برداشتهاي عرفاني و اخلاقي از آيات سورههاي بقره، آل
عمران، نساء، مائده، انعام و سورههاي جز آخر قرآن
پيشگفتار اين بخش و فصل مقالات قرآني:
هم
اكنون در برابرتان، مباحث قرآنى قرار دارد كه در قالب تفسير و تشريح، به هدايت
جويندگان انوار سماوى مىپردازد. مسير اصلي آن، در خصوص تفاسير كليدى سورههاى
چندى مىباشد كه با انتخاب سوژههاى محرّكه در هر آيهاى، نيّت اصلاح معضلات موجود
در زندگى روزمرّه را داشتهام و از درِ تنوّع، حقايق مكنونه را از آلبوم رشد روح و
جسم برگرفتم كه نكات ناشكفته در بيانات ربوبى را اعلان نمايم.
ايراد
عمدهاى كه به فرهنگ دينى مىگيرند آن است كه همه چيز، تكرارى و برداشتها، كپيهاى
و مواعظ، يكنواخت شده، بنابراين شيوهاى را در استخراج مقاصد ماورائى به كار
گرفتهام كه فراگير تمامى اين زوايا باشد. روى اين هدف، عناوين بحثانگيز، جذاب،
رهگشا و مؤثر را از متون فرقانى، مستدرك نموده و با نهايت اختصار، براى احياء ذوق
معنوى خوانندگان، به تحليل بيانات فرمانرواى گيتى پرداختم.
آنچه
در ذيل آمده تقريبا نيمي از كل اين مجموعه است، و به زودي، باقيمانده آن، گردآوري
و تقديم خواهد شد.
سوره
بقره
سوره
آل عمران
سوره
انعام
سوره
حج
سوره
حمد
سوره
توحيد
سوره
اعلى
سوره
شمس
سوره
هُمزه
سوره
كافرون
سوره
نصر
سوره
كوثر
سوره
ناس
سوره
فلق
سوره بقره:
اَللّهمّ
بَقِّر لَنا ما اَهَمَّنا مِنْ اَمْرِ دينِنا وَ دُنْيانا
پروردگارا،
سوگندت مىدهيم كه در امور بسته ما، فَرَج را اِعطا فرما
بدان
كه بين دو واژه بَقَر و فَرَج، قرابتى بوده در معانى و اشتراك مفاهيم كه با درايت
مىتوان از رموز مكنونهاش آگاهى يافت. فَرَج يعنى گشايش بعد از شدّت، تا شدائد
نباشد، گشودن معنائى ندارد. وقتى كه درها مسدود گرديد، چشم به راه اِمداد ماوراء
مىشويد كه موانع را از سر راه بزدايد و نام اين هبوط مدد، رهائى است و بَقَر در
اصطلاح، پاككننده زندگى از زوائد و موانع مىباشد كه همچون بلدوزر، اِشكال موجود
را برطرف مىسازد، و گاو را اينگونه تسميه دادهاند به خاطر آنكه اقدامات او در
مراودات بشرى، رهگشاى تغذيه و تحرّكات كشاورزى مىباشد. با اين حيوان، گرسنگى زائل
مىشود و تشنگى محو مىگردد و زمين از سنگلاخهاى مزاحم تميز مىشود و موجودات
زيرزمينى به راحتى رشد مىنمايند و در برخى ولايات، در حمل و نقل انسان و اثاثش
امداد دارد.
امّا
اختصاص اين سوره به اين مخلوق فعّال، به علل مختلف مىباشد. يكى آنكه در بعضى
آياتش نام آن آمده و به تنوّع رنگ و وزن و نژادش اشاره گرديده، و حكمت ديگرش زبان
اشارات است كه با درك آن حيوان در ساختار خلقتش، مىتوانى به پلّهاى از معرفت
رحمان برسى، و نيز عنوان شكافنده، به برخى آيات كليدى اين سوره بوده كه با اشراف
به آنها، مىتوان سررشته معالم ماورائى را به دست گرفته و غوامض فكرى اين كتاب
مقدّس را بيابيد و دروازهاى براى غور در اين مصحف شريف مىباشد.
بسم
اللّه الرّحمن الرّحيم:
وقتى
گفتى به نام او، ديگر از نام غير، انصراف نما كه در يك دل، دو دلدار نمىگنجد.
آنگاه
كه به نام او آغاز كار كردى، از چه رو، سر در نقاهت حال نمودى و احوال بر ديگران
معروض داشتى؟
تو
كه ناخواندهاى علم سماوات، تو كه نابردهاى ره در خرابات، تو كه سود و زيان خود
ندانى، به ياران كِى رسى، هيهات، هيهات.
تمام
فرامين سليمان در محور قدرت، بر اساس همين حكم بود، اِنّهُ بسْم اللّه الرّحمن
الرّحيم، با اين نيرو، دنياى آنروز را تصرّف كرد، آنچنان سلطنتى به راه انداخت كه
به تصوّر بشر نمىگنجد، ابر را به خدمت آورد، جن را به غلامى كشيد، باد را به
تسخير بُرد و فرشته را به معاونت آورد.
معالم
سماوى، در اين كليد توحيدى خلاصه گشته.
راه
تزكيه، با اين ذكر شروع مىشود.
مصالح
آدمى، در اين كلمات است.
رسيدن
به اولياء حق، متضمّن درك اين معجون عتيق است.
1 الـم:
دريچه
اسرار كتاب مقدّس است.
اولويّت
را در انتخاب درونمحيطى به حقايق مكنونه دهيد و لوازم پرواز را در نسخههاى
كريمانه ابديّت جستجو كنيد و مفهوم انسانبودن را در شعاع اِرجِعى اِلى رَبِّك،
مطالبه نمائيد. (توضيح بيشتر، در ابتداي تفسير سوره آل عمران آمده است.)
2 ذلِكَ...:
اين
فرهنگ، بدون شك رهگشاى پرهيزكاران است.
شرط
هدايت، تقواست، تقوا يعني كنترل نفس، نفس، يكي از اجزا اصلي تشكيل دهند انسان است
كه شيطان روي آن سرمايهگذاريهاي دائمي ميكند.
وقتي
بيداري، روح و نفس و جسم تو مشغولند، وقتي
به خواب ميروي، روح از بدنت جدا ميشود و جسم و نفس ميماند، وقتي از اين دنيا بروي جسم ميماند در زمين و
روح و نفس همراه ميشوند.
روح
از مجرّدات است ولي نفس، تغيير پذير است. ميتواني نفست را ملكوتي كني ولي اگر از
آن غافل شوي به هيبت بهايم درآيد و افتضاح آخرت را تحميلت كند.
اگر
در اين دنيا نفس لوامه را جولان دادي، لباس تقوي بر تن نفس خود كردهاي و سرافزار
خواهي بود.
تفسير
غوامض مُصحف شريف در حدّ چند كلمه و چند خط نمىباشد.
3 اَلَّذينَ...:
ايمانآورندگان
به نامتناهى، نماز را وسيله پرواز مىدانند و روزى را با همنوع تقسيم مىكنند.
ايمان
به غيب يعني ايمان به آخرت، يعني ايمان به مديريت انحصاري پروردگار، يعني تكلم با
مخاطب ناپيدا در نماز، كه با ابزار مادي و ظاهري قابل معاينه و ملاحظه نميباشد.
اساس
تبليغات سفيران الهي بر همين مقوله است كه كرانههاي ناديده و نشنيدهي سرنوشت را
به رؤيت ديده دل آورده.
ايمان
به غيب، مفهومي بس سنگين دارد!
ايمان
به آنچه با حواس مادي بشر قابل درك نباشد امري به ظاهر نامتعارف است ولي در اين
آيه آنرا از ستونهاي رستگاري ناميده!
به
خاطر اهميت فراوان ايمان به غيب و به خاطر تاثيرگذاري بيحد و مرز اين سرفصل
پيچيده از تعاليم ديني، شيطان تلاشهاي دائمي براي بياعتباري آن كرده كه مانور
مضحك مدعيان دروغين ارتباط با غيب، اهم آن است و تنها علاج قطعي آن، حضور در جبهه
مناديان آسماني غيب، يعني انبياء است.
4وَالَّذينَ...:
آنهائى
كه ايمان به ماوراء دارند، مىپذيرند هرآنچه را كه از غيب مىآيد.
ايمان
به غيب، اعتماد به سفيران عرشي و دلدادگي به آموزههاي ايشان است.
آموزههاي
غيبي از لسان نمايندگان رسمي خداوند قابل پذيرش است كه فرودگاه وحي الهي هستند و
معيارهاي بدبختي و خوشبختي در سراي آخرت را ابلاغ ميكنند.
5اُولئِكَ...:
هدايت
را از او بجوئيد و رستگارى را از او بخواهيد.
حركت
در مسير فرستادگان الهي، پيروزي اخروي را تضمين ميكند.
6اِنَّ...:
بىدينان
را چه فايده وعظ و اندرز، كه هر چه كنى بىاثر باشد.
كفر،
كفران نعمت است، كه همانا بيتفاوتي نسبت به فريادهاي مبلّغان رسمي و قانوني توحيد
و معاد ميباشد.
7 خَتَمَ...:
پايان
گرفت دروازههاى درونى درك ايشان بر هر گونه پيشرفت و تكاملى.
8وَ مِنَ...:
برخى
از گفتهها بىپايه است.
ادعا،
دليل كافي بر ايمان و دلدادگي نيست.
9 يُخادِعُونَ...:
نقشهها
براى شكستن حصارهاى فطرى، بدون اثر مىباشد چرا كه كليدهاى فعّال، در دست يد اللّه
است.
آنكه
به مكر و خدعه و سحر مشغول است و به سادگي و فريبخوري قربانيان خود ميخندد بداند
كه مشاعر خود را از دست داده، چرا كه در برابر اقتدار سماوي، حرفي براي گفتن ندارد.
10فى قُلُوبِهِمْ...:
مرض
چيست؟ مريض كيست؟ امراض كدامند؟
بيمارى
آنست كه آدمى را ناخوش كند، ناخوشى آنست كه: فضاى تنفّس را تيره و تار نمايد.
يا
ما سالم هستيم؟ آيا سلامت ما فقط در خوب خوردن و خوب رفتن و خوب خفتن ماست؟ خير،
تمامى ما، محتاج به پزشكيم و خدايمان طبيب ماست، و نسخهي ما، وصل ماست، و دارو،
معنويت است.
مريض،
بيمارست و بيمار به دنبال داروست و دارو نمىتواند دور از دسترس بيمار باشد و
حالا، تو بيمارى! و منويات سماوي داروي توست.
پس
بگو: اى خالق دارو و درمان، الغوث كه اين بيمارىِ زندگي زير سايه ظالم، بر تنم
كِرم انداخته و باعث رنجوريم گشته، اَلْاَمان مِنْ شَرّ الزّمان، اى خدا، چگونه
گرگان روزگار به روح و جسم ضعيفان ناتوان، حملهور شدهاند و آزادانه به تجاوز
مىپردازند و ناله اَمّن يُجيبِ كتك خوردگان را چه كسى بايد پاسخ دهد؟ و اين دوره
وانفسا چه وقت پايان مىيابد؟
11وَ اِذا...:
خرابكاران
هم ادّعاى اصلاحات دارند!
خيليها
مدعي هستند كه اصلاحطلب ميباشند و قصد اصلاح مفاسد موجود را دارند ولي از همه
بدترند!
معيار
قرآني در شناسائي هويت ايشان، پايبندي به اصول اخلاقي و آرمانهاي انساني است نه
قيل و قال و هياهو.
12اَلا...:
مفسد، نه اصلاح ميپذيرد و نه اجازه به اصلاحات ميدهد و
ايندو، تداعي استبداد است، و مستبد به ابتلاي بىشعورى رسيده است.
13وَ اِذا...:
به
گفتههاى نيكوكاران فكر نمىكنيد و زير بار حرف حق نمىرويد و در جهالت خود، دست و
پا مىزنيد!
امر
به معروف در منافقين بىتأثير است.
كار
تربيتى آيه مورد بحث اين است كه: نبايد هر حرفى را هر جائى به هر كسى زد.
بعضيها
ايمان به خدا را به بيخردان نسبت ميدهند.
14وَ اِذا لَقُوا...:
اگر
دعوت كنى اهل نفاق را به گرايشات دينى، نمىآيند و بزودى كنار سفره بىدينان
مىنشينند.
ميفرمايد:
فقط در در ديدارها و در انظار عمومي ژست مردان خدا دارند.
15اَللّهُ...:
خدا
در حسّاسترين شرايط، به مخالفين خود ضربههائى مىزند كه باعث عبرت تاريخنويسان
مىشود.
تا
ميتوانند در لباس دين مانور تبليغي دهند و در خلوت خود به سادگي باورمندان
بخندند! هرچه در توان دارند به فساد و تمسخر مشغول باشند! ولي بزودي پردهها بالا
خواهد رفت و شلاق بيآبروئي فريادشان را بلند خواهد كرد.
16اُولئِكَ...:
راهيان
تباهى، تاجران ننگ و سياهىاند.
17مَثَلُهُمْ...:
مثال
منكران وحى، افروزهاى از آتش است كه با تندبادى به سردى گرايد و با قطره آبى
خاموش شود.
آرى،
هرگز چيزى در برابر يزدان پاك ايستادگى نخواهد كرد.
18صُمٌّ...:
مجارى
طبيعى، خدمتگزار آدميان بد ذات نخواهد شد.
ياران
شيطان در بنبستهاى زمان و مكان، گرفتار خواهند شد.
هرگونه
مراجعهاى به اسيران بُتپرستى، نتيجهاى جز انهدام توقّعات ندارد.
19اَوْ...:
همه
چيز از طبقات فوقانى خلقت مىآيد.
ناباوران
عوالم مُلك، ديوارههاى نفسانى را بلند مىسازند تا مانع تابش انوار فطرى به خود
شوند.
20 يَكادُ...:
برق
را ضربه زننده به چشمها مىكند كه با ديدن عجائب خلقت، برق از چشمانشان بپرد و
مواضع درونى و برونى ايشان بايكوت شود.
21يا اَيُّهَا...:
به
ولايت ازلى تن دهيد تا از مواهب ابدى برخوردار شويد.
22اَلَّذى...:
خدايت
تو را فرشى داد از خاك، با هزاران نقش كه با قطرات باران مىشكفد و انحرافات خلايق
را دنبال مىكند.
23وَ اِنْ...:
آيا
شك مىكنيد در مديريت اين عالَم؟ در حالى كه نمىتوان اداي او را درآورد و يا
معجزات او را مشابهسازى كرد.
24فَاِنْ...:
چه
ادّعاى مضحكى است آنگاه كه آدميزاده در برابر پادشاه هستى طغيان مىكند و دعوى
بزرگى مىنمايد و حصارهاى قانونى را مىشكند. ولى تذكرهنويسان قرن مىگويند: هر
كس بر حقتعالى خروشيد و خراميد البتّه كه سرنگون گشت و واژگون شد.
نمىتوانيد
از عهده دعاوى عظيم برونمحيطى برآئيد. چگونه مىتوان در فضاى نامتناهى به پرواز
درآمد در حالى كه قواى نامرئى، كاملاً بر تردّد آدمى سلطه دارد.
25 وَ بَشِّرِ...:
مبارك
باد بر اهل عرفان الهى، تحقّق وعدههاى يزدانى.
اگر
شيفته گفتههاى انبياء هستى، پس بر كرانه فرامين آسمانى بنشين و پا بر خواستههاى
بىارزش بگذار و ارزشهاى جبروتى را مورد معاوضه قرار نده و چاره حيرت در فكرت
نموده و آثار خير را در تمامى مقولات زندگى دنبال نما و افعال را در هر فراز و
نشيبى، به احسن وجه تنظيم گردان تا سرافكنده فرداى خود نشوى.
مژده
به هر تشنهاى كه كام از جويبار زلال طهارت و قداست مىخواهد.
آنها
هرگز در پيچ و خم ايّام درمانده نشوند و از كرامت ربوبى محروم نشوند.
روزى
فرمانرواى عالَم در هر شكلى منحصر به خويش است و نبايد باغ و بهار موجود در كتب
آسمانى را همچون زيبائىهاى ظاهرى اين خانه خاكى، تلقّى نمود.
26اِنَّ...:
بىحيا
كسى است كه نعمتهاى خدائى را مورد استفاده قرار داده و به يافتههاى شيرين،
دهنكجى كرده و نمك وجود را خورده و نمكدان را با قساوت و جسارت شكسته و در وقت
بيچارگى نمىداند به كدامين در، رو كند و ملتمس كدامين قبله شود.
اگر
مىخواهى بدانى كه چقدر ضعيف و ضربهپذيرى، نگاه كن به رابطه خود با مگس كه با آن
كوچكى چگونه مىتواند بر تو چيره شود و آسايش را از تو بگيرد و ميكروبى را منتقل
نمايد و خيلىها به اين مسأله توجّه نمىكنند كه ساختار وجودى بشر به اين خرابى
است.
27 اَلَّذينَ...:
مىدانى
كدامين عهد را مىشكنى! بيعت اَلست را، تعهّدى كه در سلّولهاى روانى دادى تا در
اين خاكدان بىمقدار، روزىخوار غير او نباشى، تو متعهّد گشتهاى تا در اين
ميهمانسراى پوشالى، از راه حق جدا نشوى و بيعت بندگى را تحت هيچ شرايطى نشكنى.
پس
مراقب باش تا رسانههاى جمعىِ پايگاه رحمانىِ نفْس را تقويت نمائى و از ضرورتهاى
بازنگرى شبانهروزى غافل نشوى.
28 كيف...:
كفران
نعمت مىكنى با وجودى كه همواره جيرهخوار يزدانى؟
كفر
مىورزى در حالى كه تو را زندگى بخشيد و نيرو داد و نيازهايت را تأمين نمود.
بدان
هر كجا كه بروى عاقبت به منزل نهائى مىرسى و گريزي از حساب و كتاب اخروي نخواهي
داشت.
29هو...:
تخت
حكومت ربوبى در ناكجاى عالَم است.
نامتناهى
يعنى مرزهاى ناشناخته هستى.
به
جائى مىرسى در عروج، كه بنگرى آنچه را كه با تلسكوپها نمىتوان ديد.
30 وَ اِذْ...:
براى
تفهيم خلافت الهى در زمين، به اين آيه مىتوان تفكّر داشت، گزينش كامل براى
زمامدارى خلايق، از طريق كانديداتورى پيشوايان حقّه.
31 و علّم...:
خداوند
اوّلين معلّم است كه الفباى فكرت را بر سينه بشر انتقال داد و هر چه بود در آن
اسكلتبندىهاى اوّليّه بود.
خداوند
رموز آفرينش را به آدم تعليم داد و كسب آن اسرار، تقويم جديدي را در برابرش گشود.
32قالُوا...:
علم
يعنى آگاهى، آگاهى يعنى دانستن، دانستن يعنى از اشياء و اشخاص سر درآوردن.
پس
ما در اين نشئه، كوريم چون جاهليم و مردهايم چون نادانيم و اسيريم چون ديد
ابتدائى و ضعيفى داريم، ولى خالق ما درهاى تكامل را گشوده و معمّاى هستى را حل
نموده و معالم را سرريز كرد تا به سعادت برسيم.
33قالَ...:
دانستن
اسرار، صفائى دارد و يافتن اخبار، جَلَواتى دارد، به شرط آنكه بتوانيد از مصادر آن
آگاه شويد و سيطره كلّى آنرا ملاحظه نمائيد.
خواسته
آنها اين بود كه خداوند اسرار را بر آنها تجلّى دهد، اراده حقتعالى آن بود كه اين
ميهمانان نو رسيده به عالَم امكانى، دسترنج تجربه ملائك را دستنخورده در آستين
گيرند.
34 وَ اِذْ...:
بدان
كه: از جمله اسماءُالحسنى متكبّر است كه زيبنده ربوبى بوده و شايستگى مديريت عامّه
هستى است و خيلىها بر اين سكّو دستاندازى مىكنند تا اين لباس ربّانى را بر تن
خويش كنند و چون با قواعد خلقت سازگارى ندارد نهايتاً به واژگونى منجر مىشود. استكبار
كه در اين آيه آمده است، ايستادن در برابر فرمان خداوند مي باشد.
35وَ قُلْنا...:
مسكن
گزيد اوّلين آدمى كه خاك را لمس كرد، ولى آن خاك، نه همين ذرّات بود كه بر آن
مىنشينى، امّا چه سود كه قدرش مجهول بود و ممارست آن اندك گرديد.
همه
به دنبال بهشتند و آدم بدون چانهزدن به اين منبع دست يافت و لكن ظرف او كوچك بود
و حيثيّت تاريخى خود را به ريسك گذاشت و نتوانست از آن جويبار محبّت يزدانى، منابع
عظيم خويش را حاصل كند.
ظالم
كيست؟ آنكس كه به آرمان ربّانى تعدّى كند.
36فَاَزَلَّهُمَا...:
شيطان،
امامُالمجرمين است، با فرمان او دنيا به خرابى مىرود و با برنامههايش زمان به
فساد مىگرايد.
اصل
دعواى بين شيطان و انسان همين است كه آدمى اراده بر استوارى بر مواضع رحمانى دارد
و ابليس، اصرار در قطع مجارى فطرى مىكند.
37 فَتَلَقّى...:
آنگاه
كه دو سده از هبوط آدم گذشت بر او اسامى خلفاء منتخب را اعطا كرديم و عصيان
مُذنبين را با توسّل به چنين ضمايرى عفو نموديم كه خدايت در وادى غفران، هر ثقيلى
را مورد اغماض قرار مىدهد.
38قُلْنَا...:
به
دوراهىها كه مىرسيد مراقب اكتساب مسير باشيد و هرگز تن را آلوده نابخردىها
ننمائيد كه شرايط در محور سنگينى قرار دارد و امنيت و آرامش نهائي فقط در جاده
هدايت الهي مستقر است.
39وَ الَّذينَ...:
گروه
جهنّميان، اصحابى هستند كه در اين عالَم، مسير نادرست را آگاهانه و عالمانه و
عامدانه مىپيمايند.
40 يا بَنى...:
نعمتهاى
پروردگارت گسترده و فراگيرست و بايد براى حراست از آن، وجدان بيدار را به كار گرفت
و به محاسبه يافتهها و تافتهها نشست.
41وَ امِنُوا...:
كفر،
يعنى خروج از فطرت كه ورود به گنجينههاى نامرئى ماورائى را ملزم به تصحيح آن
مىكند.
اگر
دمدمى مزاج شدى، گاه بر اين سفرهاى و گاه بر آن سفره، و از حلواى بهشتى محروم
خواهى گشت.
42وَ لا...:
مِثل
حقّهبازان زراندوز نباشيد كه حقّ و باطل را روز روشن مىآميزند و به اختلاط خير و
شر مىپردازند.
قاضى،
تنها كرسىنشين مَسند قضاوت نبوده، بلكه اهل عالَم هر لحظه در قضاوت و داوريند.
43وَ اَقيمُوا...:
نماز
را نخوان كه كتاب نيست، اقامه كن كه حركت است، پروازست، عروج است. در نماز، وحدت
اعضايت را رعايت كن تا ركوعى علوى داشته باشى. زكات بده كه تزكيهايست ناكاستنى.
44اتأمرون...:
آيا
مردم را به كانون عزّت دعوت مىكنيد و خود از آن فاصله مىگيريد؟
مثلاً
مرگ بهترين وسيله براى اثبات حقايق است، كسى كه از مرگ غافل است، نمىتواند داعيه
محبّت الهى را داشته باشد.
