اسماء
الحسني
آيت الله بروجردي، قبل از اتمام
اين مجموعه بازداشت شدند.
نگرشي كوتاه و
مؤثر به نامها و صفات خداوند در ابعاد عرفاني و اخلاقي و توسلاتي دارد.
ايشان همچنين برخي از واژگان كه جزو اسامي خداوند نيستند ولي به نوعي قابل طرح در اين بحث ميباشند را به
اختصار مورد بررسي قرار دادهاند، مثلا در ذيل نام المذلّ، كلمه ذليل را نيز تشريح نمودهاند.
ذوالجلال و الْاكرام
المؤخّر: آخر
الرّافع: رفيع، مرفوع، رفع،
رفعت
المُعزّ: عزيز
الحسيب: حسيب، حساب، محاسبه،
حَسَب، محسوب
النّافع: نافع، منفعت، منافع
الضّار: ضار، مُضر، مضرّات،
ضرَر
المعيد: عيد، عود، اعاده
الخافض: خفض، خفيض
اللّطيف: لطف، عبد اللّطيف
الكاشف: كشف، كشّاف
الفالق: فلق
الحاكم: حكم، حكمت، محكوم، احكم
الحاكمين
الامان: امين، مأمون، امن
الوهّاب: هبه
الواسع: وسيع، وسعت، توسعه
النّاصر: نصر، نصير، نصرت
الثّواب: ثوب، مثوبه
الخبير: خبره، مُخبر، خبر
الخالق: خلّاق، خلق، خلايق،
مخلوق، خلقت
الخير: خيّر، خيرالنّاصرين
الدّيّان: دِين، مديون
الشّافى: شفاء، شفى
المصوّر: صورت، تصوير
الكريم: كرامت، مكرّم، اكرم،
مكارم، مكرمت
الْاَكرم: اكرام
الكافى: كفايت، مكفى
الكبير: اكبر، كبر، كبارت
الباسط: مبسوط، بسط، بسيط
القاضى: قضى، مقضى
المنّان: منّت، امتنان، منيّت،
صاحب منّت، منّتگذار
المحيط: محاط، احاطه، حيطه
المبين: مبيّن، بيان،
مبيّنات، بيّنه
القيّوم: قيّم، قيّمه
القابض: قبض، قبوض، مقبوض
القريب: قرب، تقرّب، مقارب،
مقرّب، اقرب
المَلِك: مالك، مُلك، مِلك
الغنى: غناى، مُغنى
الغياث: غوث، مغيث، اغث
الفرد: فرديّت، فرادى، مفرد
الفاتح: مفتّح، فتّاح، مفتوح،
فتح
المؤمن: امين، امن، يامن، آمن
المهيمن
المتكبّر: كبّر، تكبير، مكبّر
السّيّد
الشّاهد: شهيد، شهادت، مشهود،
شهداء، شهود، اشهد
الصّادق: صدق، صدوق، اصدق،
صدّيق
الصّانع: مصنوع، صنيع، صنعت
العفو: عفوّ، عافى، معافى،
معفوّ، عافيت
الغفور: غافر، مغفور، غفران
الرّائى: رؤيت، مرئى، رؤيا
الذّارى: ذرّيّه، انتهاء،
دامنه، فرجام
الرّازق: رزّاق، رزق، مرزوق،
ارزاق
الرّقيب: راقب، مراقب، رقبا
الرّئوف: رأفت، رئوفانه
المجير: اجاره، اجير
المجيد: مجد، امجد، قرآن مجيد
القوى: قوى، مقوّى
العظيم: معظّم، اعظم، عظمى،
بِسمِكَ العَظيم، سُبحانَ رَبّى العظيمِ و بِحمده
الودود
الحقّ: حقيقت
الباقى
النّور
الرّاشد: رشد، رشيد، مرشد
الصّبور: صابر، صبر
الولى: والى، ولايت، توليت،
متولّى
الطّاهر: تطهير، طهور، مطهّر،
طهر
الحميد: حامد، حمد
الحبيب: حب، محب، احبّاء، محبوب
الجبّار: جبر، مجبور
العادل: عدل، اعدل، عدول،
عدالت، عدالت خواه، عدلپرور
المُذلّ: ذليل، ذلّت، مذّلت
الشّكور: شاكر، شكور، مشكور
المقيت: لمقت اللّه اكبر
السّلام: مسلم، سليم، سالم،
تسليم، اسلام
القوى: قوى، مقوّى، قوّنى،
تقويت
الحفيظ: حافظ، حفظ، محافظت
الرّحيم
الرّحمن
القدّوس: مقدّس، قدّيس، قداست،
تقدّس، قدّساللّه تربته، اقدس، تقديس، قدسي
الوَتْر: وتيره
الاحد: احديّت
الواحد: وحدت، وحيد
الفيّاض
القانع: قنع، قنوع
الحفى
القاهر: قهّار
العليم: عالم، علّام، علم، معلوم
المنافى
الباطن: بطن
الحكيم: حكمت
الحىّ
المحى
الاعلى
البديع
الحليم
وارث
البر
اللّه
رب
السّريع
المجيب
المحصى
المستعان
المقنى
المنتقم
المنعِم
المولى
الهادى
الواجد
الوكيل
المنزل
ذوالطّول
ذوالعرش
الفاضل
ذوالمعارج
ربّ المغرب و
المشرق
السميع
الشّديد: شدائد،
شدّت
التّواب
المعين
النّعيم
المبدىء: بدء
البارىء
الباعث
الجامع
الجليل: جلّ جلاله،
جلّت اسمائه
الشّفيع
الظّاهر
القادر
المتين
جابر
كاسر
فاطر
ستّار
انيس
مسئول
داعى
وافى
مقدِّم
مبشّر
منذر
ميسّر
مدبّر
دليل
دافع
مانع
مسهّل
سبحان
رضوان
سلطان
برهان
كمال
معطى
مقيم
مخلّص
البصير: ابصر، مبصر
فعّال
مقلّب: قلب، انقلاب
ذوالجلال و
الْاكرام:
صاحب جلالت است.
جلال، نقطهى تضاد با ذلال است.
جلالت، مغاير با ذلالت است.
جليل، عالىمقدار بوده، و ذليل،
پست و بىمقدار مىباشد.
جلال، فرع است و ذوالجلال، اصل،
مثل حسن و ابوالحسن.
هر جليلى، روزى، بىتوشه مىشود،
ولى صاحب جلال، جلالت را مىزايد.
كرام نيز اصل كرم بوده و
مكرمت، مغاير با مفسدت است.
كرام، جويبارى از مكارم را
مىنماياند كه هميشهى زمان مىجوشد و مىخروشد.
المؤخّر: آخر
نهايت امر و آخر امور است.
تأخير هر كار است.
كسى كه پايان را مىنگارد،
اختتامگر تقديرات است.
تو مىروى، او مىرود، ما
مىرويم، ولى صاحب ما مىماند كه نتيجه را محاسبه كند.
اُخرى، ديار پايانى است.
آخرت، منزل نهائى مىباشد.
وَ آخِرُ دَعْوانا، فرجام امور
به دست اوست.
الرّافع: رفيع،
مرفوع، رفع، رفعت
بالا مرتبه است.
اعلى منزله، بالائى كه بالادست
ندارد.
رفيعُ المقام، انتهاى پرشها است.
رفعت در شأن آقائى است كه صاحب
گيتى بوده و همه چيز در تحت شعاع او قرار گرفته است، همه پائينيم و او بالاست.
المُعزّ: عزيز
عزيز كننده و عزّتبخش است.
هرجا كه بر زمين خوردى، بگو: يا
اَيّها العزيز مَسّنا و اَهلَنا الضّر، كه دواى درد بىكسى و غريبى است.
در اين جهان بزرگ، هرگاه كه
احساس بطالت عمر كردى و ديدى كه در ميادين اجتماعى جائى ندارى، بگو: اى صاحبخانه،
ميهمان بدبختت را درياب، مرا آوردهاى كه بر سفرهى احسانت بگذارى، نه آنكه به
فرومايگى بنهى.
الحسيب: حسيب،
حساب، محاسبه، حَسَب، محسوب
حسابگر ماهر، محاسبهكنندهى
وارد.
حساب و كتابها در دست اوست.
بر حسب فرمانت آمادهايم.
عمر ما به قانونت محاسبه مىشود.
النّافع: نافع،
منفعت، منافع
نفع ما در بندگى است.
منفعت كثيره، حبّ اللّه است.
منافع بشر، در دوستى با خدا
خلاصه مىشود.
همه به دنبال كسب منافع
بيشترند، و خدا ما را مىخواند تا نفعمان دهد.
خدايت بىحدّ و مرز، مىبخشد و
نفع ميرساند.
الضّار: ضار،
مُضر، مضرّات، ضرَر
ضرر زننده است!
پس لا ضَرَر و لا ضِرار (نه ضرر
ميزنند و نه ضرري را تحمل ميكنند) كه شعار اين آئين است چه ميشود؟ خدا ضرر
مىزند امّا بر اساس عدالت، اگر زيان رساندى، لاجرم سرمايهات مىسوزد.
چيز مُضر، حرام است.
مَضرّات، بر مبناى امورى است كه
بر آدمى لطمه وارد آيد.
المعيد: عيد، عود،
اعاده
برگرداننده، چيزى را كه از دست
دادهاى باز مىگرداند.
عيد، بازگشت به فطرت است.
عود ارواح، مسئلهى اصلى در
قيامت است.
هرگاه انفاق كنى، گيرنده كه
خدايت مىباشد بهتر از آنرا به تو برمىگرداند.
الخافض: خفض، خفيض
براى آن معانى چندى است.
يكى دفع هر نوع آزار ناگهانى كه
دفعتاً پيدا شود.
معني ديگر، پديدآورندهى
عكسالعمل كارهاست.
هر كار كه كنى نتيجهاى داشته،
كه با رؤيت آن شاد و يا ناشاد مىشوى، هر وقت كه بد كردى از انتهاى ماجرايش بترس،
خدايت تيزبين و ريزبين است.
اللّطيف: لطف، عبد
اللّطيف
صاحب كرامت و سخاوت است و لطف
را به حد كمال مىرساند.
اللّهُ لطيف بعباده: خدا به
بندگانش خوبى مىكند و كار هميشگى خالق، خَلق نيكى مىباشد.
يا لطيف ارحم عبدك الضّعيف: اى
خوب كامل و دائم و جامع، بر مخلوق فرتوت فرسودهى خود ترحّم نما.
لطيف را به لطفش قَسم ده تا بر
سر غيرتِ بخشندگى درآيد و بىحساب و كتاب ببخشد.
شما لطف داريد ولى خدايتان، لطف
فراگير دارد.
اميد است كه مشمول الطاف ربوبى
شويم.
الكاشف: كشف،
كشّاف
برطرف كننده و رفع كننده است.
چيزى را كشف مىكنى خوشحال
مىشوى، كاشف حقيقى آن كسى است كه كشفيّاتش، گسترده و عميق مىباشد.
كشّاف، صيغهى مبالغهى كشف
است، يعنى هر ثانيه، نقاهتى را برطرف مىسازد.
كاشِفَ الضُّر، هر نوع ضرر و
زيانى را برطرف مىسازد.
در هر سختى و شدّتى بخوان، يا
كاشِفَ الكَرب، اِكشِف كَربى، اى برطرف كنندهى ناراحتى، گرفتاريم را بزداى.
الفالق: فلق
در ظاهر، خالق است و در باطن،
پديدآورندهاى زبردست.
خَلق را خيلىها به اذناللّه
دارند ولى فالقيّت در انحصار حقتعالى مىباشد.
كارى كه فالق مىكند تماماً
ريزهكارى و پر رمز و راز مىباشد. از جمله، روز را به شب غالب مىكند و متعاقباً
شب را بر روز تحميل مىگرداند.
فلق، سپيدهايست از ساعات بهشت
كه نه در حوزهى زمانى شب است و نه در منطقهى حفاظت شدهى روز. در آن لحظات حسّاس
و غريب، يك سالك مىتواند به اسرار مخفى از ديدهها دست يابد.
قل اعوذ بربّ الفلق، كسى كه
قاعدهى فلق را ابداع كرده مىتواند از تيراندازيهاى برونمحيطى به نام سِحر و
جادو جلوگيرى نمايد.
فالق الْاصباح، پديد آورندهى
سپيده.
بربّ الفلق، خداى صبحگاهان،
روزى كه از نو مىآيد.
پيام اين صانع شفق، نوآورى در
طبيعت است.
استعاذههاى قرآنى، گزينههاى
برتر در روابط ماورائى است كه خواصّ آنها فرامحيطى مىباشد.
الحاكم: حكم،
حكمت، محكوم، احكم الحاكمين
حاكمى كه حكومتش اِلَى الْابد
پابرجاست.
حكم حكومتى ربوبى، در سه
مرحلهى: ذر، جنين و برزخ وارد است و در قيامت به تكامل مىرسد.
اِن خيراً فخيرا و اِن شرّاً
فشرّا: همه محكومين خلقتيم. همه در اسارت حكمت اوئيم.
الامان: امين،
مأمون، امن
همه در امان اوئيم و هيچكس
مأمون از عذاب او نيست.
امين او با شما در اجراء احكام.
ذكر انگشتر امام حسين، يا
اَمانَ الخائِفين است، اى كه تأمين امنيّت مىكنى براى تهديدشدگان.
ذكر انگشتر حضرت فاطمه، امن
المتوكّلون است، هر كه به تو تكيه كرد از گرفتارى ايمن است.
الوهّاب: هبه
صيغهى مبالغهى بخشنده است و
به كسى اطلاق مىشود كه هر دم مىدهد بدون آنكه به حساب آورد و همچنين در هر
فرجهاى مىنوازد، ولى به ياد اين قطعه شعر هم باش: گر گدا كاهل بوَد، تقصير
صاحبخانه چيست.
تو هبه مىدهى و من هديه مىدهم
ولي به اندازهي توانمان، اما او به مقدار عظمت خويش مىدهد.
هَب لى جُرمى: به من بده گناهم
را! آثار جرم را به خودم بده، به پروندهى اخروى نفرست.
هَب لَنا مِن لَدنكَ سُلطاناً
نَصيرا، به ما بده از طرف خود قدرت بالائى را كه سلطهپذيرى را دفع كند.
الواسع: وسيع،
وسعت، توسعه
وسعت دهنده است، بينهايت بيشتر
از آنچه كه از فضا و قضا در خيال و تصورت بگنجد!
يا مَن وَسَعت رَحمَتُك عَلى
العالَمين، اِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَليم، اگر او به عنوان معمار ازل به گسترش زمان
فرمان ندهد، زمين از حركت باز مىايستد و وقفه در كار چرخش وضعى و انتقالى
مىافتد.
اِنّ مَغفرَتكَ اَوسَعُ مِن
ذَنبى، به حقيقت كه بخشايش تو از معاصى من، بسى گستردهتر است.
النّاصر: نصر ،
نصير، نصرت
يارى كننده است.
كسي كه براى آدمى، بارى را
بردارد.
بِنصَر اللّه يَنصرُ مَن يَشاء،
اگر او كليد نصرت دهد درها باز مىشود.
و لَقد نَصَركُمُ اللّه فى
مَواطِنَ كثيرة، او شما را در جاهاى مختلف، كمك كرد.
