پايگاه اطلاع‌رساني آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي تحت نظر دفاتر ايشان در اروپا

بخش آرشيو سايت


سروده هاي زندان

 

اي هم قفس اي هم نفس ، ما در قفس واي از نفس

او در قفس ، رفت از نفس ، يک فوج آهو در قفس

طوطي چو آمد در قفس ، الکن شد از این قفل خس

يک همهمه در اين قفس ، کو صاحب قطع نفس

يک ملتي اندر قفس ، تقويم عصري بي نفس

سوز و گدازم در قفس ، آئين پاکم بي نفس

من خانه سازم در قفس ، بيرون شوم از اين نفس

من ناله کردم در قفس ، آواره کردم اين نفس

صد پاره کردم اين قفس ، آزاده کردم اين نفس

ني معبدم ني مسجدم ، عاري شد اندر اين قفس

اشکم نگر خون جگر ، جوشد به فقدان نفس 

روزت مبارك، شير ما ، افتاده‌اي اندر قفس

از غلظت زجر و تعب، وا مانده‌اي از هر  نفس

مي رفت موج ارجعي ، از آسمان اين قفس 

مي زد همي سيد به سر،  قلبم جدا شد از نفس



من به زندان گشتهام با ياد تو

در اسارت رفتهام با نام تو

عشقبازي ميكنم در اين بلا

همنوائي مي‌كنم در اين جفا

چون كه ديو آيد بَرم بهر فلك

عرضه مي‌دارم تنم بهر كتك

من تهي دستم، ندارم غير او

مُور درگاهم نمي‌خواهم جز او

من بسان يوسفم اندر اِوين       

دشمن قَدّار من باشد لعين

چون خدا خواهد چنین زندانیم

مي‌پسندم زجر اهريمن بَرم

جرم من باشد گناه جدّ من

اين مصيبت دائما در مُلك من

باشد اين بغض عداوت از قديم

بين ما و دشمنان ربّ من

منكه دست از عمر خود برشستهام

از شباب و از سلامت رسته‌ام

كي زنم بوسه به هر دستِ پليد

نِي كنم قدّ خودم ، خَم بَر يَزيد

اي خدا، اين بند و اين بندي ز توست

هرچه خواهي بر سرش كن مُلك توست

تا ابد دنيا بخواند ، قصّه ام       

تا قيامت زنده ماند ، غصّه ام

 

زندان نروم هرگز، چون در پي زنجيرم

خندان نشوم هرگز، از بس كه شرر خيزم

راضي نشود قلبم، زآن ميخ كه بر فرقم

بر راه، نمي‌آيم، در جذبه آن چاهم

من، بند بلا خواهم، ره ياب نمي‌خواهم

از غصه آن كاظم، اين قصه نمي‌خوانم

بر پيكر اين بلبل، جز درد نمي‌بينم

خونين شده طاوسم جز آه نمي‌يابم

لك لك به سراپرده، آواز به هر گوشم

هد هد زچه رو آمد، بي‌راز نمي‌دانم

مرغان سحر خوانم، رعنا شده بر جانم

پروانه چرا سوزد؟ شبنم به سرو رويم

طوطي، نه بستان است، من لنگ نمي‌مانم

سيمرغ خيالاتم، در شهر روان بينم

از كوچه و ميدانش، نقشي به جگر گيرم

مستان خراباتي، بر بام نمي‌آرم

 

خوشا روزی که در کشور نباشد هیچ بندی

خوشا وقتی که در تهران نباشد هیچ ظلمی

خوشا حالی که زندانی نبیند هیچ غیظی

خوشا ایران که فارغ از ستم بی

خوشا شهری که دلدارش ببینی

خوشا عهدی که فقدانش نبینی

خوشا حاکم که مردم را نوازی

خوشا قلبی که آهنگش لطیفی

خوشا حبسی که دلتنگی نداری

خوشا شبها که مهتابش خریدی

خوشا تقویم و تاریخی که هر دم

بُود از ظلم و کین ، عاری و خالی

               

 

سلام هر زنداني ، درمانده از فشاري

بر مصلح جهاني ، هرگز نَبُوَد فاني

سلام هر جنبنده ، بنده بُود الهي

بر عدل مرتضائي ، مدحش كند ثنائي

سلام سرد پاييز ، كه اشك و برگ ريزي

بر منجي غيابي ، ناجي شده به داعي

سلام شمع خاموش ، شعله كند ستيزي

بر آفتاب عمري ، ظلمت كند گريزي

سلام روستائي ، از آنِِ دهي كه رفتي 

برگندم خيالي ، رؤيت كند به خوابي

سلام هر آزاده ، زَهرش بداد جاني

بر عزّت خدائي ، از عرش كبريائي

سلام اهل اوين ، از سفره هاي خالي

بر امام باقي ، كافي شده به آتي

سلام لب بريده ، در اوج بي پناهي

بر منتقم كه گفتي ، طالع شده بيائي

سلام اين بلبلي ، كه زير پا فُتادي

بر ياور فقيران ، مونس شده به قلبي



مرگ اگر مرد است گو نزد من آي

تا در آغوشش بگيرم هاي هاي

من از او عمري ستانم پُر زِ واي

او زمن جسمي ستاند بي ولاي

من به زندانم اذان گويم زِ ناي

كز صدايم رعد آيد از هُماي

طوطي سركنده را نايد صداي

من اسير ديو گشتم اي خداي

غول بي شاخ و دُمي را نِي خداي

شايد اين افسانه‌ام، يعقوب و يوسف را صداي

 

 

اين اويني كه تو بيني ، همه در دست و دغل

بند ما را كه ببيني ، همه آه است و غزل

سجن ما بُود نمايشگه تاريخ ِ ازل

به فضاي ظلماني كه عذاب است نَزَل

بس كه خوانديم به منبر زِ سيَه چاله گسل 

از ميهن كوكب هفتم كه به بغداد دُلل

حال و روزم همه آن شد كه شدم همچو دُمل

به نَفَس نيست هوائي كه كشم باز بغل

به اتاقم نَبود طاقت و تابي ببرم به گل

مرغ باغ  خفقانم نيَم از عالم عدل

چند روزي قفسي ساخته اند از همه گُل

به اميد جرسي تا كه بيايد به اُمل



خوشا آنان كه دائم در اِوينند

به زنجير ستم يك سر غمينند

خوشا شبهاي آتش داده بر دل

به روزش سجنيان مات و ذليلند

خوشا آب و هواي پر بلايش

كه مرغان سماء از آن گريزند

خوشا شلاق ناب آن نگهبان

كه همراه غذا مثل كبابند

خوشا دلهاي بشكسته به غربت

كه در دوري زخانه بي قرارند

خوشا قلبي كه از فرط ستمها

ز كارش خسته گشت و بي‌رمق ماند

خوشا پروانه عاشق كه دژخيم

به زير پاي تا مرگش، نشاند

خوشا سلول بي روح و خرابم

كه از تنگي و تاري، بي همانند

خوشا تعقيب و تهديد غضبناك

كه رخ زرد و نفس‌ها مي‌شود بَند

خوشا سرماي تند و تيز پائيز

كه اهل بند از آن  بيمار و زارند

 

 

رقيبا من نمي گويم گل و باغ و بهار از من

گل از تو، سنبل از تو، هر دو عالم از تو، بند از من

حريفا هر چه خواهي از تو، اشك شبنم از من

كواكب از تو ، سوز داغ يار ، از من

به درياها نگر از تو، قلم را سرنگون، از من

درختان سر به سر از آنت، غصه از من

تو كامت از عسل شيرين ، ني از من

تو در كاخت به مِي كامت ، سمّ از من

تو را اسب هوی بر زين، كبوتر مرده از من

تو را تبليغ و تسليح فراوان، ناله از من

تو را برج و جدار آهنين  اين اوينت

تو بر من ميزني شلاق در زندان، چه از من؟

فلك را عيش و اين كشور به نوُشت

تن فرسوده و قد كماني و غمّ از من

پدر دادن، مصيبت در فراق مادر از من

تو را قدرت، به كف مكنت، خدا از من

به سلولم زني چنگ و دهي رُعب و فشارم

به ديوار اتاقم مي زنم سر، هر دم از من

به آباء و به اجدادم، دهي فحش و جسارت

به زير كاج زندانم، نفير نينوا از من

به نانم ميزني خونم، به جانم جاي پيكانت

به هردم مي‌كنم رسوا، كه دشمن در كنار، از من

         

 

این البسه رنگین، جاوید نمی ماند

گاه از تو و گاه از من

خورشید درخشانت، پاینده نمی ماند

گاه از تو و گاه از من

گوی دل این مستان، بی‌جرعه نمی‌ماند

گاه از تو و گاه از من

چوب و فلک دوران، در دست نمی‌ماند

گاه از تو و گاه از من

لبخند هدفمندی، بر بام نمی ماند

گاه از تو و گاه از من

میزی که به تاریخ است، همراه نمی‌ماند

گاه از تو و گاه از من

 

 

این شعر که می‌بینی، شور است و چه شیرینی

شاعر به طرب آید آن لحظه که مه بینی

این سجن که می بینی ، نور است نه ظلمانی

مسجون نشود مجنون، گر عشق به دل داری

این دل که تو را خوانده هر دم به آئینی

پاینده بُود هر دم، بر قول خداوندی

این بند که بر جانم، زنجیر زده روزی

در حلقهﻯ یارانم، آورده مرا ساقی

زندان نبود اینجا، چون سرّ مرا دیدی

اسرار ازل یابی، در قید نمی مانی

روزت به رضامندی، درمانده نمی گردی

چون دست تو را گیرد آن حکم مددکاری

 

 

