برداشتهاي عرفاني و اخلاقي از آيات سورههاي بقره، آل
عمران، نساء، مائده، انعام و سورههاي جز آخر قرآن
پيشگفتار اين بخش و فصل مقالات قرآني:
هم
اكنون در برابرتان، مباحث قرآنى قرار دارد كه در قالب تفسير و تشريح، به هدايت
جويندگان انوار سماوى مىپردازد. مسير اصلي آن، در خصوص تفاسير كليدى سورههاى
چندى مىباشد كه با انتخاب سوژههاى محرّكه در هر آيهاى، نيّت اصلاح معضلات موجود
در زندگى روزمرّه را داشتهام و از درِ تنوّع، حقايق مكنونه را از آلبوم رشد روح و
جسم برگرفتم كه نكات ناشكفته در بيانات ربوبى را اعلان نمايم.
ايراد
عمدهاى كه به فرهنگ دينى مىگيرند آن است كه همه چيز، تكرارى و برداشتها، كپيهاى
و مواعظ، يكنواخت شده، بنابراين شيوهاى را در استخراج مقاصد ماورائى به كار
گرفتهام كه فراگير تمامى اين زوايا باشد. روى اين هدف، عناوين بحثانگيز، جذاب،
رهگشا و مؤثر را از متون فرقانى، مستدرك نموده و با نهايت اختصار، براى احياء ذوق
معنوى خوانندگان، به تحليل بيانات فرمانرواى گيتى پرداختم.
آنچه
در ذيل آمده تقريبا نيمي از كل اين مجموعه است، و به زودي، باقيمانده آن، گردآوري
و تقديم خواهد شد.
سوره
بقره
سوره
آل عمران
سوره
انعام
سوره
حج
سوره
حمد
سوره
توحيد
سوره
اعلى
سوره
شمس
سوره
هُمزه
سوره
كافرون
سوره
نصر
سوره
كوثر
سوره
ناس
سوره
فلق
سوره بقره:
اَللّهمّ
بَقِّر لَنا ما اَهَمَّنا مِنْ اَمْرِ دينِنا وَ دُنْيانا
پروردگارا،
سوگندت مىدهيم كه در امور بسته ما، فَرَج را اِعطا فرما
بدان
كه بين دو واژه بَقَر و فَرَج، قرابتى بوده در معانى و اشتراك مفاهيم كه با درايت
مىتوان از رموز مكنونهاش آگاهى يافت. فَرَج يعنى گشايش بعد از شدّت، تا شدائد
نباشد، گشودن معنائى ندارد. وقتى كه درها مسدود گرديد، چشم به راه اِمداد ماوراء
مىشويد كه موانع را از سر راه بزدايد و نام اين هبوط مدد، رهائى است و بَقَر در
اصطلاح، پاككننده زندگى از زوائد و موانع مىباشد كه همچون بلدوزر، اِشكال موجود
را برطرف مىسازد، و گاو را اينگونه تسميه دادهاند به خاطر آنكه اقدامات او در
مراودات بشرى، رهگشاى تغذيه و تحرّكات كشاورزى مىباشد. با اين حيوان، گرسنگى زائل
مىشود و تشنگى محو مىگردد و زمين از سنگلاخهاى مزاحم تميز مىشود و موجودات
زيرزمينى به راحتى رشد مىنمايند و در برخى ولايات، در حمل و نقل انسان و اثاثش
امداد دارد.
امّا
اختصاص اين سوره به اين مخلوق فعّال، به علل مختلف مىباشد. يكى آنكه در بعضى
آياتش نام آن آمده و به تنوّع رنگ و وزن و نژادش اشاره گرديده، و حكمت ديگرش زبان
اشارات است كه با درك آن حيوان در ساختار خلقتش، مىتوانى به پلّهاى از معرفت
رحمان برسى، و نيز عنوان شكافنده، به برخى آيات كليدى اين سوره بوده كه با اشراف
به آنها، مىتوان سررشته معالم ماورائى را به دست گرفته و غوامض فكرى اين كتاب
مقدّس را بيابيد و دروازهاى براى غور در اين مصحف شريف مىباشد.