اِنَّهم لَهُمُ المَنصورون،
قدرت در اختيار رسولان اوست.
يا ناصِرَ المَنصورين، اى كه بى مدد تو بر زمينم. اي كه بدون حمايت
تو كسي را ياراي كمك به من نيست.
الثّواب: ثوب،
مثوبه
پاداش، جزا، مزد.
ثواب اللّه خيرٌ، آنچه خدايت بدهد
بالاتر است.
خداوندت نيكو دهد، كامل بخشد،
جامع كند، وافر نمايد، جاودانه گرداند.
الخبير: خبره،
مُخبر، خبر
دانائى كه خبرهى هر كار باشد و
مُخبر هر صدقى گردد.
اخبار را در همهى حال، دنبال
كردن لازم است.
درك مفاهيم عمومى زندگى به
تضمين اعلانات خبرهايست كه مصاديق بارز عمر را مىشناسد و با الفباى هستى در افق
بالائى آشناست.
هرگاه كه به دنبال چيزى رفتى
بگو، يا خَبير اَخبِرنى مِن اَحوالِ الْاَشياء، مرا آگاه كن به محتواى امور نه به
ظواهر، كه ظاهر فريبنده است و باطن، حقيقت را مىنگارد.
الخالق: خلّاق،
خلق، خلايق، مخلوق، خلقت
آفريدگارى را گويند كه دم به دم
خلق كند و خلقش نوين باشد و خلقتش اصل بوده و اساس زندگى را تجلّى دهد.
مخلوقات در برابر خالق خود،
مسئول، مجبور و مقهورند.
در عالَم قبلى از همه سئوال شد
كه: اَلَستُ اولى بِكُم مِن اَنفُسِكم؟ و اينگونه بود كه پديد آمد و تحت ابزار جبر
به تداوم حال و قال مشغولند و در قهر و غلبهى ربوبى محصورند.
الخير: خيّر،
خيرالنّاصرين
بيدك الخير، به دست تو، خيرات،
ساري و جاريست.
و ما عند الله خير، آنچه
پروردگار برايت در نظر گرفته بهتر است، پس از مسير او خارج نشو و دورانديش باش.
همه براى يارى آمدهاند امّا
مدّعيند و نامطمئن!
هركه به يارى آيد چشمانتظار
بازدهى باشد. امّا خدايت به بهترين شيوه كمك مىكند و از كانالهاى مطمئن مدد مىرساند.
يا خير النّاصرين، اى كه در
عالىترين زمان به داد بندهات مىرسى.
اگر كسى را از زمين بلند كنيد
تا عجز را ترك گويد و در چند مترى زمين، بالا نگه داريد و از آنجا رهايش كنيد، چه
مىشود؟ در مرحلهى اوّل، از چاله بيرونش آوردهايد ولى در مرتبهى دوّم به چاهش
انداختهايد!
الدّيّان: دِين،
مديون
صاحب دين است و بنيانگذار
شريعت.
دِين، تعهّد، مسئوليّت و وظيفه
ميباشد.
قادرى كه راهى را از ماوراء در
پيش پاى مردم مىگذارد تا هدايت شوند و با اين كار، كتابى براى خواندن، پيامبرى
براى هدايت نمودن و امامى براى اقتداء كردن، آورده، كه عمل به آنها، اسباب راحتى
را فراهم آورد.
مالك يوم الدّين، پادشاه بلامنازعهي
روز جزاء.
الشّافى: شفاء،
شفى
شفا دادن، از امتيازات خاصّهى
ايزدى است.
اَلّذى اُنزِلَ الدّاء اُنزِلَ
الشِّفاء، آنكه درد دهد، دوا دهد.
هر كه طب خوانده مدّعى بهبودى
مىباشد، امّا خدا، طبيبَ مَنْ لا طَبيبَ لَه است، دكترى كه دارويش تك بوده و
رقيبى در طبابت ندارد.
وَ نُنزّلُ مِنَ القرآنِ ما هُو
شِفاء، در آيات قرآنى، اصلاحات جسمانى و روانى نهفته است.
اُعيذُ نَفْسى بِاللّهِ الّذى
اِسْمُهُ بَرِكَةٌ وَ شِفاء، پناه به خدائى مىبرم كه نام مباركش، عافيت از هر
بلاء و نگرانى و نقاهتي مىباشد.
المصوّر: صورت،
تصوير
چهرهنگارى را گويند كه قادر
باشد از هيچ، همهچيز را بيافريند.
صورت هر كسى را نديده، ايجاد
كند.
ابتكارى عمل نمايد و خلق كند.
در آلبوم خلقت، ميليونها قيافه
را مىبينى، در آب و هوا و خشكى كه هر يك با ديگرى متفاوت است و در هر كدام،
ابداع، ديده مىشود.
تصوير جهان در اشياء فوقانى و
تحتانى و اطراف، در هر زاويه و بُعدى، سخنى دارد و پيامى. اين پردهگشائىهاى
الهىآنقدر ظرافت و لطافت دارد كه حتى در ذهنيّت انسان، تصوّرهائى مىدهد كه در
بيرون از خيال، قابل نقش و هضم نخواهد بود، امّا او به خوبى مىتواند ناديدنىها
را ديدنى كند، ناشنيدنىها را ممكن سازد و تصوّرات درونى را به مرحلهى تصديق و
تأييد بكشاند.
الكريم: كرامت،
مكرّم، اكرم، مكارم، مكرمت
بخشندهاى كه بىحساب و كتاب
مىدهد.
بزرگى كه بنا بر لياقت خود
مىبخشد نه به قدر مخاطب.
جزء اسماءالحسنى است و ضدّيّت
دارد با لئيم.
صفتي است كه به ديگران به صورت
مجازى و ظاهرى نسبت مىدهند.
كرامت آدمى به بيعت با
آفريدگاراست.
ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكريم،
اى انسان، چرا در برابر خدايت، پر روئى مىكنى؟
بِاسْمِكَ العظيمِ الْاَعظم
اَلْعزّ الْاَجلّ الْاَكرَم، به نام خالقت، زندگى را آغاز كن كه بزرگ است و
بلندمرتبه و مخالف ذلّت بندگان مىباشد و جليلُالقدر است و صاحب مكارم خاصّه.
الْاَكرم: اكرام
به معناى محترم داشتن و كرامت
نمودن است.
تفاوت بين اكرم و اِكرام آن است
كه اكرم، كريمترين كريمان بوده كه گاه كرَم كرده و زمانى به مصلحتى، دست از
بخشندگى بر مىدارد، امّا مُكرّمى كه اِكرام مىكند به هر موقعى و با هر شرايطى و
در هر مقطعى، به نوازش اين و آن مىپردازد و لذا بايد گفت هر شخصى مىتواند لباس
كرامت بر تن پوشيده و به عنايت خلايق نيازمند بپردازد، اما ذِى الْاِكرام، فقط
ذات لايزال بارىتعالى بوده كه در اين سراى فانى، به هر نالايق و ناسپاسگرى
سفرهاى داده و نعمتى مىبخشد، به طورى كه در آيات منوّر آمده، اگر نبود فتنهاى
در آن، هر آينه، پروردگارتان سقف منازل ناگرويدگان را طلا، و فرش آنها نقره
مىكرد، و اين خود دليل بر اِكرام بىحدّ ربوبى مىباشد.
الكافى: كفايت،
مكفى
كفايت كننده است.
اَلَيسَ اللّه بكاف عبده، آيا
خدايت كفايت امورت را نمىكند؟
آيا حقوق تو مكفى است؟ نه! ريخت
و پاش تو كفاف بوده؟ نه! پس از كافِىَ المُهِمّات، مدد بگير كه تأمين كنندهى
نيروهاى لازمه است و كفايت مهمات زندگيت را تضمين ميكند.
اِكفِنا شَرّ الجنّ و الْاِنس
مِن اَعدائِنا، ما را در برابر تهاجمات خلايق مزاحم، يارى ده.
اگر براى يك سفر محدود، وسائل و
ابزارش مهيّا باشد، در عرف آن مىگويند: همه چيز كافى بوده، يعنى لنگى نداشته.
حالا براى سفر آتى كه محكوم به فيها خالِدون مىباشيم، چه مقدار توشه لازم است؟
وقتى كه ميّت را وارد قبر مىكنند، مأمور برزخ به او مىگويد: اى بينوا، هر چه
داشتى نهادى و خود، تنها آمدى، با دستهاى خالى و كولهبارى از شرمندگى، فلذا توصيه
شده كه بسيار بگوئيد: وَاكْفِنا ما اَهَمَّنا مِنْ اَمرِ دينِنا و دُنيانا.
الكبير: اكبر،
كبر، كبارت
بزرگى است كه نمىتوان آنرا با
ديگران مقايسه كرد.
كبارت، ضدّيّت دارد با صغارت.
بر اساس لَيسَ كَمِثلِه شَىء،
بلندى مقامات ربوبى را نمىتوان اندازه گرفت.
كَبُرَ مَقتاً عِندَ اللّه اَنْ
تَقُولُو ما لا تَفعَلُون، چه بزرگ گناهى است كه علماء و آمران و ناصحان، مرتكب
مىشوند و آن، اين است كه چيزى را تبليغ مىكنند كه خود به آن ايمان ندارند و عمل
نمىكنند.
هر صغيرى، بالاخره يك روزى
كبيرى مىشود، امّا اين بلوغ دنيوى، نسبى است، يعنى مولاى ما مىگويد: مولاى يا
مولاى، اَنت الكبيرُ و اَنَا الصّغير و هَلْ يَرحَمُ الصّغير اِلَّا الكَبير، حكمت
مكتومهاش مىگويد: ما براى هميشه، كوچكيم و ناچيز باقى خواهيم ماند.
الباسط: مبسوط،
بسط، بسيط
گسترش دهنده است.
بسط، ضدّ قبض است.
خدا مبسوطُ الْيَد است يعنى هر
چه بخواهد مىكند، حصارى ندارد.
ولايت او مبسوط است به مفهوم
عدم حائل و فاصل و غير قابل احصاء.
بسط حاكميّت حق، خارج از
تعقيبات آدمى است.
توحيد، مبسوطُ القاعده است.
موحّد، در پرگارى از نيروهاى
ماورائى قرار دارد.
او باز مىكند در هر ثانيه كه
اگر نكند، قبض، همه چيز را فانى مىسازد.
قلبها داراى قبض و بسط هستند.
اگر دريچهى پالايشگاه بدن بعد
از انقباض، انبساط نكند، مردهايم.
يا باسِطَ اليَدَينِ
بِالعَطِيّه، اى كه دستهايت براى عطايا باز است.
القاضى: قضى، مقضى
قاضى، قضى كننده و در دو رشته
معنا مىشود، قاضى كه قضاوت دارد و قاضى كه سررشتهى قضاء و قدر را در دست گرفته،
و شايد اوّلى به دوّمى باز گردد، چرا كه مَسندنشين قضاوت، سرنوشت مجرم و يا متّهم
را در اختيار دارد.
يا قاضِىَ الحاجات اِقضِ
حَوائِجَنا، تقديرات ما را به سرانجامىِ آرزوها بكشان.
مقضى، مورد قلم قرار گرفته
مىباشد.
قلم تقديرات در يد قدَرقدرت
سرنوشتنگار است.
مقتضى، آنچه كه اقتضاء دارد، كه
باز برمىگردد به قلمزن هستى.
قضاء، نوشتههاى ازلى است و
قدَر: نگاشتههاى ميانى.
با قضاء مىتوان به انحاء مختلف
مقابله كرد ولى با قدَر نمىشود.
قضاء، ابتداء امور است و قدَر،
سرانجام و فرجام آن.
المنّان: منّت،
امتنان، منيّت، صاحب منّت، منّتگذار
منّت، به رخ كشيدن دادههاست، و
اين از افعال منهيّه است.
ولى برخى از امور مكروهه و
مهجوره، براى خداوند بزرگ ممدوح و مخصوص است، از آن جمله، منّت نهادن مىباشد.
منيّت، در زمرهى رذائل است و
آن عبارت است از: به كارگيرى مكارم در تقويم خلقت، يعنى، تذكّر دادن دائمى پيرامون
فضائل اعطائى به ديگرى، ولى با همهى مزيّتى كه براى حقتعالى در موارد كلّى است
در اندكى از موضوعات متداوله، اين عمل به كار رفته، لَقَد مَنَّ اللّه عَلَى
المؤمنين اِذ بَعَثَ رَسولاً، خداوند به خاطر ارسال رسولان، منّت نهاده كه اگر اين
هديه نبود، در گمراهى و ذلّت بوديم.
المحيط: محاط،
احاطه، حيطه
حيطه: هر چه تحت اشرافات ولائى
خدا باشد.
عالَم تحت احاطهى حقتعالى
است.
همه چيز در تصرّف حكومتى ربوبى
بوده.
او به تو احاطه دارد قبل از
آنكه بتوانى تصرّفاتى را بر خويش اِعمال سازى.
در محدودهى كُنْ، تمامى
معلومات و مشهودات و مسموعات، فَيَكُون مىگردد.
حيطه قدرت تو چه مقدار است؟ به
زور آمدهاى و مجبوري كه فعلا زندگى كنى و بىاراده هم مىروى. نه در اين دنيا و
نه در آن ديار، نميتواني از حيطهي اختياراتى كه او داده فراتر روي. هم در اينجا
به تحميل قانونى و هم در آنجا و هم در همه جا!
المبين: مبيّن،
بيان، مبيّنات، بيّنه
آشكار بودن را ميرساند.
روشن كنندهى هر چيز مبهم و
مجهول است.
خدا، مبيّنهى خويش است، آفتاب
آمد دليل آفتاب.
از خداوند مىخواهيم حقيقت
اشياء را.
بيانات او، كامل و جامع و
جاودانه است.
كتاب مبين، روش روشن زندگى است.
بيّن لنا، اگر تو ماوَقَع خلقت
ما را نگوئى، در اين كوچه پس كوچههاى عمر چهكنيم؟
قرآن، گوياست ولى با بهرهگيرى
از نسخ اهل ذكر، فَاسْئَلوا اهل الذّكر.
القيّوم: قيّم،
قيّمه
هم به قائم مىرسد و هم به قوام
و هم ريشه در قيمت دارد.
خداوند بزرگ، قوام عالَم را به
اراده دارد.
قوام جهان به مديريّت ازلى،
بستگى دارد.
خداى ما قائم ماست، كه به توليت
فطرى ما، اقامهى ولائى دارد.
قيمت ما به وابستگى روحى و جسمى
و فكرى ما بر مىگردد.
ما چقدر مىارزيم؟ به هر مقدار
كه خدائى هستيم.
سرچشمهى ما، جبروتى است، انّا
للّه، ولى بسيارى از مردم سرچشمهى خلقت خويش را گِلآلود مىكنند و نهايتاً شيطان
از آن ماهى مىگيرد. و بايد در نظر آوريم كه بالْاجبار به قاعدهى انّا اليه
راجعون تن خواهيم داد و رو به سوى رفيق اعلى خواهيم كرد.
القابض: قبض،
قبوض، مقبوض
گيرنده را گويند كه چيزى را
مىگيرد.
مَلكالموت، قابضالْارواح است.
گيرندهى ارواح آدميان مىباشد. او مأمور خداوند در خروج انسان از زمين است.