هرگز
خود را پشت فرامين ايزدى مخفى نكنيد در حالي كه به گشت و گذار در فضاى اغيار.
آمر
به نيكي بودن، فضيلت است اما مؤثرترين اهرم در امر به معروف، عمل به معروف است.
45وَ اسْتَعينُوا...:
كمك
گيريد از برجهاى رسوبناپذير نماز و روزه كه بردبارى را مىافزايد و حكمت را گسترش
مىدهد و غضب را مهار مىنمايد و عاقبت امور را ختم به خير مىكند.
46 اَلَّذينَ...:
ظنّ
عمومى نسبت به حقتعالى، غير حقيقى و ذلّتبارست.
ملاقات
با پروردگار جهانيان در حالت سرافكندگى، بسى نادرست و آتشزا مىباشد.
47يا بَنى...:
معاصرين
هر نبي غالبا ناسپاسگر بودند كه پيامبر بزرگوار خود را در شرايط مختلف، تحقير و
تكذيب و تهديد مىنمودند.
48وَ اتَّقُوا...:
ترس،
غريزه است، غريزه، طبيعت است، طبيعت، اسكلت حيات است و حيات در تضمين احتياط، و
احتياط، پدال ترمز ماشين زندگى مىباشد و بايد طبق قواى عقلى، بر سر هر دوراهى،
عاقلانهتر عمل نمائيد.
49وَ اِذْ...:
شما
را نجات مىدهد پروردگارتان در اوج مشكلات، تقويم بشرى گوياى فزونى موارد ايذائى
عمومى بوده و همواره، پادشاه خلقت است كه مدافع حقوق رعايا مىباشد.
50وَ اِذْ فَرَقْنا...:
دريا
زيباست ولى با امنيّت!
امنيّت
شما در گرو حفاظت الهى است.
فراعنه
مىكوشند تا مردم را به ناآرامىها برسانند امّا خداوند بىهمتا، همواره خطوط
ظالمان را بهم مىريزد.
51وَ اِذْ واعَدْنا...:
چلّهنشينى،
دل را صفا مىدهد و قلب را زنگار مىزدايد. در چلّهگيريها، بدن به پرواز درمىآيد
و روح، آرام مىگيرد.
در
چلّهنشينىها، رقباى ربوبى، رسوا مىشوند و راه براى ديدارهاى ماورائى، باز
مىگردد.
52ثُمَّ...:
عفو
كن كه بخشيدن، رداى ربّانى است.
عفو،
يعنى كوتاه آمدن از خواستهها و حضرت عزّوجلّ، با آنهمه عظمت و جلالت، عصيان
بندگان بىمقدار را خيلى زود مىبخشد.
53وَ اِذْ...:
كتاب
آسمانى، بافتههاى وحى است كه يافتههاى حكيمانه آدمى در آن است و با رجوع به آن،
حق از باطل، خير از شر و كام از ناكامى، تمييز داده مىشود.
54وَ اِذْ قالَ...:
به
راستى كه بشر چگونه از اوج عزّت به عمق ذلّت، سقوط مىكند.
معبودى
بصير و عليم و قريب و قدير را كنار مىگذارد و حيوانى بىعقل و دور از مشاعر و
خالى از ادراك را مىپرستد.
بااين
وصف، هميشه اين ندا از ناحيه جبروتى به مراتب تحتانى مىآيد كه بيا، هرآنچه هستى
بازآى.
55وَ اِذْ قُلْتُمْ...:
مردم
به راحتى تسليم فرمان ما نشدند. اوّل گفتند مىخواهيم آفريدگار خويش را ببينيم و
سپس گفتند كه واكنش اين درخواست را كه برقگرفتگى ناگهانى عمر بوده، برطرف فرما،
ولى حدود بخشش، هميشه قابل اعتماد نخواهد بود!
56ثُمَّ بَعَثْناكُمْ...:
بعثت،
به معنى برانگيختن است و برانگيختن، يعنى خلق تازه كردن و معناى خَلق تازه، پيدايش
در مرتبهاى كاملاً جديد و نورانى مىباشد.
تشكّر
براى روابط فيمابين اصل همزيستى مسالمتآميز است و بايد سپاسگزار زحمات ديگران
بود.
57وَ ظَلَّلْنا...:
در
ابتدا خوراك بنىآدم محدود بود و خداى جميل، تنوّع به سفره بشر داد و او را قرين
امتنان خود فرمود، امّا جسارت انسان، تمامى اين عنايات فطرى را تحتالشّعاع قرار
داده و باعث لرزشها و تنشهاى تاريخى شده.
58وَ اِذْ قُلْنَا...:
ما
قريهها را زيبا و شكوفا و پرنعمت آفريديم و به اهالى سرزمينهاى مشرك، حكم به
لذّت و تمتّع داديم، امّا چه فايده كه همواره، نمكها خوردند و نمكدانها شكستند،
سفرهها بردند و حريمها دريدند.
59فَبَدَّلَ...:
آيا
نعمتها، ماندگارند؟ آرى، اگر مصرف كنندهاش، قدرش را دانسته و به پايش بها بريزد،
ولى داستان آدميزاده، خلاف آن را ثابت كرده و مظالم، فضاى تنفّس را سنگين مىكند.
60وَ اِذِ اسْتَسْقى...:
از
معجزات باهره خداوندى، آنست كه در اوقات چندى، به خَرق عادت، وقايعى را عيان
مىسازد كه باعث حيرت عصر و خفّت نسل مىگردد.
61وَ اِذْ قُلْتُمْ...:
تنوّع
در غذا از جمله نعمتهاى آفريدگارست.
از
خداوند مسألت كنيد كه خوراك را برايتان تطهير كرده و سليقههاى غذائى را حقيقت دهد.
شما
نيز برنامههاى جامعى را براى كسب عنايات الهى، در دستور كار زندگى خويش قرار
دهيد.
62اِنَّ الَّذينَ...:
هر
كه در رديف گرويدگان آمد، به بهروزى ايّام رسيد.
براى
نيل به اهداف عاليه، بايد جبهه نفسانيّات را ترك نمود.
بپا
خيزيد و از دستاورد عتيق (كتب آسماني) يارى جوئيد و راههاى اصولى را در مشاعر
فطرى جستجو كنيد و قدر يافتههاى دينى را بدانيد.
63 و اذ اخذنا...:
در
بالاى كوه طور از بلنداى قدرت لايزال، بيعت دائمى گرفتند كه اهل يقين به غير از
سِير صواب نروند، ولى برخى از نوكيسههاى فرومايه در بدو رؤيت دنيا، همه چيز را از
ياد بردند و قسمهاى اَلَست را شكستند.
برخيزيد
و از زواياى روشن به اِعمال قواى نامرئى بپردازيد.
64ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ...:
مراقب
بازگشت به عوالم ارتجاعى باشيد.
گاه
در احوالات آدمى يكسرى اِدبارها ديده مىشود كه نهايتاً منجر به تبديل نعمت به
نقمت مىگردد.
نبايد
فراموش كرد كه همواره از باب شفاعت، پروردگارتان به موقع مصالح را تأمين مىكند.
65وَ لَقَدْ...:
روز
شنبه از خصوصيّت خاصّى برخوردار بود، كه مؤمنين به دين موسى، رعايت حرمت آن را
نكرده و باعث ازدياد عذاب بر آن امّت شدند.
66فَجَعَلْناها...:
موعظه
بر اهل وعظ، نعمت است و بر گروه مؤمن، هدايت و بر كافران، شلّاق مىباشد و بر
منافقان، اضطراب، هرگاه از چرخ ايّام خسته گشتى، به مواعظ اهلالبيت رو كن و زنگار
از قلبت بزداى.
67وَ اِذْ قالَ...:
قوانين
را حقتعالى مىنگارد و سفيرانش اعلان مىكنند و به عكس، شيطان، القاء كلام بيهوده
مىكند و اهل زور، آنرا مىگسترانند.
امّتهاى
پيشين همواره با ارائه خواستههاى بىپايه، موجب ازدياد مشكلات سفيران حق
مىگشتند.
اين
آيه به ما مىنماياند كه نبايد بيهوده تقاضا كرد و نبايد بىوقت حاجت خواست.
68قالُوا...:
گفتارها
را در ارتباط عرفانى، اصلاح كرده و رعايت شئون اخلاقى را در تمامى ادعيه بنمائيد.
چگونگي
بيان هر مسأله را از خدايتان بخواهيد كه آموزگار ازل است، ولى از درگيرى بر سر كمّ
و كيف مسائل غير ضرورى اجتناب كنيد و مراقب گفتگوهايتان با سفيران جبروت باشيد.
69قالُوا ادْعُ...:
دعا
بخوان، نه از هر كس و نه از هر چيز و نه از هر فرع.
دعا
چترست، سايبان است.
امّا
خواستنها مبيّن ايدههاست. خيلىها دعا كردن را بلد نيستند و خيلىها مجارى دعا
را نمىدانند و خيلىها با دعا كردنشان وسيله عقوبت خود و ديگران مىشوند و
گرفتاريهاى جديدى ايجاد مىكنند.
دعا،
دواست، ادعيه را اگر با باورداشت بخوانى، اسلحه مىشود در دستت!
و
امّا بر سيهدل چهسود، خواندن وعظ، نرود ميخ آهنين بر سنگ.
اگر
قبول ندارى، نخوان كه زده مىشوى و خودت را سوخت عذاب مىكنى.
خيلىها
خيال مىكنند كه ذكر به تنهائي براى كارگشائى كافيست، در حالى كه بايد علاوه بر
تلاش، اعتقاد و ارادت و ايمان، حمايل شود.
70قالُوا...:
گاو
ارزشهائي دارد كه از اسرارش كسى خبر ندارد جز صانع آن.
اين
حيوان را تمثيل در آزمايشات آوردهاند، كه بعضى در اوج تفكر و وسواس روي آن، ناخواسته
به پرستش آن مىروند.
71قالَ اِنَّهُ...:
موسي،
كليم الله بود ولي بسياري از معاصرينش، اين فرصت تاريخي را درك نكرده و با طرح
سئوالات تكراري و بيپايه از موقعيت ممتاز آن واسطهي بين خدا و خلق، بهره نبردند.
72وَ اِذْ قَتَلْتُمْ...:
پنهانكارى
جزوِ اصول لاينفكّ سياسيّون است. رازدارى، موجب بقاء برنامهها مىشود.
آدمى
توانسته اسرار خويش را در موارد بسيارى حفظ نمايد، امّا نيروهاى ماورائى، به راحتى
قادر به كشف آنها هستند.
73فَقُلْنَا...:
حى،
خداست، حىّ قبل كلّ حىّ، حىّ لا يَموت، كسي كه به ارادهاش حيات
تجديد ميشود.
زندگى
به نام نامى آن حىّ قدير، الفبا مىگيرد و مرگ به اذن آن پادشاه بىرقيب، جهان را
خاكستر مىسازد.
74 ثُمَّ قَسَتْ...:
قلب،
گوشت است كه گاهى سنگ مىشود!
قلب
سخت، در بدن كافر است، قلب رقيق، در وجود مؤمن به الله است.
با
قلب شكسته، خداى را در جاىجاى دلتان مىجوئيد.
گناهانى
كه باعث كدورت قلب مىشود، ظلم است و استبداد، كه آدمى را وارد سيطره شيطان
مىكند.
75اَفَتَطْمَعُونَ...:
سَمع،
مجراى شنوائى است. سميع كسى است كه تيزگوش بوده، سامع را نشانههاى بسيارست.
مسموع،
كلامى را گويند كه مخاطبينش، حرفها را به اعماق جان مىخرند.
76وَ اِذا لَقُوا...:
روابط
را از هر آلايشى پاك كنيد.
رابطه
بايد بر مبناى عدالت پايهگذارى شود.
اگر
عدل در نشست و برخاستها حاكم شود، هرگز محيط زيست بشر متشنّج نخواهد شد.
77اَوَلا...:
خداوند،
آنچنان بر محيط ما اشراف دارد كه هر ذرّهاى را تحت نظر دارد.
حرف
را قبل از خروج از دهان، مىداند و فكر را قبل از ورود به مغز، مىيابد.
78 وَ مِنْهُمْ...:
هرگونه
ظنّ و گمانى را بايد بر پايه معادلات توحيدى قرار داد تا از پرشهاى بلند عرفانى جا
نماند و لذا مىبايد واكنشها را در ديد و شنود و قضاوتها رعايت نمود.
79فَوَيْلٌ...:
كتابنويسى،
هنرست، امّا مُصحفنگارى، قداست مىخواهد.
آنكه
دست به ترسيم كلمات حق مىزند صد البتّه كه بايد در تمامى اجزاى زندگى، تسليم
يزدان پاك باشد.
واي
بر تحريفگران و بدعتگذاران، واي بر پيروانشان و مقلدينشان.
80وَ قالُوا...:
همواره
در مسير ديانت، برخى از اربابان تزوير، اهرمهاى دينى را جهت تبليغ اهداف شيطانى
خويش به كار مىگرفتند. آنها با استفاده از ابزار مذهبى، سعى در گسترش اميال
نفسانى خود داشتند كه نتيجهاى جز كسادى بازار شرع نداشت.
اينكه
مخترعان مسلكهاي انحرافي و بدعتگذاران در آئين آسماني، ادعاي خلاصي از عذاب جهنم
را داشته باشند، حربهاي بوده براي دلسرد كردن اهل ديانت و بياهميت نشان دادن
پيام فرستادگان الهي و زير سؤال بردن قداست رسولان.
81بَلى...:
گناه،
طغيان عليه قانونگذار هستى است. با معاصى، باب اهريمنى در دلها گشوده مىشود.
هر
يك از گناهان، بخشى از قلب را تيره و تار مىكند تا جائى كه آدمى، رنگ صداقت را
نبيند و در باتلاق ظلمت، نابود شود. براى هر گناهى، يك درى از بخشش است كه به
فراخور آن آلودگى، عملى لازم مىآيد تا بارهاى فجور قبل از اتمام فرصت زندگى،
تخليه گردد.
82وَ الَّذينَ...:
عمل
به شريعت تضمينكنندهي بهشت ابديست ولي براي كسب توفيقات مربوطه بايد از
پروردگار عالميان يارى گرفت چرا كه منابع لايزال مىگويند: وَ اِنَّها لَكبيرَةٌ
اِلّا عَلَىالخاشِعين، عملكردن به دستورات حق، براي همگان ميسر نخواهد شد و بايد
از جانب معبود قدسى، كِششى باشد تا راه ورود به جنّات موعود، هموار شود.
83وَ اِذْ اَخَذْنا...:
والدّين،
از مقامات عاليرتبهاى برخوردارند. آنها وسيله ورود ما به اين نشئه مىباشند.
خداوند سفارش آنها را در كتب عتيق فرموده. ما در جهت ايشان آزموده مىشويم و با
نردبان آنها به مراتب عالى ارتقاء مىيابيم. نبايد حرمت آنها را ناديده گرفت، و
هرگونه كرامتى در سراى ابدى، در خدمتگزارى به ايشان خواهد بود.
84وَ اِذْ اَخَذْنا...:
خون،
محترمانهترين موجودى بشرست. خون، پشتوانه زندگى انسانهاست. خون، همچون جان، مقدّس
است.
خونريزى،
جرم بزرگ است. خونخوارى، خصيصه مجرمان است. خون را مدرك عقائد دانستهاند.
با
خون بندگان خدا، بازى نكنيد كه كار فراعنه است.
85ثُمَّ اَنْتُمْ...:
نفْسكُشى،
سخت است، ولى همچون چاقوى همهكاره است، آري با كشتن نفْس مىتوان از شرّ شيطان خلاص
شد و در عين حال با نابود كردن نفْس مىتوان در طيف قاتلان و جانيان قرار گرفت كه
مصداق اولي كشتن نفس اماره است و دومي آدمكشى است.
نفْس،
عالىترين عضو بدن ماست، خدا به اين جزء وجود ما سوگند خورده و آن را پايگاه خويش
خوانده و حرمت آنرا سفارش نموده است.
غفلت
نكنيد كه با هر گونه غفلتى، ابليس آنرا قبضه خواهد كرد.
86اُولئِكَ...:
خريد
و فروش در هر لحظهاى مشهودست، تو در هر ثانيهاى مىخرى و مىفروشى، همواره
خريدار و فروشنده خوبيها و بديها هستى، امّا در اين راستا، خريدار با شعور و
فروشنده مُدرِك كم است.
همه
سوداگران در بازار دنيا به سود كوتاهمدت (دنيائي) قانعند در حالى كه انبياء
گفتهاند به بلندمدّت (آخرت) بينديشيد.
87وَ لَقَدْ...:
كتب
عتيق (كتب آسماني) قانون اساسى ملّتها هستند كه پروردگار بزرگ در آن به آمار
حقيقى و ارقام واقعى از نيازمنديهاى دائمى بشر، برنامه داده و هيچگونه كم و كاستى
را فروگذار نكرده.
امّا
بنىآدمِ فرومايه، به فرصتهاى پيشآمده اعتنا نكرده و سوابق فطرى خويش را به
فراموشى سپرده و شر را بر خير و ظلم را بر عدل و تاريكى را بر روشنائى، مقدّم
داشته و باعث انهدام عمر خود و همنوعانش گشته.
88وَ قالُوا...:
قلب،
باز است. قلب بسته، فرودگاه پر مانع است.
براى
انسانى كه نمىخواهد در اين مسافرخانه مجهولُالمكان، درجا بزند، نبايستى در محل
فرود سفينههاى ماورائى، مانعى باشد. كسى كه قلب خويش را از موانع پاك نمىكند،
شايسته رستگارى نخواهد بود.
89وَ لَمّا...:
تصديق
وقتى حاصل مىشود كه تصوّرات آدمى، درخشان و رسا باشد، لذا امروز، تصوّرات خود را
ارزيابى كنيد كه در چه مقولهاى قرار دارد، هر جا كه فكر رَود همانجا، عمل مىآيد،
جامعه با فرمول حركت مىكند و سپس در مصاديق اجرائى شكل مىگيرد.
90بِئْسَمَا...:
خدايمان
وقتى غضب مىكند جواب ما را نمىدهد و اين بىاعتنائى او اشدّ عذاب ممكن است و
اعظم خطرات همين است كه صاحبت را التماس كني و جوابى نگيرى. اين است ترسيم عاقبت
ستمكاراني كه تجارت كلام الله ميكنند.
91 وَ اِذا...:
دعوت
به ايمان، وظيفه است امّا طرفهاى مورد خطابت را بايد شناخت و بر اساس درك
اولويّتهاى زمانى و مكانى مىبايد موضعگيرى كرده و سخن گفت.
از
كسى كه تعادل را در بيانات مذهبى رعايت نمىكند نبايد انتظار به بار نشستن كلمات
را داشت.
92وَ لَقَدْ...:
موسى،
مهمترين پيامبرى است كه بيشترين آمار از نام او را در كتاب آسمانى مىيابيم. قصص
او، نمايانگر عمق جدالهاى مذكوره در جبهه حقّ و باطل است.
چلّه
او بر كوه طور و عكسالعمل پيروانش، بسى خواندنى و اعجابآورست.
93وَ اِذْ...:
بالاى
سرتان، طورست! رشتهكوههاى سرسبز و دلنواز، امّا تنها زيبائى كوه نيست كه شما را
به خود مىكشاند بلكه سريان جريان الهيّات است كه در اثر ورود به آن منطقه، تمامى
حواسّ پنجگانه شما به تحرّك درمىآيد و امواج صوتى تصويرى را به خدمت پروازها
مىآورد.
94قُلْ...:
مرگ،
تلخ است. مرگ، حقّ است. مرگ، ميزان است. مرگ، دروازه است. مرگ، رسواگر است. مرگ،
افشاگرست.
با
ياد مرگ، قرابت با خدا شكل مىگيرد و با غفلت از آن، روان شما خسته مىشود.
95وَ لَنْ...:
اگر
مىخواهيد وجودتان را به آزمايشگاه تاريخ ببريد و بدانيد كه كفّه حيوانى آن
سنگينترست يا بخش انسانى آن، تكلّم از مرگ كنيد و گفتگو در موضوع فناى اين عالَم
نمائيد، اگر رغبت به آن داريد، پس تقوا را ذخيره كردهايد و اِلاّ، مدّعى دروغگوئى
هستيد كه براى دنيا، آخرت را مىخوانيد.
96وَ لَتَجِدَنَّهُمْ...:
حرص،
مذموم است، با حرص، طرد مىشويد و با حرص، به دوزخ مىرويد و آدم، با حرص، جايگاه
خويش را از دست داد و شيطان، با حرص، اندوخته كمنظير خويش را از كف داد.
97قُلْ مَنْ...:
جبرئيل،
مَلك موكّل و مقرّب است. او همنشين با انبياء است. با پيك وحى، انسانها خداى را
مىشناسند و او به اِذن پروردگار به فضاى هر دين وارد شده و به انتقال اسرار هستى
مىپردازد.
98مَنْ كانَ...:
دشمن
فرشته، دشمن خداست. فرشتگان در اشكال مختلف قرار دارند.
ملك،
مأمورست. ملائك، از ناحيه ربوبى، متصدّى افعال مختلفاند.
معمولاً،
هر كس كه از خدا فاصله گرفته، از فرستادگان او (پيامبران) هم دورى مىگزيند.
99وَ لَقَدْ...:
فسق،
فسادست. فاسق، مفسدست. فسقه، گروه تبهكارانند.
آنكس
كه خود را مىخواهد و به دنبال حوزه منافع خويش است و مُبلّغ رنگ و لعاب دنياست به
اشدّ مضرّات روحى و جسمى مبتلا مىشود كه در نهايت به مجسّمه معاويه و مغول، مبدّل
مىشود.
100اَوَ كُلَّما...:
عهد
شكنى، جرم است. بيعت، محترم است.
پيمان،
يعنى تعهّدى كه آدمى را وارد مرحله محكمى از افكار و اعمال مىنمايد و مهمترين رقم
اين عهود، قول و قرار بشر با پروردگار خويش است كه اكثر مردم، آنرا فراموش
كردهاند.
101وَ لَمّا...:
وراء
اين عالَم، عالَمى است گسترده كه هرگز چشمى نديده و گوشى بر آن اِشراف نيافته،
هرچه هست، عوامل ماورائى است.
شما
نمىتوانيد خود را تافته جدابافته از مظاهر پشت پرده اين خلقت بدانيد. پيامبران
مُرسَل، در معيشت معمولى خود، ناگهان تحت تأثيرات آن قرار گرفتهاند و در يك لحظه
از بين ميلياردها نفر آدم، جدا شدند و به مدارج ازلى، ارتقاء يافتند.
102وَ اتَّبَعُوا...:
سِحر،
يعنى سلاح مخوف كه قابل كنترل و هدايت از راه دورست.
جادو
از ابزار ماورائى است كه به وسيله برخى عوامل معنوى، به دست بشر افتاده و سپس مورد
بهرهبردارى سوء قرار گرفته، تا آنجائى كه زندگى بشريّت به تهاجم آمده و تزلزل به
چرخ دوران رسيده، امّا چه باك كه پدافندهاى پرقدرتى از آرمان حق، دفاع مىكنند كه
هرگز ساحرى نتواند از عهدهاش برآيد.
103وَ لَوْ...:
علم،
يعنى رسيدن به حق. علوم را پايههاى گوناگون باشد. معلومات را امانت الهى بدان و
هركس كه مورد اشارت يزدانى باشد به مشرب آن برسد. در كسب معالم حقّه بايد كوشيد تا
از ظلمت غير، مصونيّت يابيد.
