاب است كه اولياء معظّم عرش، در قنوتها و نجواهايشان، آرزوى مردن
مىكردند.
3)
چرا برخى خودكشى مىكنند؟
اين
كار به خاطر بىصبرى است، آنگاه كه كاسه صبر، لبريز شود، گرفتار در بند مشكلات،
دست به انتحار مىزند و به خيال خود، از كوره دشواريها و رنجها، خلاص مىگردد.
امّا
اين يك اشتباه فاحش است زيرا كه ديار كنونى، به سراى بعدى متّصل است و مراحل
تكوينى خلقت، حلقههاى پيوسته يك زنجير بوده كه از مشارق آفرينش به مغارب گيتى،
وصل شده و قابل دخالت و تعرّض نخواهد بود. با قطع وريد، دفتر ما بسته نمىشود و
اين شوريدگى احوال و سوختگى دلها، ادامه خواهد داشت.
در
اين زمينه نيز، واليان شرايع حميده، نظرات تخصّصى دارند، مُصحف شريف به ما
مىآموزد كه به جاى قربانى كردن خود، نفْسكُشى كنيم و آن عبارت است از قتل نفس
امّاره، دفن خودخواهىها، نابود كردن هوى و هوس: فَاقتُلوا اَنفُسَكُم: شيشه
اهريمنى شهوت را بشكن.
امام
سجّاد در توصيف قربانى نمودن در حج
مىگويد: وقتى كه گوسفند را ذبح مىكنى، نيّت كن كه سر كِبر و منيّت و خودكامگى را
مىبرى.
طرح
ديگر رهائى از تهاجمات فكر و خيال كه منجر به افكار پريشان مىشود خودفروشى است!
اِنَّ اللّهَ اشتَرى: خدايتان شما را مىخرد، پس بفروشيد اين نفْسها و نفَسها را
به صانعتان تا از شرّ حمل و نقل آن در خانههاى وحشت برنامهريزىهاى ناموفّق،
راحت شويد.
زمانى
كه از خود فارغ گشتى، ديگر به اسارت چهكنم و حيرت و حسرت در نمىآئى و اين يك
تئورى مستقبل و معقول و مشروع است.
حالا
به جمعبندى مىپردازيم و در يك تفسير كوتاه به اين حقايق مىرسيم كه مرگ، اصالت
حقيقت و تماميّت واقعيّت و عينيّت حركت است، همان حركتى كه حرف اوّل را در عالم
كون مىزند و علاج نترسيدن از مردن، شناختن خود و خَلق و خالق است و چنانچه در دو
مورد قبلى موفق باشيم هرگز به سمت خودزنى و نابودى خويش نمىرويم.
قال
اللّه عزّوجلّ فى حديث قدسى:
مَن
طَلَبَنى وَجَدَنى، و مَن وَجَدنى عَرَفَنى، و مَن عَرَفَنى عَشَقَنى، و مَن
عَشَقَنى عَشَقتُهُ، و مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ ! و مَن قَتَلتُهُ فَاَنَا
دِيَتُه:
آفريدگارتان
فرمود: هركه مرا طلب كند پيدايم خواهد كرد، و آنكه معبودش را يافت به معرفتش
مىرسد، و چون به عرفان عينى رسيد عاشق لاهوت مىگردد، و زمانى كه به جنون در
محبّت الهى رسيد پادشاه زمين و آسمان او را در اقيانوس الطافش غرق خواهد كرد، و
آنگاه كه جانش را در اين سِير بستاند، خود با تمام عظمتش پذيرايش مىگردد.
مرگ
اگر مرد است گو نزد من آى- تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من
از او عمرى ستانم جاودان-او زِ من دلقى ستاند
رنگ رنگ
بزرگ
فسلسفه قتل شاه دين اين است - كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است
نه
ظلم كن به كسىّ و نِى به زير ظلم برو - كه اين مرام حسين و منطق دين است
به
اميد بارور شدن فرهنگ در اقيانوس تمدّن رحمانى.
وابستگىهاى غير ارادى
اعتياد
انسان، در مسير خير و شر است.
اعتياد
به خداوند، خير بوده و معتاد شدن به غير خدا، شر مىباشد.
اعتياد
به خدا، امرى فطرى است و وجدان، همه آحاد بشر را هر لحظه به پيوند با خدا دعوت
مىكند.
هر
نوع پيوندى كه غير خدائى باشد، مىتواند حجاب و مانعى براى رستگاري باشد و هركس
خدا را شناخت به ديگرى دل نمىبندد كه آغاز اعتياد، دلبستگى است و يك معتاد،
مركزيّت دلبستگى را فراموش كرده كه هر نوع دلدادگى به هر چيز و هركس زيانآور است
و ابلاغيّه انّا لِلّه، بيانگر آن است كه بشر، تنها براى چرخش به دور كرسى عبوديّت
خلق شده و گرايش سواى آن را مخاطرهآميز مىبيند.
اعتياد
به مواد مخدر، وجدان معتاد را به نابودي ميكشاند و نداي تعهدات انساني را خاموش
ميكند و گيرندهي نفس لوامه در برابر ضجّهي مادر و نالهي فرزند گرسنه و گريهي
همسر پريشان، واكنشي نشان نميدهد و در نهايت همه چيز گرفتار در اين ناهنجاري به
نابودي ميرود.
بر
انديشمندان جامعه واجب است كه به ريشهيابي آن بپردازند و بر مسئولين فرض است كه
با به كارگيري اهرمهاي مقتضي، از نابودي نسل جاري جلوگيري كنند.
مواد
مخدر، سرابي در تسكين درد و اندوه است فلذا كسي كه به آن گرفتار شود بخاطر فراگير
بودن غم و مشكلات عصبي در دوران حاضر، خلاصي از آن بليّه سخت خواهد بود.
به كساني كه دستي در وارد كردن و توزيع اين فرآوردهي مسموم
به كشور دارند هشدار ميدهم كه نفرين خدا و خلق، بدترين عكسالعمل ممكن از هر عملي
است، كه ايشان بطور شبانهروزي خود را گرفتار آن كردهاند.
بر آن عده از بزرگان جامعه كه رو به مصرف مواد مخدر آوردهاند،
هشدار است كه اقلّ تاثير مخرب آن، شكستن حرمتها و در نهايت سرايت آن به جمع
اطرافيان و زيردستان و در انتها، تعميم
يافتن در سطح جامعه است.
توصيههاي ايشان به صدها دستيار و تلفنچي كه بطور داوطلب ايشان را
ياري ميكردند
سلام
عليكم، انتظار بنده از يارانم آنست كه به دو اصل همراهى، توجّه فراترى كنند:
يكى
تحمّل دشمنان و درگير نشدن با ايشان خصوصاً از طريق تلفن، و ديگرى: خوشخُلقى با
همگان كه مُعرّف حقير در عرصه اجتماع و انعكاس در قلوب است.
متأسّفانه
در اين دو باب، گزارشاتى به من رسيده كه حكايت از بىتوجّهى دوستان به اين دو
سفارش گذشته مىكند.
با
اخلاق نيكو، راه به دلها مىبَريد، و با صبر، به آن تضمين و تقويت مىدهيد.
هركه
به اين دو سفارش، بيشتر عمل كند به بنده نزديكتر و صميمىتر خواهد بود.
امّا
مسأله مهمّ ديگر كه ركن مواضع ماست و قبلاً متذكّر شدم:
رفض
دنيا و وفادارى به نمايندگان رسمي خداست كه بين مؤمن و منافق از همراهان مرا تميز
مىدهد.
آنچنانكه
پيشتر گفتم، طرد مادّيّات به معناى جدائى از آنها نبوده و مفهوم اصيل عدم تعشّق با
اموال را دارد كه نبايد مال را هدف قرار داد و به خاطرش موضعگيرىهاى جاهلانه و
خصمانه داشت.
مىدانيد
كه بسيارى از كينهتوزىها و خصومتها محصول علائق وافر به ظواهر كاذب دنيوى است و
اگر شهوات ما آئينه اقبال و ادبار ما نشود، هرآينه از دستِ بندهاى عنكبوتى نفْس
مىرهيم و به بندگى خداوند نائل مىآئيم.
در
موضوع تبعيّت از امامان آسماني، بهرهگيرى از فرامين آنها در تمام سطوح زندگى،
باعث عزّت دارَين و عظمت نسلها مىگردد.
بپادارى
فرهنگ آباء و اجدادى ما، حكم مىكند تا مبلّغ دين سنّتي باشيم و دين سياسي را طرد
كنيم و اين دو، احياگر تمدّن انبياء و اوصياء است.
تابستان
1385
حكمت بالغه تقويم
تقويم،
اعلام قوام جامعه است كه اقوام بوسيله آن، به فتق و رتق امور خويش مىپردازند و
آئينهايست كه تجارب را به مَنظرمان مىگذارد و آلبومى از خاطرات تلخ و شيرين سابق
مىباشد.
پيوند
تقويم با تاريخ، گسستناپذير بوده و به حقيقت كه اوراق تقويم، بر سكّوى تاريخ
گذشته، بنياد شده، پس نيكوست كه به نداى بارز و رَساى ايّام آن توجّه كنيم تا در
چالههاى قديمى كه ديگران افتادند نيفتيم و به قول مولايمان حيدر كرّار: مَنْ
جَرَّبَ الْمُجَرَّبْ حَلَّتْ بِه النّدامَة: آنكس كه سرد و گرم روزگار را چشيد
اگر باز هم فريب مكّاران دَهر را بخورد، هر آينه به اسارت كوه پشيمانى در مىآيد.
طبق
كلام وحى در قرآن مجيد: وَ فى قصصهم عبرة، همانا كه در داستانهاى ملّتهاى پيشين،
عبرتگاههائى است سازنده و هدايت كننده كه با عصاى: فَاعتَبِروا يا اُولِى
الْاَبصار، به اعماق حوادث جارى مىرويد و به سلامت بيرون مىآئيد.
پس
فراموش نكنيد كه: فَاعتَبِروا يا اُولِى الْاَلباب: چشم و گوش قلب، بگشائيد كه لحظه خواب و خيال و اغماض
نمىباشد.
بيلان محاسبات يكسال و كاوشى در 365 روز و شب
1- تاكنون چند تحويل را به ياد داريد كه بىتفاوت از
دقايقش گذشتهايد؟
2
- در آلبوم خاطرات خود، چند نوروز را ثبت كردهايد كه ناشاد و ناكام و ناخورسند
بودهايد؟
3
- وقتى به پشت سر مىنگريد، چند عيد را به ياد مىآوريد كه سرمست از شادى و طراوت
و رضايت بودهايد كه همه چيز را براى خويش مهيّا مىديديد؟
4
- آيا تغيير فصل، به خودى خود، داراى فضائل و مكارم است هرچند كه بىمحتوا و
بىمسمّى باشد؟
مثلاً
انتظار ما از بهار، باريدن باران و پوشش سبز طبيعت بر درختان و مفروش شدن زمين به
گياهان مختلف است، حال اگر فروردين، همراه با خشكسالى باشد و قيافه پائيزى داشته
باشد باز هم به وقت ورود به آن، سرود پيروزى مىنوازيم؟
5
- آيا تا كنون به قبح برخى افعال رايج در اين زمان، واقف گشتهايد؟
وقتى
كه لبهايى براى خنده مىشكفد و در همان حال، چشمهايى براى گريستن جمع مىشوند!
دستهايى
براى كف زدن بر هم مىخورند و
انگشتهايى براى تأثّر، ميان دندانها، گزيده مىگردند!
لباسهاى
تازهاى بر تن مىروند و تنهاى بسيارى به ميان گورها مدفون مىگردند!
سفرها
آغاز مىشود و مسافرينى در ترمينالهاى ذلّت و نكبت، جاى مىگيرند!
يكى
به مُد، منزلآرايى مىكند و ديگرى به ضربت سيلى، روى خانوادهاش را سرخ نگه
مىدارد!
يكجا
آهنگ طرب، فضا را پر كرده و مكانى، نفيرِ نى، به در و ديوار، غبار غم پاشيده!
بر
زبان بعضىها زمزمه است كه صدسال به اين سالها! و در چهره خيلىها، اين تابلو،
نمودارست كه اى كاش مىمُردم و چنين روزگارى را نمىديدم!
تيك
تاك ساعت، به شمارى، تبريك مىگويد و به گروهى، تعزيت!
در
يك سوى اين كره خاكى، براى حيوانات، بيمارستان و فروشگاه و مراكز تفريحى و آموزشى
وجود دارد و در بخش ديگر دنيا، آدمهايى مشاهده مىشوند كه نام هيچ نوع غذايى را
نمىدانند و قيافه خوراكيها را به جا نمىآورند و در مرگ تدريجى به سر مىبرند!
6
- دعاى تحويل سال را چند بار خواندهايد؟
آيا
معانى آن را مىدانيد و مفاهيم كلّى فقراتش را درك كردهايد؟
چه
رابطهاى بين مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْاَبْصار و روز آغاز سال نو وجود دارد؟
آيا ارتباطش درين موضوع نيست كه انقلاب بايد همه جانبه و چند بُعدى باشد؟ يعنى
حالا كه زمستان تمام شده و موسم بهار آمده، خشونت سرما با هر نوع خشونتى به پايان
رود و لرزش بدنها كه معلول يخبندان است با هر شكل ترس و لرزى كه مأثور تهديدها و
تعقيبهاست مأمن مردم را ترك نمايد.
تو
كه انتظارت از بهار، خرمّى و نشاط است، پس خُلق و خويت را نيز بهارى كن تا كام
دائمى از فصل جديد بگيرى و بر ديگران نيز لذايذ را حرام نكنى و لذا در دعاى وارده
در وقت حلول سال مىخوانى كه:
بارالها،
همانطورى كه به فاطريّتت، فصل مردن گياهان و خفتن درختان را بردى و روزگار غنچه و
شكوفه و عطر ريحان را احياء نمودى، روح و جسم مرا هم تازگى بده و پرده خودكامگى از
چشمهايم بزداى و قلبم را از غبن نفْس، برَهان تا هماهنگ با زمان و مكان، نوگرايى و
تازهخواهى را درك نمايم و همه چيز را بر پايه حقايق توحيدى بنگرم.
اى
سياستمدار كهن كه در تابلوى مُدَبِّرَ اللَّيْلِ وَ النَّهار مىدرخشى، مرا از
تدابير ابديّت لاهوتيّتت، بىبهره مگردان.
اى
تقويم نگار ازل كه در رنگين كمان مُحَوِّلَ الْحَولِ وَ الْاَحْوال، هماره
دميدهاى، ياريم ده تا انسانى شوم كه در آغاز تشكّل خلقت، مدّ نظرت بوده و به آن
افتخار كردهاي و به ديگر موجودات، تفاخر نمودهاي و طبق گفتهي فَتَبارَكَ اللّهُ
اَحْسَن الْخالِقين با امداد غيب، سيرتم را با صورتم، همسان نما تا به ظاهر، بشر و
به باطن، درنده نباشم كه حيوانات را عيدى معنا ندهد.
پس
اى سالك سبيل الهى، بهترين ادعيه در تمام ايّام و ليالى سال، همين دعاست كه اكثراً
فقط در وقت تحويل سال مىخوانند و آن هم تلاوت معدود و ظاهرى در حالى كه حاوى كلّيّاتى از مراتب علمى و عينى فيوضات
جبروتيست كه محصول رياضتهاى برگزيدگان عرش بوده و حاصل مناجاتهاى امامان آسمانى
مىباشد كه همسو با كلام مالك حيات و ممات، طنين در ضماير آدمى انداخته، لَقَدْ
خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْويم و كپى بر فطرت داده، حَوِّلْ حالَنا
اِلى اَحْسَنِ الْحال، كه عيد واقعى، روزگارى است كه در آن، هول و هراس نباشد و
وجدان بر اجتماع، سايه انداخته باشد و يكرنگى به جامعه، شور و هيجان داده و آبادى
دلسوزى و آبادانى همدلى را به نسل حيران و سرگردان كنونى، ارمغان دهد.
آمادگي معنوي در آستانهي سال جديد
عيدت را عود به فطرت بدان كه در عيادت از نفْس خود، مىتوان برجهاى اقبال را رصد كرد.
از وظايف يك عارف، محاسبه نفْس است و زمان آن، در پس هر كردهاى است كه آدمى را بين بهشت و جهنّم قرار مىدهد، و اين يك ضرورت است كه در عقبه هر عملى، نيشى و يا نوشى نهفته مىباشد كه ناگزير از رؤيت آن هستيم و اين معاقبه در دو دنيا صورت مىپذيرد و حسابرسى مىتواند مانع از ابتلائات بلندمدّت آن شود.
بازنگرى مجموعهي عملكردها در پايان سال، مىتواند سال نو را برايت مبارك كند، پس، "حاسبوا" را كليد رهائى از عقوبت اعمال خود بدان و در پى تحكيم آن باش.
به مناسبت سال نو
سلام
بر تقويمى كه اوراق آنرا كلمات زرّين ربوبى رنگآميزى كرده و آدمى را در بحرانهاى
فصول، به جمله: اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدى لِلَّتى هِىَ اَقْوَم يارى مىرساند.
درود
بر تقويمنگارى كه روزهاى خوش زندگى را وعده داده.
تحيّت
بر تذكرهداني كه نواي مقلّب القلوب را تعليم داده.
آنچه
بر صدر تقويم ايستاده، وعدههاي خداست، كه هر روز به اميد تحققش، از خواب بر ميخيزيم.
حال
كه سرآغاز سال جديد است به تو مىناليم: اى طبيب امراض ناعلاج، و عريضه مىدهيم
كه: عَظُمَ البَلاء، راستى كه تحويل سال در غيبت عدالت، چه تيره و تارست. بس است
اين همه ظلمت و نكبت.
چگونه
گردش 12 ماه را عيد بنامم در حالى كه بر زمين نقاهت افتادهام و همه سلّولهايم
فرياد مىزند: طالَ الْاِنتِظار.
و
اينك اي مقتدايم، همگان در اين ايّام لباس نو بر تن مىكنند و من اِحرام سپيد
رهائى از ظلم و بيداد را بر اندامم پوشيدهام تا به انتظارم برف شادى ببارم.
خداي
من، با تاخير در وعدههايت، جسمم بىرمق، روحم پژمرده، نفسم آزرده، كلامم ناگفته،
دستانم بىاراده، پاهايم بىاختيار، چشمانم بر در خيره شده، گوشهايم مسدود، نفسم
گير كرده، قلبم بيمار، جگرم سوخته، سينهام سنگين و آهم خونين گشته و در يك واژه
خلاصه شده: لا طاقَةَ لَنا.
اى
عدل پَرور، به لطفت اسيرم، به سايهات محتاجم، به عنايتت عارضم، به ياريت چشم
انتظارم، به سويت بىتابم، به عشقت بيمارم، به آستانت مورم، به ذوالفقار
عدالتگسترت مأمونم، به هوايت پروانهام، به معجزهات اميدوارم و به ياران امامت
پيوستهام.
نوشتاري در مجله جوانان
1) فرازهائى از مشكلات
جوانان:
جوان
در اوج حاجات است، سرفصلى براى انتخابات مختلف، سرلوحهاى در اشتهاى به جميع جهات،
سرآغازى در تهاجمات فكرى. انسان در اين موقعيّت، پروانهايست كه هر لحظه بر بامى
مىنشيند، پرندهايست كه دنبال دانههاى بىحدّ و حصر مىگردد. جوانان در چنين
سنينى، كوه آتشفشانند و تنورى در اهدافند. تازهكارى كه جادّه زندگى را بدون تجربه
آغاز كرده، از پيچ و خمهاى موجود بر سر راهش غافل است.
معقولاتِ
از خواستههاى اين طبقه، استقلال و آزادى است، امّا اين دو اصل، شئونى دارد و
شرايطى را ايجاد مىكند كه گاهى به صدها مرحله و مرتبه مىرسد. توقّعات مشروع و
معقول نسل جوان را هويّتخواهى و شخصيّتگزينى تشكيل مىدهد.
اگر
بشر نوپا در شرايط متعارفى قرار نگيرد، بر سر نيّات خود، دست به هر عملى مىزند كه
در مقوله: هدف، وسيله را توجيه مىكند، به كرانههائى از ناامنى و ناآرامى
مىرسيم، پس تعديل نفسانيّات در حوزه احتياط و اعتدال، ايجاب مىكند تا آدمى غرائز
را مهار كرده و درخواستها را كنترل نمايد و اولويّتهاى فصلى و نسلى را به جداول
زمانى و مكانى دهد.
مشكل
اساسى جوان، خودباورى است و پيدا كردن واقعيّتهاى محسوس و ملموس، اگر خويش را به
عنوان گُل سرسبد هستى بيابند و حاضر به معاوضه ودايع ربوبى با اسباببازيهاى
دروغين و سرگرمىهاى كاذب نشوند، هرآينه در رستگارى و خوشبختى جاودانه قرار
مىگيرند.
اگر
پذيرفتهايم كه دنيا مقدّمه آخرت است و دنيامدار، سوداگر معاد مىباشد و
كِشتههايش، دارائىهاى فرداى اوست، پس هرگز به خطا در موضعگيرىهاى روزمرّه
نمىرود. حقايق حتميّه اين نشئه مادّى، عبور از فرضيّات ناهموار است و ورود به دروازههاى مصلحت و گشودن درهاى
حكمت، چراكه رهگمكردههاى تاريخ، ندانستند كه كيستند و نفهميدند كه از كجا
آمدهاند و نيافتند كه در اين خاكىسراى گذرا، به چه كارى آمدهاند و در پى كشف
مسئله مهمّ مرگ نبودند و مردن را نابودى محض پنداشتند و عقبات آتى را افسانه
خواندند و در پى حلّ معمّاهاى جارى نبودند، فلذا بايد گفت كه مشكلات جوانان اگر به
پندارهاى فرامحيطى برسد و گزينههاى نامربوط پيدا نمايد، مجموع جامعه را به مخاطره
مىافكند و اسباب آشوبهاى هولانگيزى را فراهم مىآورد.
2) فرازهائى از مشكلات مردم:
مردم
با آمدن به اين دنيا، دچار سردرگمى و نگرانى مىشوند، انسانها همواره اسير
ناملايمات و ناهنجاريها مىباشند.