فقير، صدقات را مىگيرد. امّا
كمك به نيازمند، فرستادن مال به صاحبش يعنى پروردگار است.
از سنن قديمه بوده كه وقتى به
مستمند كمكى نمودى، دست خود را ببوس، چرا كه دست تو در يارى بينوا، به دست خدا
خورده است و تبرّك شده!
قرض را به خدا مىدهى نه به
مستحق، خدايت مىگيرد. من ذاالّذى يقرض اللّه قرضاً حسنا، كيست كه به خداى خود وام
دهد! يعنى تو به آفريدگارت پول به امانت مىدهى تا چند برابرش را در هر دو ديار،
دريافت نمائى.
القريب: قرب، تقرّب،
مقارب، مقرّب، اقرب
قريب از نزديكى مىآيد.
كسى كه اراده به تماسهاى
تنگاتنگ دارد بايد نخست در حذف غربت بكوشد.
تا آشناى كوى يار نباشى، به
مقام قرب نرسى.
اگر از غربت، خستهاى، به قرابت
برخيز كه مقرّب گشتن، جز به فنا در باب اللّه، ممكن نشود.
قريب كه به معناى همجوار است به
چه كسى، صدق مىكند؟ ما نزديكان بسيارى داريم كه در موارد مختلف به آنها تكيه
مىنمائيم. امّا هر كدام در برههاى از زمان، ما را تنها مىگذارند و از پى كار
خود مىروند. امّا تنها همراهى كه قاعدتاً نمىتوانيم از او دور شويم و همواره در
هر موقعيّتى در تحت سايهاش هستيم، حقتعالى مىباشد. پس اين ثروت و ذخيره و نيروى
ابدى را از دست ندهيم.
هو اقرب اليه من حبل الوريد،
نزديكترين نزديك است كه هيچ تحركي از ديدش پنهان نيست.
المَلِك: مالك ،
مُلك، مِلك
پادشاهى است كه مُلكش بىزوال
باشد و اين چنين شاهى، جز حضرت آفريدگار نباشد، چرا كه تمامى ملوك، در خطر كودتا
هستند و هر مِلكى در خطر اضمحلال مىباشد جز براى مالكى كه ملوك را املاك بخشيد و
خود بر عرش هستى تكيه زد. ثمّ اسْتَوى عَلَى العَرش، تمام املاك در تحت اِشراف
ارادهى اوست و آيهى فوقالذّكر به اين اهم اشاره دارد كه حكومت اين قدَر قدرت،
بر تمامى اضلاع دولتى و حكومتى سايه دارد و تُعزّ و تُذلّ بر همين محور دور
مىزند.
اَلمُلكُ يَومَئذ لِلّه، آرم
ولائى جبروتى خداوند است. وقتى كه همه در هول و هراسند و هر كه مىپرسد: لِمَنِ
المُلكِ اليوم؟ چه كسى امروز تكتاز قدرت است؟ فرشتگان جواب مىدهند: پروردگارتان،
اميرالْاُمراست.
الغنى: غناى،
مُغنى
از صفات مباركه و اسماءالحسنى
است كه پردهاى از اسرار توحيدى را كنار مىزند.
با اين عنوان، هرگونه فقر و
نياز و احتياج، از ذات ربوبى زدوده مىشود.
اگر به وسعت و گسترهى حاكميّت
الهى در پهنهى گيتى بنگريد، نقش غناى يزدانى را بهتر مىيابيد.
براى تأمين اقتدار پادشاهى كه
شاهان را انرژىهاى حكومتى مىدهد چه مقدار توانمندى لازم است؟ به همان اندازه،
كارائى اين ابزار ولائى، پژواك دارد.
يا اَيّها النّاس اَنتمُ
الفقراء اِلَى اللّه و اللّه هُو الغَنىُّ الحَميد، از آياتى كه در باب امكانات
بىحدّ و مرز جبروتى بحث دارد، همين فراز وحى است كه همه را از هر قشر و قبيله و
نژاد و منطقهاى، خلع ثروت كرده، درويشى جهانيان را در برابر حاكم بلامنازعهى
هستى نشان مىدهد.
پس به آنچه دارى غرّه مشو كه
ناپايدار است، گاه تو هستي و مال به مصادرهي ديگري مىرود، و زمانى منال برجاست و
صاحبش ترك دنيا مىنمايد.
الغياث: غوث،
مغيث، اغث
فريادرس، كمكحالى كه در عين
نااميدى گرفتار، كارش را آغاز مىكند.
وقتى كه درمانده شوى و دستت از
همه جا كوتاه شد، ناله مىزنى كه اى روزگار، پدرم درآمد، با من چه مىكنى! خدايت
بر تو رداى عطوفت باز مىكند و به احوال نيكو قبضت مىنمايد.
اى گرفتار بىپناه، زمانى كه
حوزهى نااميدى به وجودت افتاد، استخوانت را سوراخ كرد و به همه كس، بىاعتماد
نمود، بگو: يا غَوثَ مَن لا غَوثَ له: اى دستگيرى كه مىتوانى دست افتادهاى
رابگيرى.
امام حسين در گودال قتلگاه عرضه
داشت: يا غياثَ المستغيثين، در حالى كه بر دست هر كسى تيرى و سنگى و شمشيرى قرار
دارد و به سمت من مىآيد تو درهاى امدادت را بر من غريب و مظلوم بگشاى.
از القاب منجي بشريت، اباالغوث
است.
الفرد: فرديّت،
فرادى، مفرد
او فرد است، يعنى يگانه
مىباشد.
فرديّتِ احديّت در بىمثال بودن
و تنهائى اوست.
كارش را فردى انجام مىدهد.
دستيار ندارد، معاون نمىخواهد،
شريك نمىپذيرد.
مسئلهى شفاعت و وساطت انبياء و
امامان حقّه، موضوع ديگرى است با مفادّ جداگانه.
نسخهى مفردهايست كه نظيرش
پيدا نمىشود.
نمىتوان گفت، چيزى مثل اوست.
نبايد گفت خدا مانند فلان چيز
است.
درست است كه عقل ما نمىتواند
قدرت و هويّت خداوند را ارزيابى كند و مجبوريم به تماثيلى دست بزنيم، ولى لَيسَ
كمِثلِه شَىء را نبايد فراموش كنيم.
الفاتح: مفتّح،
فتّاح، مفتوح، فتح
گشاينده است.
مفتّح الْابواب و بازكنندهى
درهاى بسته اوست.
فتّاح: صيغهى مبالغهى فاتح
مىباشد، يعنى كسى كه كارش، گشايشگرى است و از استمرار در افتتاح امور، خسته و
درمانده نمىگردد و هيچگاه عاجز نمىشود.
فتح هر دفترى از امور، به دست
مبارك اوست. مفتوح كنندهى تمامى تقديرات است.
(در وقت نقاهت احوال و نااميدى
مطلق، قبل از آنكه دست به انتحار بزنى و به ظاهر خود را از وضع بحرانى و بغرنج
زندگى راحت نمائى، بگو: يا مفتّح، فتّح فتحاً يسيراً جميلاً سريعاً عاجلاً كاملاً).
المؤمن: امين،
امن، يامن، آمن
به معناى تأمين از هر خطرى است.
از مراتب ولائى احديّت است كه
هيچگونه تهديدى را نمىپذيرد و هر كه به او بگروَد مورد تحصّ والى الولى قرار
مىگيرد.
ما در اين دنياى پر بلاء و آفت
از هيچ چيزى در امان نمىباشيم، از سر و رويمان، فتنه و عذاب مىبارد، ولى يك
قدرتمدارى هست كه مسبّب الْاسباب مىباشد و قادر است جلوى هر گرفتارى و رنجى را
بگيرد.
از نامهاى فعّالش مؤمن است و
همسوئى خَلق با خالق خود در اين نام، تجلّيگاه يگانگى و وحدت خواهد بود، به اين
مفهوم كه هرگاه جزء به كل وصل گرديد به مصونيّت كلّى و اساسى و عمومى و اصلى
مىرسد.
(يامؤمن را در وقت ترس، به تيراژ بالا بگو).
المهيمن:
مهيمن را همخانه با حافظ
خواندهاند، با تفاوتهائى كه در نحوهى اجرائيّات آن مشاهده مىشود.
در سورهى حشر به ساختمانبندى
آن در چينش كلمات آيات مربوطه بنگريد، بين مؤمن و عزيز قرار گرفته و تعبير زيبائى
را حكايت دارد كه نگرش واقعىترى را به اساس توليت عظماى آفرينش مىدهد.
توحيد، راز بندگى است و اين سِر
در نحوهى ورود به حوزهى پيچيدهى آن كشف مىگردد و اين ميدان، بسى ناشناخته و
پىدرپى است و براى خواندن كتاب اسرار آن، بايد از اسماء الهى وارد شد و كليدهاى
معرفت را به دست آورد و از اهمّ اين واحدها، مهيمن است، كه بين مؤمن و عزيز قرار
گرفته و يادآور اين نكته است كه حقتعالى، نگهدار پيرو خود است و گرويدهاش را به
عزّت دارين مىرساند.
المتكبّر: كبّر،
تكبير، مكبّر
تكبّر كردن، بسى ناروا و
بىقاعده است.
متكبّر به كسى مىگويند كه
ديگران را به هيچ مىانگارد و خود را برتر از بقيّه مىخواند.
اين صفت در خداوند، به جا و
پرمعنى و با اصالت است.
خداوند ما، لباس كبريائى بر تن
دارد. يعنى حرف، حرف اوست و رأى در تمامى اضلاع حكومتى، از آن پادشاه بىرقيب
عالَم خواهد بود.
تكبّر خدا، به معناى بزرگى خاص
و عظمت بيكران اوست.
براى خداوند، تمامى هستى، تكبير
مىگويند و هر خلقى، تحت اشراف ولائى او قرار دارد. خيلى مضحكه است وقتى كه آدمى
در برابر حاكم بىرقيب گيتى، خودپسند و از خودراضى مىشود و آنجا زمان برخورد خشم
الهى خواهد بود.
السّيّد:
به معناى بزرگ قوم است، و الصاق
آن بر كسى گوياى فزونى قدر و مقام او در جمع مىباشد.
اينكه به نسل على و فاطمه، سيّد
مىگويند به اين خاطر است كه آنها از مزيّت ژنى انحصارى برخوردارند ولي اين
امتياز، نميتواند مطلق باشد و چه بسا ساداتي كه در پائينترين جايگاه انساني قرار
دارند!
آنگاه كه اين منصب را به
پروردگارمان نسبت مىدهيم به اين منظور است كه او رئيس جهانيان بوده و هر چه در
اين پهنهى خلقت مشاهده مىشود تحت رياست و سلطنت او قرار دارد. سيادت در خداوند،
ذاتى و در انسانها عَرَضى مىباشد.
در مناجات علوى مىخوانيم:
مولاى يا مولاى انت السيّد و انا العبد و هل يرحم العبد اِلّا السيّد: همه بردگان
جبروتيم و رهبر اين جمع به بندكشيده، حق تبارك و تعالى مىباشد.
سَيّدى غيبتك وصلت مصابى بفجائع
الْابد: از زمزمههاى امام صادق است در فقدان مصلح موعود.
الشّاهد: شهيد،
شهادت، مشهود، شهداء، شهود، اشهد
حاضر را گويند با اين تفاوت كه
حضور از دور است و شهود از نزديك مىباشد، يعنى خداوند، حاضر در همهى سطوح جامعه
است و شاهد بر اندرون آدميان.
گواه بودن خداوند به مفهوم
همراه بودن او در تمامى اجزاء زندگى ماست. خدائى كه در همه جا حضور دارد از همه چيز
خبر دارد و اين خبرگيرى، ضرورت را ايجاب مىكند كه او در ضمايرمان باشد يعنى همان
كه مىگويد: و هو اقرب اليه من حبل الوريد، از رگ گردن به ما نزديكتر است.
شهود خداوند، كتابت اعمال ما را
در پى دارد و آنگاه كه در محكمهى عدل اخروى، انكار ماوقع دنيوى مىكنيم، نوشتار
رسمى از كردارمان را مىبينيم كه شاهد غيبى، آنرا لحظه به لحظه ثبت كرده و به
عينيّت كشانده است.
اشهد: حضور تماموقت و همه
جانبه را گويند، نشستى فراگير و پرزاويه و جهتدار.
در فقرهاى از مناجات سجّاديه
است: اَشهدُ اَنَّك رَبّى و وَليّى و مالكى و صاحبى و رازقى: گواهى مىدهم يعنى در
هر بعدى از ابعاد حال و قال، تصديق مىكنم تو را اى پروردگار.
او بر گردونهى هستى، شاهدى
لايق، لايقى فالق، فالقى فائق، فائقى فاتح، فاتحى فاعل، فاعلى فاصل، فاصلى فارغ ميباشد
كه براى هر يك از اين كلمات، بخشهائى از معالم غيبيّه و عينيّه است و ورود به آن
گزينشهاى ماورائى را ظاهر مىسازد.
الصّادق: صدق،
صدوق، اصدق، صدّيق
خلاف كاذب است و مترادف مىباشد
با واقع و حق.
وَ مَن اَصدَقُ قولاً:
درستترين حرف را خداوند زده و مىزند.
چشمبسته به فرمان ربوبى
مىتوان عمل كرد و از او سند و مدرك نخواست ولى غير او بايد در احتجاج خويش، دليل
و برهان ارائه دهد.
صدّيق: رفيقى كه به دوست خود
جفا نمىكند.
اى كه از دوستان بريدهاى و از
همه نارو ديدهاى! خيز و با رفيق ازلى ترانهى محبّت بخوان كه او بلبلان را درس
عشقورزى داده و طوطيان را نسخه در نغمهسرائى مودّت آموخته است.
الصّانع: مصنوع،
صنيع، صنعت
سازندگى فنّى و دنبالهدار را
گويند.
خالق، خلق اشياء مىكند و صانع،
اسرار آنرا مىنگارد.
خلقت، ظاهرسازىها را مىگويند
و صانع، مهندسى رموزهستى را مىخوانند.
همه چيز در اين عالَم، مصنوعى
است، و صنعتگر بزرگ گيتى، خداوند است.
جهان، مجموعهى صنايع الهى بوده
و تمامى موجودات، ساختههاى دست قدرتمند ايزدى مىباشد.
تَفَكّروا فى صَنايِعِ اللّه و
لا تَفَكّروا فى ذاتِ اللّه، به جاى آنكه به هويّت خداوند فكر كنيد و به اشتباه در
محاسبات برسيد، به ساختهها و پرداختههاى او فكر نمائيد و عبرت بگيريد.
العفو: عفوّ،
عافى، معافى، معفوّ، عافيت
از اسامى پر دامنهى آفريدگار
است كه مراحم ابدى او را عيان مىسازد.
عَفوّ، صيغهى مبالغهى عفو در
قدرتى است كه لحظهاى، اغماض دارد و مثل عقربهى ثانيهشمار ساعت، بخشش را نمودار
مىنمايد.
يا معافى، عافنى، از زمزمههاى
عارفانهى ائمّة الهداة المهديّين است. اى كه بخشش برايت عادت شده، ببخشاى.
شارع مقدّس، مكلّف را در بسيارى
از امور مربوطه، معفو داشته، تا جائى كه راحتى بندگان را منظور ساخته، و لا
يُكلِّفُ اللّهُ نَفساً اِلّا وُسعَها، در مجارى عبادى، ملاك، حال و هواى توست نه
فرمان ربوبى، عافيت در دنيا به ارادهى حقتعالى است.