بسم
اللّه الرّحمن الرّحيم:
وقتى
گفتى به نام او، ديگر از نام غير، انصراف نما كه در يك دل، دو دلدار نمىگنجد.
آنگاه
كه به نام او آغاز كار كردى، از چه رو، سر در نقاهت حال نمودى و احوال بر ديگران
معروض داشتى؟
تو
كه ناخواندهاى علم سماوات، تو كه نابردهاى ره در خرابات، تو كه سود و زيان خود
ندانى، به ياران كِى رسى، هيهات، هيهات.
تمام
فرامين سليمان در محور قدرت، بر اساس همين حكم بود، اِنّهُ بسْم اللّه الرّحمن
الرّحيم، با اين نيرو، دنياى آنروز را تصرّف كرد، آنچنان سلطنتى به راه انداخت كه
به تصوّر بشر نمىگنجد، ابر را به خدمت آورد، جن را به غلامى كشيد، باد را به
تسخير بُرد و فرشته را به معاونت آورد.
معالم
سماوى، در اين كليد توحيدى خلاصه گشته.
راه
تزكيه، با اين ذكر شروع مىشود.
مصالح
آدمى، در اين كلمات است.
رسيدن
به اولياء حق، متضمّن درك اين معجون عتيق است.
1 الـم:
دريچه
اسرار كتاب مقدّس است.
اولويّت
را در انتخاب درونمحيطى به حقايق مكنونه دهيد و لوازم پرواز را در نسخههاى
كريمانه ابديّت جستجو كنيد و مفهوم انسانبودن را در شعاع اِرجِعى اِلى رَبِّك،
مطالبه نمائيد. (توضيح بيشتر، در ابتداي تفسير سوره آل عمران آمده است.)
2 ذلِكَ...:
اين
فرهنگ، بدون شك رهگشاى پرهيزكاران است.
شرط
هدايت، تقواست، تقوا يعني كنترل نفس، نفس، يكي از اجزا اصلي تشكيل دهند انسان است
كه شيطان روي آن سرمايهگذاريهاي دائمي ميكند.
وقتي
بيداري، روح و نفس و جسم تو مشغولند، وقتي
به خواب ميروي، روح از بدنت جدا ميشود و جسم و نفس ميماند، وقتي از اين دنيا بروي جسم ميماند در زمين و
روح و نفس همراه ميشوند.
روح
از مجرّدات است ولي نفس، تغيير پذير است. ميتواني نفست را ملكوتي كني ولي اگر از
آن غافل شوي به هيبت بهايم درآيد و افتضاح آخرت را تحميلت كند.
اگر
در اين دنيا نفس لوامه را جولان دادي، لباس تقوي بر تن نفس خود كردهاي و سرافزار
خواهي بود.
تفسير
غوامض مُصحف شريف در حدّ چند كلمه و چند خط نمىباشد.
3 اَلَّذينَ...:
ايمانآورندگان
به نامتناهى، نماز را وسيله پرواز مىدانند و روزى را با همنوع تقسيم مىكنند.
ايمان
به غيب يعني ايمان به آخرت، يعني ايمان به مديريت انحصاري پروردگار، يعني تكلم با
مخاطب ناپيدا در نماز، كه با ابزار مادي و ظاهري قابل معاينه و ملاحظه نميباشد.
اساس
تبليغات سفيران الهي بر همين مقوله است كه كرانههاي ناديده و نشنيدهي سرنوشت را
به رؤيت ديده دل آورده.
ايمان
به غيب، مفهومي بس سنگين دارد!
ايمان
به آنچه با حواس مادي بشر قابل درك نباشد امري به ظاهر نامتعارف است ولي در اين
آيه آنرا از ستونهاي رستگاري ناميده!