مصلحان
بسيارى آمدند تا بنىآدم را از ورطه رنج و اندوه برَهانند امّا هركدام به شكلى به
بنبست رسيدند. در امر اصلاحات سفراى آسمانى هم به وسيله القائات شيطانى، اخلال
گرديده كه نهايتاً رسالتپناهان عالَم نيز نتوانستند مدينه فاضله موعود را به
عينيّت بكشانند.
ايرادات
وارده بر كمّ و كيف تقويم انسانى، فراوان است، هر جاى معيشت را كه نگاه كنى، لنگى
دارد و كاستىها به چشم مىخورد، چرا كه خميرمايه آفرينش ما به نسخه: خلق
الْانسان ضعيفا، و والعصر انّ الْانسان لفى خسر، مىباشد، هركارى كنى، باز هم در
مضيقهاى، مال را فراهم مىكنى، آسايش مىرود، كام را به چنگ مىآورى، دوامش
مىگريزد، علم را به دست مىآورى، فراموشى به جنگت مىآيد، خانه را احيا مىنمائى،
ويرانى به تعقيبش مىشتابد، خانواده را بنياد مىنمائى، اختلاف را سايه به سايه
مىبينى.
باري،
عافيت، ناپايدار و جوانى، در معرض فنا و آرزوها، در ورطه اختلال است، پس با اين
محاسبه، هر نفَسى كه مىكشى، حادثهاى به وجودت مىآيد و هر قدمى كه برمىدارى، به
استقبال واقعهاى مىروى كه فردايت را به تندبادها مىدهد.
بنابراين
پىدرپى با مشكلات عديده مواجه هستيم، تا آنجا كه روز روشن برايمان شب تار گردد و
از خود و حياتمان، نااميد و دلزده گرديم، لاجرم مجبوريم تا فاكتورى در ارادهها
بگذاريم و پرانتزى بر اقدامات قرار دهيم.
علىالحساب
گير كار مردم در خواب است و خوراك، درد است و درمان، حال است و حوصله، خفتن، يك
ضرورت گريزناپذير است، خيلىها از آرامش اين نعمت عظماى الهى محرومند، آنها كه
بيمارند و كسانى كه گرفتارند و هركه در تهديد و خطّ و نشان رقيب است.
تغذيه،
مسئله اورژانسى ديگرى است كه سهم عمده در دويدنها دارد، براى به دست آوردن يك
لقمه، تا پاى جان مىدوى و آنگاه كه به دست آورى براى حفظش تا سر حدّ مرگ تلاش
مىنمائى، و زمانى كه مصرف مىكنى هم از عوارض منفى آن در امان نمىباشى. موادّ
مصرفى انسان در اين زمان، محدود به اقلام خاصّى نبوده و گستردگى سفرههايمان
واقعاً عريض و طويل است.
دردها
هم كه يكى دو تا نيست، ابتلائات روحى، جسمى و عصبى آنچنان بسطى يافته كه شمارش
تابلوهاى اطبّاء و مساحت بيمارستانها، سرسامآور گرديده، تنوّع تعدّد داروها،
تزايد و تكاثر ابزارآلات پزشكى و پيراپزشكى، دريائى از امكانات معالجاتى را نشان
مىدهد، ولى روز به روز بر امراض لاعلاج و بيماران رانده از طبيب و مانده از
معالجه اضافه مىشود و اين يك واقعيّت انكارناپذير است كه رفاهيّات و تشريفات با
درد و رنج، هيچگونه فايدهاى ندارد و اضطرار مطلق، زمانى است كه از دست پزشكان
حاذق و داروهاى پيشرفته و گرانقيمت كارى ساخته نباشد، پس در چنين احوالى معجزه
لازم است و دخالت اربابان ماورائى و افاضات متافيزيكى.
و
امّا حال بشر، انقلابپذير است، دگرگونى در احوال، خاطرات را متغيّر مىسازد، نفْس
جامعه به دنبال حال و هواى مطبوع و دلپذير است آنچه كه زندگى را طراوت دهد و گذران
عمر را لذيذ نمايد و اين نسخه نيز ناياب است.
خيلىها
از داشتهها و يافتههاى خود لذّت نمىبرند و امكانات دور از دسترس ديگران،
اشباعشان نمىگرداند، از عذابهاى ايزدى در عصر حاضر آنست كه اشرف مخلوقات با
بىحالى به اوراق تقويم مىنگرد و كِيف لازمه را نمىبرد و عشرتش ناقص است.
از
تغييرات مذموم در رسانههاى حياتى، كمبود بردبارى و عدم شكيبائى است كه ضامن
توفيقات و عامل تكامل مىباشد، با خويشتندارى، روابط فيمابين، مصون از تعرّضات
مىشود، گسترش بيماريهاى اعصاب و داشتن احساس زود رنج و عواطف جريحهدار، معلول
ناشكيبائىها و بىصبرىهاست، صبر و ظفر، هردو دوستان قديمند - بر اثر صبر نوبت
ظفر آيد.
علّةالعلل
در بروز فجايع و ظهور جنايات، كمصبريها و تقليل حوصلههاست و عمده خرابيهاى داخلى
و بيرونى، ناشى از تعجيل در تصميمات و شتابزدگى در قضاوتهاست.
3) صبورى در مشكلات:
در
دائرةالمعارف دينى آمده: الصّبر مفتاح الفرج، بردبارى، كليد گشايش و راحتى است، و
ايضاً الصّبر منَ الْايمان بِمنزلة الرّأس مِنَ الجسد، فاذا ذهب الرّأس، ذهب
الجسد، كذلك اذا ذَهب الصّبر ذهب الْايمان، خويشتندارى از اجزاء مهمّه اعتقادات
مذهبى است، و همانطورى كه سر از بدن جدا شود، كالبد به درد نمىخورد، حوصله هم
زائل شود، رشتههاى معنوى و الهى و روحانى پاره مىگردد.
صبر
سفارش انبياء است، مهمّات امّتهاى سَبق، مرهون بردباريها بوده. تاريخ را كه مرور
مىكنيد مالامال است از تذكرههاى مردمى كه در اثر ناشكيبى به اوج ذلّتها افتادند
و در درّههاى خطرات سقوط نمودند.
قرآن
كريم، تلاوت كنندگان را به بردبارى دعوت مىكند، يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و
صابروا، بيمهنامه ورود به بهشت، صبورى كردن است، و تواصَوا بالصّبر، همه در
زيانكارى هستند مگر آنها كه وصيّت به بردبارى مىكنند و البتّه كه توصيه از جانب
عامل پذيرفته است.
فىنفسه،
صبر تسكين است و مايه اعتلاى ديانت و صابر مأجور است در آخرت و مصون از اضطراب
مىباشد در دنيا. آدمى كه به اجبار به زندانِ تن آمده است، ناچار است كه قضاى
ربوبى را به جان بخرد و پاى تعهّدات ديرينهاش بايستد، تا از غل و زنجير روزگار
نجات يابد.
4) عُلقههاى معنوى:
پيوندهاى
قلبى ما با انوار ملكوتى، گسستناپذير است، اتّصالات درونى بشر با مبدأ وجود،
رهائىبخش وى از معضلات و مشكلات است.
علاقه
به دعا و توسّل، تعبيه شده در نهانگاه است كه فراوردههاى مادّى و سازههاى بشرى،
نمىتواند جايش را بگيرد.
آدمى
با فرمان: كن، آمده و به اشارت: اليه راجعون، مىرود و قدرتى در پسزدنهاى دلخواه
ندارد.
از
آنجا كه محصول سلطنت يزدانى هستيم تجلّيگاه قواى لاهوتى مىباشيم، عليرغم القائات
شيطانى و تحرّكات حيوانى، امواج مواصلاتى و مراسلاتىِ فيمابين مخلوق و خالق،
برشهاى نجاتبخش داشته و گيرائىهاى فوريّتى را در مقاطع مختلف زندگى مىگذارد.
با
اين اوصاف، راه حلها براى خروج از تنگناها به ميان مىآيد و بلاتكليفىها از بين
مىرود. روى اين حساب است كه اينجانب جلسات گسترده دعا و نيايش را ترتيب مىدهم.
توضيحات
سردبير:
فرزند
بيست و هفتم امام سجاد، آقا سيد حسين كاظميني بروجردي، بنيانگذار اين مجالس
كمنظير و با شكوه كه اجتماع دردمندان و حاجتمندان را نمود مىدهد، هدفش نمايش
اضطرار جامعه و تكامل انتظار جمعى و اعلام موثق وضعيت بحراني است. همچنان كه براى
رفع قحطى و دفع بىآبى، حكم خروج از شهر براى اهالى آن از پير و جوان و زن و مرد
آمده، تأثيرگذارى جمع زيادى از زمينخوردگان و رنجديدگان معاصر، بر موكّلين
مُجيبيّه و قَريبيّه، حتمى و قطعى خواهد بود كه: يد الله مع الجماعة.
مجله جوانان، مرداد 1385
عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي
در
آخرين كتاب آسمانى، قصصى از برگزيدگان جبروت آمده كه مطالعه آنها باعث روشنايى دل
مىشود، در زندگانى آن دلسوزان بنىآدم، كوه بردبارى و درياى استقامت رؤيت مىشود
كه هيچ مُصلحى در هيچ ديارى، اينگونه از جان خويش، مايه نمىگذارد.
آنها
ستارگان ايثار و كهكشان تقوا بودند. تقريباً تمامى پيشوايان خداپرستى، در حال
انجام مأموريّت، جان باختند و بعضاً به نحو فجيعى از پا درمىآمدند، امّا لحظهاى
از فريادهاى عزّتآفرينشان كاسته نمىشد و حاضر به معامله آخرت نمىگشتند و به تعبير
سوزناكى: بسياري از ايشان، هر صبح به دعوت ملّتها مىشتافتند و شامگاهان با تنى
مجروح و روانى خسته به منزل بازمىگشتند و دوباره با طلوع آفتاب، حركت مقدّس خويش
را ادامه مىدادند كه ثمره اين فداكارىها، استقرار اديان الهى در زمين بوده است.
تلاش
مستمرّ نگهبانان شجره توحيد، در تمامى ادوار و ازمنه، موجبات رشد و تعالى بشر
گرديده و شرايط بارورى مناسبى را در پهنه گيتى، بهم رسانده و افق زيبايى را در
عقائد حقّه، ترتيب داده است.
در
فرازهائى از منبع لاهوت (قرآن) به ابعاد احساسى و عاطفى پيامبران اشارت مىنمايد
كه از اخبار پنهانى، با خبرتان مىسازند تا در هنگام استماع آهنگ عذاب، در مقابل
عمل انجام شده قرار نگيريد و غرق در طوفان بلايا نشويد.
از
شاخصهاى وجودى مخبران صَمدانى، آنست كه آن سروران بشريّت، پايبند تعهّدات معنوى
بوده و قدمهاى استوارشان، متانت را به ايمانآوردگان، عرضه مىدارد.
آيا
از سرگذشت پدر و مادر اوّليّه، عبرت نگرفتيد وقتى به آنها، رقيب مزوّر و مدلّس، با
نيرنگ و سياست، به ترويج جاذبههاى توخالى پرداخت و دلهاى ايشان را ربود و
ممنوعات را شاخ و برگ نفسانى داد و محدوده قرب را مخدوش نمود، و شما نيز امروز با
تيرهاى مردود و مذموم هوىخواهى، به دامنهاى آلوده كشيده مىشويد و صاحبتان يكسره
از جايگاه قداست و قرابت، تبليغ مىكند كه كلام انبياء: درست، بيانشان: مفيد،
مسيرشان: نافع و موضعشان: نجاتبخش است.
آري،
ايشان بدون ذرّهاى انتظارات مادّى و دنيوى، لواى طهارت و شرافت و فضيلت را بر دست
گرفتند كه اكنون با گذشت هزاران سال از دعويشان، با مرور تقويم، كهنه و منسوخ
نگشته و شعارشان با وجود تراكم حواشى اغيار، هنوز حرف اوّل را در كلاس خودشناسى
مىزند و براهين ايشان مشق دفتر جامعهشناسى بوده و مستدلّاً از آرمانِ خويش،
حفاظت مىنمايند و منزلت عبودى را پاس مىدارند.
دو هزار و یک سلام بر عیسی مسيح
در
آغاز سال جديد ميلادى، درود صميمانهام را بر عيسى مسيح، نثار مىكنم. پيامبرى
بزرگ كه لحظهاى در رسالت فراگير خود، سستى ننمود و با همه توان، از آرمان
خداپرستى دفاع كرد و ميراثى مقدّس و جاودانه را در تاريخ بشريّت بر جاى نهاد.
چنانچه
مىدانيد شاخه سوّم اصول دين اسلام، نبوّت است و آن به معناى احترام به دستاورد
انبياء و انتخاب از قصص ايشان و آموختن كلمات آنها و بكارگيرى اندرز جانشينان
خداوند مىباشد.
تمامى
خدمتگزاران گلستان رسالت، الگوهاى ما در پيمايش زندگى بوده و آنطورى كه حقتعالى
در كتابش مىگويد: لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِه، تفاوت عمدهاى در
دستور كار سفراي عرشي ديده نشده و در مقام و منزلت، مشترك مىباشند و امّا در
داستان فرزند مريم، گزينههاى عرفانى بلندى مشاهده مىشود كه هر يك، چون دانشگاهى
در تربيت ملّتهاى بيدار، كافى خواهد بود.
براستى،
مسيحيّت، تولّد چه كسى را در آغاز سال خود، جشن مىگيرد!؟ يك پيامبر، يك مُصلح، يك
معلّم، يك طبيب، يك منجى؟ يا انسانى جهانشمول كه فرامحيطى بودن را به نسلها و
فصلها آموخت.
آنچه
كه قرآن در باب مولود عيسوى به ما مىگويد: تجلّى قواى لاهوت است در بستر ناسوت!
با
يك معجزه، معادلات رايج در قواعد بنىآدم را دگرگون نموده و به عجائب خلقت، دامن
زده و واسطگى پدر را در آفرينش فرزند، تحتالشّعاع قرار داده و دوشيزهاى همسر
نديده را به عالىترين رتبه مادرى ارتقاء داده و گرچه قبلاً در پيدايش آدمِ
نخستين، پردهاى از اسرار گيتى را كنار زده، امّا اينبار در باب منتخبى ديگر،
موجودى را عيان ساخته كه هم تولّدش، بىنظير است و هم زندگيش، مستثناء از همنوعان
بوده و بر دستان او، براهينى ظاهر شده كه حقّانيت توحيد را برملأ ساخته و حجّتى در
مقابله با شيطانپرستان مىباشد.
او
به ملكوت پرواز كرد تا در انتهاى زمان، در روزگار بسط عدالت بيايد و در تاسيس مدينه
فاضلهي موعود، نقش كليدي را ايفا نمايد و اكنون، همه موحّدان جهان، در برابر سند
زنده الهى قرار دارند و نداى ربّانى عيسىبنمريم را با تمامى سلّولهاى مغزى
خويش، احساس مىكنند كه مىگويد:
اى
مردم! خوى حيوانى را ترك كنيد و هويّت فراموش شده خود را دريابيد كه پروردگارتان،
شما را آقاى اهل زمين آفريد، پس اين لياقت را از دست ندهيد و به جرگه سپاهيان
سياهى، وارد نشويد.
هيهات
كه كليسا و اصحابش بتواند قداست و كرامت اين نابغه دهر و اعجوبه عصر را تعريف كند!
كدامين
نقّاش مىتواند با تصوّرات و دستهاى خود، تصويرى گويا و شفّاف از حقيقت وجودى روح
خدا را به نمايش بگذارد هرچند كه اين هنرمند، مانى، ميكلآنژ يا پيكاسو باشد.
پس
بيائيد و از نزديك به پيامهاى جاوادانه اين نبىّ منصوب رحمانى، نظاره نمائيد تا
چگونه زيستن را بياموزيد و بهشت بَرين را از دست ندهيد و حال، آلبوم خاطرات و
اعمال بنده شايسته ربوبى، حضرت مسيح را معاينه مىنمائيم تا پادزهرى در برابر
تهاجمات نفسانى و شهوانى گردد.
از
زمينى مىگذشت، جمعى را گردآمده يافت كه بر خرِ مردهاى، اجتماع نموده بودند و
لاشه گنديدهاش را مسخره مىكردند! پيش آمد و نهيب زد كه اى منصفان! حاشا به
مروّتتان، آيا دندانهاى سفيدش را نمىبينيد كه هنوز هم بر ستم صاحبش مىخندد؟
اندام ضعيفش را ملاحظه نمىكنيد كه در طول عمرش، چه بارهاى سنگينى را كشيده و با
اندكى علف، خدمات گرانى را عرضه داشته و در برابر زورگوئىهاى مالكش، زبان را بسته
و تن به استبداد آدميزاد داد!
بر
شهرى گذشت، جوانكى را يافت كه در جستجوى طلا بود! او را به مصاحبت فرا خواند،
مسيرى را باهم پيمودند و آنگاه از زير پايش، فلزات ناياب را بيرون آورد و به او
هديه داد، امّا جوان مذكور، گوهر بهترى را يافته بود و حاضر به ترك او نبود، اين
دُر، چيزى جز عيسى نبود كه چشمانش را به دنياى جديدى باز كرده بود و به بىاعتبارى
دنيا، آگاهش نموده بود.
از
كنار رودخانهاى مىگذشت كه خشتهاى طلا در ساحلش ريخته بود، ياران گفتند برداريم
و به نيازمندان بدهيم، آن ستوده ماوراء گفت: دست نزنيد كه شوم است! هركس به آن
نگريست به سِحرش دراُفتاد و آن بىخرد كه لمسش نمود به تعب رفت و هركس در آغوشش
گرفت به فتنه نشست و آنكه به منزل بُرد خانه به بلا سپرد و هر دل كه به محبّتش
اسير گرديد ويرانه غمها شد.
ايّام
را به سفر، سپرى كرد زيرا كه خود را مسافر ديار عدم مىدانست و استقرار در يك مكان
را خلاف شيوه مسافران مىپنداشت و شهر به شهر در پى نجات مفلوكان و دميدن روح به
اموات متحرّك بود و شعارش در دشت و صحرا، اينگونه طنين داشت: اى صاحبان خرد، مگر
براى چند صباح آفريده شدهايد كه به اين ميهمانسرا، چسبيدهايد! برخيزيد و براى
سفرهاى طولانى و بىوقفه، توشه برداريد كه راه درازى را در پيش داريد و اكنون، نه
وقت خوشگذرانى و تعيّش است.
با
ورود به هر منطقه مسكونى، سراغ بيماران و نااميدان را مىگرفت و گرفتاران مطرود
سرنوشت را به ملاطفت مىبُرد، خرابهها را زير پا مىگذاشت تا جذاميان بختبرگشته
را معالجه كند و آنگاه به ايشان مىگفت: رسول خدا به اِذن پروردگارش، جانِ تازه در
كالبدت دميد و اينك تو آزاد شده معبودت هستى، پس به غير او روى نگردان و به جز
مالك مشارق و مغارب، مدح ديگرى را نگوى.
به
ساحران مىگفت، روى كدامين قدرت خود، عرض اندام مىكنيد! اگر راست مىگوئيد بيائيد
مردگان را زنده كنيد، ولى هرگز نمىتوانيد چنين كارى نمائيد، امّا من به نام
قانونگذار بىهمتا، اهل برزخ را به سراى ديروزشان باز مىگردانم تا عظمتِ پادشاه
بىرقيب عالَم را به رُخ رقباى توخالى و پر ادّعاى او، بكشانم.
براى
آنكه به نيروى مادّى تمدّن بشرى، فريفته نشويد و اصالت فرهنگ ماوراء را از ياد
نبريد به مسابقه با سازههاى ظاهرى شما مىآيم و با مُشتى گِل، پرنده خوشآواز و
تيزپروازى مىسازم تا مايه شگفتى تاريخنويسان شود و همه جا نقل كنند كه فرستاده
خدا، امر محال را ممكن مىسازد و گوى سبقت را از ناباوران وحى، مىگيرد و با زبان
حال به تحميد و تكريم ربوبى مىپردازد.
مولود
دو هزاره قبل، شما را به مسالمت و ملايمت، مىخواند و از جنگ و خونريزى، برحذر
مىدارد، او مىگويد همه شما از يك پدر و مادر به دنيا آمدهايد، پس اى برادران،
خواهران! چرا بر پل دوستى و تفاهم نمىآئيد تا دوران سخت ميانى را براحتى طى
نمائيد، همگان شاهد باشيد كه مُخبر غيب، مظهر حاكميّت سرمدى، با صداى بلند مىگويد:
هر كس به گونه راست شما سيلى زد قسمت چپ صورت را براى ضربه ديدن عرضه كنيد و اين
نه به معناى تسليم در برابر زور است و نه به مفهوم ذلّت و خوارى، بلكه مبيّن ايثار
و از خودگذشتگى مىباشد كه پرچم خداجوئى و حقپرستى است و اينكه حاكم بلامنازعه
گيتى، ديّان امروز و قاضى فرداست و هر چيزى را تحت پيگرد دارد و هيچ ذرّهاى از
سمع و نظر او مخفى نمىماند، بنابراين مسئول قصاص زشتىها، ربّالعالمين خواهد بود
و پاسخ هر بدى را به موقع خواهد داد.
دشمنان
مسيح، اربابان زر و زور و تزوير بودند و همگى با ضميمه كردن علماء دربارى، به مبارزه
با او پرداختند و حكم به ارتداد او نمودند و اظهار داشتند كه تعليمات وى، بر خلاف
تورات است، امّا پسر مريم، فرياد مىزد كه اين تورات، به تحريف رفته و از مجموع
گفتههاى موسىبنعمران، دور شده، هرگز موسائيان با قارونيان، دمساز و همآواز
نخواهند گشت و حور با ديو، همخانه نمىگردد، امّا چون قيام روحاللّه، بساط
بدعتمآب دينفروشان را برهم مىريخت، در برابرش صفآرائى كردند و او را مورد
تعرّض قرار مىدادند.
خُلق و خوى عيسوى را تضمينبخش اعتدال جهان بدانيد
هرگز
بر عاشقان روح خدا، پسنديده نيست كه ديدگاه آن پيامبر عارف را در برخورد با
تزئينات دنيا فراموش كنند و به اسارت تمدّن جادوئى عصر، درآيند و تعهّدات وجدانى و
فطرى خويش را در قِبال خداوند و مخلوق برگزيدهاش، انسان، فراموش نمايند.