الغفور: غافر ،
مغفور، غفران
غافر، درگذرنده است كه از حقّ
خود چشم مىپوشد.
در انتظامات سياسى جهان،
قدرتمندان حاكم، كمتر با غفوريّت آميزش دارند زيرا كه اقتدار، استبداد را در پى
دارد، امّا در وجود مديريّت آفرينش، امرى متضاد به اتّحاد عملى در مىآيد كه قانون
توبه را پديدار مىسازد، با اين قاعده، خاطى، از آثار جرم خويش به سوى واحدهاى
اغماض و تسامح الهى مىگريزد و مأمون از اثرات منفى گناه مىگردد.
در صحيفهى سجّاديّه آمده كه:
اِغفِر لِمَن لا يَملِكُ اِلّا الدّعاء، به كسى كه گذرنامهاش دعا و التماس است،
اذن خروج از دوزخ را بده.
منيّت اگر مغفور شود از هول و
هراس آتى در امان مىماند.
همهى ما بايد به دنبال كسب
غفران الهى باشيم.
الرّائى: رؤيت،
مرئى، رؤيا
همسو با بصيرت است، با اين
تفاوت كه دين، عمومى بوده و رؤيت خصوصى است.
بيشتر در زمينهى عملكردها به
كار مىآيد.
پروندههاى عملى در پايان هر
فصلى به رؤيت پادشاه عالَم مىرسد تا با امضاء ملوكانه، توشيح و تنفيض گردد.
مىشود اينگونه جدا كرد كه
آفريدگار بىهمتا، همه چيز را مىبيند و در نظر دارد ولى بعد از مرور زمان و گذشت
ايّام و فرصتهاى توبه و شفاعت، عمليات عبادى و اخلاقى و اعتقادى، براى اجراء حكم
نهائى، مورد رؤيت الهى قرار مىگيرد و اين فاصلهى زمانى، يعنى از لحظهى عمل تا
وقت تثبيت جزاء، دورهاى است حسّاس و خطير كه سرنوشت خلايق را مىپيچيد و عاقبت
امور را تنظيم مىسازد.
رؤياى صادقه نيز از مشتقّات
همين امر است كه بارىتعالى، ارادههاى اصلى را در خواب به نمايش مىگذارد.
الذّارى: ذرّيّه،
انتهاء، دامنه، فرجام
همه چيز در اين عالَم، ابتر است
الّا هو.
هر كس را كه بينى، روزى آمده و
روز ديگر مىرود، مگر معمار كلّ آفرينش كه تداوم قدرتش، تا رستاخيز اكبر است.
هر كه به او وصل شد، بيمه
مىشود و آنكه از او جدا گرديد، دُمبريده مىگردد.
صاحب نسل، هموست، مالك حرث، آن
قدرتمدار كل مىباشد كه ممالك را در تصرّف ولائى خويش دارد.
اگر رسول اكرم از طريق دخترش،
صاحب ذريّهى متّصله است به خاطر ارفاقى مىباشد كه خداوند به او كرده، چرا كه
دشمن نبوى گفت: اين مدّعى رسالت، بدون پسر است و به زودى از يادها مىرود، ولى
خدايش فرمود: اِنّا اَعطيناك الكوثر، كوثر يعنى دنبالهى وسيع و گسترده و
همهجانبه.
الرّازق: رزّاق ،
رزق، مرزوق، ارزاق
بدان كه رزق، توشهاى است
متنوّع و متحوّل و مترادف و متكامل كه مشمول هر يك از نيازهاى آدمى مىشود و اين
مرسوله در حيطهى قدرت خدائى است كه خلق رزق كرده و تبعاتش را منتشر مىسازد.
رازق در مجاز، هر نانآورى را
گويند و در حقيقت، پروردگارى را سزاست كه از هيچ، همه چيز را دهد، و در اين باب،
بسى تكلّم آمده و جاى ابلاغش نبوده، هر مخلوقى در پى رزق است تا او را كفايت كند.
عقل، يك نوع روزى بوده، علم
نيز، تعرفهى ديگر اوست.
انّ اللّه هو الرّزّاق، او صاحب
روزىهاى بىشمار است.
اَللّه لَطيفٌ بِعبادِه يَرزُق
مَن يَشاء، اگر نان در سفره دارى، از اوست، و اگر كم دارى به او بگو و اگر ندارى
از او بخواه.
الرّقيب: راقب،
مراقب، رقبا
رقيب يعنى مواظب، بپّا.
او مراقب ماست كه اگر نبود هر
لحظه بلائى به سرمان مىآمد.
رقيب رحمان شيطان است. شيطان
نيز ما را مىنگرد و جاسوسى مىكند. گفتگوها را استراق سمع كرده و در دلهايمان
شنود گذاشته. اگر مراقب دلت نباشى، به زودى مستأجرى بىحيا در آن اثاث مىآورد و
اسكان مىكند.
رقيب تو در همه حال، خداى
بارىتعالى است.
اگر مراقب جنين نباشد شكل
نمىگيرد.
اگر مراقب دانه نباشد، نهال
نمىدهد.
اگر مراقب طبيب نباشد، تشخيص
درد نمىدهد.
اگر مراقب دين نباشد، دزدان
روزگار، آنرا بر هم مىزنند.
الرّئوف: رأفت،
رئوفانه
به معناى ملاحظهكارى است.
اينكه طرف آدمى، اهل مماشات
باشد، از محاسن و مكارم خاصّى است كه انسان را از ورطهى خشم و غضب، دور مىكند.
مىتوان گفت كه مقابل عدل است.
عدل، بسى خشك و خشن بوده و رأفت، ملاطفت و ملايمت را تداعى مىكند.
رأفت معمولاً در آدمهاى
بداخلاق، ديده نمىشود.
از مختصّات ربوبى است كه در
مناجاتها به رُخ پروردگار كشيده مىشود.
غالباً در وجود قدرتمندان،
مشاهده نگشته و با زور و زر در كشمكش مىباشد.
الف لام آغازين آن، گوياى ويژگى
دائمى آن در ذات اقدس كبريائى است.
و البته در موجوديّت آن، مباحث
سنگينى نهفته شده كه در مبحث جبر و اختيار به چالش مىرسد و جاى آن، در اين جزوه
نخواهد بود.
المجير: اجاره،
اجير
اجاره دادن از اقسام امورات
زندگى است.
مستأجر به اجرتى كه مىدهد،
چيزى را مالك مىشود.
اجير بر وجوهى كه مىگيرد بايد
افعال را انجام دهد.
همه مستأجر خدائيم.
خداوند، جانمان را به ما كرايه
داده است و اين امانت در برابر عبادت انجام گرفته.
زندگى ما، امانى است بر وجه
استيجارى.
پروردگار، همه چيز را تحت اجاره
دارد و سلطنتش بر هر موقعيّتى، برترى دارد.
آفريدگارتان، مجير است يعنى
نفَس شما را به خودتان اجاره داده و در قبالش مسئوليت بندگى را مطرح كرده.
الف لام آن، تفهيم مىكند كه ما
در تمامى حدود خود، متّكى به او هستيم چرا كه هر چيز به اصلش برمىگردد و كلّ شىء
يرجع الى اصله و ما در فروع خلقتيم كه به انّا للّه باز مىگرديم، يعنى به
صاحبخانه.
المجيد: مجد،
امجد، قرآن مجيد
از نامهاى خاصّه ربوبى است كه
آدمى را به فرازهاى تربيتى فوقانى مىبرد.
مجد را از او بخواه كه آفريدگار
آن مىباشد.
قرآن را مجيد خواندهاند به اين
دليل كه هر نسخهاش باعث برافروختن شعلههاى هدايت و كرامت مىباشد.
تو كه خواهان مجدى، چرا اين
معجون را از باب منظوره نمىگيرى كه چنين گفت رسول مدنى: هر كه مُجدّ مجد است بايد
در بسط بندگى بكوشد و از هر ناخالصى خالى گردد.
مجد را به هر كه دهند چشم و گوش
و قلبش را از هر غيرى، تهى سازند.
القوى: قوى، مقوّى
ضدّ ضعيف است.
او در قدرت، همپايه ندارد.
از عريضههاى اولياء است،
قَوّنى عَلى دينِك، محكم كن وجودم را براى وجودت.
تمامى قواى موجود در عوالم
خلقت، محصول حكم تكوينى اوست.
اِذا ارادَ اللّهُ بِشىءٍ اَن
يَقولَ لَه كُنْ فَيَكون، وقتى به چيزى حكم كند، كافى است كه بگويد: بشو و فوراً
مىشود.
مىگويند اين را بخور كه مقوّى
است ولى واحدهاى اسم اعظم، تقويت كنندهى واقعى در اين خانهى خاكى مىباشد.
و آنها در انحصار حقتعالى است.
اَقوياى جامعه كسانى هستند كه
در زر و زور و تزوير سرآمد باشند، ولى آنها در آن واحد، مضطر مىشوند و پروردگارتان
در قول: انّك ميّت و انّهم ميّتون، كار همهى مدّعيان را ساخته است.
العظيم: معظّم،
اعظم، عظمى، بِسمِكَ العَظيم، سُبحانَ رَبّى العظيمِ و بِحمده
بر عكس كوچك است.
عَظمُ الذَّنبُ مِنْ عَبدِك
فَاليَحسُنِ العَفوُّ مِنْ عِنْدك، از فقرات توبه است در صحيفهى سجّاديّه كه
فرمود: چقدر گناه من بزرگ است، ولى بخشش تو، بسى بزرگتر از آنست.
باز هم از منسوجات عرفانى امام
سجّاد است: اِن كانَ ذَنبى عِندكَ عَظيما فَاَعَفوُكَ اَعظَمُ مِن ذَنبى، پرودگارا
اگر بار معصيت مرا مَركبى نمىتواند بكَشد، صد البتّه كه وزن اغماض تو را ملائكهى
سماوى، نتوانند حمل كنند.
خدا بزرگ است يعنى چه؟ حجم او،
گيتى است، كه مظهر وجود اوست.
وزن خداوند، تماميّت ثقال هستى
مىباشد.
قدرت او، مُظهر مشارق و مغارب
بوده و همه چيز در فرمانش قرار دارد.
الودود:
از اسماءالحسنى مىباشد به معنى
دوست.
كسى است كه از دوستى خسته
نمىشود و دوست را شرمندهى الطاف خود مىكند.
ودود اگر براى كسى نامگذارى شود
بايد مفهوم آنرا برايش جابيندازند.
الف لام آن مىگويد نه با هر
كسى مىتوان دم از دوستى زد و نه به هر نغمهى دوستانهاى مىتوان اعتماد كرد.
هرگاه كه از دست اين و آن، دلت
گرفت از پردهى دل بگو: يا ودود.
الحقّ: حقيقت
حق، اوست و حقيقت محض، در وجود
اوست.
حقايق، در محضر اوست و محقّ
عبادت، هموست.
حق، گرفتنى است نه دادنى.
مولا على فرمود: فطرت آدمى،
جستجوگر حق است.
با قاضى درون مىتوان خير و شر
را تشخيص داد.
رسول فرمود: اَلحقُّ معَ علىٌّ
و علىٌّ معَ الحَق: حق در تمامى ادوار و ازمنه با علىّابنابىطالب مىباشد و هر
جا كه به دنبال حقيقتى، در تعقيب حيدر باش.
حقايق مكنونه در كتاب وحى است و
اشراف بر آن با سيرهى علوى امكانپذير مىباشد.
هرگاه در تميز دادن بين اشياء و
اشخاص، درماندى، بسيار بگو: يا حق، به حقّ حق.
الباقى:
باقى به معناى بودناست، ضدّ
فانى.
بقاء يعنى ماندن.
اَنتَ الباقى و اَنَا الفانى،
كليد ورود به منطقهى جاودانگى است.
تو دوست دارى بمانى؟ اگر بخواهى
مىمانى ميتواني،
عَبدى اَعطِعنى حَتّى اَجعَلك مثلى، ربّ غفور فرمود: اگر اطاعتم كنى به فناى
توحيدى مىرسى و آنگاه مثل من مىشوى!
خداوند ماندگار است، تو هم
مىمانى.
از فنا بىزارى؟ پس فراتر از
اين به اين آب و گِل بنگر. آب نه آنست كه مىنوشى و رفع عطش مىكنى بلكه كليد حيات
است. آب حيات اگر خورى، عمر خِضر مىكنى. ولى انگيزه، مهمّ است، كه براى چه بمانى
و چه كنى و نهايتاً چه شوى و كجا روى و در مجموع، چه شود!
النّور:
نور، چراغ است و باعث ديدن.
نورانى، روشنائى با بُرد وسيع
مىباشد.
نورانيّت، اشاعهى انوار فوقانى
بر تحتانى است.
نور، يكى از نامهاى ايزدى است
كه حاوى هدايت، عنايت و كرامت مىباشد.
با نور، راه از چاه تميز
مىشود.
به وسيلهى نور، از خطرات موجود
در امان مىمانيم.
خداى منير، كرامتش را بر خلايق
فقير، با انوار كبريائيش جاودانه مىسازد.
نور، ضدّ ظلمت است. در ظلمت،
اُفت و آفت است و در نور، ادراك و مشاعر و شكوفائى ذهن.
نور خدا، آسمانها و زمينها و
پنهانىها را قبضه مىكند.
الرّاشد: رشد،
رشيد، مرشد
رشد، پرورش است.
راشد، پرورنده ميباشد.
مرشد، ارشاد كننده بوده.
رشيد، به حدّ نصاب درآمده را
گويند. مىگويند كه پسرم رشيد است، يعنى به تكامل آمده.
هر رشيدى، جزء و فرع است و رشيد
علىالْاطلاق، در مقام ربوبيّت و الوهيّت به حدّ نصاب آمده، يعنى وافر غير منقطع.
خدا رشيد است يعنى در هر
پلّهاى كامل و متكامل است و خلاَءای ندارد.
و الف لام، اختصاص اين اِكمال
را اعلان مىدارد كه خدا، قدرتى است كه تمامى واحدهاى كليدى در سلطنت كلّى را
داراست و كسى نمىتواند از او سلب كند.
الصّبور: صابر،
صبر
بردبارِ بىحدّ و مرز.
الف لام ابتداى آن، اختصاصى
بودن اين صفت براى خداوند را مىرساند.
صبر: اسلحهى گريز از مشكلات
است.
صبور، پيروز است.
صابر، در مسير حق مىباشد.
اگر شكيبائى نكنى، ايمانت را از
دست مىدهى.
خويشتندار مىتواند بار امانت
فطرت را به منزل مقصود برساند.
خدا صبرش بلند است.
گفتهاند: صبر كوچك خدا، چهل
سال است.
به وقت مواجهه با ابليس، به خداى
حليم پناه ببر تا تو را در جنگ و گريزهاى نفسانى يارى دهد.
ذكر يا صبور را در زمان معاصى
بگو تا از گزند انتقامش دور شوى.
هنگام فرو رفتن در گناه كه
افتادن در دام شيطان است آنرا زمزمه كن.
به وقت بىصبرى هم به آن متمسك
شو.
الولى: والى،
ولايت، توليت، متولّى
ولى، سرپرست است.