به
خاطر اهميت فراوان ايمان به غيب و به خاطر تاثيرگذاري بيحد و مرز اين سرفصل
پيچيده از تعاليم ديني، شيطان تلاشهاي دائمي براي بياعتباري آن كرده كه مانور
مضحك مدعيان دروغين ارتباط با غيب، اهم آن است و تنها علاج قطعي آن، حضور در جبهه
مناديان آسماني غيب، يعني انبياء است.
4وَالَّذينَ...:
آنهائى
كه ايمان به ماوراء دارند، مىپذيرند هرآنچه را كه از غيب مىآيد.
ايمان
به غيب، اعتماد به سفيران عرشي و دلدادگي به آموزههاي ايشان است.
آموزههاي
غيبي از لسان نمايندگان رسمي خداوند قابل پذيرش است كه فرودگاه وحي الهي هستند و
معيارهاي بدبختي و خوشبختي در سراي آخرت را ابلاغ ميكنند.
5اُولئِكَ...:
هدايت
را از او بجوئيد و رستگارى را از او بخواهيد.
حركت
در مسير فرستادگان الهي، پيروزي اخروي را تضمين ميكند.
6اِنَّ...:
بىدينان
را چه فايده وعظ و اندرز، كه هر چه كنى بىاثر باشد.
كفر،
كفران نعمت است، كه همانا بيتفاوتي نسبت به فريادهاي مبلّغان رسمي و قانوني توحيد
و معاد ميباشد.
7 خَتَمَ...:
پايان
گرفت دروازههاى درونى درك ايشان بر هر گونه پيشرفت و تكاملى.
8وَ مِنَ...:
برخى
از گفتهها بىپايه است.
ادعا،
دليل كافي بر ايمان و دلدادگي نيست.
9 يُخادِعُونَ...:
نقشهها
براى شكستن حصارهاى فطرى، بدون اثر مىباشد چرا كه كليدهاى فعّال، در دست يد اللّه
است.
آنكه
به مكر و خدعه و سحر مشغول است و به سادگي و فريبخوري قربانيان خود ميخندد بداند
كه مشاعر خود را از دست داده، چرا كه در برابر اقتدار سماوي، حرفي براي گفتن ندارد.
10فى قُلُوبِهِمْ...:
مرض
چيست؟ مريض كيست؟ امراض كدامند؟
بيمارى
آنست كه آدمى را ناخوش كند، ناخوشى آنست كه: فضاى تنفّس را تيره و تار نمايد.
يا
ما سالم هستيم؟ آيا سلامت ما فقط در خوب خوردن و خوب رفتن و خوب خفتن ماست؟ خير،
تمامى ما، محتاج به پزشكيم و خدايمان طبيب ماست، و نسخهي ما، وصل ماست، و دارو،
معنويت است.
مريض،
بيمارست و بيمار به دنبال داروست و دارو نمىتواند دور از دسترس بيمار باشد و
حالا، تو بيمارى! و منويات سماوي داروي توست.
پس
بگو: اى خالق دارو و درمان، الغوث كه اين بيمارىِ زندگي زير سايه ظالم، بر تنم
كِرم انداخته و باعث رنجوريم گشته، اَلْاَمان مِنْ شَرّ الزّمان، اى خدا، چگونه
گرگان روزگار به روح و جسم ضعيفان ناتوان، حملهور شدهاند و آزادانه به تجاوز
مىپردازند و ناله اَمّن يُجيبِ كتك خوردگان را چه كسى بايد پاسخ دهد؟ و اين دوره
وانفسا چه وقت پايان مىيابد؟
11وَ اِذا...:
خرابكاران
هم ادّعاى اصلاحات دارند!
خيليها
مدعي هستند كه اصلاحطلب ميباشند و قصد اصلاح مفاسد موجود را دارند ولي از همه
بدترند!