ما تشنهﻯ عدلیم خدایا بده دادم

ما گشنهﻯ حقیم خدایا بده راهم

عریان ز کفن جلوه گر جدّ شهیدم

هر لحظه جَلیسم زدِه شلاق اسیرم

من مرغک حقگو ز چه رو نقش زمینم

بانگی ز سما آید و نصری بدهیدم

با این قفس تنگ فتوحی ندهیدم

قفلی که عدو زد به چنین بند شکستم

با ناله شبگاهی و اشکی که بدادم

ما جمعه چه جوییم ز راهی که برفتیم

جزء منتظرانیم که هر دم بمردیم

ای طالع موعود درازا شده آهم

از کثرت بیداد نِگر در سکراتم

زندان شده دوزخ، فرج را دعواتم

غول آمد و دل را به کبابش ببرد همچو بسوزم

دیوانه شدم چون به اوین دیو بیاید به سراغم

من مشتعل نار عدویم به که گویم

حاجت به سرم مانده نیامد چو جوابم

ای ملت درگیر گرانی به دعا خیز که دائم

از عرش و فلک لوح بیاید که مجیبم

هان مردم درگیر فلاکت ز خرابات گریزم

تا نفخهﻯ احرار رسد از دم یارم

 

 

عبادت به جز خدمت خَلق نيست

به تسبيح و سجّاده و عطر نيست

دلي گر شكستي ، حياتي زدودي

خلايق نوازش كني ، ننگ نيست

چو غولان به خشم آوري ، مردمان را

حقوق رَعيّت رعايت كني ، عار نيست

چرا ديو سركش به ظلمت فكندي

اطاعت به غير خدا مي كني ، گنج نيست

نگاهي به تاريخ ماضي كني ،‌عيب نيست

يقين ، عاقلان چاره از بند نيست

نهان را زِ سوء نظر ، گر بشوئي

كبوتر به عرش ربوبي شوي ، دور نيست



افسوس که این شهر مرا خواب گرفته

داروغه به کف، نیزه و شمشیر گرفته

خون دل و اشکم عقب یار گرفته

آهِ جگرم، روضهﻯ احرار گرفته

زندان به سرم ماتم دیدار گرفته

بند تن من، باغ به پاییز گرفته

منزل به اوین، روضهﻯ بیداد گرفته

محبس چو قفس، تنگ به مظلوم گرفته

غدّاره کش اینجا، هوس جنگ گرفته

بلبل ز سخن رفت و فضا هول گرفته

طوطی خجل از خواندن و آرام گرفته

مرغک، پر و بالش گِلی و ذکر گرفته

مادر ز فراسوی زمان اشک گرفته

بابا ز فراق پسرش، سوز گرفته

بستان به تهی‌دستی خود، رنج گرفته

سدّ کرج از فرط ستم، موج گرفته

شمع و گل و پروانه، عزاخانه گرفته

این محفل بشکسته دلان دود گرفته

دریا چو کویر آمد، بیغوله گرفته

بازار ز انصاف برفت، سنگ گرفته

 

 

آذر شد و ای وای که برگ از شجرم رفت

ذیقعده به آن جفت شد و بار و برم رفت

پائیز به زردی خبرم داد که غم رفت

برخیز و نگر، عربده‌کش‌ها به سرم رفت

در اول سالش همه گفتند که یخ رفت

دیدی که چسان سبزه و گل نیز برفت

این عمر که چون چرخ‌وفلک در حرکت رفت

بی وقفه بهاران که خوشم داد ، دوان رفت

تاریخ بخوان ، مالک قصر قَجَری رفت

تقویم بشر بین که قوی مردِ جهان رفت

ای اَبر پُر از اشک، بشارت که خطر رفت

ای بند که گشتی کفنم ، خواجه سرا رفت

هیهات که داروغه به مانند خزان رفت

آن جغد اِوین کو نفَسم بُرد؟ هوا رفت

آن کرکس زندان که غروبم بدمد آه، کجا رفت؟

دیدی که به نفرین پدر، دشمن من رفت

آهسته ‌تر ای قاضی، که اَسلاف قضا رفت

تاریخ تجسّم شده از کثرت بیداد، ولی رفت

  

 

بشنو از بندی حکایت می کند

از جدائیها شکایت می کند

بشنو از تاریکی سجنم، که غوغا می‌کند

سوز دل را ، خنجر غم می کند

چون کنارم آه سردی سَر کند

طوطیای جان من تب می کند

از فراغ نصرت موعود حیران می کند

چون که جوی اشک من طغیان کند

این جگر بر ظلم اعدا، تَف کند

آن زمان کز عدل و دادش کَم کند

دست و پایم در غُل و زنجیر تاول می‌کند

در سحرگاهان که یادت می کند

 

 

دیدی که چه کرد ظالمِ شَرّ

او مَظلمه بُرد و سید حسین زَر

دیدی که برفت غول پُر فَر

او رخت ببست و قدرتش پَر

دیدی که خموش شد به زنجیر

آن طوطی خوش نوای تقدیر

دیدی که چه زود کاج سرور

پائیز بدید و گشت پرپر

دیدی که یتیم و صورتش تَر

او شکوه نموده از ستمگر

دیدی که ز اَسلاف، تماما یکسر

جز موزه و عکس و خاطره، نیست اَثر

 

 

پائیز چه فصلیست؟ به زردی گرویدن

از سبز بهاری ، رَم و در مرگ خزیدن

این بند چه حِکمت بزند، بر در زندان؟

از عمر بریدن ، به قبور ، خانه گزیدن

ایران چه بُوَد فلسفه اش ؟ عشق گرفتن!

از شهر و دیارش همگی ، باج ستاندن!

مُسلِم نکند ظلم ، چو اسلام بخواندن

سالم بکند جامعه و صلح دمیدن

قاضی که بُوَد ؟ بر سر مظلوم جهیدن!

آهِ دل محروم ، به اشکش چو ندیدن!

ملّت چه کند ؟ فقر و نداری چو چشیدن

لرزان تن و تن پوش ز اهوال دریدن

این حج نَبُود گِرد یکی سنگ دویدن

از همهمه نَفْسْ گسستن، به سماوات رسیدن

پیوند به تزویج نداری به قلوبی که رمیدن

زان زردی رخسار که حیرت زده دیدن

عدلی نبُوَد گر که گلوگاه جویدن

داروغه حیا کن ، ز فشارت همه رفتن

آن باب سفر کرده و مامَم همه گفتن

جلاد و خشونت طلبانت همه مُردن

 

 

من ز مسلخ ، ناله ها دارم هنوز

از هجوم كوسه ها ، فريادها دارم هنوز

از جواني در بهاران، يادها دارم هنوز

با تو بودم، زود رفتي، اشكها دارم هنوز

اي به قربانت كبوتر، بالها دارد هنوز

سالهاي خون‌فشاني از بدن را، زخمها دارم هنوز

انتظارم از تو بسيار و تو روگردان هنوز

اين حصار بندِ من، سنگين و چشمانم به دنبالت هنوز

مرغكان سجنِ من در بند و خونين‌پَر هنوز

طوطي شَهرت، به زنجير و ستم، مضطر هنوز

بلبل از بستان ‌به دور و نغمه‌ها دارد هنوز

ديو استبداد بر سَر، خنجري دارد هنوز

غولِ بيداد است در زندان، عزا دارم هنوز

از چه رو داروغه با شلّاق مي آيد هنوز

 

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب حُكم براتم دادند

چه مبارك نظري بود و چه زيبا گذري

اندر آن مطلع فجري كه حياتم دادند

واندرآن رؤيت حق وصل جنانم دادند

چو ملائك شب معراج حنايم دادند

رنگ مهدي به رخ زرد و غمينم دادند

حال برخيز و نواي طَرَبي از سر گير

كه مرا وجه ثميني ز وجوهي دادند

اينك آزرده نداريد دل و، خرمي روح دهيد

جملگي از ستم ديو فرومایه خلاصي دادند

به ظهورش تب و تاب جبروتم دادند

 

 

فرق من و پروانه همين بود به عالم

پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

فرق من و ديوانه همين بود به سِجنم

ديوانه رها بود و منم هضم اوينم

فرق من و سيّاره همين بود به ذهنم

سيّاره فراموش و منم غرق غمينم

فرق من و اموات همين بود به قدرم

اموات به برزخ شد و من نقش زمينم

فرق من و طاووس همين بود به فكرم

طاووس گران شد به پرش، ليك قليلم

فرق من و بلبل تو بخوان در فَقراتم

بلبل به غزل خواني و من سوي مَماتم

فرق من و طوطي بطلب در وَجناتم

طوطي به تَعب رفت و منم در سَكراتم

فرق من و شاعر چه بُود در دم و حالم

شاعر به شعورش بزند من به نوايم

فرق من و دريا چو بخواهي كه بگويم

دريا به مَد و جَزر و منم ماهي موجم

فرق من و بستان بهاري چو بپرسم

گويد كه طراوت برود همچو خزانم

فرق من و مُسْلم كه به كوفه چو ببينم

مُسلم سر خود داد و منم غرق عذابم

فرق من و آهِ سَحَري در نفخاتم

آن آه ز دل رفت و صدا مانده به حلقم

 

 

به اوين خُرَم از آنم، كه دلم وصل به اوست

همه بندم به حرارت كه عرق، نفخه اوست

به هوا ناي و نِی‌ام، چون كه نفس از پي اوست

به شبم تيره و تاري، كه دلم در يَد اوست

نه به سلول مخوفم، گِله از دست عَدوست

سوز شلاق رقیبان، همه از نيّت اوست

كاندر اين خلوت زندان، چو هياهو برخاست

رازگاهي شده اين وادي عُشّاق كه مهرانگه اوست

من شبابم به درونش بسپردم كه همه مُلك از اوست

به وطن شاد از آنم، كه ولايت خُم اوست

روز و شب در سكراتم، كه حيات از ره اوست

همچو پروانه به شمعم، كه وجود از يَم اوست

بلبلي در قفسم، نازكش بي‌نفسم، كه روان درخور اوست

به شهادت چو فنا شد بدنم ، حكمت اوست

 