والى، مسئول و سرپرست واقعى هر
چيز، كه در ولايت، شكل مىگيرد.
ولايت، حاكميّت است كه فقط از
آن خداست و جانشينان رسمي او.
توليت، وظيفهدارى در امور است.
متولّى، نگهبان اشياء مىباشد.
والى اگر سماوى نباشد جانى
مىشود و به واسطهى والى عادل، زمين با بركت مىگردد.
جنگ هفتاد و دو ملّت بر سر
توليت بوَد.
سرپرستى جهان با آفريدگار آن
است و اين منصب، بطور ظاهري به امراء و رؤساء داده مىشود كه مسلّط بر انسانها مىگردند
و وظيفهاي سنگين خواهد بود.
هر كسى مدعى است كه ولايتش
حقيقى مىباشد، ولى آنكه مهربانتر است، راستگوتر مىباشد.
اسلام بر ولايت استوارست و
اختلاف بين شيعه و سنى در باب توليت شرعى و قانونى مسلمين مىباشد. اهل سنت
مىگويند: اين قانون به شورا بر مىگردد و از نصب ابوبكر نشئت مىگيرد كه مسلمين
بعد از شهادت نبوى بر او اجماع كردند، در حالى كه اجتماع غدير، چند برابر آن و در
محضر پيامبر و به اصرار جبرائيل و به امر ربوبى بود. پس تشيّع توليت را به غدير
مىبرد كه در مقامش آيات و احاديث داريم و منابع مخالف نيز تأييد كرده. و اگر به
قول مخالف عمل كنيم مىشود اجتهاد در برابر نص. يعنى قول خدا و رسول و اجماع
مسلمين را بايد ناديده بگيريم و به اجتماع كوچكتر بعدى پايبند باشيم.
الطّاهر: تطهير ،
طهور، مطهّر، طهر
طاهر، پاك كننده است.
الف لام آن مىگويد كه همه چيز
در طهارت، نسبى است و پروردگارتان اصل پاكى است.
تطهير، پاكيزهگرائى است.
مطهّر، پاك شده است.
طهر، زمان پاكى است.
خدا منزّه است از هر چيزى كه
خلاف پاكى مىباشد.
خداوند، عالَم را به تميزى
آفريد ولى انسان آنرا با اعمال خويش كثيف مىكند.
آدمى با پاكدامنى آمده و عصمت
نسبى دارد امّا خودش بار منفى بر دامن خويش مىريزد.
بايد به رفع آلودگى از روح
پرداخت تا براى پرواز آمادهاش كرد.
مىگويد: كُلُّ شىءٍ لَك طاهرٌ
حَتّى تَعلم اِنّه قَذر، همه چيز بر تو پاكيزه است تا زمانى كه به خلافش برسى، كه
اين بيان، براى دفع وسواس در نجاسات بسيار مهم است.
الحميد: حامد، حمد
حميد، ستوده ميباشد و تنها كسى
كه سزاوار ستايش است.
حامد: ستايشگر است.
حمد: ستودن است. در نماز، حمد
مىخوانيم، در قرائت آن به اكرام و اعزاز و احترام خداوند مبادرت مىكنيم. نماز
بدون حمد، ماشين بدون موتور است. در حمد به موقعيّتى از عبادت مىرسيم كه
مىتوانيم پرواز داشته باشيم. در قسمت ايّاكَ نَعبُد، عرفاء بزرگ، تخليهى كامل
روح از جسم مىكردند و معراج مىنمودند و ناديدنىها را مىديدند و در ايّاكَ
نَستَعين، چشم دل باز مىكردند و ناديدنىها را مىديدند.
الحبيب: حب، محب،
احبّاء، محبوب
دوست، همراه و يار و مونس ميباشد.
هل الدّين اِلَّا الحُبّ، آيا
ديندارى، غير از محبّت است؟
هركه را مىپسندى، به سويش
مىروى و آنكه در وجودت جا بگيرد رفيق است.
محمّد، حبيب اللّه، از القاب
پيامبر آخر الزّمان است.
به ناچار كه بايد در اين
مسافرت، دوستى به كنار داشته باشيم تا سفر را با وى سپرى كنيم و اين همسفر، نخست
همسر است و سپس والدين و آنگاه فرزندان و بعد يارانى كه در وقت رنج، نمىگريزند و
در هنگام خوشى، نيّت خودكامگى ندارند.
اگر تنهائى، بسيار بگو: حبيبٌ
لا يُحِب.
الجبّار: جبر ،
مجبور
زورگو، ديكتاتور، خودخواه،
خودمحور!
در دنيا براى بسيارى از خلايق،
چنين عناوينى مشهود است، امّا مجازى و گذرا، ولى در حقتعالى، حقيقى است و دائمى و
اصلى.
خدايت به قوّهى قهريّهى
سماويّهى ازليّه، حرف خود را به كرسى عمل مىنشاند، چه بخواهى، چه نخواهى. خدا
كِشتى آنجا كه خواهد برَد - اگر ناخدا، جامه از تن دَرَد.
از مباحث تند و سخت و ناگفته و
اسرارآميز توحيدى، جبروتيّت الهى است كه خيلىها را ظرف شنيدن آن نباشد و بسيارى
در اين باب به مهلكه رسيدند.
با وجود اينكه خدا جبار است ولي
در اين دنيا به بندگانش فرصت انتخاب داده است.
جبر، خلاف اختيار است. تو به
اختيار به اين عالَم آمدهاى يا به جبر؟ به اختيار خود مىروى يا به زور خدائى؟
ابزار دنيوى به ميل و ارادهات جمع مىشود يا درها بسته است؟
العادل: عدل،
اعدل، عدول، عدالت، عدالت خواه، عدلپرور
عدل را كفهى ترازو بدان كه
خدايت براى انتظام بهتر امور به تو داده و هر كه به عدل پشت كند سرنگون شود.
عدالت را چشمهى آب روانى بدان
كه تو را سيراب كند و حيوانيّت را از تو دور نمايد چرا كه در خلقت اوّليّه، نيمى
از آدميّت و نيمى از بهائم داشتن داد. فرياد عدالتخواهى سر ده تا كسي كه عادلش
خواندهاند دادت را بگيرد.
المُذلّ: ذليل،
ذلّت، مذلت
معناى آن، خلاف عزّت است.
ذليل، خفهخون گرفته و چلاق و
عليله، كر و كوره و بىكسوكاره، توسرىخور و پست و خفيفه، نمىتونه حقّشو بگيره،
نمىتونه حرفشو بزنه، واى خدا جون، كمكم كن، فكر مىكنم اين درد همگی ماست، نقاهت
طبقهى سوّم جامعه است.
تُعزّ مَن تَشاء و تُذِلّ مَن
تشاء، اگر توى جامعه، زمين خوردهاى، به عزيزى متوسّل شو كه پائين بردن و بالا آوردن،
در يد قدرت اوست.
اگر مفهوم كلّى آن را بنگريم
جايگاهى است كه در آن، استراحت، معنى ندارد، آرام و قرار، وجود ندارد.
الشّكور: شاكر ،
شكور، مشكور
سپاس است كه در خداوند غلظت حال
مىيابد، يعنى سپاس بزرگ بر كوچك.
اگر اجازه ندهد تشكّر هيچ كسى
مقبول نمىافتد.
نحوهى ستايش را به ما آموخته:
شكر نعمت نعمتت افزون كند - كفر نعمت از كفت بيرون كند. نعمت، فهم مقامات معنوى
است. شكر در اين مقال، حركت در مسير تعشّق ربّ است. نعمت را مىافزايد در افزودن
ادراكات سماوى تا از كفر فاصله گيرد كه كفر، جنون و غفلت مىباشد.
المقيت: لمقت
اللّه اكبر
طرحهاى سنگين، توطئههاى بزرگ،
نقشههاى وسيع، سياستهاى عظيم، نيزههاى پياپى، تيرهاى سماوى.
وقتى در جنگ بين حقّ و باطل
نوبت به خدا مىرسد چنان مىزند كه دنيا و آخرت طرف بسوزد و اينگونه مىگردد:
خَسِر الدّنيا و الْآخره.
نقشههاى آدميان، كوتاهمدّت و
بىدوام است ولى خداى ما، همهى كارهايش خدائى است.
فرازيست براى تبرّى.
السّلام: مسلم،
سليم، سالم، تسليم، اسلام
سلام از مستحبّات است و جوابش
واجب.
واحد تسليم نفوس است.
سلام داروست.
سلامتى نشات گرفته از سلام است.
تسليم حق مىشوى، سلام مىكنى.
زندگى مسالمتآميز با سلام كردن
آغاز مىشود.
سليم النّفس، آنست كه نطق فطرت
را پاسخ مىدهد.
مسلم، بر سلام حق، ساجد است. مُسلم،
تسليم حق شده.
مسلمان، به غير خدا تسليم نمىشود.
مسلمين شمع دل از رسول مىگيرند.
به آينه كه مىنگرى بگو: اَسلِم
تُسلَم: چرا كه هر لحظه نياز به ارائهى طريق الهى دارى. و سلامٌ علَى المُرسَلين،
عرض ادب به محضر تمامي نمايندگان ارسالي خداست در طول تاريخ.
اللّهم انت السّلام و منك
السّلام و اليك يعود السّلام و سلام علي المرسلين.
القوى: قوى،
مقوّى، قوّنى، تقويت
ضدّ ضعيف، مقابل ناتوان، از
مراتب سلطهى ملكوتى الهى است.
هوالقوى: يعنى همه در برابرش ضعيفند.
قواى لاهوتى، هر لحظه به سراى
خاكيان، نشئهى حيات مىبخشد.
غذاى مقوّى را آفريدگارش، واحد
لازمه داده و الّا بىمصرفش مىكند.
مثل وجود قند در بدن كه مواد
قندى براى برخى ضرورى و براى بعضى قاتل است.
عبادت سبب تقويت احوال مىشود:
عَبدى اَطِعنى حَتّى اَجعَلُكَ مثلى، بيا پيش من تا مانند من شوى.
الحفيظ: حافظ،
حفظ، محافظت
حفظ كنندهى هر حافظ است.
حافظ، ابعادى دارد كه در آن
راهكارهائى براى زندگى مشاهده مىشود. حافظ، نگهدارنده است و در برگيرنده و پوشش
دهنده از هر آزار. الف لام آن، مبيّن خصوصى بودن است، همه در اين دنياى مادّى،
نگهبانند ولى در فروع و اگر حفاظت خداوند نباشد، حفظ طبيب در طبابت و معمار در
بنا، بىاثر خواهد بود.
تو در اين دنيا نياز به حمايت
دارى و حامى تو در هر حالى نگهدارندهى توست.
اگر توليت آن فرماندار ازلى در
نگهبانى آدمى نبود، هرآينه بشر در برخورد با حوادث طبيعى، نابود مىگشت.
اصولاً خلقت ما به گونهاى
مىباشد و از چنان ظرافتى برخوردار است كه به كوچكترين تصادمى، هلاكت را بر ما
تحميل مىگرداند.
مثلاً وجود كانالهاى آبى و
غذائى و تنفّسى واحد در گلو، مهمترين عامل قتل انسان مىباشد زيرا كه بارها اين
اشتراكات، كار دست بشر داده و اسباب مرگ او را فراهم نموده و در اين ضرورتهائى كه
از يك دريچه وارد مىشوند، قدرت حفاظتى پروردگارتان، نمايان مىگردد كه چسان آدمى
را از لبهى نيستى به منطقهى هستى مىبرد و آب و هوا و غذا را همسوى يكديگر
مىگرداند.
الرّحيم:
از صفات عاليه و اسماءالحسنى
است و الف لام آن، تخصيص دائمى و كلّى مهربانى به حقتعالى مىباشد.
اين صفت، از ابواب شافيه بوده و
اسباب اكرام را براى خلايق فراهم مىآورد.
الرّحمن:
اوج كرامت ربوبى بوده و در آن
واحدى از مسبّب الْاسباب موجود است.
الف لام آن، گوياى ويژگى خاصّ
آن براى پادشاه زمين و آسمان مىباشد و تخصيص اولويّت و اعتبار موضوع در وجود
مقدّس ربوبى را مىرساند، يعنى تنها رحمان در اين جهان پهناور، حقتعالى مىباشد و
بيهوده خانههاى اين و آن را در و سر نزنيد.
رحمان بخشندگى را مىآموزد و
الرّحمان، گوياى آنست كه هرچه بخواهى از باب الطاف خداوندى مىگيرى.
درسى كه از اين صفت ربوبى
مىگيريم مهرورزى و مهرپرورى مىباشد.
آن كس كه عاشق و شيفتهى
پروردگار خويش است بايد با همنوع خود، ملاطفت نمايد كه اين يك قاعدهى سماوى بوده
كه: اِرحَم تُرحَم، يعنى رحم كن تا به تو رحم كنند.
در دنيا و آخرت استغاثهى ما به
حضرت دادار بلند است كه اى منبع بخشايش، ما را به درياى مغفرت و مكرمت خود بسپار و
در وادى نياز، رهايمان ننما.
كسى كه خدا را رحمن بداند، هرگز
به غير او فكر نمىكند و به سمت ديگرى نمىرود زيرا كه فراگير و پربار و بىانتها
مىباشد.
القدّوس: مقدّس،
قدّيس، قداست، تقدّس، قدّساللّه تربته، اقدس، تقديس، قدسي
كلمهايست ماورائى كه گوياى
فزونى شرافت است.
اشارات پاك و منزّه از هر نوع
آلودگى است. ناآلودگىهاى فرامحيطى است.
به هر كسى مقدّس نگويند الّا
آنكه حبلى به ارض المقدّسه داشته باشد.
مقدس، حرمت دارد كه بايد حريمش
را بشناسي.
قدسى، جايگاهى است بلندمرتبه كه
جز به تصوّر اولياء نيايد، گوهربار است كه موجود خاكى راه به جادّهى ازلى دارد.
در اين صورت، وجودش شفاء است و اشك ديدهاش نيروى محرّكهى تقديرات و آهش مُجيب و
آرزويش، مُجاب ميباشد.
قَدّس اللّه تُربَته، گرامى باد
خاكش.
قداست، تعميم تميزهاى نفسانى به
زواياى ژنى است.
براى تكرّم نفْس، تقديس روح،
قداست جسم، اصلاح امور ظاهريّه و باطنيّه و داخليّه و خارجيّه، تمسك به آن لازم
است.
الوَتْر: وتيره
تنها، خالى، بدون همراه.
تنهائى، تنها بودن، تنها ماندن، تنها رفتن، تنها شدن.
تك و تنها، ميلياردها سال
نوريست كه بوده و هست و خواهد بود.
يكى بود يكى نبود زير گنبد كبود
يك خدا نشسته بود!
مشرك كسى است كه او را از
تنهائى در مىآورد! و براى آن يگانه خلقت، مشتركات مىسازد.
بتپرست، چندگانهپرست است، و
تو مأمور به تكقطبىپرستى هستى.
فرق بين واحد و احد و فرد بسيار
است، يكى در آسمان تجلّى دارد و ديگرى در زمين و آن يكى در تقديرات عامّه.
واحد، بر مادّيّات متجلّى شده و
احد، بر معنويّات تشعشع دارد و وتر، بر پلهاى ارتباطى فيمابين اين دو.
