پايگاه اطلاع‌رساني آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي تحت نظر دفاتر ايشان در اروپا

بخش آرشيو سايت


برداشتهاي عرفاني و اخلاقي از آيات سوره‌هاي بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام و سوره‌هاي جز آخر قرآن

 

پيشگفتار اين بخش و فصل مقالات قرآني:

هم اكنون در برابرتان، مباحث قرآنى قرار دارد كه در قالب تفسير و تشريح، به هدايت جويندگان انوار سماوى مى‏پردازد. مسير اصلي آن، در خصوص تفاسير كليدى سوره‏هاى چندى مى‏باشد كه با انتخاب سوژه‏هاى محرّكه در هر آيه‏اى، نيّت اصلاح معضلات موجود در زندگى روزمرّه را داشته‏ام و از درِ تنوّع، حقايق مكنونه را از آلبوم رشد روح و جسم برگرفتم كه نكات ناشكفته در بيانات ربوبى را اعلان نمايم.

ايراد عمده‏اى كه به فرهنگ دينى مى‏گيرند آن است كه همه چيز، تكرارى و برداشتها، كپيه‏اى و مواعظ، يكنواخت شده، بنابراين شيوه‏اى را در استخراج مقاصد ماورائى به كار گرفته‏ام كه فراگير تمامى اين زوايا باشد. روى اين هدف، عناوين بحث‏انگيز، جذاب، رهگشا و مؤثر را از متون فرقانى، مستدرك نموده و با نهايت اختصار، براى احياء ذوق معنوى خوانندگان، به تحليل بيانات فرمانرواى گيتى پرداختم.

 

 

آنچه در ذيل آمده تقريبا نيمي از كل اين مجموعه است، و به زودي، باقيمانده آن، گردآوري و تقديم خواهد شد.

 

سوره بقره

سوره آل عمران

سوره انعام

سوره حج

سوره حمد

سوره توحيد

سوره اعلى

سوره شمس

سوره هُمزه

سوره كافرون

سوره نصر

سوره كوثر

سوره ناس

سوره فلق

 

سوره بقره:

 

اَللّهمّ بَقِّر لَنا ما اَهَمَّنا مِنْ اَمْرِ دينِنا وَ دُنْيانا

پروردگارا، سوگندت مى‏دهيم كه در امور بسته ما، فَرَج را اِعطا فرما

 

بدان كه بين دو واژه بَقَر و فَرَج، قرابتى بوده در معانى و اشتراك مفاهيم كه با درايت مى‏توان از رموز مكنونه‏اش آگاهى يافت. فَرَج يعنى گشايش بعد از شدّت، تا شدائد نباشد، گشودن معنائى ندارد. وقتى كه درها مسدود گرديد، چشم به راه اِمداد ماوراء مى‏شويد كه موانع را از سر راه بزدايد و نام اين هبوط مدد، رهائى است و بَقَر در اصطلاح، پاك‏كننده زندگى از زوائد و موانع مى‏باشد كه همچون بلدوزر، اِشكال موجود را برطرف مى‏سازد، و گاو را اينگونه تسميه داده‏اند به خاطر آنكه اقدامات او در مراودات بشرى، رهگشاى تغذيه و تحرّكات كشاورزى مى‏باشد. با اين حيوان، گرسنگى زائل مى‏شود و تشنگى محو مى‏گردد و زمين از سنگلاخهاى مزاحم تميز مى‏شود و موجودات زيرزمينى به راحتى رشد مى‏نمايند و در برخى ولايات، در حمل و نقل انسان و اثاثش امداد دارد.

امّا اختصاص اين سوره به اين مخلوق فعّال، به علل مختلف مى‏باشد. يكى آنكه در بعضى آياتش نام آن آمده و به تنوّع رنگ و وزن و نژادش اشاره گرديده، و حكمت ديگرش زبان اشارات است كه با درك آن حيوان در ساختار خلقتش، مى‏توانى به پلّه‏اى از معرفت رحمان برسى، و نيز عنوان شكافنده، به برخى آيات كليدى اين سوره بوده كه با اشراف به آنها، مى‏توان سررشته معالم ماورائى را به دست گرفته و غوامض فكرى اين كتاب مقدّس را بيابيد و دروازه‏اى براى غور در اين مصحف شريف مى‏باشد.

 

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم:

وقتى گفتى به نام او، ديگر از نام غير، انصراف نما كه در يك دل، دو دلدار نمى‏گنجد.

آنگاه كه به نام او آغاز كار كردى، از چه رو، سر در نقاهت حال نمودى و احوال بر ديگران معروض داشتى؟

تو كه ناخوانده‏اى علم سماوات، تو كه نابرده‏اى ره در خرابات، تو كه سود و زيان خود ندانى، به ياران كِى رسى، هيهات، هيهات.

تمام فرامين سليمان در محور قدرت، بر اساس همين حكم بود، اِنّهُ بسْم اللّه الرّحمن الرّحيم، با اين نيرو، دنياى آنروز را تصرّف كرد، آنچنان سلطنتى به راه انداخت كه به تصوّر بشر نمى‏گنجد، ابر را به خدمت آورد، جن را به غلامى كشيد، باد را به تسخير بُرد و فرشته را به معاونت آورد.

معالم سماوى، در اين كليد توحيدى خلاصه گشته.

راه تزكيه، با اين ذكر شروع مى‏شود.

مصالح آدمى، در اين كلمات است.

رسيدن به اولياء حق، متضمّن درك اين معجون عتيق است.

 

1 الـم:

دريچه اسرار كتاب مقدّس است.

اولويّت را در انتخاب درون‏محيطى به حقايق مكنونه دهيد و لوازم پرواز را در نسخه‏هاى كريمانه ابديّت جستجو كنيد و مفهوم انسان‏بودن را در شعاع اِرجِعى اِلى رَبِّك، مطالبه نمائيد. (توضيح بيشتر،‌ در ابتداي تفسير سوره آل عمران آمده است.)

 

2 ذلِكَ...:

اين فرهنگ، بدون شك رهگشاى پرهيزكاران است.

شرط هدايت، تقواست، تقوا يعني كنترل نفس، نفس، يكي از اجزا اصلي تشكيل دهند انسان است كه شيطان روي آن سرمايه‌گذاريهاي دائمي مي‌كند.

وقتي بيداري، روح و نفس و جسم  تو مشغولند، وقتي به خواب مي‌روي، روح از بدنت جدا مي‌شود و جسم و نفس مي‌ماند،  وقتي از اين دنيا بروي جسم مي‌ماند در زمين و روح و نفس همراه مي‌شوند.

روح از مجرّدات است ولي نفس، تغيير پذير است. مي‌تواني نفست را ملكوتي كني ولي اگر از آن غافل شوي به هيبت بهايم درآيد و افتضاح آخرت را تحميلت كند.

اگر در اين دنيا نفس لوامه را جولان دادي، لباس تقوي بر تن نفس خود كرده‌اي و سرافزار خواهي بود.

 

تفسير غوامض مُصحف شريف در حدّ چند كلمه و چند خط نمى‏باشد.

 

3  اَلَّذينَ...:

ايمان‏آورندگان به نامتناهى، نماز را وسيله پرواز مى‏دانند و روزى را با همنوع تقسيم مى‏كنند.

ايمان به غيب يعني ايمان به آخرت، يعني ايمان به مديريت انحصاري پروردگار، يعني تكلم با مخاطب ناپيدا در نماز، كه با ابزار مادي و ظاهري قابل معاينه و ملاحظه نمي‌باشد.

اساس تبليغات سفيران الهي بر همين مقوله است كه كرانه‌هاي ناديده و نشنيده‌ي‌ سرنوشت را به رؤيت ديده دل آورده.

ايمان به غيب، مفهومي بس سنگين دارد!

ايمان به آنچه با حواس مادي بشر قابل درك نباشد امري به ظاهر نامتعارف است ولي در اين آيه آنرا از ستونهاي رستگاري ناميده!

به خاطر اهميت فراوان ايمان به غيب و به خاطر تاثيرگذاري بي‌حد و مرز اين سرفصل پيچيده از تعاليم ديني، شيطان تلاشهاي دائمي براي بي‌اعتباري آن كرده كه مانور مضحك مدعيان دروغين ارتباط با غيب، اهم آن است و تنها علاج قطعي آن، حضور در جبهه مناديان آسماني غيب، يعني انبياء است. 

 

 4وَالَّذينَ...:

آنهائى كه ايمان به ماوراء دارند، مى‏پذيرند هرآنچه را كه از غيب مى‏آيد.

ايمان به غيب، اعتماد به سفيران عرشي و دلدادگي به آموزه‌هاي ايشان است.

آموزه‌هاي غيبي از لسان نمايندگان رسمي خداوند قابل پذيرش است كه فرودگاه وحي الهي هستند و معيارهاي بدبختي و خوشبختي در سراي آخرت را ابلاغ مي‌كنند.

 

 5اُولئِكَ...:

هدايت را از او بجوئيد و رستگارى را از او بخواهيد.

حركت در مسير فرستادگان الهي، پيروزي اخروي را تضمين مي‌كند.

 

 6اِنَّ...:

بى‏دينان را چه فايده وعظ و اندرز، كه هر چه كنى بى‏اثر باشد.

كفر، كفران نعمت است، كه همانا بي‌تفاوتي نسبت به فريادهاي مبلّغان رسمي و قانوني توحيد و معاد مي‌باشد.

 

7 خَتَمَ...:

پايان گرفت دروازه‏هاى درونى درك ايشان بر هر گونه پيشرفت و تكاملى.

 

 8وَ مِنَ...:

برخى از گفته‏ها بى‏پايه است.

ادعا، دليل كافي بر ايمان و دلدادگي نيست.

 

9 يُخادِعُونَ...:

نقشه‏ها براى شكستن حصارهاى فطرى، بدون اثر مى‏باشد چرا كه كليدهاى فعّال، در دست يد اللّه است.

آنكه به مكر و خدعه و سحر مشغول است و به سادگي و فريب‌خوري قربانيان خود مي‌خندد بداند كه مشاعر خود را از دست داده، چرا كه در برابر اقتدار سماوي، حرفي براي گفتن ندارد.

 

 10فى قُلُوبِهِمْ...:

مرض چيست؟ مريض كيست؟ امراض كدامند؟

بيمارى آنست كه آدمى را ناخوش كند، ناخوشى آنست كه: فضاى تنفّس را تيره و تار نمايد.

يا ما سالم هستيم؟ آيا سلامت ما فقط در خوب خوردن و خوب رفتن و خوب خفتن ماست؟ خير، تمامى ما، محتاج به پزشكيم و خدايمان طبيب ماست، و نسخه‌ي ما، وصل ماست، و دارو، معنويت است.

مريض، بيمارست و بيمار به دنبال داروست و دارو نمى‏تواند دور از دسترس بيمار باشد و حالا، تو بيمارى! و منويات سماوي داروي توست.

پس بگو: اى خالق دارو و درمان، الغوث كه اين بيمارىِ زندگي زير سايه ظالم، بر تنم كِرم انداخته و باعث رنجوريم گشته، اَلْاَمان مِنْ شَرّ الزّمان، اى خدا، چگونه گرگان روزگار به روح و جسم ضعيفان ناتوان، حمله‏ور شده‏اند و آزادانه به تجاوز مى‏پردازند و ناله اَمّن يُجيبِ كتك خوردگان را چه كسى بايد پاسخ دهد؟ و اين دوره وانفسا چه وقت پايان مى‏يابد؟

 

 11وَ اِذا...:

خرابكاران هم ادّعاى اصلاحات دارند!

خيلي‌ها مدعي هستند كه اصلاح‌طلب مي‌باشند و قصد اصلاح مفاسد موجود را دارند ولي از همه بدترند!

معيار قرآني در شناسائي هويت ايشان، پايبندي به اصول اخلاقي و آرمانهاي انساني است نه قيل و قال و هياهو.

 

 12اَلا...:

مفسد، نه اصلاح مي‌پذيرد و نه اجازه‌ به اصلاحات مي‌دهد و اين‌دو، تداعي استبداد است، و مستبد به ابتلاي بى‏شعورى رسيده است.

 

 13وَ اِذا...:

به گفته‏هاى نيكوكاران فكر نمى‏كنيد و زير بار حرف حق نمى‏رويد و در جهالت خود، دست و پا مى‏زنيد!

امر به معروف در منافقين بى‏تأثير است.

كار تربيتى آيه مورد بحث اين است كه: نبايد هر حرفى را هر جائى به هر كسى زد.

بعضي‌ها ايمان به خدا را به بي‌خردان نسبت مي‌دهند.

 

 14وَ اِذا لَقُوا...:

اگر دعوت كنى اهل نفاق را به گرايشات دينى، نمى‏آيند و بزودى كنار سفره بى‏دينان مى‏نشينند.

مي‌فرمايد: فقط در در ديدارها و در انظار عمومي ژست مردان خدا دارند.

 

 

 15اَللّهُ...:

خدا در حسّاس‏ترين شرايط، به مخالفين خود ضربه‏هائى مى‏زند كه باعث عبرت تاريخ‏نويسان مى‏شود.

تا مي‌توانند در لباس دين مانور تبليغي دهند و در خلوت خود به سادگي باورمندان بخندند! هرچه در توان دارند به فساد و تمسخر مشغول باشند! ولي بزودي پرده‌ها بالا خواهد رفت و شلاق بي‌آبروئي فريادشان را بلند خواهد كرد.

 

 16اُولئِكَ...:

راهيان تباهى، تاجران ننگ و سياهى‏اند.

 

 17مَثَلُهُمْ...:

مثال منكران وحى، افروزه‏اى از آتش است كه با تندبادى به سردى گرايد و با قطره آبى خاموش شود.

آرى، هرگز چيزى در برابر يزدان پاك ايستادگى نخواهد كرد.

 

 18صُمٌّ...:

مجارى طبيعى، خدمتگزار آدميان بد ذات نخواهد شد.

ياران شيطان در بن‏بست‏هاى زمان و مكان، گرفتار خواهند شد.

هرگونه مراجعه‏اى به اسيران بُت‏پرستى، نتيجه‏اى جز انهدام توقّعات ندارد.

 

 19اَوْ...:

همه چيز از طبقات فوقانى خلقت مى‏آيد.

ناباوران عوالم مُلك، ديواره‏هاى نفسانى را بلند مى‏سازند تا مانع تابش انوار فطرى به خود شوند.

 

20 يَكادُ...:

برق را ضربه زننده به چشم‏ها مى‏كند كه با ديدن عجائب خلقت، برق از چشمانشان بپرد و مواضع درونى و برونى ايشان بايكوت شود.

 

 21يا اَيُّهَا...:

به ولايت ازلى تن دهيد تا از مواهب ابدى برخوردار شويد.

 

 22اَلَّذى...:

خدايت تو را فرشى داد از خاك، با هزاران نقش كه با قطرات باران مى‏شكفد و انحرافات خلايق را دنبال مى‏كند.

 

 23وَ اِنْ...:

آيا شك مى‏كنيد در مديريت اين عالَم؟ در حالى كه نمى‏توان اداي او را درآورد و يا معجزات او را مشابه‏سازى كرد.

 

 24فَاِنْ...:

چه ادّعاى مضحكى است آنگاه كه آدميزاده در برابر پادشاه هستى طغيان مى‏كند و دعوى بزرگى مى‏نمايد و حصارهاى قانونى را مى‏شكند. ولى تذكره‏نويسان قرن مى‏گويند: هر كس بر حق‏تعالى خروشيد و خراميد البتّه كه سرنگون گشت و واژگون شد.

نمى‏توانيد از عهده دعاوى عظيم برون‏محيطى برآئيد. چگونه مى‏توان در فضاى نامتناهى به پرواز درآمد در حالى كه قواى نامرئى، كاملاً بر تردّد آدمى سلطه دارد.

 

25 وَ بَشِّرِ...:

مبارك باد بر اهل عرفان الهى، تحقّق وعده‏هاى يزدانى.

اگر شيفته گفته‏هاى انبياء هستى، پس بر كرانه فرامين آسمانى بنشين و پا بر خواسته‏هاى بى‏ارزش بگذار و ارزشهاى جبروتى را مورد معاوضه قرار نده و چاره حيرت در فكرت نموده و آثار خير را در تمامى مقولات زندگى دنبال نما و افعال را در هر فراز و نشيبى، به احسن وجه تنظيم گردان تا سرافكنده فرداى خود نشوى.

مژده به هر تشنه‏اى كه كام از جويبار زلال طهارت و قداست مى‏خواهد.

آنها هرگز در پيچ و خم ايّام درمانده نشوند و از كرامت ربوبى محروم نشوند.

روزى فرمانرواى عالَم در هر شكلى منحصر به خويش است و نبايد باغ و بهار موجود در كتب آسمانى را همچون زيبائى‏هاى ظاهرى اين خانه خاكى، تلقّى نمود.

 

 26اِنَّ...:

بى‏حيا كسى است كه نعمت‏هاى خدائى را مورد استفاده قرار داده و به يافته‏هاى شيرين، دهن‏كجى كرده و نمك وجود را خورده و نمكدان را با قساوت و جسارت شكسته و در وقت بيچارگى نمى‏داند به كدامين در، رو كند و ملتمس كدامين قبله شود.

اگر مى‏خواهى بدانى كه چقدر ضعيف و ضربه‏پذيرى، نگاه كن به رابطه خود با مگس كه با آن كوچكى چگونه مى‏تواند بر تو چيره شود و آسايش را از تو بگيرد و ميكروبى را منتقل نمايد و خيلى‏ها به اين مسأله توجّه نمى‏كنند كه ساختار وجودى بشر به اين خرابى است.

 

27 اَلَّذينَ...:

مى‏دانى كدامين عهد را مى‏شكنى! بيعت اَلست را، تعهّدى كه در سلّولهاى روانى دادى تا در اين خاكدان بى‏مقدار، روزى‏خوار غير او نباشى، تو متعهّد گشته‏اى تا در اين ميهمانسراى پوشالى، از راه حق جدا نشوى و بيعت بندگى را تحت هيچ شرايطى نشكنى.

پس مراقب باش تا رسانه‏هاى جمعىِ پايگاه رحمانىِ نفْس را تقويت نمائى و از ضرورتهاى بازنگرى شبانه‏روزى غافل نشوى.

 

28 كيف...:

كفران نعمت مى‏كنى با وجودى كه همواره جيره‏خوار يزدانى؟

كفر مى‏ورزى در حالى كه تو را زندگى بخشيد و نيرو داد و نيازهايت را تأمين نمود.

بدان هر كجا كه بروى عاقبت به منزل نهائى مى‏رسى و گريزي از حساب و كتاب اخروي نخواهي داشت.

 

 29هو...:

تخت حكومت ربوبى در ناكجاى عالَم است.

نامتناهى يعنى مرزهاى ناشناخته هستى.

به جائى مى‏رسى در عروج، كه بنگرى آنچه را كه با تلسكوپها نمى‏توان ديد.

 

30 وَ اِذْ...:

براى تفهيم خلافت الهى در زمين، به اين آيه مى‏توان تفكّر داشت، گزينش كامل براى زمامدارى خلايق، از طريق كانديداتورى پيشوايان حقّه.

 

31 و علّم...:

خداوند اوّلين معلّم است كه الفباى فكرت را بر سينه بشر انتقال داد و هر چه بود در آن اسكلت‏بندى‏هاى اوّليّه بود.

خداوند رموز آفرينش را به آدم تعليم داد و كسب آن اسرار، تقويم جديدي را در برابرش گشود.

 

 32قالُوا...:

علم يعنى آگاهى، آگاهى يعنى دانستن، دانستن يعنى از اشياء و اشخاص سر درآوردن.

پس ما در اين نشئه، كوريم چون جاهليم و مرده‏ايم چون نادانيم و اسيريم چون ديد ابتدائى و ضعيفى داريم، ولى خالق ما درهاى تكامل را گشوده و معمّاى هستى را حل نموده و معالم را سرريز كرد تا به سعادت برسيم.

 

 33قالَ...:

دانستن اسرار، صفائى دارد و يافتن اخبار، جَلَواتى دارد، به شرط آنكه بتوانيد از مصادر آن آگاه شويد و سيطره كلّى آنرا ملاحظه نمائيد.

خواسته آنها اين بود كه خداوند اسرار را بر آنها تجلّى دهد، اراده حق‏تعالى آن بود كه اين ميهمانان نو رسيده به عالَم امكانى، دسترنج تجربه ملائك را دست‏نخورده در آستين گيرند.

 

34 وَ اِذْ...:

بدان كه: از جمله اسماءُالحسنى متكبّر است كه زيبنده ربوبى بوده و شايستگى مديريت عامّه هستى است و خيلى‏ها بر اين سكّو دست‏اندازى مى‏كنند تا اين لباس ربّانى را بر تن خويش كنند و چون با قواعد خلقت سازگارى ندارد نهايتاً به واژگونى منجر مى‏شود. استكبار كه در اين آيه آمده است، ايستادن در برابر فرمان خداوند مي باشد.

 

 35وَ قُلْنا...:

مسكن گزيد اوّلين آدمى كه خاك را لمس كرد، ولى آن خاك، نه همين ذرّات بود كه بر آن مى‏نشينى، امّا چه سود كه قدرش مجهول بود و ممارست آن اندك گرديد.

همه به دنبال بهشتند و آدم بدون چانه‏زدن به اين منبع دست يافت و لكن ظرف او كوچك بود و حيثيّت تاريخى خود را به ريسك گذاشت و نتوانست از آن جويبار محبّت يزدانى، منابع عظيم خويش را حاصل كند.

ظالم كيست؟ آنكس كه به آرمان ربّانى تعدّى كند.

 

 36فَاَزَلَّهُمَا...:

شيطان، امامُ‏المجرمين است، با فرمان او دنيا به خرابى مى‏رود و با برنامه‏هايش زمان به فساد مى‏گرايد.

اصل دعواى بين شيطان و انسان همين است كه آدمى اراده بر استوارى بر مواضع رحمانى دارد و ابليس، اصرار در قطع مجارى فطرى مى‏كند.

 

37 فَتَلَقّى...:

آنگاه كه دو سده از هبوط آدم گذشت بر او اسامى خلفاء منتخب را اعطا كرديم و عصيان مُذنبين را با توسّل به چنين ضمايرى عفو نموديم كه خدايت در وادى غفران، هر ثقيلى را مورد اغماض قرار مى‏دهد.

 

 38قُلْنَا...:

به دوراهى‏ها كه مى‏رسيد مراقب اكتساب مسير باشيد و هرگز تن را آلوده نابخردى‏ها ننمائيد كه شرايط در محور سنگينى قرار دارد و امنيت و آرامش نهائي فقط در جاده هدايت الهي مستقر است.

 

 39وَ الَّذينَ...:

گروه جهنّميان، اصحابى هستند كه در اين عالَم، مسير نادرست را آگاهانه و عالمانه و عامدانه مى‏پيمايند.

 

40 يا بَنى...:

نعمت‏هاى پروردگارت گسترده و فراگيرست و بايد براى حراست از آن، وجدان بيدار را به كار گرفت و به محاسبه يافته‏ها و تافته‏ها نشست.

 

 41وَ امِنُوا...:

كفر، يعنى خروج از فطرت كه ورود به گنجينه‏هاى نامرئى ماورائى را ملزم به تصحيح آن مى‏كند.

اگر دم‏دمى ‏مزاج شدى، گاه بر اين سفره‏اى و گاه بر آن سفره، و از حلواى بهشتى محروم خواهى گشت.

 

 42وَ لا...:

مِثل حقّه‏بازان زراندوز نباشيد كه حقّ و باطل را روز روشن مى‏آميزند و به اختلاط خير و شر مى‏پردازند.

قاضى، تنها كرسى‏نشين مَسند قضاوت نبوده، بلكه اهل عالَم هر لحظه در قضاوت و داوريند.

 

 43وَ اَقيمُوا...:

نماز را نخوان كه كتاب نيست، اقامه كن كه حركت است، پروازست، عروج است. در نماز، وحدت اعضايت را رعايت كن تا ركوعى علوى داشته باشى. زكات بده كه تزكيه‏ايست ناكاستنى.

 

 44اتأمرون...:

آيا مردم را به كانون عزّت دعوت مى‏كنيد و خود از آن فاصله مى‏گيريد؟

مثلاً مرگ بهترين وسيله براى اثبات حقايق است، كسى كه از مرگ غافل است، نمى‏تواند داعيه محبّت الهى را داشته باشد.