بر
پيروان واقعى مسيح، پوشيده نبوده كه آن سروَر فرشتگان، به خاطر آلوده نشدن به
مظاهر دست و پا گير دنيا، تن به تشكيل خانواده نداد و عُزلت گزيد.
آيا
نهيب جاودانه عيسى فرزند مريم مقدّس، در عرصه گيتى فراموش مىشود كه در برابر
ياران باوفا در اشاره به خشتهاى طلائى گفت:
فريب
جاذبههاى دروغين اين فلزّ فتنهگر را نخوريد و به سويش كشيده نشويد كه مايه كشتار
و موجب درگيرى و باعث دشمنى مىباشد.
اى
مؤمنان مسيحى، عيسى مسيح، شما را به فرهنگ اصيل خدائى دعوت كرد، مبادا كه با مرور
زمان، ندايش ضعيف شود و خروش بينالمللى او، كمرنگ گردد.
شعار
ملكوتى او، هجرت بود و
هرگز مسكن نگزيد تا اسير خاك و گِل نشود و دل را مشغول كليد خانهها نكند.
او
سير دائمي را در تبليغ الهي، بر ماندن در يك مكان و تمركز در يكجا، ترجيح داد و
همچون درياى روان، آب حيات را بر تشنگان
كوير جهل و سياهى هديه نمود و دردهاى جسم را شفا داد تا روح را تعالى دهد و
بشر را به سماوات برتر، عروج دهد.
به
مناسبت آغاز سال 2005 ميلادى
روزه در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت
1) آدم ابوالبشر،
امساك
از شادى نمود و صدها سال در غم ارتكاب ممنوع الهى گريست و فرزندان او، خنده بر
لبهايشان نديدند تا آنكه پيام بخشش ايزدى را دريافت نمود.
2) نوح عبد
الجبّار،
صدها
سال از آرام و قرار، فاصله گرفت و بطور شبانهروز در تبليغ فرامين حقتعالى كوشيد
و مدرسهاى به وسعت يك مملكت را سرپرستى نمود و از شاگردانش، جز بدرفتارى، سوء ادب
و تهاجم، چيزى را مشاهده نكرد و با اين حال، نهصد و پنجاه سال، بىوقفه در جهاد و
تلاش مستمر بود.
3) ابراهيم خليل،
در
ميدانى گسترده به آتش افتاد و حرارت فراگير آن، فرسنگها راه را زير پوشش
گدازههاى سوزان خود قرار داده بود و آنگونه زبانههاى وحشتناكى داشت كه براى
پرتاب سفير خداوند به وسط آن، از جرثقيل بلندى استفاده كردند و مربّى بىمواجب و
فداكار را به اعماق نفرت و كينه خويش انداختند تا تنها فريادگر زمان را خاموش
نمايند و در چنين شرايطى، صفوف ملائك مأمور آب، باران، سرما، طوفان و عذاب را
پراكنده نموده و از درخواست كمك، امتناع نموده و سوختن در عشق سرمدى را به پيروزى
بر دشمنانش، ترجيح داده و شعار زيبايش را در جمع مستان زر و زور و تزوير، سرمىداد
كه: عِلْمُهُ بِحالى كَفى عَنْ مَقالى، يعنى شكنجه شدن به ياد او و بخاطر آئين حق،
بسى گواراتر از برترى ظاهرى بر معاندين مذهب جاودانه است.
4) موسى كليم،
بر
تمرّد امّت ناسپاسگر صبر ميكرد و قهر نمىنمود و ترك منصب نبوّت نمىكرد و
خواستههاى بىمنطق ايشان را اجابت مىنمود و رهبرى محرومين را وا نمىگذاشت و
بىحرمتىها را بخاطر كردگار بىهمتا، به جان مىخريد و دست از حمايت بينوايان در
برابر فرعون جنايتكار، بر نمىداشت.
5) عيسى مسيح،
با
وجودى كه آن رسول گرامى، برخوردار از منابع عظيم ماوراء بود، امّا به حدّاقلّ
امكانات مادّى، قناعت مىكرد و خود را به مظاهر دنيوى نمىآلود و از قواى خداداده،
براى حلّ و فصل مسائل عموم، استفاده مىنمود.
در
محورهاى مختلف، به اعجازهاى دينى، دست مىزد و گره از كار بيچارگان، باز مىنمود.
حتّى
در حدّ تشكيل زندگى ابتدايى هم، اثاثى را جمع نمىنمود و دل را مشغول اموال نكرد.
ميراث
جاودانه او براي بشريت، صلح و دوستي و مسالمت است.
6) محمد المصطفي،
در
دوران حصر اقتصادى، پاره سنگى بين كمربند و شكم خود قرار مىداد تا درد گرسنگى را
بهتر تحمّل كند و جيره غذايى خود را به اطرافيان مىداد و در وقت اقتدار، تغذيهاش
از عموم پيروان، سادهتر بود و در اوج قدرت، هيچگونه شباهتى با اُمراء و اَشراف
نداشت و در سادهزيستى، به شكلى حركت مىنمود كه يك خارجى، هرگز باور نمىكرد كه
پيشواى مسلمين، چنين وضعى داشته باشد و با آنكه قلمروش به ممالك مختلفى منتهى
مىگشت امّا به هنگام رحلت، ماتَرَكى را برجاى نگذاشت.
7) اميرالمؤمنين،
هرگز
دو واحد مستقل غذايى را با هم نخورد، سهم خود را از بيتالمال به فقراء مىداد، از
زور بازوى خويش در كاشت درختان خرما و حفر چاههاى آب، استفاده مىكرد و آنها را
وقف نيازمندان جامعه مىنمود.
در
زعامت ظاهرى پنج سالهاش، محدوديّتهاى نفسانى را بيشتر نمود تا جايىكه نان تازه
مصرف نمىكرد و علّتش را عدم دستيابى گرسنگان به آن مىدانست و در اخذ البسه نيز،
ارزانترينها را مىپوشيد در حالىكه بر اندام خدمتكارانش، پوشينهاى بهتر را
مىپسنديد.
لذيذترين
ساعات خواب را براى منفعترساني به جامعه صرف مينمود چه از لحاظ سركشى به
منازلشان و تحت تفقّد قرار دادنشان و چه از جنبه دعاء و نيايش در وصلشان به خداوند
و شفاعت در معاصى و حوائجشان.
او
هرگز به جنگ، به ديده خونريزى و آدمكشى نمىنگريست بلكه آنرا دفاع از حريم
انسانيّت قلمداد مىكرد و جرّاحى غدّهها مىدانست و لذا در حال مبارزه به اشاعه معالِم حق مىپرداخت و با منطق
استوار از آرمان رستگارى، حفاظت مىنمود، گاهى از سنگر دشمن، تقاضاى سلاح
مىكردند، آن اَبَرمرد فوق تاريخ، اسلحهاش را به رقيبش هديه مىكرد! و در پاسخ
اعتراض دوستان مىفرمود: من بناى قتلعام ندارم بلكه گمشده اين جمع غفلت زده را بر
ايشان ارزانى مىدارم كه همان حكمت بالغه است.
8) فاطمه زهرا،
با
وجودىكه براى زعيم اسلام، تك فرزند بود و فوق العاده محبوب پدر، امّا از داشتن
خدمتكار، محروم بود و كارهاى سنگين خانه را بر عهده داشت و از ميهمانان مدينه با
تمام وجود، پذيرايى مىنمود.
در
مدّتى كه شوهردارى مىكرد فعّاليّتهاى داخلى را با ديگر خدمه، تقسيم مىنمود و
هيچگونه تمايزى را در خصوص خانم و خادم، نمىپذيرفت.
مراسم
عروسى را با شاد كردن نوعروسان در بذل و بخشش بىنظير، به پايان رسانيد و در امر
مماشات و همدلى با همسر، هرگز موارد دلخواه خويش را بيان نمىنمود و آن را تبديل
به يك آرزو براى مولاعلى كرد.
در
مقابله با بدخواهان ميراث نبوي، كمر بر استقامت بست و به پاى آن، هستى گرانبهايش
را هزينه نمود.
9) حسن المجتبى،
همه
ايّام سال را روزه بود و متقابلاً هر روز را سفرهدارى مىكرد و آوازه كرامتش در
بلاد ديگر، مسموع بود و به اقرار مخالفينش، در همه جوانب، از زيبايى برخوردار بود.
شكيبايى
او در قعودش، بالاترين مرتبه را در حوزه بردبارى، نمودار مىسازد و نحوه وصايايش
در مسأله تشييع و تدفين، حاكى از امواج صبورى در امامت حقّه است.
10) حسين المظلوم،
آنكه
روزه در جهاد كرد و افطار در خون نمود و مصداق خطاب احدى گرديد كه: جاهِدُوا فِى
اللّه حَقّ جِهادِه.
با
ضعفاء، يار و مهربان بود كه در برابر يك طرح نيازشان، تمامى موجودى منزل را عطاء
مىكرد و آنرا در برابر ريزش آبرويشان، ناچيز مىدانست.
او
در نهضت عالَمتابَش، خورشيدوار، گيتى را به تشعشع عرفان ابدى كشاند و در اين
راستا، جوارح بدن را همچون گلستانى هميشه بهاران در شكوفايى درختان توحيدى قرار
داد تا بنىآدم را از زنجيرهاى استبداد نفوس، رهاند و قطرات خون مقدّسش را
چشمههاى جوشان تطهير گردانيد تا موانع نفخات رحمانى را از كالبد برگزيده خلايق
بزدايد.
بارى،
اين اعجوبه نسلها و فصلها، چنان افقى را در افكار عمومى گشود كه به تنهايى براى
خيزشهاى اخلاقى و اعتبارى، كافى خواهد بود.
11) حجّة القائم،
كسى
كه تاجدار ولايت الهي بر زمين است و تخلّفات غاصبين منبر و محراب را مشاهده نموده
و ادبار عامّه را در بيعتهاى فطرى، ملاحظه كرده و قدرت تأديب و تحكّم را داراست
امّا تابع اجازات ربوبى بوده و اينهمه مظالم و فجايع را همچون كوهى ثقيل، بر دوش
مىكشد و اشك غربت بر كرانههاى غيبت، جارى مىسازد ولى از قواى آماده به خدمتش
براى واژگونى نظامات شيطانى، بهره نمىجويد و غم فروپاشى امّت واحده را بر سينه
مبارك، حمل مىنمايد كه هر كس جاى او بود با چنين موقعيّت و عظمتى، شرايط فعلى دنيا
را دگرگون مىنمود و تمدّن آسمان را بر تجدّد زمين، مسلّط مىنمود.
فقط
خداوند حكيم از احوال قائممقامش خبر دارد كه در اين رمضان خطير، چه حالى دارد و
چه به روزگار آن دُرّ بىبديل مىرسد و چنانچه مجارىِ سمعى و بصرى را از فضولات
معاصى، تخليه كنيم، مناجات جانسوز آن ولىّ قهرى را درك مىنماييم كه چِسان از
روزههاى به هدر رفته مردم، شِكوه مىنمايد و اغفال اهل زمان را در شبكههاى
نامرئى نوعپرستي (نوعپرستي: منظور مؤلف، پيروي از ولايت مطلقه فقيه است) و هويپرستى،
مخاطرهآميز مىيابد و در سَحرهاى دلانگيز، براى مرتفع گشتن ايّام باقىمانده
ظلمانى، دعاء مىنمايد و ظهور آفتاب كل را مسألت مىنمايد و فَرَج نهايى را براى
خستگان دوره تاريكى، آرزو مىنمايد و ترسيم روزههاى موفّق و مؤيّد را براى پيروان
حقيقت، مطالبه مىنمايد.
با
مطالعه قصص فوق، به اين محاسبه مىرسيم كه اين قانون مندرج در تمامى كتب عتيق به
تعابير و تفاسير مختلفى ظاهر مىگردد كه بخشهاى گوناگون زندگانى را در برمىگيرد
و در يك كلام آنكه، هر حصر و تهديدى كه باعث تعالى روح و جسم شود در شئون روزه
قرار گرفته و نبايد از جمعبندىهاى درونرمضانى، فاصله گيرد، بنابراين، 30 مورد
از اشارات مؤثّر در حكم لايَتَغيّرِ صيام را فهرستوار مىنگارم تا هر كدام را در
يك روز از ماه پروردگارتان به معاينه گذاريد، بديهى است كه براى معاف شدگان از صوم
نيز كارآمد خواهد بود تا سازههاى منبعث از شهر سلامتى را از كف ندهند:
1- تعجيل
2- تفريط
3-
تعصّب
4- تقلّب
5-
تكبّر
6-
تنپرورى
7-
لئامت
8-
تجاوز
9-
تملّق
10-
تشريك
11-
تجسّس
12-
تكذيب
13-
تاراج
14-
تبانى
15-
تباهى
16-تهديد
17-
تحريف
18-
تحقير
19-
تخريب
20-
تدليس
21-
تخلّف
22-
تذليل
23-
ترديد
24-
ترس
25-
ترفند
26-
تسامح
27-
تزوير
28-
تشكيك
29-
تشويش
30-
تضرّ.
سلام بر راهيان شهر رمضان
مؤمنين
به گذراندن يك دوره فشرده يكماهه فراخوانده شدهاند تا تحت عمليات آموزشى و پرورشى
قرار گيرند.
تمام
برگهاى درخت اسلام در طول سال نياز به اصلاحات اساسى دارند تا از هر مسموميتى
مصونيّت يابند.
شجره
مقدّس متّقين در اين سىشبانه روز به نحو شايستهاى آبيارى شده تا پاسخگوى ديون
اهل تقوا باشد.
امّت
مسلمان را بر ماه مبارك حقوقى است و ميهمانى را نيز شرايطى آمده تا به اداى متقابل
حاصل آيند.
وجه
تمايز اين ضيافت با دعوتهاى ديگر آن است كه نوع پذيرايى فرق مىكند و سفرهدار از
اهمّيت والايى برخوردار بوده كه هيچ گونه تشابهى را حكايت نمىكند.
آيه
183 سوره بقره مىگويد كسى كه ادّعاى ايمان به خدا را دارد بايد به قانون روزه
گردن نهد و اين فرمان در كنگره لاهوت رقم خورده و جايى براى هيچ گونه ترديد و شكّى
باقى نمىگذارد و در همه اديان الهى به آن تمسّك شده و تازه هر صائمى را موفّق به
دريافت گواهينامه پرهيزكارى نمىداند چراكه، لَعَلَّكُم به مفهوم گذرگاههاى خطير
و لغزنده امتحانات موجود در بستر اين حكم حقتعالى بوده و تنها با اخلاص مىشود
پلهاى آزمايش را پشتسر گذاشت.
از
ديگر مسئوليتهاى اين سفره خانه در آيه 184 سوره بقره، سرايت خير به ميهمانان است و
تخليه ايشان از تمام ابعاد شر و شستشوى بدن از خبائث و زشتيها.
ولى
در پايان آن مخاطبت، خبر از ناآگاهي اكثريت مردم در اين خصوص مىدهد كه نمىدانند
چه گوهرى نصيبشان گشته.
از
اقسام بعدى وظايف اين دانشگاه در آيه 185 سوره بقره، مطّلع مىگرديد كه تنظيم
سلولهاى مغزى بوده و ارسال امواج نورى از كتاب آسمانى به گيرندههاى داخلى اصحابُ
الصّيام و تكامل روحيّات جبروتى آنها كه مرز عقيدتى را در زندگى مشتركشان با
همنوعانشان معلوم و معيّن مىكند و فتبارك اللّه را تفسير مىنمايد.
و
امّا در كفّه ديگر ميزان الحق، تعهّدات جامعه تسليم شده به قيودالرّحمان را بازگو
نموده كه حضور همه جانبهاى را مىطلبد و هماهنگى تمام عيار اعضاى صائم را قيد
كرده تا به شكل فراگير تحت معالجات روحى و جسمى قرار گيرد و يادآور شده كه با نفْس
عليل نمىتوانيد فرآورده نزولات ملكوت را ذخيره نماييد و يا چنانچه در سفر خيالات
مادّى باشيد و ذهنيات خويش را در مزرعه بركات نگسترانيد، هر آينه بازنده چنين
دعواتى خواهيد بود.
همان
طور كه همگان واقفيد در سراى فانى دنيا به سوزاندن اوراق حياتمان پرداختهايم و
بىپروا و با سرعت هرچه تمامتر به دروازه پايانى نشئه خاكى مىرسيم و گوشهايمان به
آهنگ اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، بى
تفاوت گشته و يك لحظه به خود مىآييم كه سر در زير لحد كردهايم و فرياد كنان، چنگ
بر صورت مىزنيم كه رَبِّ ارْجِعون، پروردگارم، اجازه بده برگردم تا جبران گذشته
كنم كه نمىدانستم آن سوى ديوار
اسرارآميز، اينگونه معركهاى قرار دارد و آن جاست كه فرشته ليالى قدر با صندوقى از
يادگارهاى ايام استثنايى خَيرٌ مِن اَلْفِ شَهر، بر جنازه مفلوك و مطرود انسان
فرود مىآيد و برزخش را تبديل به گلستان مىكند.
آرى
گرچه دوّمين بند از فروع دين داراى معانى خشن و مفاهيم پيچيده است، امّا در انتهاى
كلمات ايزدى در مبحث فرهنگ روزه دارى، دست نوازشگر ربوبى به هر ناتوانى و نااميدى
خاتمه داده و مژده پذيرش تمامى افسرده حالان و منفعلان را داده و شانسى براى
شاگردان عقب افتاده كلاس خودسازى بوده تا به پادرميانى استادان مهربانتر از پدر،
بتوانند از خجلت بانى ساعات برتر از سال بر آيند.
بارى
اى منتظران شهود و شنودِ شبهاى زيباى تقدير، از دقايق اين سه شب، غافل نشويد كه
كاروان واصلين به معرفت خدايى را لحظهاى سستى و سردى نشايد كه تماشاى فرود ملائك
از عرش به فرش، تأمين كننده عزت يك عمر پر
نشاط و مفيد است.
توصيههاى عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر
گمشده
عارفان حقجو در شبهاى عزيز قدر با مراقبتهاى درونى و محاسبات بيرونى پيدا مىشود و
بايد در محيطى خالى از نقش و نگار دنيا انجام شود، پس مجلسى دور از هياهوى سياسي و
مادّى پيدا كنيد و جمع تشنهاى را بيابيد كه در پى آب حياتند.
و
در تلاش باش تا در دقايق گذراى اين شبها، دست به دامن وليّت زنى كه او تو را در دو
دنيا شفاعت كند و بر زخمهاى كهنهات مَرهم نهد كه در اين سه شب، كافّه ملائك، يك صدا
ظهور او را بخواهند و تامّه ارواح از برزخ، صاحب عصر را طلب كنند و حيف از بيدارى
تو در نيمههاى اين شبها كه بدون اين زمزمه باشد و چنانچه بين مأموم صادق با امام
صالح، الفتى ايجاد گردد، به عمق تَنَزَّلُ
الْمَلائِكةُ و الرُّوحُ پى خواهى برد و همسفر با فرشتگان
هفت آسمان مىشوى و همراه آنان تسبيح گوى عرش برين مىگردى.
پس
اين تو و اين ليالى قدر تا چه كنى و براى آينده هولناك هستى، چه ذخيرهاى برگيرى و
نماز عيد فطر را بگونهاى برگزار كن كه الگوهاى آسمانى به جاى آوردند و در مصلّاى
از خودگذشتگى، صلاةالعارفين را به نمايش گذاشتند و خطبههاى وصال خواندند و جمال
يار بديدند و تكبير عشق نهايى سر دادند و به محبوب رسيدند.
گشت و گذارى در سفرههاى رنگارنگ رمضان با تمايلات عرفان عيني
روزه،
جلوهگاه خودسازى و عرصه تزكيه است و روزهدار با گام نهادن در كوچههاى عشق و سوز
اين ماه، شكل نوينى را به زندگى خود مىدهد و لباس اخلاص را بر تن مىكند و از
ديار نور و صفا، كسب فيض مىنمايد و خواستگاه هر روز عارفان دلداده به حق، چنين
است كه:
بارالها،
موجى از شادى را بر اهل برزخ نازل فرما.
نيازمندان
را رفع حاجت كن.
گرسنگان
را سيرى ده.
برهنگان
را پوشش بده.
مقروضين
را اداى ديون فرما.
گرفتاران
را رهايى ده.
دورافتادگان
را وصال ده.
اسيران
را آزادى عنايت كن.
مفاسد
اجتماعى را اصلاح نما.
بيماران
روح و جسم را عافيت فرما.
پريشان
حالان را آرامش و مصيبتزدگان را نوازش
مرحمت فرما.
اين
درخواستها هرگز در يك زاويه نبوده و ابعاد مختلفى از گردش ايّام را شامل مىشود و
تقديرات معنوى و عرفانى در سرلوحه آنها قرار داشته است.
به
هنگام گشايش دهان به خوراكيها، زبانِ راهيانِ ملكوت، اين گونه است كه بار
پروردگارا، به نام تو از
پيوندهاى حيوانى بريدم و اكنون براى تو امساك را خاتمه مىدهم و اميدم در تداوم
عمر به الطاف و عنايات توست.
در
اين بيعت عمومى كه در مجموع اين ليالىِ متبرّك زمزمه مىكنيد بايد همواره مراقب
گفتارها و پندارها و كردارهايتان باشيد كه در زير بيرق ديگرى نرويد و آواز غير را
سر ندهيد و در ادعيه شبهاى قدر، حج را به معناى واقعى آن مىطلبيد كه زيارت محبوب
است نه طواف سنگ بىروح.
بلندى
عمر را در طاعت معبود و اعتلاي انسانيّت مىخواهيد كه در غير اين صورت، عبور و
مرور در سياهچال زمان است و پوسيدگى در پشت ميلههاى سرنوشت.
شهرالقرآن
را موسم پذيرش اسرار وحى دانسته و در تعقيب مفسّر و مبيّن رسمى آن خود را ملزم
مىدانيد كه ثقلينِ بازمانده رسول، كتاب اللَّه و عترت است و بازمانده حقتعالى،
روح و جسم اين دو حبل الهى است.