و الشّفع و الوتر، هر زوج و فرد
است،
همه چيز در جهان، شفع است و
تنها اوست كه وتر مىباشد.
نماز شفع دو ركعت است و نماز
وتر يك ركعت.
در نماز وتر، بگو: اى تنها، به
منِ تنها، ترحّم كن! تو يكتائى در اصل و كل و طبيعت، و من هم مفردم و منفرد، ولى
با اين تفاوت كه اين عنوان براى من ذلّت و سختي است.
الاحد: احديّت
يكى است كه دوّمى ندارد.
به خلاف واحد، احد، تكتاز است.
كسى كه حمد احد را مىگويد، به
تحميد غير او علاقه ندارد.
يك مثلّث داريم به شكل اَحد -
اُحد - احمد، كه معمّائى را برايمان مىگشايد. حضرت احديّت در منطقهى اُحد سفيرى
را ارسال كرد كه نامش به اسم خدايش شباهت داشت و فقط يك م در بين ح و دال داشت، و
اين ميم كه آمد، احد را احمد كرد و نقش اين م، بسى زيربنائى است. ميم، ظاهراً يك
حرف است ولى رمزى است در تحوّلات اصولى ولائى، به حروف مقطّعه بنگريد: الم: الف
لام م،الف در مرتبهى احد، كار مىكند و م در موقعيّت احمد دور مىزند و لام،
گوياى لا و لن است، يعنى نفى كامل بتهاى مختلف بيرونى و درونى.
الواحد: وحدت،
وحيد
واحد، آغاز شمارش اعداد است.
آغاز هر كار به نام اوست.
براى تفهيم واحد، بايد به احد نگريست
چرا كه واحد، شمارشى بىانتهاست. امّا احد، تكمورد است.
واحد را در سير و سلوك مىتوان
به كار گرفت. واحد به مفهوم كليد است.
اسم اعظم موجود در اين نام،
شستشوهاى جوارح را شامل مىشود.
وحدت كلمه در محور واحد قدسى،
برنامهريزى اصولى را براى گريزگاههاى تاريخى، اعلام مىدارد.
وحيد است چون يگانه بوده، واحد
است به علّت تكبُعدى بودن او در ولايت تكوينى.
الفيّاض:
فيض، فازى در تكبّر ارواح و
تكرّر آداب است.
فيضى كه جمعهها از برزخ مىآيد
مىتواند تغييراتى را در كلّيّات زندگى ايجاد كند.
فيض را فيّاضى مىدهد كه پروازهاى
بىمنتها دارد.
فياض، ستارهايست در آسمان كه
خود را به عرفاء مىنماياند و از طريق هماهنگى با او به مصوّبات نهائى در رياضتهاي
منظوره مىرسيد.
فيض را مىتوان از كانالهاى
وسيع گرفت كه از جمله مشاهد مشرّفه و اماكن متبرّكه و كوهها و درياها و گلستانها
و جنگلها.
فيض را فيّاض ازل مىدهد و با
قرابتهاى مختلف به آدمى، نشات مىدهد.
درك فيض، از راههاى دعا و خواب
و خيره شدن و مات ماندن و حضور قلب در نماز مىتوان كسب نمود و با اعداد مأجوره
تمرين نمود.
القانع: قنع، قنوع
قانع، در خدا يك معنا دارد و در
خلق، يك مفهوم جدائى دارد.
قناعت، توصيه اعاظم دين است.
در قنوع چه مىخوانى و چه
مىجوئى و چه مىگوئى. قنوع، مقطع اظهار علائق است.
قناعت، توانگر كند مرد را.
كسى كه به غير خدا، توجّه
ندارد، مبتلا به خشم و كينه و حسد و جاهطلبى نمىشود و اين رذائل را با اين
فضيلت، از خود دور مىسازد.
در قنوع، قانع را مىبينى و
بىپرده او را ستايش مىكنى.
خدا، قانع است يعنى به كمترين
حمدى، قناعت مىكند و بالاترين جايزه را مىدهد و بشر، قانع است كه به آن جايزه
اكتفا مىكند.
الحفى:
قدرتى كه در هالهاى از اسرار
است.
اطّلاعات ما از معبودمان بسى
اندك و پيشپا افتاده است به گونهاى كه پيامبر خاتم فرمودند: خدا را غير از من و
على، نشناختيم.
پس چگونه انتظار شكوفائى نماز
را داريم در حالى كه آشنائى و دوستى ما با مخاطب غيبى ابتدائى و غير قابل توجّه
است. اگر معرفت سرمدى را ضميمهى حالت نكردى، نبايد به مديريّت او در صحنهى جهانى،
ايراد گيرى، چرا كه او با تو در يك كفّهى از هويّت نبوده و ناآشنا نمىتواند
ارزيابى از مجهولالقدر نمايد.
روى اسماء غير معروف الهى،
امساك بايد كرد زيرا كه خلاف كلّم النّاس على قَدرِ عُقُولِهم مىباشد. همواره
بايد ظرف جامعه را در موضوع توحيد، به نظر آورد زيرا كه قضاوت عامه مردم به چشم و
گوش آنهاست نه به عقل و علم و تازه اين دو كفهى ارشادى نيز نياز به تجمّع بارهاى
ماورائى دارد و الّا آدمى را كفايت نكرده و باعث انحطاط وى مىشود.
مثلاً يكى از اسماء ربوبى، قاتل
است! و ما تقتلوهم و لكنّ اللّه قتلهم: امّا براى عامّه، درك اين نام، بسى ثقيل
بوده و اسباب سوء تفاهم را ايجاد مىنمايد.
تازه در باب معذّب كه به مفهوم
شكنجهكننده است، بايد كمال احتياط را رعايت نمود، چرا كه هر نوع تفسير خشن و غير
مشهود مىتواند آثار مخرّب روى عبوديّت بگذارد.
القاهر: قهّار
قاهر را قهر باشد نه از شكلى كه
تو دارى، قهر تو ناپايدار است و خشم حقتعالى، خانمانسوز، پس تو را نشايد كه در پى
ابراز وجود آئى و ماهيّت خويش را ناديده بگيرى و بناى مرافعه با همنوع گذارى كه در
هر نوبت خشونت، به ياد داشته باش كه همواره مقهور تقديراتى و بايد كه در پى كسب
رضايت ربوبى باشى و تخيّل از تمرّد بشوئى و اسباب خشنودى ايزدى را فراهم گردانى.
هم در تولّى به كار مىآيد و هم
در تبرّى.
هم در تقرّب مورد بهره قرار
مىگيرد و هم در تهجّد.
يا قاهِرَ العدو، و هو القاهِرُ
فوقَ عِباده، تَقَهّرتُ بِقَهرِك يا ولى، براى ساختن نفوس در سير من الخلق الى
الحق، روي اين فقرات كار كن.
العليم: عالم،
علّام، علم، معلوم
دانائي است كه علمش محدود به
حدّ زمان و مكان نگردد.
عالمى را سپاس كه علم را شفّاف
كرد و معالم را هويدا نمود و معلومات را بر سينهى بشر، جارى ساخت.
علّامه، آن نيست كه از پى دانش
رفته و از هر بابى، رشتهاى را يافته، بلكه بسيار دانا، قدرتمدارى بوده كه دانستن
را بر بنىآدم، فرض نموده و پرستش را مدار ذهن كرده و سئوال را عامل تكامل روح
قرار داده، فلذا در چرخش فهم به استدراكات علمى، بياويز ولى هرگز خود را عالم ندان
كه سكّوى دانش در تصرّف يزدان مىباشد و به همين خاطر، جهالت را عريضهى خود نما و
به آفريدگار دانا بگو: براى دفع غول نادانى، مرا به جرگه عالمان عامل، متّصل فرما
تا با معرفت پربارت، ركوع نمايم و بىپرده، سجدگاه را به ذكرت، معطّر سازم.
يا عالِماً لا يُعَلَّم، يا
علّام الغيوب، وَ ما اُوتيتم مِنَ العِلم اِلّا قَليلاً.
المنافى:
نافى، نفى كننده است و منافى،
جدا كنندهى رگهاى ارتباطى.
از باب سببسوزى، قادر متعال،
پارازيتهائى را در ارتباطات مادّى، ايجاد مىكند تا مصالح از ياد رفتهى بشر
تأمين شود و نيز رياست كلّيّهى مطلقهى ربوبى، محرز گردد و تو در اين ميهمانسرا
همواره با قيچى نفى تقدير، روبرو هستى، هرگاه فريب كلمات نفْس را در مضامين
استقلال رأى و حاكميّت فردى خوردى و پا را از گليم اختياراتت بيرون نهادى، به ياد
اين نام سرمدى بيفت كه قدرت وتو دارد و اگر جميع جهات بر تو مهیا شوند به يك اشارت
او، جملگى متفرّق گردند و در تنهائى مطلق، فرياد حاجتت، فراگير شود.
الباطن: بطن
باطن از حسّاسيّت خاصّى
برخوردار بوده و نمودار پوسيدگىهاى آدمى است.
ظاهر را همه مىبينند و به
فراخور ظرفشان، ارزيابى مىنمايند امّا درون را به اين راحتى نمىتوان تحليل نمود.
اينكه از اسامى الهى، باطن است به خاطر آنست كه كسى بر ماوقع وجودى ايزدى اِشراف
ندارد حتّى نمايندگانش نيز نمىدانند خداوند از كدامين قاعده در اصول ممكن،
برخوردار است.
گر چه ظاهراً در مصحف شريف آمده
كه: آفريدگارتان نور مىباشد ولى در همان منبع نورانى، هزاران فرع و فرض آمده كه
چه نورى است و از چه نوعى مىباشد و حدودش چيست و متشابهش كدامست!
فلذا هرگاه خواستى با آن سلطان
هميشه جاودان، سخن بگوئى به ياد داشته باش كه او باطن است يعنى رمز كامل و سرّ
ناشناخته و راز لاينحل.
الحكيم: حكمت
حكيم، حكمت را داند و حكمت، بر
مصلحت، آميزد.
حكما در پى آب حياتند و حكم
الهى در تار و پود مصالح لاهوتى مىباشد.
هرگاه به مسألهاى برخوردى و
علّتش را نيافتى، بر حكيم مطلق عالَم، بنوا كه اى داناترين داناى جهان، پرده از
اسرار گيتى، از برابر چشمانم برگير و بىپرده به راز و رمز هستى، آشنايم نما كه
اسير جهلم و جهالت، تار عنكبوتم گشته و اعتبارم به فنا رفته.
در هر معضلى از مراتب علمى كه
احساس شكست مىكنى، با اين باب خدايت را به كمك گير و به حلّ معمّاها بپرداز.
در يك چلّهى موفّق، چلّهگير،
طىّ چهل روز، چهل پرده از ابهامات عقلانى و نفسانى و حيوانى، بر مىگيرد و بلاغت
را در ديد و نظر مىيابد.
الحىّ:
حىّ زنده است.
در همگان مجازى بوده و در
حقتعالى، حقيقى مىباشد.
حىّ را مطلقاً زندهاى گويند كه
در آن مردنى نباشد و نشئهى بىمرگى باشد.
اصولاً اگر زنده را درست تعريف
كنيم به اعماق پيچيدهى اين نام كبير، واقف مىشويم، زنده در معناى لغوى، هر نوع
موجودى را گويند كه حركت و حس و حال و قال دارد، امّا در تعبير اخصّ آن، بودنى را
ظاهر مىدارد كه فانى نشود و فنا را محسوس ندارد و نبودن را در هيچيك از مراحل
آن، به ظهور نرساند. پس در چنين تصويرى، تنها به ذات اقدس ملوكانهى احدى، تطبيق
كند كه هرگز به سلطهى شرايط زمانى و مكانى، درنيايد و اثرپذيرى در او از هر
بُعدى، منتفى باشد.
معمولاً اطبّاء قديم براى به
تعويق انداختن مرگ معلّق، آنرا به كار ذكر مىگرفتند.
المحى:
زندهكننده و حياتبخش است.
حىّ لايموتي كه مىسازد و ساخته
نمىشود، مىزايد و زائيده نمىگردد.
بهترين اسامى يحيى و محيا است
كه منصوب به محيى بوده و هرگاه به قبرستان مىروى بلند بگو يا محيى تا صداى مردگان
را نيك بشنوى كه چه پاسخى به تو مىدهند!
الاعلى:
آنرا اعظم صفات حق بدان و بر
دامنش بياويز كه عامل پرواز است و علّت عروج.
پس بر هر تشنهاى فرض بوده كه
آن را نردبانى دانسته تا به چشمهسار نيكبختى، واصل گردد.
با اين نام، اولياء خدا در
شبهاى قدر به زيارت حقتعالى مىروند و حملةالعرش را در حول كرسى لاهوت ملاحظه
مىنمايند.
البديع:
بدعت، فىنفسه، زشت و ناصحيح
است ولى در باب ربوبى، عين لطف و درايت و صحّت است.
بدعتها در پرانتز خلقت و هيبت و
شدّت و قدرت، نمودهاى اصلى مديريّت ايزدى مىباشد.
الحليم:
مرحلهى عالى صبر است.
خيلىها، بردبارى دارند ولى در
حدّى كه توانشان ايجاب مىكند. حوصلهى هر كس به اندازهى ادراك و مشاعر او
مىباشد. هر كه در اين خطّ سير مادّى، حقيقت امر زندگانى را بيشتر كشف كرده از
مراتب درونى آن بهتر سر درمىآورد. يكى با يك دعوا از كوره در مىرود و ديگرى با
سرقت مالش به فغان مىآيد و شخصى با جراحت، منقلب مىشود و فردى با داغ عزيزش ملتهب
مىگردد و همينطور تحمّل به مراتب عالى مىرسد و اصولاً حلم از صفات مختصّهى
ربوبى مىباشد چرا كه آفريدگارمان با همهى قدرتى كه دارد از عذاب بشريّت صرف نظر
مىنمايد كه هرگز مصداق قدرت حكّام نبوده و در كشوردارى امراء، اقتدار و مسائل
جانبى آن ملاك بوده ولى در حضرت حق، مصلحت و عدالت و مهربانى ميزان مىباشد.
وارث:
ارثبرنده، ارثبر سماوى، ميراثبرى
كه نياز به هيچ ارثى ندارد و لكن، به جبر و خلاف اختيار، همهى مايملك جهانيان
براى او مىماند. ماترك عالميان از هر بخش و بعدى، به نام اوست و براى اقتدار
خداوند عزّوجل مىباشد.
مالى كه به جانمان چسبيده، بدون
اراده بر جاى مىنهيم و به صاحب اصلى كه آفريدگار جهان است باز مىگردد.
او وارث كلّ آفرينش است.
ميراث:آنچه مانده است ، ورثه:
گروه دريافتكنندگان، ارث: مايملك، آنچه از خود بگذارى، كه بعد از مرگ به
بازماندگان درجهى اوّل مىرسد و چنانچه آنها نباشند به ردهى دوّم ايشان خواهد
رسيد و اگر بازماندهاى نباشد، ميتوان براي منافع عموم هزينه كرد.
زمين و آسمان ارث گذشتگان است
كه در آن زندگى مىكردند و از آن بهره مىگرفتند و در آن خاطرهها نهادند و از آن،
دنياى ديگر را آباد كردند.