هرگز خود را پشت فرامين ايزدى مخفى نكنيد در حالي كه به گشت و گذار در فضاى اغيار.

آمر به نيكي بودن، فضيلت است اما مؤثرترين اهرم در امر به معروف، عمل به معروف است.

 

 45وَ اسْتَعينُوا...:

كمك گيريد از برجهاى رسوب‏ناپذير نماز و روزه كه بردبارى را مى‏افزايد و حكمت را گسترش مى‏دهد و غضب را مهار مى‏نمايد و عاقبت امور را ختم به خير مى‏كند.

 

46 اَلَّذينَ...:

ظنّ عمومى نسبت به حق‏تعالى، غير حقيقى و ذلّت‏بارست.

ملاقات با پروردگار جهانيان در حالت سرافكندگى، بسى نادرست و آتش‏زا مى‏باشد.

 

 47يا بَنى...:

معاصرين هر نبي غالبا ناسپاسگر بودند كه پيامبر بزرگوار خود را در شرايط مختلف، تحقير و تكذيب و تهديد مى‏نمودند.

 

 48وَ اتَّقُوا...:

ترس، غريزه است، غريزه، طبيعت است، طبيعت، اسكلت حيات است و حيات در تضمين احتياط، و احتياط، پدال ترمز ماشين زندگى مى‏باشد و بايد طبق قواى عقلى، بر سر هر دوراهى، عاقلانه‏تر عمل نمائيد.

 

 49وَ اِذْ...:

شما را نجات مى‏دهد پروردگارتان در اوج مشكلات، تقويم بشرى گوياى فزونى موارد ايذائى عمومى بوده و همواره، پادشاه خلقت است كه مدافع حقوق رعايا مى‏باشد.

 

 50وَ اِذْ فَرَقْنا...:

دريا زيباست ولى با امنيّت!

امنيّت شما در گرو حفاظت الهى است.

فراعنه مى‏كوشند تا مردم را به ناآرامى‏ها برسانند امّا خداوند بى‏همتا، همواره خطوط ظالمان را بهم مى‏ريزد.

 

 51وَ اِذْ واعَدْنا...:

چلّه‏نشينى، دل را صفا مى‏دهد و قلب را زنگار مى‏زدايد. در چلّه‏گيريها، بدن به پرواز درمى‏آيد و روح، آرام مى‏گيرد.

در چلّه‏نشينى‏ها، رقباى ربوبى، رسوا مى‏شوند و راه براى ديدارهاى ماورائى، باز مى‏گردد.

 

 52ثُمَّ...:

عفو كن كه بخشيدن، رداى ربّانى است.

عفو، يعنى كوتاه آمدن از خواسته‏ها و حضرت عزّوجلّ، با آن‏همه عظمت و جلالت، عصيان بندگان بى‏مقدار را خيلى زود مى‏بخشد.

 

 53وَ اِذْ...:

كتاب آسمانى، بافته‏هاى وحى است كه يافته‏هاى حكيمانه آدمى در آن است و با رجوع به آن، حق از باطل، خير از شر و كام از ناكامى، تمييز داده مى‏شود.

 

 54وَ اِذْ قالَ...:

به راستى كه بشر چگونه از اوج عزّت به عمق ذلّت، سقوط مى‏كند.

معبودى بصير و عليم و قريب و قدير را كنار مى‏گذارد و حيوانى بى‏عقل و دور از مشاعر و خالى از ادراك را مى‏پرستد.

بااين وصف، هميشه اين ندا از ناحيه جبروتى به مراتب تحتانى مى‏آيد كه بيا، هرآنچه هستى بازآى.

 

 55وَ اِذْ قُلْتُمْ...:

مردم به راحتى تسليم فرمان ما نشدند. اوّل گفتند مى‏خواهيم آفريدگار خويش را ببينيم و سپس گفتند كه واكنش اين درخواست را كه برق‏گرفتگى ناگهانى عمر بوده، برطرف فرما، ولى حدود بخشش، هميشه قابل اعتماد نخواهد بود!

 

 56ثُمَّ بَعَثْناكُمْ...:

بعثت، به معنى برانگيختن است و برانگيختن، يعنى خلق تازه كردن و معناى خَلق تازه، پيدايش در مرتبه‏اى كاملاً جديد و نورانى مى‏باشد.

تشكّر براى روابط فيمابين اصل همزيستى مسالمت‏آميز است و بايد سپاسگزار زحمات ديگران بود.

 

57وَ ظَلَّلْنا...:

در ابتدا خوراك بنى‏آدم محدود بود و خداى جميل، تنوّع به سفره بشر داد و او را قرين امتنان خود فرمود، امّا جسارت انسان، تمامى اين عنايات فطرى را تحت‏الشّعاع قرار داده و باعث لرزش‏ها و تنش‏هاى تاريخى شده.

 

 58وَ اِذْ قُلْنَا...:

ما قريه‏ها را زيبا و شكوفا و پرنعمت آفريديم و به اهالى سرزمين‏هاى مشرك، حكم به لذّت و تمتّع داديم، امّا چه فايده كه همواره، نمكها خوردند و نمكدانها شكستند، سفره‏ها بردند و حريم‏ها دريدند.

 

 59فَبَدَّلَ...:

آيا نعمت‏ها، ماندگارند؟ آرى، اگر مصرف كننده‏اش، قدرش را دانسته و به پايش بها بريزد، ولى داستان آدميزاده، خلاف آن را ثابت كرده و مظالم، فضاى تنفّس را سنگين مى‏كند.

 

 60وَ اِذِ اسْتَسْقى...:

از معجزات باهره خداوندى، آنست كه در اوقات چندى، به خَرق عادت، وقايعى را عيان مى‏سازد كه باعث حيرت عصر و خفّت نسل مى‏گردد.

 

 61وَ اِذْ قُلْتُمْ...:

تنوّع در غذا از جمله نعمت‏هاى آفريدگارست.

از خداوند مسألت كنيد كه خوراك را برايتان تطهير كرده و سليقه‏هاى غذائى را حقيقت دهد.

شما نيز برنامه‏هاى جامعى را براى كسب عنايات الهى، در دستور كار زندگى خويش قرار دهيد.

 

 62اِنَّ الَّذينَ...:

هر كه در رديف گرويدگان آمد، به بهروزى ايّام رسيد.

براى نيل به اهداف عاليه، بايد جبهه نفسانيّات را ترك نمود.

بپا خيزيد و از دستاورد عتيق (كتب آسماني) يارى جوئيد و راه‏هاى اصولى را در مشاعر فطرى جستجو كنيد و قدر يافته‏هاى دينى را بدانيد.

 

63 و اذ اخذنا...:

در بالاى كوه طور از بلنداى قدرت لايزال، بيعت دائمى گرفتند كه اهل يقين به غير از سِير صواب نروند، ولى برخى از نوكيسه‏هاى فرومايه در بدو رؤيت دنيا، همه چيز را از ياد بردند و قسم‏هاى اَلَست را شكستند.

برخيزيد و از زواياى روشن به اِعمال قواى نامرئى بپردازيد.

 

 64ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ...:

مراقب بازگشت به عوالم ارتجاعى باشيد.

گاه در احوالات آدمى يك‏سرى اِدبارها ديده مى‏شود كه نهايتاً منجر به تبديل نعمت به نقمت مى‏گردد.

نبايد فراموش كرد كه همواره از باب شفاعت، پروردگارتان به موقع مصالح را تأمين مى‏كند.

 

 65وَ لَقَدْ...:

روز شنبه از خصوصيّت خاصّى برخوردار بود، كه مؤمنين به دين موسى، رعايت حرمت آن را نكرده و باعث ازدياد عذاب بر آن امّت شدند.

 

 66فَجَعَلْناها...:

موعظه بر اهل وعظ، نعمت است و بر گروه مؤمن، هدايت و بر كافران، شلّاق مى‏باشد و بر منافقان، اضطراب، هرگاه از چرخ ايّام خسته گشتى، به مواعظ اهل‏البيت رو كن و زنگار از قلبت بزداى.

 

 67وَ اِذْ قالَ...:

قوانين را حق‏تعالى مى‏نگارد و سفيرانش اعلان مى‏كنند و به عكس، شيطان، القاء كلام بيهوده مى‏كند و اهل زور، آنرا مى‏گسترانند.

امّت‏هاى پيشين همواره با ارائه خواسته‏هاى بى‏پايه، موجب ازدياد مشكلات سفيران حق مى‏گشتند.

اين آيه به ما مى‏نماياند كه نبايد بيهوده تقاضا كرد و نبايد بى‏وقت حاجت خواست.

 

 68قالُوا...:

گفتارها را در ارتباط عرفانى، اصلاح كرده و رعايت شئون اخلاقى را در تمامى ادعيه بنمائيد.

چگونگي بيان هر مسأله را از خدايتان بخواهيد كه آموزگار ازل است، ولى از درگيرى بر سر كمّ و كيف مسائل غير ضرورى اجتناب كنيد و مراقب گفتگوهايتان با سفيران جبروت باشيد.

 

 69قالُوا ادْعُ...:

دعا بخوان، نه از هر كس و نه از هر چيز و نه از هر فرع.

دعا چترست، سايبان است.

امّا خواستن‏ها مبيّن ايده‏هاست. خيلى‏ها دعا كردن را بلد نيستند و خيلى‏ها مجارى دعا را نمى‏دانند و خيلى‏ها با دعا كردنشان وسيله عقوبت خود و ديگران مى‏شوند و گرفتاريهاى جديدى ايجاد مى‏كنند.

دعا، دواست، ادعيه را اگر با باورداشت بخوانى، اسلحه مى‏شود در دستت!

و امّا بر سيه‏دل چه‏سود، خواندن وعظ، نرود ميخ آهنين بر سنگ.

اگر قبول ندارى، نخوان كه زده مى‏شوى و خودت را سوخت عذاب مى‏كنى.

خيلى‏ها خيال مى‏كنند كه ذكر به تنهائي براى كارگشائى كافيست، در حالى كه بايد علاوه بر تلاش، اعتقاد و ارادت و ايمان، حمايل شود.

 

 70قالُوا...:

گاو ارزشهائي دارد كه از اسرارش كسى خبر ندارد جز صانع آن.

اين حيوان را تمثيل در آزمايشات آورده‏اند، كه بعضى در اوج تفكر و وسواس روي آن، ناخواسته به پرستش آن مى‏روند.

 

 71قالَ اِنَّهُ...:

موسي، كليم الله بود ولي بسياري از معاصرينش، اين فرصت تاريخي را درك نكرده و با طرح سئوالات تكراري و بي‌پايه از موقعيت ممتاز آن واسطه‌ي بين خدا و خلق، بهره نبردند.

 

 72وَ اِذْ قَتَلْتُمْ...:

پنهان‏كارى جزوِ اصول لاينفكّ سياسيّون است. رازدارى، موجب بقاء برنامه‏ها مى‏شود.

آدمى توانسته اسرار خويش را در موارد بسيارى حفظ نمايد، امّا نيروهاى ماورائى، به راحتى قادر به كشف آنها هستند.

 

 73فَقُلْنَا...:

حى، خداست، حىّ قبل كلّ حىّ، حىّ لا يَموت، كسي كه به اراده‌اش حيات تجديد مي‌شود.

زندگى به نام نامى آن حىّ قدير، الفبا مى‏گيرد و مرگ به اذن آن پادشاه بى‏رقيب، جهان را خاكستر مى‏سازد.

 

74 ثُمَّ قَسَتْ...:

قلب، گوشت است كه گاهى سنگ مى‏شود!

قلب سخت، در بدن كافر است، قلب رقيق، در وجود مؤمن به الله است.

با قلب شكسته، خداى را در جاى‏جاى دلتان مى‏جوئيد.

گناهانى كه باعث كدورت قلب مى‏شود، ظلم است و استبداد، كه آدمى را وارد سيطره شيطان مى‏كند.

 

 75اَفَتَطْمَعُونَ...:

سَمع، مجراى شنوائى است. سميع كسى است كه تيزگوش بوده، سامع را نشانه‏هاى بسيارست.

مسموع، كلامى را گويند كه مخاطبينش، حرفها را به اعماق جان مى‏خرند.

 

 76وَ اِذا لَقُوا...:

روابط را از هر آلايشى پاك كنيد.

رابطه بايد بر مبناى عدالت پايه‏گذارى شود.

اگر عدل در نشست و برخاست‏ها حاكم شود، هرگز محيط زيست بشر متشنّج نخواهد شد.

 

 77اَوَلا...:

خداوند، آنچنان بر محيط ما اشراف دارد كه هر ذرّه‏اى را تحت نظر دارد.

حرف را قبل از خروج از دهان، مى‏داند و فكر را قبل از ورود به مغز، مى‏يابد.

 

78 وَ مِنْهُمْ...:

هرگونه ظنّ و گمانى را بايد بر پايه معادلات توحيدى قرار داد تا از پرشهاى بلند عرفانى جا نماند و لذا مى‏بايد واكنشها را در ديد و شنود و قضاوتها رعايت نمود.

 

 79فَوَيْلٌ...:

كتاب‏نويسى، هنرست، امّا مُصحف‏نگارى، قداست مى‏خواهد.

آنكه دست به ترسيم كلمات حق مى‏زند صد البتّه كه بايد در تمامى اجزاى زندگى، تسليم يزدان پاك باشد.

واي بر تحريفگران و بدعتگذاران، واي بر پيروانشان و مقلدينشان.

 

 80وَ قالُوا...:

همواره در مسير ديانت، برخى از اربابان تزوير، اهرمهاى دينى را جهت تبليغ اهداف شيطانى خويش به كار مى‏گرفتند. آنها با استفاده از ابزار مذهبى، سعى در گسترش اميال نفسانى خود داشتند كه نتيجه‏اى جز كسادى بازار شرع نداشت.

اينكه مخترعان مسلكهاي انحرافي و بدعتگذاران در آئين آسماني، ادعاي خلاصي از عذاب جهنم را داشته باشند، حربه‌اي بوده براي دلسرد كردن اهل ديانت و بي‌اهميت نشان دادن پيام فرستادگان الهي و زير سؤال بردن قداست رسولان.

 

 81بَلى...:

گناه، طغيان عليه قانونگذار هستى است. با معاصى، باب اهريمنى در دلها گشوده مى‏شود.

هر يك از گناهان، بخشى از قلب را تيره و تار مى‏كند تا جائى كه آدمى، رنگ صداقت را نبيند و در باتلاق ظلمت، نابود شود. براى هر گناهى، يك درى از بخشش است كه به فراخور آن آلودگى، عملى لازم مى‏آيد تا بارهاى فجور قبل از اتمام فرصت زندگى، تخليه گردد.

 

 82وَ الَّذينَ...:

عمل به شريعت تضمين‌كننده‌ي بهشت ابديست ولي ‏براي كسب توفيقات مربوطه بايد از پروردگار عالميان يارى گرفت چرا كه منابع لايزال مى‏گويند: وَ اِنَّها لَكبيرَةٌ اِلّا عَلَى‏الخاشِعين، عمل‏كردن به دستورات حق، براي همگان ميسر نخواهد شد و بايد از جانب معبود قدسى، كِششى باشد تا راه ورود به جنّات موعود، هموار شود.

 

 83وَ اِذْ اَخَذْنا...:

والدّين، از مقامات عالي‌رتبه‏اى برخوردارند. آنها وسيله ورود ما به اين نشئه مى‏باشند. خداوند سفارش آنها را در كتب عتيق فرموده. ما در جهت ايشان آزموده مى‏شويم و با نردبان آنها به مراتب عالى ارتقاء مى‏يابيم. نبايد حرمت آنها را ناديده گرفت، و هرگونه كرامتى در سراى ابدى، در خدمتگزارى به ايشان خواهد بود.

 

 84وَ اِذْ اَخَذْنا...:

خون، محترمانه‏ترين موجودى بشرست. خون، پشتوانه زندگى انسانهاست. خون، همچون جان، مقدّس است.

خونريزى، جرم بزرگ است. خونخوارى، خصيصه مجرمان است. خون را مدرك عقائد دانسته‏اند.

با خون بندگان خدا، بازى نكنيد كه كار فراعنه است.

 

 85ثُمَّ اَنْتُمْ...:

نفْس‏كُشى، سخت است، ولى همچون چاقوى همه‏كاره است، آري با كشتن نفْس مى‏توان از شرّ شيطان خلاص شد و در عين حال با نابود كردن نفْس مى‏توان در طيف قاتلان و جانيان قرار گرفت كه مصداق اولي كشتن نفس اماره است و دومي آدم‏كشى است.

نفْس، عالى‏ترين عضو بدن ماست، خدا به اين جزء وجود ما سوگند خورده و آن را پايگاه خويش خوانده و حرمت آنرا سفارش نموده است.

غفلت نكنيد كه با هر گونه غفلتى، ابليس آنرا قبضه خواهد كرد.

 

 86اُولئِكَ...:

خريد و فروش در هر لحظه‏اى مشهودست، تو در هر ثانيه‏اى مى‏خرى و مى‏فروشى، همواره خريدار و فروشنده خوبيها و بديها هستى، امّا در اين راستا، خريدار با شعور و فروشنده مُدرِك كم است.

همه سوداگران در بازار دنيا به سود كوتاه‌مدت (دنيائي) قانعند در حالى كه انبياء گفته‏اند به بلندمدّت (آخرت) بينديشيد.

 

 87وَ لَقَدْ...:

كتب عتيق (كتب آسماني) قانون اساسى ملّت‏ها هستند كه پروردگار بزرگ در آن به آمار حقيقى و ارقام واقعى از نيازمنديهاى دائمى بشر، برنامه داده و هيچ‏گونه كم و كاستى را فروگذار نكرده.

امّا بنى‏آدمِ فرومايه، به فرصت‏هاى پيش‏آمده اعتنا نكرده و سوابق فطرى خويش را به فراموشى سپرده و شر را بر خير و ظلم را بر عدل و تاريكى را بر روشنائى، مقدّم داشته و باعث انهدام عمر خود و همنوعانش گشته.

 

 88وَ قالُوا...:

قلب، باز است. قلب بسته، فرودگاه پر مانع است.

براى انسانى كه نمى‏خواهد در اين مسافرخانه مجهولُ‏المكان، درجا بزند، نبايستى در محل فرود سفينه‏هاى ماورائى، مانعى باشد. كسى كه قلب خويش را از موانع پاك نمى‏كند، شايسته رستگارى نخواهد بود.

 

 89وَ لَمّا...:

تصديق وقتى حاصل مى‏شود كه تصوّرات آدمى، درخشان و رسا باشد، لذا امروز، تصوّرات خود را ارزيابى كنيد كه در چه مقوله‏اى قرار دارد، هر جا كه فكر رَود همانجا، عمل مى‏آيد، جامعه با فرمول حركت مى‏كند و سپس در مصاديق اجرائى شكل مى‏گيرد.

 

 90بِئْسَمَا...:

خدايمان وقتى غضب مى‏كند جواب ما را نمى‏دهد و اين بى‏اعتنائى او اشدّ عذاب ممكن است و اعظم خطرات همين است كه صاحبت را التماس كني و جوابى نگيرى. اين است ترسيم عاقبت ستمكاراني كه تجارت كلام الله مي‌كنند.

 

91 وَ اِذا...:

دعوت به ايمان، وظيفه است امّا طرفهاى مورد خطابت را بايد شناخت و بر اساس درك اولويّت‏هاى زمانى و مكانى مى‏بايد موضع‏گيرى كرده و سخن گفت.

از كسى كه تعادل را در بيانات مذهبى رعايت نمى‏كند نبايد انتظار به بار نشستن كلمات را داشت.

 

 92وَ لَقَدْ...:

موسى، مهمترين پيامبرى است كه بيشترين آمار از نام او را در كتاب آسمانى مى‏يابيم. قصص او، نمايانگر عمق جدالهاى مذكوره در جبهه حقّ و باطل است.

چلّه او بر كوه طور و عكس‏العمل پيروانش، بسى خواندنى و اعجاب‏آورست.

 

 93وَ اِذْ...:

بالاى سرتان، طورست! رشته‏كوه‏هاى سرسبز و دلنواز، امّا تنها زيبائى كوه نيست كه شما را به خود مى‏كشاند بلكه سريان جريان الهيّات است كه در اثر ورود به آن منطقه، تمامى حواسّ پنج‏گانه شما به تحرّك درمى‏آيد و امواج صوتى تصويرى را به خدمت پروازها مى‏آورد.

 

 94قُلْ...:

مرگ، تلخ است. مرگ، حقّ است. مرگ، ميزان است. مرگ، دروازه است. مرگ، رسواگر است. مرگ، افشاگرست.

با ياد مرگ، قرابت با خدا شكل مى‏گيرد و با غفلت از آن، روان شما خسته مى‏شود.

 

 95وَ لَنْ...:

اگر مى‏خواهيد وجودتان را به آزمايشگاه تاريخ ببريد و بدانيد كه كفّه حيوانى آن سنگين‏ترست يا بخش انسانى آن، تكلّم از مرگ كنيد و گفتگو در موضوع فناى اين عالَم نمائيد، اگر رغبت به آن داريد، پس تقوا را ذخيره كرده‏ايد و اِلاّ، مدّعى دروغگوئى هستيد كه براى دنيا، آخرت را مى‏خوانيد.

 

 96وَ لَتَجِدَنَّهُمْ...:

حرص، مذموم است، با حرص، طرد مى‏شويد و با حرص، به دوزخ مى‏رويد و آدم، با حرص، جايگاه خويش را از دست داد و شيطان، با حرص، اندوخته كم‏نظير خويش را از كف داد.

 

 97قُلْ مَنْ...:

جبرئيل، مَلك موكّل و مقرّب است. او همنشين با انبياء است. با پيك وحى، انسانها خداى را مى‏شناسند و او به اِذن پروردگار به فضاى هر دين وارد شده و به انتقال اسرار هستى مى‏پردازد.

 

 98مَنْ كانَ...:

دشمن فرشته، دشمن خداست. فرشتگان در اشكال مختلف قرار دارند.

ملك، مأمورست. ملائك، از ناحيه ربوبى، متصدّى افعال مختلف‏اند.

معمولاً، هر كس كه از خدا فاصله گرفته، از فرستادگان او (پيامبران) هم دورى مى‏گزيند.

 

 99وَ لَقَدْ...:

فسق، فسادست. فاسق، مفسدست. فسقه، گروه تبهكارانند.

آنكس كه خود را مى‏خواهد و به دنبال حوزه منافع خويش است و مُبلّغ رنگ و لعاب دنياست به اشدّ مضرّات روحى و جسمى مبتلا مى‏شود كه در نهايت به مجسّمه معاويه و مغول، مبدّل مى‏شود.

 

 100اَوَ كُلَّما...:

عهد شكنى، جرم است. بيعت، محترم است.

پيمان، يعنى تعهّدى كه آدمى را وارد مرحله محكمى از افكار و اعمال مى‏نمايد و مهمترين رقم اين عهود، قول و قرار بشر با پروردگار خويش است كه اكثر مردم، آنرا فراموش كرده‏اند.

 

 101وَ لَمّا...:

وراء اين عالَم، عالَمى است گسترده كه هرگز چشمى نديده و گوشى بر آن اِشراف نيافته، هرچه هست، عوامل ماورائى است.

شما نمى‏توانيد خود را تافته جدابافته از مظاهر پشت پرده اين خلقت بدانيد. پيامبران مُرسَل، در معيشت معمولى خود، ناگهان تحت تأثيرات آن قرار گرفته‏اند و در يك لحظه از بين ميلياردها نفر آدم، جدا شدند و به مدارج ازلى، ارتقاء يافتند.

 

 102وَ اتَّبَعُوا...:

سِحر، يعنى سلاح مخوف كه قابل كنترل و هدايت از راه دورست.

جادو از ابزار ماورائى است كه به وسيله برخى عوامل معنوى، به دست بشر افتاده و سپس مورد بهره‏بردارى سوء قرار گرفته، تا آنجائى كه زندگى بشريّت به تهاجم آمده و تزلزل به چرخ دوران رسيده، امّا چه باك كه پدافندهاى پرقدرتى از آرمان حق، دفاع مى‏كنند كه هرگز ساحرى نتواند از عهده‏اش برآيد.