در
آغاز ملاقات شهرالصّيام مىخوانيد كه ايزدا، روزهام را در زمره روزهداران واصل
قرار ده و شبهايم را به جبهه شبنشينان حامل، ملحق فرما كه تاريكيهاى اين ماه،
شاهد جانفشانيهاى ايثارگران آسمانى است و باز زمزمه داريد كه از خواب غفلت بيدارم
نما، همان رؤياهاى مادي كه امروز قاطبه مردم را احاطه كرده و ذهن و فكرشان را از
مهمّات مسائل معنوى دور نموده.
بعنوان
حاجت مىگوييم كه ما را به رضايت خود نزديك فرما و از خشم و نفرينت دور فرما.
دقايق
حياتبخش اين ماه، فرصتهاى گذرا براى توبه مىباشد كه اى بشر شَرور و گستاخ كه
بىپروا رو در روى احكام الهى ايستادهاى، به خود بيا و عذاب اكبر را پيشبينى كن
و به درگاه روشنايىبخش خدايت باز گرد و زمان بازپرورى توكّل ناميده شده است كه
بايد دست از غيرخدا بشوييد و نيّتها را خالص گردانيد و آئينه درون را صيقل دهيد كه انوار
سرمدى در تشعشع است و دلهاى پاكيزه مىطلبد تا پروازهاى ويژهاى ترتيب داده شود و
پردههاى سنگين مادّى كنار رود و لياقت وصال عنايت شود.
در
وقت افطار، همچون يك منتظر دلواپس و مُضطر، هفت مرتبه بگوييد:
يا
صاحِبى نَجِّنى مِنْ سِجْنِ الْغَيْبَة
اى
صاحب خانه، بودن ما در زندان بيعدالتي و بيانصافي زمانه، طولانى شده و كمرهايمان
شكسته و طاقت از كف رفته، پس براى نجات ما برخيز و كفايت امورمان كن.
اعمال نيك براى اقدامات
درون رمضانى
1) سلام كردن اگرچه به كوچكتر و ضعيفتر.
2) نصيحت به
نيازمندان در مسائل اعتقادي.
3) اظهار محبّت
كردن به والدين و نزديكان.
4) تحت موعظه
خُبرگان امور قرار گرفتن.
5) به مستمندان،
مراجعه كردن و رفع احتياج نمودن.
6) به ديدار
بيماران جسمى و روحى رفتن.
7) به عبرتگاه
گورستان نشستن و آدم شدن.
8) به درد دل
محرومين، گوش دادن.
9) به اماكن
ناجور رفتن و دست آلودگان را گرفتن.
10) آشتى دادن
برادرانى كه در قهر هستند.
11) گناهان يكساله
را محاسبه كردن.
12) نوازش يتيم و
سرگرم كردن او.
13) صِله كردن با
آنهايى كه قطع مراوده نمودهاند.
14) صيام صُمتى (روزه
سكوت) را در همه حال در نظر گرفتن.
15)
تلاش براي آزادي اسرا و كمك به خانوادههاي ايشان.
16) مطالعه زندگى
و پيامهاى اميرالمؤمنين.
17) افطارى دادن
اگرچه با يك دانه خرما باشد.
18) دعاى تحويل سال
را خواندن.
19) تسبيحات اربعه
را گفتن.
20) توبه كردن از
صغيره و مكروه.
21) استعاذه كبيره
كردن.
22) نگاهى به
تكاليف كردن.
23) به آسمان
توجّه نمودن و استرجاع نمودن.
24) دعاى فرج را
با گريه خواندن.
بدان
كه در پيمايش عمر، خصايصى بوده كه درك آنها از اهمّ مسائل زندگى است و يافتن
سررشته داخلى، نياز به تأمّل در زمان فعلى دارد و مكث در افعال را لازم مىداند و
بدين ترتيب، در محكمه وجدانِ لوّامه، هيچ قدمى از قلم نمىافتد و هر حركتى مورد
نقد و بررسى قرار مىگيرد و شما در مقدار روزهاى كه گرفتهاى، محاسبه عمومى داشته
باش.
اَعُوذُ
بِجَلالِ وَجْهِكَ الْكَريمِ اَنْ يَنْقَضِىَ عَنّى شَهْرُ رَمَضانَ اَوْ يَطْلُعَ
الْفَجْرُ مِنْ لَيْلَتى هذِهِ وَ لَكَ قِبَلى تَبِعَةٌ اَوْ ذَنْبٌ تُعَذِّبُنى
عَلَيْهِ.
بار
پروردگارا، در كوثر رمضان از انبوه معاصى خود به تو پناه مىبرم و عفو جاودانى را
مسألت مىنمايم.
رمضان، فرهنگ مبارك در جهانبينى عرفان عيني تحت تربيت رهبران
آسمانى
مىدانيد
كه هدف شارع مقدّس اسلام از بنياد روزه، تنها يك عبادت خشك و ظاهرى نبوده و مقصود
حقتعالى از چنين قانونى، تكامل بشر و تسريع در سعادت دنيوى و اُخروى اين موجود
ممتاز مىباشد و چنانچه مسلمانى به اساس تشكيلات درونى صيام، بىتوجّه باشد، نصيب
چندانى از عبادت خود نمىبرد و از سازندگى روح و اخلاق خويش محروم خواهد ماند.
لذا
همواره از سوى مسؤولين دين حنيف، توصيه شده تا نهايت بهرهورى معنوى از ايّام و
ليالى رمضان بشود و خُلق و خوى آلوده را در كوثر شهراللَّه الاكبر، تطهير سازيد و
فطر را در فطرت اوّليه بيابيد تا قابليّت همسفر شدن با اوليا را پيدا نماييم و
خصوصاً در دهه ميانه ماه رحمت، تلاشها را در خودسازى و تزكيه، بالا ببريم و ايادى
بيگانه را از قلب و فكرمان دفع كنيم.
ما
اگر به رمضان به همان چشمى نگاه نماييم كه چهارده نور پاك و برگزيده مىنگريستند
هرگز نياز به حضور در پاى سفره اجانب پيدا نمىكرديم و تمدّن جهانخواران را دنبال
نمىنموديم و مفلوك فرآوردههاى شرق و غرب نمىگشتيم.
آرى
پيام روزه، تنها امساك از خوردن و آشاميدن نيست كه مرتاضان هندى نيز روزهاى متمادى
از نيازهاى نفسانى، امتناع مىكنند و يا گرسنگان آفريقايى كه چيزى براى خوردن
نمىيابند، پس مهمتر از ترسيم ظاهرى موجود، تعهّدات بزرگترى منظور گشته تا اين
اشرف مخلوق را از فرو رفتن در پستيها و رذايل حفظ كند و سينهاش را براى جذب اسرار
غيبى آماده نمايد كه انسان براى پرشهاى فوقانى آفريده شده نه براى خيزشهاى حيوانى
و مىبايست اين ماه را بسان دانشگاهى در تربيت و پرورش خود بدانيم كه در
لحظهلحظههايش فرازهاى لاهوتى، متبلور بوده و انوار ايزدى، ساطع است و تو اى
روزهدار، اگر رمضان را بهار عشق و ايثار بدانى، در اقيانوس فيوضات سرمدى، غوطهور
خواهى شد و از مجلّدات مادّى، خارج مىگردى و چون آتشفشانى بر تارك تاريخ معاصر
مىدرخشى و نظامات جاهلى را از فعّاليتهاى جهانى باز مىدارى كه در فقرهاى از
دعاهاى اين ماه مىخوانى:
بار
پروردگارا، مرا از مفاسد و معايب رايج در جامعه، حفظ فرما و تزئينات فريبنده
اهريمنى را برايم بىرنگ نما و ارزشهاى جبروتى را جايگزين ضدّ ارزشهاى حاكم بر
دنيا فرما و مقاومت مرا در برابر جاذبههاى كاذب جارى در اجتماع، زياد گردان و از
بىآبرويى در شبهاى عظيم قدر، مصون دار و قلبم را فرودگاه سفينههاى ملكوتى فرما و
از مصاحبت با دشمنان دوستنما دورم كن و رابطهام را با وَليّت، اصلاح نما تا
لياقت شرفيابى به محضرش را بيابم و ذهنيّاتم را گيرنده امواج صوتى و تصويرى
نااهلان قرار مده و اعضاى بدنم را از اشتغالات ناروا دور گردان و بين من و تحريكات
شيطانى، سدّ محكمى بنا فرما تا هرگز به دام خنّاسان رجيم نيفتم و قُرب تو را از
دست ندهم و غيبت سنگين مولايم را با عنايات بىكرانت آسان فرما تا اين ساعات حسّاس
پايانى را به خير گذرانم و از آقايم دور نشوم.
اندر آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان
نيّتُ
المؤمن خَيرٌ مِن عَمَله: رسول اكرم فرمود: قصد كردن گرويده حق، از افعالش بهتر
است. زيرا كه تصميمات، فراعملى و گسترده است، امّا عملكردها، محدود و اكثراً غير
قابل اجراست. پس در اين ايّام عزيز و عظيم، آهنگ افعال ذيل را داريم تا خداوند كه
ميزبان ما در اين روزهاى شريف و شبهاى گرامى است به اَحسن وجه پاسخ دنيوى و اخروى
آنرا اعطا نمايد:
(1) اراده كن كه در
اين ماه، نمازهاى قضاء شدهات را اعاده (2) و ديون خَلقى و خالقىِ بر ذمّهات را
ادا نمائى. (3) ختم قرآن با فهم مفاهيم آن به جاى آورى. (4) نيازهاى فقراء را تأمين.
(5) و جاهلان و غافلان را به مسير حق دعوت كنى. (6) براى تمامى گناهان عمرت،
استغفار گوئى. (7) بين قلوب مكدّر و كينهاى، آشتى ايجاد كنى. (8) زوجهاى جداشده و
گرفتار طلاق را به هم برسانى. (9) ايتام را سرپرستى (10) و نسخههاى بيماران
بىپول را تأمين كنى. (11) مستأجران فاقد
مسكن را خانه دهى. (12) مَشاهد مُشرّفه را
با معرفت زيارت نمائى. (13) با ظلم سازش نكني. (14) دعاگوي ستمكار نشوي. (15) تفسير
واقعى قرآن را درك كنى. (16) حقوق والدين
را به جاى آورى.(17) اصلاح مفاسد عمومى
كنى. (18) رفع شبهات اعتقادى از ديگران نمائى. (19) حساب انبياء و امامان آسماني
را از حساب مدعيان نيابتشان جدا بداني. (20) براى برزخ خود، از پيش آرامش بفرستى.
(21) توحيد را به ما هوَ كان بشناسى. (22) به جبران زحمات نبوى گام بردارى.
(23) شيفته واقعى اميرالمؤمنين شوى. (24)
ياور كرامات حَسنى گردى. (25) منتقم سودگران خون حسينى بشَوى. (26) نمازهاى سجّادى
قرائت كنى. (27) مبلّغى باقرى باشى. (28) مكتبى جعفرى داشته (29) و مزيّن به اخلاقى كاظمى شوى. (30) تسليمى رضوى
در مقام بندگى دارا باشى. (31) بخششى جوادى به تو تعلّق گيرد. (32) هدايتى هادَوى،
شامل حالت گردد. (33) در عساكِر حضرت حجّت قرار گيرى. (34) منتظر هميشگى عدالتگستر
شوى. (35) از عدل و داد، دور نگردى. (36) مواضع غدير خم را در هيچ شرايطى ترك
نكنى. (37) در محشر از هراس و بيم و خطر، دور شوى. (38) خداوند را با عفو و رفاقت ملاحظه نمائى. (39)
ملكالموت را در وقت قبض جان، عصبانى نبينى. (40) آرى، از بين
هزار آرزوى شدنى امّا سخت، هرچه مىتوانى قصد كن و ملاحظه كثرت و فواصل را نكن كه
آفريدگارت، سفرهدارت در اين ماه است و يُعطِى الكَثيرَ بِالْقَليل، شعارش
مىباشد. يعنى در ازاء اندكى، بسيارى مىبخشد، و يُعطى مَنْ سَئَلَه، مانور خدائيش
مىباشد: هرچه بخواهى مىدهد، و يُعطى مَنْ لَمْ يَسئَله، تظاهرش بوده، به مفهوم
اگر نخواهى و نگوئى و نطلبى هم مىدهد! كدامين پادشاه را مىشناسيد كه چنين
خصوصيّتهائى داشته باشد؟ زمزمه كن راز نيمهشب امام زينالعابدين را كه: اِن كانَ
ذَنبى عِندَكَ عَظيما، فَعَفْوُك اَعظَمُ مِن ذَنبى: اگر گناهم زياد است چه باك كه
الطاف تو بسى فراوانتر از آنست.
ماهِ
پيوند خَلق با خالق را دستكم نگيريد و مدام در لحظات آن، عريضه بدهيد كه: اِنَّ
مَعى رَبّى سَيَهدين: نجواى ابراهيم خليلالرّحمن است كه: با من، خدائى است كه
هدايتم مىكند. وَ اِذا مَرِضْتُ فَهو يَشفين: بيمارى را او دوا مىدهد.
به
كثرت، ناله كن آواى قنوت نماز فطر را كه: اَللّهمّ اَهلَ الكِبرياءِ وَ العَظَمَة
و اَهلَ الجودِ و الجَبَروت و اَهلَ العَفوِ و الرّحمَة و اَهلَ التّقوى و
المَغفِرَة: خدايا، دخيل بزرگىِ تواَم كه بىنهايت بلندمرتبهاى و گداى كوى تواَم
كه بىوقفه و دائم بندهنوازى مىكنى. اشكريز درگاهت هستم كه كوه گناهان را به
قطره اشكى مىبخشى. عارضم به درياى عناياتت كه به كمترين التماس، كظم غيظ مىكنى.
به
ياد آيتاللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى كه در اين ايّام، همچون
سفينهاى به كوى تقرّب بالا مىرفت و مسجد نور را به انوار ابدى منوّر مىنمود و
امروز، مزار مقدّسش فرودگاهى براى هجرتخواهان است تا دعوت مخاطب قدسى را با گوش
جان، لبّيك گويند و منادى ماورائى را به خانه دل آورند و تقديرنگار ازلى را به
حمايت گيرند، تا هرچه زودتر به افتضاح غيبتِ بيعدالتي و روشنائي، پايان دهد و
مدينه فاضله ظهور را پديد آورد و گُل سرسبد خلقت را براى اعتلاى عبادت و عظمت
بشريّت، ظاهر سازد و رمضان را اصالت حقيقى بخشد و بندگي را به محتواى اخلاص اعتبار
دهد. (آمّين يا ربَّ
المنتظرين)
شكوفايى رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق
دهه
ميانه ماه مبارك، اوج فيض بوده و گمشده عارفان طالب حقيقت، در ليالى پانزدهم تا
بيستوپنجم مىباشد و حامل پيامهاى ويژه برونمرزى بوده و زنگ خطر را در فضاى
شهراللّه طنين داده كه فرصتهاى آتى، همچون برق جهنده مىرود و پايانه غيبت كبرى به
انتها مىرسد و اين فرياد فيلمبرداران مخفى حقتعالى است كه اى ميهمانانِ سفره
خانه رمضان، خوان گسترده ايزدى در حال برچيده شدن است و شما هنوز از خواب غفلت
بيرون نيامدهايد و به خود مشغوليد و بىخيال از كنار هشدارها مىگذريد و نداى
مولايتان را نمىشنويد.
از
منبع عرفان الهى بر شما پيام مىآيد كه گوشها را تيز كنيد و چشمها را بصيرت دهيد و
قلبها را بيدار نماييد تا از اقيانوس بيكران شب قدر، اشباع شويد و اهريمنان را از
خانه دل بيرون كنيد كه يك ناله در اين دهه، برابر با هزار فغان در اوقات ديگر است.
سرگذشت روزههاي من
1 - روزى روزهدارى
روزهاش را به بازار مكّارى برده تا آن را در ازاى سدّ جوعى، معاوضه نمايد.
دكّاندار، روزهاش را ستانده در باسكول نهاده و مات و مبهوت به آن نگريسته كه جلّ
الخالق! اين چگونه كالائيست كه صدها عيب را نمايشگاه گشته و صاحبش را مفتضح كرده و
خريداران را از گِرد خود تارانده و با نواى حال، افشاى اغراض ناموزون مالكش را
نموده، درين هنگام با صداى فروشنده به خود آمد كه مىگفت: يالّا بخر عجله دارم
گرسنه ماندهام! مغازهدار با سر به او فهمانيد كه حاضر به مبايعهاى تغابنى نيست
و آنگاه رو به جانب شاگرد خويش داشته و غُرغركنان مىگفت: خجالت نمىكشد مال غير
را آورده تا بخرم! اين جنس، هزار عيب و نقص داره، توقّع لقمه نانى در برابرش داره!
2 - شب اوّل قبر بود
و كلّى تاريكى و نگرانى، خانه تنگ و هولناكى را ملاحظه مىنمود، خبر و اثرى از
نزديكان و اطرافيان نبود، گرد و غبار تحرّكات مادّى، پس از يك عمر كوتاه دنيوى،
فرو نشسته و جز آه و ناله، بازماندهاى در گورش رؤيت نمىشود، مراسم جابهجايى،
پايان گرفته و با احترام و آرزوى ايّام خوش! ياران از پى كارهاى خويش، ترك زندان
دوست نمودند و با نثار خاك بر چهره محبوب يار ديروز! وى را در برابر تهاجم گزندگان
و درندگان زيرزمينى تنها گذاردند! همسايهها نيز كارى به كار همجوار جديد ندارند و
به منزلمباركى او، كادو نمىآورند و برايشان اهميّت ندارد كه هماتاقى تازه وارد،
از چه طبقهايست، فقيرست يا ثروتمند؟ عالِم بوده يا جاهل؟ حاكم بوده يا محكوم؟
وقتى ميهمان بختبرگشته، با آلبوم برزخى، مواجه گشت، از تمام وجود، نعره زد كه:
رَبِّ ارْجِعُون: اى خداجون! نمىدانستم پيشبينىهاى سفيرانت جدّيست و يك چنين
واكنشى بر كرانه حياتم نقش بسته، كمكم كن نزار اينجا بمونم. خلاصه التماسهايش به
بار نشسته و ناگهان درى بسويش گشوده شد و روزنهاى از روشنايى به دادش رسيد و اين
تفقّد، چيزى نبود جز بارهاى خودش كه از گمرك آمده بود، به معناى فراگير كلمه، اثاث
منزلى بود كه قبلاً ذخيره كرده، توشهاى كه با همه ناباورى از ديار مجهولالمكان
آتى، منظور داشته.
به
هر حال، موجى از اميدوارى را در آلونك حقيرش يافته بود، در اين هنگام مأمور ترخيص
كالاى برزخى آمد و اعلام داشت: با توجّه به بُعد راه و ناهموارى مسير و كثرت عقبات
و شدّت ابتلائات، اسباب كارآمدى به همراه ندارى تا درى از نيكبختى را به رويت باز
كند. خزينهدار قبرستان با اداى جملات فوق، قفل بر ناآرامگاهش زده و رفت و ضربهاى
بر ذلّتمكان زد و ديوار آرزوهايش را فرو ريخت. براى آنكه نهيب فرشته خاذن
گورستان را باور كند، رأساً به معاينه وسايل شخصى خويش پرداخته و هرچه بيشتر جستجو
نمود، بر عمق خجلت و حيرتش افزوده گشت، در ميان عباداتى كه به حساب قيامتش واريز
شده، رمضانهاى طول حياتش بود كه در ميان همه ماههاى عمر، جلوه خاصّى داشت ولى از
ماههاى مغفرت نيز عايداتى نداشت و بلكه شكايتنامههاى بسيارى از شهراللّه در
پروندهاش ديده مىشد. روزهاى عزيز و پربارى كه مفت از كف داده و كمترين حسّاسيّتى
در خرج آنها نداشته، در اينجا موكّل رمضان، تازيانه بر سرش زد كه اى اسراف كننده
سفرههاى كريمانه خدايى! اگر روى فقرات دعاهاى مأثوره ماه مبارك، دقّت مىنمودى،
امروز مفلوك و مقهور و مطرود نمىشدى. پس بچش عقوبت بىانتهاى ايزدى را و ديگر
فغان مكن.
3 - با صور اسرافيل از جاى جَست، مىلرزيد،
مىترسيد، مىپريد، مىافتاد، مىخزيد و مىخواست بايستد امّا زانوهايش استوارى
نداشت، آنقدر در اطرافش آدم بود كه چشمهايش از ديدن، خسته مىشد، هوا داغ بود و سرش
مىسوخت، زمين، سوزان بود و پايش، متورّم مىگشت، حرارت، پوست بدنش را جمع مىكرد،
تشنه بود، گرسنه بود، غريب بود، وحشتزده بود، بىهدف از اينسو به آنسو
مىگريخت، دنبال يارى بود كه دستش بگيرد و منتظر دوايى بود تا زخمش بگيرد، همهجا
همهمه بود، وِلوله بود، زمزمه بود، هركس يكى را صدا مىزد و از حسرت و عُسرت،
انگشتهاى دستانش را مىجويد و خونش را مىنوشيد و ادراكش به اين حالت، اعلانش
نمىكرد.
در
بازار شلوغ محشر، ناگهان مَلكى با لحن مسكّن و ملايمى به معرّفى خود پرداخته و
مىگويد: اى حشريان، اى حصريان، من مامور ماه رمضانم، هركس با من معاملهاى كرده
بيايد سود خود بگيرد. اى اطعام كنندگان در رمضان! هرگز گرسنه نشويد، اى جرعه
دهندگان در رمضان، هرگز تشنه نباشيد، اى حرمت دهندگان به رمضان، هرگز بىحرمتى
نبينيد، اى حاميان روزهداران، هرگز از حمايت من، دور نگرديد، اى صبوران در رمضان،
هرگز از بابُالصّابرين رانده نشويد و من بودم و آه و افسوسم كه اين نشانهها بر
من تطبيق نمىكند و آن جا بود كه گفتم : يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا: اى كاش در
دنيا، مخلوق برتر نبودم، خاك بودم، منزلتى نداشتم و اين مصيبتها را نمىديدم!