104يا اَيُّهَا...:
گفتار
را نعمت بدان كه در اوقات ضرورى، كليد حلّ مشكلات است، امّا تكلّم بر پايه بطالت
را عذاب دانسته كه باعث سردرگمى صاحب خود مىشود.
سخن
در مقوله ايمان، صداقت است و در مقوله كفر، خسارت.
با
يك جمله، دو نامحرم، محرم مىشوند، با يك كلام، بهشت را از دست مىدهيد و اين است قدرت
اثر تكلم.
در
نحوه گفتگو با ديگران دقّت كنيد كه تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد.
105ما يَوَدُّ...:
شاء،
يعنى خواست و ميل الهى، خداوندتان بر اساس خواسته خود، به درخواستهاى بندگان سر و
سامان مىدهد.
در
پرانتز اراده اَزَلى، تمامى جنب و جوشهاى جارى صورت مىگيرد.
بهترين
بندگان، كسانى هستند كه تقاضا را با فرمان او تطبيق مىدهند.
106ما نَنْسَخْ...:
هر
چيزى در عالَم وجود، مَثلى دارد كه با رؤيت آن، تطابق ذهنى بهتر صورت مىگيرد.
مثال
آخرت، دنياست، مثال جهنّم، رنج و عذاب اين سراست.
مصداق
بهشت، خوشبختى و اقبال در اين دنيا مىباشد، و با منظور كردن جنين، به سفر از اين
خاكىسرا به ديار برزخ و قيامت واقف مىشويم.
107اَلَمْ...:
شما
كه مىدانيد تمامى امكانات موجود از ممكنات مشهود، خاصّ آفريدگار بىهمتا مىباشد،
پس چرا روى نياز را بر هر درى مىسائيد و عزّت خداداده و شرف قديم را به پاى هر
كسى مىريزيد؟
وقتى
كه به اين نكته واقف شويد كه هر چه هست از اوست و غير او در بيچارگى كامل است، به
مرحله مقبول عرفان مىرسيد.
108 اَمْ...:
سؤال،
نيكوست، امّا چگونه و به چه شكلى و در كدامين قالب.
سؤال،
علامت تكامل روح و ترقّى نفْس و تزايد جسم است. امّا در پرسش، مبناى عقل لازمست و
عقل، ظرف پذيرش آدمى مىباشد و يك عاقل، توان درونى خود را در هر خواستهاى،
ارزيابى مىكند.
109وَدَّ...:
حسد،
كار انسان ذليل و ناتوان است. وقتي نتواند پلههاي ترقي را بپيمايد، سقوط ديگران
را آروز ميكند.
امر،
امر الهى است. امر خدا به طُرفة العينى فرا مىرسد. اوامر و نواهى ايزدى، راه را
براى تحقّق برنامههاى خود باز مىكند.
هر
امرى در برابر امر ايزدى، محكوم به شكست است.
در
محور خداجوئى دايره مُقدّرات به اجازت حاكم بلامنازع، شكل مىگيرد.
110وَ اَقيمُوا...:
نماز
را اقامه كن كه پرچم است و بايد در هر وعده برافراشته شود. كسى كه علامت تعشّق در
17 ركعت فرائض يوميّه بر دوش مىكشد هرگز كمر در برابر مشكلات جارى خم نمىكند.
اين
بار سنگين را بر مركب اخلاص بگذاريد كه نيكو باربرى است!
اى
بشر خسته از تعلّقات مادّى، تا كِى به تنهائى در كوچه باغهاى مادّى ناله كردن!
اكنون وقت عرض دل است، برخيز و به آب وضو غسل اعضا كن و نفْس را به ديدار ربّ
ودود، تحريك نما.
111وَ قالُوا...:
هر
كسى دعوى حقيقت دارد و بر اين مدّعاى خويش براهينى را ارائه مىدهد، صاحب شريعت
حقّه نيز همگان را به دعوت عام خوانده كه: اى مسافرينِ از آهنگ اِرجِعى جامانده،
الحال نه وقت خفتن است كه موسم چشيدن نسيم اِلَيهِ راجِعُون است، پس بر اريكه قدرت
تُفلِحُوا مستقر شويد و پروانههاى اِرجِعى را در بغل گيريد و به نداى ملكوت لبّيك
گوئيد و از هر غير هوئى توبه نمائيد.
112بَلى...:
دل
را تسليم ربوبى كنيد كه اين خانه ميل به اغيار دارد. در هر طلوع و غروب، حضرت
دادار را به رؤيت نهان زيارت كنيد تا شرمنده درياى الطاف او شويد.
چگونه
ممكن است آدمى سفرهدار كريم را براى لحظاتى گذرا و بىمايه از خود برنجاند. هيهات
از ناباورى و ناتوانى و نادانى كه نتيجه تبعيّت از شيطان و بيعت با اهريمن است.
113 وَ قالَتِ...:
احتجاج
چپ و راست را ببينيد كه چگونه به هرز عمر مىدَوند، براى بلعيدن اين مسافر كوچك در
اين ميهمانخانه وسيع، به انحاء مختلف چنگ مىزنند تا اين برگزيده خلقت را به اغوا
برند و در اين بين، شمع سوسوكنان نبوت، ما را به يار ازل مىخواند كه دلايلش با
سلّولهاى مغزى ما درآميخته، غير ممكن است كه بتوان اين امانتداري لاهوت را به
چشمبندى برد و حال آنكه محافظين لميزلى به هر نفَس، وى را به مساعدت مىبرند.
114وَ مَنْ...:
مسجد،
جاى سجده است. سجده جاى سكون است.
همانطور
كه در مكان بىثبات نمىتوان پيشانى بر زمين نهاد، خاك مسجدى كه در مظاهر غير
خدائى به تكاپو افتاده، قادر به تأمين بازپروريهاى معنوى ما نخواهد بود.
115وَ لِلّهِ...:
آيا
به طلوع و غروب خورشيد فكر كردهايد؟ آيا مىدانيد كه تنها در اين دو وقت است كه
مىشود چشمها را به جمال آفتاب خيره نمود، به راستى كه در آنزمان چه احساسى
داريد؟ آيا توانستهايد در آن، منظر خورشيد موعود را به نگاه دلتان بنشانيد؟
من
هر بار كه به آن رنگ خونينِ ظهور و غيابِ خورشيد مىنگرم به ياد جگر خونين آن
مظلومى مىاُفتم كه غريبانه آيه اَمَّنْ يُجيب را مىخواند و از فوران معاصى و
مظالم مدعيان نيابت خويش، به كردگار عظيمالشّأن شِكوه مىبرد!
116وَ قالُوا...:
فرزند،
عصاره زندگى است، مورد خواست همگان است، آرمان گذشتگان است، آرزوى خردمندان است،
امّا كدامين بازمانده، آيا تاكنون به اين رسمالخط فكر كردهايد كه: هر يك بابى در
تناسل، كفّهاى از موازين عدل را در يومُالجزاء بر مىانگيزد؟
فراموش
نكنيد كه: ادّعاى اولياء كاذب در اوراق تاريخ، انتساب اين و آن به خداوند بوده و
لذا پروردگار بىهمتا با ردّ اينگونه مسائل، به توبيخ قائلينِ به آن پرداخته و
مىگويد: خداى شما فرمانرواى جاويد كائنات است و هيچ نيازى به ميراثبر ندارد.
117بَديعُ...:
بدعت،
كار بدى است و به اين معناست كه آدمى از پيش خود، راهى را اختراع كند و يا
فرضيّهاى را به نمايش بگذارد كه خلايق به آئين جديدى بگروند و طىّ آن از تمدّن
آسمانى جدا شوند.
امّا
يكى از اسامى خداوند كه به حق مخصوص خودش مىباشد، بدعتگذار است، يعنى مقام
عُظمائى كه در هر امرى اراده كند، خَلق مسير مىكند و صنعتى نو را به بشريّت هديه
مىدهد.
براى
دورى از هر نوع بدعتى، دل را سراپا گوشِ تعاليم پيامبران نمائيد و بيراهه را
بشناسيد و از آن فاصله بگيريد.
118وَ قالَ...:
براى
درك اصوات ماورائى، بايد تلاش كرد. آيا مىتوان امواج پشت پرده ظاهرى را ديد؟ آرى،
ولى با ساختارى اساسى در مجارى اعتقادى و احساسى، خداى شما با همه بزرگوارى بر شما
سلام مىكند و آن سلام را مىتوان در انتهاى نمازهاى پنجگانه شنيد، آنجا كه
مىگويد: اَلسّلامُ عَلَينا، هر گوشى شنواى آن سلام است مگر آن مجارىِ سَمْعى كه
تحت مخاطبت اين توبيخنامه باشد: وَ لَهُمْ اذانٌ لا يَسمَعُونَ بِها.
119اِنّا...:
اين
رسولِ آخرين، به مشاغل مختلف آمده است و مناصب متضادّى را تصدّى دارد، بشير و
نذير، متعارض يكديگرند و هر انسانى كه عبوس باشد نمىتواند خوشروئى كند و هر ميوه
تلخى نمىتواند ذائقه را نوازش دهد. ولى اين اعجاز در وجود مقدّس سفيران آسمانى
مشاهده مىشود.
در
يك دست اُدعونى دارند و در دست ديگر، لَفى خُسْر.
با
يك پا، كانَ اللّه مَعَهُ را نشان مىدهند و با پاى ديگر، فَاْذَنوا بِحَرْبٍ مِنَ
اللّه را خاطرنشان مىسازند.
با
دوستان همراهي ميكنند و از معاندين دور ميشوند.
در
ابلاغ و اجراى فرامين الهى، با ديگران بيگانه اند و در جذب خلايق به خدا، جهادگرى
بىمثال هستند.
مهربانند
و به زور و اجبار متوسل نميشوند.
در
عين دلسوزي، به بهانهي احساس مسئوليت نسبت به پيامرساني صمداني، اهرمهاي
استبدادي را اخذ نميكنند.
120وَ لَنْ...:
عدهاي
از اهل كتاب، راضى نمىشوند از تو، مگر آنكه تسليم تفكرات آنها شوى.
121 اَلَّذينَ...:
هر
كتاب را بخوان كه خواندنى است، ولى اين مُصحف (قرآن) را نخوان! كه خواندن، قبول
مسئوليّت است و اگر با الفبايش مطابقت نكنى، آگاهانه خود را بر چاه، عرضه كردهاى
و اگر عمل ننمائى، مؤاخذه مىشوى كه چرا شنيدى و به راه صواب نرفتى و اگر هم از
منابع لايزالش جدا شدى، بازخوست مىشوى كه چرا به دنبال آب حيات نرفتى، عقوبت ميشوي
كه پيامد ظلم و ستم را شنيدي ولي توجه نكردي.
122يا بَنى...:
فضيلت
بر عالَم، اعطاى مدال بهروزى بر نسل برگزيده است.
به
ياد آوريد كه از جمله گمراهان بوديد و آفريدگار متعال، شما را از صف غافلان جدا
كرد و به حيطه منتخبين ربوبى درآمديد.
پس
فضائل را در چارچوبهاى عرفانى بجوئيد نه در كوچهپسكوچههاى مادّى و شهوانى.
123وَ اتَّقُوا...:
جزاء،
يعنى پاداش. هركه كارى كند، جواب خود را دريافت مىدارد.
اگر
مىدانى كه پاسخ سلام، عليك است، پس بايد مراقب افعال خويش باشى.
ثقل
موازين آتى را فراموش ننمائيد و شعار گندم از گندم برويد جو ز جو را در نظر آوريد.
124وَ اِذِ...:
ابتلا
به هر چيزى، باعث ازدياد حواس به آن مسأله مىشود. در هر كارى، رخدادها را ارزيابى
كرده و از مواضع اصلى جدا نشويد.
مبتلا
شدن ابراهيم به كلمات، ورود او به مرحله اِشراف فكرى به معالم ماورائى است،
ابراهيم مىخواست با طرح سؤالِ رَبّ اَرِنى، پى به مكنونات عالَم ببرد، لذا
پروردگار، او را در آزمايشگاه زمان قرار داد تا از خلوات هستى سر درآورد.
125وَ اِذْ جَعَلْنَا...:
بيت،
محل بيتوته است. در هرجا كه شب بخوابى، بيتوته كردن اطلاق مىشود، امّا همه آنها
مجازى است و در حقيقت حال، بيوت، خانههائى است كه كانال به آسمان دارند و هر كس
در آن بماند و بخواند و بنالد، يقين بر اجابتش مىرود.
126وَ اِذْ قالَ...:
بَلَد
امن، خانهاى است كه در آن، تعرّض حرام است و اگر حملهاى صورت گيرد مورد مكافات
آنى قرار گيرد و بر همه مسلمين، دفاع از آن شهر واجب است و آن مكان، داراى محافظين
قوى و نيرومندست.
در
شهر امن، حيوان از انسان، مصونيّت دارد و انسان از حيوان، مأمون است.
127وَ اِذْ...:
اسماعيل،
فرزند ابراهيم است. ابراهيم، پيامبر اولوالعزم است. اسماعيل، از انبياء مورد
ابتلاء خداوندست. اسماعيل و ابراهيم، نه تنها پدر و پسرند، بلكه بانى كعبهاند و
راه و رسم بندگى را به بشريّت آموختهاند. آنها الگوى تمامنماى مراودات نسلها و
فصلهاى بعدى هستند.
128رَبَّنا...:
تُبْ،
يعنى گشودن درهاى دوستى از جانب خالقِ پلهاى ارتباطى.
اگر
در دلت احساس نقاهت مىكنى، دنيا برايت تنگ شده، موجى از ناراحتى در وجودت پيدا
شده، بگو: اى توّاب، آيا مرا وا مىگذارى به حال خود، آيا در اين بيغوله عمر، دستم
را نمىگيرى؟ تو كه خالق دستى، تو كه فاطر محبّتى، تو كه صانع نوازشى.
129رَبَّنا وَ ابْعَثْ...:
ربّنا،
يعنى طلب حاجت از خدا.
با
ربّناى خود، عريضههاى درونى را جاودانه سازيد.
هركه
در اين مسافرخانه به درد و رنج مىاُفتد مىگويد: خدا، و ناله كردنش به ياد
خداوند، وى را مورد مراحم ايزدى قرار مىدهد.
در
قرآن، يك سرى آيات است كه با ربّنا آغاز مىشود و شما مىتوانيد با قرائت آنها در
وقت توسّل، به بازگشائى ابواب اجابت نزديك شويد.
130وَ مَنْ...:
تو
راغب به چه هستى؟ رغبت تو به كدامين مظهر زندگى است؟
اگر
به دنبال آب حياتى و در تعقيب مال و منالى، بگو: با خود در هر خلوت كه: يا اَيّها
الرّاحل، عزم كجا دارى؟ توشه در كنارت چه دارى؟ براى هدف از اين نشئه مادّى، چه
كردى؟
ما
به آن آقائى راغبيم كه محبوب آسمانيان است و ناجي بشر است.
131اِذْ قالَ...:
ربّ
عالم، مربّى خلقت است.
با
تدبير او، جهان به انتظام مىرود و با تقدير آن حاكم بىزوال، گيتى به فصول
مىرسد.
اگر
تو تربيت فرزندت را علاقه دارى، به آن مربّى كل، رو كن و بگو: اى پروردگار عزيز،
مرا آنگونه كن كه مىخواهى و به من توفيقى بده كه بندگانِ تحت قَيمومت خويش را
خدائى تربيت نمايم.
132وَ وَصّى...:
وصيّت
كن كه ترميم اعمال است در رفع تضييع حقوق ميّت.
توصيه
حقتعالى به داشتن وصاياى مفيدست كه در فضاى خالى بعد از تو، تجلّى كند.
وصى،
موثّق است و بايد حال و روز ميّت را درك كند.
اگر
اعمالت ضايع است، به فكر جبران باش كه دنيا، دار مرورست.
133اَمْ كُنْتُمْ...:
عبادت،
بندگى است. بندگى، وابستگى مىآورد. بنده، خودمحور نمىباشد. عبد، از خود رأى
ندارد. عبوديّت، راز تقرّب مىباشد. عبد خدا، سر در طاعت غير او ندارد.
در
هر نوبت نماز يوميّه، نفْس خويش را تست كن كه در فاصله بين دو نماز، به كدامين
مسلك رو كرده و كدامين دست را به بيعت فشرده.
134تِلْكَ...:
امّت،
تشكّل فكرى است. در هر حوزهاى، نامى در اعتلاء است و در جبهه خلقت، نفوس، نام
ربوبى دارند و هر صبح و شام، تو را به نام امّت مرحومه مىخوانند، يعنى گروه
آمرزيده شده!
آيا
تو اطمينان به مغفرت سرمدى دارى؟ در شب اوّل قبر مىپرسند: در طيف كدامين پيامبر
بودى؟ و به تناسب جوابت، تمامى اعمالت را بر نسخههاى تربيتى سنّت آن پيامبر
مىسنجند و اگر نخواند، خارجى، خطابت مىكنند.
135وَ قالُوا...:
آيا
ملّت با امّت يكى است؟ در كل، يكى بوده، امّا در تقسيمات فكرى و ادبى جدا مىباشد.
ملّت،
انسجام انسانها در يك سرزمين مشاع را حكايت مىكند با هر نوع عقيده و سليقهاى، و
امّت، سوا شدههاى آن مردمند در هر عصر و نسلى.
ملل،
مجموعه احزاب و تشكّلهاى متفاوت و متضادّ است، و اُمم، يكدست شدهها و
قسمخوردههاى بنىآدم در اقصينقاط.
136قُولُوا...:
فرقى
بين انبياء نيست و هرگونه تفرقهافكني بين مذاهب الهى، جرم است.
پيامبران
مرسل، يك هدف را دنبال مىكردند و يك سخن را بر زبان مىراندند و پيامآور يك
تمدّن بودند، ولى آيا پيروان آنها مجتمعند؟ چگونه يك مسلمان، مسيح را رد مىكند و
اصول دين را باور دارد؟! به چه شكلى، مسيحى اسلام را نمىپذيرد در حالى كه در متون
اصل انجيل حقّه، ردّ پاى محمّد، شفّافتر از آفتاب است.
137فَاِنْ امَنُوا...:
خدا
كفايت امورمان كند كه كافى اوست. به كه دل بستهاى؟ از كدامين مخلوق، يارى
مىطلبى؟
حيف
از تو نيست كه به غير چشمه هدايت نظر كنى؟
فسكيكفيكهم
الله: از كليدهاي مؤثر در كسب اهرمهاي امدادي آسمان است.
138صِبْغَةَ...:
تمدّن
(رنگ) آسمان، برترى بر فرهنگ زمين دارد، به اين دلايل: آنجا محلّ حاكميّت
قانونگذار است و اينجا به تقليد از او قانون مىنهند. آنجا همواره دور از دسترس
جانيان است و اينجا مركز تهاجمات نفسانى مىباشد. آنجا محيط امن نزولات حَسن است و
اينجا مشهدى در تصرّفات مادّى و خاكى مىباشد.
139قُلْ...:
اخلاص،
مدال بالاى ايمان و رنگ و بوى عبادت است. نماز بىخلوص، اَشكال مُضحك مىباشد.
گروه
خالصشدگان، هرگز دعائى بىمحبّت نمىخوانند. همه در برابر پادشاه گيتى، قيام و
قعود دارند امّا كمند آنهائى كه مىفهمند چه مىگويند و ضميرشان آنها را در ديدار
با ماوراء، يارى مىدهد.
140اَمْ تَقُولُونَ...:
اسباط،
فرزندان هر پيامبرند. سبط، نسل مطهّرست.
سبطين
رسول، نقش زيربنائى در قيام و قعود امّت دارند.
گاه
يُخرِجُ الحَىّ مِنَ المَيّت در زندگى طواغيت متجلّى شده و گاهى عكس آنرا اعلام
مىدارد.
141 تِلك...:
تو
كار مىكنى براى خودت! من كار مىكنم براى خودم! هركه براى خويش مىكارد و درو
مىكند و برداشت مىنمايد. پس زورگوئيها براي چيست!
اين
فقرهي فرقاني مشت آهنين است بر دهان مستبدين ديني و مذهبي در همهي عصرها.
البته
گاهى، زحمت را تو مىكشى و منفعت را ديگرى مىبرد! و اين جابجائى به خاطر عمق
عدالت است و عدل در محكمه معاد، اينگونه پاسخ مىدهد: هر جنايتى، مؤاخذه مستقيم
دارد و هر خيانتى، واكنش فورى خواهد داشت.
142سَيَقُولُ...:
مشرق
و مغربِ مورد استناد قرآن، شرق و غرب جهان نيست، بلكه موضوع، بس عميقتر و
عظيمترست، مشارق و مغارب، كلّيه پرانتزهاى شرقى و غربى است كه اين محيط مادّه را
دربر گرفته، وَ ما اَدراكَ مَا المَشارِق و المَغارِب، اگر طىّالارض داشته باشى،
صد البتّه كه تنها ذرّهاى از اسرار را خواهى يافت!
143وَ كَذلِكَ...:
وسط،
اعتدال است، كه برخلاف مطلقگرائي بوده و انعطاف در شرايط زماني و مكاني متفاوت را
توصيه دارد كه تحت ابلاغات معصوم، هويت پيدا ميكند.
وقتى
كه مىگويد: خداوند بر مردم، رئوف و بخشنده است، درك گستردهاى مىطلبد كه بفهمد
وقتى بزرگ بزرگان، ابلاغ عفو مىدهد تا سراپاى ملتمسين را به احسن وجه ملاطفت
نمايد، ديگر جائى براى نگرانىهاى روزمرّه باقى نمىماند و اينجا اساس توكّل را
تبيين مىنمايد. پس ما در برخورد با موانع زندگى، كليد تكيه بر خدا را به دست
مىآوريم.
144قَدْ نَرى...:
تو
مىبينى!؟ آرى چون چشم دارى! ولى ديد هركس به اندازه درك و ظرف اوست.
خدايت
مىنگرد مافوق هر نگرشى و تو بايد آنگونه به او نزديك شوى كه ببينى آنچه را كه او
مىبيند!
و
اين يك بحث كاملاً فنّى در مقوله كلام توحيدى است، بشر در مقام تقرّب به مقطعى
مىرسد كه تمامى كهكشانها در زير پايش قرار مىگيرد.
145وَ لَئِنْ...:
قبله
چيست؟ آنچه كه در برابرست و هرچه كه از قبل، به ترسيم عقائد درآمده كه مجموعه
باورداشتهاى انسانى را شامل ميشود و سمت و سوي اهداف را به تصوير ميكشاند.
يك
مهم را نيز نبايد فراموش كرد كه قبله، رازگاه نمازست و در اقامه صلاة، تمامى
ذهنيّت بشر به آنسو متمركز مىگردد و اگر كلّيات فكرى نمازخوان با اداء كلمات او
مطابقت نداشته باشد موجب زيان و ضرر عقلى مىشود.
146اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ...:
اگر
حق را دانستى، افشايش مىكنى و اگر ندانستى، به طلبش مىروى و اگر نيافتى، آرام
نمىگيرى و اگر امر بر تو مشتبه گرديد، به مشاورى امين پناه مىبرى تا تو را از
اثقال عصر برهاند و حالا مائيم و آن گوهرى كه در عهد قديم منظور گرديده و او را
يافتهايم و مىخواهيم به جهانيان نشان دهيم.
147اَلْحَقُّ...:
هرگز
شك نكن كه تو، مرهون هدايت اوئى.