 

 103وَ لَوْ...:

علم، يعنى رسيدن به حق. علوم را پايه‏هاى گوناگون باشد. معلومات را امانت الهى بدان و هركس كه مورد اشارت يزدانى باشد به مشرب آن برسد. در كسب معالم حقّه بايد كوشيد تا از ظلمت غير، مصونيّت يابيد.

 

 104يا اَيُّهَا...:

گفتار را نعمت بدان كه در اوقات ضرورى، كليد حلّ مشكلات است، امّا تكلّم بر پايه بطالت را عذاب دانسته كه باعث سردرگمى صاحب خود مى‏شود.

سخن در مقوله ايمان، صداقت است و در مقوله كفر، خسارت.

با يك جمله، دو نامحرم، محرم مى‏شوند، با يك كلام، بهشت را از دست مى‏دهيد و اين است قدرت اثر تكلم.

در نحوه گفتگو با ديگران دقّت كنيد كه تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد.

 

 105ما يَوَدُّ...:

شاء، يعنى خواست و ميل الهى، خداوندتان بر اساس خواسته خود، به درخواست‏هاى بندگان سر و سامان مى‏دهد.

در پرانتز اراده اَزَلى، تمامى جنب و جوشهاى جارى صورت مى‏گيرد.

بهترين بندگان، كسانى هستند كه تقاضا را با فرمان او تطبيق مى‏دهند.

 

 106ما نَنْسَخْ...:

هر چيزى در عالَم وجود، مَثلى دارد كه با رؤيت آن، تطابق ذهنى بهتر صورت مى‏گيرد.

مثال آخرت، دنياست، مثال جهنّم، رنج و عذاب اين سراست.

مصداق بهشت، خوشبختى و اقبال در اين دنيا مى‏باشد، و با منظور كردن جنين، به سفر از اين خاكى‏سرا به ديار برزخ و قيامت واقف مى‏شويم.

 

 107اَلَمْ...:

شما كه مى‏دانيد تمامى امكانات موجود از ممكنات مشهود، خاصّ آفريدگار بى‏همتا مى‏باشد، پس چرا روى نياز را بر هر درى مى‏سائيد و عزّت خداداده و شرف قديم را به پاى هر كسى مى‏ريزيد؟

وقتى كه به اين نكته واقف شويد كه هر چه هست از اوست و غير او در بيچارگى كامل است، به مرحله مقبول عرفان مى‏رسيد.

 

108 اَمْ...:

سؤال، نيكوست، امّا چگونه و به چه شكلى و در كدامين قالب.

سؤال، علامت تكامل روح و ترقّى نفْس و تزايد جسم است. امّا در پرسش، مبناى عقل لازمست و عقل، ظرف پذيرش آدمى مى‏باشد و يك عاقل، توان درونى خود را در هر خواسته‏اى، ارزيابى مى‏كند.

 

 109وَدَّ...:

حسد، كار انسان ذليل و ناتوان است. وقتي نتواند پله‌هاي ترقي را بپيمايد، سقوط ديگران را آروز مي‌كند.

امر، امر الهى است. امر خدا به طُرفة العينى فرا مى‏رسد. اوامر و نواهى ايزدى، راه را براى تحقّق برنامه‏هاى خود باز مى‏كند.

هر امرى در برابر امر ايزدى، محكوم به شكست است.

در محور خداجوئى دايره مُقدّرات به اجازت حاكم بلامنازع، شكل مى‏گيرد.

 

 110وَ اَقيمُوا...:

نماز را اقامه كن كه پرچم است و بايد در هر وعده برافراشته شود. كسى كه علامت تعشّق در 17 ركعت فرائض يوميّه بر دوش مى‏كشد هرگز كمر در برابر مشكلات جارى خم نمى‏كند.

اين بار سنگين را بر مركب اخلاص بگذاريد كه نيكو باربرى است!

اى بشر خسته از تعلّقات مادّى، تا كِى به تنهائى در كوچه باغهاى مادّى ناله كردن! اكنون وقت عرض دل است، برخيز و به آب وضو غسل اعضا كن و نفْس را به ديدار ربّ ودود، تحريك نما.

 

 111وَ قالُوا...:

هر كسى دعوى حقيقت دارد و بر اين مدّعاى خويش براهينى را ارائه مى‏دهد، صاحب شريعت حقّه نيز همگان را به دعوت عام خوانده كه: اى مسافرينِ از آهنگ اِرجِعى جامانده، الحال نه وقت خفتن است كه موسم چشيدن نسيم اِلَيهِ راجِعُون است، پس بر اريكه قدرت تُفلِحُوا مستقر شويد و پروانه‏هاى اِرجِعى را در بغل گيريد و به نداى ملكوت لبّيك گوئيد و از هر غير هوئى توبه نمائيد.

 

 112بَلى...:

دل را تسليم ربوبى كنيد كه اين خانه ميل به اغيار دارد. در هر طلوع و غروب، حضرت دادار را به رؤيت نهان زيارت كنيد تا شرمنده درياى الطاف او شويد.

چگونه ممكن است آدمى سفره‏دار كريم را براى لحظاتى گذرا و بى‏مايه از خود برنجاند. هيهات از ناباورى و ناتوانى و نادانى كه نتيجه تبعيّت از شيطان و بيعت با اهريمن است.

 

113 وَ قالَتِ...:

احتجاج چپ و راست را ببينيد كه چگونه به هرز عمر مى‏دَوند، براى بلعيدن اين مسافر كوچك در اين ميهمانخانه وسيع، به انحاء مختلف چنگ مى‏زنند تا اين برگزيده خلقت را به اغوا برند و در اين بين، شمع سوسوكنان نبوت، ما را به يار ازل مى‏خواند كه دلايلش با سلّولهاى مغزى ما درآميخته، غير ممكن است كه بتوان اين امانت‏داري لاهوت را به چشم‏بندى برد و حال آنكه محافظين لم‏يزلى به هر نفَس، وى را به مساعدت مى‏برند.

 

 114وَ مَنْ...:

مسجد، جاى سجده است. سجده جاى سكون است.

همانطور كه در مكان بى‏ثبات نمى‏توان پيشانى بر زمين نهاد، خاك مسجدى كه در مظاهر غير خدائى به تكاپو افتاده، قادر به تأمين بازپروريهاى معنوى ما نخواهد بود.

 

 115وَ لِلّهِ...:

آيا به طلوع و غروب خورشيد فكر كرده‏ايد؟ آيا مى‏دانيد كه تنها در اين دو وقت است كه مى‏شود چشم‏ها را به جمال آفتاب خيره نمود، به راستى كه در آنزمان چه احساسى داريد؟ آيا توانسته‏ايد در آن، منظر خورشيد موعود را به نگاه دلتان بنشانيد؟

من هر بار كه به آن رنگ خونينِ ظهور و غيابِ خورشيد مى‏نگرم به ياد جگر خونين آن مظلومى مى‏اُفتم كه غريبانه آيه اَمَّنْ يُجيب را مى‏خواند و از فوران معاصى و مظالم مدعيان نيابت خويش، به كردگار عظيم‏الشّأن شِكوه مى‏برد!

 

 116وَ قالُوا...:

فرزند، عصاره زندگى است، مورد خواست همگان است، آرمان گذشتگان است، آرزوى خردمندان است، امّا كدامين بازمانده، آيا تاكنون به اين رسم‏الخط فكر كرده‏ايد كه: هر يك بابى در تناسل، كفّه‏اى از موازين عدل را در يومُ‏الجزاء بر مى‏انگيزد؟

فراموش نكنيد كه: ادّعاى اولياء كاذب در اوراق تاريخ، انتساب اين و آن به خداوند بوده و لذا پروردگار بى‏همتا با ردّ اينگونه مسائل، به توبيخ قائلينِ به آن پرداخته و مى‏گويد: خداى شما فرمانرواى جاويد كائنات است و هيچ نيازى به ميراث‏بر ندارد.

 

 117بَديعُ...:

بدعت، كار بدى است و به اين معناست كه آدمى از پيش خود، راهى را اختراع كند و يا فرضيّه‏اى را به نمايش بگذارد كه خلايق به آئين جديدى بگروند و طىّ آن از تمدّن آسمانى جدا شوند.

امّا يكى از اسامى خداوند كه به حق مخصوص خودش مى‏باشد، بدعت‏گذار است، يعنى مقام عُظمائى كه در هر امرى اراده كند، خَلق مسير مى‏كند و صنعتى نو را به بشريّت هديه مى‏دهد.

براى دورى از هر نوع بدعتى، دل را سراپا گوشِ تعاليم پيامبران نمائيد و بيراهه را بشناسيد و از آن فاصله بگيريد.

 

 118وَ قالَ...:

براى درك اصوات ماورائى، بايد تلاش كرد. آيا مى‏توان امواج پشت پرده ظاهرى را ديد؟ آرى، ولى با ساختارى اساسى در مجارى اعتقادى و احساسى، خداى شما با همه بزرگوارى بر شما سلام مى‏كند و آن سلام را مى‏توان در انتهاى نمازهاى پنج‏گانه شنيد، آنجا كه مى‏گويد: اَلسّلامُ عَلَينا، هر گوشى شنواى آن سلام است مگر آن مجارىِ سَمْعى كه تحت مخاطبت اين توبيخ‏نامه باشد: وَ لَهُمْ اذانٌ لا يَسمَعُونَ بِها.

 

 119اِنّا...:

اين رسولِ آخرين، به مشاغل مختلف آمده است و مناصب متضادّى را تصدّى دارد، بشير و نذير، متعارض يكديگرند و هر انسانى كه عبوس باشد نمى‏تواند خوشروئى كند و هر ميوه تلخى نمى‏تواند ذائقه را نوازش دهد. ولى اين اعجاز در وجود مقدّس سفيران آسمانى مشاهده مى‏شود.

در يك دست اُدعونى دارند و در دست ديگر، لَفى خُسْر.

با يك پا، كانَ اللّه مَعَهُ را نشان مى‏دهند و با پاى ديگر، فَاْذَنوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّه را خاطرنشان مى‏سازند.

با دوستان همراهي مي‌كنند و از معاندين دور مي‌شوند.

در ابلاغ و اجراى فرامين الهى، با ديگران بيگانه اند و در جذب خلايق به خدا، جهادگرى بى‏مثال هستند.

مهربانند و به زور و اجبار متوسل نمي‌شوند.

در عين دلسوزي، به بهانه‌ي احساس مسئوليت نسبت به پيام‌رساني صمداني، اهرمهاي استبدادي را اخذ نمي‌كنند.  

 

 120وَ لَنْ...:

عده‌اي از اهل كتاب، راضى نمى‏شوند از تو، مگر آنكه تسليم تفكرات آنها شوى.

 

121 اَلَّذينَ...:

هر كتاب را بخوان كه خواندنى است، ولى اين مُصحف (قرآن) را نخوان! كه خواندن، قبول مسئوليّت است و اگر با الفبايش مطابقت نكنى، آگاهانه خود را بر چاه، عرضه كرده‏اى و اگر عمل ننمائى، مؤاخذه مى‏شوى كه چرا شنيدى و به راه صواب نرفتى و اگر هم از منابع لايزالش جدا شدى، بازخوست مى‏شوى كه چرا به دنبال آب حيات نرفتى، عقوبت مي‌شوي كه پيامد ظلم و ستم را شنيدي ولي توجه نكردي.

 

 122يا بَنى...:

فضيلت بر عالَم، اعطاى مدال بهروزى بر نسل برگزيده است.

به ياد آوريد كه از جمله گمراهان بوديد و آفريدگار متعال، شما را از صف غافلان جدا كرد و به حيطه منتخبين ربوبى درآمديد.

پس فضائل را در چارچوبهاى عرفانى بجوئيد نه در كوچه‏پس‏كوچه‏هاى مادّى و شهوانى.

 

 123وَ اتَّقُوا...:

جزاء، يعنى پاداش. هركه كارى كند، جواب خود را دريافت مى‏دارد.

اگر مى‏دانى كه پاسخ سلام، عليك است، پس بايد مراقب افعال خويش باشى.

ثقل موازين آتى را فراموش ننمائيد و شعار گندم از گندم برويد جو ز جو را در نظر آوريد.

 

 124وَ اِذِ...:

ابتلا به هر چيزى، باعث ازدياد حواس به آن مسأله مى‏شود. در هر كارى، رخدادها را ارزيابى كرده و از مواضع اصلى جدا نشويد.

مبتلا شدن ابراهيم به كلمات، ورود او به مرحله اِشراف فكرى به معالم ماورائى است، ابراهيم مى‏خواست با طرح سؤالِ رَبّ اَرِنى، پى به مكنونات عالَم ببرد، لذا پروردگار، او را در آزمايشگاه زمان قرار داد تا از خلوات هستى سر درآورد.

 

 125وَ اِذْ جَعَلْنَا...:

بيت، محل بيتوته است. در هرجا كه شب بخوابى، بيتوته كردن اطلاق مى‏شود، امّا همه آنها مجازى است و در حقيقت حال، بيوت، خانه‏هائى است كه كانال به آسمان دارند و هر كس در آن بماند و بخواند و بنالد، يقين بر اجابتش مى‏رود.

 

 126وَ اِذْ قالَ...:

بَلَد امن، خانه‏اى است كه در آن، تعرّض حرام است و اگر حمله‏اى صورت گيرد مورد مكافات آنى قرار گيرد و بر همه مسلمين، دفاع از آن شهر واجب است و آن مكان، داراى محافظين قوى و نيرومندست.

در شهر امن، حيوان از انسان، مصونيّت دارد و انسان از حيوان، مأمون است.

 

 127وَ اِذْ...:

اسماعيل، فرزند ابراهيم است. ابراهيم، پيامبر اولوالعزم است. اسماعيل، از انبياء مورد ابتلاء خداوندست. اسماعيل و ابراهيم، نه تنها پدر و پسرند، بلكه بانى كعبه‏اند و راه و رسم بندگى را به بشريّت آموخته‏اند. آنها الگوى تمام‏نماى مراودات نسلها و فصلهاى بعدى هستند.

 

 128رَبَّنا...:

تُبْ، يعنى گشودن درهاى دوستى از جانب خالقِ پلهاى ارتباطى.

اگر در دلت احساس نقاهت مى‏كنى، دنيا برايت تنگ شده، موجى از ناراحتى در وجودت پيدا شده، بگو: اى توّاب، آيا مرا وا مى‏گذارى به حال خود، آيا در اين بيغوله عمر، دستم را نمى‏گيرى؟ تو كه خالق دستى، تو كه فاطر محبّتى، تو كه صانع نوازشى.

 

 129رَبَّنا وَ ابْعَثْ...:

ربّنا، يعنى طلب حاجت از خدا.

با ربّناى خود، عريضه‏هاى درونى را جاودانه سازيد.

هركه در اين مسافرخانه به درد و رنج مى‏اُفتد مى‏گويد: خدا، و ناله كردنش به ياد خداوند، وى را مورد مراحم ايزدى قرار مى‏دهد.

در قرآن، يك سرى آيات است كه با ربّنا آغاز مى‏شود و شما مى‏توانيد با قرائت آنها در وقت توسّل، به بازگشائى ابواب اجابت نزديك شويد.

 

 130وَ مَنْ...:

تو راغب به چه هستى؟ رغبت تو به كدامين مظهر زندگى است؟

اگر به دنبال آب حياتى و در تعقيب مال و منالى، بگو: با خود در هر خلوت كه: يا اَيّها الرّاحل، عزم كجا دارى؟ توشه در كنارت چه دارى؟ براى هدف از اين نشئه مادّى، چه كردى؟

ما به آن آقائى راغبيم كه محبوب آسمانيان است و ناجي بشر است.

 

 131اِذْ قالَ...:

ربّ عالم، مربّى خلقت است.

با تدبير او، جهان به انتظام مى‏رود و با تقدير آن حاكم بى‏زوال، گيتى به فصول مى‏رسد.

اگر تو تربيت فرزندت را علاقه دارى، به آن مربّى كل، رو كن و بگو: اى پروردگار عزيز، مرا آنگونه كن كه مى‏خواهى و به من توفيقى بده كه بندگانِ تحت قَيمومت خويش را خدائى تربيت نمايم.

 

 132وَ وَصّى...:

وصيّت كن كه ترميم اعمال است در رفع تضييع حقوق ميّت.

توصيه حق‏تعالى به داشتن وصاياى مفيدست كه در فضاى خالى بعد از تو، تجلّى كند.

وصى، موثّق است و بايد حال و روز ميّت را درك كند.

اگر اعمالت ضايع است، به فكر جبران باش كه دنيا، دار مرورست.

 

133اَمْ كُنْتُمْ...:

عبادت، بندگى است. بندگى، وابستگى مى‏آورد. بنده، خودمحور نمى‏باشد. عبد، از خود رأى ندارد. عبوديّت، راز تقرّب مى‏باشد. عبد خدا، سر در طاعت غير او ندارد.

در هر نوبت نماز يوميّه، نفْس خويش را تست كن كه در فاصله بين دو نماز، به كدامين مسلك رو كرده و كدامين دست را به بيعت فشرده.

 

 134تِلْكَ...:

امّت، تشكّل فكرى است. در هر حوزه‏اى، نامى در اعتلاء است و در جبهه خلقت، نفوس، نام ربوبى دارند و هر صبح و شام، تو را به نام امّت مرحومه مى‏خوانند، يعنى گروه آمرزيده شده!

آيا تو اطمينان به مغفرت سرمدى دارى؟ در شب اوّل قبر مى‏پرسند: در طيف كدامين پيامبر بودى؟ و به تناسب جوابت، تمامى اعمالت را بر نسخه‏هاى تربيتى سنّت آن پيامبر مى‏سنجند و اگر نخواند، خارجى، خطابت مى‏كنند.

 

 135وَ قالُوا...:

آيا ملّت با امّت يكى است؟ در كل، يكى بوده، امّا در تقسيمات فكرى و ادبى جدا مى‏باشد.

ملّت، انسجام انسانها در يك سرزمين مشاع را حكايت مى‏كند با هر نوع عقيده و سليقه‏اى، و امّت، سوا شده‏هاى آن مردمند در هر عصر و نسلى.

ملل، مجموعه احزاب و تشكّل‏هاى متفاوت و متضادّ است، و اُمم، يك‏دست شده‏ها و قسم‏خورده‏هاى بنى‏آدم در اقصي‌نقاط.

 

 136قُولُوا...:

فرقى بين انبياء نيست و هرگونه تفرقه‌افكني بين مذاهب الهى، جرم است.

پيامبران مرسل، يك هدف را دنبال مى‏كردند و يك سخن را بر زبان مى‏راندند و پيام‏آور يك تمدّن بودند، ولى آيا پيروان آنها مجتمعند؟ چگونه يك مسلمان، مسيح را رد مى‏كند و اصول دين را باور دارد؟! به چه شكلى، مسيحى اسلام را نمى‏پذيرد در حالى كه در متون اصل انجيل حقّه، ردّ پاى محمّد، شفّاف‏تر از آفتاب است.

 

 137فَاِنْ امَنُوا...:

خدا كفايت امورمان كند كه كافى اوست. به كه دل بسته‏اى؟ از كدامين مخلوق، يارى مى‏طلبى؟

حيف از تو نيست كه به غير چشمه هدايت نظر كنى؟

فسكيكفيكهم الله: از كليدهاي مؤثر در كسب اهرمهاي امدادي آسمان است.

 

 138صِبْغَةَ...:

تمدّن (رنگ) آسمان، برترى بر فرهنگ زمين دارد، به اين دلايل: آنجا محلّ حاكميّت قانونگذار است و اينجا به تقليد از او قانون مى‏نهند. آنجا همواره دور از دسترس جانيان است و اينجا مركز تهاجمات نفسانى مى‏باشد. آنجا محيط امن نزولات حَسن است و اينجا مشهدى در تصرّفات مادّى و خاكى مى‏باشد.

 

 139قُلْ...:

اخلاص، مدال بالاى ايمان و رنگ و بوى عبادت است. نماز بى‏خلوص، اَشكال مُضحك مى‏باشد.

گروه خالص‏شدگان، هرگز دعائى بى‏محبّت نمى‏خوانند. همه در برابر پادشاه گيتى، قيام و قعود دارند امّا كمند آنهائى كه مى‏فهمند چه مى‏گويند و ضميرشان آنها را در ديدار با ماوراء، يارى مى‏دهد.

 

 140اَمْ تَقُولُونَ...:

اسباط، فرزندان هر پيامبرند. سبط، نسل مطهّرست.

سبطين رسول، نقش زيربنائى در قيام و قعود امّت دارند.

گاه يُخرِجُ الحَىّ مِنَ المَيّت در زندگى طواغيت متجلّى شده و گاهى عكس آنرا اعلام مى‏دارد.

 

141 تِلك...:

تو كار مى‏كنى براى خودت! من كار مى‏كنم براى خودم! هركه براى خويش مى‏كارد و درو مى‏كند و برداشت مى‏نمايد. پس زورگوئي‌ها براي چيست!

اين فقره‌ي فرقاني مشت آهنين است بر دهان مستبدين ديني و مذهبي در همه‌ي عصرها.

البته گاهى، زحمت را تو مى‏كشى و منفعت را ديگرى مى‏برد! و اين جابجائى به خاطر عمق عدالت است و عدل در محكمه معاد، اينگونه پاسخ مى‏دهد: هر جنايتى، مؤاخذه مستقيم دارد و هر خيانتى، واكنش فورى خواهد داشت.

 

 142سَيَقُولُ...:

مشرق و مغربِ مورد استناد قرآن، شرق و غرب جهان نيست، بلكه موضوع، بس عميق‏تر و عظيم‏ترست، مشارق و مغارب، كلّيه پرانتزهاى شرقى و غربى است كه اين محيط مادّه را دربر گرفته، وَ ما اَدراكَ مَا المَشارِق و المَغارِب، اگر طىّ‏الارض داشته باشى، صد البتّه كه تنها ذرّه‏اى از اسرار را خواهى يافت!

 

 143وَ كَذلِكَ...:

وسط،‌ اعتدال است، كه برخلاف مطلق‌گرائي بوده و انعطاف در شرايط زماني و مكاني متفاوت را توصيه دارد كه تحت ابلاغات معصوم، هويت پيدا مي‌كند.

وقتى كه مى‏گويد: خداوند بر مردم، رئوف و بخشنده است، درك گسترده‏اى مى‏طلبد كه بفهمد وقتى بزرگ بزرگان، ابلاغ عفو مى‏دهد تا سراپاى ملتمسين را به احسن وجه ملاطفت نمايد، ديگر جائى براى نگرانى‏هاى روزمرّه باقى نمى‏ماند و اينجا اساس توكّل را تبيين مى‏نمايد. پس ما در برخورد با موانع زندگى، كليد تكيه بر خدا را به دست مى‏آوريم.

 

 144قَدْ نَرى...:

تو مى‏بينى!؟ آرى چون چشم دارى! ولى ديد هركس به اندازه درك و ظرف اوست.

خدايت مى‏نگرد مافوق هر نگرشى و تو بايد آنگونه به او نزديك شوى كه ببينى آنچه را كه او مى‏بيند!

و اين يك بحث كاملاً فنّى در مقوله كلام توحيدى است، بشر در مقام تقرّب به مقطعى مى‏رسد كه تمامى كهكشانها در زير پايش قرار مى‏گيرد.

 

 145وَ لَئِنْ...:

قبله چيست؟ آنچه كه در برابرست و هرچه كه از قبل، به ترسيم عقائد درآمده كه مجموعه باورداشت‏هاى انسانى را شامل مي‌شود و سمت و سوي اهداف را به تصوير مي‌كشاند.

يك مهم را نيز نبايد فراموش كرد كه قبله، رازگاه نمازست و در اقامه صلاة، تمامى ذهنيّت بشر به آنسو متمركز مى‏گردد و اگر كلّيات فكرى نمازخوان با اداء كلمات او مطابقت نداشته باشد موجب زيان و ضرر عقلى مى‏شود.

 

 146اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ...:

اگر حق را دانستى، افشايش مى‏كنى و اگر ندانستى، به طلبش مى‏روى و اگر نيافتى، آرام نمى‏گيرى و اگر امر بر تو مشتبه گرديد، به مشاورى امين پناه مى‏برى تا تو را از اثقال عصر برهاند و حالا مائيم و آن گوهرى كه در عهد قديم منظور گرديده و او را يافته‏ايم و مى‏خواهيم به جهانيان نشان دهيم.