 

ز بس كه ماندم به درون بندم

حال و هوايم شده چون كه سنگم

زان كه شبم، سوخته در ديگِ غم

حسّ وعصب، رفته ز كف از اَلَم

مرغ اوين از چه رو ،سيخ ِ كباب ظُلم

طوطي خوش رنگ من ، نقش ِ قفس شد چو نَم

بلبل آوازه‌خوان، لب به دهن همچو بَم

مه كه ابر فِتن، تار شده از ستم

چو آفتابِ غروب كرده ، به قهر حِكَم

ستاره ها از چه رو، اُفول تنگِ دلم

از پر طاووسيان، رنگ نمانده به هَم

كلاغ زارم نگر، قاركنان بر سَرَم

 

 

رِسَدم قضا به جايي ، همه را به بند بينم

دهدم خدا ندائي ، دل عاشقان بگيرم

من اگر به بند كينَم ، ‌جگري گدازه دارم

بزنم نوا به ايران ، ‌قم و زاهدان ستانم

گَرَت اي عدوي خصمم، ببري روان ز جسمم

نكني دمي جدايم ، ز سراي جاودانم

من و سّر لا مكانم ، كه قفس بُود اوينم

تو كه پيك بُلبلاني ، نكني چرا رهايم؟

تو به مه بگو شبانگاه، كه حسينت آرمانم

ز چه رو ستارگانت، ندمند به آسمانم؟

من و اَشك ديدگانم، گُل روي گونه‌هايم

گِل و لاي بنديانم ، پر طاووس جهانم

 

 

يكي بود يكي نبود

                             زير گنبد كبود

يك آدم ، زنداني بود

                                                                                          بندي بود ، سلولي بود

حال و هواي ‌بدي بود

طوطيا تو بند بودن

                                     بلبلا بسته بودن

                                                                                    چنارا مي لرزيدن

كلاغا مي پريدن

باد و بارون كه اومد

                                     همشون مي خنديدن

                                                                                از همديگه ، مي ترسيدن

بنديا مي لرزيدن

خدا جون ، تنها شدم

                                    آواره ي صحرا شدم

                                                                               شب من ستاره‌اي هيچ نداره

دل من قرار ياري نداره

در و ديوار اوين

گرمي و شوري نداره

چه زمستوني تو اينجا حاكمه

گونه‌ام بس سيلي خورده ز جفا

قلب من ضربه عشقي نداره

قفل تقدير من آخر، چو كليدي نداره

يكي بود يكي نبود         

كس و ناكساني بود

 

 

گاه در بندم ، گهي رِندم ، نمي دانم كيم؟

گاه در فكرم ، گهي ذكرم ، نمي دانم كيم؟

گاه در اسمم ، گهي رسمم ، نمي دانم كيم؟

گاه در خشمم ، گهي سِلمَم ، نمي دانم كيم؟

گاه در عرشم ، گهي فرشم ، نمي دانم كيم؟

گاه در اشكم ، گهي  شكّم ، نمي دانم كيم؟

گاه در كويم ، گهي جويم ، نمي دانم كيم ؟

گاه در خرجم ،‌ گهي دخلم ، ‌نمي دانم كيم؟

گاه در قلبم ، گهي دستم ، نمي دانم كيم؟

گاه در فجرم ، ‌گهي ليلم ، نمي دانم كيم؟

گاه در عيشم ، گهي نوشم ،‌ نمي دانم كيم؟

گاه در بامم ،‌ گهي تحتم ، ‌نمي دانم كيم؟

گاه در كعبه ،‌گهي قدسم ، نمي دانم كيم؟

گاه در لطفم ، ‌گهي طردم ، نمي دانم كيم؟

گاه درمانم ، گهي دردم ، نمي دانم كيم ؟

گاه در نازم ، گهي زارم ، نمي دانم كيم؟

گاه در عقلم ، گهي نَقلم ،‌ نمي دانم كيم ؟

گاه در نورم ، گهي نارم ، ‌نمي دانم كيم؟

گاه در شورم ، ‌گهي شيرم ، نمي دانم كيم ؟

گاه در تابم ، گهي رامم ، ‌نمي دانم كيم؟

گاه در حالم ، ‌گهي قالم ، نمي دانم كيم ؟

گاه در نيشم ، گهي نوشم ، ‌نمي دانم كيم؟

گاه مجنونم ، ‌گهي عاشق، نمي دانم كيم؟

 

 

اسلام به ذات خود ندارد عيبي

هر عيب كه مي بيني، از ظلم و ستم بيني

ايران به درون خود ندارد خاري

هر خار كه مي بيني، از ديو خَشن بيني

مُسلم چو سلامت شد، هرگز نكند پَستي

آن پَست كه مي‌بيني، از نَفْسِ لعين بيني

ميهن كه تو ميبيني، هرگز ندهد دردي

آن درد كه مي بيني ، از غولِ جفا بيني

گرعدل شود حاكم، زندان نشود شخصي

فرزند وطن هرگز ، در بند نمي بيني

مسجد چو شود بابي ، در حل معمّائي

پُربار كند محراب ، هم منبر يزداني

اين مَأذنه شَهرت ، گر بار دهد روزي

در كوچه و بازارش، خيرات فرا بيني

مُجرم بشود ناياب، گر توبه كند قاضي

با جور نمي خواند ، ‌دعواي مسلماني

سلول شود كشور، ‌گر خفته كني عدلي

نابود شود هستي، گر كشته شود حقّي

 

 

ترسم نرسد به  پشت ديوار اوين

زنداني بيچاره و در بند و غمين

ترسم نخورد غذای سالم ز زمين

آن بندي بي پناه و نالان و حزين

ترسم نبرد سلامتش را به امين

از بس كه كتك خورده ز مأمور لعين

ترسم كه به بسترش دهد جان جنين

اين بندي مغلول به زنجير وزين

ترسم كه نبيني دگر آن يار مهين

چون در لجن ظلم گرفتار بُدين

 

 

حال زندان را چو پرسيدم من از يك مصلحي      

گفت يا درد است و يا رنج است و يا غمخانه‌اي

گفتم آنها را چه مي گويي كه در آن بندي‌اند

گفت يا پيرند و يا بيمار و يا رنجوري‌اند

گفتم اي عادل چه خيراتي بر آنها مي‌كني         

تا كه زنجيري ز دستان  وا كني

گفت هر دم با شعاع مهدوي   

زير و رو گردد اِوين از بي رهي

گر خلاصي از فرج مي بايدت

كي تو را  آزردگي مي خواهدت

گفتم اي مهتاب در هر شامِ تار                      

كِي دهي شادي به اين طيف خمار

تا كه بستاني ز آنها داغ زار

بلكه باز آيد به سلولي فرار

گفت در تابيدنم جُغدي بگفت                      

ما  گرفتاران  تقدير زمخت

در شبانگاهان، شبانگاهي كنيم                    

چون که ظلم است در جهان زاري كنيم

ديو قدرت چون كبوتر را بكُشت                  

جاي او بر قطره‌هايش خون شكفت

 

 

آدمي همچو كبوتر به قفس ميخ شده

پر و بالش گِلي و خيس شده

اين بشر اَشرف خلق، گرفتار شده

حق او از همه سو غصب و لگدمال شده

شاهكارست چو انسان كه سر دار شده

شهره  خاك نشين است كه در بند شده

اي خداوندِ اِوين ، پيكر ما سست شده

ناله هاي دلِ ما خار به هر باغ شده

سوز زنجيرِ بدن، تاول هر داغ شده

اي ملائك به خدا سجن به ما تنگ شده

شهر تهران ز ستم نقش به تاريخ شده

همه جا غلغله از نفرت خودكامه شده

 

 

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

تا تو عدلي به كف آري ‌و به ظلمي نروي

 

 

درِ زندان مرا ، باز گشائيد همه

خود ببينيد و به ياران بنمائيد همه

بند من ، قبر من و چشم همه

حرفِ من ، عشقِ بشر ، دادِ همه

من و مرغان اِوين ، خشم همه

بنگر ناله اهلِ قفس اين بار، همه

ما فدك را گُل و عطريم همه

مرده در دست هيولاي زمانيم همه

چون به تقويم شماريم، اسيریم همه

كِي شود ديو بميرد، فرج آيد به همه

غول دنيا شكند، چون كه به نفرين همه

مهدي‌ام باز نمايد در دلهاي همه

 

 

من قفسي حالم و دور از نفس

زار و پريشان شده اين مرغ خس

تا که هوا مي رود آه دلم 

چشم ترم پنجره شد از رخم 

طوطي رقاصک من پير شد

اين چمن عمر چرا پير شد 

واي خدايم سکراتم نگر 

قلب شکسته خطراتم نگر 

اين رجب خير ز بندم برفت 

ماه پدر بود ز دستم برفت

خسته شدم کوچه باغم بده 

مانده شدم آب روانم بده 

قفل اطاقم بشکن يار من 

بال و پرم را نشکن عشق


سلام من به مادرم فاطمه

رها کندنسل خود ازواهمه

سلام هرخم شده قداززمین

به قامت شکسته ازماتمی

سلام رخ های کبود ازستم

به دخت رحمت به سرای امم

سلام هربندشده به ظلمی

امام مدفون بقی به نوری

سلام گل های بهاروبستان

به جده ام که له شده به قربان

سلام طوطی به سحرهمیشه

به آن شجرکنده شده زتیشه

سلام پروانه بی بال وپر

به چلچراغ آسمان هنر

سلام دریا به سحرگاه عشق

جواب ما رابده بانوی عشق

سلام چرخ وفلک پرنیاز

شفیعه ام مه شده دنیای ناز

سلام مشکل شده کارش زخاک

به رونقی بخش جمال افلاک

 