تمامى
تشنگان، رو به مجارى ابدى دارند و ما در اوقات نماز به ساحت قدسى مىگوئيم كه: ما
تو را از هر بىوفائى مبرّا مىدانيم، سُبحانَ رَبّى: منزّه است خدايم از اينكه بر
من تحكّم به زور كند و به قول خود وفا نكند و جرم ناآگاهانهام نبخشد و عجلهام را
غمض ننمايد.
148وَ لِكُلٍّ...:
او
ولىّ توست اى متحيّر. او متولّى امور تو در هر سراست اى متحجّر.
او
ضامن دعاوى توست، برخيز و بنگر ماوقع زندگى را، و هرگز در ايّام جارى به ابطال
زندگى مبادرت ننما.
همه
دعواها بر سر توليت اين مسافر بيچاره است، همه مىخواهند بر سر او كلاه بگذارند و وليامر
و امام و حاكم او باشند.
ما
در اين مسير ابتلائات، خدا را داريم كه ولىّ مطلق ماست.
149وَ مِنْ...:
خدايت
از تو غفلت نكند به طُرفةالعينى، چگونه تو از او جدا مىشوى به هر زمانى؟
بيا
و يك لحظه به اين مهم بينديش كه اگر روزى به مقطعى از تفكّرات برسى كه خدايت را
نخواهى و به سويش نروى، چه فاجعهاى در زندگيت رخ مىدهد.
آنگاه
كه در مرور ايّام به دلسردى و يأس مىرسى، بگو: و مَا اللّه بِغافِل، هرگز حرف
درستى نيست كه بگوئى: خدايم مرا فراموش كرد.
150 وَ مِنْ...:
ترس،
غريزهاى است ضرورى، بسان پدال ترمز، كه اگر نباشد تضمينى در بقاي حركت مادّى
نخواهد بود، ولى به كارگيرى آن در برخى جاها باعث نقاهت روح و كسالت جسم مىشود كه
بايد با قواى ماورائى، آنرا جبران نمود، فلذا بايد هراس را به مراتب معيّنى كشاند
و از هياهوى رقباي خدا در هر لباسي كه هستند نهراسيد و خداى را به عنوان حاكم
مطلق، شناخت.
151كَما...:
تزكيه،
زكات است. زكات، سوخت و سوز نفْس است. زكات براى تمامى مشتقّات زندگى مىباشد.
زكيّه كسى است كه به نفْس امّاره، اجازه فعّاليّت نمىدهد و با مجارى زكوى،
خودكامگىها را در سطوح مختلف مىسوزاند.
هرگز
فراموش نكن كه انبياء آمدهاند تا ما را تزكيه كنند و بر همه وجود ما، قانون تزكيه
را جارى مىسازند.
152فَاذْكُرُونى...:
مىطلبى
او را، اى واى، مىطلبد تو را!
مىخواهى
او را، هيهات، مىخواهد تو را!
يادش
مىكنى، حاشا، يادت مىكند!
در
شبانهروز چند بار مىگوئى خدا، و در طول عمرت چند مرتبه پژواك صدايت را در پهنه
آسمان خيال، شنيدهاى؟
اينبار
كه دستها را به علامت سفر در آغاز نماز برابر گوشهايت بلند مىكنى، هوشيارانه بگو:
اللّه، شايد كه بشنوى: عبدى!
153يا اَيُّهَا...:
خدا
با صابرين است.
خدا
با توست اگر صبورى كنى، خدا درك تو را بالا مىبرد اگر شكيبائى نمائى، خدايت تو را
خوانده تا به او متوسّل شوى.
اينبار
كه بريدى و به چاه افتادى و نالهات بىجواب ماند، ريسمان الهى را بچسب و ملتمسانه
بگو: عَبدِكَ الغَريب، آنَسْتُ بِك، خداجان، به جنگلم فرستادى و به كام پلنگم دادى
و نعره گرگان حوالهام ساختى و نگفتى كه اين برّه چه كند!؟ نه، گفت چه كنى! او را
صدا بزن با قلب خونينت.
154وَ لا...:
قتل
چيست؟ مردن؟ كُشتن؟ زدن؟ ما همه ناگزير بر شتر اِرجِعى مىنشينيم، ولى مرگ در راه
خدا، سعادت ابديست.
آيا
قتل نفْس، تنها مرگ و مير ماديست؟ هرگز، رفتن از اين عالَم، اطوارى دارد و هر
رفتنى، ذلّتبار نيست.
خلاصه
كلام آنكه بهتر است بدون خونريزى به قتل رسيد! آري، مرگ سفيد، كشتن نفْس امّاره،
پرواز روح، ميباشد.
155وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ...:
گرسنگى
چيست؟ غذا نخوردن؟
كدامين
قسمت بدن در وقت نياز، اعلام احتياج مىكند؟ شكم؟
گرسنگى
در همه چيز است نه فقط در غذا و آب، ما همه گرسنهايم و تشنه، كى مسئول رفع عطش
ماست؟
اصولاً
چه وقت گرسنهايم و تشنه؟ و آيا قدرت تشخيص را داريم؟
آرى،
خلاصه كلمات در فقر عمومى ماست در برابر غناى مطلق پروردگار كه بستر امتحانات سخت
الهي را ميگستراند.
156اَلَّذينَ...:
خدا
ما را آفريد و جبرا به اين دنيا فرستاد و امور متنوعي را به ما ملحق كرد و اختيارات
محدودي را عطا نمود، سپس عليرغم ميلمان از دنيا و مافيها جدايمان ميكند و راهي
سراي جاودانه مي نمايد.
ما
براى خدائيم! اين حرف بزرگى است، از خيلىها گزافهگوئى بوده و از برخى، بىانصافى
مىباشد.
اگر
بدانيم خدا كيست كه نمىدانيم، منصف نبودهايم كه چنين مجموعه خاكى را منتسب به حق
بدانيم و اگر آن پادشاه ازل را نشناسيم، كلام نامأنوسى بوده كه باعث خشم الهى
مىگردد.
157اُولئِكَ...:
صلوات،
درود است.
صلاة
هم سلام شبانهروزست به خداوند، تو هر روز به پروردگارت در پنج نوبت عرض ادب
مىكنى و درب خانهاش را مىكوبى، كسى كه با آفريدگارش هر روز به بندگى بيعت
مىكند چگونه در بند علائق و معاشقات همنوع خويش گرفتار مىشود؟ و جالب اينجاست كه
معبود لايزال هم به ما سلام مىكند، يعنى جواب تعشّق را مىدهد.
158اِنَّ الصَّفا...:
در
صفا، صفايت را بيفزاى و در مَروه، مروّت را بالا ببر!
فلسفه
حج در يافتن اسرار صفا و مَروه است. هر حاجى كه صفا كرد و صفا نياورد حج نكرده، به
ابطال وقت رفته!
هر
زائر كه مسير مَروه را طى نموده و جوانمردى را پيشه نكرده، راه را به عكس رفته و
سوغاتى نياورده.
159اِنَّ الَّذينَ...:
لعنت،
نفرين است و نفرين، نفرت بوده و نفرت، برخاسته از تنفّر مىباشد و تنفّر، روگردانى
است از چيزى، و آدمى زمانى از چيزى يا كسى رو مىگيرد كه توقّعى از او ندارد و باب
مراوده را مىبندد.
160اِلَّا الَّذينَ...:
توبه،
نياز به اصلاحات متفاوت و مختلف دارد. توبه بدون اصلاح، مثل غذاى بدون اثر است، تو
با اداء چند جمله، به سوى خدايت باز مىگردى و اگر مُصلحى در وجودت ايجاد نشود،
دوباره به افعال منهيّه باز مىگردى.
161اِنَّ الَّذينَ...:
كفر
اگر به مرگ ختم نشود قابل علاج است، امّا مشكل ما آنست كه ميهمانيم و نمىدانيم چه
وقت جلاء وطن مىنمائيم.
بدترين
گناه، در فرصت حيات، قابل ترميم بوده ولى با رفتن، همه پلهاى عبور خراب مىشود.
آنزمان
كه به سوى بتهاى عصر رفتى، بر خود نهيب زن كه وقتى بميرم به محضر بنيانگذار خلقت
مىروم و در برابرش چون ابر بهار، اشك ندامت و خجلت خواهم ريخت.
162خالِدينَ...:
تخفيف
مىخواهى كه اينقدر چونه مىزنى؟ آرى، همه به دنبال گرفتن تخفيفند، ولى در سراى
ابدى، با التماسهايت چيزى از آتشهاى افروخته كم نمىشود و قادر به ايستادگى در
برابر فرمان ايزدى نمىباشى و تازه، ميليونها روز در پل صراط، وقت لازم دارى تا
بتوانى خلاصى خويش را از عذابها بخواهى.
163وَ اِلهُكُمْ...:
خدايت
نام و نشانى دارد مشهور و غير قابل كتمان، آنكه تو را از نيستى به هستى وارد نمود،
اوست آفريدگار هر عصر و نسل. خداوند زمين و آسمان، مشارق و مغارب، خشكى و فضا و آب
و ديروز و امروز، يكى است.
او
با همه قواى مكنونهاى كه داراست بسيار مهربان و باگذشت است و تو بايد عواطف را از
او ياد بگيرى و در هر شرايطى، ملاطفت و مسالمت را برگيرى و رفيق شفيق خلايق باشى.
164اِنَّ فى...:
زمين،
موجود زندهايست كه پاسخ به هر حركتى مىدهد، آب دَهى، گياه مىدهد، دانه دَهى،
پرورش مىدهد، شخم زنى، حال مىدهد. امّا برخى زمينها مرده است، هرچه كنى جواب
نمىدهد. كار فيزيكى زمين، به امر خداست.
165وَ مِنَ...:
روابط
با خدا را از هر حيث، محترم و مقدّس داريد. هر چيزى كه متعلّق به خداوند مىباشد
را سواى ديد و تصوّر عادّى و معمولى قرار دهيد. دوستى و دشمنى اگر براى خدا باشد
بايد با دلايل شرعى قطعى، انجام گيرد.
فراموش
نكنيد كه بزودى در محكمهاى قرار مىگيريد كه براى هر نوبت ضربانِ قلب شما توضيح
مىخواهند كه در حين حيات مادّى كه ميلياردها بار، تپش قلب داشتهايد، در هر بار چه كردهايد و چه
بودهايد، و در زير بار آن توبيخات شكننده محبت خدا در دلت ميباشد كه تو را دلگرم
خواهد نمود.
166اِذْ...:
تولّى
و تبرّى، دو شاخه از فروع دين است. تولّى، يعنى دوستى با استاندارد دين، و تبرّى،
انفصال از ديگران است با شاخصهاى دينى. در تولّى، ناخواسته انسان به توليت فكرى ديگران
مىرود، لذا بايد ببيند كه با چه كسى مراوده مىنمايد، و هر بار ضرورت دارد كه بشر
روابط اجتماعى و فاميلى را ارزيابى كرده و حدود مشروع آن را رديابى نمايد.
به
زير هر پرچمي به جز توحيد بروي در قيامت از آن تبري خواهي جزست و امام كاذب و
مامون مفتون، در آن ديار، از هم گريزان خواهند بود.
167وَ قالَ...:
حسرت،
پشيمانى است كه به موازات زمان خاصّى به وجود مىآيد، تقريباً يك غريزه عمومى است
كه آدميان، قبل و بعد از هر كارى، به آن مىرسند. ولى هرچه باشد، در اين عالَم،
حسرتها قابل تحمّل و جبران خواهد بود، امّا پشيمانىها در وادى آخرت، بدون نتيجه
مىباشد.
يكى
از اسامى قيامت، يومالحسرة است، يعنى روزى كه همه مىگويند: واى بر ما، اى كاش
اينگونه نبوديم، پس بايد قبل از اتمام وقت، به ضعفها و نقصها پرداخت كه اهم
هشدارها، تبعيّت از رقباي خداست.
در
اين دنيا به بايدها و نبايدها، رسيدگى كنيد و توشه را از هر حيث آماده نمائيد.
168يا اَيُّهَا...:
كُلُوا،
اِذن خوردن است و با همين چند حرف متشكّله، خوردنىها نماد مىگيرند و خوراكىها
پيدا مىشوند و خوردنها به وقوع مىپيوندند.
اگر
اين اجازت از ناحيه كبريائى نبود، دهان باز نمىشد، دندان خُرد نمىكرد، زبان
همراهى نمىنمود، غذا پيدا نمىشد، آداب بلعيدن، ظاهر نمىگشت و حالا بيا و حساب و
كتاب اينها را در حشر و نشر، ببين.
169اِنَّما...:
فحشا،
ناسزاست. فحش، نادرست است. فاحشه، نابكار است. فواحش، زشتىهاست.
بچّه
كه به دنيا مىآيد از اين آمار و ارقام به دور است و حالا كه ده ساله است همه را
مىداند، وقتى به بيست سالگى مىرسد همه را مرتكب مىشود و در سى سالگى، مست
آنهاست، در چهل سالگى، به فكر ترك عادات نمىاُفتد و در پنجاه سالگى، از عوارض
آلودگى به آن رنج مىبرد و در شصت سالگى، قادر به دفع آفاتش نبوده و در هفتاد
سالگى، آرزوبهدلِ توبه، مىرود!
170وَ اِذا...:
وقتى
كه فريبخوردگان نفوس لعين را به اصلاح روابط با خداوند مىخوانند، مىگويند: ما
نياز به آئين سرمدى نداريم بلكه احتياجات خويش را در آبشخور فكرى گذشتگان برآورده
مىسازيم.
چقدر
اين كلام، شبيه به حرفى است كه بچّه مريض به مادر خود مىگويد، زمانى كه دارو به
او مىدهد، او به سمت شيرينى رفته و مىگويد: نگاه كن، اين خوشمزهتر است!
مبادا
مفتون سازههاي فكري ارتجاعي شويد!
171وَ مَثَلُ...:
عقل
آنست كه آدمى را به واقعيّتهاى دامنهدار هدايت كند و حقيقت مطلق جهانشمول بوده
كه نشئات حال و آتى را در بر مىگيرد. با قوّه عقلانى از چاههاى موجود بر سر
راهمان فاصله مىگيريم.
عقلى
كه متّصل به وحى مىشود آتشفشانى در ارشادات را ايجاد مىكند و عقل بريده از وحى،
اجباراً به مشابهات منفى آن الصاق مىشود، همانند عقلى كه به الكل آغشته مىشود و
يا به موادّ مخدّر مىپيوندد و يا بر سر سفرههاى رقباي خداوند در زمين، به تغذيه
مىنشيند و نهايتاً به جاى آنكه دستگيرتان باشد پاگيرتان خواهد بود.
172يا اَيُّهَا...:
آيا
تو عابدى؟ آيا من خداپرستم؟ آيا او اهل حقّ است؟
جواب
اينها با تظاهر و مانور، نمودار نمىشود، بلكه بايد دلايل ايمانى را ارائه داد.
عبد،
بنده است، بنده در زنجير قانون ارباب خويش است، حلال و حرام، بندهاى اين روابط
است، آيا تو در بند اين احكامى؟ از اجراى فرامين الهى، خسته نمىشوى؟ آيا توانائى
اجراى آيات او را دارى؟ تاكنون به اين مسئله رسيدهاى كه اگر مؤمن به او باشى، به
راحتى به دنبال او مىروى!
173اِنَّما...:
خوك،
حيوان كثيفى است كه حامل ميكروبها مىباشد. خوك، جزوِ حيوانات نجس مىباشد. خوك،
نجاستخوار است و عامل بسيارى از نقاهتهاى روحى و نفْسى.
ولى
اين حيوانى كه ظاهر و باطنش چنين است، بهترين وسيله عبرت نفْس مىباشد، يعنى نظر
كنيد به آن حيوان كه خوراكش پليد است، پس شما از آلودگى در تغذيه اجتناب كنيد كه
سبب كم شدن مفاسد مىشود.
174اِنَّ الَّذينَ...:
شكم،
جايگاه غذاست، ولى در جهنّم، جاى آتش است!
آيا
خدا با شما حرف نمىزند؟ مگر او با كسى سخن مىگويد؟ بله، در اين آيه معلوم گرديد كه
اين كار شدنى است! سابقه دارد كه آفريدگار بىهمتا، با افرادى تكلّم نمايد!
در
قيامت خداوند شما را تميز نمىكند و در كثافت باقى خواهيد ماند زيرا كه خود به اين
تقدير تن دادهايد! زيرا از فرصت تزكيه خود در اين دنيا، استفاده نكرديد.
به
اين مثلّث توجّه شود:
1-
معده در سراى ديگر، سوخت ديگرى دارد.
2-
خدايتان در دعاهايتان با شما همدردى مىكند.
3-
يزدان پاك، همواره در دعوت شما به سوى زيبائىهاست.
175اُولئِكَ...:
پول
مىدهى، كالا مىخرى، معاملهات سودآورست.
گاهى
سرمايه مىدهى و گرفتارى مىبَرى! كه عين خسارت مىباشد.
امّا
در اين سوداگرى، چشمها كورست و گوشها كر و عقلها بسته! چطور؟ زيرا وقت را صرف
گناه مىكنى، پول را هزينه فساد مىنمائى و علم را مصروف بيراهه مىكنى، در تمامى
اين مراحل، نفْس از قضاوتها عاجزست، مگر آن قلب سليمى كه حق را در جايگاه خويش
قرار مىدهد.
176ذلِكَ...:
دنيا،
كتاب زياد ديده و كتابدار بسيار آمده و كتابخوان به وفور بوده و كتابخر نيز زياد،
امّا اين مُصحف، سواى بقيّه است، اين كتابِ زندگى و مرگ است.
كتابنويس
هم فراوان آمده، در سطوح مختلف، با مانورهاى پياپى، امّا اين نويسنده، خَلق قلم
مىكند، صفت كتابت را امتياز مىبخشد، اين صاحب اثر، مؤثّر در تمامى مطبوعات
دنياست، حق را در لابهلاى صفحاتش جستجو كنيد كه مظهر حركت و نو انديشى مىباشد.
177لَيْسَ...:
مال
دادن، از فرازهاى آزمايشى است. خيلىها حاضرند كه در حوادث ايّام، مالباخته شوند،
ولى از اموال خود به بندگان خدا ندهند.
انفاق،
ضدّ نفاق است. با پرداختن قسمتى از سرمايه و ثروت به نيازمندان و بيچارگان، كفّاره
برخى معاصى را بدهيد كه جبران گناهانى مىشود كه عكسالعمل آن، به تمامى زندگى
مىرسد.
178يا اَيُّهَا...:
قصاص،
كليد زندگى است. اگر قصاص نباشد هرج و مرج جامعه را فرا مىگيرد. با قصاص كردن،
آرامش به اجتماع مىرسد.
قصاص،
يعنى اقدام متقابل در هر كارى كه انجام دادهاى، ولى اگر قصاص را با عفو جبران
كنى، بخشندگى در دنيا مىدرخشد.
گذشتن
از قصاص، جابجا كردن مغفرت به جاي غضب است كه بدون اجر نخواهد ماند.
غضب،
وفور خشونت است. در غضب، عقلها تعطيل مىشوند. غضب، نيك و بدست، خشم نيكو براى
خداست و عصبيّت ناموزون، براى نفْس است.
179وَ لَكُمْ...:
برخى
اوقات، اجراى قانون قصاص، به مردم امنيّت مىدهد و اغماض از آن، نابسامانى را به
دنبال دارد.
همه
چيز دست به دست هم مىدهد تا آدمى را به خدايش نزديك سازد.
تقوا
راز آفرينش بوده و در آن، به اسرار خلقت واقف مىشويد.
مهمترين
شارژر ايمان، معرفةاللّه است، يعنى جايگاه احدى را بشناسى و موقعيّت خودت را در
برابر او درك نمائى و اين با مهار نفس، يعني پرهيزگاري، ميسر است.
180كُتِبَ...:
وصيّتكردن،
اتمام مافات گذشته است. آنكه وصيّت كرده، مرگ را سايه به سايه خويش دانسته.
وصيّتكردن،
كار هر كس نبوده و شخصى به اين مهم تن مىدهد كه از مىِ حبّ دنيا كمتر نوشيده
باشد، پس به اين شخص، فرض بوده كه رعايت احتياط را در پايهگذارى زندگى كرده و متن
نظرات كارشناسى را در خصوص خلقت عالَم فعلى، مدّ نظر قرار دهد.
181فَمَنْ...:
هر
نوع تغيير و تبديلى در متن وصيّتنامه، حرام و غير مشروع است.
مسئوليّت
اجراى وصيّت، با وصى بوده و هر گونه دخالت در اصل و فرع آنرا مغاير با تعهّدات
وجدانى مىداند و فرقى ندارد در انواع بدعتها در وقفنامهها، مثلاً بنائى را كه
ميّتى وقف كرد، در شكل و طرز كار و عوايد آن، نمىتوان به ميل خود دست بُرد، مگر
آنكه حاكم شرع عادل، مصلحت عامّه را در آن دخالتها بداند.
182فَمَنْ...:
اصلاحگر
امور باشيد كه صَلاح در اصلاحات است.
در
بعد كلي، مصلحت جامعه در اصلاح عمومى است كه غفران الهي را به دنبال دارد.
183يا اَيُّهَا...:
روزه
بر تو واجب است، به وجوب جان، و بر عرفا واجب بوده به اوجب نفْس، يعنى مردم در
برابر قانون روزه، به سلامت تن و صحّت عقل، مسئولند و عارفان واصل، به صيام قلب و
روزه مغز، حكم الهى را جارى مىسازند و در نتيجه، مختصّ شهر صيام نبوده و منحصر به
چند قلم محدود نمىباشد و در يك كلام، روزه، لباس تقوا بر اندام اهل عروج است.
184اَيّاماً...:
روزه
واجب است بر آن كه عذر شرعي ندارد، مريض و مسافر و كسي كه سلامت زندگي و معيشتش به
مخاطره ميافتد معادل آنرا فديه بدهد.
سفر،
گردش است بر پايه سياحت و زيارت و تجارت، سيّاح، دور زمين را مىچرخد و به كسب
ضرورتها مىپردازد، ولى عجبا بر مسافر عزيز ما كه هزاران سال است وعدهي ظهور او به
سفيران آسماني داده شده است ولي سفر هجران هنوز ادامه يافته و منتظران را جان بر
لب نموده!
185شَهْرُ...:
شهر
رمضان، خيلى قشنگه، چراغاش، سبز و قرمزه، تو اون شهر، همه با هم رفيقن، مهربونن،
صبح كه ميشه، با هم مناجات مىكنن، خدا رو صدا مىزنن، با هم اَلعَفو مىگن، اذون
مىگن، گريه مىكنن.
خداجون،
چقدر پر نسيمه شهر رمضون، فضاش پر از ملكه، تو اون شهر، غير خدا، پيداش نمىشه،
همه با هم سفره ميندازن، با هم لقمه مىگيرن، هواى همو دارن، كاسههاشون يكيه،
پارچ آبشون، پُرِ زَمزمه.
آى
خدا، مىخوام تو اون شهر، مقيم بشم، اهالى اون شهر، دروغ نمىگن، غيبت نمىكنن،
تهمت نمىزنن، دم غروب كه مىشه، صداى اَللّهمّ لَكَ صُمتُ، حال و هواى قشنگى به
در و ديوار مىده، من مىخوام ساكن اون شهر بشم.
186وَ اِذا...:
آيا
مىدانى كه نزديكتر از هركس به تو كيست؟ چسبيدهتر از رگ گردن به انسان، كدامست؟
او خداى توست، همان مقتدر بىهمتائى كه تو و همنوعانت را از خاكِ سردِ ساكتِ سست،
بيافريد و به يك فرمان به او هيبت و هيكل داد.