بدان كه آنچه بگذارى به وسيلهى
ديگران تصاحب مىشود و آنها نيز مجبور به وداع با موجودى هستند و در نهايت مالك
زمين و آسمان، همه چيز را صاحب مىگردد.
الف لام تأكيد بر اوّل آن،
گوياى حقايق مكنونه در آنست كه بدانى، نبايد بر يافتهها حريص بود و از ماندهها به
تشويش رسيد كه هر ارثى چندروزه است و هر ميراثبرى لحظاتى را در اين عالم به
مالكيت مىبرد.
هركه به فكر اجراى وصيّت كسى
است بداند كه وصىّ اوّلين و آخرين، خداست، بر سر امور چانه مىزنى و پروردگارت را
از ياد مىبرى كه او دربر گيرندهى هر آن چيزى است كه از قبلىها مانده و بعدىها را
اسير خود ساخته.
البر:
نيكى، نيكوئى، نكوئى، نيكوكارى،
نيكورزى، نيكخواهى.
در اصل، منشأ تمامى نيكىها
خداوند است و به او باز مىگردد.
هركه ارادهى كسب نيكى دارد
بايد به مركزيّت نيكورزى عالَم بها دهد چرا كه، اِلَيه يَصعدُ الكَلِم الطَّيِّب
و العَملُ الصّالِح، او خالق نيكى است و مقسّم نيكوكارى و هركه داوطلب نيكوكارى
است بايد به باب اللّه برود و از او در تحقيق اين مهم يارى گيرد.
خداى باريتعالى صاحب خوبىها و
بانى نيكىها و مسئول نيكانجامى است و قاضى در اين امور مىباشد.
هرچه در برابر اوست متّهم به
ناپاكى بوده، تماميّت خوبىها و محسّنات، در كانون عرش، جامعيّت پيدا كرده، هركه
رأى در بدى دارد نياز به توجّه او دارد.
آدمى فىنفسه در همهى فضائل
لنگى دارد، چرا كه خالقش گفته: خلق الانسان ضعيفا، سستى ما باعث گير افتادنمان در
رذائل اخلاقى مىشود.
اللّه:
تخصيصى از نام جلاله است.
كليدى در همهى شئون ولايتى
خداوند است.
اين نام قدسى، مشتقّ از دو قسمت
مهم مىباشد، يكى ال و ديگرى اله، الف لام آغازينش گوياى اطلاق هميشگى و دائمى و
سرمدى پرستش براى ذات اقدس كبريائى است كه رقبا را در همهى ميادين رزمى از ميدان
به در مىسازد، و اله، معبود است كه زمين پر از الههاى دروغين مىباشد ولي مصداق
بارز عبوديّت، تنها اوست.
رب:
مسئول تربيت عمومى، رئيس امور
تربيتى جهان، مربّى خلقت، پرورش دهنده همه استعدادها، آنكه حبّه را جاى داد و
ذرّه را پروراند و دانه را گشود و نيستى مطلق را به هستى زيبا تبديل كرد، اين
آفرينشگر بىهمتا، هر چيزى را چيزى داد و قدرتنمائى به تاريخ سپرد.
از بهترين ادعيه، ممارست با
همين صفت ربوبى است.
السّريع:
سرعت دار است. همه چيز را با
سرعت انجام مىدهد!
در پيشرفت علم، حركت به نهايت
مىرسد و تسريع در امور، باعث ازدياد نيرو مىگردد.
اين آفريدهى پيچدرپيچ را اگر
صاحبى قدَر نبود كه با توان بالا و غير قابل احصاء مديريت كند هرگز خلايق در مدار
محكم و منظّمى استقرار نمىيافتند و شكوهى خيرهكننده، عالم را فرا نمىگرفت.
در وقت سرعتگيرىهاي نامجاز،
خود را نهيب بزن كه اين عنوان پروردگار است!
المجيب:
اجابت كننده است.
مخاطب آيه: امّن يجيب المضطر،
حقتعالى است.
اجابت دعاها در حيطهى قدرت
وليّى مىباشد كه اقتدارش مشارق و مغارب را احاطه نموده.
يا مجيب را در وقت فشار بگو،
زمانى كه دادخواهى نمىيابى تا نالهات را به او بسپرى، به راستى كه مثلث شومى
است اين قفل خاكى: آمدن زوركى، ماندن خسرانى،
نداشتن دادرسى.
المحصى:
شمارشگر و حسابرس است.
آنكه همه چيز را به محاسبه
دارد.
احصاء ذرّات عالَم با اوست.
تو مىگوئى: فمن يعلم مثقال
ذرّه خيراً يره و چگونه ممكن است در حالى كه زندگى، انباشته از ذرّات است! آرى اگر
خداوند، صاحب ميزان است، به خوبى مىداند و مىتواند، حساب و كتابها را برسد.
المستعان:
اعانه كننده و مُعينَ الخَلقِ
اَجمعين است.
استعانت جوئيد از مستعانى كه
همهى خلايق اوّلين و آخرين، محتاج اعانت اويند.
يا مُعينَ مَن لا مُعينَ لَه:
اى يار بىكسان، مرا درياب كه بيكس و كار شدهام!
المقنى:
مقنى، نگهبان و مالك است و از
مالكيّت خود به بهترين وجهى پاسدارى مىكند.
محافظت از دارائى شرط بهرهگيرى
از تماميّت اموال است.
چرا در اين فقره: هوَ اَغنى و
اَقنى، ثروتمند را در كنار نگهدارنده آورده؟ چونكه مال بدون حفاظ، از آنِ ديگران
است.
المنتقم:
انتقامگيرنده است.
در تمام اضلاع زندگى، آه است و
فرياد و ناله، و وظيفهى صاحبالبيت، فريادرسى و نالهجوئى است.
آه در بساط نمانده از بس كه زور
ديدم و زورگو يافتم و زورگوئى مشاهده كردم، كيست كه اشكم بزدايد و آهم بگيرد و
فريادم پاسخ دهد؟
المنعِم:
نعمتآور و ولىنعمت است.
هرچه دارى از اوست، اَلعَبدُ و
فى ما يَدَه كانَ لِمُولاه، بنده و هرچه در دست اوست از آفريدگار است.
آنگاه كه حاجت دارى و از عريضه
دادن به اين و آن، خسته شدهاى، از اعماق جانت بگو: يا مُنعِم، زِد لى فى اَنعامِك.
المولى،
مولاىَ يا مولاى، انتَ المولى و
انا العبد و هَل يَرحمُ العبدَ اِلَّا المَولى، اى والى، به ولايتت اجيرم، به
تولاّيت، اسيرم، به توليتت، عارضم، اي ولىّ من، اِطعام كن بندهات را.
الهادى:
هدايتكننده است.
آنكه از چاههاى عميق، آفتاب
دلالت را بيرون مىآورد.
اى هادى، راهها به يُمن
راهنمائيت روشن است.
انت الهادى و انا المُضلّ، و هل
يرحمُ المُضلّ اِلّا الهادى، تو چراغى، من كورم، مددى يا هادى.
الواجد:
دارا، دارندهى همهى شرايط
براى هر منصب.
واجدالشّرايط، كسى است كه تمامى
شرايط لازم را دارد.
اى به وجودت همه جود و سخا.
اى واجد، به وجودت وجودم.
وجدانم، سفارتت.
عدمُ الوجدان لا يَدُلُّ عَلى
عدمِ الوجود، اگر به تشعشعات ابدى، ره نيافتى، دليل نمىشود كه خبرى در پشت پردهى
آفرينش نيست.
الوكيل:
وكيل منى، توكّلت على الحىّ
الذّى لايموت.
وكيل به چه كار مىآيد؟ با
وكالت تو، از چنگال نفوس، رهيدم.
اى وكيل على الْاطلاق، وكالتم
بپذير كه علمى ندارم تا به آن ببالم، عقلى ندارم كه بر آن بنازم، عملى ندارم كه با
آن بسازم، تو را دارم، چه غم دارم.
المنزل:
اي خدا، محلّ نزولى. ما بر تو
وارد شدهايم.
ميزبان مائى، معناى اِنّى
مهاجرٌ اِلى رَبّى هستى.
از عدم آمدهام، مسافرم،
سرگردانم، بى هويّتم، به تو وارد شدم، عزيزا، تازه واردم، نوكيسهام، سادهام، خام
و ناپختهام، كمكم كن.
ذوالطّول:
زير سايهات، آرميدهام.
ظلّاللّه، هر كسى است كه مشرّف
به شرافت ربوبى است.
همه در سايهات، آرامند.
اى كه خلايق مرهون تواَند، ما
را به موجوديّتت، كه برابر با همهى موجودى جهان است، پيدا و ناپيدا، ميهمان گردان.
ذوالعرش:
صاحب عرش، عرش كجاست؟ عرش،
مخالف فرش است، آن سقف هستى و اين سطح آفرينش است.
اى صاحب بلندترين ستون بىستون
عالَم! مرا كه چون مورى هستم بپذير و از خطايم درگذر، كه خزيده به مرحمت تواَم.
الفاضل:
فاضلى كه از زيادى فضلش، فضيلت
آفريده شده است.
صاحب فضائلى كه شرف آدمى در گرو
افاضل احكام اوست.
انت الفاضل و انا
المفضول و هل يرحم المفضول الّا
الفاضل، تو معدن فضائلى و من جوياى فضيلت.
الحمد للّه الّذى فضّل المفضول
على الفاضل! على فرمود: خدا را سپاس كه فضلهها را بر افاضل ترجيح داد! كه كوهى
معنا دارد و اكنون جاى طرح آن نيست.
ذوالمعارج:
صاحب معارج است.
معارج، محلّ عروج است و در
عروج، شاهكار توحيد مشاهده مىشود.
الصّلاه معراج المؤمن، در نماز
به معراج مىروى.
عروج تو، خروج از قيود است.
اگر بالا روى، اسير اين پائين
نمىشوى.
سعى در گريز از مركز مادّه كن
كه جان بينى و آنچه ناديدنيست آن بينى.
ربّ المغرب و
المشرق:
خداى مغرب و اله مشرق است.
دو مرز نامتناهى، دو پرانتز
براى ارزيابى قواى لاهوتى.
در هنگام سختى، بگو: ربُّ
المَغرب، اَخرِجنى مِن ظُلُماتى و يا ربُّ المَشرق، اَدخِلنى فى مَشارقِ اَنوارك.
السميع:
شنوا، هر صاحب گوشى مىشنود،
امّا مجارى سمعى من كجا و ميادين شنوائى خدا كجا.
تو در دل نجوا كن، خدايت
مىفهمد، تو در گوش ديگرى راز بگو، خداوند بر آن آگاه مىگردد.
الشّديد: شدائد،
شدّت
شديد، سخت، مىدانى كه اگر بر
تو شدّت دهد، نابودى.
اگر بر قضايت سخت بگيرد، نالانى.
اگر در عقابت عدالت دهد،
بىتابى.
اگر حالت را بفشرد، نادم خواهى
شد.
التّواب:
توبه، بازگشت است.
توّاب، صيغهى مبالغهى
توبهپذيرى است.
اتوب، بازگشت به اصالتها و
قداستهاست.
اگر توبه نبود، خلايق در اعماق
آتش مىسوختند.
با انعقاد اين قانون لايزالى
ابواب مرحمتى و مكرمتى الهى به روى بندگان مفتوح گرديد.
باز آى هر آنچه هستى باز آى ،
صد بار اگر توبه شكستى باز آى.
المعين:
ياور است. اعانت، از او براى او
و مخصوص اوست.
ما به لحاظ ضعف عمومى كه در
خلقت داريم، نياز به حمايتهاى همهجانبه داريم، كه از خلق گرفتار بر نمىآيد و
فقط در آستان قاهر مقتدر پيدا مىشود.
بدون مدد و استعانت او، قادر به
انجام تكاليف روزمرّه هم نخواهيم بود.
در هنگام مشاهدهى درهاى بسته
بگو: يا مُعينَ الضَّعَفاء اَعنّى.
النّعيم:
نعيم، صاحب نعمت است.
نعمت، ضدّ ضعف مىباشد.
در نعمات، آدمى مسرور است و
مشعوف و در نقمات، انسان محزون است و مكروب.
هركه خواهان عنايات ربوبى است،
به درگاه حقتعالى گدائى كند كه: اَنتمُ الفُقَراء اِلَى اللّه و اللّه هُوَ
الغَنِىُّ الحَميد.
المبدىء: بدء
اختراع كننده است.
آنچه قبلا نبوده،
پديد آورده است.
معجزه، عصاى توليتش
است و اعجاز، شعار ملائكش.
مىسازد آنچه را كه
سابقه ندارد.
بنا مىكند چيزى را
كه در مخيّلهى بشر نيامده.
به دريا بنگرم دريا
تو بينم، به صحرا بنگرم، صحرا تو بينم، به هر جا بنگرم، كوه و در و دشت، نشان از روى
رعناى تو بينم.
البارىء:
بارء الخلائق
الاجمعين، آغازگر همه چيز است و جامعهى جهانى را ابداء كرد.
آنچه كه از كسى صادر
نشود و در حوزهى فكرى كسى نيايد.
در آفرينش سماوى، به
كشف نيامده و در خلقت زمينى به پيشبينى نيامده و ابداعى در تصوّرات است.
الباعث:
باعث، عامل بعثت است و باعث هر
خير و فرجى مىباشد.
بعثت، رويدادى نو و حركتى
فراگير و عاملى دامنهدار است.
بعث الْانبياء: رسولان را ارسال
كرد و مبعوث نمود، نمايندگانى را كه اعلان احكام ازلى كنند و پيدايشى عجيب در
پهنهى گيتى نمايند.
الجامع:
جمع كننده و اجتماع دهنده و
صاحب جمعه است.
جميع خلق را جمعآورى كرده و به
كنترل درآورده.
جامع شهر، در تهنيتش قرار
گرفته.
جامعالكلم: كلامى كه او بيان
كرده، مجتمع معقولات و منقولات است.
كلامالملك العلام
حسن الختام: فصل الخطاب است.
الجليل: جلّ
جلاله، جلّت اسمائه
صاحب منزلت است.
مجلّل است خطابش.
جلالت دارد قاعدهاش.
او ويژگى خاصّى دارد كه آئينش
بر همهى اديان، پيشى گرفته و پادشاهيش اجلّ است و قابل رقابت نبوده و قياسبردار
نمىباشد.
الشّفيع:
شفاعت كننده است.
شافع يومالجزاء است.
من ذا الذي يشفع عنده الا
باذنه، شفاعت بياذن او ممكن نيست.
دوّمى براى هر كسى.
دو از يك هر چيز.
تو با خودى و با اوئى، و نشود
كه بى او بوَد.
هرگز تنها شدن نتوان، كه وحدت
از آن اوست.
نمىتوانى با خود خلوت كنى كه
در ديدت و شنودت و عروقت موجود است.
الظّاهر:
ظاهر است و عيان.
قابل استتار نيست.
هرجا روى با توست.
هرجا باشى بر فراز توست و در
همه حال تحت اوئى.
او على و تو دنى مىباشى.
حجاببردار نمىباشد.
گريزناپذير است.
القادر:
قادر به هر كارست.
قدير در طالع است.
مقدّرى كه نقشه مىريزد و انجام
مىگيرد.
مقدورات در ارادهاش قرار دارد.
تقديرات را به فرمان كُن،
عينيّت مىدهد.