خدایا به زیادی شده این باد بلایم

مصداق مصائب چو به دریا شده رویم

به عظما پدرم گفت الهی که جنایت به سرایم

شکایت بکنم بر در داور که بسوزم

زفقدان رسولت به دنبال امامم

زهجران ولی سوخته در هر تب و تابم

نبوده مه و خورشید کند بس که کبابم

همه خواب و خیالم طمع گشته نجاتم

امام ششمین گفت که غیبت شده زارم

به هر بار نفس ظلم کشاند سکراتم

کشاف کجایی که زُدائی غم و اندوه اتاقم

امت همه در حیرت وعشقت به نمازم

ملّت به سرا پرده حسرت تو نیازم

ای تیر رخت پای به هر نفخه جانم

تا کی بشود آب بیادت فقراتم

با فقد تو ای یاور مظلوم ، خرابم

هر ظهر ظهورت بدهد شوق کمالم

هر جمعه تنت تار ز ذوقی به امیدم

ای میر به هستی به کجا گشته قرارم

باز آی و نفس ده که قفس برده شبابم

زنجیربه دستان وبه هرقفل چوپایم

انکارکندمقدم تودیوبه سجنم

زنهار که عزت رود وشعله به قلبم

هرلحظه عذابی دهدوضجه عدویم

پیمانه به زندان پروگل ها به خزانم

طوطی زسخن رفت وبه سلول خموشم

بلبل نکند شادی واورفته زبابم

میقات به تنگ آمد وبشکسته سبویم

                  

کاش گل های جهان دور، ز هرخارشدی

تیغ تزویرزاین شهرهمه جمع شدی

غضب وخشم زکشورهمگی رفع شدی

کاش صحرا زهجوم همه گرگان طمع پاک شدی

کاش زندان گل وگلزارشدی

قفس تنگ به مرغان هوابازشدی

کاش اشکهابه غریبی زرخی بند شدی

آه درسینه سوزان مصیبت زدگان سردشدی

کاش ایتام جگرسوخته رامهرشدی

ناله هادرنی نیزاربه لبخند شدی

کاش سرنیزه به کشتارچوبیگانه شدی

خستگان،رنجبران،بسترآسوده شدی

لانه بلبل بی بال وپرت تاز شدی

شعله هانازبه پروانه وبی دردشدی

کاش فقری به همه عالم وآدم نبودی

کاش درکرب وبلااصغرکوچک نبودی

سرآن طفل عطش لب به تماشا نبودی

کاش عباس جدادست به میدان نبودی

مشکهایش به زمین درگل حسرت نبودی

کاش اکبربه جوانی غم بابا نبودی

کفنش خون فرات تورجنایت نبودی

کاش آن شاه شهیدان تن عریان نبودی

درمیان همه حیوان صفتان تک نبودی

کاش زینب چوکمانی به اسارت نبودی

شاهدفاجعه شام ویزیدی نبودی

کاش آن دختر شلاق به فریاد بودی

به یتیمی که حسینش نبودی مهربودی

غنچه ای خفته به رنج ازهمه آزاد بودی

کاش آن قتلگه دوست علفزاربودی

خیمه هاسوخته اماقمرآرام بودی

کاش روبه صفتان ترک دیارم کردی

کوی ومنزل زمصائب توجدامی کردی

کاش عقرب نیش وحراسش تو رها می کردی

خانه خالی زعذاب ابدی می کردی

دل هربره زهرترس دوامی کردی

گله ازفکرپلنگان جفاکارسوامی کردی

طوطی از غرش سیمرغ امان می دادی

بندیان را نفخاتی ز عطا می دادی

ناز شصتی تو به ارباب ستم می دادی

شبنم از ابر سحر خیز کویرم دادی

یک بهاری به تمنای وصالی دادی

به من ای باب نجاتم سرو سامان دادی

دشمنم را به مکافات گرانش دادی

به اوینم نظری وعده عیانم دادی

 

شب بودواتاقم به جنونم بله می گفت

این بند پر از فتنه به قلبم یله می گفت

آدینه و آغاز به برج آمد و دل گفت

ای کاش اذانی به ظهورش همه می گفت

ای وای که بی رنگ و صفا گشته طبیعت

خالی ز خدا خانه شدی داد زحسرت

در کوچه و میدان به فغان آمده ملّت

ای خالق مردم به کجا گشت ولایت

بی تاب شد این خلق جفا دیده ز کثرت

برخیز و قیامی بنما مهدی امت

ما بی کس و کاریم بیا شمس شفاعت

دستان به زنجیر نما بده رحل سعادت

ما تشنه به عدلیم تو منجی به کرامت

بر منتظرت رحم نما مصلح قدمت

موعود تویی منتقم خط نبوت

مظلوم به اعدام مدام امت ز اسرت

اثر فتن و فاجعه و نکبت و ذلت

تا کجا به پس پرده ای و غصه به غیببت

برخیز و قیامی بنما مهدی امت

ما بی کس و کاریم بیا شمس شفاعت

 

ای برج اُمرداد بپایان شدی آخر

در صفحه تو زنگ خطر بود نمایان شدی آخر

در ورقت سال تولد شده ما را

هیهات که مردن به از این عمر که ما را

از بس که در این بند قفس گونه

همچون گل بی برگ زگلخانه بماندم

تهمت زده داروغه بدکار خروس سحری را

اظهار نمود از چه سبب مخبر حق نقشه ما را

باید که نفس گیر شود هُدهُد غیبی ز بلایا

تا رند سیاست به جراید بکند لوس قضایا

هفت آمد وبر بیست زتقویم که برخاست

آه از دل اعرج ز فقدان پسر داده مصیبت

قتلی شد و زجری به جهان داده جنایت

بر منتظران داغ روا شد ز قساوت

شعبان که به مرداد در آمیخت به اعداد

میلاد کواکب شد و شمس و قمرش داد

سید به شباب اهل جنت به سه شد مه

تا مُلک و ملک فضل و بدرخشد

آمد به چهارمش ابولفضل که باب است

بر حاجت و هر نیت تو حل تمام است

در پنجم آن زینت هر عابد و ساجد

سر مشق نمودش چو خدایت به قواعد

در نیمه پر نور ز انوار درخشید

خورشید عدالت که ملل را بدهد عید

این نامه ببر پیک امینم به خدایم

پنجاه شد این عمر و به جز غصه ندیدم

اکنون بده ای خالق زیبایی کریمم 

اقبال که حالم بدهد روح کمالم

جمعه اول شد و برج شش از فصل داغ

شروع شهریور و فتنه به جانها سراغ

حاجت ما را روا چون که نکرد از قضا

ماه به شعبان گذشت واسطه ها بی وفا

ذکر و دعایم نکرد وفق مرادم خدا

 بی اثر آمد همه اشک به نیزار ها

 

                                       

 

طوطی زندان ما، اسرار، افشا می کند


من دلم با ملّت ایران، فغانی میکند

از گرانی های سنگینش ، شکایت میکند

گریه هایم،  سیل و دردم کوه، غوغا میکند

از غم سیلی و صورتهای نیلی، بین که نجوا میکند

قلبها در حیرت از ظلم و خدا شاهد که شکوامیکند

دشتها با گله ها قهر و رمه از خشم ها، رم میکند

باغ و بستان، بی رمق گشت و خزانی میکند

مرغ بریان در قفس، داروغه، رسوا میکند

طوطی زندان ما، اسرار، افشا میکند

در حصار پر عذاب بند ما، صد روضه برپا میکند

میهن مظلوم ایران زیر نعلین و عبا، دق میکند

این وطن، سوزاند و نفتش، به یغما میکند

ثروت بی حدّ مردم، خرج مسجد میکند

مرقدش را کعبه و بنیاد ذلت، میکند

دین، کجا رفت ای خدا، ملا، خدایی میکند

مذهب لا مذهبان، وجدان، تباهی میکند

از غریو تشنگان، هر سد، خرابی میکند

آبروی این عمامه، رفته و ظلمش، هویدا میکند

ریش و قیچی، دست شورای نگهبان و بشر، تب میکند

ننگ مجلس را نگر، قانونِ وحشت میکند

این حکومت، گردن مستضعفین، له میکند

خط فقر این رعیّت، ناله ها، سر میکند

آب و برقی را که مجانی، بگفتا میکند

چون که زالو بر بدن افتاده، زارت میکند

سی شد این ننگ و خسارت، تا که خارت میکند

آبروی آریایی برده و خاک سیاهت میکند

چون که ملا، اسب نفس خویش، هی میکند

در جهانی پر تعجّب، بر قبا و هم عبا، قی میکند

دین که با درهَم در آمیزد، جفاها میکند

مذهب حاکم نگر، رقصی به شیطان میکند

چون سیاست را دیانت داده ابلیسش، جنایت میکند

کشورِ ایران، لجن کرد و خیانت میکند

با ولای اشکمش، شطرنج بازی میکند

در اوین، آتش به چشمانِ ضعیفان میکند

بندهای  موحشی را بهر ایذاء عزیزان میکند

دستها،دستبند و پا،پابند و افساری چو حیوان میکند

 

 