حال
به آن معبود لايزال، عرضِ حالت گو و در پنج وعده، بر آستانش سر بياساى و بر خاك
فروتنى بيُفت و بگو: سُبحانَ ربّىَ الْاَعلى، منزّه است پروردگارم از هر عيب و ضعف
و نقصى. به راستى كه تو گمشدهاى دارى كه همواره مىجوئى و من مفقودى دارم كه
هميشه به دنبالش مىگردم و نمىدانيم كه حكمت فراموش شده و از ياد رفته ما،
حقتعالى جلّت اسمائُه مىباشد. خيلى وقاحت مىخواهد كه صبح بر سفره و شب بر بستر
و روز بر سر كار، يادش را فراموش كنيم.
187اُحِلَّ...:
زن،
لباس مرد و مرد پوشش زن است! با چنين تفسيرى، آيا مىتوان از تزويج بىنياز بود؟
بهترين
شرحى كه مىتوان بر مسئله ازدواج داشت همين است كه زوج، زينت و آبروي يكديگرند و
حفّاظ همديگر، با وجود يك همسر غيور و مهربان و باكفايت، هرگز در كانون خانواده،
درگيرى و تندى و بىمهرى و دلسردى، مشاهده نخواهد شد.
اى
زنان و مردانى كه تحت عنوان پيوند مقدّس زناشوئى، ايثار و تفاهم و گذشت و رفاقت را
مىافزائيد، بدانيد خداوندى كه بنيان ازدواج را مقدّر فرمود، يار و ياورتان خواهد
بود و شيطان در هر فرصتى، چوب مزاحمت به لاى چرخ مديريّت خانهها مىگذارد.
188وَ لا...:
مال،
نقش كليدى در ساختن جامعه دارد. با اموالتان، اجتماع بشرى را تزئين كنيد.
مالكيّت
را از طريق حلال بجوئيد و با مجارى درست تجارى، پول را روانه منزل نمائيد.
اقتصاد
با بخشهاى آلوده، خون را كثيف مىكند و قطرات ويروسدار، بدن را به خدمت جنايت
مىكشاند.
189 يَسْئَلُونَكَ...:
براي
ورود به خانهها از مداخل آن وارد شويد و هرگز از مسير غير طبيعى به منازل سر
نزنيد.
باب
متعارف مسكن، رعايت اصول اخلاقى بوده و قانون حسن همجوارى، تعريف درست اين حكم
مىباشد و اين موضوع، تعميم دارد به هر شكل و قاعدهاى كه به اين برنامهها ختم
شود.
وقت
در زدن را بشناسيم، آداب ورود به خانهها را بفهميم، ادب اسلامى را در جلسات
فاميلى رعايت نمائيم.
190وَ قاتِلُوا...:
قتل،
بد است ولى نه در همهجا! خيلىها قاتلند و عين خيالشان نمىباشد كه چند نفر را در
كجا و به چه علّت بكشند، با آنها چه بايد كرد؟ امّا بسيارى نيز هستند كه قادر به
تحمّل ديدن بريدن سر گوسفند هم نمىباشند.
ولى
قانونگذارى كه شما را از خونريزى منع مىكند، در برخى مواضع، امر به آن مىنمايد و
اين در حاليست كه چارهاى براى اصلاح بزهكاران نباشد و او جان ديگران را در معرض
نابودي قرار دهد و راه ديگري براي مهار او نباشد.
مجوز
قتل در محاكم قضائي بايد به دست حاكم عادل (نماينده خدا در زمين) صادر شود وگرنه
وسيلهاي براي تسويه حسابهاي شخصي و حكومتي و نفساني خواهد شد.
191وَ اقْتُلُوهُمْ...:
و
الفتنة اشدّ من القتل، فتنه از قتل سنگينترست! چرا؟ قتل، حرف آخر در جنايت است،
امّا فتنه وسيله آنست، پس نبايد فرع بر اصل، مقدّم شود، پس علت كلام ربوبي چيست!؟
نكته
مهم اينست كه فتنه، نقشهي جرائم است كه منتهى به قتل مىشود، فتنه سرآغاز قتل است
كه اگر مهار شود قتلهاي فردي و جمعي و جمعيتي مهار خواهد شد.
فتنه
در فكرست ولى قتل در عمل، و فكر محورش بازترست، يعنى هرآن مىتوان هزار بار كسى را
در تصوّرات كُشت ولى در عمل، محور تنگتر است.
192فَاِنِ...:
خدايت،
بىادبىهايت را مىبخشد.
چگونه
است كه تو در دل كينه دارى؟ راستى جرم تو در برابر حضرت حق، بيشتر است يا اذيّت
همنوعت به تو!
چرا
آزار اطرافيان را در قلبت عقده كردهاى و شب و روزت را با آن سپرى مىسازى؟ مگر
بدبختىهاى بشر در چند قلم خلاصه مىشود كه از گلايههايت دست بر نمىدارى؟
193وَ قاتِلُوهُمْ...:
فتنه
چيست؟ شوريدن خلايق بر يكديگر.
رعايت
نكردن حقوق متقابل، از مصاديق فتنه است.
فتنهها
را با نام خدا خاموش كنيد و تحت لواى پيامبران، به سراپرده نامتناهىِ اِرجعى سفر
نمائيد.
معمار
هستى، چاره مُفتّن را مرگ مىداند! و اين، هشدار سنگيني به فتنهگران است اگر
بفهمند!
يعنى
كسى كه عادت به دسيسه دارد و كارش زمينهسازي قتل و كشتار است نمىتواند يك شهروند
سالم باشد و علاج فتنهگرى، جرّاحى غدّه سرطانىِ آتشافروزى خواهد بود.
194اَلشَّهْرُ...:
ماه
حرام، حرمت مضاعف دارد.
حريم
ماههاى حرام را پاس داريد كه جرائم در آن به تزايد عقوبت مىرود و جنايت در آن به
اَحسن و اَكمل و اَتمّ وجوه مجازات مىرسد.
تعدّى
در آن نكن كه در دو سرا، مجازات شوى.
تقوا
پيشه نما كه سوخت متّقين، در آن ايّام تأمين مىشود.
195 وَ اَنْفِقُوا...:
انفاق
كن كه اتّفاق نيكىهاست.
مالاندوزى
را عوارضى باشد متعدّد كه گريبانگير صاحبش گردد.
راه
درست در امنيّت خاطر، مساوات و بخشش است.
هلاكت،
خودكشى بوده و مهلكات در اقسام مختلف مىباشد.
گاهى
خودت را به مجارى عذاب مىاندازى و گاه به مكر ديگرى در وادى ناراحتى مىافتى، پس
حواس را جمع كن و از نسخههاى پرورش مكتبى، بهره گير.
196وَ اَتِمُّوا...:
فرق
بين حج و عمره آنست كه عمره مفرده، فرعى در اِشراف بر اسرار بيت است و در آن به
كمّ و كيف عبوديّت، مطّلع مىگردى، ولى تا در ذىالحجّه به زيارت كعبه نروى، حاجى
نگردى.
آيا
تا كنون دانستهاى كه وجه تسميه مسجدالحرام چيست؟ يعنى سجدهگاهى كه حريمش به
موازات كره زمين است، يعنى جامع قداست و شرافت و قرابت مىباشد و آيا قرب را در
سنگ و گِل آن ديار مىتوان يافت يا بهايش را بايد با اخلاص پرداخت و هويّتش را در
آثار معنوي آن ديد.
197اَلْحَجُّ...:
از
آداب حجكردن آنست كه حاجى هرگز به عصبيّت رو نكند و مادّيّت را پيشه ننمايد و
قواى اهريمنى را به مدخل وجودش راه ندهد، پس حرمت آن خانه را با تقوا مكرمت دهد و
از آميختن در شهوات و ورود به معركه جدال و حضور در بازار نفْس، خوددارى نمايد.
198لَيْسَ...:
عرفات،
مجتمع عارفان است، در آنجا هر غير عارفى خسته شود، زيرا كه عارى از محسّنات ظاهر
باشد.
عرفان
را در لحظههايش بيابيد و مفهوم ذكر را دريابيد.
مشاعر
را در شعور بندگى به عاريت گيريد و در مشعر، تسبيح يزدانى به اعضاء و جوارح گوئى و
ضربههاى قلب را از هر آميزهاى پاك سازى.
پس
آن ديار قدسى را منبع نزولات سماوى بدان و ثانيههايش را گرامى بدار.
199 ثُمَّ...:
عالىترين
هدف مناسك حج، آن است كه انسانها را در طهارت شريعت به بازيافت مجدّد فطرى منتقل
كند.
با
استغفار مىتوان كوههاى يخى گناه را آب نمود و در آن، پلهاى ارتباطى وجدان، محكم
مىشود و در همه موارد مىبايد به شرايط و ضوابطش توجّه كرد.
فيض
چيست؟ رگههاى نورانى از عرش به فرش.
فيّاض
كيست؟ خالق شعاع شُموس.
وقت
تابش آن چه موقع مىباشد؟ در اقامه نماز و قرائت قرآن و طواف حج و جوار انبياء و
اولياء.
مقدمه
آن چيست؟ تسويه از حقالناس، چگونه كسي براي زياد رفتن به حج، مغرور ميشود و به
خود ميبالد در حالي كه همسايگان و هموطنانش در فقر و فلاكت دست و پا ميزنند! آيا
اينطور هزينه كردن ميتواند امواج فيض را جذب كند؟ هيهات!
شرايط
نزول فيض كدامست؟ هرگاه كه ترك جنبش حيوانى كنى و نفخه انسانى را در تمامى وجودت
ارج نهى و قدر احسن تقويم را بدانى. آري، آنگاه كه فنا را در كالبدت آزمودى، به
رشحات آن دست مىيابى.
200فَاِذا...:
آدمى
مجموعه خواستههاست، هر كسى چيزى مىخواهد. تو چه مىخواهى؟ نيازمنديهاى معقول
كدامست؟
عقل
سالم مىگويد: هرچه در اين سرا نياز دارى، در ديار ديگر نيز احتياج دارى، اگر همه
چيز را امروز مصرف كنى، فرداى عنقريب را در اِفلاس به سر مىبرى.
شما
به فرزندانتان مىگوئيد كه براى فرداى بهتر، پسانداز لازمست. پس براى عاقبت به
خيرى، اندوختههاى وسيع و همهجانبه، مورد سفارش و تأييد نمىباشد؟
حالا
به خطاب آيه بنگريد: برخى از مردم، فقط جلوى پاى خود را مىبينند و از هياهوى
قيامت بىاطّلاعند و لذا حاجت ايشان اينست: خدايا، دنياى ما را آباد گردان! ولى
همينها به محض ملاقات با فرشته قابض روح، به غلط كردن مىافتند.
201وَ مِنْهُمْ...:
ايدهآلترين
نوع آرزو، همينست كه بگوئى:
قادرا!
من كه در يك مقطع زمانى و مكانى، بنده و ميهمان تو نيستم، بلكه در هر نشئهاى،
مخلوق و مأمور توأم، پس نوازشم كن در هر مرحلهاى، امروز در تابستان از گرما به تو
پناه مىبرم و فردا از گدازههاى آتش جهنم به قدرتت دخيل مىگردم.
و
لذا در اين عريضه قرآنى، مىخوانى:
اى
صنعتگرى كه قادرى از هيچ، اسرار پيچ در پيچ را بسازى، مرا عطائى ده كه دنيا و
آخرتم را به شُكوه و سعادت آورد، اگر در اين عالَم، از ميكروبها گريزانم، در آنسوى
مرز هستى نيز از تهاجمات عناصر آزار دهنده، مصونيّتم ده.
اى
واى از عمق فقر و نياز، تنها چاره اين مسكينت، دستگيرى در همه ابعاد حمايتى در
دنيا و آخرت مىباشد.
202اُولئِكَ...:
وقتى
كه صاحب تو، هوايت را در تمامى جريانات زندگى داشت، به اشباع در لذائذ مادّى و
معنوى زندگى مىرسى.
در
دعاهاى قُدماى نسل است كه آمده: خدايت خير دنيا و آخرتت دهد، يعنى در گذرگاه دنيا و
قرارگاه آخرت، تحت لطف خداوند، قرار گيري، و مفهوم آن رسيدن به خوشيهاي غافلكننده
در دنيا نيست زيرا كه اگر صد سال در اين ميهمانپذير به ما خوش بگذرد ولي صدها
ميليارد سال در ابديّت، آثار منحوسش را ببينيم كه كمال بىخردى و ديوانگى خواهد
بود. اگر يك حيات بىپايان (آخرت) را در چهكنم سپرى كنيم و عوارض شوم كردههايمان
را معاينه نمائيم، عين جهالت و بربريت مىباشد.
پس
عالىترين شيوه عرض حال به پادشاه گيتى، آنست كه معروض بداريم:
ملكا،
اينجا و آنجا ندارد، همهجا بندهات هستيم و عارضت و به خيرخواهيت اميدوار، ما را
در اين دنيا به حال خود وامگذار كه قدرت حساب و كتاب عظيم آخرت را نداريم.
203وَ اذْكُرُوا...:
در
اين چند صباح دنيا، هرچه هستى و هركجا زندگى مىكنى و به هركارى اشتغال دارى و هر
بينشى دارى و هرچه مىطلبى، بدان كه ناخواسته به محضر آن قَدَر قدرت و اَبَر هيبت
مىروى و بىاراده در حشر اجبارى واقع مىشوى.
پس
بگونهاى تنظيم اسناد عملى و فكرى كن كه به آبرومندى جوابگوى افعالت باشى و در وقت
احضار به محكمه عدل، نگران و لرزان نباشى.
به
واقع به اين مسئله نگريستهايد كه اگر قرارست به حضور بنيانگذار خود برسيد، با چه
كلامى با او سخن مىگوئيد و دلايل مستند شما در گذران عمر چيست و چه جوابى در
فرسايش نعمتها و دفع فرصتها داريد تا از خشم آن دادستان بىهمتا در امان باشيد.
204وَ مِنَ...:
گفتهاند:
اِنّ مِنَ الْبَيانِ لَسِحْر، يعنى، هرآينه آدمى توانسته با تكلّم، مردم را رنگ
كند و با الفاظ، ديگران را به بازى بگيرد!
خب،
اين هم دامى براى صيد سادهدلان است، امّا آيا مىتوان با چربزبانى و زبانريزى،
وجدان را هم مفتون نمود؟
آيا
با اداء زيركانه جملات، مىشود از پس مؤاخذات الهى برآمد؟
آيا
آفريدگارِ نطق را مىتوان با جادوى كلمات، مكر نمود؟
هيهات
كه آن سياستمدار مطلق، از فرمولهاى ناشناختهاى استفاده مىكند و ما را به زانو
درمىآورد كه با هزاران قطره عرق شرمندگى بگوئيم: از ماست كه بر ماست!
205وَ اِذا...:
جهان،
همواره شاهد استيلاى باطل بوده و توليت ممالك در اكثريّت اوراق تقويم، به ولايت
ستمكاران رفته و متولّيان ملل در خطوط تاريخ، غالبا حقستيزان بودهاند و بيشتر
آنها سعى بليغ در مفاسد اخلاقى داشتهاند و خاك را به ظلم خويش، به سرخى
كشاندهاند و فرزندان آدم و حوّا را به مَزبله مسالك، خزاندهاند و هرگز آفرينشگر
بىرقيب، آنها را به حال خودشان واگذار نكرده و در هر چند دورهاى، مافوقى را بر
ايشان اقامه داشت و انقلابى را بر بلاد، تحميل نمود.
آرى،
قانونگذار لاهوتى، حكم تُعِزُّ و تُذِلُّ را از كرسى جبروتى، به زمين تحتانى ارسال
مىدارد تا همگان بدانند كه: معناى هُوَ الحىِّ الّذى لا يَمُوت، يعنى چه!
206وَ اِذا قيلَ...:
وقتى
به گردنكشان اعصار مىگويند: از خدا بترسيد، آنها جواب پيامبران را با سرنيزه
مىدهند و به رويشان چنگ و دندان مىكِشند! امّا كيست كه بتواند از عهده قواى
نامرئى درآيد و با هستىبخشِ عَلَىالْاِطلاق، مقابله نمايد!
و
چه زيبا داستانهائى دارد مُصحفِ شريف از اِدبار سلاطين و سياهبختى مُلوك در زمانى
كه اقبالشان سپرى شده، با كمترين حركتى واژگون مىشوند و كاخهاى پوشالى آنها خراب
مىگردد.
فَاعتَبِرُوا
يا اُولِى الْاَبصار، چشمها را باز كنيد اى حكام، و موزههاى برجاى مانده از رژه
گذشتگانِ زر و زور و تزوير را بنگريد كه چِسان با يك فرمان ملكوتى، تختشان زير و
رو شد.
207وَ مِنَ...:
اينجا
يكى از گردنههاى خطير توحيدست، اگر محصّل معالم عرفانى هستى، بيا و اين مباحث را
از نزديك ارزيابى نما.
تو
فاقد امكاناتى و هرچه دارى در رهن عنايت مالكالرّقاب است، ولى او به تو نقش ارباب
را داده تا در جايگاه عزّت، رُل بزرگان را بازى كنى! پس در محور عاريت، ممكناتى را
به تو امانت داده و سپس از در دوستى و حكمت، با تو معامله كرده و بشر را به
قراردادى عظيم و جاودانه فراخوانده و مىفرمايد:
خدايتان
خريدار نفوس شماست، آيا فروشندهايد! يادتان نرود كه به هرحال، ما ناگزير، در
گردونه ايّام، خود را به مجارى مختلفي عرضه مىداريم و به تدريج با قيمتهاى
پائين، سودا مىنمائيم، امّا خودفروشى به غير او، كمال درماندگى و پشيمانى مىباشد.
اي
عاقل، اگر در ركاب واليان دروغين خدا به مصاف مرگ بروي در حالي كه خود را در حال
معامله با خدا تصور كني، بدانكه يا مسحور گشتهاي و يا ديوانه شدهاي!
208يا اَيُّهَا...:
اسلام،
آئين سلامت است. مسلمان، كسى است كه مثل خروس جنگى به اين و آن حمله نمىكند و سگِ
هار را در گَزش پاى ديگران، تداعى نمىنمايد!
متون
عالى الهيّات، گوياى متانت نفْس و وقار دل و عزّت روح و شرف تقدير مىباشد.
ما
وقتى كه مهاجم مىشويم، حيوانيّت را به جنبش در مىآوريم، ياد گرگ و پلنگ را در
جنگل زنده مىسازيم!
شيطان
رجيم، شاهكليد را در گمراهى انسان، به جنايت آورده و جامعه را دعوت به تعدّى و
ستم مىكند. خطّ ديرينه ابليس در كينهورزى و سنگدلى مىباشد.
پلّه
نخست خداشناسى، تسليم به يزدان بوده و هر كه مىخواهد اين نردبان را تا آخرين پايه
ادامه دهد، بايد خُلق و خوى تجاوز را از خويش دور نمايد.
209فَاِنْ...:
خداوند
بزرگ بر هر سبزهاى علامتى از رستگارى را نصب كرده و به همين خاطر شاعر مىگويد:
هر گياهى كه از زمين رويد، وَحدهُ لا شَريكَ لَه، گويد.
در
و ديوار شهرها، گوياى براهين الهى بر هدايت آدمى است و تمامى سلّولهاى درونى ما،
شاهد حضور سلطنت ازلى بر تمامى مظاهر حيات مىباشد.
چگونه
بعد از دعوت عامّ ربّانى در عوالم گذشته و حال و آتى، به قهقرا بر مىگرديم و فطرت
را كه باب متعال است ناديده مىگيريم و وجدان را كه سفارت سرمدى بوده به كنار
مىنهيم و سر در گريبان خودكامگى مىبريم!
در
وجب به وجب اين آب و خاك، حاكميّت مطلقه ربوبى مشهود و محسوس و ملموس است. چه
بخواهيم و چه نخواهيم، كاروان حيات به كبريائى او ختم مىشود و همه چيز به ظهور
نام و يادش منتهى مىگردد.
210هَلْ...:
خداوند
در پرونده حكومتى خود، ابزار مختلفى براى تنبيه مردم دارد كه صفحات تاريخ، گوياى
ثبت همه آنهاست.
اصولاً
در سيستم مملكتدارى، مجازات و عقوبت، يك حركت عادّى و امرى طبيعى است، امّا در
مقام ايزدى، مسأله، عميقتر و وسيعتر خواهد بود، چرا كه تمامى ابزار سلطه، در
دستان نيرومند و فناناپذير سرمدى مىباشد و لذا وقتى به آلبوم عذاب جبروتى
مىنگريم، ملاحظه مىنمائيم كه بسى هولناك و وحشتانگيزست.
براى
درك اين موضوع، كافيست كه به اوج عظمت خداوندى واقف شويم و بدانيم كه معناى
سببسازى و سببسوزى چيست، در هر لحظه، خلق اشياءِ عجيبه و اجرام غريبه مىكند و
در هر ثانيه، انسان را از قدرتهاى موجود در دستانش خلع مىنمايد.
211سَلْ...:
از
هر صاحبمنسبي سؤال كنيد كه: قبل از آن فرصت
طلائى، كه بوده، چه بوده، كجا بوده؟ خواهيد ديد كه تمام حكّام و زُعماء و اَكابر
ملل و نِحَل، آدمهاى پيش پا افتاده و بىنام و نشان و معمولى بودهاند! سپس به
نحوه انتقال ثروت و شوكت بنگر كه چگونه مِنْ حيث لا يَحتَسب بوده و خيلى راحت راه
براى به كرسى نشاندن او باز شده و همچنان رديابى نما كه بعداً چه شد، چگونه
حمايتها را از دست داد، كاسه اقبالش شكست، پلّههاى ترقّى را يكىيكى و بىاراده،
برعكس سابق طى كرد و ناگهان تغيير عنوان و اعتبارش نمايان گرديد، و تمام اينها،
گاهى در كمتر از حدّ مورد تصوّر شكل مىگيرد و اينجاست كه از صميم دل مىگوئى:
جَلّالخالق.
212كان...:
دنيا
را تزئين كردهاند و آنرا رقيب آخرت نمودهاند.
اگر
انحصار دنيا را به حال خود واگذاشته بودند و سرگرم آلايش آن نمىشدند، ميزان
جنايات جهانى در كمترين حدّ ممكن بود.
سفيران
ايزدى از تمدّن ماوراء گفتند و به مردم زيبائىهاى آنسوى مرز خاكى را وعده دادند،
ولى شيطان براى كمرنگ كردن فرياد رسولان، اين چارديوارى مادّى را زيباسازى كرد و
چشمها را به آن فريفت و حواسّ جامعه را از آن پيامهاى ربوبى دور نمود و ما اكنون
در حالت بحران مادّى به سر مىبريم و در حقيقت، تجدّد زدهايم و بيمارى مُسرى
مالگرائى و پولخواهى، پيدا نمودهايم كه مجموعه فناپذير و زودگذر و بىوفائى را
براى خويش مهيّا كردهايم.
پس
بيائيد و به اين كلام علوى بنگريد كه مىگويد: اى مردم، مجارى عبرت را در
گورستانها جستجو كنيد و از قشنگكردن آنجا خوددارى نمائيد.