 

 147اَلْحَقُّ...:

هرگز شك نكن كه تو، مرهون هدايت اوئى.

تمامى تشنگان، رو به مجارى ابدى دارند و ما در اوقات نماز به ساحت قدسى مى‏گوئيم كه: ما تو را از هر بى‏وفائى مبرّا مى‏دانيم، سُبحانَ رَبّى: منزّه است خدايم از اينكه بر من تحكّم به زور كند و به قول خود وفا نكند و جرم ناآگاهانه‏ام نبخشد و عجله‏ام را غمض ننمايد.

 

 148وَ لِكُلٍّ...:

او ولىّ توست اى متحيّر. او متولّى امور تو در هر سراست اى متحجّر.

او ضامن دعاوى توست، برخيز و بنگر ماوقع زندگى را، و هرگز در ايّام جارى به ابطال زندگى مبادرت ننما.

همه دعواها بر سر توليت اين مسافر بيچاره است، همه مى‏خواهند بر سر او كلاه بگذارند و ولي‌امر و امام و حاكم او باشند.

ما در اين مسير ابتلائات، خدا را داريم كه ولىّ مطلق ماست.

 

 149وَ مِنْ...:

خدايت از تو غفلت نكند به طُرفةالعينى، چگونه تو از او جدا مى‏شوى به هر زمانى؟

بيا و يك لحظه به اين مهم بينديش كه اگر روزى به مقطعى از تفكّرات برسى كه خدايت را نخواهى و به سويش نروى، چه فاجعه‏اى در زندگيت رخ مى‏دهد.

آنگاه كه در مرور ايّام به دلسردى و يأس مى‏رسى، بگو: و مَا اللّه بِغافِل، هرگز حرف درستى نيست كه بگوئى: خدايم مرا فراموش كرد.

 

150 وَ مِنْ...:

ترس، غريزه‏اى است ضرورى، بسان پدال ترمز، كه اگر نباشد تضمينى در بقاي حركت مادّى نخواهد بود، ولى به كارگيرى آن در برخى جاها باعث نقاهت روح و كسالت جسم مى‏شود كه بايد با قواى ماورائى، آنرا جبران نمود، فلذا بايد هراس را به مراتب معيّنى كشاند و از هياهوى رقباي خدا در هر لباسي كه هستند نهراسيد و خداى را به عنوان حاكم مطلق، شناخت.

 

 151كَما...:

تزكيه، زكات است. زكات، سوخت و سوز نفْس است. زكات براى تمامى مشتقّات زندگى مى‏باشد. زكيّه كسى است كه به نفْس امّاره، اجازه فعّاليّت نمى‏دهد و با مجارى زكوى، خودكامگى‏ها را در سطوح مختلف مى‏سوزاند.

هرگز فراموش نكن كه انبياء آمده‏اند تا ما را تزكيه كنند و بر همه وجود ما، قانون تزكيه را جارى مى‏سازند.

 

 152فَاذْكُرُونى...:

مى‏طلبى او را، اى واى، مى‏طلبد تو را!

مى‏خواهى او را، هيهات، مى‏خواهد تو را!

يادش مى‏كنى، حاشا، يادت مى‏كند!

در شبانه‏روز چند بار مى‏گوئى خدا، و در طول عمرت چند مرتبه پژواك صدايت را در پهنه آسمان خيال، شنيده‏اى؟

اين‏بار كه دستها را به علامت سفر در آغاز نماز برابر گوشهايت بلند مى‏كنى، هوشيارانه بگو: اللّه، شايد كه بشنوى: عبدى!

 

 153يا اَيُّهَا...:

خدا با صابرين است.

خدا با توست اگر صبورى كنى، خدا درك تو را بالا مى‏برد اگر شكيبائى نمائى، خدايت تو را خوانده تا به او متوسّل شوى.

اين‏بار كه بريدى و به چاه افتادى و ناله‏ات بى‏جواب ماند، ريسمان الهى را بچسب و ملتمسانه بگو: عَبدِكَ الغَريب، آنَسْتُ بِك، خداجان، به جنگلم فرستادى و به كام پلنگم دادى و نعره گرگان حواله‏ام ساختى و نگفتى كه اين برّه چه كند!؟ نه، گفت چه كنى! او را صدا بزن با قلب خونينت.

 

 154وَ لا...:

قتل چيست؟ مردن؟ كُشتن؟ زدن؟ ما همه ناگزير بر شتر اِرجِعى مى‏نشينيم، ولى مرگ در راه خدا، سعادت ابديست.

آيا قتل نفْس، تنها مرگ و مير ماديست؟ هرگز، رفتن از اين عالَم، اطوارى دارد و هر رفتنى، ذلّت‌بار نيست.

خلاصه كلام آنكه بهتر است بدون خونريزى به قتل رسيد! آري، مرگ سفيد، كشتن نفْس امّاره، پرواز روح، مي‌باشد.

 

 155وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ...:

گرسنگى چيست؟ غذا نخوردن؟

كدامين قسمت بدن در وقت نياز، اعلام احتياج مى‏كند؟ شكم؟

گرسنگى در همه چيز است نه فقط در غذا و آب، ما همه گرسنه‏ايم و تشنه، كى مسئول رفع عطش ماست؟

اصولاً چه وقت گرسنه‏ايم و تشنه؟ و آيا قدرت تشخيص را داريم؟

آرى، خلاصه كلمات در فقر عمومى ماست در برابر غناى مطلق پروردگار كه بستر امتحانات سخت الهي را مي‌گستراند.

 

 156اَلَّذينَ...:

خدا ما را آفريد و جبرا به اين دنيا فرستاد و امور متنوعي را به ما ملحق كرد و اختيارات محدودي را عطا نمود، سپس عليرغم ميلمان از دنيا و مافيها جدايمان مي‌كند و راهي سراي جاودانه مي نمايد.

ما براى خدائيم! اين حرف بزرگى است، از خيلى‏ها گزافه‏گوئى بوده و از برخى، بى‏انصافى مى‏باشد.

اگر بدانيم خدا كيست كه نمى‏دانيم، منصف نبوده‏ايم كه چنين مجموعه خاكى را منتسب به حق بدانيم و اگر آن پادشاه ازل را نشناسيم، كلام نامأنوسى بوده كه باعث خشم الهى مى‏گردد.

 

 157اُولئِكَ...:

صلوات، درود است.

صلاة هم سلام شبانه‏روزست به خداوند، تو هر روز به پروردگارت در پنج نوبت عرض ادب مى‏كنى و درب خانه‏اش را مى‏كوبى، كسى كه با آفريدگارش هر روز به بندگى بيعت مى‏كند چگونه در بند علائق و معاشقات همنوع خويش گرفتار مى‏شود؟ و جالب اينجاست كه معبود لايزال هم به ما سلام مى‏كند، يعنى جواب تعشّق را مى‏دهد.

 

 158اِنَّ الصَّفا...:

در صفا، صفايت را بيفزاى و در مَروه، مروّت را بالا ببر!

فلسفه حج در يافتن اسرار صفا و مَروه است. هر حاجى كه صفا كرد و صفا نياورد حج نكرده، به ابطال وقت رفته!

هر زائر كه مسير مَروه را طى نموده و جوانمردى را پيشه نكرده، راه را به عكس رفته و سوغاتى نياورده.

 

 159اِنَّ الَّذينَ...:

لعنت، نفرين است و نفرين، نفرت بوده و نفرت، برخاسته از تنفّر مى‏باشد و تنفّر، روگردانى است از چيزى، و آدمى زمانى از چيزى يا كسى رو مى‏گيرد كه توقّعى از او ندارد و باب مراوده را مى‏بندد.

 

 160اِلَّا الَّذينَ...:

توبه، نياز به اصلاحات متفاوت و مختلف دارد. توبه بدون اصلاح، مثل غذاى بدون اثر است، تو با اداء چند جمله، به سوى خدايت باز مى‏گردى و اگر مُصلحى در وجودت ايجاد نشود، دوباره به افعال منهيّه باز مى‏گردى.

 

 161اِنَّ الَّذينَ...:

كفر اگر به مرگ ختم نشود قابل علاج است، امّا مشكل ما آنست كه ميهمانيم و نمى‏دانيم چه وقت جلاء وطن مى‏نمائيم.

بدترين گناه، در فرصت حيات، قابل ترميم بوده ولى با رفتن، همه پلهاى عبور خراب مى‏شود.

آنزمان كه به سوى بتهاى عصر رفتى، بر خود نهيب زن كه وقتى بميرم به محضر بنيانگذار خلقت مى‏روم و در برابرش چون ابر بهار، اشك ندامت و خجلت خواهم ريخت.

 

 162خالِدينَ...:

تخفيف مى‏خواهى كه اينقدر چونه مى‏زنى؟ آرى، همه به دنبال گرفتن تخفيفند، ولى در سراى ابدى، با التماس‏هايت چيزى از آتش‏هاى افروخته كم نمى‏شود و قادر به ايستادگى در برابر فرمان ايزدى نمى‏باشى و تازه، ميليونها روز در پل صراط، وقت لازم دارى تا بتوانى خلاصى خويش را از عذابها بخواهى.

 

 163وَ اِلهُكُمْ...:

خدايت نام و نشانى دارد مشهور و غير قابل كتمان، آنكه تو را از نيستى به هستى وارد نمود، اوست آفريدگار هر عصر و نسل. خداوند زمين و آسمان، مشارق و مغارب، خشكى و فضا و آب و ديروز و امروز، يكى است.

او با همه قواى مكنونه‏اى كه داراست بسيار مهربان و باگذشت است و تو بايد عواطف را از او ياد بگيرى و در هر شرايطى، ملاطفت و مسالمت را برگيرى و رفيق شفيق خلايق باشى.

 

 164اِنَّ فى...:

زمين، موجود زنده‏ايست كه پاسخ به هر حركتى مى‏دهد، آب دَهى، گياه مى‏دهد، دانه دَهى، پرورش مى‏دهد، شخم زنى، حال مى‏دهد. امّا برخى زمين‏ها مرده است، هرچه كنى جواب نمى‏دهد. كار فيزيكى زمين، به امر خداست.

 

 165وَ مِنَ...:

روابط با خدا را از هر حيث، محترم و مقدّس داريد. هر چيزى كه متعلّق به خداوند مى‏باشد را سواى ديد و تصوّر عادّى و معمولى قرار دهيد. دوستى و دشمنى اگر براى خدا باشد بايد با دلايل شرعى قطعى، انجام گيرد.

فراموش نكنيد كه بزودى در محكمه‏اى قرار مى‏گيريد كه براى هر نوبت ضربانِ قلب شما توضيح مى‏خواهند كه در حين حيات مادّى كه ميلياردها بار، تپش  قلب داشته‏ايد، در هر بار چه كرده‏ايد و چه بوده‏ايد، و در زير بار آن توبيخات شكننده محبت خدا در دلت مي‌باشد كه تو را دلگرم خواهد نمود.

 

 166اِذْ...:

تولّى و تبرّى، دو شاخه از فروع دين است. تولّى، يعنى دوستى با استاندارد دين، و تبرّى، انفصال از ديگران است با شاخص‏هاى دينى. در تولّى، ناخواسته انسان به توليت فكرى ديگران مى‏رود، لذا بايد ببيند كه با چه كسى مراوده مى‏نمايد، و هر بار ضرورت دارد كه بشر روابط اجتماعى و فاميلى را ارزيابى كرده و حدود مشروع آن را رديابى نمايد.

به زير هر پرچمي به جز توحيد بروي در قيامت از آن تبري خواهي جزست و امام كاذب و مامون مفتون، در آن ديار، از هم گريزان خواهند بود.

 

 167وَ قالَ...:

حسرت، پشيمانى است كه به موازات زمان خاصّى به وجود مى‏آيد، تقريباً يك غريزه عمومى است كه آدميان، قبل و بعد از هر كارى، به آن مى‏رسند. ولى هرچه باشد، در اين عالَم، حسرتها قابل تحمّل و جبران خواهد بود، امّا پشيمانى‏ها در وادى آخرت، بدون نتيجه مى‏باشد.

يكى از اسامى قيامت، يوم‏الحسرة است، يعنى روزى كه همه مى‏گويند: واى بر ما، اى كاش اينگونه نبوديم، پس بايد قبل از اتمام وقت، به ضعف‏ها و نقص‏ها پرداخت كه اهم هشدارها، تبعيّت از رقباي خداست.

در اين دنيا به بايدها و نبايدها، رسيدگى كنيد و توشه را از هر حيث آماده نمائيد.

 

 168يا اَيُّهَا...:

كُلُوا، اِذن خوردن است و با همين چند حرف متشكّله، خوردنى‏ها نماد مى‏گيرند و خوراكى‏ها پيدا مى‏شوند و خوردنها به وقوع مى‏پيوندند.

اگر اين اجازت از ناحيه كبريائى نبود، دهان باز نمى‏شد، دندان خُرد نمى‏كرد، زبان همراهى نمى‏نمود، غذا پيدا نمى‏شد، آداب بلعيدن، ظاهر نمى‏گشت و حالا بيا و حساب و كتاب اينها را در حشر و نشر، ببين.

 

 169اِنَّما...:

فحشا، ناسزاست. فحش، نادرست است. فاحشه، نابكار است. فواحش، زشتى‏هاست.

بچّه كه به دنيا مى‏آيد از اين آمار و ارقام به دور است و حالا كه ده ساله است همه را مى‏داند، وقتى به بيست سالگى مى‏رسد همه را مرتكب مى‏شود و در سى سالگى، مست آنهاست، در چهل سالگى، به فكر ترك عادات نمى‏اُفتد و در پنجاه سالگى، از عوارض آلودگى به آن رنج مى‏برد و در شصت سالگى، قادر به دفع آفاتش نبوده و در هفتاد سالگى، آرزوبه‏دلِ توبه، مى‏رود!

 

 170وَ اِذا...:

وقتى كه فريب‏خوردگان نفوس لعين را به اصلاح روابط با خداوند مى‏خوانند، مى‏گويند: ما نياز به آئين سرمدى نداريم بلكه احتياجات خويش را در آبشخور فكرى گذشتگان برآورده مى‏سازيم.

چقدر اين كلام، شبيه به حرفى است كه بچّه مريض به مادر خود مى‏گويد، زمانى كه دارو به او مى‏دهد، او به سمت شيرينى رفته و مى‏گويد: نگاه كن، اين خوشمزه‏تر است!

مبادا مفتون سازه‌هاي فكري ارتجاعي شويد!

 

 171وَ مَثَلُ...:

عقل آنست كه آدمى را به واقعيّت‏هاى دامنه‏دار هدايت كند و حقيقت مطلق جهانشمول بوده كه نشئات حال و آتى را در بر مى‏گيرد. با قوّه عقلانى از چاه‏هاى موجود بر سر راهمان فاصله مى‏گيريم.

عقلى كه متّصل به وحى مى‏شود آتشفشانى در ارشادات را ايجاد مى‏كند و عقل بريده از وحى، اجباراً به مشابهات منفى آن الصاق مى‏شود، همانند عقلى كه به الكل آغشته مى‏شود و يا به موادّ مخدّر مى‏پيوندد و يا بر سر سفره‏هاى رقباي خداوند در زمين، به تغذيه مى‏نشيند و نهايتاً به جاى آنكه دستگيرتان باشد پاگيرتان خواهد بود.

 

 172يا اَيُّهَا...:

آيا تو عابدى؟ آيا من خداپرستم؟ آيا او اهل حقّ است؟

جواب اينها با تظاهر و مانور، نمودار نمى‏شود، بلكه بايد دلايل ايمانى را ارائه داد.

عبد، بنده است، بنده در زنجير قانون ارباب خويش است، حلال و حرام، بندهاى اين روابط است، آيا تو در بند اين احكامى؟ از اجراى فرامين الهى، خسته نمى‏شوى؟ آيا توانائى اجراى آيات او را دارى؟ تاكنون به اين مسئله رسيده‏اى كه اگر مؤمن به او باشى، به راحتى به دنبال او مى‏روى!

 

 173اِنَّما...:

خوك، حيوان كثيفى است كه حامل ميكروبها مى‏باشد. خوك، جزوِ حيوانات نجس مى‏باشد. خوك، نجاست‏خوار است و عامل بسيارى از نقاهت‏هاى روحى و نفْسى.

ولى اين حيوانى كه ظاهر و باطنش چنين است، بهترين وسيله عبرت نفْس مى‏باشد، يعنى نظر كنيد به آن حيوان كه خوراكش پليد است، پس شما از آلودگى در تغذيه اجتناب كنيد كه سبب كم شدن مفاسد مى‏شود.

 

 174اِنَّ الَّذينَ...:

شكم، جايگاه غذاست، ولى در جهنّم، جاى آتش است!

آيا خدا با شما حرف نمى‏زند؟ مگر او با كسى سخن مى‏گويد؟ بله، در اين آيه معلوم گرديد كه اين كار شدنى است! سابقه دارد كه آفريدگار بى‏همتا، با افرادى تكلّم نمايد!

در قيامت خداوند شما را تميز نمى‏كند و در كثافت باقى خواهيد ماند زيرا كه خود به اين تقدير تن داده‏ايد! زيرا از فرصت تزكيه خود در اين دنيا، استفاده نكرديد.

به اين مثلّث توجّه شود:

1- معده در سراى ديگر، سوخت ديگرى دارد.

2- خدايتان در دعاهايتان با شما همدردى مى‏كند.

3- يزدان پاك، همواره در دعوت شما به سوى زيبائى‏هاست.

 

 175اُولئِكَ...:

پول مى‏دهى، كالا مى‏خرى، معامله‏ات سودآورست.

گاهى سرمايه مى‏دهى و گرفتارى مى‏بَرى! كه عين خسارت مى‏باشد.

امّا در اين سوداگرى، چشم‏ها كورست و گوشها كر و عقلها بسته! چطور؟ زيرا وقت را صرف گناه مى‏كنى، پول را هزينه فساد مى‏نمائى و علم را مصروف بيراهه مى‏كنى، در تمامى اين مراحل، نفْس از قضاوتها عاجزست، مگر آن قلب سليمى كه حق را در جايگاه خويش قرار مى‏دهد.

 

 176ذلِكَ...:

دنيا، كتاب زياد ديده و كتابدار بسيار آمده و كتابخوان به وفور بوده و كتاب‏خر نيز زياد، امّا اين مُصحف، سواى بقيّه است، اين كتابِ زندگى و مرگ است.

كتاب‏نويس هم فراوان آمده، در سطوح مختلف، با مانورهاى پياپى، امّا اين نويسنده، خَلق قلم مى‏كند، صفت كتابت را امتياز مى‏بخشد، اين صاحب اثر، مؤثّر در تمامى مطبوعات دنياست، حق را در لابه‏لاى صفحاتش جستجو كنيد كه مظهر حركت و نو انديشى مى‏باشد.

 

 177لَيْسَ...:

مال دادن، از فرازهاى آزمايشى است. خيلى‏ها حاضرند كه در حوادث ايّام، مالباخته شوند، ولى از اموال خود به بندگان خدا ندهند.

انفاق، ضدّ نفاق است. با پرداختن قسمتى از سرمايه و ثروت به نيازمندان و بيچارگان، كفّاره برخى معاصى را بدهيد كه جبران گناهانى مى‏شود كه عكس‏العمل آن، به تمامى زندگى مى‏رسد.

 

 178يا اَيُّهَا...:

قصاص، كليد زندگى است. اگر قصاص نباشد هرج و مرج جامعه را فرا مى‏گيرد. با قصاص كردن، آرامش به اجتماع مى‏رسد.

قصاص، يعنى اقدام متقابل در هر كارى كه انجام داده‏اى، ولى اگر قصاص را با عفو جبران كنى، بخشندگى در دنيا مى‏درخشد.

گذشتن از قصاص، جابجا كردن مغفرت به جاي غضب است كه بدون اجر نخواهد ماند.

غضب، وفور خشونت است. در غضب، عقلها تعطيل مى‏شوند. غضب، نيك و بدست، خشم نيكو براى خداست و عصبيّت ناموزون، براى نفْس است.

 

 179وَ لَكُمْ...:

برخى اوقات، اجراى قانون قصاص، به مردم امنيّت مى‏دهد و اغماض از آن، نابسامانى را به دنبال دارد.

همه چيز دست به دست هم مى‏دهد تا آدمى را به خدايش نزديك سازد.

تقوا راز آفرينش بوده و در آن، به اسرار خلقت واقف مى‏شويد.

مهمترين شارژر ايمان، معرفةاللّه است، يعنى جايگاه احدى را بشناسى و موقعيّت خودت را در برابر او درك نمائى و اين با مهار نفس، يعني پرهيزگاري، ميسر است.

 

 180كُتِبَ...:

وصيّت‏كردن، اتمام مافات گذشته است. آنكه وصيّت كرده، مرگ را سايه به سايه خويش دانسته.

وصيّت‏كردن، كار هر كس نبوده و شخصى به اين مهم تن مى‏دهد كه از مىِ حبّ دنيا كمتر نوشيده باشد، پس به اين شخص، فرض بوده كه رعايت احتياط را در پايه‏گذارى زندگى كرده و متن نظرات كارشناسى را در خصوص خلقت عالَم فعلى، مدّ نظر قرار دهد.

 

 181فَمَنْ...:

هر نوع تغيير و تبديلى در متن وصيّت‏نامه، حرام و غير مشروع است.

مسئوليّت اجراى وصيّت، با وصى بوده و هر گونه دخالت در اصل و فرع آنرا مغاير با تعهّدات وجدانى مى‏داند و فرقى ندارد در انواع بدعت‏ها در وقف‏نامه‏ها، مثلاً بنائى را كه ميّتى وقف كرد، در شكل و طرز كار و عوايد آن، نمى‏توان به ميل خود دست بُرد، مگر آنكه حاكم شرع عادل، مصلحت عامّه را در آن دخالت‏ها بداند.

 

 182فَمَنْ...:

اصلاحگر امور باشيد كه صَلاح در اصلاحات است.

در بعد كلي، مصلحت جامعه در اصلاح عمومى است كه غفران الهي را به دنبال دارد.

 

 183يا اَيُّهَا...:

روزه بر تو واجب است، به وجوب جان، و بر عرفا واجب بوده به اوجب نفْس، يعنى مردم در برابر قانون روزه، به سلامت تن و صحّت عقل، مسئولند و عارفان واصل، به صيام قلب و روزه مغز، حكم الهى را جارى مى‏سازند و در نتيجه، مختصّ شهر صيام نبوده و منحصر به چند قلم محدود نمى‏باشد و در يك كلام، روزه، لباس تقوا بر اندام اهل عروج است.

 

 184اَيّاماً...:

روزه واجب است بر آن كه عذر شرعي ندارد، مريض و مسافر و كسي كه سلامت زندگي و معيشتش به مخاطره مي‌افتد معادل آنرا فديه بدهد.

سفر، گردش است بر پايه سياحت و زيارت و تجارت، سيّاح، دور زمين را مى‏چرخد و به كسب ضرورتها مى‏پردازد، ولى عجبا بر مسافر عزيز ما كه هزاران سال است وعده‌ي ظهور او به سفيران آسماني داده شده است ولي سفر هجران هنوز ادامه يافته و منتظران را جان بر لب نموده!

 

 185شَهْرُ...:

شهر رمضان، خيلى قشنگه، چراغاش، سبز و قرمزه، تو اون شهر، همه با هم رفيقن، مهربونن، صبح كه ميشه، با هم مناجات مى‏كنن، خدا رو صدا مى‏زنن، با هم اَلعَفو مى‏گن، اذون مى‏گن، گريه مى‏كنن.

خداجون، چقدر پر نسيمه شهر رمضون، فضاش پر از ملكه، تو اون شهر، غير خدا، پيداش نمى‏شه، همه با هم سفره ميندازن، با هم لقمه مى‏گيرن، هواى همو دارن، كاسه‏هاشون يكيه، پارچ آبشون، پُرِ زَمزمه.

آى خدا، مى‏خوام تو اون شهر، مقيم بشم، اهالى اون شهر، دروغ نمى‏گن، غيبت نمى‏كنن، تهمت نمى‏زنن، دم غروب كه مى‏شه، صداى اَللّهمّ لَكَ صُمتُ، حال و هواى قشنگى به در و ديوار مى‏ده، من مى‏خوام ساكن اون شهر بشم.