ضامن حکم ستمکار، اوین آمد و بس

بیمه شد رأی به جلاد که خون خواهد و بس

دیو خشم از پی خود خواهی او آمد وبس

مستبد چاره به جز تیغ ندارد که همو آمد و بس

ملت فقر زده اشک و فغان دارد و بس

میهن فاجعه دیده به عزا رفته و بس

وطن از کثرت ظلم در تب و تاب آمد و بس

کشور از رنج نداری به ستوه آمد و بس

مردم دین زده را شبهه به غیب آمد و بس

مملکت پر ز بلا شد خطرات آمد و بس

زن و مرد بی رمق و غصه چو باران شد و بس

مذهب از رنگ خشونت به خجالت شد و بس

خنده ها همچو خزان خانه تکان آمد و بس

گریه شد جایگزین، ناز به گور آمد و بس

حسرت عشق و علایق به جوان آمد و بس

قهر حق را بنگر، خشکی ابر آمد و بس

چو به محراب ریا کرد عذاب آمد و بس

واعظ شهر خطا کرد نفاق آمد و بس

مسجد ازعزت و قربی که خدا داد تهی آمد و بس

بند رسوایی حاکم شده زندان و ستم آمد و بس

 

 

 

مناجاتنامه:

اِلهي هَبْ لي مَقاليدُ الْفَرَج وَ الْفَرَح فَاَنْتَ وَهّابٌ يا مَنْ لَهُ مَقاليدُ السَّماواتِ وَ الْاَرض يا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَكروبين بِحَقِّ هذِهِ الْآيَه يَومَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤمِنين فَاَنْتَ اَولي بِقَضائي يا صاحِبَي السِّجنْ اَعْطِني سُلْطاناً نَصيراً بِمَواعيدِكَ الصادِقيَّه في هذِه الآيَةِ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلْطاناً  الّلهُمَّ لاتُعَذِّبني بِعُقوبَتِكْ فَاِنّي مِصداقُ هذهِ الآيَةِ خلق الْاِنسان ضَعيفاً وَ تَمْثيلي في سورَة الْبَقَرَه آيَة، لا طاقَهَ لَنا

 

اِلهي اَعْطِني خَلْقاً جَديداً  

قَضاءً مُحْسِناً حَيّاً سَعيداً

اِلهي اَعْطِني نَصْراً قَريباً

جَوازاً زَيِّنا في هَدْمِ الْاَعْداء

اِلهي اَعْطِني فَجْراً كَريماً 

مُجيباً في دُعائي يا عَزيزاً

اِلهي اَعْطِني خِضراً رَفيقاً 

رَشيداً مُرْشِداً في ما ضَعيفاً

اِلهي اَعْطِني نوراً مُبيناً   

حَياةً باسِطاً في كُلّ يَوماً

 

 

يا اَيُهَا الْاِخوَةُ وَ الْاَخَواتي

هُنا سِجْنُ الْكَبير مَعَ عَذابي

أنا اِبنُ الْمُصْطَفي ، حَرَقَ الشَّبابي

وَ مَقْتولٌ اَبي نائِبُ جَدّي

وَ قتلَت اُمِّي بِيَدِ عَوامِلِ الدَّجالي

فَعِندَ ذلِكَ بِصاحِبِ السِّجن رَجائي

فَيا اَهْلَ الْعالَمْ ، اُنْظُروا كَيفَ دُموُعي

فَاعْلَموُا كُنْتُ بلا ذنْبٍ اَسيري

وَ اَهْلي وَ اَعْواني في اِيذاءِ اَعْدائي

وَ مَنْ نَصْرِ اِلّا مِنْ عِنْدَ الله الْقَهّاري

ذاكَ قولُ اَبي سَيِّدُ الْعَطْشاني

اِن كانَ دينُ مُحَمَّدٍ لَمْ يَسْتَقِم اِلّا بِقَتْلي

فَيا سُيوفُ خُذيني وَ هُوَ شَهيدُ الْعُرياني

فَاَنَا اَقولُ في عِقَبِ هَذِهِ الْاَشْعاري

اِن كُنْتُ حَيّاً في شَجَرَةِ الْاَجدادي

فَيا اِجْماعُ الْاَشرارقوُموُا بِضَرْبي

وَ جُرْمي في الصِّراط الْكِرام آبائي

وَ في خَتْمِ الْكَلامِ اِنشاءُ حَرَبي

فَدَيتُ الْعَبد بِنُصرَةِ الْاَحراري

ماتَ الْحُسَين في شَدائِدِ اَيّامي

 

         

اي خواهران و برادران من، اين زندان بزرگي است با عذابهاي زياد، من فرزند پيامبرم كه جواني‌ام در آن سوخت و پدرم كه نائب اجدادش بود كشته شد و مادرم به وسيله عوامل مجرم كشته شد، پس در اين حالت به صاحب زندان كه خداوند است اميد مي‌بندم. اي مردم جهان، نگاه كنيد چگونه مي‌گريم و چگونه بدون گناه به اسارت در آمدم و خانواده‌ام و عزيزانم در اذيّت دشمنان هستند و تنها خداست كه مي‌تواند به قدرتش كمكم كند.

اين كلام پدرم ابي عبدالله است كه در كربلا با لب تشنه شهيد شد: اگر دين جدّم پايدار نمي‌مانَد مگر به كشته شدنم، پس اي شمشيرها مرا در بر گيريد، و بر اساس اين اشعار حتّي به لباسهايش نیز رحم نكردند.

در انتهاي اين اشعار مي‌گويم اگر زندگي‌ام در شجره اجدادم مي‌باشد پس اي تمامي اشرار براي زدنم برخيزيد و مجروحم كنيد در مسيري كه اجدادم به شهادت رسيدند.

و در انتهاي كلامم مي‌گويم كه فدا شد اين بنده خدا، در راه آزادگي، و حسين كشته شد در روزهاي زجر و اذيّت و آزار.

 

 

سِجن مرا ، سجده مرا ، سختي تقدير مرا

خانه تو را ، سفره تو را ، دعاي شب خيز تو را

درد مرا ، ‌ناله مرا ، رنج  به هر بند مرا

داد تو را ، دخمه تو را ، پيك فرا گير تو را

آه مرا،‌ زجر مرا، ضجّه به هر عصر مرا

ناز تو را ، فضل تو را ، دست شفاگر تو را

چشم مرا ، راه مرا ، اميد آينده مرا

اَشك تو را، عرضه تو را، قلب پر از عشق تو را

حرف مرا ، راز مرا ، نَفْس ستمديده مرا

دست تو را ، مشق تو را ، گوش خريدار تو را

قفل مرا ، حبس مرا ، عامل هر نغمه مرا

نار تو را ، نور تو را ، نقل به هر نوع تو را

قصّه مرا ، غصّه مرا ، كتاب افسانه مرا

ذكر تو را ، فكر تو را ، همهمه ي كوچه تو را

يار مرا ، بار مرا ، گُرده ی بشكسته مرا

ابر تو را، باد  تو را، تشنه به هر جرعه تو را

كاه مرا ، كوه مرا ، طوطي رنجيده مرا

آب تو را ، ‌خواب تو را ، ‌زمزمه صبح تو را

باغ مرا ، ناله مرا ،‌ بلبل سرگشته مرا

اصل تو را، هست تو را، مجلس منصوره تو را

 

 

 

الله الله يا الله

الله الله يا الله

از ما خطا، يا الله

وزتو عطا، يا الله

ما در بنديم، يا الله

تو امدادي، يا الله

سجنم ثقيل، يا الله

لطفت كبير، يا الله

دشمن خبيث، يا الله

يارم تويي، يا الله

زندان، قبرستان ما

اين بام، لحد شد الله

ساعت خوابيده از ما

روزم تاريك شد الله

طوطي گرفتند از ما

بلبل نمانده الله

شمع و گل و پروانه

جدا گرديدند الله

باغ حيات ما را

آتش زدند يا الله

مرغان در قتلگاهند

قاتل كنارم الله

من يار مرتضايم

منجي كجا شد الله

 

 

من ز زندان ، عرش حق را طالبم

از ميان بند و حصرم ، كهربا را جاذبم

آشيان مرغ را ، آتش زده در منظرم

چون نگهبان ، با قساوت مي زدم

از وجودم خونبهاي مكتبم را مي دهم

پرچم صلح و صفا را از پدر بگرفته‌ام

اين بهاي ما سَبَق را با جواني داده ام

پاكِ در سجنم ، حريم ملّتم را حافظم

برگ تاريخ معاصر را به منطق واثقم

بلبل حق در اِوين خاموش اما ناطقم

طوطي آل علي را در قفس بودن پسندم

به شود، زيرا جهان را با ندايم پر طنينم

خون حيدر در عروقم، بر اميّه مي‌خروشم

نازم و فخر آورم، زيرا نهال مرتضايم

من حسينم ، وارث و ناصر به آباء كرامم

در گلستان طهارت، جويباري بس زلالم

من كلامِ انبياء و اوصياء و اوليائم

در غل و زنجير دشمن، يك شفق از كربلايم

محبس و بيماري و مرگم، نشان افتخارم

سيّدي از آل اعرج، بي پناهان را پناهم

آيتي از نسل طاها، اين چنين نقش زمينم

سي‌اُمين برگ از درخت با شكوه مصطفايم

هر سپيده، اهل ايران را به بانگي در بليغم

با خدايم هر زمان ، در رفع مشكلها قرينم

 

 

 

مناجاتنامه شبهاي تلخ اوين كه بر در تنگ و ديوار تيره‌اش نقش بسته است:

الهي دلي دارم كه مالاماله خونه

لبي خشكيده در نقش كويره

خدايا سينه ام درياي رنجه

به انگشتان من زنجير كينه

سرم سوداگر بابُ النِّجاته

دو چشمم جوي اشك ياد ياره

خداوندا، به زندانم چرا گرديده خانه

اتاقم را فضايي همچو قبره

عزيزا، اين حسينت را قفس آمد چو لانه

چو گرگان را به گردش همچو هاله

رفيقا ، از چه رو طوطي غمينه

چرا اين بلبلت غرق سكوته

حبيبا ، بنده ات خاكِ اوينه

سر و رويش ز ظلمتها سپيده

طبيبا ، بنديت را نسخه اي ده

كه از فرط عذابش بر زمينه

 

 

اين حسين است كه در خانه به غم افتاده      

اين غريب است كه در بند جفا افتاده

روزگارى به سر منبر و محراب، ندا مى‏داده  

حاليا عصر خموشى به خفا افتاده

اى مه نورفِشان، در شب ظلمت بِنما             

كه نَفَس در بدنش، از تب و تاب افتاده

اى رفيقان رَهَش، بال و پرش بشكسته         

همچو مرغى، به درون قفسى افتاده

فلكا، چوب بلايا، تو مزن بر لب اين افسرده

كه به مصداق سمك، از سر موج افتاده

بارالها بِنگر، قلب عليلش ز تپش افتاده

سكته در سجن عدو كرده و در بستر درد افتاده



دوستان، شرح غمم گوش كنيد                      

آهِ دل از جگرِ سوخته‏ام، دود كنيد

من، جوانى به ره ساقى كوثر دادم

  موى صورت، به هوايش به سپيدى دادم

آنچنان دشمن نامرد، بزد زنجيرم                   

كه به هر عضو تنم، نام و نشانى دارم

در پى حبس، به قلبم، شررى افتاده               

كه به آن آتش سوزان، خطرى افتاده

بار الها، به حسينت، كه حسين در فِتنست      

اى قريبا، تو مدد كن كه غريب وطنست

مادرا، خيز و دعا كن كه پسر در ظُلَمست         

عصر عُسرت شد و عصيان زَمَن در تبعَست



الى متى، اى خدا                

تا كى جدا، اى خدا

شدم فنا، اى خدا

راهم طويل، اى خدا             

پر پيچ و خم، اى خدا

بى‏توشه‏ام، اى خدا           

بى‏طاقتم، اى خدا

چشمم به خون، اى خدا      

سينه به سوز، اى خدا

دستم تهى، اى خدا           

دل شد رحيل، اى خدا

قلبم ثقيل، اى خدا



خداي من تو قلبه

 

ستاره اي تو عقله

شهر قشنگ وقتيه

 

كه آفتابش بتابه

 

غروبي توش نباشه

مهتاب شبهاي اون

 

چراغ بندم  باشه

سنگ صبورم باشه

خدا كه مهربونه

 

نازكش بنديمونه

شاهد رنجامونه

خدا جونم ، اَلْاَمان

ز شرِّ اهل زمان

سپيده دم كه ميشه

 

 

دلم پرنده ميشه

از اين قفس كه ميره

تو آسمون مي تازه

دنبال شمعي ميره

كه دور اون بچرخه

نفَس زنون مي خنده

چون كه آقا شو ديده

عريضه شو مي داده

 

                                 

من که در بند عدویم ، بندگی دارم خدا را

کی دگر زندان دشمن ، می کند خم این رَدا را

از پدر جانم محمّد، ارث بردم این قَبا را

کِی دگر ترک مواضع می کنم دارُ البَلا را

من سیادت از علی دارم، که مولا شد گدا را

کی دگر مقهور غولان می کند اِبنُ العُلا را

مادرم زهرا به من، خون از در و دیوار داده این پسر را

کی دگر داروغه را جائی بود ، در این سَرا را

من حسن را جلوه‌ام در صبر، این حُسن ُالقَضاء را

کی دگر با دیو عصرم، می‌کنم تعویض این بِیع خدا را

باب خونین تربتم، درس عدالت داده ما را

کی دگر حرمت دهم ، اهریمنان را

من که از نسل امام عابدین، برگی ستاندم این بها را

کی دگر مرعوب جلادان کند، عبد خدا را

باقرم آموزگاری کرده در اخلاق، این نوباوگان را

کی دگر حاضر به مکتب می‌شود، غیر وِلا را

صادقم در فقه و مذهب، رهنمائی کرده ما را

کی دگر با دشمنانم ، می زنم ساز غنا را

کاظمم در محبسم الگو شده ، هر دم رهی را

کی دگر خشم نگهبان می‌کند آرام، این مرغ هُدی را

با رضا شد سوخت کامل،  بیامد حُکم را

کی توان دوری گزیدن ، منزل سلمٌ لَکُم را

بس که با جود تقّی ، دمساز کردم ساعتم را

کی توانم بشکنم ، پیمانه ی روز ازل را

من هدایت گشتهی مولا نقّی، رد کرده‌ام خود کامگی را

کی به آغوش مَلاعین ، می برم آن اشتها را

چون به عسکر عرضه کردم ضعف خود را

کی بمانم زیر چکمه ، نی نماند این کِنِف را

منتظر بودن لباسی شد بر اندامم، که بینم مقتدا را

کی دگر زانو زنم ، بر مستبد ، نان و نوا را

 

 

من به پدر، محمّدم، گلایه از زمان کنم

ای که به معراج شدی، ناله به تو همی کنم

ای علی حیدری‌ام ، ضجّه نگر که می کنم

در غُل و زنجیر شدم، پشت به تو نمی کنم

مام مصیبت زده‌ام ، گریه ببین که می کنم

جوانی‌ات فنا شد و مصائبت آینه‌ام

حسن امام شامخم ، تربت تو نشانه‌ام

به قطره‌های خون تو، خون دلم همی خورم

مدال هر تشنه لبی، مُدل به هر بی کفنی

به ابن خود نظر نما ، تشنه لبم بی کفنم

زینت هر عبادتی ، سجده گه ملائکی

نابغه اسارتی، بند مرا نگر که من، تجسم اسارتم

تو باقری، معلم خزائنی، مشق تو را نوشته‌ام

درس تو در وجود من، کتاب عشق خواندﮦام

من به امام صادقم ، شکوﮦی سجن می کنم

جعفر صادقم صدا ، به آسمان همی کنم

باب الحوائجم توئی ، توبه ز توبه می کنم

کاظم هر خشونتی، امان از این شکنجه‌ام

چون به رضا نظر کنم، روح خودم صفا دهم

من فرج و رهائی‌ام ز مشهدش طلب کنم

به کاظمین سفر کنم ، جود تقّی طلب کنم

باب الحوائجم شدی، عنایتت طلب کنم

سامره را کبوترم، هادی خود صدا کنم

چون که نقّی شفیع من، وجهه خود بها دهم

از چه بترسم از عدو؟ تیر عساکرش زنم

لشکر باب حجّتم، صلح و صفا بپا کنم

مهدوی‌ام ، حجّتی‌ام ، مصلح شهر علی‌ام

به ذوالفقار مهدی‌ام، در فرحم، در ظفرم

 

 

اَلسّلام اي باب سي ام، اَحمدا

قفلِ زندان را گشا، اي سرمدا

حيدرا ، با ذوالفقارت باز كن

اين كبوتر از قفس ، ‌آزاد كن

مادرم زهرا ، به آتش سوختند

بلبلش را  در اوين، لب دوختند

غربتم از مجتبي ، آموختم

تربتش بر سينه‌ام ، آويختم

بيستوهشتم باب من، ‌آقا حسين

بي‌كفن او، بي‌لباسم، من حسين

بيستوهفتم جدّ من، زين العباد

همچو او در هر اسارت، بي‌عبا

باقرا ، زندان من آباد كن

ظلم و كينِ دشمنم، بر باد كن

صادقا، عمرم فدا شد در رهت

پير گشتم ، در ثناي مكتبت

مقتدا ، زنداني بغداد شد

اسوه‌ام موسي‌بن‌جعفر، باز، شد

هر شفق رو بر رضا جان مي‌كنم

از عذابم ، شكوه بر او مي‌كنم

كاظميني گشتم و از كاظمين

با جواد السّائلين ، در هر كمين

سامرائي شد وطن، يا بن الحسن

من به زير سُمِّ اَسبانِ كهن

مهديا، صاحب زماني ، اَلاَمان

نوكرت در حلقه هاي اَفعيان

 

 

 

شب قدرِ، دلم به تنگِ، تنم به چنگه

مه صومِ ، پرم شکسته، سرم به سنگه

اوین چه تاره، پر از چناره، سرش کلاغه

جگر به خونه، نفس رمیده، تنم تکیده

رخم چو زرده، قدم کمانه، لبم به ذکره

شفق چه سرخه، هوا چه سرده، بدن می‌لرزه

 

 

ای رمضان، روزی و رازی ببر

روز چراغ است و نوائی به سر

راز تو را در سحرت آشکار

دیده چو بیند به سر کوی یار

نیمه شبان را به دعائی سحر

حال خوشم را بنمائی نظر

من رمضانی صفت و روزﮦام

مشک صفا بر سر افطاریﺍم

قول و قراری شده بر ذمّهﺍم

تاب و توانی بده بر قوّهﺍم

کوثر جودت بنما سفرهﺍم

مائدهﺍی را بده بر حاجتم

صاحب من، وعده گهت دیر شد

طوطی بستان، به قفس پیر شد

ماه عزیزی که زخون، ناب شد

بهر حقایق، زشفق باب شد

 

 

عید فطره آدما، طوطی تو بنده آدما

سحر قشنگه آدما، اوین چه تنگه آدما

مه مهر آدما، برگا چه زرده آدما

اشکا چو سیله آدما، سیلی چه سرخه ادما

دلم تنگه ای خدا، مرغک نازم ای خدا

سوز سرده‌ای خدا، قفس میلرزه ای خدا

جوی خون رو گونه ها، آیین عشقه ای خدا

پر پروانه به شمعه ای خدا، جگر تنوره ای خدا

 