213كانَ النّاسُ...:
مردم
در آغاز خلقت، منسجم و متّحد بودند زيرا از يك پدر و مادر به وجود آمده و تحت لواى
يك آئين آسمانى به زندگى ادامه مىدادند، امّا بدخواهان نسل بشر، با طرح مكاتب
قلّابى و اعلان مسالك مصنوعى، به شكستن وحدت كلمه ملّتها پرداختند و تمدّنهاى
مزاحم را بر سر ميادين و اماكن نصب نمودند و از امواج صوتى و تصويرى منفى، در كادر
رهبرى دينى ملّت، وقفه ايجاد كردند و پلهاى دوستى و برادرى را شكستند و نتيجه كار
اين شد كه مىبينيد: طلاقها بسيار شد، قتلها عادّى نمود، دزديها رواج يافت و خيانتها
و جنايتها همگانى شد. پس بيائيد و هر چه زودتر جلوى هرز آب هدايت را بگيريد.
214اَمْ حَسِبْتُمْ...:
همه
خيال مىكنند كه اهل بهشتند و خيلىها در عالَم خيال، آدرس محلّ سكونت خويش را هم
مىدانند! ولى معيار در تمليك جنّةُ المأوى، آزمايش است، بدون امتحان كه آدمى فارغ
التّحصيل نمىشود.
شما
ادّعا مىكنيد كه از زمان بلوغ، در مدرسه الهى تحصيل كردهايد، پس ورقههاى آزمون
را در هر ثانيه از عمر خويش معاينه مىكنيد و اين ابتلائات گوناگون آنقدر سنگين و
سخت مىباشد كه بزرگان حوزه توحيد نيز از پا در مىآيند، همانهائى كه فانى
فِىاللّه شدهاند گاهى در گردنههاى نفَسگير زمان، آنچنان پيچيده مىشوند كه
فريادشان بر مىآيد و زبان گلايه مىگشايند كه: پس كو آن وعدههاى عتيق در حمايت
از نوّاب آسمان! ولى بلافاصله مُخبر وحى، جواب مىدهد: يارى ايزدى در چند قدمى
شماست!
215 يَسْئَلُونَكَ...:
اين
يك سؤال تخصّصى است كه ما چگونه خود را بيمه كنيم و عوارض نعمتهايمان را به چه
شكلى پرداخت نمائيم؟
بالاخره،
انسان بودن، ايمان داشتن، سالم بودن، عزيز بودن، ثروت داشتن، قوى بودن، عالِم بودن
و حاكم بودن، يك تضمينهائى مىخواهد تا بقايش امضا گردد و اين تاوان، صورتهائى
دارد كه عالىترين نوع آن، ملاطفت و مرافقت و مواسات است كه در قالب تديّن، تبديل
به اين بحث زنده مىشود.
پاسخ
شارع قادر در اين زمينه، بيانيّه ذيل مىباشد: والدينت را گرامى بدار و پدر و مادر
را بر چشم گذار و اقوام را بر خوان خوشروئى بنشان و ايتام را فرزندان خود دانسته و
بىخانمانها را جايگاه برادرى دِه و در يك كلام آنكه: هر چه براى خود مىپسندى
براى ديگران بپسند.
216كُتِبَ...:
تو،
چه دوست دارى؟ من از چى خوشم مىآيد؟ معمولاً تب جامعه، يكنواخت مىباشد، اكثراً
از يك سلسله جاذبهها و شيرينىها و زيبائىها، خوشحال مىشوند.
امّا
قانونگذار هستى مىگويد: تو كه ميهمان اين ديارى، چه مىدانى كه خوبى چيست و بدى
كدام است! تو كه چشمبسته به اين ميهمانپذير ناشناخته آمدهاى، چگونه مىتوانى
قضاوت كنى كه كدام راه بهترست.
مثال
تو مصداق بيمارست كه از عمل و دارو و پرهيز، متنفّر مىباشد، حقيقت حال تو، همان
حال و هواى كودك است كه مار خوش خط و خال را كه مىبيند مىخواهد با آن بازى كند،
كارد تيز را مىخواهد بردارد، آتش را نمىشناسد و آنگاه، حراست از او به عهده قيّم
عاقل و بالغ است و قيموميّت به معناى ولايت بوده و خداى بزرگ، والى فطرى همگانست.
217 يَسْئَلُونَكَ...:
صدّ
راهزن كيست؟ دزد سر گردنه كدامست؟ سارقى كه راه را بر مردم مىبندد و جان را تهديد
مىكند؟ يا ستمكاري كه با زور و يا با فريبكارى مانع تعالي معنوي جامعه و عبادت
خالصانه ميشود؟ با اهرم زور يا با حربهي تحريف در دين، دنيا و آخرت مردم را
نابود مىنمايد؟
عالِم
بىعمل و شيّاد، دزدِ هنرمند است كه خوب مىداند چگونه بايد آدمى را از هستى خلع
نمايد، ماهرانه دين خدا را به مسير انحرافي بدعتهاي دروغين ميكشاند و يا با جنايتكاري
خود، نسلهاي جاري و آينده را از مظاهر معنوي دلزده ميكند.
سارق،
مال مىبرد، جانى، جان مىگيرد، ولى مفسد، چشمبندى كرده و كاه را كوه مىنمايد و
كوه را كاه جلوه مىدهد، هزاردستان، هر روز قيامت را غير ممكن و دنيا را ماندنى
تداعى مىكند، نيرنگباز، حواسّ مردم را به ابزار ناپايدار اين جهان، معطوف
مىدارد و شعائر مذهبى را مَلكوك و مطرود مىسازد.
218اِنَّ الَّذينَ...:
آيا
تو اميدوارى؟ اميد به چه دارى؟ اينكه بشر با اميد زنده است، يعنى چه؟ در وجودت
اميد موج مىزند، چه معنا دارد؟
فراموش
نكنى كه يكى از نامهاى خدايت، اميد بوده و يكى از ادعيه مؤثّر در روابط الهى، يا
رجاء مىباشد. پس به هركس كه دل ببندى، يك روزى مأيوس مىشوى، در وقت خروج از اين
پل ارتباطىِ مادّى، از خواب غفلت بيدار مىشوى كه اى دل غافل، به كى دل بستم و
چگونه بر قايق اميدهاى پوشالى نشستم و در اقيانوس زمان، در اوّلين طوفان، غرق
گشتم.
مىگويند:
در چند موقع، آدمى به اميدهاى كاذب خويش واقف مىشود، يكى زمان ملاقات با مَلكُ
الموت است، هنگامى كه مىبيند از هيچكس كارى براى او ساخته نمىباشد.
219 يَسْئَلُونَكَ...:
شراب
و قمار، رايج در بلاد مردم است، وسيله سرگرمى و تفريح خيلىهاست، حاوى مداخل بوده
و در بسيارى از كشورها، پولساز مىباشد. امّا فىنفْسه، داراى خطرات فردى و
اجتماعى مىباشد، زيان آنرا كتابهاى روانشناسى، انسانشناسى و جامعهشناسى،
برشمردهاند.
مشروبخوارى
مُدي ناپسند است كه حاوى مفاسد بسيارى مىباشد كه در تدوين قوانين جزائى و كيفرى،
در هر مملكتى، جاى پا دارد.
شُرب
خمر، عقل را زائل كرده و نيروى تصميمگيرى را كند مىنمايد و روى وجدان، پرده غفلت
مىاندازد و امكان ارتكاب جناياتي را ميدهد كه در حالت عادي، ميسر نيست به گونهاي
كه بعد از پريدن مستي از سر، جاني متعجب
به كرده خويش ميشود!
البته
اين بيان قرآني را نميتوان مجوزي دانست براي اجراي حدود و مجازاتهاي شرعي براي
شرابخواري، اجراي حد بايد به دست معصوم صورت گيرد مخصوصا براي جرائمي كه صرفا بين
انسان و خداست.
قمار،
اقتصاد را خراب مىكند، كدورت را مىافزايد، باعث درگيرى مىشود.
220فِى الدُّنْيا...:
در
دنيا و آخرت يك سؤال از آدمى مىشود و آن اينست كه: در برابر بىپدران، چه واكنشى
داشتهايد؟ ايتام را با مال و خُلق خود، چگونه دريافتهايد؟
يتيم
را جايگاهى است بلند در قوانين الهى، و ايمان مردم به روزگار حساب و كتاب در نحوه
برخورد با ايتام، ملاحظه مىشود.
اوج
امانتدارى در محاسبه با اموال بچّههاى فاقد پدر خواهد بود. كسانى كه در فاميلشان
يتيم دارند مسئوليّت بزرگى بر دوش آنها قرار دارد. نگاه يتيم، عقوبتبار است،
خواستهاش، طنيندار و اشك او پر تلاطم است.
كفيل
ايتام، در مقام انبياء قرار دارد و ميزان تقوا در قبول شرايط يتيمدارى مىباشد.
221 وَ لا تَنْكِحُوا...:
نكاح،
امرى معنويست و جايگاهى الهى دارد و هرگونه تصميمگيرى احساسى و مقطعى، مىتواند
تأثيرات بلندمدّت در تخريب نسل داشته باشد.
وقتى
كه كسى را براى ازدواج خود، كانديد مىكنيد، حتماً به طرز تفكّرات او واقف باشيد
كه در كدامين حوزه فرهنگى قرار دارد. چنانچه متمايل به داشتن آيندهاى مطمئن
باشيد، رعايت احتياط در موارد عمومى و خصوصى طرف، الزامى بوده و مىبايد توازن را
در تركيبات عصبى و ايمانى و اخلاقى متقابل، مدّ نظر قرار داد.
اگر
تزويج را ترازوى عدالت و فضيلت دانسته باشيد بايد مرد و زن را در دو كفّهاش قرار
داده و به سنجش روانى و نفسانى بپردازيد.
222وَ يَسْئَلُونَكَ...:
حيض،
بيمارى است و حائض، از عوارض منفى جسمى برخوردار بوده و زن در آن ايّام به اوضاع
نامناسب روحى و اجتماعى مبتلا مىباشد و براى نِسوان در اين موضوع، مسائل مختلفى
قرار دارد.
با
توجّه به اينكه آن روزها را قاعدگى مىنامند بانوان از خيلى كارها دست مىكِشند و
تقريباً دوران استراحت را سپرى مىنمايند.
به
لحاظ پزشكى، دورهاى خطير بوده كه به جذب و دفع فيزيكى درونى و برونى مىانجامد و
اين امر مورد اعتراض بسيارى از خانمها مىباشد كه: اين چه بليّهاى است كه
دامنگيرشان شده! ولى بايد حكمت آن را در ساختمانبندى زن تعقيب نمود كه بر دوش او،
عظيمترين فعّاليّت حيات بشر را قرار دادهاند.
223نِساؤكم
...:
زنان
بِسان سرزمينهاى حاصلخيزند كه حاوى معادن گرانبها مىباشند و بايد در نحوه
بهرهبردارى از اين طايفه مفيده، كمال دقّت و احتياط را نمود.
جامعه
نِسوان كه نيمى از اهالى كره زمين را تشكيل مىدهند فىنفْسه داراى قواى بالقوّه و
ناشكفتهاى مىباشند كه اگر به نحو احسن، درك شوند مىتوانند منبع عظيمى در
پيروزيهاى مادّى و معنوى باشند.
چيزى
كه هرگز كشف نشده، مقام بانوان است كه هم بر خودشان محجوب بوده و هم براى مردان
ظاهر نگشته و بسيارى از اسرار در همين آيه نهفته شده كه متأسّفانه به دليل كم بودن
ظرفيتها نمىتوان همه چيز را گفت و فقط به يك نكته از آن درياى رموز، اشاره مىكنم
كه خداوند مىگويد: زن، آينه است، به هر شكل كه بر او عرضه گردد همان را منعكس
مىسازد!
224وَ لا تَجْعَلُوا...:
قسَم،
يك امر حسّاس است. سوگند، براى اعمال خطير مىباشد. قسمخوردن، يك نوع تعهّد
وجدانى بوده كه آدمى را مجبور به رعايت يك سرى افعال اخلاقى مىنمايد. به كارگيرى
شوخى گونهاش، خلاف پايبندى به بيعت بندگى بوده و به كارگيرى دروغ آن، خيانت به
آرمان بشرى مىباشد و استمرار در سوگندهاى واقعى نيز خالى از شبهه و ايراد نخواهد
بود.
در
متون احاديث دينى، گزينه آنرا حتّى در مجارى درست، نهى كردهاند و تنها آنرا در
چارچوب محاكم قضائى، صحيح دانستهاند.
از
مولا على نقل شده كه كسبى كه آغشته به آن باشد بىبركت خواهد بود و از ابزار نزول
عذاب بر يك شهر آنست كه اهالى آن معتاد به سوگند باشند.
از
ديد روانشانسي ديني، وقتي در دياري قسم خوردن به مقدسات، عمومي شود، گوياي فوران
بياعتماديهاي متقابل و و وفور فريبكارهاي مختلف در سطح جامعه است كه متاسفانه با
اين بليّه روبرو هستيم و بيش از اين صلاح نميدانم در اين مقوله مطلبي بگويم و
الاّ به سرفصلهاي تندي ميرسيم در باب علتيابي اين ناهنجاري و همچنين اثرات كوتاه
مدت و بلند مدت آن و ...، كه خارج از چارچوب تقيّه است.
225لا يُؤاخِذُكُمُ...:
كسب
قلب، يعنى آنچه كه ملكه در وجودمان شود.
اعضاى
بدنمان همواره با همه چيز در تماس و ممارستند و آنها را هميشه به مركزيّت بدن
مخابره مىكنند و دل، محلّ بايگانى اخبارست ولى گاهى برگرفته از احوال روزانه به
نهانخانه مىنشيند و جا خوش مىكند و در آنزمان، تكرار وقايع كرده و اعصاب را به
آن مسائل، سوق مىدهد و كارى كه ما مىكنيم، آنست كه نگذاريم معاصى و معايب ما،
حلّاجى مداخل فكرى ما شود.
عادت
به گناه، همين امر مذموم را تداعى مىكند و، كُلَّما خَرَجَ مِنَ الذَّنْب دَخَلَ
فِى الذَّنْب، نسخهي هشداري اين درد مىباشد كه زمانى كه قلب آدمى سياه گرديد،
معتاد به عصيان مىشود و نهايتاً بدون معاصى، آرام نمىگيرد.
226لِلَّذينَ...:
روابط
زناشوئى را در هر حالى محترم داريد كه اين ارتباط، سفارش خداوند است.
در
مجارى خانوادگى، اصل را بر تفاهم گذاريد و اتّحاد خانگى را زمينه وحدت جامعه
بدانيد. در منزل شما، اگر قوانين ايزدى حكمفرما شد، مانع بسيارى از جدائىها
مىگردد.
كانون
خانواده بايد از آنچنان انسجامى برخوردار باشد كه هيچگونه طوفانى نتواند پايههايش
را خراب كند.
بايد
مراقب باشيد كه دلسردى بين زوج، رخنه نكند و آنها را نسبت به حدود و حقوق يكديگر،
بىتفاوت ننمايد.
اگر
مىخواهيد كه نسلها را از بند جنايات و جنگها و جدالها برهانيد، بايد مشتركات زن و
شوهر را تثبيت سازيد و به هر بهانهاى، مِهر و محبّت را بينشان بيفشانيد.
227وَ اِنْ...:
طلاق
را مذموم دانستهاند. جدائى، عوارض وسيعى در جامعه دارد. رهائى از بندهاى ازدواج،
موجب ازدياد مفاسد فردى و گروهى خواهد بود. برهم زدن پيوند همسرى، تاوان
همهجانبهاى دارد كه براى كلّ اجتماع بشرى عواقب سوء داشته و درهاى بزه را بر روى
فرزندان بىگناه مىگشايد. عزم جدائى نكنيد كه جداى از خير و خوشى خواهيد شد.
وجود
تعدّد جدائىها و كثرت مُطلّقهها، آرامش معنوى را بر هم زده و آرايش جديدى از
فحشاء را در شهر تدارك مىبيند. اگر نتوانستيد با عقائد يكديگر زندگى كنيد، بايد
تمامى واكنشهاى آن را بررسى كرده و جداسازىها را با مصالح فرزندانتان رقم زنيد و
عواطف و احساس كودكان را ناديده نگيريد.
228وَ الْمُطَلَّقاتُ...:
عدّه
در بعد از طلاق، از امور پاكسازى نسل است و نيز فرصتى براى زوج متاركه كرده تا
شايد در قضاوتهاى خويش تجديد نظر كنند و راه صواب را برگزينند.
روزهاى
پس از جدائى، ايّامى است كه گرد و خاك درگيريهاى فيمابين فرو نشسته و عقلها، فرصت
داورى داشته و وجدان، توان فرياد گرفته و هوى و هوس، به مجارى نفسانى رفته، آنگاه
نداى فطرت به نهيب رسيده كه مقصّر كيست و كلاه هركس، قاضى او شده و رأى حق را
ابراز مىدارد.
غالباً
پس از اجراى صيغه طلاق، موجى از پشيمانى به دلهاى طرفين دعوا مىرسد كه آشتى مجدّد
را باعث مىشود و نگاهداشتن عدّه طلاق، رعايت پرانتز پيوندهاى از ياد رفته است.
229اَلطَّلاقُ...:
طلاق
را شوخى نپنداريد و نامش را به بطالت نبريد و آنرا در هر برخوردى مطرح ننمائيد كه
طرحش ناميمون خواهد بود.
شريعت
مقدّس، مجازاتهائى را براى افرادى كه اين قانون را به تمسخر مىگيرند در نظر گرفته
تا مردم را از عصبيّت در اين مقوله دور نگه دارد، قانون مُحلّل، بالاترين ضربه را
به انسانهائى مىزند كه هربار در خشونتهاى داخلى، جدائى را عامل راحتى خود
مىدانند و بعد از زمانى، دوباره به همسر سابق خود رجوع مىنمايند.
پروردگارتان
بريدن از حكم زناشوئى را، دو بار تجويز مىكند و بار سوّم، تنبيه اخلاقى و روانى
مىنمايد و مىگويد: بايد پاى ديگرى وسط بيايد و غرور مرد، جريحهدار شود تا ديگر
با اسباب مذهبى و حرمت زن، بازى نكند و زن را بازيچه نپندارد.
230فَاِنْ طَلَّقَها...:
سهطلاقه
كردن، يعنى: شكستن پلهائى كه آدمى را به سواحل خواستههاي جديد مىبرد.
در
مكتب تشيّع، سهطلاق در سه زمان جدا از هم، مشروع و مقبول است، ولى در مذاهب ديگر،
سهطلاقه كردن در يك زمان را مجاز مىدانند.
جدائى
در سه زمان، يعنى فاصله هر كدام بيش از سه ماه و ده روز باشد. يك طلاق با رعايت
عدّهاش، يك زمان كامل در جدائى مىباشد و محاسبه سه نوبت در آن، دوران مُطوّلى را
شامل مىشود كه فرصتى براى بازسازى افعال طرفين طلاق خواهد بود.
امّا
اجراى صيغه طلاق در يك مجلس، به نام سه بار خواندن و ادا كردن، با تشخيص مصالح
عقلى و نقلى، موافق نخواهد بود.
231وَ اِذا... عَليم:
چگونه
يك بافته ديرينه به هم مىريزد؟ سالها از شراكت زوج مىگذرد و ثمرهاش فرزندانى قد
و نيمقد است، در اين كانون، آلبومهاى عكس و خاطره است كه هر يك، موجى از افكار را
برمىانگيزد.
زن
و مرد، به تعبير آيات گذشته، زمينى را از پروردگارشان تحويل گرفتند و مدّتها در آن
كشت نمودند و محصولات گوناگونى را به وجود آوردند و سپس به قطع درختان پرداختند و
ماحصل دسترنج خويش را به نابودى كشاندند و اين آتشافروزى، همسايگان را نيز آزرده
مىكند و اقوام را هم تحت تأثير منفى خود قرار مىدهد.
بر
هم زدن نظام خانواده، روى بافتههاى فكرى و عقلى همنوعان، اثر گذاشته و ديگران را
هم به اين بيمارى مُسرى مىكشاند.
232وَ اِذا...:
اگر
ازدواج بر اساس تفهيم متقابل از حقايق پيوند باشد، غير ممكن است به جدائى تبديل
شود. وقتى كه پيوند را بر مبناى عشقهاى مجازى قرار دهيم، هرآينه با وزش مختصر
نسيمى، فواصل، رو مىشود و بد دلىها پديد مىآيد.
بايد
خشت اوّل را در انتخاب همسر، آگاهانه و عادلانه و عاقلانه نصب نمود تا از پيامدهاى
شهوانى و حيوانى آن، تضمين يافت. از آنجائى كه در مسأله همسرى، بخشى از اميال
درونى ريشه دارد، مىتواند همواره تهديدى براى بنيان ازدواج باشد. خواستههاى
بىحدّ و مرز زن و مرد، استدلالات مقدّس را بر هم زده و آنها را رو در روى هم قرار
مىدهد.
بيائيد
و نسخههاى زوج بىهمتاى اسلام را مدّ نظر قرار دهيد، اگر هنوز مجرّديد به آن
مواعظ بنگريد و بر اساس آن براهين رهائىبخش اقدام به ساختن آينده نمائيد.
233وَ الْوالِداتُ...:
مادران
داراى مقامات حميدهاى هستند كه مدال بهشت زير پاى مادرانست را حمايل دارند.
اهمّيّت
اين موجود ذىجود، به زحماتى است كه او در طول مادرى خويش متحمّل مىشود، از زمانى
كه حمل جنين را به عهده دارد تا وقتى كه شير مىدهد و بعدها كه حافظ حقوق فرزند
است و تا وقتى كه زنده است اين بار محبّت را بر دوش مىكشد.
اميرالمؤمنين
در رياضتهاى او مىگويد: در زمان حمل، بندهاى از بندگان خدا را حمل مىكند كه
روز و شب در فشار و آزارست و كسى همچون او، فداكارى نمىنمايد، از خودگذشتگى او در
تغذيه طفل، به شكلى مىباشد كه از اصل جان خود به كودكش مىخوراند، در زمانى كه
نمىخوابد، خواب را عرضه مىدارد و آنگاه كه نمىخورد، خوراك را ارمغان مىدهد،
آسودگى مىدهد در حالى كه خود، ناآرام است.
234وَ الَّذينَ...:
مرگ
همسر، ضايعه بزرگى است كه در ابعاد مختلف، جبرانناپذير مىباشد، وقتى كه يك شركت
خصوصى را دو شريك صَديق، تأسيس مىكنند و در گرما و سرما، نيك و بد، خوبى و سختى،
همديگر را مساعدت مىنمايند و براى پايدارى آن، از جانشان مايه مىگذارند و سپس
منتظر نتيجه مىمانند تا مزد زحمات خويش را ملاحظه كنند و ناگهان دست تقدير، بين
آندو جدائى مىاندازد بسى سنگين و غير قابل تحمّل مىباشد.
بايد
اين نكته را در نظر داشت كه دنياى ما عالَمى موقّت و گذرا بوده كه با نسيمى، دفتر
ايّام بر هم مىخورد و بايد فرصت زندگى را پاس داشت و همسوئى مسالمتآميز را
سرلوحه قرار داد و به همين خاطر، فداكارى و گذشت را دائمى كرد و فراموش ننمود كه
اين ساعات در آينده موزه شده و تاريخ را مىنگارد و خيلىها خواهند گفت: اى گذشته،
كجائى كه يادت به خير!
235وَ لا جُناحَ...:
عقد
را گره بدانيد كه به امر خداوند بين دو فرد غريبه را چسب مىزند و سالهاى متمادى،
وابستگىهاى درونى را عارض مىنمايد. اگر شناخت آدمى در گزينش دوست، صحيح باشد صد
البتّه كه پايدارى آن بسيار خواهد شد. همواره كشتى خانواده در معرض بادهاى موسمى و
مقطعى قرار دارد كه اگر ناخدايش آزموده و مجرّب باشد، صدمهاى به سَكَنه آن نخواهد
رسيد.