دانشگاه رمضان، فراوردههاى خود را اعلام مىدارد
1- روزه چشمها:
الف) ديدن براى خدا ب)نديدن براى او
2- روزه موىها:
پيرايش معنوى داشتن
3-
روزه سر: سرسپردگى به صاحبش
4-
روزه مغز: تفكّرات الهى داشتن
5
- روزه پيشانى: فروتنى به درگاه يزدان نمودن
6-
روزه گونهها: الف) مسيل عشق بودن ب) مهبط قطرات
عاطفه شدن
7-
روزه گوشها: الف) استماع كلمات لاهوت نمودن ب) شنوايى معارف
حقّه كردن
8
- روزه بينى: استشمام نسيم يار كردن
9-
روزه لب: همنوا با آيات قرآنى گشتن
10-
روزه دهان: امساك از ممنوعات كردن
11-
روزه زبان: ستودن حقتعالى در هر حال
12-
روزه دندان: مسواك با اهرم قناعت كردن
13-
روزه گردن: تسويه از ذمّههاى اين و آن كردن
14-
روزه گلو: به خاطر آوردن گلوگاه پُل صراط
15-
روزه حنجره: سردادن آواى صداقت
16-
روزه پوست: اجتناب از شهوات
17-
روزه پستانها: الف( فراهم آوردن تغذيه سالم ب( جذب فرزندان به فضائل
18-
روزه سينه: حفاظت اسرار ازل نمودن
19-
روزه دستها: الف) ارائه نيكىها كردن ب) قبض طريق حق
نمودن
20-
روزه روده: تطهير از خبائث نمودن
21-
روزه معده: معدن حلال بودن
22-
روزه قلب: تنظيم ضربان عرفانى نمودن
23-
روزه دل: دلدادگى به ميزبان ماه داشتن
24-
روزه كليه: واگذارى كلّيّات اجزاء كالبد به سيستم راهبردى دين
25-
روزه شُش: دفع هواىنفْس نمودن
26-
روزه آلت تناسلى: محترم داشتن نسل بشر از هرگونه افساد و تباهى
27-
روزه پاها: الف( پايبندى در راهروى مذهب ب( نلغزيدن از بيعتهاى فطرى
28-
روزه كمر: خم نكردن آن در زير بار مسئوليّتهاى شرعيّه
29-
روزه استخوان: ربط دائمى با آيه )مِنَ
الْمُؤمِنينَ رجالٌ: گرويدگان در هر شرايطى از امانت ايمانشان، حراست مىكنند(
30-
روزه رگها: پيوست آنها با رگههاى قرآنى
31-
روزه ناخنها: نيالاندن آنها به مراتب ابليس
32-
روزه انگشتها: تعبيه به ابزار خداجويى
33- روزه روح: هماهنگى با مرتبه )تَنَزَّلُ
الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوح: ارواح با ملائك در تردّدند و شبهاى قدر به پرواز در
ملكوت مىروند(
34-
روزه جسم: انتقال آن به حوزه )اِرْجِعى:
پُلهاى ارتباط فيمابين خلق و خالق(
35-
روزه عقل: اسكان در اقيانوسِ )تِجارَةٍ
تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ اَليم: تشخيص اين موضوع كه بهترين نوع سوداگرى در دنيا
چيست)
36-
روزه علم: اشاعه پاكىها نمودن
37-
روزه قدرت: مهار آن از خودكامگي
38-
روزه ثروت: طلوع آن در احياى قلوب
39-
روزه اعتبار: خرج آن در بپادارى شريعت
40-
روزه اجتماع: اعلان طنينِ )يَدُ اللّه
مَعَ الْجَماعَة: جماعت منتظران در تحت فرماندهى آفريدگارست(
41-
روزه حكومت: الف) نوازش رعيّت ب) دوري از استبداد ج) ترحم بر محكومين و اسراء د) خود
را جاي اقشار محروم و گرفتار فرض كردن
42-
روزه كسب: فتوّت داشتن
43-
روزه ناموس: تنظيم غيرت در چارچوب وجدان
44-
روزه زيبايى: انفصال از خودخواهى
45-
روزه اقبال: دستگيرى از اسيران ادبار
46-
روزه آزادى: الف) احترام به آزادى ديگران ب) تلاش براي آزادي بنديان
47-
روزه استقلال: الف) مستقل شدن از القائات شياطين ديني ب) استقلال از استعمار و
استثمار مادي و معنوي
48-
روزه معيشت: پايمردى در ضوابط انسانى
49-
روزه تكلّم: مهار آن از بيهودهگويى
50-
روزه مِلك: تملّك آن در اَسنادِ )لِمَنِ
الْمُلْكَ الْيَوم: تمامى املاك در مالكيّت و انحصار خداونديست(
51
- روزه شجاعت: بهرهدهى در عدالت
52
- روزه اخلاق: زدودن آن از سوء خُلق
53
- روزه اعصاب: تبرئه آن از عصبيّتهاى جاهلى
54
- روزه افكار: كشاندن آنها در وادىِ )تَفَكّرُوا فى
صَنايِعِ اللّه: در ساختمان گيتى، انديشه نماييد كه خداوند چه كار كرده است(
55
- روزه ادب: پيروى از تمدّن عرش
56
- روزه مَركب: ارائه خدمات به همنوعان
57
- روزه لباس: خالىكردن از تشريفات
58
- روزه سلامتى: توجّه به بيماران
59
- روزه جوانى: وارسى به كهنسالان
60-
روزه امنيّت: تأمين آسودگى ديگران
61-
روزه فراغت: پرداختن به اولويّتها
62-
روزه سعادت: گريز از شقاوت
63-
روزه اسلام: مقاومت در برابر شيطان
64-
روزه تشيّع: الف) گستردگى انتظار ب) بسط مسالمت و مماشات
65-
روزه شادى: تقسيم با غمزدگان
66-
روزه قرابت: دلجويى از غريبان
67-
روزه كتاب: انتقال به ناآگاهان
68-
روزه امام: تفقّد بر مأموم
69-
روزه در آسمان، سيّاره )يُحْبِبْكُمُ
اللّه: خدايتان شما را دوست دارد و برايش بهاء مىدهد( مىباشد.
70-
روزه در رژه ستارگان، )اِنّى
مُهاجِرٌ اِلى رَبّى: همه برگزيدگان سرمدى به سويش پر مىكشند( را نگارش مىدهد.
71-
روزه در امواج دريا، پَستى و بلندى ايّام را تداعى مىكند.
72-
روزه در اشعّه آفتاب، )هاجَرُوا فى
سَبيلِ اللّه: كوچ نماييد به سوى كبريائى احديّت( را تابش مىدهد.
73-
روزه در كوهها، )وَاسْتَعينُوا
بِالصَّبر: از سختىهاى زمان با آن، بالا رويد( را تزريق مىكند.
74-
روزه در چشمه سار، )اَعْطَيْناكَ
الْكَوْثَر: آب حيات را از ماطلب كنيد( را گزارش مىدهد.
75-
روزه در مهتاب، )يَهْدِى اللّهُ لِنُورِه:
به نور او همه جا روشن مىشود( را تعميم مىدهد.
76-
روزه در كوير، )تُفْلِحُوا: مقاومت به
رستگارى منجر مىشود( را مىافشاند.
77-
روزه در سَحر، )اُدْعُونى: مرسولات خدايى
به بندگان( را تجلّى مىدهد.
78-
روزه در افطار، )فَطَرَ النّاس: جوششهاى
درونى از اوست( را خاطر نشان مىسازد.
79-
روزه در ظهر، )جاءَ الْحَق: بانگ ابطال
باطل( را تفهيم مىكند.
80
- روزه در مسجد، اوّل شهيد محراب - على - را يادآور مىشود.
81
- روزه در قرآن، فناى در رحمت است.
82
- روزه در طب، معالجه فراگير است.
83
- روزه در رمضان، نسخه در عفو است.
84
- روزه در فقر، گنج در خاكست.
85
- روزه در امتحان، شفاعت در عقوبت است.
86
- روزه در تقويم، خال در صورتست.
87
- روزه در بازار، نفيرِ )اَلْفِقْهُ
ثُمّ الْمَتْجَر: بدانيد چه مىكنيد( است.
88
- روزه در حال، پرچم
تحويل است.
89
- روزه در قال، تقديرِ )اِنَّما
قَولُنا: تمامى نيروها از اوست( مىباشد.
90-
روزه در خواب، )نَوْمَكُمُ الْعِبادَة:
خوابهايتان عبادت است( را ارزانى مىدارد.
91-
روزه در كار، مجاهدت را نمايان مىسازد.
92
- روزه در قبر، چراغ در اتاق را به همراه دارد.
روى
تمامى اين فقرات در شبهاى قدر كه ساعات محاسبه اعمال است به مطالعه و معاينه
بنشينيد تا از ميهمانىمبارك و مقدّس، بىبهره نشويد و بايگانى مجلّلى را به
برزختان، تحويل نماييد و در ميزان مربوط در يومُالحشر، حيران و نالان نگرديد.
تعريف و تفسير دنيا از لساناللّه على
يكى
از دستاوردهاى فرهنگ غنىّ نهجالبلاغه، معرّفى زيستگاه بشر است كه هر روز شاهد
ورود و خروج انسانها در اين كانون موقّت مىباشيم و از آنجا كه سرنوشت بنىآدم در
همين ميهمانسراى گذرا شكل مىگيرد، بايد درك بالايى از ساختار آن داشته باشيم تا
بر اساس واقعيّات مندرجه، تصميمگيرى كرده و آيندهنگر شويم و بدين منظور از كتاب
رهگشاى اميرالمؤمنين، استعانت مىجوييم تا به جزئيات اين مهم آشنا شويم و آن دفتر
اسرار را اين گونه ورق مىزنيم:
1- به درستى كه دنيا، خالى از حقيقت بوده و سراى ديگر
براى اسكان بشر منظور شده است، پس از اين مسافرخانهي بىپايه براى خانه ابدى خود
توشه گيريد و مراقب افعال خويش باشيد كه خداوند بر همه كارهايتان آگاه مىباشد و
فردا آبروى شما در نزد خلايق، رهين عملكرد امروزتان خواهد بود و جدا كنيد عشق و
علاقه به دنيا را از خود، پيش از آن كه شما را از آن خارج سازند. يعنى هر چه محبّت
و ارتباط با دنيا كم باشد دوران احتضار، آسانتر صورت مىگيرد.
2-
دنيا، مهبطِ بلاهاست كه مانند تارهاى عنكبوت بر سرنوشت فرزندان خود مىتند و با
نقشههاى ظلمانى خويش، آدمى را به گرداب ناملايمات مىكشاند و هر روز به يك شكل
ضربه مىزند و آنچه را كه مىدهد بزودى مىگيرد.
3-
پس از آن فاصله گيريد و بدانيد كه همچون شمشير برهنه است كه تهديدى براى زندگان به
شمار مىرود و اتّفاقاتش، امان را از ميهمانانش مىگيرد و آنها را به هيچ و پوچ مغرور
مىنمايد و برايشان خوابهاى مخوف مىبيند و اعتبارش چند روز بوده كه دست به دست
مىگردد، و تو چگونه به يك موجود هرجايى دل مىبندى! در حالى كه نزد سازندهاش
بىمقدار است، پس هرگز به دادههاى آن شادمان مباش كه فقط كوردلان از ماوراى
طبيعت، بىخبرند و سرگرم اين بازيچه مىشوند و آگاهشوندگان به حقايق هستى، احتياط
و اعتدال و خويشتندارى را پيشه مىكنند.
4-
آن را كه دنيا بلند كرده، احترام نكنيد كه به هر كس بدون ضابطه و قانون رو مىكند
و در آن حال، مكارم خوبان را به او نسبت مىدهد و آن گاه كه به بيچارهاى پشت
مىنمايد خصايص نيك او را نيز نفى مىكند.
5-
دنيا و آخرت، دشمنان يكديگرند و راهشان از هم جداست و هر كس كه دنيا را برمىدارد
و به آن مىپردازد، ناخودآگاه با ابديّت، عداوت مىورزد.
6-
او همچون مار خوش خط و خال است كه بر نوازنده خود زهر كشنده مىريزد و جهّال از
اين هشدار غفلت مىجويند.
7-
به خدا قسم كه ارزش آن از استخوان خوكى كه در دست بيمار جذامى قرار دارد، براى من
كمتر است.
8-
تلخى دنيا مساوى با شيرينى آخرت خواهد بود و آن كس كه كام دنيا مىطلبد در قيامت
ناكام مىماند.
9-
از رذايل اين عالَم همين بس كه تنها در آن معصيت خدا صورت مىگيرد و بدين جهت،
هرگز حقتعالى پاداش مؤمن را در اين مقطع قرار نمىدهد و عقوبت دشمن خود را به
زمان درازترى منتقل مىكند.
10-
مجموعاً دنيا، بطور مستقل حرفى براى گفتن ندارد، بلكه پل ارتباطى با جهان ديگر است
و من به تمام اشخاصى كه در هر زمان به آن قدم مىنهند، وصيّت مىكنم كه به آن به
ديده بصيرت بنگرند و هرگز گِردش نگردند.
متأسّفانه،
باز هم بشر در گمراهى، دست و پا مىزند، وقتى كه مىميرد مردم به يكديگر مىگويند
چه گذاشته؟ يعنى ميزان فريفتگى او به دنيا چقدر بوده؟ در حالى كه ملائكه مىگويند
براى روزگار خشن آتى، چه فرستاده است؟
البته
اين فرمايش مولا علي را هم يادآور ميشوم كه براي دنيايت بگونهاي برنامهريزي كن
كه گوئي مدت بسيار طولاني در آن ساكن خواهي بود، يعني آيندهنگر باش و
نيازمنديهايت را با اشتغالات حلال تامين كن. بحث مقاله فوق، گوياي آن است كه به
دنيا دل نبنديد و وابسته به مظاهرش نباشيد و به هنگام از دست دادن نعمتهايش، دلتنگ
نشويد و دچار تنشهاي رواني و عبصي با ديگران نشويد و براي به دست آوردن امكاناتش
به نزاع و جنگ متوسل نشويد. در فرهنگ ديني، گرچه دنيا جايگاه پستي دارد و عشقبازي
با آن مثل بازي با آتش است ولي ترك دنيا نياز به همان اندازه مطرود و مذموم است و
اعتدال را رمزگشاي اين كلاف سردرگم بدانيد.
پاسخى به ابراز محبّتهاى شاگردان و دستياران –
بهمن 1378
سلام
بر شما دلدادگان صلح و معنويت
حقير
در طىّ هشتسالى كه در حوزه فرهنگ و تمدّن واليان آسماني، افتخار خدمتگذارى و
آستانبوسى داشتهام، همواره بر سكوى توكّل ايستادهام و از چشمهسار يقين،
نوشيدهام و از سفره امداد معصومين بىبديل، تغذيه نمودهام تا آنجا كه امواج
نفسانيّات را شكستهام و صواعق اغيار را زدودهام و طوفان مهالك را درنورديدهام و
اين كبائر مقادير، جز با تأسّى به عصاى خلفاى لاهوت، ممكن نبوده و بزرگترين اعجاز
واليان خلقت، حفظ ذرّه بىمقدارى چون اينجانب، در برابر سيلابهاى مخوف زمان و
گردابهاى مهلك دوران است كه اراده به تأمين عمر و عزّت كلب آستان خويش دارند و
الحق كه با چنين اربابانى، غم اثقال مصائب را نمىخورم و خم به ابروان مصمّمم
نمىآورم و در كمال سربلندى و اقتدار مىگويم: مَنْ مِثْلى؟ كيست مثل من كه مولايش
در برابر گرگان دهر، جانش را نگهداشته و بر روى مهاجمين افعى گونه، تازيانه قهر كوبيده و تاج: مَنْ كانَ
لِلّه كانَ اللّهُ مَعَه را برسرش نهاده و توفيق استقلالش در مقابل خطوط فكرى و
عملى جامعه داده و از هر نوع شرك و شائبه و شبههاى در امانش برده است.
ديگر
چه آرزويى دارد نوكرى كه آقايش، حسين و جدّش، رسول اكرم و مادرش، ملكه دو گيتى و
آموزگارش، اميرالمؤمنين و مربّيش، امام صادق و آرزويش، ظهور عدالتگستر است.
با
چنين استوانههاى غيبى و اعانههاى ملكوتى، اوراق جارى تاريخ را سپرى مىكنم و به
حول و قوّه سرمدى، بسوى روزنه ظهور، گام برمىدارم و در تثبيت اَقدام، از لواى: يا
اَيُّهَا الْعَزيز مَسَّنا و اَهْلَنَا الضُّر، يارى مىجويم و شعار برخواسته از
شعورم، اين حرز جاودانه است: وَ مَا النَّصر اِلّا مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزيز
الحَكيم.
به
همه عزيزانى كه با نگرانى و دلواپسى به دالان تقديرات اين فدَوى منجى مشارق و
مغارب مىنگرند، اطمينان خاطر مىدهم كه بر كوى: يَداللّه فَوقَ اَيْديهم، پشت دارم و بر سفينه:
اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُون، قرار گرفتهام و از بيغوله شرّ الازمنه، با
مركب: وَ ما لَنا اِلّا نَتَوَكَّل عَلَى اللّه، تردّد مىنمايم.
شايد
كه قطرات اشكمان به سياهى جرائدمان، طهارت بخشد و عاملى در تقريب مواضعمان به جبهه
پيروزمند صاحبالامر گردد.
در
خاتمه از تمامى مشتاقان كوى انتظار كه اين اسير ظلم و استبداد را در زير چتر
ملاطفت و مساعدت، قرار دادهاند، سپاسگزارى مىنمايم و خواستار تقويت بنيه توحيدى
ايشان از پروردگار متعال مىباشم.
اين
بيانيه را به دنبال نگرانيهاي پيش آمده در پي تهديدات آشكار و پنهان گروههاي فشار،
صادر كردند تا خاطر علاقمندان و دلواپسان خويش را با توكل به خدا، تسلي دهند. ذيقعدةالحرام 1420 ه.ق
پایداری در آخرین لحظات
وقتی به کارنامه عرفا و بزرگان ماضی مینگریم آتشی در سینههای ایشان مییابیم که به هیچ آب و بادی سرد و ساکت نمیشود. آری میل به پرواز در آسمان عرفان، کار عمومی و آسانی است اما از موانع ایذایی آن گذشتن و مدارج فوقانی را کسب کردن عمل شاق و سنگینی میباشد که مدعیان ناپایدار را از صحنه دور میسازد.
در زندگی هر یک از اعاظم عرفان تنشها و فجایعی دیده شده که کوه را میشکافد ولی آنها را از مرز رضا جدا نمینماید، سالها یک شاگرد کلاس توحید دروس مختلف را فرا میگیرد اما به یکباره در روز امتحان میفهمد که خواندن و خواستن تنها اهمیتی ندارد ولی یافتن و ماندن و مجاهده کردن نقش تعیین کننده درعاقبت راه
دارد.
موحّد، توحید گراست. توحید، قبول مدیریت الهی است، آفریدگارمان به مصلحت بلندمدت، آمار و ارقام آفرینش را مقدر میسازد و یک مومن به آرمان ماورائی نمیپسندد جز آنچه را که او میپسندد و عشق ملکوتی او را به هیچ آرمان و آرزوئی نمیفروشد. احساس یک فدایی توحید با هیچ حادثهای دچار نوسان نمیشود و
اعصابش با هیچ شکستی دگرگون نمیگردد.
الگوی سالک سیر معنویت، فاطمه است که در شدیدترین وقایع ثبت شده حرارت ایمان را از کف نمیدهد.
زینب یک موضوع برای نذورات و عقدهگشائی و گریه نبوده، بلکه اسوه کامل بردباری در بستر رنجها و دردهاست، کسی که در هیئت او در میآید باید داستان تلخ و جگرخراش آن تجسم غیرت و صداقت را الگو سازد، او دست از خانه و کاشانه و همسر و فرزندان کشید و به کاروان مبلغان عیش ابدی پیوست تا خدای را با همه
وجود عبادت کند و در این راه پسران خود را کفن پوشیده، سلاح جنگ آویخته، وداع با خون دل کرده و به میدان اعدا میفرستد.
حال تو ای مخاطبی كه توان از دست دادهای، آیا در تقدیرات خویش تن به قضای الهی نمیسپاری؟ آیا به ریاست حقتعالی در وصلها و فصلها اعتراض داری؟ آیا فراموش کردی در نسخههای گذشته، خواندی که بیاجازه آن والی الولی برگی از درخت نمیافتد؟ آیا تو به پای خود به جویبار محبت الله آمدی که اکنون به تعب افتادهای؟ آیا لحظه لحظه عمر آدمی را ایستگاه بازرسی ایزدی نمیدانی که فکر و حس و عصب و خلق و خوی بنده را تحت محاسبه و معاینه میگیرد؟ آیا از فردای خلقت باخبری که چه میشود؟ آیا رقم دلخواه را برایت نمیزند؟ آیا ناامیدی مقدمه کفر نمیباشد؟ حیف نیست در زمانی که همه میدانند چه خبر است شخصی که از خواب غفلت رسته بود الان به موضع گیریهای جاهلی بپردازد؟ حال چه وقت سستی و ضعف است؟ مگر در و دیوار را نمیبینی که به جنب و جوش درآمدهاند؟ مگر غریو جهانی را در اختتام دوره نکبت فقدان امام آسمانی نمی شنوی که آرام و قرار از فضا و قضای دنیا رخت بربسته و زبان حال هرکسی ناله و وحشت و
دلشوره است .
پس ای گرویده به حق، قدر خود را بدان و یک بار دیگر طناب مخوف و ذلت بار ابلیس را از گردن بکن و یادآور روزی را که گواهینامه رستگاری را از دست
نایب پروردگارت دریافت میکنی و در برابر دیدگان میلیونها نفر مضطرب و متحیر روسفید و منزه، پرچم فتح را به دست میگیری و سربلند میشوی.
اگر اینها قصه است، وای بر خضر، وای بر موسی و عیسی، وای بر الیاس، وای بر ادریس، وای بر قرآن، وای بر دین، وای بر وحی، وای بر من كه جوانی و بهاران حیات خود را صرف اعتلای آنها نمودم، و اگر اینها لطیفه و طنز و بافتههای مستانه نیست، پس وای بر هرکس که این دم آخر بخوابد، وای بر عابری که نود
و نه پله را از پلکان زمان بالا رفته و حالا خسته و مایوس شده و دیگر نه فرصت بازگشت دارد و نه حال پیمودن تنها پله را دارد .