 

 

مستِ عطا و کَرَمَت ، یا علی        

خاک سرای حرمت ، یا علی

ریزه خور آن نجفت ، یا علی

میرغضب زد به سرَم ، یا علی

سیلی و مُشت بر کمرم ، یا علی

او زد و من نقش زمین ، یا علی

بلبل بستان توام ، یا علی

شمع و گل من شده ای ، یا علی

بال و پرم سوخته اند ، یا علی

طوطی تو زیر لگد ، یا علی

زمزمه  مرگ کُند ، یا علی

سجن مرا ، می کُشدم ، یا علی

قالِع اعداء منی ، یا علی                      

یک نظری ، منتقم آید، علی

محرم اسرار منی ، یا علی

جغد به زندان من آمد ، علی

حنجره ام ، خنجر دشمن ، علی

خون گلویم به اِوینم ، علی

قلب پُر از آه ، نثارت ، علی

چشم و دلم رفته به عشقت ، علی

صف شکن و ظلم ستیزی ، علی

یک مَلَکی سوی من آمد ، علی

گفت که بر خیز و بگو ، یا علی

 

 

 

با علی گفت، بندی مفلوک ما

ای عدالت گستر محبوب ما

یا علی گفتم، شدی کشتی به ما

مرتضی بودی زدی نصرت به ما

حیدرا بین نور خود را در قضا

دست و پایش در غل اعدای ما

چندمین احیا شده بر سجن ما

بی کواکب گشته این احوال ما

تا که بیرون اوین، دادت زنم

کی شود ادبار خواهی جان ما

من به زندانم، علی را دیدهﺍم

کی شود غیر علی، منظور ما

حیدرم دیشب به خوابم آمده

کی شود غافل، ز این اعمال ما

ای پدر با این حسینت راز گو

با یداللهی‌ات نما مشکل گشا

 

 

علیست، گوهر دلهای دلبری

ای دلبرم، چه شود گر نما شوی

دلدادهﺍم به تماشای آن نگاه

رخ داده در شفق، به تمنّای آن بهار

روزه گرفتنم بهانه بود، همدمم علیست

نازم، ستارهﺍم که مهین‌تاج منجلیست

من مِی خرم و، مِی خورم، دل به تو بستم

من عاشق و پروانه و شیدای تو هستم

من نوح درت، زیر سرت، خانه خریدم

محمل چو زدم بر قدمت، جامه دریدم

با هر نفسم، در قفسم، ذکر تو گویم

در بند تولای ولی، عشق تو جویم

 

 

دلم دیوانه‌ی نام حسینه

سرم سوداگر کوی حسینه

دهانم نی زنِ عشق حسینه

زبان، طوطی، به باغ یا حسینه

جگر تفدیده‌ی، بوی حسینه

چو قلبم قایق اشک حسینه

بیا دیوانه شو، عقلت حسینه

بیا پروانه شو، شمعت حسینه

 

 

موسي هر چه دارد از آغوش جعفر است

گر چه مسلم است و اگر نيك محضر است

مكتبي كه خلق را به هدايت مدد كند

ميراث جعفر صادق و مهتاب حيدر است

در فقهي كه قرب الهي نهفته است

شاهكار ششم، ستارهي آل پيامبر است

خورشيد بحث و مدارس اين امام ماست

سيارهاي كه جهان را صدا كند، ابن باقر است

باب كاظم و آموزگار ملائك است

تقويم آدمي به كلامش نوشته است

اينك شهيد ما كه قتيل اُميّه است

مظلوم ديوسيرتان شام خرابه است

اشكي كه ميرود، نثار تربت جان يثرب است

اين غصّه در جگر، گدازه در داغ حجازي است

اين مرغ دست و پا زده در خون، صداي توست

پروانهاي كه سوخت به زندان، روضه خوان توست

این طوطي بند آمده در قفس، مملوك صادق است

قلب شكستهام ، لحظه شمار مدينه است

 

 

چو به شوال، عزاي ششمين مَه گردد

به بقيع آي و بكن سوگ كه جبريل آيد

به صداقت بده دل را به ترابش به اَبد

كه نسيم سحري ياد غمش باز آرد

همه حاجات بَريد عرضه به صادق كه دهد

شادماني به رخ  زرد و ملولت به عدد

صادقا ، جمله فقيران و اسيران ،‌ تو مدد                 

همه بيمار و به بندند و اميدست به صمد

 

 

من به زندان بلا، موسي بن جعفر ديده ام

من به تاريكي  قمر را بامِ بَندم ديده ام

من اِوين را نينواي عصر ظلمت ديده ام

ديو زندانبان خود را‌ شمر و خولي ديده‌ام

روزگار دشمنان را خوار و نكبت ديده ام

ناله هاي بنديان را  در اجابت ديده ام

طوطي پر كنده را در اوج عزت ديده ام

بلبلان سرنگون،‌ در باغ و بستان ديده ام

من كه در بندم ، به نفرينم تلافي مي كنم

صفحه تقويم دشمن را دگرگون مي‌كنم

آب خوش را در گلوي ظالمم سَد مي كنم

نان ضارب را به سلولم ، چو آجر مي‌كنم

من تمام افعيان و روبهان ،‌ خَر مي كنم

شيرِ دشت خودپرستي را مُكدّر مي كنم

يوسف گمگشته را راهي به كنعان مي كنم

ملّتم را تا قيامت ، صاحب زر مي كنم

 

 

گريه كن اي ديده براي صادق

ناله كن اي دل به عزاي صادق

تسلّي مادر او فاطمه

بزن به سينه ات براي صادق

اشك تو و خون جگر بيآيد

چون كه جهان شد به عزاي صادق

بيت قتيل كاظميني شده                    

غمكده ي سوز امام صادق

خانه اين سيّد مظلوم ما                   

ناله سرا شد به عزای صادق

منزل اين مرجع و مأواي ما           

شد چو بقيع محو امام صادق

جاي حسين خالي و ما سوي او         

نوحه كنان ياد امام صادق

 

 

َهلا اي فغان كننده، تو فغان به صادقت كن

كه دلت شفا بگيرد ز خروش فجر صادق

تو كه سر به زير گشتي، برو در هواي قبرش

كه تو را بغل نمايد، مَلَكِ امام صادق

تو كه خسته از زماني ،َبري از عيش و مكاني

نزني چرا نوائي، به دَمِ امام صادق

من و تو شكسته باليم، هوس حجاز داريم

تو سزاوار عطائي، ز  رَه امام صادق    

به مَهِ امام صادق، ز دو ديده خون فشانم     

كه سيه شد آسمانم، نشوم جدا ز صادق

من و زنداني بغداد، بعذاب ظلم و بيداد    

بخرم نواي صادق، بروم به كوي صادق

 

                                        

من به امام صادقم ، ناله و شكوه مي كنم

عزاي او به بند خود ، به اشك ديده مي كنم

جعفر من، بقيع را خانه كبريا  كنم

مدخل زندان خودم ، ز يمن تو نوا كنم

ز ديو منصور لعين، خداي خود صدا كنم

جعفر صادقم همي ، به اين قفس ندا كنم

كبوترم ، به زير پاي دشمنم ، نغمه كنم

زخم دلم به ياد او ، در همه دم دوا كنم

مَحْبس من مناره ام ، سپيده را طلب كنم

چون كه اوين مأذنه‌ام، سرم ز عشق غیر او رها كنم

جعفري ام صادقي ام ، نظر به كوي او كنم

غنچه باغ علیم، قطره‌خورِ كوثريم، قشنگيم رها كنم

طوطي لب بريده ام ، خنده به روي او كنم    

يثربي ام ، بلبل كوي ولّي ام ، نذر خودم اداء كنم

آه شبم ترانه ام ، زمزمه در هوا كنم

تحت ستم بستري‌ام، منتظرم، به لطف او چاره كنم

 

 

اي صادق آل عبا

عارض شدم به هل اتي

اي وارث پيغمبرم

خطا نمودم نادمم

اي مرجع و اي رهبرم

مشكل گشايي كن برم

اي ناصر دين خدا

ياري نما اين جمع ما

من روسيه شرمنده ام

دستم بگير افتاده ام

من زائر مدينه ام

تو شمع و من پروانه ام

اشكي نمانده بر رُخَم

حاجت روا كن مانده ام

اي سَيّد و ستاره ام

لطفي نما درمانده ام

چشم انتظار مهدي ام

سوزد دلم بيچاره ام

جعفري ام صادقي ام

عاشق به كوي باقرم

يثربي ام ،اهل بقيع ، فاطمي ام

مولا امام صادقم

دعا نما ، جا مانده ام

آقاي بي كسان تويي

ياري نما يارم تويي

زنداني ام بغدادي ام

باب الحوائج ، ناجي ام



ماه ذیقعده شد و سجن شده تکرارم

فصل پائیز شد و زرد ببینی رویم

این مه شاه خراسان و منش تسلیمم

او که خورشید عدالت ومنم عطشانم

یارب از حرمت این ماه، بخواهم فرجم

که فرج داده شود از عقب زنجیرم

من به خود نامدم اینجا که تو دادی قفسم

اینک ای صاحب سجنم به عطائی بنوازی نفسم

من همان مرغ سحر خوان اسیر دیوَم

که به ایّام و لیالی به ستم زندانم

پیک حق بودم و سِرّ ازلی مکتوبم

غول بی شرم و حیا داده مرا شلاقم



چون كه ز پانصد گذشت                      

ماندن من در اوين

بانگ بر آمد ز جان

از طرف آن امين

گفت كه خيز اي پسر

مائده ات را ببين

غير خدا را تو در

چرخ قضايت نبين

گفتمش اي باب من

عطا نمايم نگين

به ليله ي رحل تو

نقش شدم بر زمين

به داد پورت برس

شفاعتي كن رحيم

زدست تقويم جور

در قفسم پر غمين

آه كه ادبار عمر

ربوده ما را ثمين

زبيست و هشتم صفر

شمس و قمر را كمين

به مصطفا و حسن

هم به رضا شد قرين

فاطمه جان مادرم

مدينه را شد مكين

اربعين شده ياران

فاقد از همه ياران



جمعه آخر زصفرآمده

وقت عزاي نبوي آمده

فاجعه قتل حسن آمده

خون چو به ذرات بقيع آمده

 