ما
بايد هميشه حافظ و نگهبان آن اتّصال روز اوّل باشيم تا از بروز شكاف در بين اهالى
منزل، مصون گرديم، با كمترين فعل و انفعالى، موجى از صدمات روحى و جسمى بر وجود
اهل خانه مىرسد كه علاجش در اصلاح دلهاست و بايد به نسخههاى انسانساز دين
نگريست و بهاى بيشترى به پرورش مذهبى داد.
دشمن
اصلى سنگر خانواده، شيطان است كه نمىخواهد زير سايه اصول اعتقادى، فرزندان صالحى
پرورش يابند.
236لا جُناحَ...:
مُتعه،
براى تزويج موقّت و يا مبتنى بر محدوديّتهاى اجتماعى و اقتصادى مىباشد. در قانون
مُتعه، بيوهزنان جامعه، سر و سامان مىگيرند و مردانى كه قادر به تزويج دائمى
نمىباشند و از افساد در زمين مىترسند به اين حكم، عمل مىنمايند.
هيچگاه
حقيقت اين فرمان الهى، آشكار نشده و در بسيارى از تحليلهاى فقهى، مورد ابهام و
ايراد ديگران قرار گرفته. ولى پروردگارتان براى تأمين نيازهاى بندگان، اين قيد را
منظور داشته كه صميميّت را بگسترد و نقشههاى شياطين، به سنگ بخورد و در ازدواج
غير رسمى، مرد و زنى كه فاقد پيمانهاى دائمى هستند براى تشكيل واحدهاى فرعى زندگى،
به اين پيوند كوچك رو مىآورند.
آقايان
توجه كنند كه متعه، نبايد باعث تجاوز به حقوق ديگران شود و نبايست زندگيهاي ديگري
را متزلزل كند.
237وَ اِنْ...:
مَهر،
يك مسأله مهم در ازدواج است كه برخى به عنوان يك ضمانت به آن مىنگرند و بعضىها
به شكل سرمايه به آن نظر دارند. امّا بايد دانست كه صداق، صداقت طرفين را مىرساند
و اين يك ثروتى است فناناپذير كه علائق باطنى را مىگستراند و اهداف بلندمدّت را
مىروياند.
با
استقرار اين قانون، پايبندى مرد به آرمان خانواده، تثبيت شده و خيال زن از بابت
تشويشهاى احتمالى، راحت گرديده و حساب پساندازى براى فرداى مبادا مىباشد.
البته
تجربه ثابت كرده كه سنگينى مَهريه، ثبات به پيوندها نداده و با همه ترس و لرزى كه
به اين بيمهنامه زندگى منجر مىشود، همواره شاهد شكافها و جدائىها مىباشيم.
بهترين مَهريهاى كه مىتواند به مشتركات ما جاودانگى دهد، عشق الهى است.
238حافِظُوا...:
حافظ
نمازهايت باش در همه حال، مراقب باش تا دزد، آنها را نبرد!
عجب،
مگر نمازهايم اموالست كه سارق به آنها دستبرد بزند؟
آرى،
نمازها دشمن دارند، از وقتى كه دستهايت را برابر گوشهايت بالا مىبرى، مورد تهاجم
سپاهيانى از ابالسه واقع مىشوى كه بيا و ببين، يك جنگ تمامعيار و ناعادلانه و
نابرابرى در جريانست.
به
هر عضوى از صلاة، آويزهاى از بچّهشيطانهاست! در هر كلمهاى كه با پروردگارت مىگوئى،
خنّاسى درآويخته و مانع اخلاص تو مىشود.
پس
خيال كردهاى چگونه يك نماز را از آغاز تا انجام، اقامه مىكنى و نمىدانى چه
مىگوئى و ناگهان به انتها مىرسى و تازه مىفهمى كه مقيم كوى مصلّين بودهاى و
آنچه كه در نماز به يادت نيامده، خدايت بوده.
پس
واى بر ما و اين ادا و اطوارى كه نامش را نماز مىگذاريم!
قنوت
را كه مىگيرى، خود را فقيرى بدان كه قطره آبى براى جگر سوختهاش ندارد و لقمه
نانى براى ممانعت از مرگ ندارد. اى كريمى كه از خزانه غيب، گبر و ترسا وظيفهخور
دارى، بنوازم كه سخت محتاج نوازشم.
239فَاِنْ...:
ياد
كنيد خدا را كه آموخت آنچه را نميدانستيد.
آري،
در آغاز كه آدم بر زمين آمد، نمىدانست كيست و از كجاست و چهكاره است!
لذا
مبهوت بود در اطراف، كه چه شده و چرا اينجا آمده و اين منطقه نامش چيست!
ناگهان
رعد مشرقى و برق مغربى، جهان را تب و تاب داد و او به لرزه درآمد و اختيار از كف
داد و به خاك افتاده و به ناگه شنيد كه فضا در قضا مىآميزد و اين ندا مىآيد كه: لِمَنِ
المُلكُ اليَوم؟
اين
سؤال آدم و همه موجودات بود: صاحب اين خانهي بىانتها كيست؟
فِىالفور،
زلزلهاى مافوق ريشتر پديدار گرديد و اين جوابيّه از عرش به فرش درآمد: للّهِ
الواحِدِ القَهّار.
آدم
از تمتّع استماع نام ربوبى، قوّت يافت و از خاك برخاست و دوباره بر زمين افتاد.
240وَ الَّذينَ...:
ما
فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْروف، راز آفرينش زن را حكايت مىكند، مىگويد:
اين موجود هنرمند، چنانچه تحت آموزش دين و پرورش مذهب قرار گيرد، شكوفائى خلقت را
ظاهر مىسازد. فراگيرى او در همه ابعاد، جهشى را در سراسر جامعه انسانى ايجاد
مىنمايد كه تحوّلات فكرى و روانى را به تمامى آحاد اجتماع، مىگستراند.
اهريمنصفتان،
زن را وسيله اطفاء شهوت قرار مىدهند و حيثيّت اين منتخب ربوبى را لكّهدار
مىنمايند. اين آيه كريمه مىگويد: ما زن را ظرف زيبائى براى تمام صفات پسنديده
قرار داديم تا با آن، نسل آدم و حوّا، تطهير يافته و راه كبريائى در زمين، هموار
شود. آنكس كه حرمت و حريم زن را رعايت نميكند و يا خانمها را وسيله تجارت قرار
مىدهد، به آرمان عدالت و فضيلت نسل بشري خيانت كرده است.
241وَ لِلْمُطَلَّقاتِ...:
متاع
معروف، يك اصل در مراودات اجتماعى است. در اين پرانتز، هر نوع معاملهاى كه خير
آدمى را تأمين كند جاى دارد.
اگر
اين قاعده جبروتى، مدّ نظر اهل خِرد قرار گيرد، هرگز شاهد معضلى به نام گرانفروشى،
كمفروشى، سرقت، خيانت و جنايت نخواهيم بود.
كالاى
خوب، جنسى است كه عارى از عيوب باشد، مشترى را رنگ نكند، زير و رو نداشته باشد،
زير چراغ كه خودنمائى مىكند با رؤيت آن در منزل، تفاوتى نكند.
متاع
معروف در همه جا مطرح است:
در
موعظه واعظ، برگرفته از عمل است.
در
علم، رهنمود كردن جامعه به خوبيها و نيكيهاست.
در
حكومت، رعايت عدالت و احترام به حقوق رعيت است، كه خود، اعتماد ملت را به دنبال
دارد.
در
رستوران، غذاى سالم و تميزست.
در
ميوهفروشى، ميوه صحيح و مرغوب مىباشد.
در
طب، تشخيص صحيح و واقعى پزشك و عرضه به موقع دارو و افاقه آن است.
در
معمارى، سلامت ساختمان و استحكام بناست. و ...
242كَذلِكَ...:
اگر
خداوند حكيم، آيات خود را باز نكند، هيچكس نمىتواند بر الفباى قرآن آگاه شود.
فيهِ
تِبْيانُ كُلِّ شَىْء، گوياى فرامحيطى اين مكتب حقّه است و بيان مسائل در هالهاى
از حكمت بوده و ظرف عقل آدمى، قادر به تحمّل اِشراق ربوبى نخواهد بود. پس لاجرم
بايد از منبع لاهوتى يارى گرفت و به اشباع نيازها پرداخت.
آنگاه
كه گفتى: رَبِّ اشْرَحْ لى صَدرى، درهاى دانائى را بر مجارى سمعى و بصرى تو گشودند
و نردبانى براى عروج دادند.
وقت
بارگيرى از مخازن ملكوتى، در اقامه نمازست و تو كه نمازت را سرسرى مىخوانى، چگونه
انتظار پرواز دارى.
243اَلَمْ تَرَ...:
ما
از مرگ مىترسيم، چرا؟ به خاطر آنكه:
1)
طاقت ديدار با ملكُالموت را نداريم.
2)
همه چيزمان را در اين خانه خاكى، ذخيره كردهايم.
3)
ماوراء را باور نكردهايم.
پس
نام رفتن، لرزه بر اندام همه مىاندازد.
244وَ قاتِلُوا...:
وقتى
كه به جهاد مىروى، نيروئى به درونت مىآيد كه پشت پرده مادّى را مىبينى و به
بىاعتبارى اين دنيا، آگاه مىشوى، ديگر از زخمهاى بدنت، نمىترسى، خون جارى از كالبدت
را فضولات خويش دانسته كه بايد دفع گردد.
حالا
كه مجبور به نوشيدن جام فنا هستيم، چرا خود را مهيّاى اين مسير نكنيم؟ و به قول
مولايمان على در نهجالبلاغه: تمرين رفتن كنيد تا در وقت روبرو شدن با عزرائيل،
يكّه نخوريد و صدمه نبينيد و لذا بايد برنامهاى داشت تا در اين روياروئىِ
ناگهانى، غافلگير نشويم و از شدّت پشيمانى، انگشتهايمان را نخوريم!
انّ
الله سميع، اگر بدانى كه گوشى در كنارت هست كه نالهات را مىشنود، باز هم نا اميد
ميشوي؟
اگر
يقين به استماع سماوى داشته باشى، در خلوت به افسادِ تن مىپردازى؟
پس
سميع بودن خدا به چيست؟
به
آنكه محكمهاش از گوشها پر بوده و پرده گوش به خيانت و خباثت و صداقت متّهمين،
گواهى مىدهد.
گوشها
را از هر زنگارى بزدائيم و آنها را براى امواج صوتى ماورائى آماده نمائيم.
اِعْلَمُوا،
يعنى بدانيد و حجّت در دانستن بر شما تمام شده، از اين به بعد هر كارى كه انجام
دهيد، عمل انسانِ آگاه و دانا محسوب مىشود كه در پى آن، عواقب وخيمى برقرار است.
پس
مبارزه كنيد با خود، در زدودن افكار غير الهى و كالبد را از هر غريبهاى دور
نمائيد كه آفريدههاى خدا در روز نخست، پاك و طاهر بوده است.
245مَنْ ذَا...:
قرضالحسنه
دهيد كه خدا مىگيرد نه سائل!
اين
دست پروردگارتان است كه از آستين گرفتار درآمده و به سوى شما دراز مىشود. اگر
تمكّن داريد وام بدون بهره دهيد تا گره از كار بندگان خدا باز شود.
آفريدگارتان
مىگويد: هركس به من قرض دهد، اموالش را پاك مىكنم و موارد شبههناك را برطرف
مىسازم و بازدهى خوبى را برايش منظور مىسازم.
قرضالحسنه
به معناى داد و ستدهاى الهى بوده كه جامعه را به سمت فداكارى و خويشتندارى سوق
مىدهد.
اگر
نظام بانكدارى جهانى، بر پايه روابط عادلانه مشروع، پايهگذارى مىشد، امروز شاهد
تقسيم ممالك به فقير و غنى نبوديم و آمار گرسنگى اينچنين وحشتناك نمىشد و مرگ و
ميرهاى نيازمندان را در آسيا و آفريقا، تماشا نمىكرديم.
246اَلَمْ تَرَ...:
خواستههايمان
را معقول سازيم و با اصالت زندگى خود، همسو نمائيم.
آرزوهايمان
را دست و پاگير ننمائيم و به اسارت تارهاى عنكبوتى آمال بىحدّ و مرز درنيائيم.
اگر
به كارنامه فكرى و عملى بنىاسرائيل نظر كنيد، خواهيد ديد كه با طرح مسائل مغاير
با فلسفه زيستمحيطى خود، مانع ارسال انوار حقتعالى شدند و پيامبرشان را آزردند و
خود را به اثقال روابط فراعنه، مبتلا نمودند.
اگر
ما به سفر آمدهايم و اين حركت را به گونه جامعترى قرارست ادامه دهيم، پس چرا خود
را معطّل اهداف كاذب نمائيم و از قافله رستگاران جدا بمانيم.
مولايتان
اَسداللّهِ الغالِب، مىگويد: يكى از تلههاى ابليس براى گمراه كردن شما، ايجاد
خواهشهاى بلند و طولانى است.
247وَ قالَ...:
خداوندتان،
آورنده مُلك است و اين امانت را به هركس كه خواهد دهد و در قبال اين وديعه، محاكم
سختى را ايجاد مىكند و اينكه نگاه مىكنيد در دنيا، كودتاهاى خونين مىشود، به
دليل همان كفّاراتى است كه در جريان عواقب اعمال حكّام مىآيد.
هركس
حكومت بخواهد، از آفريدگار بزرگ مطالبه نمايد كه او تقديرنگار بىهمتاست، ولى
يادتان نرود كه همه چيزِ اين دنيا، حساب و كتاب دارد. اگر در تصاحب كرسى اقتدار،
هواى نفْس را ميزان كنى، در هر دوسرا مورد توبيخ و تهديد و تعقيب الهى واقع
مىشوى.
به
راستى كه اگر امراء و ملوك، در اين خانه موقّت، فكر ترك ميز عزّت را مىكردند،
هرگز دستى به خون بىگناهى آلوده نمىگشت و الحق كه بايد اين بيت آموزنده را در
محاسبات آورد، وقتى كه عارفى مقتولى را ديد، گفت: اى كُشته، كه را كُشتى، تا كُشته
شدى زار - تا كشته شود زار، آنكس كه تو را كشت.
248وَ قالَ لَهُمْ...:
تفاوت
بين سلطان زمينى و پادشاه آسمانى آنست كه، كسى كه با مثلّث نامقدّس زر و زور و
تزوير، بر اريكه جاه نشسته، فكرش پليد و هدفش شوم بوده و برايش بقاء، حرف اوّل را
مىزند و با هر وسيلهاى كه به دستش آيد به تثبيت دولتش مىپردازد و از روز اوّل
كه مىآيد، نام خود را مىافراشد و هر نوع مخالفتى با خويش را سركوب مىنمايد.
ولى
در زمامدارى انبياء، ملاك در حياتش ياد خداست و مدالى كه پيشواى الهى دارد، بنده
خدا، بوده و هرگز براى ازدياد نيروى خود از آلات فشار استفاده نمىكند و از مرگ
نمىترسد و مردن را پايان لذّت خويش نمىداند و فنا را جابجائى دانسته و متاع اين
عالَم را ناپايدار مىبيند و لذا آينه سياستمدارى در وجود نازنين اميرالمؤمنين
متبلور گشته كه جنگهاى آن حضرت، گوياى موازين رهبريّت دينى مىباشد.
249فَلَمّا فَصَلَ...:
طاقت
براى انجام وظايف محوّله، از ضرورتهاى زندگى است. توان شما در قبال تعهّدتان چقدر
مىباشد؟ ظرفيّتها را كامل كنيد و براى راه پر پيچ و خم آخرت، مهيّا شويد.
در
حين اقامه فرائض، زمانى كه از پا در مىآئى، بگو: اى ربّ ودود، كمكم كن، حصارم
بده، قوايم دِه، مرا با شيطان رجيم تنها مگذار كه عنقريب است از پا بيفتم!
در
دعاهاى مختلف مىخوانى: لا طاقَةَ لَنا لِحُكمِك، آفريدگارم، در كشاكش مبارزه با
شيطان، بىحال شدم، ناتوان گشتم، امدادم فرما، شفاعتم كن، شفايم بده.
توان
در اطاعت الهى، شرط تداوم آن است.
روزه،
نام ديگرش صبرست، يعنى آن چند ساعت كه در امساك هستى، اگر لباس بردبارى را بكَنى،
كارت تمام مىشود.
250وَ لَمّا...:
رَبَّنآ
اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ
الْكافِرينَ:
از
دعاهاى پر محتوا و فراگير قرآنى است، با ربّناى آن، پرواز كنيد كه مجموعه هستى، در
زير پايتان قرار دارد.
ربّنا
از اسامى ظريفى بوده كه مخاطبش را با همه بزرگى به كنار درمانده مفلوك مىآورد!
آيا
تاكنون، ناله كودك را در فقدان مادر، يافتهاى، آنگاه كه آب و نانش مىدهى با همه
گرسنگى، رد مىكند و جگرخراش مىگويد: مادرم را مىخواهم! حال بيا و آن احساس لطيف
را در خود جاى بده و با نواى قلبت بگو: اى مربّى، دلم برايت تنگ شده.
راستى،
گاهى بايد با الفباى عاميانه با پروردگار عرش و فرش، سخن گفت، شايد اينگونه، بهتر
به سويش پرواز كنى.
آن
چوپان سادهدل را به ياد آور كه نى بر لب گرفته، تكيه به درخت داده و گردن كج
نموده، يك دل شكسته را در يك كف دست و يك جگر سوخته را در كف ديگر نهاده و رو به آسمان داده كه: اى خدا، تو كجائى
تا شوم من چاكرت!
251فَهَزَمُوهُمْ...:
تو
مىتوانى به تنهائى، يك لشكر را حريف شوى! اگر ابلاغيه ظفرمآب الهى در ركابت باشد كه
هرچه هست، در اين اِذن است، اگر مأذون از ناحيه ربوبى شوى، عالَم و آدم را تسخير
مىكنى و اگر بدون مجوّز او حركت نمائى، پشهاى را هم نمىتوانى نابود كنى!
اين
را قرآن ميگويد. آيا حقايق و وقايع نقل شده در قرآن را قبول ندارى!؟ پس به اطرافت
بنگر تا واقعيّتها را طبيق كني و بهتر لمس نمائى! اتّحاد جماهيرى سوسياليستى
شوروى كه نيمى از جهان را زير سلطه داشت و براى سال 2000 ميلادى، پيشبينى استيلاى
بر دو سوّم اين كره را در دستور كار خود قرار داده بود، با يك فرمان سرمدى، صبح كه
از خواب برخاستى از خبرگزاريها شنيدى كه: آن ابر قدرت، به يك شب فرو ريخت و ارتش
سرخ بيست ميليونى و صدها كلاهك اتمى، نتوانست كارى از پيش ببرد.
و
آن شب نيز كه از پس پشه مزاحم برنيامدى و تا صبح با او كلنجار رفتى و تا چشم بر هم
زدى، نيش بر تو فرو كرد و خواب را بر تو حرام نمود، همه را در قالب اِذن، بدان!
252تِلْكَ...:
آيات
خدا را بشناسيد تا خداى را بهتر عبادت كنيد.
خداى
را با عقل خود نمىتوانيد دريابيد و ليكن با بررسى نشانههاى الهى، مىشود اوهام
را از خويش دور كرد و مسير صداقت را در مراتب وجدانى، تعبيه نمود.
نشانههاى
ايزدى در اطراف ما بسيار بوده و فقط نياز به معجونى دارد كه حقتعالى به كرّات در
كتابش تحت اين عناوين آورده:
اَفَلا
يَعقِلُون؟ اَفَلا يَشعُرُون؟ يعنى دستگاه عقلى را به مدد آوريد و علائم سيطره
يزدانى را پىگيريد تا بدانيد به وقت نماز، در برابر كدامين مقام، عرض حال
مىنمائيد؟
مشاعر
را به يارى گيريد و ابر را در حركت، باران را در حيات، آفتاب را در قدرت، ماه را
در نشاط، دريا را در ذخائر، كوهها را در معادن، جنگل را در عجائب، حيوان را در
گستردگىِ تنوّع و آدمى را در پيچيدگى اسرار، ملاحظه نمائيد و آن هنگام است كه به
يك موحّد ثابتقدم و مؤمن يكرنگ، تبديل مىشويد.
253تِلْكَ الرُّسُلُ...:
روح
القدس، معانى و مفاهيم كلّى در كتب آسمانى دارد.
برخى
از آنها ميگويند كه روح مقدّس، وجود كبريائى احديّت است، اينها عقيده دارند كه
روح القدس كه مريم را باروَر كرد، عيسى پسر خدا گرديد، به زبان عاميانه، خدا، همسر
مريم شد.
بعضى
روح القدس را روح الْامين مىدانند و او همان جبرائيل است كه اعظم ملائك بوده و
نقش وساطت خدا با انبياء را دارد، رموز سماوى را از مبدأ وجود مىگيرد و به
فرستادگان منتخب مىدهد.
بعضى
ديگر قائلند كه روح القدس، موكّل ارواح است كه از جانب خداوندى، روح پرّان را در
ايّام باردارى به جنين ملحق ميكند.
بعضى
از احاديث قدسى نيز مىگويند كه روح القدس، خازن برزخ بوده و به امر لاهوتى، ارواح
جدا شده از اجساد را در يك منطقه حفاظت شده فوقانى، نگهدارى مىكند.
254يا اَيُّهَا...:
بريز
و بپاش كنيد كه وقت، تنگ است! هرگونه ريخت و پاشى، مجازست و مفعول!
ولى
بدانيد كه: بزودى با نسيمى، دفتر ايّام بر هم مىخورد! و آنگاه صاحب هيچ چيزى از
اموال خود نخواهيد بود. به جائى مىرويد كه عريان محشور مىشويد و در آن وقت، بين
گدا و شاه، تفاوتى نباشد، مخارج را به محاسبه آورند و خرج و دخل را به سكّوى عدالت
بسپرند، دادهها و يافتهها را به روز آورند و روز را به ثانيه كِشند و ثانيه را
در سال نورى، ادغام كنند!
و
سپس بر پل صراط، عبورت دهند و در زير پايت، دوزخ باشد، و تو در چنين شرايطى، بايد
مالكيّت خويش را توضيح دهى و محكمه را قانع نمائى.
افسوس
كه در آن هنگام، رشوهاى نگيرند و حكمى به ناحق ندهند و سفارشى را دريافت ندارند و
طلبكاران را چِسان راضى توان كرد كه با ما، لباسى نباشد كه از جيبش حوالتى دهيم و
خود را نجات بخشيم!
255اَللّهُ...:
آية
الكرسى، مشمول مقامات عديده است و شامل سه آيه 255 - 256 - 257 مىباشد.
ورودش
به هر كارى بوده و باعث خروج شياطين از حوزه داخلى شما مىشود.
آرام
و قرار به رؤياها مىدهد و ناآرامى از اطفال مىگيرد.
زيبائى
به مؤمن مىدهد و زشتى از پرونده گرويده دور مىنمايد.
خوبىهاى
برزخى را مبسوط كرده و بدىهاى اُخروى را مىكاهد.
عروج
به نماز داده و معراج به شبهاى احياء مىدهد.
توانائىهاى
عرفانى را مىافزايد و ناتوانى از عبادات مىگيرد.