ارسال مجموعهاي از مقالات و اشعار به حوزههاي علميه (1377 ه.ش)
بسماللّه
الّذى علّم بالقلم
محضر
مبارك حضرات آيات و علماى اعلام :
مجموعهاي
كه به پيوست نامه، ارسال گرديده نتيجه سالهاى سنگين حضور در جبهه فرهنگىِ امامان
آسمانى بوده كه به مثابه شناكردن در جهت خلاف رودخانه است، رودى كه در طول تاريخ
در جهتى كه اميال نفسانى مدعيان و شيادان را تامين كند جاري بوده در فضايى كه رنگ
معنويّت را كم كرده و صاحبان شريعت حقّه را در انزوا قرار مىدهد.
حقير
با تكيه بر عصاى مَنْ كانَ لِلّه، كوير ترسناك طرد عمومى و نفى اجتماعى را
درنورديدم و گاهى چون سگ اصحاب كهف، بر غار غربت اهلالبيت مىگريستم و گاه به
مصداق كلاغى، چشمه حياتبخش صاحبمنصب عرش را به ديگران مىنماياندم و تواما مغضوب
دنياداران و مدعيان تديّن بودم كه تنفّسم را معارض با تقويم منحوسشان مىديدند، و
نبود زخمى كه به جرم ارادت به ولىّ كون و مكان از ناحيه خفّاشان خورشيد گريز، بر
تنم ننشسته باشد، ولى چه باك كه عشق به واليان هستى، هزار بار فنا و نيستى را در عرصه
توحيدى، توجيه مىنمايد و هماكنون نيز بخاطر همين حصرها و تنگناها، در هر ماه، يك
جلسه برايمان مقدّر گشته تا پرچم وَ
نَجعَلهمُ الْوارِثين را به اهتزاز درآورم و از اجداد معصوم و مظلوم خويش در برابر
ائمّة الكفر دفاع نمايم.
براستى
كه در چنين سنگلاخهاى پايانى غيبت، پى به جناياتى مىبريم كه انساننماهاى ظلوم
جهول، به ساحت مقدّس كارگزاران وحى، در ازمنه ماضى، روا داشتند و سروران منتخب
لاهوت را خانه نشين كردند و مانع فيضبرى نيكان از شعاع آفتابشان مىشدند.
در
خاتمه از قلب عالم امكان، امداد دائمى مىطلبم كه باقىمانده غيبت نور را به شفاعت
برده و از خالق ليل و نهار، ساعت فرَج را مسألت نمايد و به جگر تفتيده
منتظران، بَرداً و سَلاماً را هديه كند.
رمضان
المبارك 1419 هجرى قمرى
بنده
خدا ، سيّد حسين كاظمينى بروجردى
هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت میكنند:
کسی که در هر مقطعی دری را میزند و مرشدی را صدا میکند آیا به مرحله اشباع رسیده است؟
آیا جلسات رایج در شهر کفاف نیازهای معنوی شهروندان را میدهد؟ و تاثیرات ضروری را به نفوس تقدیم میكند؟
بدان که زمین از جمله شهود در محکمه عدل الهی است و قطعات آن به نفع یا ضرر آدمیان گواهی میدهند، حال بگو که تاکنون شركت در محافل دینی كشور، چه فرآوردههائی برایت داشته است؟
آیا در این چند سال عمرت، به كارنامه اعمالت رسیدگی کردهای؟
بدان ای سالک طریق معرفت که: الدرس حرف و التکرار الف، یعنی نسخه تربیت نفس یکی بوده ولی تکرارش هزار بار باید باشد.
پس روی این معیارها محاسبه دائمی داشته باش:
هرکس بر منبر نشیند و دیگران را موعظه کند و خود را فراموش نماید بزرگترین گناهکار است. (قرآن)
هرکس که سیاهی لشگر واعظ بیعمل شود مغضوب رحمان است. (نبوی)
هرکس کلام حقی را بشنود و از آن بیاعتنا بگذرد فاجر است. (امام صادق)
هرکس عالم عاملی را به خاطر ترس و تهدید واگذارد حقتعالی وی را به انواع عذابها مبتلا نماید. (امام باقر)
هرکس به مفاهیم قرآنی در زندگی خود پشت کند خداوندش او را از لذایذ بهشتی محروم نماید. (مولا علی)
هرکس احادیث را بشنود و به آن عمل ننماید، آفریدگار بیهمتا او را بر پل صراط معلق نماید. (امام رضا)
هرکس همسوئی با ظالم در محکومیت مظلوم نماید ایزد متعال وی را با ابلیس در دوزخ همسایه نماید. (امام حسین)
هرکس ادعای امامت و خطابت کند و در موضع حق نباشد حاکم دنیا و آخرت او را در برزخ بلرزاند. (امام هادی)
توضیحی از طرف شاگردان آیت الله بروجردی:
بسیار شده بود كه افرادی به ایشان مراجعه میكردند و میگفتند: با وجود آنكه در محافل سخنرانی یا عزاداری شركت میكنیم ولی بهره معنوی نداریم و خیلی وقتها هم احساس بدی به ما دست میدهد. ایشان در سال 1383 این نوشتار را بصورت كلی منتشر كردند و این حقیقت را تفهیم كردند كه شركت در جلساتی كه در آنها دعاگوئی امامان كاذب شود و به دست علمای بیعمل اداره شود، نتیجه معكوس میدهد. قاعدتا محافلی كه واعظ یا مداح آن، تحریفگران و دینفروشانی و دجال پرستانی مثل مكارم شیرازی، جوادی آملی، حسین انصاریان، جنتی، احمد خاتمی، طباطبائی، ناطق نوری،امامی كاشانی، قرائتی، مجتهدی تهرانی، عضدی، حسینی، منصور ارضی، سعید حدادیان، طاهری و كریمی و ... باشند، نتیجهای جز بیدینی و شیطانزدگی نخواهد داشت.
اوصاف منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين
الضّالّون
المُضلّون: گمراه شدگان مفسداند.
الزّالّون
المُزلّون: خرابكاران خراب شدهاند.
يَتلوَّنون
اَلوانا: رنگ پذيرند.
يَفتنُّون
افْتِنانا:جاسوسان فتنهگرند.
يَعمِدونَكم
بِكلّ عِماد:طرفداران ابليساند.
يَرصُدونَكم
بِكلّ مِرصاد: دغلبازان مكّارند.
قُلُوبُهم
دَوِيّة: قلبهايشان از سنگ است.
صِفاحهم
نقيّة: ظاهرسازان بىبتّهاند.
يَمشُون
الخَفاء و يَدبّونَ الضّراء: پنهانكاران نيرنگبازند.
وَصفُهُم
دَواء: خود را همه فنحريف مىدانند.
قَولُهم
شِفاء: قول و قرارهايشان با آب و تاب است.
فِعلُهم
الدّاءُ العَياء: دردآفرينان بىوجدانند.
قد
اَعدّوا لكلّ حقٍّ باطلا و لكلِّ قائمٍ مائِلا و لكلِّ حىٍّ قاتِلا و لكلِّ بابٍ
مِفتاحا و لكلِّ ليلٍ مصباحا: دشمنان حقّاند، اعداء قائمند، كشندگان جاندارانند،
نخود هر آشاند، خاموشكنندگان شمعهاى فروزانند.
حَسَدةُ
الرّخاء: در آتش حسد مىسوزند.
مُؤكِّدوا
البلاءِ: عامل ريزش بلايا هستند.
مُقَنِّطو
الرّجاء: اميدها را از خدا قطع مىكنند.
لَهم
بِكلّ طريقٍ صَريع: ابنالسّبيل بيراهههاى پر رنگ و بوقاند.
و
الى كلّ قلبٍ شفيع: با اداء و اطوار به قلبهاى سادهدلان مىروند.
و
لكلّ شَجْوٍ دُموع: اشك تمساح مىريزند و با اسلحه اشك به كرسى مىنشينند.
يَتَقارَضونَ
الثّناء: بايد دعاگويشان باشيد.
يَتراقَبونَ
الجزاء: فردا را ناباورند.
اِنْ
سَئلُوا اَلحَفوا: سائل را مىآزارند.
اِن
عَذلوا كَشفوا: آبروى خلق را مىبرند.
اِن
حَكموا اَسرَفوا: قضاوتهايشان بر باد هواست.
يَقُولونَ
فَيُشَبِّهون: دريائى از شك و ترديد ايجاد مىكنند.
يَتَوصّلونَ
اِلى الطّمعِ بِالْيَأس لِيُقيموا به اَسواقَهم و يُنفِقوا به اَعلاقَهم: همواره
در خط اغواى جامعهاند و از ابزار موفّق روانى و عاطفى در اين خصوص بهره مىبرند.
قد
هَوَّنوا الطَّريقَ و اَضلَعوا
المَضيق: نان به نرخروز مىخورند و به هر بادى رنگ مىدهند.
فَهم
لُمَّةُ الشّيطان و حُمَةُ النّيران اولئك حِزبُ الشّيطان اَلا اِنّ حِزبَ
الشّيطانِ هُمُ الخاسِرون: اصحاب شيطان و هيزمان جهنّماند، سپاه لعيناند و هيچ
كارى از پيش نمىبرند.
مأخذ:
نهجالبلاغه فيضالْاسلام - خطبه 185
ويژگيهاى متّقين حقيقي از منظر علىّابنابيطالب
مَنطقهمُ
الصّواب: سخن بيهوده نمىگويند.
مَلبسهمُ
الْاِقتصاد: ميانهروى در زندگى دارند.
مَشيهمُ
التّواضع: خاكى بودن را شعار خود مىكنند.
غَضّوا
ابصارهم عمّا حَرّم اللّه عليهم: محرّمات را حريم حقيقى مىدهند.
وقفوا
اسماعهم علَى العلمِ النّافع لهم: دانستنيهاى جاودانه را خريدارند.
نُزّلت
انفُسهم منهم فِى البلاء كالّتى نُزّلت فِى الرّخاء: برايشان كاميابى و ناكامى
يكسان است.
قُلوبهم
مَحزونة: شكسته دلان روزگارند.
شُرورهم
مأمونة: با اشرار اختلاط نمىكنند.
حاجاتهم
خفيفة: آرزوها را كنترل مىكنند.
حرصاً
فى علم: در دانشجوئى راسخند.
علماً
فى حِلم: به دنبال دانشهائى هستند كه فروتنى دهد.
قصداً
فى غنى: مالاندوزى را براى ديگران مىخواهند.
خشوعاً
فى عبادة: تكبّر را نمىپسندند.
تجمّلّاً
فى فاقة: در ندارىها آبرودارى مىكنند.
صبراًفى
شدّة: در شدائد بردبارند.
طلباً
فى حلال: محلّلات را طالبند.
نشاطاً
فى هدى: جوياى هدايتند.
تحرّجاً
عن طمع: به ديد طمعورزى به اطراف نمىنگرند.
قانعة
نفْسه: اميال را زير پا نهادهاند.
مَنزوراً
اَكُلُه: خويشتندارى در اشتها دارند.
سهلاً
اَمره: دنيا را ساده مىگيرند.
حَريزاً
دينه: ايمانشان محكم است.
ميّتة
شهوته: خودكامگى را طرد مىكنند.
صبروا
اَيّاما قَصيرةً اعقَبتهم راحةً طَويلة: سوداگرانند كه ايّام فانى را به روزگار
باقى وا مىگذارند.
ارادَتْهم
الدّنيا فلم يريدوها: در برابر فريبندگىهاى دنيا محكمند.
لا
يرْضون مِن اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير: زشتيهاى خود را فراموش نمىكنند
و نيكىهاى خود را از ياد مىبرند.
هم
لِأنفسهم مُتّهمون و مِن اعمالهم مُشفقون: از خود راضى نيستند و هميشه خويش را به
خدايشان بدهكار مىدانند.
اِذا
زُكّى احد منهم خافَ ممّا يُقال له: از تبليغ افراطى مىهراسند.
قوّة
فى دين: ديندارانى متعصّبند.
مَكظوماً
غَيظه: عصبانى مزاج نيستند.
الخيرُ
مِنه مَأمول: داوطلبان خيرند.
الشّرّ
منه مأمون: شرارتها را مهار مىكنند.
يَعفو
عَمّن ظَلَمه: در دعواها كوتاه مىآيند.
فِى
الرّخاءِ شكور: در زير چرخ گردون نمىنالند.
لا
يَحيف عَلى من يُبغض: دشمنىهاى بدون حد و مرز نخواهند داشت.
لا
يَأثم فيمن يُحبّ: دوستىها را به نفسانيّات نمىآلايند.
يَعتَرف
بِالحقّ قبلَ اَن يُشهد عليه: ناديده پيرو حقيقتند.
لا
يُضيع مَا استَحفظ: فرصتهاى خداداده را نمىسوزانند.
لا
يَنسى ما ذُكّر: ياد خدا را در هر جا و هر حال احياء مىكنند.
لا
يُنابِز بِالْالقاب: دنبال اسم و رسم نيستند.
لا
يُضارّ بِالجار: با همسايگان مماشات دارند.
لا
يَشمَت بِالمَصائب: گرفتاريهايشان از خدا دورشان نمىكند.
انفْسهم
عفيفة: نفْسهايشان در بند بندگى ربوبى است.
حَزما
فى لينٍ: در عين بيچارگى از اوج توكّل برخوردارند.
ايماناً
فى يقين: در عبادات عروج درونى دارند.
يعمل
الْاعمال الصّالحة و هو على وجَل: نيكوكارى را با جان و دل پى مىگيرند.
يُمسى
و همّه الشّكر: عاشقانه با خدا راز و نياز مىكنند.
يُصبح
و هَمّه الذّكر: مدّاح پروردگارند.
قُرّة
عينه فيما لا يَزول: عشقهاى پايدار را به دل دارند.
زهادته
فيما لا يبقى: در بند تنقّلات بىپايه نمىشوند.
يَمزج
الحِلم بِالعلم و القَول بِالعمل: عالمانى افتاده و با عمل مىباشند.
قريباً
اَمَله: وعدههاى دوردست الهى را به عينه مىبينند.
قليلاً
زَلَله: اهل گله و شكايت از سرنوشت نيستند.
خاشِعاً
قَلبه: با همه وجود به خدا فكر مىكنند.
يُعطى
مَن حَرمه: با بدان مقابله به مثل نمىكنند.
يَصِل
مَن قَطعه: قطع رحِم نمىكنند.
بَعيداً
فُحشه: بدگوئى نمىكنند.
ليّناً
قوله: خوشاخلاقند.
غائباً
مُنكره: ناشناختهاند.
حاضراً
معروفه: حضور قلبى عالى دارند.
مُقبلاً
خيره: خيّر و مفيداند.
فى
الزّلازل وقور: از تكانهاى تقدير نمىهراسند.
فى
المكاره صبور: در بازار از شتاب بىجا دور هستند.
لا
يدخل فى الباطل: مغلوب هياهوها نمىشوند.
لا
يخرج من الحقّ: تحت هيچ شرايطى به حق پشت نمىكنند.
اِن
صَمَتَ لم يغمّه صمّه: در خاموشىها خودخورى نمىكنند.
اِنْ
ضَحِك لم يَعلُ صوته: اسير شاديهاى كاذب نمىشوند.
اِنْ
بُغِىَ عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذى ينتقم له: انتقام را به وقت ظهور
مىكشانند.
نفسه
منه عناء: خداترسى در وجودشان است.
النّاس
مِنه فى راحة: كارى به كار ديگران ندارند.
مأخذ:
نهجالبلاغه فيضالْاسلام - خطبه 184
برگى از جهانبينى امير سخن، پيشواى رستگاران، هادى تبهكاران، فاتح
ميادين نبرد، حيدر صفشكن
از كتاب غررالحكم
1) نِعْمَ
الْعِبادَةُ الْعُزْلَة:
چه
عبادت زيبايى است گوشهگيرى از جوّ فتنهانگيز و عُزلت از فضاى نامردمى، زمانىكه
نمىتوانى اعلام حق كنى و اطرافت را از آلودگىها پاك نمايى به كنارى بنشين تا
لااقل، كلاهت را باد بىوجدانى نبرد.
2) عَجِبْتُ
لِمَنْ نَسِىَ الْمَوْتَ وَ هُوَ يَرى مَنْ يَمُوتُ:
بسى
مايه تعجّب است بر افرادى كه مرگ ديگران را به چشم خود ديدهاند امّا اين حواله
حتمى و گريزناپذير را براى خود باور نمىنمايند و حال آنكه تضمين زندگى در حلقوم
آدمى بوده و آن دالان تنگ از هيچ آفتى در امان نمىباشد و به كمترين حادثهاى
مسدود مىگردد.
3) اَلْعارِفُ وَجْهُهُ مُسْتَبْشِرٌ مُتَبَسِّمٌ وَ
قَلْبُهُ وَجِلٌ مَحْزُونٌ:
شاگرد
مدرسه عرفان، داراى قيافهاى شاداب و خندان است ولى دلى نگران و گرفته دارد، ظاهرش
از باطنش خبر نمىدهد، بيرونش در حصار تقيّه بوده تا ديگران از حال و هواى درونش
مطّلع نگردند. امّا علّت اين تضاد آن است كه بدخُلقى باعث اشتغال ذمّه به
حقّالنّاس مىگردد و مخصوصاً نسبت به خانواده و ارباب رجوع در موارد كارى، كه
شديداً توصيه به نرمى و مسالمت شده، امّا ضربان قلبش در محاسبات معاصى، به كُندى
مىزند و هيچ محلّى را براى راحتى خيال نمىيابد.
4) اَلْاِنْسانُ بِعَقْلِه:
آدميّت
به عقل است و هر قدر كه ميزان آن سنگين شود، مكرمت آدمى فزونتر مىگردد و تنزّل آن
به منزل حيوانى منجر مىگردد.
5) كَما تُعينُ تُعان:
به
هر مقدار دلسوزى كنى مهربانى بينى، هرچه زير بازوى ناتوان را گيرى، دست تقدير، گره
از كارت بگشايد، اگرچه اين مصداق، امروز كمرنگ شده و عموماً در تعشّق مادّى فرو
رفتهاند.
6) مَنِ اسْتَعانَ بِاللّهِ اَعانَهُ:
اگر
تكيه به خدا كردى، جواب خواهى گرفت به شرط آنكه حريم كبريايى را با معادلات روز،
جابهجا نكنى و حساب خدايت را از خلقش، سوا نمايى و به محضرش به فراخور عظمتش،
عريضه دهى.
7) اَلْغِنى يُطْغى:
ثروت
طغيانآور است، مالهاى زياد باعث خودكامگى مىشود، زراندوزى به ستمكارى منجر
مىگردد و غالباً ديده شده كه صاحبان قدرت اقتصادى، خود را تافته جدابافته از خلق
مىدانند و در ضميرشان ترحّم به زيردست و شفقت به همنوع، ملاحظه نمىگردد.
8) مَنْ اَيْقَنَ بِالْمَعادِ اسْتَكْثَرَ مِنَ
الزّادِ:
اگر
به مرحله يقين برسى كه در پس اين خانه خاكى، منزل جاودانهاى هست، هرآينه براى
معيشت آن، تلاش و كوشش خواهى كرد، پس اينكه خيلىها به فكر قيامت نيستند و ذخايرى
به آنجا نمىفرستند نشانه عدم ايمانشان به اصول دين است كه شاخه آخرش معاد مىباشد
و اگر چنين باشد واى بر احوالشان و مصيبت بر جايگاهشان كه فرجامى ناسالم، ناهموار،
ناامن و نازيبا خواهند داشت.
9) اِذا مَلَكَ الْاَراذِلُ هَلَكَ الْاَفاضِلُ:
وقتى
كه حاكميّت به دست اوباش افتاد، فضلاء قوم نابود مىشوند، چونكه ملاك در آنوقت،
زشتى، دنائت و حيوانى است.
10) مَنْ عَرَفَ النّاسَ تَفَرَّدَ:
اگر
بىپرده، از حقايق داخلى مردم آگاه شوى، ترك مصاحبت خواهىكرد و هرگز در محافل
ايشان وارد نمىگردى و حاضر به تحمّل آنها نمىشوى.
11) اَلتَّفَكُّرُ فى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ
الْاَرْضِ عِبادَةُ الْمُخْلِصين:
در
همه ابواب جارى، به فكر مىروى ولى در اسكلت زمين و آنچه در اوست مطالعه نمىكنى و
در ستون فقرات آسمان، محاسبه نمىنمايى كه معمار اَزل، در زير و رويت، چه ساخته و
در چيدن ستارگان فوقانى، چگونه مهارتى به خرج داده كه همگى بدون ستون و ريسمان، به
تجلّيات انوار پرداختهاند، در حالىكه به فراورده صنايع بشرى، ساعتها مىنگرى و
مفتون پيچ و خمش مىگردى و به تحسين سازندهاش مىنشينى و حال آنكه هيچ آفريدگارى
به مثل خالق بىهمتايت نمىتواند قدرتنمايى و اعجاب داشته باشد.
12) اَشَدُّ الْغُصَصِ فَوْتُ الْفُرَض:
شديدترين
غصّه، عمل نكردن به فرامين الهى است، براستى كه آنچه براى اكثريت، مايه فكر و خيال
مىباشد ناكامىهاى مادّى بوده ولى در عقبگردهاى واجبه، تشويشى ندارند.
13) اَلْحَسُودُ غَضْبانٌ عَلَى الْقَدَر:
آدم
حسود، ناخواسته بر تقديرنگار بزرگ، مىخروشد و معترض مىگردد و اين مسأله به معناى
تبديل گناه به كفرست كه بايد روى شبكههايش، دقّت نمود، در وقت ديدن دارايى
ديگران، به خود بگوييد، هرچه به هر كسى داده شده مخصوص خودش مىباشد و با ناراحتى
من چيزى تغيير نمىكند و با نارضايتى اشخاص، تبديلى صورت نمىگيرد و فقط، تخريب
اعصاب نصيب ناظرين مىشود.