 

 186وَ اِذا...:

آيا مى‏دانى كه نزديك‏تر از هركس به تو كيست؟ چسبيده‏تر از رگ گردن به انسان، كدامست؟ او خداى توست، همان مقتدر بى‏همتائى كه تو و همنوعانت را از خاكِ سردِ ساكتِ سست، بيافريد و به يك فرمان به او هيبت و هيكل داد.

حال به آن معبود لايزال، عرضِ حالت گو و در پنج وعده، بر آستانش سر بياساى و بر خاك فروتنى بيُفت و بگو: سُبحانَ ربّىَ الْاَعلى، منزّه است پروردگارم از هر عيب و ضعف و نقصى. به راستى كه تو گمشده‏اى دارى كه همواره مى‏جوئى و من مفقودى دارم كه هميشه به دنبالش مى‏گردم و نمى‏دانيم كه حكمت فراموش شده و از ياد رفته ما، حق‏تعالى جلّت اسمائُه مى‏باشد. خيلى وقاحت مى‏خواهد كه صبح بر سفره و شب بر بستر و روز بر سر كار، يادش را فراموش كنيم.

 

 187اُحِلَّ...:

زن، لباس مرد و مرد پوشش زن است! با چنين تفسيرى، آيا مى‏توان از تزويج بى‏نياز بود؟

بهترين شرحى كه مى‏توان بر مسئله ازدواج داشت همين است كه زوج، زينت و آبروي يكديگرند و حفّاظ همديگر، با وجود يك همسر غيور و مهربان و باكفايت، هرگز در كانون خانواده، درگيرى و تندى و بى‏مهرى و دلسردى، مشاهده نخواهد شد.

اى زنان و مردانى كه تحت عنوان پيوند مقدّس زناشوئى، ايثار و تفاهم و گذشت و رفاقت را مى‏افزائيد، بدانيد خداوندى كه بنيان ازدواج را مقدّر فرمود، يار و ياورتان خواهد بود و شيطان در هر فرصتى، چوب مزاحمت به لاى چرخ مديريّت خانه‏ها مى‏گذارد.

 

 188وَ لا...:

مال، نقش كليدى در ساختن جامعه دارد. با اموالتان، اجتماع بشرى را تزئين كنيد.

مالكيّت را از طريق حلال بجوئيد و با مجارى درست تجارى، پول را روانه منزل نمائيد.

اقتصاد با بخشهاى آلوده، خون را كثيف مى‏كند و قطرات ويروس‏دار، بدن را به خدمت جنايت مى‏كشاند.

 

189 يَسْئَلُونَكَ...:

براي ورود به خانه‏ها از مداخل آن وارد شويد و هرگز از مسير غير طبيعى به منازل سر نزنيد.

باب متعارف مسكن، رعايت اصول اخلاقى بوده و قانون حسن همجوارى، تعريف درست اين حكم مى‏باشد و اين موضوع، تعميم دارد به هر شكل و قاعده‏اى كه به اين برنامه‏ها ختم شود.

وقت در زدن را بشناسيم، آداب ورود به خانه‏ها را بفهميم، ادب اسلامى را در جلسات فاميلى رعايت نمائيم.

 

 190وَ قاتِلُوا...:

قتل، بد است ولى نه در همه‏جا! خيلى‏ها قاتلند و عين خيالشان نمى‏باشد كه چند نفر را در كجا و به چه علّت بكشند، با آنها چه بايد كرد؟ امّا بسيارى نيز هستند كه قادر به تحمّل ديدن بريدن سر گوسفند هم نمى‏باشند.

ولى قانونگذارى كه شما را از خونريزى منع مى‏كند، در برخى مواضع، امر به آن مى‏نمايد و اين در حاليست كه چاره‏اى براى اصلاح بزه‏كاران نباشد و او جان ديگران را در معرض نابودي قرار دهد و راه ديگري براي مهار او نباشد.

مجوز قتل در محاكم قضائي بايد به دست حاكم عادل (نماينده خدا در زمين) صادر شود وگرنه وسيله‌اي براي تسويه حسابهاي شخصي و حكومتي و نفساني خواهد شد.

 

 191وَ اقْتُلُوهُمْ...:

و الفتنة اشدّ من القتل، فتنه از قتل سنگين‏ترست! چرا؟ قتل، حرف آخر در جنايت است، امّا فتنه وسيله آنست، پس نبايد فرع بر اصل، مقدّم شود، پس علت كلام ربوبي چيست!؟

نكته مهم اينست كه فتنه، نقشه‌ي جرائم است كه منتهى به قتل مى‏شود، فتنه سرآغاز قتل است كه اگر مهار شود قتلهاي فردي و جمعي و جمعيتي مهار خواهد شد.

فتنه در فكرست ولى قتل در عمل، و فكر محورش بازترست، يعنى هرآن مى‏توان هزار بار كسى را در تصوّرات كُشت ولى در عمل، محور تنگ‌تر است.

 

 192فَاِنِ...:

خدايت، بى‏ادبى‏هايت را مى‏بخشد.

چگونه است كه تو در دل كينه دارى؟ راستى جرم تو در برابر حضرت حق، بيشتر است يا اذيّت همنوعت به تو!

چرا آزار اطرافيان را در قلبت عقده كرده‏اى و شب و روزت را با آن سپرى مى‏سازى؟ مگر بدبختى‏هاى بشر در چند قلم خلاصه مى‏شود كه از گلايه‏هايت دست بر نمى‏دارى؟

 

 193وَ قاتِلُوهُمْ...:

فتنه چيست؟ شوريدن خلايق بر يكديگر.

رعايت نكردن حقوق متقابل، از مصاديق فتنه است.

فتنه‏ها را با نام خدا خاموش كنيد و تحت لواى پيامبران، به سراپرده نامتناهىِ اِرجعى سفر نمائيد.

معمار هستى، چاره مُفتّن را مرگ مى‏داند! و اين، هشدار سنگيني به فتنه‌گران است اگر بفهمند!

يعنى كسى كه عادت به دسيسه دارد و كارش زمينه‌سازي قتل و كشتار است نمى‏تواند يك شهروند سالم باشد و علاج فتنه‏گرى، جرّاحى غدّه سرطانىِ آتش‏افروزى خواهد بود.

 

 194اَلشَّهْرُ...:

ماه حرام، حرمت مضاعف دارد.

حريم ماه‏هاى حرام را پاس داريد كه جرائم در آن به تزايد عقوبت مى‏رود و جنايت در آن به اَحسن و اَكمل و اَتمّ وجوه مجازات مى‏رسد.

تعدّى در آن نكن كه در دو سرا، مجازات شوى.

تقوا پيشه نما كه سوخت متّقين، در آن ايّام تأمين مى‏شود.

 

195 وَ اَنْفِقُوا...:

انفاق كن كه اتّفاق نيكى‏هاست.

مال‏اندوزى را عوارضى باشد متعدّد كه گريبانگير صاحبش گردد.

راه درست در امنيّت خاطر، مساوات و بخشش است.

هلاكت، خودكشى بوده و مهلكات در اقسام مختلف مى‏باشد.

گاهى خودت را به مجارى عذاب مى‏اندازى و گاه به مكر ديگرى در وادى ناراحتى مى‏افتى، پس حواس را جمع كن و از نسخه‏هاى پرورش مكتبى، بهره گير.

 

 196وَ اَتِمُّوا...:

فرق بين حج و عمره آنست كه عمره مفرده، فرعى در اِشراف بر اسرار بيت است و در آن به كمّ و كيف عبوديّت، مطّلع مى‏گردى، ولى تا در ذى‏الحجّه به زيارت كعبه نروى، حاجى نگردى.

آيا تا كنون دانسته‏اى كه وجه تسميه مسجدالحرام چيست؟ يعنى سجده‏گاهى كه حريمش به موازات كره زمين است، يعنى جامع قداست و شرافت و قرابت مى‏باشد و آيا قرب را در سنگ و گِل آن ديار مى‏توان يافت يا بهايش را بايد با اخلاص پرداخت و هويّتش را در آثار معنوي آن ديد.

 

 197اَلْحَجُّ...:

از آداب حج‏كردن آنست كه حاجى هرگز به عصبيّت رو نكند و مادّيّت را پيشه ننمايد و قواى اهريمنى را به مدخل وجودش راه ندهد، پس حرمت آن خانه را با تقوا مكرمت دهد و از آميختن در شهوات و ورود به معركه جدال و حضور در بازار نفْس، خوددارى نمايد.

 

 198لَيْسَ...:

عرفات، مجتمع عارفان است، در آنجا هر غير عارفى خسته شود، زيرا كه عارى از محسّنات ظاهر باشد.

عرفان را در لحظه‏هايش بيابيد و مفهوم ذكر را دريابيد.

مشاعر را در شعور بندگى به عاريت گيريد و در مشعر، تسبيح يزدانى به اعضاء و جوارح گوئى و ضربه‏هاى قلب را از هر آميزه‏اى پاك سازى.

پس آن ديار قدسى را منبع نزولات سماوى بدان و ثانيه‏هايش را گرامى بدار.

 

199 ثُمَّ...:

عالى‏ترين هدف مناسك حج، آن است كه انسانها را در طهارت شريعت به بازيافت مجدّد فطرى منتقل كند.

با استغفار مى‏توان كوه‏هاى يخى گناه را آب نمود و در آن، پلهاى ارتباطى وجدان، محكم مى‏شود و در همه موارد مى‏بايد به شرايط و ضوابطش توجّه كرد.

فيض چيست؟ رگه‏هاى نورانى از عرش به فرش.

فيّاض كيست؟ خالق شعاع شُموس.

وقت تابش آن چه موقع مى‏باشد؟ در اقامه نماز و قرائت قرآن و طواف حج و جوار انبياء و اولياء.

مقدمه آن چيست؟ تسويه از حق‌الناس، چگونه كسي براي زياد رفتن به حج، مغرور مي‌شود و به خود مي‌بالد در حالي كه همسايگان و هموطنانش در فقر و فلاكت دست و پا مي‌زنند! آيا اينطور هزينه كردن مي‌تواند امواج فيض را جذب كند؟ هيهات!

شرايط نزول فيض كدامست؟ هرگاه كه ترك جنبش حيوانى كنى و نفخه انسانى را در تمامى وجودت ارج نهى و قدر احسن تقويم را بدانى. آري، آنگاه كه فنا را در كالبدت آزمودى، به رشحات آن دست مى‏يابى.

 

 200فَاِذا...:

آدمى مجموعه خواسته‏هاست، هر كسى چيزى مى‏خواهد. تو چه مى‏خواهى؟ نيازمنديهاى معقول كدامست؟

عقل سالم مى‏گويد: هرچه در اين سرا نياز دارى، در ديار ديگر نيز احتياج دارى، اگر همه چيز را امروز مصرف كنى، فرداى عنقريب را در اِفلاس به سر مى‏برى.

شما به فرزندانتان مى‏گوئيد كه براى فرداى بهتر، پس‏انداز لازمست. پس براى عاقبت به خيرى، اندوخته‏هاى وسيع و همه‏جانبه، مورد سفارش و تأييد نمى‏باشد؟

حالا به خطاب آيه بنگريد: برخى از مردم، فقط جلوى پاى خود را مى‏بينند و از هياهوى قيامت بى‏اطّلاعند و لذا حاجت ايشان اينست: خدايا، دنياى ما را آباد گردان! ولى همين‏ها به محض ملاقات با فرشته قابض روح، به غلط كردن مى‏افتند.

 

 201وَ مِنْهُمْ...:

ايده‏آل‏ترين نوع آرزو، همينست كه بگوئى:

قادرا! من كه در يك مقطع زمانى و مكانى، بنده و ميهمان تو نيستم، بلكه در هر نشئه‏اى، مخلوق و مأمور توأم، پس نوازشم كن در هر مرحله‏اى، امروز در تابستان از گرما به تو پناه مى‏برم و فردا از گدازه‏هاى آتش جهنم به قدرتت دخيل مى‏گردم.

و لذا در اين عريضه قرآنى، مى‏خوانى:

اى صنعتگرى كه قادرى از هيچ، اسرار پيچ در پيچ را بسازى، مرا عطائى ده كه دنيا و آخرتم را به شُكوه و سعادت آورد، اگر در اين عالَم، از ميكروبها گريزانم، در آنسوى مرز هستى نيز از تهاجمات عناصر آزار دهنده، مصونيّتم ده.

اى واى از عمق فقر و نياز، تنها چاره اين مسكينت، دستگيرى در همه ابعاد حمايتى در دنيا و آخرت مى‏باشد.

 

 202اُولئِكَ...:

وقتى كه صاحب تو، هوايت را در تمامى جريانات زندگى داشت، به اشباع در لذائذ مادّى و معنوى زندگى مى‏رسى.

در دعاهاى قُدماى نسل است كه آمده: خدايت خير دنيا و آخرتت دهد، يعنى در گذرگاه دنيا و قرارگاه آخرت، تحت لطف خداوند، قرار گيري، و مفهوم آن رسيدن به خوشي‌هاي غافل‌كننده در دنيا نيست زيرا كه اگر صد سال در اين ميهمانپذير به ما خوش بگذرد ولي صدها ميليارد سال در ابديّت، آثار منحوسش را ببينيم كه كمال بى‏خردى و ديوانگى خواهد بود. اگر يك حيات بى‏پايان (آخرت) را در چه‌كنم سپرى كنيم و عوارض شوم كرده‏هايمان را معاينه نمائيم، عين جهالت و بربريت مى‏باشد.

پس عالى‏ترين شيوه عرض حال به پادشاه گيتى، آنست كه معروض بداريم:

ملكا، اينجا و آنجا ندارد، همه‏جا بنده‏ات هستيم و عارضت و به خيرخواهيت اميدوار، ما را در اين دنيا به حال خود وامگذار كه قدرت حساب و كتاب عظيم آخرت را نداريم.

 

 203وَ اذْكُرُوا...:

در اين چند صباح دنيا، هرچه هستى و هركجا زندگى مى‏كنى و به هركارى اشتغال دارى و هر بينشى دارى و هرچه مى‏طلبى، بدان كه ناخواسته به محضر آن قَدَر قدرت و اَبَر هيبت مى‏روى و بى‏اراده در حشر اجبارى واقع مى‏شوى.

پس بگونه‏اى تنظيم اسناد عملى و فكرى كن كه به آبرومندى جوابگوى افعالت باشى و در وقت احضار به محكمه عدل، نگران و لرزان نباشى.

به واقع به اين مسئله نگريسته‏ايد كه اگر قرارست به حضور بنيانگذار خود برسيد، با چه كلامى با او سخن مى‏گوئيد و دلايل مستند شما در گذران عمر چيست و چه جوابى در فرسايش نعمت‏ها و دفع فرصت‏ها داريد تا از خشم آن دادستان بى‏همتا در امان باشيد.

 

 204وَ مِنَ...:

گفته‏اند: اِنّ مِنَ الْبَيانِ لَسِحْر، يعنى، هرآينه آدمى توانسته با تكلّم، مردم را رنگ كند و با الفاظ، ديگران را به بازى بگيرد!

خب، اين هم دامى براى صيد ساده‏دلان است، امّا آيا مى‏توان با چرب‏زبانى و زبان‏ريزى، وجدان را هم مفتون نمود؟

آيا با اداء زيركانه جملات، مى‏شود از پس مؤاخذات الهى برآمد؟

آيا آفريدگارِ نطق را مى‏توان با جادوى كلمات، مكر نمود؟

هيهات كه آن سياستمدار مطلق، از فرمولهاى ناشناخته‏اى استفاده مى‏كند و ما را به زانو درمى‏آورد كه با هزاران قطره عرق شرمندگى بگوئيم: از ماست كه بر ماست!

 

 205وَ اِذا...:

جهان، همواره شاهد استيلاى باطل بوده و توليت ممالك در اكثريّت اوراق تقويم، به ولايت ستمكاران رفته و متولّيان ملل در خطوط تاريخ، غالبا حق‏ستيزان بوده‏اند و بيشتر آنها سعى بليغ در مفاسد اخلاقى داشته‏اند و خاك را به ظلم خويش، به سرخى كشانده‏اند و فرزندان آدم و حوّا را به مَزبله مسالك، خزانده‏اند و هرگز آفرينشگر بى‏رقيب، آنها را به حال خودشان واگذار نكرده و در هر چند دوره‏اى، مافوقى را بر ايشان اقامه داشت و انقلابى را بر بلاد، تحميل نمود.

آرى، قانونگذار لاهوتى، حكم تُعِزُّ و تُذِلُّ را از كرسى جبروتى، به زمين تحتانى ارسال مى‏دارد تا همگان بدانند كه: معناى هُوَ الحىِّ الّذى لا يَمُوت، يعنى چه!

 

 206وَ اِذا قيلَ...:

وقتى به گردنكشان اعصار مى‏گويند: از خدا بترسيد، آنها جواب پيامبران را با سرنيزه مى‏دهند و به رويشان چنگ و دندان مى‏كِشند! امّا كيست كه بتواند از عهده قواى نامرئى درآيد و با هستى‏بخشِ عَلَى‏الْاِطلاق، مقابله نمايد!

و چه زيبا داستانهائى دارد مُصحفِ شريف از اِدبار سلاطين و سياه‏بختى مُلوك در زمانى كه اقبالشان سپرى شده، با كمترين حركتى واژگون مى‏شوند و كاخهاى پوشالى آنها خراب مى‏گردد.

فَاعتَبِرُوا يا اُولِى الْاَبصار، چشم‏ها را باز كنيد اى حكام، و موزه‏هاى برجاى مانده از رژه گذشتگانِ زر و زور و تزوير را بنگريد كه چِسان با يك فرمان ملكوتى، تختشان زير و رو شد.

 

 207وَ مِنَ...:

اينجا يكى از گردنه‏هاى خطير توحيدست، اگر محصّل معالم عرفانى هستى، بيا و اين مباحث را از نزديك ارزيابى نما.

تو فاقد امكاناتى و هرچه دارى در رهن عنايت مالك‌الرّقاب است، ولى او به تو نقش ارباب را داده تا در جايگاه عزّت، رُل بزرگان را بازى كنى! پس در محور عاريت، ممكناتى را به تو امانت داده و سپس از در دوستى و حكمت، با تو معامله كرده و بشر را به قراردادى عظيم و جاودانه فراخوانده و مى‏فرمايد:

خدايتان خريدار نفوس شماست، آيا فروشنده‏ايد! يادتان نرود كه به هرحال، ما ناگزير، در گردونه ايّام، خود را به مجارى مختلفي عرضه مى‏داريم و به تدريج با قيمت‏هاى پائين، سودا مى‏نمائيم، امّا خودفروشى به غير او، كمال درماندگى و پشيمانى مى‏باشد.

اي عاقل، اگر در ركاب واليان دروغين خدا به مصاف مرگ بروي در حالي كه خود را در حال معامله با خدا تصور كني، بدانكه يا مسحور گشته‌اي و يا ديوانه شده‌اي!

 

 208يا اَيُّهَا...:

اسلام، آئين سلامت است. مسلمان، كسى است كه مثل خروس جنگى به اين و آن حمله نمى‏كند و سگِ هار را در گَزش پاى ديگران، تداعى نمى‏نمايد!

متون عالى الهيّات، گوياى متانت نفْس و وقار دل و عزّت روح و شرف تقدير مى‏باشد.

ما وقتى كه مهاجم مى‏شويم، حيوانيّت را به جنبش در مى‏آوريم، ياد گرگ و پلنگ را در جنگل زنده مى‏سازيم!

شيطان رجيم، شاه‏كليد را در گمراهى انسان، به جنايت آورده و جامعه را دعوت به تعدّى و ستم مى‏كند. خطّ ديرينه ابليس در كينه‏ورزى و سنگدلى مى‏باشد.

پلّه نخست خداشناسى، تسليم به يزدان بوده و هر كه مى‏خواهد اين نردبان را تا آخرين پايه ادامه دهد، بايد خُلق و خوى تجاوز را از خويش دور نمايد.

 

 209فَاِنْ...:

خداوند بزرگ بر هر سبزه‏اى علامتى از رستگارى را نصب كرده و به همين خاطر شاعر مى‏گويد: هر گياهى كه از زمين رويد، وَحدهُ لا شَريكَ لَه، گويد.

در و ديوار شهرها، گوياى براهين الهى بر هدايت آدمى است و تمامى سلّولهاى درونى ما، شاهد حضور سلطنت ازلى بر تمامى مظاهر حيات مى‏باشد.

چگونه بعد از دعوت عامّ ربّانى در عوالم گذشته و حال و آتى، به قهقرا بر مى‏گرديم و فطرت را كه باب متعال است ناديده مى‏گيريم و وجدان را كه سفارت سرمدى بوده به كنار مى‏نهيم و سر در گريبان خودكامگى مى‏بريم!

در وجب به وجب اين آب و خاك، حاكميّت مطلقه ربوبى مشهود و محسوس و ملموس است. چه بخواهيم و چه نخواهيم، كاروان حيات به كبريائى او ختم مى‏شود و همه چيز به ظهور نام و يادش منتهى مى‏گردد.

 

 210هَلْ...:

خداوند در پرونده حكومتى خود، ابزار مختلفى براى تنبيه مردم دارد كه صفحات تاريخ، گوياى ثبت همه آنهاست.

اصولاً در سيستم مملكت‏دارى، مجازات و عقوبت، يك حركت عادّى و امرى طبيعى است، امّا در مقام ايزدى، مسأله، عميق‏تر و وسيع‏تر خواهد بود، چرا كه تمامى ابزار سلطه، در دستان نيرومند و فناناپذير سرمدى مى‏باشد و لذا وقتى به آلبوم عذاب جبروتى مى‏نگريم، ملاحظه مى‏نمائيم كه بسى هولناك و وحشت‏انگيزست.

براى درك اين موضوع، كافيست كه به اوج عظمت خداوندى واقف شويم و بدانيم كه معناى سبب‏سازى و سبب‏سوزى چيست، در هر لحظه، خلق اشياءِ عجيبه و اجرام غريبه مى‏كند و در هر ثانيه، انسان را از قدرتهاى موجود در دستانش خلع مى‏نمايد.

 

 211سَلْ...:

از هر صاحب‌منسبي سؤال كنيد كه: قبل از آن فرصت طلائى، كه بوده، چه بوده، كجا بوده؟ خواهيد ديد كه تمام حكّام و زُعماء و اَكابر ملل و نِحَل، آدمهاى پيش پا افتاده و بى‏نام و نشان و معمولى بوده‏اند! سپس به نحوه انتقال ثروت و شوكت بنگر كه چگونه مِنْ حيث لا يَحتَسب بوده و خيلى راحت راه براى به كرسى نشاندن او باز شده و همچنان رديابى نما كه بعداً چه شد، چگونه حمايت‏ها را از دست داد، كاسه اقبالش شكست، پلّه‏هاى ترقّى را يكى‏يكى و بى‏اراده، برعكس سابق طى كرد و ناگهان تغيير عنوان و اعتبارش نمايان گرديد، و تمام اينها، گاهى در كمتر از حدّ مورد تصوّر شكل مى‏گيرد و اينجاست كه از صميم دل مى‏گوئى: جَلّ‏الخالق.

 

 212كان...:

دنيا را تزئين كرده‏اند و آنرا رقيب آخرت نموده‏اند.

اگر انحصار دنيا را به حال خود واگذاشته بودند و سرگرم آلايش آن نمى‏شدند، ميزان جنايات جهانى در كمترين حدّ ممكن بود.

سفيران ايزدى از تمدّن ماوراء گفتند و به مردم زيبائى‏هاى آنسوى مرز خاكى را وعده دادند، ولى شيطان براى كمرنگ كردن فرياد رسولان، اين چارديوارى مادّى را زيباسازى كرد و چشم‏ها را به آن فريفت و حواسّ جامعه را از آن پيام‏هاى ربوبى دور نمود و ما اكنون در حالت بحران مادّى به سر مى‏بريم و در حقيقت، تجدّد زده‏ايم و بيمارى مُسرى مال‏گرائى و پول‏خواهى، پيدا نموده‏ايم كه مجموعه فناپذير و زودگذر و بى‏وفائى را براى خويش مهيّا كرده‏ايم.

پس بيائيد و به اين كلام علوى بنگريد كه مى‏گويد: اى مردم، مجارى عبرت را در گورستانها جستجو كنيد و از قشنگ‏كردن آنجا خوددارى نمائيد.