مال
را تطهير كرده و اموال را مىافزايد.
و
امّا كليدهاى اين آيه در چند قسمت است:
1)
سنه، سال را در تحويل آن، مسعود مىگرداند و سنوات گذشته را به غفران مىبَرد.
2)
نوم، خواب را از شراكت شياطين، دور مىسازد و خفتن را به پرواز ملائك مىرساند،
رؤياها را بارور نموده و احتلام سَحره را از قارى آن خالى مىسازد.
3)
كرسى، پايتخت خداوندست در آسمان هفتم، نگهبانان آنرا حملة العرش گويند كه بعد از
آن چهار ملَك مقرّب قرار دارند.
256لا اِكْراهَ...:
كراهت
را در آئين شما مكروه دانسته تا آزادى فكر به انتخاب آيد و زيربناى زندگى، مبرّاى
از جهل شود.
كسى
كه مسير فطرى را نمىپذيرد، محبّت ستونهاى ناسپاس را در دل مىافكند و رهآورد
استعدادهاى ماورائى را فراموش مىكند. چنين شخصى خورشيد دل را كور كرده و به افق
روشن حيات ابدى پشت مىكند و آنكه با خداى خويش بيعت مىنمايد برقهاى شادى را بر
آرزوهاى ديرينه مىبارد و دل را سايهنشين فرمانروائى ملكوت مىكند و مجارى سمعى
را به آن نورپرداز قلبهاى وصل، مىنشاند.
فراز
ديگري از تفسير اين كلام در نفي فشار براي تبليغ دين و رد اِعمال خشونت براي
پيشبرد معنويت است.
257اَللّهُ وَلِىُّ...:
در
اين قسمت، دو بلوك، جاى دارند، سنگر اهريمنان و جبهه اِلهيّون.
در
اين دو طيف، دو فكر متضاد و متخاصم وجود دارد كه هزاران سال از درگيرىهاى علنى و
پنهانى آنها مىگذرد و نتيجهاش اوراق تاريخ است كه گوياى جنايتها و خيانتها و
ستمها و سفّاكىهاى جارى در صفحات تقويم مىباشد. در هر زمانى كه پيامبرى آمده تا
حق را ابلاغ كند شيطانى هم پيدا شده تا حناى فرستاده الهى را بىرنگ كرده و او را
خفه نمايد.
در
برابر يكصد و بيست و چهار هزار سفير آسمانى كه همراه با اوصياء كرامشان، نداى
ربوبى را در اقصى نقاط زمين طنين مىدادند، معركهگيران ساحر و نيرنگبازان جادوگر،
بازار مكّاره به راه مىانداختند و چشم و گوش مردم را به خويش معطوف مىنمودند تا
نهان تشنه آنها از امواج ماورائى محروم بماند و رشتههاى كاذبى را به دست آورند و
لذا مىبايد با استناد به براهين
دينى
و موازين تشريعى، مسير عبوديّت را در اعماق جانتان باز نمائيد.
258اَلَمْ تَرَ...:
از
مراتب خواندنى و جالب كتاب وحى، مناظرات رسولان با مشركان عصر خويش است. اگر
مىخواهيد در مباحثات اعتقادى با منكران غيب، جايگاه مناسب و متين و مفيدى داشته
باشيد، بايد به مطالعه قصص انبياء برخاسته و با حواسّ جمع به رديابى زندگى
پيامبران بپردازيد.
از
جمله مدافعان شجره توحيد كه در صحيفه نور، نامش به بزرگى و صداقت آمده، ابراهيم
خليلالرّحمان است كه با تمامى مكاتب مُلحد آنزمان، در كمال تقيّه و آرامش، به
مباحثه پرداخت و خطّ اصيل بندگى را به تصوير ناظران زمان آورد.
روزى
وارد بر آفتابپرستان شد و گفت: عجب خداى درخشانى داريد، ولى چون غروب آمد، فرمود:
انصاف دهيد پروردگارى به درد پرستش مىخورد كه هرگز غروبى ندارد.
روز
ديگر، بر گروه بتپرستانى درآمد كه بر پاى بتان چوبى، سر افكنده بودند، به ايشان
فرمود: آيا آنها مرض و بيمارى را برطرف مىكنند؟ در حالى كه خداى حىّ جهان، خلايق
را مىآورد و مىبرَد.
259اَوْ كَالَّذى...:
از
اهمّ مسائلى كه براى بشر، هضم آن دير ميسّر مىشود، موضوع قيامت است كه كسى از آن
ديار ناشناخته، باز نگشته و پرده از ديدگان مردم در رؤيت آن سرا نيفتاده، بنابراين
باورداشت مشكلي دارد و حتّى رسولان ايزدى نيز در برخى مقاطع زمانى و مكانى، حشر و
نشر را سنگين برگزار كردهاند (در تبليغ آن به زحمت افتادهاند) و نياز به براهين
واضح داشتهاند، مِثل داستان اين آيه:
عُزَيْر
از پيامبران بنىاسرائيل است كه روزى براى چيدن هيزم به بيابان رفت و دچار طوفان
گرديد و براى گريز از تهاجمِ گرد و خاك و گردباد، به غارى در آن نزديكى پناه برد و
كنار مَركبش نشست و غذايش را در بغل نهاد و در جريان وزش باد و نفير باران و نهيب
رعد، به فكر فرو رفت كه به راستى آدمى چگونه بعد از رفتن، به زندگى جديد باز
مىگردد، و ناگهان قبض روح شد و دهها سال بر او گذشت و چون برخاست، جريان را فهميد و پى به عظمت مديريّت
هستى برد.
آنطور
كه در قصص انبيا آمده، غزير و عزر، دو برادر بودند
كه در يك روز به دنيا آمدند و در يك روز نيز از دنيا رفتند، به هنگام مرگ، سن (و
قيافهي آن دو) دهها سال تفاوت داشت! در اين واقعهي اعجابانگيز، اسرار بسياري
نهفته است كه در اين گفتار موجز امكان طرح آنها
نيست.
260وَ اِذْ قالَ...:
همه
ما اسيران اين كلاميم: اَرِنى، مىخواهيم ببينيم، بارها در نماز به خاطر نديدن
مخاطب غيبى، به بيراهه رفتهايم و به اسارت تشكيك و سهو آمدهايم.
اى
واى كه اگر شهروند نماينده و سفير رسمي خدا بوديم و آن منصوص پادشاه ازل را ميديديم،
اثرى از ترديد فكرى و تشويش ذهنى باقى نمىماند و اكنون در تلاوت مُصحف شريف،
صُمٌّ بُكْم، هستيم، يعنى نه مىدانيم چه مىخوانيم و نه نظاره مىنمائيم آنچه را
كه مورد بحث قرار مىگيرد و لذا آيات عذاب برايمان اداء جملات است و بس!
در
حالى كه پروردگارمان مىفرمايد: اگر اين اوراق بهادار را بر كوهها نازل مىكرديم
هرآينه از سرفرازى مىافتادند و سرنگون بلنداى قامت وحى مىگشتند. بنابراين، عرض
حال همه موجودات ذىشعور مىباشد كه: اى فرمانرواى گيتى، ما را درياب كه گداى
درگاهيم.
261مَثَلُ الَّذينَ...:
انفاق
در راه خدا را مزرعه حاصلخيزى بدان، كه هر نوع نيكى را به صدها وجه حسَن، پاسخ
مىدهد.
كجا
چنين سودى را مىتوان دريافت كرد؟
رِبح
پول را ابواب فقهى مردود مىشمارند، امّا خدايتان به كردار نيكويتان ربا مىدهد!
بر او چنين عملى پسنديده است و بر ديگران نارواست!
هر
جائى كه پاى بهره به ميان مىآيد، ارزيابى آغاز مىگردد كه درصدِ آن چقدرست؟ و
بازپرداختهايش به چه شكل مىباشد؟ و غالباً مردم، راحتترين راه را براى
پرداختها انتخاب مىكنند و كمترين هزينه را براى وام خويش مىخواهند و بالاترين
نرخ را براى سپردههاى خود مىطلبند و تمام اينها در معادلات ماورائى محاسبه شده،
بگونهاى اين عمليات پاياپاى صورت مىگيرد كه عالىترين رشد را به سرمايهها
مىدهد و هرگز اصل سپرده به تهاجم نمىرود و همواره مورد حمايت صاحب مكارم قرار
مىگيرد.
262اَلَّذينَ...:
تو
وقتى كه در بانك خدايت سپرده بلندمدّت مىگذارى، خاطرجمع باش كه هرگز سر سوزنى از
عوايدت كم نمىشود و در هر شرايطى در حال صعود و وفورست.
بسيار
بجاست كه نسخهاى از اميرالمؤمنين را در اين مقطع به معاينه آوريم، حضرت مىفرمايد
كه: علم بهتر از مال است، به چند دليل:
1)
علم از تو حفاظت مىكند، ولى تو بايد از اموالت حراست نمائى.
2)
علم با تدريس كم نمىشود، امّا پول با پرداخت كردن كاسته مىگردد.
3)
و در نهايت، دانش، آرامش مىدهد و ثروت، اضطراب مىآورد.
حالا
اين مقايسه در ذخائر اُخروى، تجلّى مىنمايد، قرآنِ فرقانى مىگويد: آنچه را كه
نگه مىدارى، به زودى از كف مىدهى، و هرچه را كه به پروردگارت مىسپارى، بىكم و
كاست دريافت مىدارى.
آنگاه
كه وارد ترمينال برزخ مىشوى، مىنگرى كه هر كس با توشهاش مىآيد و هر چه دارائى
بيشتر باشد، اطمينان به رهائى از عذاب، بالاتر مىگردد.
263قَوْلٌ مَعْرُوفٌ...:
به
اين سؤال پاسخ دهيد: جهاد مالى بهتر است يا ايثار عملى؟
معروف
است كه مىگويند: فلانى، پولش به جگرش وصل است! و يا فلانى، جان مىدهد ولى مال
نمىدهد! و برخى افراد، دستِ باز دارند امّا نيّت قربت ندارند كه به عللى دستشان
باز مىباشد ولى افكار و نيات ديگري دارند، يا براى معروفيّت است يا براى
محبوبيّت! و لذا همواره احتياج به تعريف و تمجيد از ناحيه گيرندگان دارند.
در
اينجا به پرسشى مىرسيم كه از مولاى متّقيان مىپرسند: عدالت بهتر است يا سخاوت؟
آن
پيشواى پرهيزكاران مىفرمايد: عدالت بهتر مىباشد! پس سؤال مىشود كه: در عدالت،
مقدار كمى مىپردازند ولى در سخاوت، بسيار مىدهند، فرمود: عدل به برابرى توصيه
دارد ولى در بخشندگى، هواى نفْس، ترازوست، از هر كس كه خوشت آمد بيشتر مىدهى و از
هر كه بدت آيد، دريغ مىدارى!
264يا اَيُّهَا...:
ابطال
حسنات، امرى زشت و خسارتبار است. كارهاى نيك تو، در برخى موضعگيريها به فناء
مىرود و نه تنها از آنها بهرهاى نمىبرى، بلكه مورد شماتت و توبيخ هم واقع
مىگردى. پس بايد به هشدارهاى وحى در باب تخريب عبادات، بها داد.
در
اين مخاطبه، دو وسيله نابودى تكاليف شرعيّه را، منّت و اذيّت مىنامد، منّتگذارى
خلاف مروّت و انصاف بوده و آزردن محرومين و زمينخوردگان، با گرايشات معنوى همسوئى
ندارد. كمك به زيردستان اگر با جار و جنجال همراه باشد، تبديل به تبليغات نفسانى
مىشود.
در
برخى احاديث معتبره آمده كه: در وقت دستگيرى از فقرا، دست ديگرت به حركت انگشتها
در تبادل وجه، آگاه نشود! و زمانى كه اعضاى بدنت را از كردار نيك خود، دور نگه
مىدارى در پنهانكارى، حساب همه چيز روشن مىشود.
265وَ مَثَلُ...:
يكى
از شئون ايمان به خداوند، تندادن به وجوه مذهبى بوده كه اداء مافَرَضَ اللّه،
آزمون بزرگ اقبال دينى مىباشد.
هرگاه
خواستى خودت را بيازمائى، قصد كمك به نيازمندان نما، پس اگر ديدى كه درد آنها را
درك مىكنى و گرسنگى ايشان را حس مىنمائى، بدان كه به پلّههاى يقين در عبادات
رسيدهاى، امّا خيلىها هستند كه قادر به كندن دل از چرك دستها نيستند و زرق و برق
مادّى، چشم و گوش آنها را زنگار داده و حاضر به خرج كردن در راه رضاى خدا به جهت
تأمين نيازمنديهاى ضعفا نمىباشند، با آنكه يقين به مرگ دارند و اعتقاد به روزگار
واپسين داشته و بهشت و جهنّم را پذيرفتهاند.
اگر
مَرضات اللّه را معيار در عبور سالم و صحيح از عقبه مرگ بدانيم هرآينه به مدارج
اعلى در تقوا مىرسيم.
266اَيَوَدُّ...:
زيبائىهاى
اين عالَم، به يك بادى بند است كه به ناگه مىوزد و همه چيز را دگرگون مىنمايد.
به
قول بهلول عاقل كه از اعاظم علماى عصر خويش بود و براى تقيّه، خود را به جنون زده
بود، به هنگام ملاقات با اهل قبور، عصاى خويش را بر يكايك قبرها مىزد و با فرياد
مىگفت: اى بنديان خاك! اى اسيران ذلّت و اى زندانيان مفلوك، برخيزيد و خود را از
زير پاى ما خلاص كنيد! اى صاحبان عقل و خِرَد، چرا فكرى براى اين روزهاى مشقّت و
مذلّت خويش نكرديد؟ كجا رفت اموالتان؟ چه شد اقتدارتان؟ كو فرزندانتان؟ چرا
ساكتيد؟ چرا از خود دفاع نمىكنيد؟ چرا از بدبختىهايتان نمىگوئيد؟ چرا از خود
نمىگوئيد!
آرى،
بحث آيه فوق در همين مرتبه است، پروردگار متعال مىفرمايد: به اشارتى از ناحيه ما،
انبوه ثروتها خاكستر شده و خيل سرمايهها، ناپديد مىگردد.
267يا اَيُّهَا...:
راه
چاره در فراز و نشيبهاى ناخواسته زندگى چيست؟ چه كنيم كه مصداق سوره عصر قرار
نگيريم؟ چه مواضعى داشته باشيم تا تابلوى خَسِرَ الدّنيا وَ الْاخِرَة، بر
پيشانىها، حك نشود؟
دواى
اين نقاهت عظيم آنست كه از نعمتهاى خداداده استفاده كنيم و از موجودى خود براى
تأمين يك عمر بىپايانِ آتى بهره بگيريم و شاديها را با ديگران قسمت كرده و اشكهاى
گرفتاران را با نيروى مادّى برطرف سازيم و چهره دردمند را با هميارى خويش شادمان
نمائيم و تاريخ را به همبستگى خود با خستهحالان، به گواهى بريم.
بسى
رنجورى كه با تفقّدى صميمانه، به شادكامى مبدّل شود و سپاس عملى از آفريدگار عزيز،
راضىكردن بندگان مضطر و مستمند از خدايشان مىباشد كه در فوران بيچارگى به دادشان
برسى.
268اَلشَّيْطانُ...:
آن
موجود سياهبختى كه از درگاه ربوبى اخراج گرديد، براى گرفتن انتقام، روز و شب
نمىشناسد تا نسل آدم و حوّا را از بركات ربوبى دور نمايد. متأسّفانه از
ويژگىهائى انحصارى برخوردار بوده كه مجال تنفّس را از انسان مىگيرد، مثلّث
منحوسى دارد كه با اضلاع آن، همواره از آحاد بشر، قربانى گرفته.
ما
هرچه قوى باشيم، حريف اين رقيب اهريمنى نخواهيم شد، اِلّا مَنْ رَحِمَ اللّه، اگر
خدايتان توفيق هوشيارى دهد، صد البتّه كه پشت آن پهلوان قدَر را خواهيد شكست.
او
كه مسلّح به اسلحه بىنظير مىباشد تا كنون با رقباى صاحبنامى در ميدان عرفان،
كُشتى گرفته كه با وجود مدارج عالى نفسانى، تا لبه پرتگاهشان برده و اگر نبود
برهان ربّشان، هر آينه در رسوائى و خسارت ابدى فرو مىافتادند. اين دشمن جسور و
بىباك، عمرى ابدى داشته و قادر به تعدّد و تغيير قيافه مىباشد و براى ورود به
جسم ما، هر نوع كارآئى را اِعمال مىسازد.
269يُؤْتِى...:
خير
كثير، چيست؟ خوبى فراوان.
نظرتان
در اين موضوع چه مىباشد؟ به عقيده شما، عنايت بالاى خداوندى در كدامين تصوير ذهنى
مىگنجد؟
اگر
امروز فرشتهاى به منزل شما بيايد و بگويد: عريضهات را بده كه مُطاع است، آن
هنگام چه خواهى خواست؟
در
اين باب، نظرات مردم، متفاوت و مختلف خواهد بود، ولى در پايان عمر، همگى بازنده
خواهند شد، و پيروزمند كسى است كه حكمت را طلب كند.
حكمت،
يعنى چشمى كه حقيقت را ببيند، گوشى كه نواى ماورائى را درك نمايد، قلبى كه اسير
سازههاى گذرا نشود، دستى كه از يداللّه جدا نباشد، پائى كه به سوى آتش نرود، جگرى
كه جز به آب كوثر، عافيت نيابد، سينهاى كه فرودگاه عشق سرمدى باشد، لبى كه نينواى
حسينى بجويد، زبانى كه ناسزا نگويد، انگشتى كه به ظلم، قلم به دست نگيرد، احساسى
كه در برخوردها جريحهدار نشود، اعصابى كه در خُلق محمّدى، هضم گردد و افكارى كه به غلظت مادّى نگرود.
270وَ ما...:
نذر،
براى تقرّب و جهت حلّ مشكلات مىباشد.
با
نذر كردن، گرههاى خصوصى باز مىشود.
بسيارى
از افرادى كه به درِ بسته رسيدهاند، با كليد نذورات، رهائى يافتهاند و آرامش از
دسترفته را باز يافتهاند.
براى
تحقّق آرزوهايمان، چه چيزى را واسطه نمائيم؟ نذر را، چون كه نوعى شفاعت بوده كه در
رفع ابر بلا از آسمان تقديرات، پادرميانى مىنمايد و حالا كه مىخواهى از چنين
راهى براى ميانبُر زدن به ساحل آرزوهايت، بهره بگيرى، بايد به مصالح زمانى و
گروهى، نظر نمائى و ضرورتهاى جارى را مدّ محاسبه قرار دهى.
آنچه
كه نيازمنديهاى جامعهي از پا افتاده را تأمين مىكند، از تقسيمات مناسب در نذر
كردنهاست. بيائيد و به نذورات رايج خود، جمعبندى اصولى دهيد و با نگاه فراتر به
مسائل مورد ابتلاء اجتماع، گامهاى بهترى در داد و ستدهاى برتر زندگى برداريد.
امّا
شناخت اولويّتها در خصوص نذر و صدقه و انفاق و ديگر وجوهات مذهبي و شرعي، مهم و
صاحب اثرست، از آنجمله:
الف)
اگر وجوهات فوق را به جاي خرج كردن در مجاري عام المنفعه و يا به جاي رساندن به
اهل آن يعني نيازمندان واقعي، به ديگران دادي، چند معصيت مرتكب شدي:
هم
حق نيازمند را عطا نكردي و اگر او به خاطر فقر تن به گناه و آلودگي و جنايت دهد،
تو نيز در ميزان عدل اخروي، مقصر شناخته خواهي شد، يعني پول دادهاي و نفرين خدا و
خلق را خريدهاي!
و
هم اينكه، دريافت كنندهي نااهل و يا امانتدار سودجو كه در لباس دين مبالغ مذكور
را دريافت ميكند، اگر اهل فساد و سوء استفاده باشد، در اينصورت، عيش و نوش را
ديگري كرده، ولي در عقاب اخروي آن، با تو شريك خواهد بود!
ب) ذكر اين كلام از اميرالمؤمنين
حاوي هشدارهاي تعيين كنندهايست كه فرمود:
لَوْ كانَ لى واديانِ يَسيلانِ
ذَهَباً وَ فِضَّةً ما اَهْدَيْتُ اِلَى الْكَعْبَةِ شَيْئاً لِاَنَّهُ يَصيرُ
اِلَى الْحَجَّةِ دُونَ الْمَساكين:
اگر ثروت افسانهاى طلاى جارى
هم داشتم اندكى از آن را هم به خانه خدا هديه نمىكردم! زيرا هرچه براى حرمهاى
متبرّكه نذر گردد به جيب نگهبانان و متولّيان آن مىرود و نيازمند فكرى و مالى از
آن بىبهره خواهد بود. (علل الشّرايع شيخ صدوق؛ بحارالانوار علامه مجلسي، ج 96، ص
66).
واي بر ما كه نسخههاي معلمان
آسماني را به كناري انداختهايم و خود را مشغول تزئين در و ديوار اماكن مقدس و
زيارتگاهها نمودهايم!
از
آنجا كه در شرايط مساعدي نيستم تا بتوانم شفافتر از اين، حق مطلب را ادا كنم، از
پيشگاه خداوند منان، به خاطر اين كوتاهي در اداء ديون، پوزش ميخواهم!
271اِنْ تُبْدُوا...:
تو
در مكالماتت مىگوئى: تصدّقت، يعنى من صادقانه به تو عشق مىورزم و دورت مىگردم!
حالا
گذشته از اينكه اين تكلّمات، از تعارفات متداوله و خشك و خالى بوده، ولى يك ادّعاى
بزرگ را مىنماياند كه حاكى از ارادت قلبى و محبّت درونى مىباشد.
امّا
صدقات كه به ما مرحله صدق در زبان و كردار را مىآموزد، راز صداقت بندگى را آشكار
مىنمايد كه با تقبّل هزينههاى محرومين، از زجر روزانه ايشان بكاهيم و ايّام را
برايشان آسانتر نمائيم.
در
باب مسائل مالى، بايد نظر به نيازهاى مشروع و نيازمندان واقعى كرد و جدول فقرا را
ردهبندى نمود و از اقوام و همسايگان و همشهريان و هموطنان و همكيشان و همنوعان،
به ترتيب، دستگيرى نمود تا حدود الهى رعايت شده و خاطرى مكدّر نگردد و سهمى از
مقرّرات ربوبى، فراموش نشود.
272لَيْسَ...:
در
هر صنفى، شتاب و تعجيل براى رسيدن به اهداف منظوره، مشاهده مىشود و بِالطّبع در
سلسله انبياء هم علاقه به هدايت عموم، موج مىزند، بگونهاى كه در قصص ايشان آمده،
عشق به رستگارى جامعه، غالباً كار دستشان داده و آنها را به روياروئى با قدرتمندان
زمان برده و به مرحله شهادت كشانده.
در
اين آيه هم پروردگارمان خطاب به خاتم رسولان مىگويد: تو چرا جوش مىزنى تا جمله
مشركان از خواب غفلت بيدار شوند و حتّى يك كافر در روى زمين نباشد! مگر تو، مسئول
گسيل افراد به بهشت هستى؟ خير، اين انتخاب پادشاه مشارق و مغارب است كه خلايق را
به صافى مىبرَد و دوستانش را دستچين مىنمايد.
به
موساى كليم هم مىگويد: نكند با فرعون درشتى كنى و با وى گلاويز شوى، با زبان خوش