14) اَلنّفْسُ الدَّنِيَّةُ لا تَنْفَكُّ عَنِ
الدَّناءآت:
عينك
را از غبار ايّام، بزداى تا فراسوى اين ديوارها را بنگرى كه اگر فقط جلوى پايت را
ببينى، از قافله تكامل، جا مىمانى، بدانكه به اندازه ادراكت، آيندهات را ترسيم
مىنمايى و اگر شناخت عمومى را نسبت به اشياء و اشخاص، كامل كنى، كمتر از دستبرد
شياطين، رنج خواهى برد.
15) بِالْفَناءِ تُخْتَمُ الدُّنْيا:
اعلام
ختم غائله دنيا در از دستدادن جانست، اينهمه تجمّلات و تشريفات، به يك نفَس بند
است اگر قطع شد، كاخهاى پوشالى دلدادگان به گذرگاه موقّت، فرو مىريزد و جايش را
كوههاى اضطرار و التماس مىگيرند.
16) كُلَّما فاتَكَ مِنَ الدُّنْيا شَىءٌ فَهُوَ
غَنيمَةٌ:
بر
هرچه كه از اين دارُالبلا، از كف دادى، متأثّر مباش كه بارت سبك شده و موازين
جزائى فردا را راحتتر سپرى مىنمايى، اگر به آرزوهايت نرسيدى، بىقرارى نكن كه
خيرت در آن بوده و در روز محشر كه گرد و غبار دنيا فرونشسته و بساط حساب و كتاب را
داغ مىيابى، خواهى گفت: خوشا بر احوال آنهايىكه سبكبار آمدند و تيز و تند از پل
گذشتند.
17) اِذا نَزلَ الْقَدَرُ بَطَلَ الْحَذَر:
زمانىكه
فرمان چيزى صادر شود، سعى تو در حراست از منافعت، بىفايده خواهد بود و هر نوع
احتياط و مواظبت، بىثمر مىباشد زيرا كه قلمزن سرنوشت، جلوتر از تو، زمام امور
را مىچرخاند.
18) اَلْكَلامُ كَالدَّواء قَليلُهُ يَنْفَعُ وَ
كَثيرُهُ قاتِلٌ:
گفتگو
را مانند دارو بدان كه مصرف بىرويّهاش، مسموم كننده بوده و قاعده تجويزش،
رهايىبخش خواهد بود. تنوير تربيتى آن اينست كه زبان را كه عزيزترين عضو بدنست،
مهار كن و محترم دار و از آن بهجا استفاده نما و از هرز كلمات، اجتناب نما تا به
واكنشهاى منفى و موذى آن مبتلاء نگردى.
19) كُلُّ عاقِلٍ مَغْمُومٌ:
هر
صاحب عقلى از وقايع آتى بيمناك مىباشد و ناشناخته بودن فردا، مزيد بر نگرانى بوده
و در كمند اَجل قرار داشتن، هر نوع بازيگوشى را سلب مىنمايد.
20) لِكُلُّ عِلَّةٍ دَواءٌ:
از
حكمت حكيم مطلق هستى، دورست كه مشكلى را بيافريند و كليدش را عرضه نكرده باشد و
اين سردرگمى، معلول بىخردى و ناسپاسى آدميان بوده كه روابط حسنهاى با
پروردگارشان ندارند.
21) اَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤمِنِ الْمَوْتُ:
مناسبترين
هديّهاى كه از ناحيه ربوبى صورت مىگيرد ارسال نامه اِرجِعى مىباشد كه جواز
انتقال از زندان پَست، به قرب سماوى خواهد بود.
22) بادِرُوا قَبْلَ قُدُومِ الْغائِبِ الْمُنْتَظِر:
آماده
شويد قبل از آنكه سرپرست عالَم، پا بر زين اسب ظهور نمايد كه در سپيده عدالت،
تمامى ظالمان، غافلگير شده و گريزگاهها مسدود مىگردد.
23) مَنْ طَلَبَ الزِّيادَة وَقَعَ فِى النُّقْصان:
زيادهخواهى،
موجب ورشكستگى خواهد بود، از دست زدن به طرحهاى توسعهطلبانه بپرهيز كه اصل سرمايه
را از كف خواهى داد.
24) مَنْ نَقَلَ اِلَيْكَ نَقَلَ عَنْكَ:
هركس
سخنى برايت بگويد از تو نيز خبرهايى به ديگران بدهد، سخنچين به اعتياد عمل مىكند
و روى عادت خود، حرف مىزند و برايش، مخاطب فرقى ندارد.
25) اَفْقَرُ النّاسِ الطّامِع:
فقيرترين
مردم، كسى است كه طمعش بالاترست، نياز بايد در چارچوبى محصور شود وگرنه صاحبش را
نابود مىكند و روزگارش را به تلخى مىكشاند، هميشه به خودت تلقين نما كه دنيا،
بِسان درياست، يك ظرفش به مفهوم كلّيّات است و اگر به اندكش قناعت نكنى، هر آينه
در اعماقش خفه مىگردى.
26) اَشْجَعُ النّاسِ اَسْخاهُم:
سخاوتداشتن
شجاعت مىخواهد، مگر دستِ باز داشتن، كار هركسى است؟ هرگز مپنداريد كه مىتوانيد
به آسانى، دل از موجودى خود بكَنيد، بلكه توفيق مىخواهد تا انسان، قدم در راه
ايثار و از خودگذشتگى گذارد.
27) اَحْمَقُ النّاسِ مَنْ ظَنَّ اَنَّهُ اَعْقَلُ
النّاس:
نادانترين
انسان كسى است كه خود را داناترين فرد بداند، ارزش بشر با تكبّر كاسته مىشود و
اينكه شخصى، خويش را انسان كامل بداند بالاترين نوع خودخواهى و خودستايى است.
28) اَشَدُّ النّاسِ نَدَمًا عِنْدَ الْمَوْتِ
الْعُلَماءُ غَيْرُ الْعامِلين:
سختترين
نوع احتضار، براى دانشمندى است كه در حيات از دسترفتهاش، علم را به معامله و
معاوضه گذاشته باشد و به يافتههايش عمل نكرده باشد.
29) اَوَّلُ الْاِخْلاصِ الْيَأسُ مِمّا فى اَيْدىِ
النّاسِ:
نخستين
پلّه تخليه از اغيار و توجّه به رفيق اعلى، چشمپوشى از مايَملك مردم است، وقتى به
معبودت مىنگرى، چطور رعيّتش را مىبينى كه چه دارند و در كجا هستند، آيا شرمآور
نيست كه كسى از اصل خلقت، سخن بگويد و نظرش در پى آفريدههاى او باشد.
اخلاق در فرهنگ اهل البيت
1) قيل لِلصّادق: ما حَدُّ حُسْنِ الْخُلُقِ؟ قال:
تُلينُ جانِبَكَ وَ تُطيبُ كَلامَكَ و تَلْقى اَخاكَ بِبِشْرٍ حَسَن. (كتاب سفينة
البحار، ج 1، ص 41)
به
امام صادق گفتند: مقدار خوشروئى را برايمان تعريف كن. فرمود: با مخاطبينت، نرم و
ملايم باش و كلامت را از درشتىِ زبان، دور نما و قيافهات را باز و لطيف كن.
2) قال رسول
اللّه: حُسْنُ الْخُلُقِ نِصْفُ الدّين (خصال شيخ
صدوق، باب الواحد)
مُخبر
وحى مىگويد: خوشاخلاقى، نيمى از تماميّت دين است.
3) قال رسول
اللّه: اَلايمانُ حُسْنُ الْخُلُقِ. (كتاب وسائل الشّيعه، ج 16
ص 441)
پدر
امّت مىفرمايد: روى باز، زير بناى ايمان به غيب مىباشد.
4) قال النّبى:
اَلا اُخْبِرُكُمْ بِاَشْبَهِكُمْ بى اَخْلاقا؟ اَحْسَنُكُمْ اَخْلاقا وَ
اَعْظَمُكُمْ حِلْما وَ اَبَرُّكُمْ بِقَرابَتِه. (كتاب تحف
العقول ، ص 53)
نبىّ
مكرّم فرمود: آيا دوست داريد كه بدانيد كدامين از شما به من شبيهتريد؟ گفتند: آرى،
فرمود: آنكس كه نيكو محضر است و بردبارى فراوان دارد و به اقوام خويش، رسيدگى
مىنمايد.
5) قال الصّادق:
اَلْبِرُّ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ يَعْمُرانِ الدِّيارَ. (كتاب اصول
كافى، ج 3، ص 160)
امام
جعفر صادق مىگويد: نيكوكارى و خوشاخلاقى، باعث آبادانى ممالك مىشود.
6) قال الحيدر:
مَنْ حَسُنَ خُلُقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ. (غُرَرالحِكم،
ج2، ص 715)
مولاى
متّقيان مىگويد: هركه از بداخلاقى دور شود، دوستانش زياد مىشوند، و به قول
معروف، آدم خوشمعامله، رفيق مال مردمه.
7) قال رسول
اللّه : حُسْنُ الْخُلُقِ خُلُقُ اللّه. (كنزالعمّال،
ج3، ص3)
امين
وحى، مىگويد: كسى كه از ترشروئى، دورى مىگزيند، به دنبال تقليد از پروردگارست،
چرا كه حقتعالى به ديده گذشت و اغماض و تسامح و تساهل به جهانيان مىنگرد، به
خلاف سلاطين و حكّام روى زمين، كه به كوچكترين خلافى، رعايا را مجازات مىكنند، او
بسى خويشتندار و بخشايشگر مىباشد و در قانون توبه، كوهى از معاصى را با اشكى كه
بر گونه پشيمانى مىلغزد، عفو مىنمايد.
8) قال المصطفى: اَلْاِسلامُ حُسْنُ الْخُلق. (كنز
العمّال،ج3،ص17)
حضرت
ختمى مرتبت مىفرمايد: اين دين حنيف، بر اصل مهربانى، استوار شده و هسته اوّليّه
ورود به مكتب حقّه، داشتن خوشروئى است.
9) قال النّبى:
اِنَّما بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ حُسْنَ الْاَخْلاق. (كتاب كنزل
العمّال ج 3 ، ص 16)
خاتم
الانبياء فرمود: مبعوث شدم تا كامل كنم حسن خلق را، يعنى ركن رَكين بعثتِ آخرين
سفير سماوى، گسترش خوشروئى و برخورد بزرگوارانه است.
10) قال رسول
اللّه: حَسِّنْ خُلُقَكَ يُخَفِّفُ اللّهُ عَذابَك. (بحار الانوار،
ج 68، ص 383)
رسول
اكرم فرمود: وجْهت را باز كن و صورتت را از خشم و ناراحتى پاك نما، تا خدايت،
گرفتاريهايت را كم كند، يعنى: تخفيف عذاب در دو دنيا، مرهون فروتنى با ديگران و
دست از تكبّر برداشتن مىباشد.
11) قيل يا رسول اللّه: مَاالشُّوم؟ فَقال: سُوءُ
الْخُلُقِ. (كتاب محجّة البيضاء، ج 5، ص 89)
از
استاد آسمانى پرسيدند: نُحوست در چه چيزى وجود دارد؟ فرمودند: در اخلاق بد! به
عبارت ادبى آن، يك آدم بد اخلاق، در روز سيزدهم فروردين، از چه چيزى مىگريزد؟ جز
آنكه بايد از رذيله شوم عصبانيّت خود فرار كند!
12) قال المرتضى:
مَنْ ساءَ خُلُقُهُ ضاقَ رِزْقُهُ. (كتاب غرر الحكم، ج 2، ص
62)
پيشواى
عارفان مىگويد: تندخو، به تنگروزى مبتلاء مىشود، چرا كه در تمامى زواياى زندگى،
بد دلى، تأثير مىگذارد و كَريهُ الخُلقى، به دريافتىهاى ضرورى آدمى، لطمه وارد
مىسازد.
13) قال علىٌّ:
كُلُّ داءٍ يُداوى اِلّا سُوءَ الْخُلُقِ. (جامع الاحاديث
الشّيعه، ج 13، ص 512)
امير
پاكان مىفرمايد: هر مشكلى در ايّام زندگانى، قابل جابجائى است، مگر تَنگ نظرى و
سخت خوئى، كه في نفْسه، يك بيمارى لاعلاج خواهد بود.
توصيفي از اثر تاريخى ونگوگ، مردي كه زير سايه درختي، به آن تكيه داده
به درخواست خانم دانشجوي رشتهي هنر (س. م) از آقاي بروجردي:
- اين يك مرد است. اين مرد در كنار درخت ايستاده و از سايه و صفاى آن استفاده مىكند
ما همه نياز به تكيهگاه داريم، توكّل، تكيه بر خداوند است، و زندگى بدون اعتماد به قدرت لايزال، مخاطرهآميز است.
- اين مرد، به تخيلات و آرزوهاي خويش ميانديشد و آيندهي پيش رو را رصد ميكند.
عمر آدمى نيز بِسان پرش كبوترى بر بام است كه به كمترين سوء نيّتى شكار مىشود و به كوچكترين حركتى، مىهراسد.
اى آدمهاى بر بام آرزو ايستاده! مراقب فضاى تخيّلات خود باشيد كه چه بسيار پرندگانى كه بوسيله كركسها، صيد شدند و مجال فرياد كشيدن نيافتند!
توضيح بيشتر از شاگردان آيت الله بروجردي
يعني مراقب باشيد كه وعدههاي دجال و كانديد پستهاي حكومتي او، در دل شما آرزوهاي كاذب ايجاد نكند و فكر نكنيد كه ايشان در تكاپوي تاسيس دولت كريمه و تحقق عدالت اجتماعي هستند كه در غير اينصورت، خوراك لاشخوران ديني شدهايد!
اعلاميّههائي از جلسات
تدريس و نيايش :
مبعث پيامبر اكرم ، سال 1377
دعوت كننده اي دركوير:
جلسهاى
در موضوع يادواره مبعث پيامبر خاتم، با هدف تشديد علائق دينى و تحكيم پيوندهاى
مذهبى در وجود انسانهايى كه غيرت خداجويى دارند و در فراز و نشيب عمر از اصول
اعتقادى خود دست برنمىدارند و اسير حناى بىرنگ دنيا نمىشوند.
ما
در اين محفل نورانى، اثرات وضعى رسالت آسمانى سفير بزرگ عرش را در نفوسمان ارزيابى
كرده و با كپىبردارى از نسخههاى آدم ساز و حيات بخش جانشينان رسمى پروردگارمان
سعى در اصلاح روح و جسم مىنماييم و زوائد برگرفته از فرهنگ غير را بيرون
مىريزيم.
ميلاد اميرالمؤمنين ، 17 مرداد 1385
مولود كعبه ، انسان كامل:
اين
جلسه را آيت الله بروجردي پس از تهديدات وزارت اطلاعات به تيرباران، ملقي كردند!
هر
كس به كسى نازد - ما هم به على نازيم
ما
همه در حصن توايم يا على - فقير درگاه توايم
يا على
اى
آسمان! اگر باران نمىدهى رنجابه نيز نبار.
اى
زمين! چنانچه گُل نمىرويانى، خار بر ما نران.
اى
دريا! حال كه امواجت روحنواز دلهاى خسته نيست، جانهاى بىپناه را به قربانگاه مبر.
اى
آفتاب! اكنون كه انرژى را به عدالت نمىرسانى، آزارمان نده.
اى
ماه! كنون كه شب تارم را روشن نمىكنى، وحشتم نيفزاى.
اى
تقويم! برگهايت برايم بشارت ندارد.
اى
تاريخ! معبرت تلخ و جانسوز است.
اى
زمان! نامردانه بر سر و صورت گرفتاران عصر، شلّاق مىزنى.
اى
ساعت! عقربهات، عقربى بر جانهاى بىرمق است.
اى
خدا ! ميزبان زيباى خانه گِلى من، عارضم به درگاهت، روگردان از خلقم، بسى بدخُلقم،
خلقتم را گرامى داشتى، تقديرم را نيز از آفات و بليّات، خلاصى ده.
اى
على، پدرانه، فرزندانت را در آغوش پر مهرت بپذير.
ميلاد حيدر كرار ، 13 رجب 1377
از
پدر آموز اخلاص عمل:
بسم
اللّه العلىّ العالى المتعال الاعلى
تو
اى بر زمين عجز افتاده، برخيز و در جمع هزاران مضطرّ بىپناه، ناله كن كه خدايت در
يوم اللّه سيزده رجب، عيدى از عرش عظيم دهد و حاجتمندان را به يُمن مولود مقدّس،
اعانت نمايد.
حال
كه در تهديد قهر طبيعت و تحديد مقدّرات ايّام و در ظلم و استبداد حكّاميد، فرصت را
مغتنم شمرده و از بركات عنايات مرتضوى، برخوردار شويد و به جمع خستگان و خيل
دلشكستگان بپيونديد و قلبها را با سلطان مِهرورزى همسو كنيد و دردهاى ناگفته و
رنجهاى ناپيدا را عرضه نمائيد و قطع ريشهي ستم را از او مدد كنيد كه، لا فتي الاّ
علي لا سيف الاّ ذوالفقار.
ميلاد علي بن ابيطالب ، سال 1378
مهربانترين
پدر:
به
مناسبت ميلاد فرزند كعبه و باب پيشوايان حقّه و بازوى شكست ناپذير پيامبر و رجل
خانه وحى و سدّ فولادين دژ توحيد و عَلَم هدايت و ترازوى قيامت و مميّز درستى و
پناهگاه بىكسان و آرامبخش مضطربان و سالار عارفان و عرضهگر تضادها، شاه ولايت،
حضرت مرتضى على.
شهادت حضرت زهرا، خرداد 1385
فاطميه
با درياي گرفتاران:
انّا
اعطيناك الكوثر
گرفتاران
بىپناه را، فاطمه مىخواند.
رنجديدگان
عصر را، زهرا مىطلبد.
او
خادمهي ربوبى است كه با قواى ملكوتى خود، به ناتوانان دهر بلاء، توانمندى مىدهد.
منصوره
است كه با تعاليمش به مشكلداران، يارى مىبخشد.
محبوبه
است كه نسخههايش فراموش شدگان زمان را به مودّت سماوى مىكشاند.
شما
كه به هر علّت به ناكامى رسيدهايد و از تمامى راههاى ممكنه طبيعى، عاجز
ماندهايد، به مجلس بانوى دو سرا بيائيد و
شانس خود را در تقرّب به خداوند امتحان نمائيد.
شما
كه نميتوانيد دادرسي براي عريضهها و شكايات خود بيابيد، بيائيد همه با هم يكصدا
شويم و همگان را باخبر سازيم.
چه
بسيار غمزدگانى كه به كوثر ولايت فاطمى، وارد شدهاند و با دستِ پر، باز گشتهاند.
ماه محرم ، سال 1378
بتاب
اى مه كه اربابم به خونست:
محرّم
را حريمى جاودانه بوده كه حرمت آن به سوداى بىنظير بانى رسالت خونبار كربلا مربوط
بوده و هر مُحْرِمِ عازم كعبهي ايثار را به طواف كوى يار برده و از تربت آن
برگزيده لاهوت، متنعّم مىگرداند.
در
طول يك ماه مسافرت به جبروت كه نتيجه زيارت كربلاست به مصداق: وَ مَنْ زارَ
الْحُسينُ بِكَربَلاء كَمَنْ زارَ اللّهُ فى عَرْشِه، به راز و رمز حركتى آشنا
مىشويد كه به اصول اعتقادات، باز گشته و زيربناى خداشناسى را مشهود مىگرداند و
تعهّدات يك مسلم را در برابر پروردگارش، بارز نموده و مسؤوليت انسان بودن را
يادآور مىشود.
گرچه
ديدگاه جامعه با انقلاب بىنظير حسينى، جامع و مقبول و شايسته نبوده امّا از مبانى
عالمگير آن، چيزى كاسته نشده و همواره چون آفتابى بىغروب، در عرصات تاريخ بشريّت،
طالع بوده و علامات همه جانبهاى در هدايت موجودات به مركز فرماندهى آفرينش
مىباشد و شيوههاى عبادات را
بازگو كرده و معرفت يزدان را به هواخواهان مخلصش، منتقل مىسازد.
انتظار
صاحب لواى حرّيّت از آحاد وفاداران به ستارگان آسمان از خودگذشتگى، آن است كه به
قانونِ كُلُّ يَومٍ عاشوراء، پايبند بوده و در انتقال اسرار ثاراللّهى به ديگران،
بكوشند و از اندراس چنين امانتى در بين خويش، ممانعت نمايند و به بهرهگيرى اخلاقى
و احساسى و اعتبارى از درسهاى عبرتآموز مدرسه سيّدالشّهدا مبادرت كنند و با درك
پيام واقعي آن حضرت، مانع از انحراف حركت استبدادستيزي ايشان به نفع تاجران خون
ائمه در عصر حاضر شوند كه يزيديان ديروز، قاتل حسيناند و يزيديان امروز، سوداگر
جانفشاني اويند.
عاشوراي حسيني ، 1378
بتاب
اي مه كه اربابم به خونست:
وَ
لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوع وَ نَقْصٍ مِنَ الْاَمْوالِ وَ الْاَ نْفُسِ وَ الثَّمَرات وَ
بَشِّرِ الصّابِرين
زندگى
بشر، سراسر، متألّم از فشارها و فريادهاست، كه ظاهراً در تمامى مقاطع، بىپاسخ
بوده و نالههاى دردمندان عصر در لابهلاى تهاجمات حوادث و تعدّيات وقايع، به
فراموشى و بىتفاوتى سپرده شده! امّا واقعيّت مثبوته در اصول فطرى جهان، گوياى
آنست كه به لحاظ مديريّت گسترده ولائى آفريدگار متعال، همه چيز بسوى او باز
مىگردد.
به
ياد داشته باشيد كه آن رفيق ازلى، همگان را دعوت به تضرّع نموده. خدا خواندت تا
عطايت نمايد، تو اى بىنوا، از عطا مىگريزى؟
پروردگارت
مىگويد: ما شما را با سختىها و نگرانىها و زجرهاى گوناگون، مىآزمائيم تا
كيفيّت ارتباطات وجدانى خلايق را تست نمائيم و مسافر بودن آنها را خاطرنشان سازيم.