 

 213كانَ النّاسُ...:

مردم در آغاز خلقت، منسجم و متّحد بودند زيرا از يك پدر و مادر به وجود آمده و تحت لواى يك آئين آسمانى به زندگى ادامه مى‏دادند، امّا بدخواهان نسل بشر، با طرح مكاتب قلّابى و اعلان مسالك مصنوعى، به شكستن وحدت كلمه ملّت‏ها پرداختند و تمدّنهاى مزاحم را بر سر ميادين و اماكن نصب نمودند و از امواج صوتى و تصويرى منفى، در كادر رهبرى دينى ملّت، وقفه ايجاد كردند و پلهاى دوستى و برادرى را شكستند و نتيجه كار اين شد كه مى‏بينيد: طلاقها بسيار شد، قتلها عادّى نمود، دزديها رواج يافت و خيانتها و جنايتها همگانى شد. پس بيائيد و هر چه زودتر جلوى هرز آب هدايت را بگيريد.

 

 214اَمْ حَسِبْتُمْ...:

همه خيال مى‏كنند كه اهل بهشتند و خيلى‏ها در عالَم خيال، آدرس محلّ سكونت خويش را هم مى‏دانند! ولى معيار در تمليك جنّةُ المأوى، آزمايش است، بدون امتحان كه آدمى فارغ التّحصيل نمى‏شود.

شما ادّعا مى‏كنيد كه از زمان بلوغ، در مدرسه الهى تحصيل كرده‏ايد، پس ورقه‏هاى آزمون را در هر ثانيه از عمر خويش معاينه مى‏كنيد و اين ابتلائات گوناگون آنقدر سنگين و سخت مى‏باشد كه بزرگان حوزه توحيد نيز از پا در مى‏آيند، همانهائى كه فانى فِى‏اللّه شده‏اند گاهى در گردنه‏هاى نفَس‏گير زمان، آنچنان پيچيده مى‏شوند كه فريادشان بر مى‏آيد و زبان گلايه مى‏گشايند كه: پس كو آن وعده‏هاى عتيق در حمايت از نوّاب آسمان! ولى بلافاصله مُخبر وحى، جواب مى‏دهد: يارى ايزدى در چند قدمى شماست!

 

215 يَسْئَلُونَكَ...:

اين يك سؤال تخصّصى است كه ما چگونه خود را بيمه كنيم و عوارض نعمت‏هايمان را به چه شكلى پرداخت نمائيم؟

بالاخره، انسان بودن، ايمان داشتن، سالم بودن، عزيز بودن، ثروت داشتن، قوى بودن، عالِم بودن و حاكم بودن، يك تضمين‏هائى مى‏خواهد تا بقايش امضا گردد و اين تاوان، صورتهائى دارد كه عالى‏ترين نوع آن، ملاطفت و مرافقت و مواسات است كه در قالب تديّن، تبديل به اين بحث زنده مى‏شود.

پاسخ شارع قادر در اين زمينه، بيانيّه ذيل مى‏باشد: والدينت را گرامى بدار و پدر و مادر را بر چشم گذار و اقوام را بر خوان خوشروئى بنشان و ايتام را فرزندان خود دانسته و بى‏خانمانها را جايگاه برادرى دِه و در يك كلام آنكه: هر چه براى خود مى‏پسندى براى ديگران بپسند.

 

 216كُتِبَ...:

تو، چه دوست دارى؟ من از چى خوشم مى‏آيد؟ معمولاً تب جامعه، يكنواخت مى‏باشد، اكثراً از يك سلسله جاذبه‏ها و شيرينى‏ها و زيبائى‏ها، خوشحال مى‏شوند.

امّا قانونگذار هستى مى‏گويد: تو كه ميهمان اين ديارى، چه مى‏دانى كه خوبى چيست و بدى كدام است! تو كه چشم‏بسته به اين ميهمانپذير ناشناخته آمده‏اى، چگونه مى‏توانى قضاوت كنى كه كدام راه بهترست.

مثال تو مصداق بيمارست كه از عمل و دارو و پرهيز، متنفّر مى‏باشد، حقيقت حال تو، همان حال و هواى كودك است كه مار خوش خط و خال را كه مى‏بيند مى‏خواهد با آن بازى كند، كارد تيز را مى‏خواهد بردارد، آتش را نمى‏شناسد و آنگاه، حراست از او به عهده قيّم عاقل و بالغ است و قيموميّت به معناى ولايت بوده و خداى بزرگ، والى فطرى همگانست.

 

217 يَسْئَلُونَكَ...:

صدّ راهزن كيست؟ دزد سر گردنه كدامست؟ سارقى كه راه را بر مردم مى‏بندد و جان را تهديد مى‏كند؟ يا ستمكاري كه با زور و يا با فريبكارى مانع تعالي معنوي جامعه و عبادت خالصانه مي‌شود؟ با اهرم زور يا با حربه‌ي تحريف در دين، دنيا و آخرت مردم را نابود مى‏نمايد؟

عالِم بى‏عمل و شيّاد، دزدِ هنرمند است كه خوب مى‏داند چگونه بايد آدمى را از هستى خلع نمايد، ماهرانه دين خدا را به مسير انحرافي بدعتهاي دروغين مي‌كشاند و يا با جنايتكاري خود، نسلهاي جاري و آينده را از مظاهر معنوي دلزده مي‌كند.

سارق، مال مى‏برد، جانى، جان مى‏گيرد، ولى مفسد، چشم‏بندى كرده و كاه را كوه مى‏نمايد و كوه را كاه جلوه مى‏دهد، هزاردستان، هر روز قيامت را غير ممكن و دنيا را ماندنى تداعى مى‏كند، نيرنگ‏باز، حواسّ مردم را به ابزار ناپايدار اين جهان، معطوف مى‏دارد و شعائر مذهبى را مَلكوك و مطرود مى‏سازد.

 

 218اِنَّ الَّذينَ...:

آيا تو اميدوارى؟ اميد به چه دارى؟ اينكه بشر با اميد زنده است، يعنى چه؟ در وجودت اميد موج مى‏زند، چه معنا دارد؟

فراموش نكنى كه يكى از نامهاى خدايت، اميد بوده و يكى از ادعيه مؤثّر در روابط الهى، يا رجاء مى‏باشد. پس به هركس كه دل ببندى، يك روزى مأيوس مى‏شوى، در وقت خروج از اين پل ارتباطىِ مادّى، از خواب غفلت بيدار مى‏شوى كه اى دل غافل، به كى دل بستم و چگونه بر قايق اميدهاى پوشالى نشستم و در اقيانوس زمان، در اوّلين طوفان، غرق گشتم.

مى‏گويند: در چند موقع، آدمى به اميدهاى كاذب خويش واقف مى‏شود، يكى زمان ملاقات با مَلكُ الموت است، هنگامى كه مى‏بيند از هيچ‏كس كارى براى او ساخته نمى‏باشد.

 

219 يَسْئَلُونَكَ...:

شراب و قمار، رايج در بلاد مردم است، وسيله سرگرمى و تفريح خيلى‏هاست، حاوى مداخل بوده و در بسيارى از كشورها، پولساز مى‏باشد. امّا فى‏نفْسه، داراى خطرات فردى و اجتماعى مى‏باشد، زيان آنرا كتابهاى روان‏شناسى، انسان‏شناسى و جامعه‏شناسى، برشمرده‏اند.

مشروب‏خوارى مُدي ناپسند است كه حاوى مفاسد بسيارى مى‏باشد كه در تدوين قوانين جزائى و كيفرى، در هر مملكتى، جاى پا دارد.

شُرب خمر، عقل را زائل كرده و نيروى تصميم‏گيرى را كند مى‏نمايد و روى وجدان، پرده غفلت مى‏اندازد و امكان ارتكاب جناياتي را مي‌دهد كه در حالت عادي، ميسر نيست به گونه‌اي كه بعد از پريدن مستي از سر،  جاني متعجب به كرده خويش مي‌شود!

البته اين بيان قرآني را نمي‌توان مجوزي دانست براي اجراي حدود و مجازاتهاي شرعي براي شرابخواري، اجراي حد بايد به دست معصوم صورت گيرد مخصوصا براي جرائمي كه صرفا بين انسان و خداست.

قمار، اقتصاد را خراب مى‏كند، كدورت را مى‏افزايد، باعث درگيرى مى‏شود.

 

 220فِى الدُّنْيا...:

در دنيا و آخرت يك سؤال از آدمى مى‏شود و آن اينست كه: در برابر بى‏پدران، چه واكنشى داشته‏ايد؟ ايتام را با مال و خُلق خود، چگونه دريافته‏ايد؟

يتيم را جايگاهى است بلند در قوانين الهى، و ايمان مردم به روزگار حساب و كتاب در نحوه برخورد با ايتام، ملاحظه مى‏شود.

اوج امانتدارى در محاسبه با اموال بچّه‏هاى فاقد پدر خواهد بود. كسانى كه در فاميلشان يتيم دارند مسئوليّت بزرگى بر دوش آنها قرار دارد. نگاه يتيم، عقوبت‏بار است، خواسته‏اش، طنين‏دار و اشك او پر تلاطم است.

كفيل ايتام، در مقام انبياء قرار دارد و ميزان تقوا در قبول شرايط يتيم‏دارى مى‏باشد.

 

221 وَ لا تَنْكِحُوا...:

نكاح، امرى معنويست و جايگاهى الهى دارد و هرگونه تصميم‏گيرى احساسى و مقطعى، مى‏تواند تأثيرات بلندمدّت در تخريب نسل داشته باشد.

وقتى كه كسى را براى ازدواج خود، كانديد مى‏كنيد، حتماً به طرز تفكّرات او واقف باشيد كه در كدامين حوزه فرهنگى قرار دارد. چنانچه متمايل به داشتن آينده‏اى مطمئن باشيد، رعايت احتياط در موارد عمومى و خصوصى طرف، الزامى بوده و مى‏بايد توازن را در تركيبات عصبى و ايمانى و اخلاقى متقابل، مدّ نظر قرار داد.

اگر تزويج را ترازوى عدالت و فضيلت دانسته باشيد بايد مرد و زن را در دو كفّه‏اش قرار داده و به سنجش روانى و نفسانى بپردازيد.

 

 222وَ يَسْئَلُونَكَ...:

حيض، بيمارى است و حائض، از عوارض منفى جسمى برخوردار بوده و زن در آن ايّام به اوضاع نامناسب روحى و اجتماعى مبتلا مى‏باشد و براى نِسوان در اين موضوع، مسائل مختلفى قرار دارد.

با توجّه به اينكه آن روزها را قاعدگى مى‏نامند بانوان از خيلى كارها دست مى‏كِشند و تقريباً دوران استراحت را سپرى مى‏نمايند.

به لحاظ پزشكى، دوره‏اى خطير بوده كه به جذب و دفع فيزيكى درونى و برونى مى‏انجامد و اين امر مورد اعتراض بسيارى از خانم‏ها مى‏باشد كه: اين چه بليّه‏اى است كه دامنگيرشان شده! ولى بايد حكمت آن را در ساختمان‏بندى زن تعقيب نمود كه بر دوش او، عظيم‏ترين فعّاليّت حيات بشر را قرار داده‏اند.

 

 223نِساؤكم ...:

زنان بِسان سرزمين‏هاى حاصلخيزند كه حاوى معادن گرانبها مى‏باشند و بايد در نحوه بهره‏بردارى از اين طايفه مفيده، كمال دقّت و احتياط را نمود.

جامعه نِسوان كه نيمى از اهالى كره زمين را تشكيل مى‏دهند فى‏نفْسه داراى قواى بالقوّه و ناشكفته‏اى مى‏باشند كه اگر به نحو احسن، درك شوند مى‏توانند منبع عظيمى در پيروزيهاى مادّى و معنوى باشند.

چيزى كه هرگز كشف نشده، مقام بانوان است كه هم بر خودشان محجوب بوده و هم براى مردان ظاهر نگشته و بسيارى از اسرار در همين آيه نهفته شده كه متأسّفانه به دليل كم بودن ظرفيتها نمى‏توان همه چيز را گفت و فقط به يك نكته از آن درياى رموز، اشاره مى‏كنم كه خداوند مى‏گويد: زن، آينه است، به هر شكل كه بر او عرضه گردد همان را منعكس مى‏سازد!

 

 224وَ لا تَجْعَلُوا...:

قسَم، يك امر حسّاس است. سوگند، براى اعمال خطير مى‏باشد. قسم‏خوردن، يك نوع تعهّد وجدانى بوده كه آدمى را مجبور به رعايت يك سرى افعال اخلاقى مى‏نمايد. به كارگيرى شوخى گونه‏اش، خلاف پايبندى به بيعت بندگى بوده و به كارگيرى دروغ آن، خيانت به آرمان بشرى مى‏باشد و استمرار در سوگندهاى واقعى نيز خالى از شبهه و ايراد نخواهد بود.

در متون احاديث دينى، گزينه آنرا حتّى در مجارى درست، نهى كرده‏اند و تنها آنرا در چارچوب محاكم قضائى، صحيح دانسته‏اند.

از مولا على نقل شده كه كسبى كه آغشته به آن باشد بى‏بركت خواهد بود و از ابزار نزول عذاب بر يك شهر آنست كه اهالى آن معتاد به سوگند باشند.

از ديد روانشانسي ديني، وقتي در دياري قسم خوردن به مقدسات، عمومي شود، گوياي فوران بي‌اعتماديهاي متقابل و و وفور فريبكارهاي مختلف در سطح جامعه است كه متاسفانه با اين بليّه روبرو هستيم و بيش از اين صلاح نمي‌دانم در اين مقوله مطلبي بگويم و الاّ به سرفصلهاي تندي مي‌رسيم در باب علت‌يابي اين ناهنجاري و همچنين اثرات كوتاه مدت و بلند مدت آن و ...، كه خارج از چارچوب تقيّه است.

 

 225لا يُؤاخِذُكُمُ...:

كسب قلب، يعنى آنچه كه ملكه در وجودمان شود.

اعضاى بدنمان همواره با همه چيز در تماس و ممارستند و آنها را هميشه به مركزيّت بدن مخابره مى‏كنند و دل، محلّ بايگانى اخبارست ولى گاهى برگرفته از احوال روزانه به نهانخانه مى‏نشيند و جا خوش مى‏كند و در آنزمان، تكرار وقايع كرده و اعصاب را به آن مسائل، سوق مى‏دهد و كارى كه ما مى‏كنيم، آنست كه نگذاريم معاصى و معايب ما، حلّاجى مداخل فكرى ما شود.

عادت به گناه، همين امر مذموم را تداعى مى‏كند و، كُلَّما خَرَجَ مِنَ الذَّنْب دَخَلَ فِى الذَّنْب، نسخه‌ي هشداري اين درد مى‏باشد كه زمانى كه قلب آدمى سياه گرديد، معتاد به عصيان مى‏شود و نهايتاً بدون معاصى، آرام نمى‏گيرد.

 

 226لِلَّذينَ...:

روابط زناشوئى را در هر حالى محترم داريد كه اين ارتباط، سفارش خداوند است.

در مجارى خانوادگى، اصل را بر تفاهم گذاريد و اتّحاد خانگى را زمينه وحدت جامعه بدانيد. در منزل شما، اگر قوانين ايزدى حكمفرما شد، مانع بسيارى از جدائى‏ها مى‏گردد.

كانون خانواده بايد از آنچنان انسجامى برخوردار باشد كه هيچگونه طوفانى نتواند پايه‏هايش را خراب كند.

بايد مراقب باشيد كه دلسردى بين زوج، رخنه نكند و آنها را نسبت به حدود و حقوق يكديگر، بى‏تفاوت ننمايد.

اگر مى‏خواهيد كه نسلها را از بند جنايات و جنگها و جدالها برهانيد، بايد مشتركات زن و شوهر را تثبيت سازيد و به هر بهانه‏اى، مِهر و محبّت را بينشان بيفشانيد.

 

 227وَ اِنْ...:

طلاق را مذموم دانسته‏اند. جدائى، عوارض وسيعى در جامعه دارد. رهائى از بندهاى ازدواج، موجب ازدياد مفاسد فردى و گروهى خواهد بود. برهم زدن پيوند همسرى، تاوان همه‏جانبه‏اى دارد كه براى كلّ اجتماع بشرى عواقب سوء داشته و درهاى بزه را بر روى فرزندان بى‏گناه مى‏گشايد. عزم جدائى نكنيد كه جداى از خير و خوشى خواهيد شد.

وجود تعدّد جدائى‏ها و كثرت مُطلّقه‏ها، آرامش معنوى را بر هم زده و آرايش جديدى از فحشاء را در شهر تدارك مى‏بيند. اگر نتوانستيد با عقائد يكديگر زندگى كنيد، بايد تمامى واكنش‏هاى آن را بررسى كرده و جداسازى‏ها را با مصالح فرزندانتان رقم زنيد و عواطف و احساس كودكان را ناديده نگيريد.

 

 228وَ الْمُطَلَّقاتُ...:

عدّه در بعد از طلاق، از امور پاكسازى نسل است و نيز فرصتى براى زوج متاركه كرده تا شايد در قضاوتهاى خويش تجديد نظر كنند و راه صواب را برگزينند.

روزهاى پس از جدائى، ايّامى است كه گرد و خاك درگيريهاى فيمابين فرو نشسته و عقلها، فرصت داورى داشته و وجدان، توان فرياد گرفته و هوى و هوس، به مجارى نفسانى رفته، آنگاه نداى فطرت به نهيب رسيده كه مقصّر كيست و كلاه هركس، قاضى او شده و رأى حق را ابراز مى‏دارد.

غالباً پس از اجراى صيغه طلاق، موجى از پشيمانى به دلهاى طرفين دعوا مى‏رسد كه آشتى مجدّد را باعث مى‏شود و نگاه‏داشتن عدّه طلاق، رعايت پرانتز پيوندهاى از ياد رفته است.

 

 229اَلطَّلاقُ...:

طلاق را شوخى نپنداريد و نامش را به بطالت نبريد و آنرا در هر برخوردى مطرح ننمائيد كه طرحش ناميمون خواهد بود.

شريعت مقدّس، مجازاتهائى را براى افرادى كه اين قانون را به تمسخر مى‏گيرند در نظر گرفته تا مردم را از عصبيّت در اين مقوله دور نگه دارد، قانون مُحلّل، بالاترين ضربه را به انسانهائى مى‏زند كه هربار در خشونت‏هاى داخلى، جدائى را عامل راحتى خود مى‏دانند و بعد از زمانى، دوباره به همسر سابق خود رجوع مى‏نمايند.

پروردگارتان بريدن از حكم زناشوئى را، دو بار تجويز مى‏كند و بار سوّم، تنبيه اخلاقى و روانى مى‏نمايد و مى‏گويد: بايد پاى ديگرى وسط بيايد و غرور مرد، جريحه‏دار شود تا ديگر با اسباب مذهبى و حرمت زن، بازى نكند و زن را بازيچه نپندارد.

 

 230فَاِنْ طَلَّقَها...:

سه‏طلاقه كردن، يعنى: شكستن پلهائى كه آدمى را به سواحل خواسته‏هاي جديد مى‏برد.

در مكتب تشيّع، سه‏طلاق در سه زمان جدا از هم، مشروع و مقبول است، ولى در مذاهب ديگر، سه‏طلاقه كردن در يك زمان را مجاز مى‏دانند.

جدائى در سه زمان، يعنى فاصله هر كدام بيش از سه ماه و ده روز باشد. يك طلاق با رعايت عدّه‏اش، يك زمان كامل در جدائى مى‏باشد و محاسبه سه نوبت در آن، دوران مُطوّلى را شامل مى‏شود كه فرصتى براى بازسازى افعال طرفين طلاق خواهد بود.

امّا اجراى صيغه طلاق در يك مجلس، به نام سه بار خواندن و ادا كردن، با تشخيص مصالح عقلى و نقلى، موافق نخواهد بود.

 

 231وَ اِذا... عَليم:

چگونه يك بافته ديرينه به هم مى‏ريزد؟ سالها از شراكت زوج مى‏گذرد و ثمره‏اش فرزندانى قد و نيم‏قد است، در اين كانون، آلبومهاى عكس و خاطره است كه هر يك، موجى از افكار را برمى‏انگيزد.

زن و مرد، به تعبير آيات گذشته، زمينى را از پروردگارشان تحويل گرفتند و مدّتها در آن كشت نمودند و محصولات گوناگونى را به وجود آوردند و سپس به قطع درختان پرداختند و ماحصل دسترنج خويش را به نابودى كشاندند و اين آتش‏افروزى، همسايگان را نيز آزرده مى‏كند و اقوام را هم تحت تأثير منفى خود قرار مى‏دهد.

بر هم زدن نظام خانواده، روى بافته‏هاى فكرى و عقلى همنوعان، اثر گذاشته و ديگران را هم به اين بيمارى مُسرى مى‏كشاند.

 

 232وَ اِذا...:

اگر ازدواج بر اساس تفهيم متقابل از حقايق پيوند باشد، غير ممكن است به جدائى تبديل شود. وقتى كه پيوند را بر مبناى عشق‏هاى مجازى قرار دهيم، هرآينه با وزش مختصر نسيمى، فواصل، رو مى‏شود و بد دلى‏ها پديد مى‏آيد.

بايد خشت اوّل را در انتخاب همسر، آگاهانه و عادلانه و عاقلانه نصب نمود تا از پيامدهاى شهوانى و حيوانى آن، تضمين يافت. از آنجائى كه در مسأله همسرى، بخشى از اميال درونى ريشه دارد، مى‏تواند همواره تهديدى براى بنيان ازدواج باشد. خواسته‏هاى بى‏حدّ و مرز زن و مرد، استدلالات مقدّس را بر هم زده و آنها را رو در روى هم قرار مى‏دهد.

بيائيد و نسخه‏هاى زوج بى‏همتاى اسلام را مدّ نظر قرار دهيد، اگر هنوز مجرّديد به آن مواعظ بنگريد و بر اساس آن براهين رهائى‏بخش اقدام به ساختن آينده نمائيد.

 

 233وَ الْوالِداتُ...:

مادران داراى مقامات حميده‏اى هستند كه مدال بهشت زير پاى مادرانست را حمايل دارند.

اهمّيّت اين موجود ذى‏جود، به زحماتى است كه او در طول مادرى خويش متحمّل مى‏شود، از زمانى كه حمل جنين را به عهده دارد تا وقتى كه شير مى‏دهد و بعدها كه حافظ حقوق فرزند است و تا وقتى كه زنده است اين بار محبّت را بر دوش مى‏كشد.

اميرالمؤمنين در رياضت‏هاى او مى‏گويد: در زمان حمل، بنده‏اى از بندگان خدا را حمل مى‏كند كه روز و شب در فشار و آزارست و كسى همچون او، فداكارى نمى‏نمايد، از خودگذشتگى او در تغذيه طفل، به شكلى مى‏باشد كه از اصل جان خود به كودكش مى‏خوراند، در زمانى كه نمى‏خوابد، خواب را عرضه مى‏دارد و آنگاه كه نمى‏خورد، خوراك را ارمغان مى‏دهد، آسودگى مى‏دهد در حالى كه خود، ناآرام است.

 

 234وَ الَّذينَ...:

مرگ همسر، ضايعه بزرگى است كه در ابعاد مختلف، جبران‏ناپذير مى‏باشد، وقتى كه يك شركت خصوصى را دو شريك صَديق، تأسيس مى‏كنند و در گرما و سرما، نيك و بد، خوبى و سختى، همديگر را مساعدت مى‏نمايند و براى پايدارى آن، از جانشان مايه مى‏گذارند و سپس منتظر نتيجه مى‏مانند تا مزد زحمات خويش را ملاحظه كنند و ناگهان دست تقدير، بين آن‏دو جدائى مى‏اندازد بسى سنگين و غير قابل تحمّل مى‏باشد.

بايد اين نكته را در نظر داشت كه دنياى ما عالَمى موقّت و گذرا بوده كه با نسيمى، دفتر ايّام بر هم مى‏خورد و بايد فرصت زندگى را پاس داشت و همسوئى مسالمت‏آميز را سرلوحه قرار داد و به همين خاطر، فداكارى و گذشت را دائمى كرد و فراموش ننمود كه اين ساعات در آينده موزه شده و تاريخ را مى‏نگارد و خيلى‏ها خواهند گفت: اى گذشته، كجائى كه يادت به خير!