قدر قدرت است كه ابرقدرت
مىسازد و خراب مىكند.
قدرتنمائى در رعد و برق دارد.
نيروى خود را در ريشتر زلزله به
رُخ تاريخ مىكشد.
مخاطب واقعى در سئوالات مردم
است.
المتين:
استوار و محكم و پابرجاست.
حبل المتين، آئينش.
متانت دارد آوازهاش.
خواستهاش بر كرسى است.
برنامهاش با اعتلاست.
دينش دائمى است.
هر كه به او متّصل شد، مىماند
و هركه از او منفك گرديد، زائل مىگردد.
جابر:
جبران كننده است.
هرچه كردى به انتظارى نمودى كه
در ادامه و پايان راه به دستت بيايد.
در موضوع براى خدا كار كردن،
سخن بسى ثقيل و سنگين است، چراكه خدايت به بزرگى خود پاسخ نيكى را دهد نه به كمّ و
كيف امور.
يا جابر كلّ كسير، اي كه رشتههاي
از هم گسسته را پيوند مجدد ميدهي و جبران مافات مينمائي.
كاسر:
خورشيد با اين عظمتش روزى به
ابهّتش خاتمه داده مىشود چه رسد به كوچكتر از آن و حربه شكستن هر موجودي در يد آفرينشگرى است كه
روزى آن را آورده.
هر چيزى در اين عالم شكننده
است.
دوام و بقاء در ذات اقدس الهى
است.
فاطر:
فطرت را پديد آورده.
فطرت، نهانگاه ذات است.
فطرت، باطن هر چيزى و محتواى
ذاتى تمام اشياء است و او آنرا آفريده است.
نقطه اصلى هر چيز در پروژه
لاهوتى قرار دارد و اين يعنى علم آفريدگار همه چيز را مىداند.
يادت باشد كه به هر چه جهل دارى،
علم محض ربوبى است.
ستّار:
پوشاننده است.
پردهدارى مىكند.
آبرو مىدهد.
بيش از حد رفو مىنمايد.
خيلى خيلى پنهانكار مىباشد.
و اين صفت يزدانى را اگرچه
مىتوان تقليد كرد، اما مرزى فرامحيطى دارد كه در عقل نمىگنجد.
انيس:
انسآور است و مونسپرور.
مأنوس مىكند هركه را بخواهد با
هرچه كه اراده كند.
اين اراده گاهى در حوزه اعجاز صورت
مىگيرد، معجزه يعنى به گرگ مىگويد بره گوسفند را شير دهد، به فرعون فرمان مىدهد
دشمن شماره يك خود، موسى را بزرگ كند.
مسئول:
به سائلان توجه دارد.
رعيّت را طبق مصالح عمومى
مىپروراند.
در قبال فرامينش مسئوليت دارد.
اگر مىگويد ظلم نكن براى خود
اين آيه را مىآورد: انّ اللّه ليس بظلّام للعبيد.
اگر حكم به بخشش مىدهد نامهاى
ملوكانهاش عفوّ و اكرم و توّاب و ارحم است.
داعى:
دعوت مىكند عامّه را به زيبائى
و قشنگى.
دعوت او جنبه فوقانى و جبروتى
دارد.
دعاوى ايزدى بر هر موجودى از هر
قسم و شكلى اشراف دارد.
به مورچه دستورالعمل مىدهد و
براى فيل و نهنگ كتاب معيشت مىنويسد.
وافى:
وفا مىكند به آنچه كه قول داده
است.
عمل مىنمايد به تعهّداتش.
وفاى به عهد توصيه اوست.
مصداق معروف است كه مرد است و
قولش و خدايتان اولى به وفادارى است.
كسى زير بار حرف خود نمىرود كه
ضرر كند.
ربّ شما غنىّ بالذّات است، يعنى
بىنياز مطلق.
مقدِّم:
تقديم مىدارد.
مقدّم مىكند آنچه را كه اراده
نمايد.
كسى نتواند در كارى بر او پيشى
گيرد.
همگان در تأخير اويند.
قدمت آن والى هستىبخش اقدم از
تاريخ است و مورّخ و تقويمنگار نمىتواند در اخبار و اسرار به او برسد چه رسد به
آنكه از او بگذرد.
مبشّر:
بشارت دهنده است.
بشير به تمامى اضلاع خلقت ميباشد.
آفرينش نياز به مثلث تربيتى
دارد، هادى، بشير، نذير، هدايت خلق در دو اصل ديگر است يعني رهنمون مىسازد بانى حيات، اهلش را به
تبشير و تنذير و اين دو ارگان، نقش گاز و ترمز را در حركت طبيعى و مادى دارند.
منذر:
مىترساند.
احتياط كه محل سفارش همه است
مقطع حفاظتى از موجوديت مىباشد.
اگر ترس نباشد سنگ روى سنگ بند
نمىشود.
هراس است كه امنيت را به وجود
مىآورد.
بخش عمدهاي از ماموريت
فرستادگان الهي نيز در اين حوزه بوده است.
اگرچه اين دو صفت الهي در ظاهر
با يكديگر متعارضند امّا به واقع يك سرى ناامنىها باعث پيدايش امنيتها مىشود.
اگر خوف از چيزى نبود محلّى
براى احتياط سفارش شده نخواهد بود.
ميسّر:
يُسر دادن و روان كردن هر كار
كه به روال بهتر باشد.
انّ مع العسر يسرا، بعد از هر
نوبت سختى يك راحتى است.
يا ميسّر يسّر، از ادعيه
سجّاديه است كه اى يارى بخش، اثقال عمرم را آسان گردان.
مدبّر:
تدبير و نقشهريزى داشتن است.
تدابير، اسلوب مديريتى عالم را
يادآور مىشود.
يا مدبّر دبّر:
اى صاحب رأى
اصلح، تدبيرم كن كه نياز به برنامههاى اصلاحى و اكمالى دارم تا زندگى را بهتر
بيابم.
دليل:
راهنماست.
يا دليل من لا دليل له: اى
عصاكش كورى كه دستگيرهاى ندارد!
دليلا، در عناوين اعتبارى و
ولائى دعاى فرج، گوياى آن است كه امامت حقّه، ما را از حيرت دل و سرگردانى روح
نجات مىدهد.
دافع:
دفع كننده است.
ادفع بالّتى هى احسن، دافعه و دفاعيّات
را بر مبانى نيكوئي تنظيم نمائيد.
مدافع حريم ما پروردگار ماست.
هركه ما را سنگ جفا زند،
خدايمان پاسخ آن فشارها دهد.
مانع:
منع كننده است.
اگر منع او نبود بر سر بشر
اثقالى مىآمد كه اكنون از وجودش خبرى نبود.
يا مانع البلايا، خطرات در
اطوار مختلف به سوى آدميزاد مىآيد و موانع سماوى، چترى بر زندگى انسان است و زرهى
بر ديوارههاى حيات.
مسهّل:
سهل، راحت شدن است، به سهولت از
خطوط قرمز زندگى حركت كردن.
اگر جاده تقويم، كج و ناهموار و
نااستوار باشد، چگونه مىتوانيم از بحرانهاى موجود عبور كنيم؟
آدمى با فشار و ناراحتى به اين
جهان مىآيد و با سختىها و ناهنجاريها ادامه حيات مىدهد و فقط به امدادهاى الهى
تكيه دارد.
سبحان:
كليد تسبيحات است.
نداى وجدانى هر شيئى كه از
ناحيه قدسى ترويج مىگردد.
صبح، زندگى با تسبيح الهى طنين
مىيابد.
در يك كلمه معنايش آن است كه
اين فرمانرواى كائنات نه در خور فهم توست و نه درگير قضاوتت، بل فراتر از تشخيص
است، سبحان الله عما يصفون.
رضوان:
نام منطقهاى خوشآب و هوا و
ييلاقى در بهشت است.
اما نه آن فرضيهاى كه در مغز
توست و برداشتى كه از اين كلمات دارى، كه تمامى تماثيل و مصاديق و اشارات قرآنى،
قطره از اقيانوس است و الفبائى در فهم مسافر نورسيده خاك.
رضوان اللّه، كارت عبور آزاد از
مناطق موحشه و مولمه است كه، ما منكم الّا واردها،
را ترميم مىنمايد.
سلطان :
سلطهدار مشارق و مغارب است.
سلطنتش بىحدّ و حصر است.
به هر قدرتى فائق مىباشد.
تسلط بر سماوات و ارضين دارد.
او مسلّط بر همگان است.
اگر ولايت او بر هستى نباشد نظم
و انضباط از كهكشانها گرفته مىشود.
لا تنفذون الّا بسلطان، به هر
چيزى سلطه مىيابى اگر قدرت او در كنارت باشد.
برهان:
به برهانش نطقها ثمر مىدهد و
براهين بااحتجاجش شكوفا مىگردد.
بدون دليلش نمىتوان از بندهاى
ايذائى زمان گريخت.
دور از اعتباراتش نمىشود از
تلههاى ابهامى و اخفائى مكان خلاص گرديد.
كمال:
تكميل رستگارى در اطاعت از اوست.
كاملترين پروژهى عينى درسهاى
رهائىبخش قرآنى است.
كمال شىء اوج فوايد آنست كه در
مدخل هر چيزى تعبيه گرديده است.
از نقطه عطف هستى آمدهاى تا به
مرحله اتّصال به مبدأ برسى و در اين ميانه، خطراتى است كه سالك را راحت نمىگذارد
و مانعتراشىهاى بىحد مىكند.
معطى:
اعطا كننده است.
عطا مىكند تا جلا دهد.
به عطاياى مالك هستى نياز دارى
تا ساعات سعد را بيابى.
خوشبختى را در جويبار هداياى
رحمانى پيدا خواهى كرد.
اگر نبود عطيّهاش هرآينه از
محضرش دور مىگشتى و دچار وسواس دل مىشدى و راه را از چاه تميز نمىدادى و در
وادى حيرت جان مىدادى.
مقيم:
اقامت دهنده است و ثابت كننده.
تو مقيم كدامين ديارى؟
او اقامت دهد هركه را كه خواهد.
ما همه ميهمانان اوئيم و در اين
ايام چند روز كه در پيچ و خم سفر قرار داريم محتاج اجازه اقامت اوئيم.
مجوّز اقامت را او صادر مىكند
و جواز جابهجائىها را فرمان مىدهد.
چونكه از اوئيم و به سوى او
مىرويم، پس در هر امرى به اذن او نيازمنديم.
مخلّص:
خلاص كننده است و خلاصى دهنده.
همه درگيريم!
اگر او رهايمان نكند تا ابد در
غل و زنجير قضائيم.
اى نجاتدهنده گرفتاران، اين
كبوتران خونينبال و شكستهپر را از سلولهاى جبر و اكراه، رهائى ده.
ذكر مناجات امام كاظم در
سياهچالهاى هارونى است: اى رهائى دهنده دانه از ميان خاك و سنگ، رهائيم ده كه
مغلول و مفلوكم.
البصير: ابصر، مبصر
بينا و آگاه
است.
نه تنها ظاهر
را ميبيند بلكه مبصر بر ناديدههاست، افكار را ميبيند و احساس را مشاهده ميكند
و همه چيز را تحت نظارت و كنترل دارد.
انّه بكلّ شيء
بصير، همه چيز را ميبيند و ميداند از جزء و كل، از داخل و خارج، از ظاهر و باطن
و از سطح و محتوا.
افق ديدش از
گذشته ازلي تا آينده ابديست و ماموريتش لحظات را در مقياسي به ابعاد مثقال ذرّة،
بدون وقفه و بدون پلك زدن، فيلمبرداري ميكنند.
به وقت
تنهائي و بيكسي بگو، يا ابصر النّاظرين.
فعّال:
پركار است،
كارگريست كه هميشه مشغول ميباشد!
كارگران زحمتكش
بدانند كه وصل به اويند.
كارفرمايان و
مسئولين، حرمت كارگران و حقوق ايشان را محترم بدانند كه در غير اينصورت قهر خداوند
را به دنبال خواهد داشت.
كلّ يوم هو
في شان، هر روز خلق جديدي ميآفريند.
فعّال لما
يريد، هرچه كه اراده كند، به هر نحوي كه بخواهد انجام ميدهد.
مقلّب: قلب، انقلاب
مقلّب القلوب
و الابصار، در هر شرايطي حالتي را ايجاد ميكند و در سراي بعدي، دل و ديده همگان
از شدت عظمت او حيران و مبهوت است.
انقلاب را از
او بخواهيد، از كسي كه اگر اراده به سرنگوني ابرقدرتي كند ميتواند حتي بدون خونريزي
كار خود را انجام دهد كه ناگهان خبرگزاريها اعلان كردند كه امپراطوري جماهيري سوسياليستي
شوروي كه در نظر داشت تا سال 2000 دو سوم ممالك جهاني را تحت سلطه گيرد، فرو ريخت!
انقلاب كنندهايست
كه در يك چرخش قدرت، كتك خوردههاي ديروز را شلّاق به دست، راهي كاخ ديكتاتور ميكند
و جاي حاكم و محكوم را تعويض مينمايد.
جاي صد افسوس
است كه حكام مستبد چنين اقتدار سماوي را فراموش ميكنند و خود را طعمه قهر الهي مينمايند!
الف) هر
انقلابي براي رفع ظلم و ستم نيكوست ولي انقلاب ديني، فقط تحت رهبري نمايندگان رسمي
خداوند، مشروع و معقول است و هر داعيهاي جز اين،
خلاف شرع و عقل است، و سنت ائمه و آزمايشگاه تاريخ پشتوانهي اين فتواست.
ب) خداوند در
جائي ميفرمايد لا يغيّر بقوم الاّ ما بانفسهم، يعني علت دوام استبداد را، بيتوجهي
رعيت ميداند كه با سكوت خود، حكم ابقاء ديكتاتور را صادر ميكنند.
ج) و از طرف
ديگر، دعوي تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء، دارد كه برخلاف قبلي بوده و ميدان تصميمگيري
را در حوزهي اقتدار خويش انحصاري ميداند و همگان را خلع اراده ميكند.
اين دو تناقض
ظاهري و موارد مشابه بسياري، معمائي است كه
مغزهاي متفكر و جامعهشناسان خبره را مبهوت كرده است.
تكميل اين
بحث خارج از چارچوبهاي اين مقال است ولي لازم است اشاره كنم كه:
بر طبق فقره (ب)
بشر بايد براي رسيدن به آزادي و رفع ظلم تلاش كند، و با استناد به كلام (ج) اذن
الهي را فراموش نكنيد كه خداوند سبب ساز و سبب سوز است.
آري هر تلاشي
كه در تاريخ ثبت شده، به نتيجهگيري دلخواه نرسيده و هر حادثهاي هم، معلول برنامهريزي
عقول بشري و پيگيريهاي بازوان انساني نبوده است.
با اين نتيجه
گيري و مد نظر قرار دادن اينكه خداوند با اسباب ظاهري امور دنيائي را اداره ميكند
و با ملحق ساختن مورد (الف) به اين بحث، مشخص ميشود كه در زمان غيبت معصوم، هر
نوع انقلابي براي رفع ظلم و ستم و استبداد، مقدس است اگر دين و حكومت در آن، جداي
از هم باشند.
تنها زماني
ديانت و دولت، قابل التقاط هستند كه فرمانده آسماني، متولي امور باشد.