قطار
مشكلات در انواع متنوّع، روزگار را به سردى و نااميدى كشانده، امّا نسخههاى
سماوى، بشر را به درياى مكرمت مىآورد و به امواج مرحمت مىسپرد.
راستى
كه اگر انسانها در اين گذرگاه خاكى، بدون حمايت و كرامت، مىزيستند چه مصائب
دهشتناكى به وقوع مىپيوست، ولى آن پادشاه مهربان، بسان ميزبانى دلنواز، سفره
اجابت گشوده و براى هر يك از بيچارگان، نامه دوستى و شفقّت داده كه بر آن، مُهر:
اُدْعُونى اَسْتَجِب لَكُم، نواخته و هر نوع نگرانى و اضطراب را از چهره غمزدگان
زمان زدوده.
به
همين منظور در مجلس عزاداري سرور شهيدان، شركت كنيد تا هماواز با هزاران مضطرّ و
متحيّر در ناكامىهاى دوران، منجى و منادى خويش را بخوانيد و از ابواب اجابتى،
استفاده نمائيد، هرچند كه در دوران فقدان عدالت و مساوات، تماميّت لذائذ و محاسن و
مكارم، مفقودست، امّا تا درصدى مىتوان از حَبلُ المَتينِ وحى، بهره گرفت و
نقاهتها و ناراحتىها و ناامنىها را كاهش داد.
نيمه شعبان ، سال 1378
خير
كل آمد پديد:
فَانتَظِروا اِنّى مَعَكُم مِنَ المُنتَظِرين
اگر
از اوراق تقويم زندگى خود خسته شدهايد، به جامعه منتظران بپيونديد.
بشر
در تاريخ زندگانى خويش، همواره در انتظارات مختلف قرار داشته و هميشه، چشمانتظار
تحقّق برنامهها و نيازها و وعدههاى گوناگون بوده و در بسيارى از آنها به شكست
رسيده و فضاى ملالآورى را تحمّل نموده كه موجب امحاء خوشىها و دلبستگىهاى عمر
شده و در اين راستا، همواره در تعقيب اقبال و اشباع و ارضاء مىباشد تا در
پرانتزهاى زمانى و مكانى خاص، دلى از عزاى آرزوهاى بر باد رفته در آورد.
براستى،
هنگامهي بىدردى و تخليه از آزردگى، چهگاهست؟ در كدامين ايّام، بشر مىتواند در
زير سايه عدالت و مساوات، نفَس راحتى بكِشد؟
آن
پيشواى ايدهآل كه به يُمن رهبرى او، از آفات طبيعى در امان بمانيد و گزندى از
فصول حَرّيّه و برديّه به عصر و نسل نرسد، كدامين امير است؟
آرى،
فلسفه انتظار، منتظر را در يك قرنطينه فكرى نگه مىدارد تا در فراز و نشيب حيات،
مغبون نگردد و از استوارى و استقامت وى، كاسته نشود.
تمامى
اديان الهى، مردم را به كانون انتظار دعوت مىكنند تا چشم به دروازه زمان بدوزند و
براى مُصلح موعود، لحظهشمارى نمايند.
آيا
شما كه در زير جبال ثقيل فشارها و تنشها، خميده شدهايد، نمىخواهيد شيرينى عشق
مهدوى را مزمزه كنيد؟ تا به يارى پادشاه زمين و آسمان، شكستها را جبران كرده و
نيروئى فرامحيطى را به مدخل جسم و روح تكيده، بدهيد؟
كتاب
فرقانى، اينگونه به شما دلدارى داده كه:
وَ
نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ
اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثين:
اى
پابرهنههاى زمينخورده، اى محرومين ستمديده، اى جان به لب آمدههاى روزگار: بگذرد
اين روزگار تلختر از زهر، بار دگر روزگار، چون شِكر آيد.
جهان
در انقلاب جبروتى قرار مىگيرد و تقويم تكرارى، منقلب مىشود و غاصبين و متجاوزين،
مراكز خويش را ترك مىكنند و انسانهاى مظلوم، به دوران شادى و شَعَف مىرسند، كره
خاكى از هر گونه تهديدى مىرَهد و بنىآدم از لذّت امنيّت و اعتبارات خداداده،
بهرهمند مىگردد.
اگر
در هر نوع حصر و قيودى قرار داريد، به صفوف معتقدين منجي ملحق شويد، تا خورشيد
اميد در فضاى دلهايتان، بتابد و تاريكىهاى ناباورى را زائل سازد.
نوشتار
وحى، آرامبخش اشخاصى است كه كاسه چِكنم را هر روز در دستهاى لرزان و بىرمق دارند
و ملتمسانه به اينسو و آنسو مىروند، اَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ و
يَكشِفُ السُّوء؟
آيا
براى دور ساختن ابرهاى بلاء از تقديرات خود، به ديگران دل بستهايد؟ هيهات، كه
نيروئى را بيابى تا از گونهات، سريان اشك را مسدود كند!
رفع
ناراحتى را از فرمانروائى بخواه كه بىاِذن او در كشور وجود، كاهى جابجا نشود و
برگى از درختى نيفتد!
جاءَ
الحَقّ و زَهَقَ الباطِل:
به
ياد مولودى، گرد هم مىآئيم كه خدايش او را مظهر حق كرده و دستهايش را براى هر نوع
شفاعت و هدايت و عنايتى، باز گذاشته.
او
آخرين سفير كبير عرش است كه لواى يَدُ اللّه فَوقَ اَيديهِم را فاتحانه و مقتدرانه
و حكيمانه بر دوش مىكِشد.
وَ
جاءَ رَبُّكَ وَ المَلَكُ صَفّاً صَفّا:
آرى
اى به جانآمدگان عرصه نامهربانى و ناسازگارى، معاونت ربوبى با صفهاى كريمانه
فرشتگان براى ظهور ارزشها و آرمانهاى
پربار و ماندگار، مىآيد تا هرج و مرج را از سقف و سطح حرث و نسل، بردارد و آرام و
قرار را به فرزندان آدم و حوّا، باز گرداند.
فلذا
از تمامى جويندگان حكومت دولت كريمه و از مشكلداران و گرفتاران دعوت مىكنيم تا
در مراسم تولد امام زمان شركت كرده و با استعانت از نسخههاي رهائي بخش اهل بيت و
همچنين با همخوانى در اذكار وارده و مأجوره، عريضههاى مضطربانه و مضطرّانه را با
شفاعت بقيّةاللّه الاعظم تقديم حقتعالي كنيم و از اثرات چنين روز عزيز و
بىنظيرى، بهره گيريم.
ميلاد ثاراللّه ، سال 1377
مولودي درنالهها:
جلسهاي
در بزرگداشت ولادت امام حسين، شاهكارى در آفرينش صبر كه در نهضت خونبارش به
بردبارى الفبا داد و هوشمندان را به ورطه مستى كشانيد و ياد آزادگى را بر گلزار
هستى با قطرات خون هميشه جوشانش، جاودانه ساخت.
در
ولادت شاه شهيدان و سرور آزادگان كه زير بار بيعت باطل نرفت و لباس خونين
ثاراللّهى را بر تن كرد و به مظلومين عالَم درس پايدارى داد و بر فرق دنياطلبان
خيره سر، پتك انتقام زد و شعار زيباى مرگ سرخ به از زندگى ننگين را سر داد و هر
نوع خوارى اين جهان را به ذلّت و نكبت ديار ابد ترجيح داد، نواى جانسوزش را در
دادخواهى از حقيقت به گوش دل مىشنويم كه: آيا همراهى پيدا مىشود تا خدا را يارى
دهد!؟
و
ما به لبهاى خشكيده و خونآلود و خاك خوردهاش چنين پاسخ مىدهيم كه:
اى
الگوى شهامت و شجاعت، اگر ديروز در ركاب تو نتوانستيم حاضر شويم، در سالروز
تولّدت، با آرمان والايت بيعت مىنماييم كه هرگز جبهه آزادگي را ترك ننماييم و
براى گسترش عدالت آسماني لحظه شمارى نماييم و در انتظار راسخ، از پاى ننشينيم و در
محفل عاشقانت به تزكيه نفْس و تنظيم پرونده عبادى مىپردازيم.
شهادت امام جواد ، سال 1378
از
جود تقى تا جبروت كريم:
محفلى
در سوگ شهادت امام جواد كه زندگى كوتاهش نمودار بىوفايى دنيا و بىرحمى غاصبان
حقوق پيشوايان بر حقّ خدا بوده، براى بهرهورى از افاضات انوار مباركش.
آنكه
جوادش گفتهاند، چتر جودش بر آفاق گسترده، ما را به وجودش نيازها در همه عوالِم
بوده و در كاظمينش، زانوى ادب و تواضع مىزنيم تا اين كه به لطفش از كافّه مشكلات
موجود برهيم.
اربعين ، سال 1378
چهل
روز فرياد:
محفلى
در هماهنگى با چلّه غريبانه اهلالبيت كه استدلال انكارناپذير در احقاق سرپرستى
پيشوايان حقّه بوده و ثمرخواهى از كنكورهاى پىدرپى هواخواهان ختم سفيران الهى كه
اين روز را سرآمدن انتظارات تاريخى مىدانند تا كه پروردگارشان چه تقديرى بر چشمان
اشكين و دلهاى داغدارشان داشته باشد كه شعارشان همسو با كاروان اسيران و جگر
سوختگان، اين كلام خداونديست:
اَلَيسَ
اللّهُ بِعزيزٍ ذى اِنتِقامٍ؟ : آيا وقت
ارسال منتقم حاكم بر جهان نرسيده؟
چهلم امام حسين ، سال 1378
چلّه
در غل و زنجير:
اربعين
را معانى عالى و مفاهيم بلنديست كه عارفان واصل به كم و كيف آن واقفند و اثرات
موضعى و متقابل چلّهها را كاملاً فرا مىگيرند.
اگر
بگوييم انتظام امور به چلّه بر مىگردد جاى تعجّبى ندارد و اين كه شكلگيرى قواعد
اشياء در عدد چهل، خلاصه مىشود يك بحث زنده عرفانى مىباشد و اگر نقش رقم مذكور
را در تكوين برنامهها، سنجش نماييم مىفهميم كه رشتههايى از حكمت را در خويش جاى
داده و روز چهلّم قيام فرقان اعظم، حاكى از تبلور جداسازىهاى فكرى و عملى جامعه بشريست
و يادآور به ايستگاه رسيدن كاروان صالحين و صادقين بوده كه وظيفه تبيين مواضع الهى
را در مجارى مادّى و طبيعى به عهده داشتهاند و مسئوليّت تاريخ نويسان بىغرض و
مرض را ترسيم نمودهاند كه چه سان براى تعشّق و تعلّق به اضلاع ناميمون زر و زور و
تزوير، غائلهاى را خلق نمودند كه آلبوم كاملى از رذائل اخلاقى
و سموم تربيتى و مطامع نفسانى و فجور حيوانى بوده.
اكنون
كه همگام با قافله پيروزمند حسينى، وارد دشت مقدّس كربلا مىشويم به ترازوى معرفت
خويش از ميان هفتاد و دو نغمه مرموز و مشكوك و موهوم، سِير سالم و سهلالميزان و
سريرالجزاء و سرورالبقاء و سعدالحياة را انتخاب مىنماييم كه پرچمدارانش، پيشوايان
آسماني هستند و فرماندارش، خداوند است.
پس
در زيارت قبور جانبركفان سبيل ايثار، سوره فتح مىخوانيم كه تحقّق آياتش در عصر
ظهورست و تكتك شهيدان عرصه عدالت را به شهادت مىگيريم كه در زمان فقدان امام
آسماني، انتظار سنگين و سخت پايانه را از دست ندهيم و با رقباي منتخب عرشي، بيعت
نكنيم.
شهادت امام صادق ، سال 1378
چشمه
جعفرى تشنگان را مىخواند:
محفلي
به مناسبت شهادت الگوى راستگويان، فرقان مناديان وحى، مميّز حق، مفسّر راستين قرآن،
معلّم دين، مبيّن مذهب، مروّج شريعت، مكمّل سنّت، مجاهد قلم، موافق غيب، مدافع
حكمت، مُحارب ظلمت، مخالف شيطنت، منصور جلالت، مرضىّ قداست، محكوم سياست كه خدايش
وى را بانى مكتب رشادت قرار داده و توحيد را با بيانش منتشر ساخته و پرچم رستگارى
را به دست باكفايتش برافراشته و ما را در ميزان صداقت به پاكى او سنجش كرده تا
كارنامه حيات فانى را به بقاء فقهش بها دهد و از توبيخ لَفى خُسْر برهاند.
دروسش
هر نوع نيازى را تأمين ساخته و فرهنگ بشرى را مايه داده و تمدّن استوارى را به
جهانيان رو كرده تا محاكم عدل نهايى را شفّافيت بخشد.
در
سوگ پيشواى اهل علم و پشتوانه متّقين و اميد محقّقين، با آن استاد دانشگاه
انسانيّت، پيمان به شاگردى و ارادت مىبنديم تا نسخههاى رهائيبخش او را به كار
گيريم و در مدرسهى آموزههايش كسب معرفت
كنيم و پايبند به تعليمات آن حضرت باشيم.
شهادت امام رضا ، سال 1378
كوى
رضايم آرزوست:
رضا
را مقاميست خاص كه به هركس ندهند و هر شخصى را ياراى تصاحب آن نباشد.
در
اين مرتبه، سالك سبيل فلاح، از تافتههاى درونى جدا شده و به بافتههاى جبروتى
ملحق گشته و مرزى را براى حيات خويش نمىيابد تا منزلى كه يافتهاش رِضاً بِقَضائِك
است و پرچمش تَسْليماً لِاَمرك مىباشد و سايبانش، لا مَعبُودَ سِواك بوده و فضايش
را اِرْجِعى اِلى رَبِّك احاطه نموده و ديوارههايش اِلَيهِ راجِعُون را نقش
مىدهد و عارفان واصل، همواره از منزلت علىّالرّضا به ملكوت رَضِىَ اللّهُ
عَنْهُم، صعود مىنمايند تا در اكمال دين، غوطه خورند و بابُ الْمَرضيّين را
دريابند.
احياء شبهاي قدر ، سال 1379
شب
نوزدهم رمضان: اشك وآهم هزينه راهم
شب
بيست و يكم رمضان: علي را درسپيديها طلب كن
شب
بيست و سوم رمضان: اي خداي جمله پاكان الامان
محافلى
در سير عرفان عيني، در سه شب قدر، براى ايجاد قواى الهى در صدور و تكامل نفوس
درونى و بازپرورى وجدان در زير سايه رهنمودهاى نمايندگان خداوند بر بندگانش و عرض
حوائج به صاحب لواى اُدعُونى و مشاهده اعجاز اَستَجِبْ لَكُم و همدلى با اميدواران
ماه رحمت و هدايت، از نيمه شب به بعد در برنامهريزيهاى مباحث اخلاقى و اعتقادى و
مناجات با ربّ كريم و دفع ضايعات روحى و افتتاح باب جديد در روابط مكتبى و اتّصال
به كارگزار هستى، با يك جهان رجاءِ واثق به ميهماننوازى پروردگارمان، در شبهاى
احياى ماه مبارك رمضان.
شبهاي قدر ماه رمضان ، سال 1377:
شب
نوزدهم رمضان: شبم را آفتابى ده خدايا
شب
بيست و يكم رمضان: خونينترين محراب تاريخ
شب
بيست و سوم رمضان: خروج غمانگيز از مدرسه عشق
آيا
تا كنون از عبادات خود لذّت بردهايد؟
از
نعمت بىكران پرواز در معنويّات، متمتّع گشتهايد؟
هرگز
در نمازهايتان، انوار مخاطب خويش را درك كردهايد؟
به
معناى ايّاكَ نَعبُد رسيدهايد؟
رمز
معراج در صلاة را يافتهايد؟
سفره
رنگارنگ ضيافةاللّه را چگونه ارزيابى كردهايد؟
آيا
همانند ميهمانىهاى زمينيان است كه با ضوابط مادى انجام پذيرد و تأثير از روابط
حاكم بر محيط نفسانى گيرد؟
به
موازات اهميّتى كه ميزبان عالىقدر در اين ضيافت دارد مىبايست واردين بر خوان
كرامت عرش، تمامى زواياى اخلاقى و احساسى خويش را قبلاً تست كرده و ظروف درونى را
با توبههاى نشكن بشويند تا كار تغذيه بخوبى صورت گيرد و انرژى گستردهاى را براى
مقاطع بعدى حيات جارى، ضميمه سرنوشت نمائيم.
عيد فطر 1، سال 1376
حيرت
زدگان دشت فطرت:
شما
كه در مراسم نماز عيد فطر شركت مىكنيد!
آيا
روزهاى ماه مبارك را در اصلاح نفْس گذراندهايد؟
آيا
شبهايش را در بازسازى تفكّرات توحيدى سپرى نمودهايد؟
آيا
اعضاى بدن را در بيمارستان رمضان معالجه نمودهايد؟
آيا
ديدگاهتان در مسائل معنوى، كامل شده؟
آيا
فلسفه امساك را آموختهايد؟
آيا
حكمت افطار را دريافتهايد؟
آيا
وجدان خويش را تقويت كردهايد؟
آيا
از ماه ولادت پسر و شهادت پدر، در شناخت عمومى وارثان اَسماءُ الْحُسنى بهره
گرفتهايد؟
آيا
صبر را كه يكى از نامهاى اين ماه بود ايّوبى كردهايد؟
آيا
ايثار را علوى كردهايد؟
آيا
در برخورد با موارد مالى از خديجه الگوگيرى نمودهايد؟
آيا
در شبهاى قدر، به احياء وجودتان انديشيدهايد؟
آيا
از قطرات خون على در محراب رمضان در وصل به معبود، نيرو گرفتهايد؟
عيد فطر 2، سال 1377
قنوتى
به بلنداى آسمان:
فطرت
آدمى، خداجوى است و انسان، فطرتاً در تعقيب آب حيات بوده و از مجارى فطرى، جوينده
ابواب آسمانى آن است و ما در پايان افطارهاى عافيتآفرين ماه منير، حاجات بالفطره
خويش را به ساحت اقدس احديّت، عرضه داشتيم كه تحقّق وعدههاى ديرباز عرش بوده و
فاطر متعال در انعقاد چنين روزى، عيد اصيل رهايى بخشى را منظور نموده كه خلاصىبخش
نگرانىهاى فكرى و عملى خلايق باشد و همانطور كه در قنوتهاى نماز عيد مطرح شده،
استقرار در جبهه صالحان و شايستگان، تمنّا گشته كه ضمير هر وجدان فعّال و سليم است
و طولانى بودن موضِع قنوت، حاكى از استقامت يك بنده در پيشگاه صمديّت ايزدى
مىباشد و تكميل كارنامه عبادى گرويدگان به غيب بوده تا محصول رياضت يك ماهه
دينباوران را به عرصه قضاوت ملائك گذارد.
بنابراين
از عنوان عيد به مفهوم واقع كلمه، برداشت نماييم كه بازگشت به اصالت خويش در
سرزمين عشق به يزدان خواهد بود و تفسيّر الفباى تعلّقات ملكوتى آن، در مراسم نماز
عيد است.
عيد قربان ، سال 1378
قربان
مقرّبان حق:
در
اين روز كه يادآور مراسم قربانى كردن اسماعيل به دست پدرش ابراهيم است، تستى
مىطلبد كه آيا ملكه ايمان در وجودمان آنگونه فعّال بوده تا در انجام فرامين
الهى، بىوقفه بكوشيم و در اَثقالش خم به ابرو نياوريم؟
اينكه
خودمان را براى اعتبارات موقّت و كاذب و فانى مادّى، هر روز فدا مىنماييم و در
راهاندازى حاجات بىمقدارش، همواره قربان و صدقه اين و آن مىشويم، آيا حاضريم
نفْس سركش خويش را دربست به قربانگاه وصل ببريم و حجابها را درنورديم و خواهشها را
با چاقوي وَ لا نَعبُد اِلّا اِيّاه، جرّاحى نماييم؟
بواقع
تسلسل قربانها در تقويم زندگى ما چه نقشى دارد؟
براى
فرار از دعاوى نفوس لوّامه، گردن گوسفندان را مىچسبيم و آن سياه بختان را سپر خود
مىگردانيم و به جاى آنكه خون شياطين درون را بريزيم دستهايمان را با سرخى رگهاى
اين زبانبستهها، قرمز مىنماييم تا شايد فديهاى براى نُحوست اعمالمان گردد!
هيهات
از آنكه چنين معاوضه و مبادلهاى در كار تقدير، تبديلى ايجاد كند و مانع نزول
عواقب افعالمان شود.
عارفان
واصل در اين روز به محاسبه گذشته مىنشينند كه چه كردهاند و به كدامين دين،
مقرّند؟
آيا
مذهب تَسْليماًلِاَمْرِك را پيشه نمودهاند يا در كِسوت مُذَبْذَبينَ بَينَ
ذلِكاند؟
اين
دلِ هر جايى را به بند بندگى درآوريد تا به فيض ذلِك هُوَ الْفَوزُ الْعَظيم نائل
آييد و آن هنگام است كه وَ قَلبٌ مَشغولٌ بِالْمولا، تجلّى كرده و عرفات را به
محشرى داغ، مبدّل مىسازد كه ميليونها حاجى را به انبوهى پروانه، ترسيم كرده كه
آفتاب فَقَد عَرَف رَبّه را طواف مىكنند.
قربان
به مسلمين درس تقرّب مىدهد، آيا وقت آن نرسيده كه نزديكترين قدرت را به حياتمان
درك كنيم و با اَقْربُ اِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد، پيمان به جاودانگى بيعت
ببنديم كه لحظهاى ديار معبود را ترك ننماييم؟
بر
جميع منتظران، فرض است تا عيد قربان را مَسلخ اميال نفسانى قرار داده و روح را از
هر چيزى كه انتظار را تضعيف مىكند پاكسازى نموده و بر عطش مصلح خواهى و
منتقمجويى و منجىطلبى بيفزاييم.
عريضه
محرومان در عيد قربان:
اَلَيسَ
الصُّبحُ بِقَريب، آيا سپيده غم زداى موعود در اين شب وحشتناك استبداد، نزديك نشده
تا غبار نا اميدى را از چهره بينوايان عصر پاك نمايد؟