 

 235وَ لا جُناحَ...:

عقد را گره بدانيد كه به امر خداوند بين دو فرد غريبه را چسب مى‏زند و سالهاى متمادى، وابستگى‏هاى درونى را عارض مى‏نمايد. اگر شناخت آدمى در گزينش دوست، صحيح باشد صد البتّه كه پايدارى آن بسيار خواهد شد. همواره كشتى خانواده در معرض بادهاى موسمى و مقطعى قرار دارد كه اگر ناخدايش آزموده و مجرّب باشد، صدمه‏اى به سَكَنه آن نخواهد رسيد.

ما بايد هميشه حافظ و نگهبان آن اتّصال روز اوّل باشيم تا از بروز شكاف در بين اهالى منزل، مصون گرديم، با كمترين فعل و انفعالى، موجى از صدمات روحى و جسمى بر وجود اهل خانه مى‏رسد كه علاجش در اصلاح دلهاست و بايد به نسخه‏هاى انسان‏ساز دين نگريست و بهاى بيشترى به پرورش مذهبى داد.

دشمن اصلى سنگر خانواده، شيطان است كه نمى‏خواهد زير سايه اصول اعتقادى، فرزندان صالحى پرورش يابند.

 

 236لا جُناحَ...:

مُتعه، براى تزويج موقّت و يا مبتنى بر محدوديّت‏هاى اجتماعى و اقتصادى مى‏باشد. در قانون مُتعه، بيوه‏زنان جامعه، سر و سامان مى‏گيرند و مردانى كه قادر به تزويج دائمى نمى‏باشند و از افساد در زمين مى‏ترسند به اين حكم، عمل مى‏نمايند.

هيچگاه حقيقت اين فرمان الهى، آشكار نشده و در بسيارى از تحليل‏هاى فقهى، مورد ابهام و ايراد ديگران قرار گرفته. ولى پروردگارتان براى تأمين نيازهاى بندگان، اين قيد را منظور داشته كه صميميّت را بگسترد و نقشه‏هاى شياطين، به سنگ بخورد و در ازدواج غير رسمى، مرد و زنى كه فاقد پيمانهاى دائمى هستند براى تشكيل واحدهاى فرعى زندگى، به اين پيوند كوچك رو مى‏آورند.

آقايان توجه كنند كه متعه، نبايد باعث تجاوز به حقوق ديگران شود و نبايست زندگي‌هاي ديگري را متزلزل كند.

 

 237وَ اِنْ...:

مَهر، يك مسأله مهم در ازدواج است كه برخى به عنوان يك ضمانت به آن مى‏نگرند و بعضى‏ها به شكل سرمايه به آن نظر دارند. امّا بايد دانست كه صداق، صداقت طرفين را مى‏رساند و اين يك ثروتى است فناناپذير كه علائق باطنى را مى‏گستراند و اهداف بلندمدّت را مى‏روياند.

با استقرار اين قانون، پايبندى مرد به آرمان خانواده، تثبيت شده و خيال زن از بابت تشويش‏هاى احتمالى، راحت گرديده و حساب پس‏اندازى براى فرداى مبادا مى‏باشد.

البته تجربه ثابت كرده كه سنگينى مَهريه، ثبات به پيوندها نداده و با همه ترس و لرزى كه به اين بيمه‏نامه زندگى منجر مى‏شود، همواره شاهد شكافها و جدائى‏ها مى‏باشيم. بهترين مَهريه‏اى كه مى‏تواند به مشتركات ما جاودانگى دهد، عشق الهى است.

 

 238حافِظُوا...:

حافظ نمازهايت باش در همه حال، مراقب باش تا دزد، آنها را نبرد!

عجب، مگر نمازهايم اموالست كه سارق به آنها دستبرد بزند؟

آرى، نمازها دشمن دارند، از وقتى كه دستهايت را برابر گوشهايت بالا مى‏برى، مورد تهاجم سپاهيانى از ابالسه واقع مى‏شوى كه بيا و ببين، يك جنگ تمام‏عيار و ناعادلانه و نابرابرى در جريانست.

به هر عضوى از صلاة، آويزه‏اى از بچّه‏شيطان‏هاست! در هر كلمه‏اى كه با پروردگارت مى‏گوئى، خنّاسى درآويخته و مانع اخلاص تو مى‏شود.

پس خيال كرده‏اى چگونه يك نماز را از آغاز تا انجام، اقامه مى‏كنى و نمى‏دانى چه مى‏گوئى و ناگهان به انتها مى‏رسى و تازه مى‏فهمى كه مقيم كوى مصلّين بوده‏اى و آنچه كه در نماز به يادت نيامده، خدايت بوده.

پس واى بر ما و اين ادا و اطوارى كه نامش را نماز مى‏گذاريم!

قنوت را كه مى‏گيرى، خود را فقيرى بدان كه قطره آبى براى جگر سوخته‏اش ندارد و لقمه نانى براى ممانعت از مرگ ندارد. اى كريمى كه از خزانه غيب، گبر و ترسا وظيفه‏خور دارى، بنوازم كه سخت محتاج نوازشم.

 

 239فَاِنْ...:

ياد كنيد خدا را كه آموخت آنچه را نمي‌دانستيد.

آري، در آغاز كه آدم بر زمين آمد، نمى‏دانست كيست و از كجاست و چه‏كاره است!

لذا مبهوت بود در اطراف، كه چه شده و چرا اينجا آمده و اين منطقه نامش چيست!

ناگهان رعد مشرقى و برق مغربى، جهان را تب و تاب داد و او به لرزه درآمد و اختيار از كف داد و به خاك افتاده و به ناگه شنيد كه فضا در قضا مى‏آميزد و اين ندا مى‏آيد كه: لِمَنِ المُلكُ اليَوم؟

اين سؤال آدم و همه موجودات بود: صاحب اين خانه‌ي بى‏انتها كيست؟

فِى‏الفور، زلزله‏اى مافوق ريشتر پديدار گرديد و اين جوابيّه از عرش به فرش درآمد: للّهِ الواحِدِ القَهّار.

آدم از تمتّع استماع نام ربوبى، قوّت يافت و از خاك برخاست و دوباره بر زمين افتاد.

 

 240وَ الَّذينَ...:

ما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْروف، راز آفرينش زن را حكايت مى‏كند، مى‏گويد: اين موجود هنرمند، چنانچه تحت آموزش دين و پرورش مذهب قرار گيرد، شكوفائى خلقت را ظاهر مى‏سازد. فراگيرى او در همه ابعاد، جهشى را در سراسر جامعه انسانى ايجاد مى‏نمايد كه تحوّلات فكرى و روانى را به تمامى آحاد اجتماع، مى‏گستراند.

اهريمن‏صفتان، زن را وسيله اطفاء شهوت قرار مى‏دهند و حيثيّت اين منتخب ربوبى را لكّه‏دار مى‏نمايند. اين آيه كريمه مى‏گويد: ما زن را ظرف زيبائى براى تمام صفات پسنديده قرار داديم تا با آن، نسل آدم و حوّا، تطهير يافته و راه كبريائى در زمين، هموار شود. آنكس كه حرمت و حريم زن را رعايت نمي‌كند و يا خانم‏ها را وسيله تجارت قرار مى‏دهد، به آرمان عدالت و فضيلت نسل بشري خيانت كرده است.

 

 241وَ لِلْمُطَلَّقاتِ...:

متاع معروف، يك اصل در مراودات اجتماعى است. در اين پرانتز، هر نوع معامله‏اى كه خير آدمى را تأمين كند جاى دارد.

اگر اين قاعده جبروتى، مدّ نظر اهل خِرد قرار گيرد، هرگز شاهد معضلى به نام گرانفروشى، كم‏فروشى، سرقت، خيانت و جنايت نخواهيم بود.

كالاى خوب، جنسى است كه عارى از عيوب باشد، مشترى را رنگ نكند، زير و رو نداشته باشد، زير چراغ كه خودنمائى مى‏كند با رؤيت آن در منزل، تفاوتى نكند.

متاع معروف در همه جا مطرح است:

در موعظه واعظ، برگرفته از عمل است.

در علم، رهنمود كردن جامعه به خوبي‌ها و نيكي‌هاست.

در حكومت، رعايت عدالت و احترام به حقوق رعيت است، كه خود، اعتماد ملت را به دنبال دارد.

در رستوران، غذاى سالم و تميزست.

در ميوه‏فروشى، ميوه صحيح و مرغوب مى‏باشد.

در طب، تشخيص صحيح و واقعى پزشك و عرضه به موقع دارو و افاقه آن است.

در معمارى، سلامت ساختمان و استحكام بناست. و ...

 

 242كَذلِكَ...:

اگر خداوند حكيم، آيات خود را باز نكند، هيچ‏كس نمى‏تواند بر الفباى قرآن آگاه شود.

فيهِ تِبْيانُ كُلِّ شَىْ‏ء، گوياى فرامحيطى اين مكتب حقّه است و بيان مسائل در هاله‏اى از حكمت بوده و ظرف عقل آدمى، قادر به تحمّل اِشراق ربوبى نخواهد بود. پس لاجرم بايد از منبع لاهوتى يارى گرفت و به اشباع نيازها پرداخت.

آنگاه كه گفتى: رَبِّ اشْرَحْ لى صَدرى، درهاى دانائى را بر مجارى سمعى و بصرى تو گشودند و نردبانى براى عروج دادند.

وقت بارگيرى از مخازن ملكوتى، در اقامه نمازست و تو كه نمازت را سرسرى مى‏خوانى، چگونه انتظار پرواز دارى.

 

 243اَلَمْ تَرَ...:

ما از مرگ مى‏ترسيم، چرا؟ به خاطر آنكه:

1) طاقت ديدار با ملكُ‏الموت را نداريم.

2) همه چيزمان را در اين خانه خاكى، ذخيره كرده‏ايم.

3) ماوراء را باور نكرده‏ايم.

پس نام رفتن، لرزه بر اندام همه مى‏اندازد.

 

 244وَ قاتِلُوا...:

وقتى كه به جهاد مى‏روى، نيروئى به درونت مى‏آيد كه پشت پرده مادّى را مى‏بينى و به بى‏اعتبارى اين دنيا، آگاه مى‏شوى، ديگر از زخم‏هاى بدنت، نمى‏ترسى، خون جارى از كالبدت را فضولات خويش دانسته كه بايد دفع گردد.

حالا كه مجبور به نوشيدن جام فنا هستيم، چرا خود را مهيّاى اين مسير نكنيم؟ و به قول مولايمان على در نهج‏البلاغه: تمرين رفتن كنيد تا در وقت روبرو شدن با عزرائيل، يكّه نخوريد و صدمه نبينيد و لذا بايد برنامه‏اى داشت تا در اين روياروئىِ ناگهانى، غافلگير نشويم و از شدّت پشيمانى، انگشتهايمان را نخوريم!

انّ الله سميع، اگر بدانى كه گوشى در كنارت هست كه ناله‏ات را مى‏شنود، باز هم نا اميد مي‌شوي؟

اگر يقين به استماع سماوى داشته باشى، در خلوت به افسادِ تن مى‏پردازى؟

پس سميع بودن خدا به چيست؟

به آنكه محكمه‏اش از گوشها پر بوده و پرده گوش به خيانت و خباثت و صداقت متّهمين، گواهى مى‏دهد.

گوشها را از هر زنگارى بزدائيم و آنها را براى امواج صوتى ماورائى آماده نمائيم.

اِعْلَمُوا، يعنى بدانيد و حجّت در دانستن بر شما تمام شده، از اين به بعد هر كارى كه انجام دهيد، عمل انسانِ آگاه و دانا محسوب مى‏شود كه در پى آن، عواقب وخيمى برقرار است.

پس مبارزه كنيد با خود، در زدودن افكار غير الهى و كالبد را از هر غريبه‏اى دور نمائيد كه آفريده‏هاى خدا در روز نخست، پاك و طاهر بوده است.

 

 245مَنْ ذَا...:

قرض‏الحسنه دهيد كه خدا مى‏گيرد نه سائل!

اين دست پروردگارتان است كه از آستين گرفتار درآمده و به سوى شما دراز مى‏شود. اگر تمكّن داريد وام بدون بهره دهيد تا گره از كار بندگان خدا باز شود.

آفريدگارتان مى‏گويد: هركس به من قرض دهد، اموالش را پاك مى‏كنم و موارد شبهه‏ناك را برطرف مى‏سازم و بازدهى خوبى را برايش منظور مى‏سازم.

قرض‏الحسنه به معناى داد و ستدهاى الهى بوده كه جامعه را به سمت فداكارى و خويشتن‏دارى سوق مى‏دهد.

اگر نظام بانكدارى جهانى، بر پايه روابط عادلانه مشروع، پايه‏گذارى مى‏شد، امروز شاهد تقسيم ممالك به فقير و غنى نبوديم و آمار گرسنگى اينچنين وحشتناك نمى‏شد و مرگ و ميرهاى نيازمندان را در آسيا و آفريقا، تماشا نمى‏كرديم.

 

 246اَلَمْ تَرَ...:

خواسته‏هايمان را معقول سازيم و با اصالت زندگى خود، همسو نمائيم.

آرزوهايمان را دست و پاگير ننمائيم و به اسارت تارهاى عنكبوتى آمال بى‏حدّ و مرز درنيائيم.

اگر به كارنامه فكرى و عملى بنى‏اسرائيل نظر كنيد، خواهيد ديد كه با طرح مسائل مغاير با فلسفه زيست‏محيطى خود، مانع ارسال انوار حق‏تعالى شدند و پيامبرشان را آزردند و خود را به اثقال روابط فراعنه، مبتلا نمودند.

اگر ما به سفر آمده‏ايم و اين حركت را به گونه جامعترى قرارست ادامه دهيم، پس چرا خود را معطّل اهداف كاذب نمائيم و از قافله رستگاران جدا بمانيم.

مولايتان اَسداللّهِ الغالِب، مى‏گويد: يكى از تله‏هاى ابليس براى گمراه كردن شما، ايجاد خواهش‏هاى بلند و طولانى است.

 

 247وَ قالَ...:

خداوندتان، آورنده مُلك است و اين امانت را به هركس كه خواهد دهد و در قبال اين وديعه، محاكم سختى را ايجاد مى‏كند و اينكه نگاه مى‏كنيد در دنيا، كودتاهاى خونين مى‏شود، به دليل همان كفّاراتى است كه در جريان عواقب اعمال حكّام مى‏آيد.

هركس حكومت بخواهد، از آفريدگار بزرگ مطالبه نمايد كه او تقديرنگار بى‏همتاست، ولى يادتان نرود كه همه چيزِ اين دنيا، حساب و كتاب دارد. اگر در تصاحب كرسى اقتدار، هواى نفْس را ميزان كنى، در هر دوسرا مورد توبيخ و تهديد و تعقيب الهى واقع مى‏شوى.

به راستى كه اگر امراء و ملوك، در اين خانه موقّت، فكر ترك ميز عزّت را مى‏كردند، هرگز دستى به خون بى‏گناهى آلوده نمى‏گشت و الحق كه بايد اين بيت آموزنده را در محاسبات آورد، وقتى كه عارفى مقتولى را ديد، گفت: اى كُشته، كه را كُشتى، تا كُشته شدى زار - تا كشته شود زار، آنكس كه تو را كشت.

 

 248وَ قالَ لَهُمْ...:

تفاوت بين سلطان زمينى و پادشاه آسمانى آنست كه، كسى كه با مثلّث نامقدّس زر و زور و تزوير، بر اريكه جاه نشسته، فكرش پليد و هدفش شوم بوده و برايش بقاء، حرف اوّل را مى‏زند و با هر وسيله‏اى كه به دستش آيد به تثبيت دولتش مى‏پردازد و از روز اوّل كه مى‏آيد، نام خود را مى‏افراشد و هر نوع مخالفتى با خويش را سركوب مى‏نمايد.

ولى در زمامدارى انبياء، ملاك در حياتش ياد خداست و مدالى كه پيشواى الهى دارد، بنده خدا، بوده و هرگز براى ازدياد نيروى خود از آلات فشار استفاده نمى‏كند و از مرگ نمى‏ترسد و مردن را پايان لذّت خويش نمى‏داند و فنا را جابجائى دانسته و متاع اين عالَم را ناپايدار مى‏بيند و لذا آينه سياستمدارى در وجود نازنين اميرالمؤمنين متبلور گشته كه جنگ‏هاى آن حضرت، گوياى موازين رهبريّت دينى مى‏باشد.

 

 249فَلَمّا فَصَلَ...:

طاقت براى انجام وظايف محوّله، از ضرورتهاى زندگى است. توان شما در قبال تعهّدتان چقدر مى‏باشد؟ ظرفيّت‏ها را كامل كنيد و براى راه پر پيچ و خم آخرت، مهيّا شويد.

در حين اقامه فرائض، زمانى كه از پا در مى‏آئى، بگو: اى ربّ ودود، كمكم كن، حصارم بده، قوايم دِه، مرا با شيطان رجيم تنها مگذار كه عنقريب است از پا بيفتم!

در دعاهاى مختلف مى‏خوانى: لا طاقَةَ لَنا لِحُكمِك، آفريدگارم، در كشاكش مبارزه با شيطان، بى‏حال شدم، ناتوان گشتم، امدادم فرما، شفاعتم كن، شفايم بده.

توان در اطاعت الهى، شرط تداوم آن است.

روزه، نام ديگرش صبرست، يعنى آن چند ساعت كه در امساك هستى، اگر لباس بردبارى را بكَنى، كارت تمام مى‏شود.

 

 250وَ لَمّا...:

رَبَّنآ اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ:

از دعاهاى پر محتوا و فراگير قرآنى است، با ربّناى آن، پرواز كنيد كه مجموعه هستى، در زير پايتان قرار دارد.

ربّنا از اسامى ظريفى بوده كه مخاطبش را با همه بزرگى به كنار درمانده مفلوك مى‏آورد!

آيا تاكنون، ناله كودك را در فقدان مادر، يافته‏اى، آنگاه كه آب و نانش مى‏دهى با همه گرسنگى، رد مى‏كند و جگرخراش مى‏گويد: مادرم را مى‏خواهم! حال بيا و آن احساس لطيف را در خود جاى بده و با نواى قلبت بگو: اى مربّى، دلم برايت تنگ شده.

راستى، گاهى بايد با الفباى عاميانه با پروردگار عرش و فرش، سخن گفت، شايد اينگونه، بهتر به سويش پرواز كنى.

آن چوپان ساده‏دل را به ياد آور كه نى بر لب گرفته، تكيه به درخت داده و گردن كج نموده، يك دل شكسته را در يك كف دست و يك جگر سوخته را در كف ديگر نهاده و رو به آسمان داده كه: اى خدا، تو كجائى تا شوم من چاكرت!

 

 251فَهَزَمُوهُمْ...:

تو مى‏توانى به تنهائى، يك لشكر را حريف شوى! اگر ابلاغيه ظفرمآب الهى در ركابت باشد كه هرچه هست، در اين اِذن است، اگر مأذون از ناحيه ربوبى شوى، عالَم و آدم را تسخير مى‏كنى و اگر بدون مجوّز او حركت نمائى، پشه‏اى را هم نمى‏توانى نابود كنى!

اين را قرآن مي‌گويد. آيا حقايق و وقايع نقل شده در قرآن را قبول ندارى!؟ پس به اطرافت بنگر تا واقعيّت‏ها را طبيق كني و بهتر لمس نمائى! اتّحاد جماهيرى سوسياليستى شوروى كه نيمى از جهان را زير سلطه داشت و براى سال 2000 ميلادى، پيش‏بينى استيلاى بر دو سوّم اين كره را در دستور كار خود قرار داده بود، با يك فرمان سرمدى، صبح كه از خواب برخاستى از خبرگزاريها شنيدى كه: آن ابر قدرت، به يك شب فرو ريخت و ارتش سرخ بيست ميليونى و صدها كلاهك اتمى، نتوانست كارى از پيش ببرد.

و آن شب نيز كه از پس پشه مزاحم برنيامدى و تا صبح با او كلنجار رفتى و تا چشم بر هم زدى، نيش بر تو فرو كرد و خواب را بر تو حرام نمود، همه را در قالب اِذن، بدان!

 

 252تِلْكَ...:

آيات خدا را بشناسيد تا خداى را بهتر عبادت كنيد.

خداى را با عقل خود نمى‏توانيد دريابيد و ليكن با بررسى نشانه‏هاى الهى، مى‏شود اوهام را از خويش دور كرد و مسير صداقت را در مراتب وجدانى، تعبيه نمود.

نشانه‏هاى ايزدى در اطراف ما بسيار بوده و فقط نياز به معجونى دارد كه حق‏تعالى به كرّات در كتابش تحت اين عناوين آورده:

اَفَلا يَعقِلُون؟ اَفَلا يَشعُرُون؟ يعنى دستگاه عقلى را به مدد آوريد و علائم سيطره يزدانى را پى‏گيريد تا بدانيد به وقت نماز، در برابر كدامين مقام، عرض حال مى‏نمائيد؟

مشاعر را به يارى گيريد و ابر را در حركت، باران را در حيات، آفتاب را در قدرت، ماه را در نشاط، دريا را در ذخائر، كوه‏ها را در معادن، جنگل را در عجائب، حيوان را در گستردگىِ تنوّع و آدمى را در پيچيدگى اسرار، ملاحظه نمائيد و آن هنگام است كه به يك موحّد ثابت‏قدم و مؤمن يكرنگ، تبديل مى‏شويد.

 

 253تِلْكَ الرُّسُلُ...:

روح القدس، معانى و مفاهيم كلّى در كتب آسمانى دارد.

برخى از آنها مي‌گويند كه روح مقدّس، وجود كبريائى احديّت است، اينها عقيده دارند كه روح القدس كه مريم را باروَر كرد، عيسى پسر خدا گرديد، به زبان عاميانه، خدا، همسر مريم شد.

بعضى روح القدس را روح الْامين مى‏دانند و او همان جبرائيل است كه اعظم ملائك بوده و نقش وساطت خدا با انبياء را دارد، رموز سماوى را از مبدأ وجود مى‏گيرد و به فرستادگان منتخب مى‏دهد.

بعضى ديگر قائلند كه روح القدس، موكّل ارواح است كه از جانب خداوندى، روح پرّان را در ايّام باردارى به جنين ملحق مي‌كند.

بعضى از احاديث قدسى نيز مى‏گويند كه روح القدس، خازن برزخ بوده و به امر لاهوتى، ارواح جدا شده از اجساد را در يك منطقه حفاظت شده فوقانى، نگهدارى مى‏كند.

 

 254يا اَيُّهَا...:

بريز و بپاش كنيد كه وقت، تنگ است! هرگونه ريخت و پاشى، مجازست و مفعول!

ولى بدانيد كه: بزودى با نسيمى، دفتر ايّام بر هم مى‏خورد! و آنگاه صاحب هيچ چيزى از اموال خود نخواهيد بود. به جائى مى‏رويد كه عريان محشور مى‏شويد و در آن وقت، بين گدا و شاه، تفاوتى نباشد، مخارج را به محاسبه آورند و خرج و دخل را به سكّوى عدالت بسپرند، داده‏ها و يافته‏ها را به روز آورند و روز را به ثانيه كِشند و ثانيه را در سال نورى، ادغام كنند!

و سپس بر پل صراط، عبورت دهند و در زير پايت، دوزخ باشد، و تو در چنين شرايطى، بايد مالكيّت خويش را توضيح دهى و محكمه را قانع نمائى.

افسوس كه در آن هنگام، رشوه‏اى نگيرند و حكمى به ناحق ندهند و سفارشى را دريافت ندارند و طلبكاران را چِسان راضى توان كرد كه با ما، لباسى نباشد كه از جيبش حوالتى دهيم و خود را نجات بخشيم!

 

 255اَللّهُ...:

آية الكرسى، مشمول مقامات عديده است و شامل سه آيه 255 - 256 - 257 مى‏باشد.

ورودش به هر كارى بوده و باعث خروج شياطين از حوزه داخلى شما مى‏شود.

آرام و قرار به رؤياها مى‏دهد و ناآرامى از اطفال مى‏گيرد.

زيبائى به مؤمن مى‏دهد و زشتى از پرونده گرويده دور مى‏نمايد.

خوبى‏هاى برزخى را مبسوط كرده و بدى‏هاى اُخروى را مى‏كاهد.

عروج به نماز داده و معراج به شبهاى احياء مى‏دهد.

توانائى‏هاى عرفانى را مى‏افزايد و ناتوانى از عبادات مى‏گيرد.