 

ز كوي رضا، جان صفا مي پذيرد

                    به عشقش دلم، بال و پر مي پذيرد

                                           به قربش قلم، تا ثريا نويسد

                                                            به شهرش ملائك، معاصي زدايد

به فجرش شفق را، چو مهتر گزيند

ستاره به ليلش، عطا ميدهد

كبوتر به نامش، دلالت كند

دلم از فضايش، غمي را نگيرد

که دل با سلامش جلا مي پذيرد

قفس را به نامش، كليدي رساند

 

 

امام به حق ، شاه مطلق ، که آمد

حریم درش ، قبله گاه سلاطین

رضا جان ، نگاهی به مسکین نما

طبیبا ، نظر بر نقاهت نما

تو خورشید طوسی ، شعاعی نما

فقیر درت را ، نوازش نما

من از بند دشمن ، صدایت کنم

مرا از عذابم ، خلاصی نما

به ذیقعده میلاد تو رهنما

عزیزا ، بده عیدی ام را دوا

مرا زین مصائب ، جدایم نما

خراسانی‌ام کن ، رهایم نما

علی بن موسی ، شفاعت نما

به این عاشقت، یک تبسم نما

کرم کن ، معمای ما حل نما

به زندانی بی‌نوایت، ترحّم نما

 

 

غلام شاه مردان ، شد به زندان

كبوتر در قفس ، گرديده گريان

فرشته در سما، هر لحظه حيران

مَه و خورشيد ايران، نيست خندان

كه مردم از فشار فقر ، نالان

خلايق ، زير شلّاقِ هزاران

چو ملّت در گزند روزگاران

به ميلاد رضا شد، وقت باران

كه او شمع و گلش، باشد خراسان

كه اين پروانه‌ها، گِردش نمايان

اماما ، عيديم ده ، صبحگاهان

كه من محتاج الطافت ز يزدان

 

 

دیشب من و شعر ، خَلوَتینا

گفتا که بگو تو درد ما را

هم رنج خلافِ مَشی ما را

شعری که به سوخت، نام ما را

گفتم که قلم نمانده ما را

تا بر ورقی کشانم آن را

بر هر نفسی سپارم آن را

گفتا قلمت ، مدد خدا را

سرخی بدهد زمان ما را

شخمی بزند زمین ما را

گفتم که به زندان بلا، ببسته ما را

در هر نفسی، شکسته ما را

چون نیزه بُوَد ، مداد ما را

گفتا نشود ، خرابه ما را

هرگز ندهد به جغد خود را

خسته نشوی ، ز راه ، حق را

گفتم که رقیب ، کشته ما را

در بند عدو ، ستانده ما را

زنجیر ستم ، کشانده ما را

گفتا که شعور راهیان را

اسرار ازل نگار ما را

اِفشای خبر ، نهفته ما را

گفتم که سرم نواست ما را

نیزار مصائب است ما را

گلچین وقایع است ما را

گفتا بزدای ، پرده ما را

میلاد رضا ، ظهور ما را

نیرنگ زند، چو دیو، ما را

من هم به کمان زدم صدا را

تیری بزدم ، شکنجه گر را

 

 

در غيبت مولايم ، ‌هر نيك، به زنداني

در فقد مه خوبان ، یاران همه نالانی

گر حبس شود زاهد ، آزاد شود ياغي

طوطي به قفس رفت و، بلبل به كفن بيني

اين شب كه چو يلدائي، ‌از فرط ستمدینی

تا صبح نمي ماند ، گر حُكم ولّي خواني

در مدخل اين محبس، هردم چو بیائی

از كثرت حيواني ، خَلقي به فغان بینی

ديوار اوين دوزخ ، بر كُل جهان یابی

در بند غضب آيد ، هر مرغك بي جاني

شمع دل من از سو ، افتاده ز هجراني

پروانه بيفتاده ، از رقص شبانگاهي

 

 

جمعه يك سنگ نشاني است ، كه ره گم نشود

منتظر مي شود آن كس ، كه مردّد نشود

جمعه آيم به هدايت كه دري باز شود

صبحگاهان كه بيايد ، خطري كم بشود

ظهر در موسم ظهرت ، به ظهورت بدهد

دل رنجيده من سوي قطارت بدود

عصرِ آن روز نوازد ، جگري سوخته

از كثرت درد به غروبش ، به قفس قفل زند

چون به ابد آه و اشكم برود ، از رخ افسرده و زرد

واي از شب كه به زندان جفا مي لرزد

قلب بشكسته طوطي به خموشي در بند

نيم شب شد ، چو به بندم در زد

صاحبم بود ، كه بر جان خرابم سر زد

صاحب مرغك حق گو ، ز چه رويي پر زد

آشيانش به اوين بود چه كسي آتش زد

جمعه ها در هوس رؤيت يار اندازد

غل و زنجير ، بلا در بندم مي سازد

كه ندا داد ملك ، دشمنتان مي بازد

 

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

آهم شود هر دم، آزاد و روانه

تا كي به هوایت گل ناياب، هَماره

دلها بنوازد ني، اندام كمانه

تا كي بر اين باغِ پر از خارِ زمانه

جغدان بزنند نغمه‌ی منحوسِ خرابه

تاكي به شبانگاه ز فقدان ستاره

اين مرغك بيچاره کند شیون و ناله

تا كي بخورم خون دل از دست گزافه

از باني ظلمت كه دهد خَلق، خُرافه

تا كي قفسم قفل زند، ديو شراره

آيد به ميان مصلح موعود دوباره؟

 

 

آقا شهر شده زندون 

 

 

 

دلامون ‌شده حيرون

 

 

 

چشامون شده گريون

پاهامون شده بي جون

 

 

 

 

جگرها همه پر خون 

زنامون همه داغون

 

 

 

 

پسرها همه نالون

اتاقم شده بي نون 

 

 

 

امامم شده بيرون

 

 

 

چنارا شده ريزون 

آقا خسته دلم من 

 

 

 

اسير دشمنم من

 

 

 

به انتظارتم من 

بلا گردونتم من 

 

 

 

 

رفيق سابقم من 

فقير كويتم من

 

 

 

غريب راهتم من

 

 

 

شهيد عشقتم من 

مريض اشكتم من 

 

 

 

 

دخيل نامتم من

 

 

خستگان سجن را ايام نصرت خواهد آمد

بندي بيچاره را وقت اجابت خواهد آمد

مرغك پركنده را دست نوازش خواهد آمد

بلبل لب بسته از زير لگد دَر خواهد آمد

طوطي خونين‌جگر از اين قفس، ره خواهد آمد

اين كبوتر بر فراز بام عزّت خواهد آمد

ايّام غصه ها يا ربّ، به پايان خواهد آمد

آن عزيز رفته از خانه به منزل خواهد آمد

ذوالفقار حيدري، از آستين مهدوي، كِي خواهد آمد؟

روزگار تلخ زنداني، چو كوكب از عدالت خواهد آمد

 

 

من ز زندان رو به جانان کرده ام

از اِوینم ناله های سوزناکی کرده ام

من ز بندم همچو ماهی، شکوه‌هائی کرده‌ام

لعنتی بر آن حریف نابکارم کرده ام

من که در زنجیر اعدایم، چه جرمی کرده‌ام؟

این چنین در دوزخ سختی، چو مأوی کرده‌ام

من به محبس در قفس خو کرده ام

از زیاد تازیانه بی نفَس ، هُو کرده ام

من جوانی را فنا  در راه جانان کرده ام

آرزوی رؤیت منجی به عمرم کرده ام

 

 

همه هست آرزویم ، که ببینم از تو روئی

چه شود اگر مرا هم ، ببری به آرزوئی

همه هست تار و پودم، که بگیرم از تو حُکمی

چه شود اگر ستم ها ، به فنا دهی به آنی

همه هست روح و جانم ، که بخواندنت کتابی

چه شود اگر مرا هم ، ببری به آسمانی

همه هست آرزویم ، که نفس کشم زمانی

چه شود اگر غلامی ، به نظر کنی تو شاهی

همه هست آرزویم ، که زنم درت به جانی

چه شود اگر مرا هم ، بکِشی به لا مکانی

همه هست آرزویم ، که قفس زنم کناری

چه شود اگر کلیدی ، بدهی مرا عطائی

همه هست آرزویم ، که اذان کنم به صبحی

چه شود اگر مؤذن ، ببری تو بر مناری

 

 

این جمع گرفتاران، در بند نمی ماند

این خیل عزاداران، درحزن نمی‌ماند

مهدی به سراپرده، در غیب نمی ماند

نصر ازلی، هرگز، از راه نمی ماند

این چرخ فلک هرگز، بر پشت نمی‌ماند

امید همه جانها، در ابر نمی ماند

بستان همه یاران، بی آب نمی ماند

زندان پر از غوغا، آرام نمی ماند

آه دل مظلومان، بی داد نمی ماند

اشکین چو بود چهره، با غیر نمی‌ماند