مال را تطهير كرده و اموال را مى‏افزايد.

و امّا كليدهاى اين آيه در چند قسمت است:

1) سنه، سال را در تحويل آن، مسعود مى‏گرداند و سنوات گذشته را به غفران مى‏بَرد.

2) نوم، خواب را از شراكت شياطين، دور مى‏سازد و خفتن را به پرواز ملائك مى‏رساند، رؤياها را بارور نموده و احتلام سَحره را از قارى آن خالى مى‏سازد.

3) كرسى، پايتخت خداوندست در آسمان هفتم، نگهبانان آنرا حملة العرش گويند كه بعد از آن چهار ملَك مقرّب قرار دارند.

 

 256لا اِكْراهَ...:

كراهت را در آئين شما مكروه دانسته تا آزادى فكر به انتخاب آيد و زيربناى زندگى، مبرّاى از جهل شود.

كسى كه مسير فطرى را نمى‏پذيرد، محبّت ستونهاى ناسپاس را در دل مى‏افكند و ره‏آورد استعدادهاى ماورائى را فراموش مى‏كند. چنين شخصى خورشيد دل را كور كرده و به افق روشن حيات ابدى پشت مى‏كند و آنكه با خداى خويش بيعت مى‏نمايد برقهاى شادى را بر آرزوهاى ديرينه مى‏بارد و دل را سايه‏نشين فرمانروائى ملكوت مى‏كند و مجارى سمعى را به آن نورپرداز قلب‏هاى وصل، مى‏نشاند.

فراز ديگري از تفسير اين كلام در نفي فشار براي تبليغ دين و رد اِعمال خشونت براي پيشبرد معنويت است.

 

 257اَللّهُ وَلِىُّ...:

در اين قسمت، دو بلوك، جاى دارند، سنگر اهريمنان و جبهه اِلهيّون.

در اين دو طيف، دو فكر متضاد و متخاصم وجود دارد كه هزاران سال از درگيرى‏هاى علنى و پنهانى آنها مى‏گذرد و نتيجه‏اش اوراق تاريخ است كه گوياى جنايت‏ها و خيانت‏ها و ستم‏ها و سفّاكى‏هاى جارى در صفحات تقويم مى‏باشد. در هر زمانى كه پيامبرى آمده تا حق را ابلاغ كند شيطانى هم پيدا شده تا حناى فرستاده الهى را بى‏رنگ كرده و او را خفه نمايد.

در برابر يكصد و بيست و چهار هزار سفير آسمانى كه همراه با اوصياء كرامشان، نداى ربوبى را در اقصى نقاط زمين طنين مى‏دادند، معركه‏گيران ساحر و نيرنگبازان جادوگر، بازار مكّاره به راه مى‏انداختند و چشم و گوش مردم را به خويش معطوف مى‏نمودند تا نهان تشنه آنها از امواج ماورائى محروم بماند و رشته‏هاى كاذبى را به دست آورند و لذا مى‏بايد با استناد به براهين دينى و موازين تشريعى، مسير عبوديّت را در اعماق جانتان باز نمائيد.

 

 258اَلَمْ تَرَ...:

از مراتب خواندنى و جالب كتاب وحى، مناظرات رسولان با مشركان عصر خويش است. اگر مى‏خواهيد در مباحثات اعتقادى با منكران غيب، جايگاه مناسب و متين و مفيدى داشته باشيد، بايد به مطالعه قصص انبياء برخاسته و با حواسّ جمع به رديابى زندگى پيامبران بپردازيد.

از جمله مدافعان شجره توحيد كه در صحيفه نور، نامش به بزرگى و صداقت آمده، ابراهيم خليل‏الرّحمان است كه با تمامى مكاتب مُلحد آنزمان، در كمال تقيّه و آرامش، به مباحثه پرداخت و خطّ اصيل بندگى را به تصوير ناظران زمان آورد.

روزى وارد بر آفتاب‏پرستان شد و گفت: عجب خداى درخشانى داريد، ولى چون غروب آمد، فرمود: انصاف دهيد پروردگارى به درد پرستش مى‏خورد كه هرگز غروبى ندارد.

روز ديگر، بر گروه بت‏پرستانى درآمد كه بر پاى بتان چوبى، سر افكنده بودند، به ايشان فرمود: آيا آنها مرض و بيمارى را برطرف مى‏كنند؟ در حالى كه خداى حىّ جهان، خلايق را مى‏آورد و مى‏برَد.

 

 259اَوْ كَالَّذى...:

از اهمّ مسائلى كه براى بشر، هضم آن دير ميسّر مى‏شود، موضوع قيامت است كه كسى از آن ديار ناشناخته، باز نگشته و پرده از ديدگان مردم در رؤيت آن سرا نيفتاده، بنابراين باورداشت مشكلي دارد و حتّى رسولان ايزدى نيز در برخى مقاطع زمانى و مكانى، حشر و نشر را سنگين برگزار كرده‏اند (در تبليغ آن به زحمت افتاده‌اند) و نياز به براهين واضح داشته‏اند، مِثل داستان اين آيه:

عُزَيْر از پيامبران بنى‏اسرائيل است كه روزى براى چيدن هيزم به بيابان رفت و دچار طوفان گرديد و براى گريز از تهاجمِ گرد و خاك و گردباد، به غارى در آن نزديكى پناه برد و كنار مَركبش نشست و غذايش را در بغل نهاد و در جريان وزش باد و نفير باران و نهيب رعد، به فكر فرو رفت كه به راستى آدمى چگونه بعد از رفتن، به زندگى جديد باز مى‏گردد، و ناگهان قبض روح شد و دهها سال بر او گذشت و چون برخاست، جريان را فهميد و پى به عظمت مديريّت هستى برد.

آنطور كه در قصص انبيا آمده، غزير و عزر، دو برادر بودند كه در يك روز به دنيا آمدند و در يك روز نيز از دنيا رفتند، به هنگام مرگ، سن (و قيافه‌ي آن دو) ده‌ها سال تفاوت داشت! در اين واقعه‌ي اعجاب‌انگيز، اسرار بسياري نهفته است كه در اين گفتار موجز امكان طرح آنها نيست.

 

 260وَ اِذْ قالَ...:

همه ما اسيران اين كلاميم: اَرِنى، مى‏خواهيم ببينيم، بارها در نماز به خاطر نديدن مخاطب غيبى، به بيراهه رفته‏ايم و به اسارت تشكيك و سهو آمده‏ايم.

اى واى كه اگر شهروند نماينده و سفير رسمي خدا بوديم و آن منصوص پادشاه ازل را مي‌ديديم، اثرى از ترديد فكرى و تشويش ذهنى باقى نمى‏ماند و اكنون در تلاوت مُصحف شريف، صُمٌّ بُكْم، هستيم، يعنى نه مى‏دانيم چه مى‏خوانيم و نه نظاره مى‏نمائيم آنچه را كه مورد بحث قرار مى‏گيرد و لذا آيات عذاب برايمان اداء جملات است و بس!

در حالى كه پروردگارمان مى‏فرمايد: اگر اين اوراق بهادار را بر كوه‏ها نازل مى‏كرديم هرآينه از سرفرازى مى‏افتادند و سرنگون بلنداى قامت وحى مى‏گشتند. بنابراين، عرض حال همه موجودات ذى‏شعور مى‏باشد كه: اى فرمانرواى گيتى، ما را درياب كه گداى درگاهيم.

 

 261مَثَلُ الَّذينَ...:

انفاق در راه خدا را مزرعه حاصلخيزى بدان، كه هر نوع نيكى را به صدها وجه حسَن، پاسخ مى‏دهد.

كجا چنين سودى را مى‏توان دريافت كرد؟

رِبح پول را ابواب فقهى مردود مى‏شمارند، امّا خدايتان به كردار نيكويتان ربا مى‏دهد! بر او چنين عملى پسنديده است و بر ديگران نارواست!

هر جائى كه پاى بهره به ميان مى‏آيد، ارزيابى آغاز مى‏گردد كه درصدِ آن چقدرست؟ و بازپرداخت‏هايش به چه شكل مى‏باشد؟ و غالباً مردم، راحت‏ترين راه را براى پرداخت‏ها انتخاب مى‏كنند و كمترين هزينه را براى وام خويش مى‏خواهند و بالاترين نرخ را براى سپرده‏هاى خود مى‏طلبند و تمام اينها در معادلات ماورائى محاسبه شده، بگونه‏اى اين عمليات پاياپاى صورت مى‏گيرد كه عالى‏ترين رشد را به سرمايه‏ها مى‏دهد و هرگز اصل سپرده به تهاجم نمى‏رود و همواره مورد حمايت صاحب مكارم قرار مى‏گيرد.

 

 262اَلَّذينَ...:

تو وقتى كه در بانك خدايت سپرده بلندمدّت مى‏گذارى، خاطرجمع باش كه هرگز سر سوزنى از عوايدت كم نمى‏شود و در هر شرايطى در حال صعود و وفورست.

بسيار بجاست كه نسخه‏اى از اميرالمؤمنين را در اين مقطع به معاينه آوريم، حضرت مى‏فرمايد كه: علم بهتر از مال است، به چند دليل:

1) علم از تو حفاظت مى‏كند، ولى تو بايد از اموالت حراست نمائى.

2) علم با تدريس كم نمى‏شود، امّا پول با پرداخت كردن كاسته مى‏گردد.

3) و در نهايت، دانش، آرامش مى‏دهد و ثروت، اضطراب مى‏آورد.

حالا اين مقايسه در ذخائر اُخروى، تجلّى مى‏نمايد، قرآنِ فرقانى مى‏گويد: آنچه را كه نگه مى‏دارى، به زودى از كف مى‏دهى، و هرچه را كه به پروردگارت مى‏سپارى، بى‏كم و كاست دريافت مى‏دارى.

آنگاه كه وارد ترمينال برزخ مى‏شوى، مى‏نگرى كه هر كس با توشه‏اش مى‏آيد و هر چه دارائى بيشتر باشد، اطمينان به رهائى از عذاب، بالاتر مى‏گردد.

 

 263قَوْلٌ مَعْرُوفٌ...:

به اين سؤال پاسخ دهيد: جهاد مالى بهتر است يا ايثار عملى؟

معروف است كه مى‏گويند: فلانى، پولش به جگرش وصل است! و يا فلانى، جان مى‏دهد ولى مال نمى‏دهد! و برخى افراد، دستِ باز دارند امّا نيّت قربت ندارند كه به عللى دستشان باز مى‏باشد ولى افكار و نيات ديگري دارند، يا براى معروفيّت است يا براى محبوبيّت! و لذا همواره احتياج به تعريف و تمجيد از ناحيه گيرندگان دارند.

در اينجا به پرسشى مى‏رسيم كه از مولاى متّقيان مى‏پرسند: عدالت بهتر است يا سخاوت؟

آن پيشواى پرهيزكاران مى‏فرمايد: عدالت بهتر مى‏باشد! پس سؤال مى‏شود كه: در عدالت، مقدار كمى مى‏پردازند ولى در سخاوت، بسيار مى‏دهند، فرمود: عدل به برابرى توصيه دارد ولى در بخشندگى، هواى نفْس، ترازوست، از هر كس كه خوشت آمد بيشتر مى‏دهى و از هر كه بدت آيد، دريغ مى‏دارى!

 

 264يا اَيُّهَا...:

ابطال حسنات، امرى زشت و خسارت‏بار است. كارهاى نيك تو، در برخى موضع‏گيريها به فناء مى‏رود و نه تنها از آنها بهره‏اى نمى‏برى، بلكه مورد شماتت و توبيخ هم واقع مى‏گردى. پس بايد به هشدارهاى وحى در باب تخريب عبادات، بها داد.

در اين مخاطبه، دو وسيله نابودى تكاليف شرعيّه را، منّت و اذيّت مى‏نامد، منّت‏گذارى خلاف مروّت و انصاف بوده و آزردن محرومين و زمين‏خوردگان، با گرايشات معنوى همسوئى ندارد. كمك به زيردستان اگر با جار و جنجال همراه باشد، تبديل به تبليغات نفسانى مى‏شود.

در برخى احاديث معتبره آمده كه: در وقت دستگيرى از فقرا، دست ديگرت به حركت انگشت‏ها در تبادل وجه، آگاه نشود! و زمانى كه اعضاى بدنت را از كردار نيك خود، دور نگه مى‏دارى در پنهان‏كارى، حساب همه چيز روشن مى‏شود.

 

 265وَ مَثَلُ...:

يكى از شئون ايمان به خداوند، تن‏دادن به وجوه مذهبى بوده كه اداء مافَرَضَ اللّه، آزمون بزرگ اقبال دينى مى‏باشد.

هرگاه خواستى خودت را بيازمائى، قصد كمك به نيازمندان نما، پس اگر ديدى كه درد آنها را درك مى‏كنى و گرسنگى ايشان را حس مى‏نمائى، بدان كه به پلّه‏هاى يقين در عبادات رسيده‏اى، امّا خيلى‏ها هستند كه قادر به كندن دل از چرك دستها نيستند و زرق و برق مادّى، چشم و گوش آنها را زنگار داده و حاضر به خرج كردن در راه رضاى خدا به جهت تأمين نيازمنديهاى ضعفا نمى‏باشند، با آنكه يقين به مرگ دارند و اعتقاد به روزگار واپسين داشته و بهشت و جهنّم را پذيرفته‏اند.

اگر مَرضات اللّه را معيار در عبور سالم و صحيح از عقبه مرگ بدانيم هرآينه به مدارج اعلى در تقوا مى‏رسيم.

 

 266اَيَوَدُّ...:

زيبائى‏هاى اين عالَم، به يك بادى بند است كه به ناگه مى‏وزد و همه چيز را دگرگون مى‏نمايد.

به قول بهلول عاقل كه از اعاظم علماى عصر خويش بود و براى تقيّه، خود را به جنون زده بود، به هنگام ملاقات با اهل قبور، عصاى خويش را بر يكايك قبرها مى‏زد و با فرياد مى‏گفت: اى بنديان خاك! اى اسيران ذلّت و اى زندانيان مفلوك، برخيزيد و خود را از زير پاى ما خلاص كنيد! اى صاحبان عقل و خِرَد، چرا فكرى براى اين روزهاى مشقّت و مذلّت خويش نكرديد؟ كجا رفت اموالتان؟ چه شد اقتدارتان؟ كو فرزندانتان؟ چرا ساكتيد؟ چرا از خود دفاع نمى‏كنيد؟ چرا از بدبختى‏هايتان نمى‏گوئيد؟ چرا از خود نمى‏گوئيد!

آرى، بحث آيه فوق در همين مرتبه است، پروردگار متعال مى‏فرمايد: به اشارتى از ناحيه ما، انبوه ثروتها خاكستر شده و خيل سرمايه‏ها، ناپديد مى‏گردد.

 

 267يا اَيُّهَا...:

راه چاره در فراز و نشيب‏هاى ناخواسته زندگى چيست؟ چه كنيم كه مصداق سوره عصر قرار نگيريم؟ چه مواضعى داشته باشيم تا تابلوى خَسِرَ الدّنيا وَ الْاخِرَة، بر پيشانى‏ها، حك نشود؟

دواى اين نقاهت عظيم آنست كه از نعمت‏هاى خداداده استفاده كنيم و از موجودى خود براى تأمين يك عمر بى‏پايانِ آتى بهره بگيريم و شاديها را با ديگران قسمت كرده و اشكهاى گرفتاران را با نيروى مادّى برطرف سازيم و چهره دردمند را با هميارى خويش شادمان نمائيم و تاريخ را به همبستگى خود با خسته‏حالان، به گواهى بريم.

بسى رنجورى كه با تفقّدى صميمانه، به شادكامى مبدّل شود و سپاس عملى از آفريدگار عزيز، راضى‏كردن بندگان مضطر و مستمند از خدايشان مى‏باشد كه در فوران بيچارگى به دادشان برسى.

 

 268اَلشَّيْطانُ...:

آن موجود سياه‏بختى كه از درگاه ربوبى اخراج گرديد، براى گرفتن انتقام، روز و شب نمى‏شناسد تا نسل آدم و حوّا را از بركات ربوبى دور نمايد. متأسّفانه از ويژگى‏هائى انحصارى برخوردار بوده كه مجال تنفّس را از انسان مى‏گيرد، مثلّث منحوسى دارد كه با اضلاع آن، همواره از آحاد بشر، قربانى گرفته.

ما هرچه قوى باشيم، حريف اين رقيب اهريمنى نخواهيم شد، اِلّا مَنْ رَحِمَ اللّه، اگر خدايتان توفيق هوشيارى دهد، صد البتّه كه پشت آن پهلوان قدَر را خواهيد شكست.

او كه مسلّح به اسلحه بى‏نظير مى‏باشد تا كنون با رقباى صاحب‏نامى در ميدان عرفان، كُشتى گرفته كه با وجود مدارج عالى نفسانى، تا لبه پرتگاهشان برده و اگر نبود برهان ربّشان، هر آينه در رسوائى و خسارت ابدى فرو مى‏افتادند. اين دشمن جسور و بى‏باك، عمرى ابدى داشته و قادر به تعدّد و تغيير قيافه مى‏باشد و براى ورود به جسم ما، هر نوع كارآئى را اِعمال مى‏سازد.

 

 269يُؤْتِى...:

خير كثير، چيست؟ خوبى فراوان.

نظرتان در اين موضوع چه مى‏باشد؟ به عقيده شما، عنايت بالاى خداوندى در كدامين تصوير ذهنى مى‏گنجد؟

اگر امروز فرشته‏اى به منزل شما بيايد و بگويد: عريضه‏ات را بده كه مُطاع است، آن هنگام چه خواهى خواست؟

در اين باب، نظرات مردم، متفاوت و مختلف خواهد بود، ولى در پايان عمر، همگى بازنده خواهند شد، و پيروزمند كسى است كه حكمت را طلب كند.

حكمت، يعنى چشمى كه حقيقت را ببيند، گوشى كه نواى ماورائى را درك نمايد، قلبى كه اسير سازه‏هاى گذرا نشود، دستى كه از يداللّه جدا نباشد، پائى كه به سوى آتش نرود، جگرى كه جز به آب كوثر، عافيت نيابد، سينه‏اى كه فرودگاه عشق سرمدى باشد، لبى كه نينواى حسينى بجويد، زبانى كه ناسزا نگويد، انگشتى كه به ظلم، قلم به دست نگيرد، احساسى كه در برخوردها جريحه‏دار نشود، اعصابى كه در خُلق محمّدى، هضم گردد و افكارى كه به غلظت مادّى نگرود.

 

 270وَ ما...:

نذر، براى تقرّب و جهت حلّ مشكلات مى‏باشد.

با نذر كردن، گره‏هاى خصوصى باز مى‏شود.

بسيارى از افرادى كه به درِ بسته رسيده‏اند، با كليد نذورات، رهائى يافته‏اند و آرامش از دست‏رفته را باز يافته‏اند.

براى تحقّق آرزوهايمان، چه چيزى را واسطه نمائيم؟ نذر را، چون كه نوعى شفاعت بوده كه در رفع ابر بلا از آسمان تقديرات، پادرميانى مى‏نمايد و حالا كه مى‏خواهى از چنين راهى براى ميانبُر زدن به ساحل آرزوهايت، بهره بگيرى، بايد به مصالح زمانى و گروهى، نظر نمائى و ضرورتهاى جارى را مدّ محاسبه قرار دهى.

آنچه كه نيازمنديهاى جامعه‌ي از پا افتاده را تأمين مى‏كند، از تقسيمات مناسب در نذر كردنهاست. بيائيد و به نذورات رايج خود، جمع‏بندى اصولى دهيد و با نگاه فراتر به مسائل مورد ابتلاء اجتماع، گامهاى بهترى در داد و ستدهاى برتر زندگى برداريد.

امّا شناخت اولويّت‏ها در خصوص نذر و صدقه و انفاق و ديگر وجوهات مذهبي و شرعي، مهم و صاحب اثرست، از آنجمله:

الف) اگر وجوهات فوق را به جاي خرج كردن در مجاري عام المنفعه و يا به جاي رساندن به اهل آن يعني نيازمندان واقعي، به ديگران دادي، چند معصيت مرتكب شدي:

هم حق نيازمند را عطا نكردي و اگر او به خاطر فقر تن به گناه و آلودگي و جنايت دهد، تو نيز در ميزان عدل اخروي، مقصر شناخته خواهي شد، يعني پول داده‌اي و نفرين خدا و خلق را خريده‌اي!

و هم اينكه، دريافت كننده‌ي نااهل و يا امانتدار سودجو كه در لباس دين مبالغ مذكور را دريافت مي‌كند، اگر اهل فساد و سوء استفاده باشد، در اينصورت، عيش و نوش را ديگري كرده، ولي در عقاب اخروي آن، با تو شريك خواهد بود!

ب) ذكر اين كلام از اميرالمؤمنين حاوي هشدارهاي تعيين كننده‌ايست كه فرمود:

لَوْ كانَ لى واديانِ يَسيلانِ ذَهَباً وَ فِضَّةً ما اَهْدَيْتُ اِلَى الْكَعْبَةِ شَيْئاً لِاَنَّهُ يَصيرُ اِلَى الْحَجَّةِ دُونَ الْمَساكين:

اگر ثروت افسانه‏اى طلاى جارى هم داشتم اندكى از آن را هم به خانه خدا هديه نمى‏كردم! زيرا هرچه براى حرم‏هاى متبرّكه نذر گردد به جيب نگهبانان و متولّيان آن مى‏رود و نيازمند فكرى و مالى از آن بى‏بهره خواهد بود. (علل الشّرايع شيخ صدوق؛ بحارالانوار علامه مجلسي، ج 96، ص 66).

واي بر ما كه نسخه‌هاي معلمان آسماني را به كناري انداخته‌ايم و خود را مشغول تزئين در و ديوار اماكن مقدس و زيارتگاه‌ها نمو‌ده‌ايم!

از آنجا كه در شرايط مساعدي نيستم تا بتوانم شفافتر از اين، حق مطلب را ادا كنم، از پيشگاه خداوند منان، به خاطر اين كوتاهي در اداء ديون، پوزش مي‌خواهم!

 

 271اِنْ تُبْدُوا...:

تو در مكالماتت مى‏گوئى: تصدّقت، يعنى من صادقانه به تو عشق مى‏ورزم و دورت مى‏گردم!

حالا گذشته از اينكه اين تكلّمات، از تعارفات متداوله و خشك و خالى بوده، ولى يك ادّعاى بزرگ را مى‏نماياند كه حاكى از ارادت قلبى و محبّت درونى مى‏باشد.

امّا صدقات كه به ما مرحله صدق در زبان و كردار را مى‏آموزد، راز صداقت بندگى را آشكار مى‏نمايد كه با تقبّل هزينه‏هاى محرومين، از زجر روزانه ايشان بكاهيم و ايّام را برايشان آسانتر نمائيم.

در باب مسائل مالى، بايد نظر به نيازهاى مشروع و نيازمندان واقعى كرد و جدول فقرا را رده‏بندى نمود و از اقوام و همسايگان و همشهريان و هموطنان و هم‏كيشان و همنوعان، به ترتيب، دستگيرى نمود تا حدود الهى رعايت شده و خاطرى مكدّر نگردد و سهمى از مقرّرات ربوبى، فراموش نشود.

 

 272لَيْسَ...:

در هر صنفى، شتاب و تعجيل براى رسيدن به اهداف منظوره، مشاهده مى‏شود و بِالطّبع در سلسله انبياء هم علاقه به هدايت عموم، موج مى‏زند، بگونه‏اى كه در قصص ايشان آمده، عشق به رستگارى جامعه، غالباً كار دستشان داده و آنها را به روياروئى با قدرتمندان زمان برده و به مرحله شهادت كشانده.

در اين آيه هم پروردگارمان خطاب به خاتم رسولان مى‏گويد: تو چرا جوش مى‏زنى تا جمله مشركان از خواب غفلت بيدار شوند و حتّى يك كافر در روى زمين نباشد! مگر تو، مسئول گسيل افراد به بهشت هستى؟ خير، اين انتخاب پادشاه مشارق و مغارب است كه خلايق را به صافى مى‏برَد و دوستانش را دست‏چين مى‏نمايد.

به موساى كليم هم مى‏گويد: نكند با فرعون درشتى كنى و با وى گلاويز شوى، با زبان خوش