معيار
قرآني در شناسائي هويت ايشان، پايبندي به اصول اخلاقي و آرمانهاي انساني است نه
قيل و قال و هياهو.
12اَلا...:
مفسد، نه اصلاح ميپذيرد و نه اجازه به اصلاحات ميدهد و
ايندو، تداعي استبداد است، و مستبد به ابتلاي بىشعورى رسيده است.
13وَ اِذا...:
به
گفتههاى نيكوكاران فكر نمىكنيد و زير بار حرف حق نمىرويد و در جهالت خود، دست و
پا مىزنيد!
امر
به معروف در منافقين بىتأثير است.
كار
تربيتى آيه مورد بحث اين است كه: نبايد هر حرفى را هر جائى به هر كسى زد.
بعضيها
ايمان به خدا را به بيخردان نسبت ميدهند.
14وَ اِذا لَقُوا...:
اگر
دعوت كنى اهل نفاق را به گرايشات دينى، نمىآيند و بزودى كنار سفره بىدينان
مىنشينند.
ميفرمايد:
فقط در در ديدارها و در انظار عمومي ژست مردان خدا دارند.
15اَللّهُ...:
خدا
در حسّاسترين شرايط، به مخالفين خود ضربههائى مىزند كه باعث عبرت تاريخنويسان
مىشود.
تا
ميتوانند در لباس دين مانور تبليغي دهند و در خلوت خود به سادگي باورمندان
بخندند! هرچه در توان دارند به فساد و تمسخر مشغول باشند! ولي بزودي پردهها بالا
خواهد رفت و شلاق بيآبروئي فريادشان را بلند خواهد كرد.
16اُولئِكَ...:
راهيان
تباهى، تاجران ننگ و سياهىاند.
17مَثَلُهُمْ...:
مثال
منكران وحى، افروزهاى از آتش است كه با تندبادى به سردى گرايد و با قطره آبى
خاموش شود.
آرى،
هرگز چيزى در برابر يزدان پاك ايستادگى نخواهد كرد.
18صُمٌّ...:
مجارى
طبيعى، خدمتگزار آدميان بد ذات نخواهد شد.
ياران
شيطان در بنبستهاى زمان و مكان، گرفتار خواهند شد.
هرگونه
مراجعهاى به اسيران بُتپرستى، نتيجهاى جز انهدام توقّعات ندارد.
19اَوْ...:
همه
چيز از طبقات فوقانى خلقت مىآيد.
ناباوران
عوالم مُلك، ديوارههاى نفسانى را بلند مىسازند تا مانع تابش انوار فطرى به خود
شوند.
20 يَكادُ...:
برق
را ضربه زننده به چشمها مىكند كه با ديدن عجائب خلقت، برق از چشمانشان بپرد و
مواضع درونى و برونى ايشان بايكوت شود.
21يا اَيُّهَا...:
به
ولايت ازلى تن دهيد تا از مواهب ابدى برخوردار شويد.
22اَلَّذى...:
خدايت
تو را فرشى داد از خاك، با هزاران نقش كه با قطرات باران مىشكفد و انحرافات خلايق
را دنبال مىكند.
23وَ اِنْ...:
آيا
شك مىكنيد در مديريت اين عالَم؟ در حالى كه نمىتوان اداي او را درآورد و يا
معجزات او را مشابهسازى كرد.
24فَاِنْ...:
چه
ادّعاى مضحكى است آنگاه كه آدميزاده در برابر پادشاه هستى طغيان مىكند و دعوى
بزرگى مىنمايد و حصارهاى قانونى را مىشكند. ولى تذكرهنويسان قرن مىگويند: هر
كس بر حقتعالى خروشيد و خراميد البتّه كه سرنگون گشت و واژگون شد.
نمىتوانيد
از عهده دعاوى عظيم برونمحيطى برآئيد. چگونه مىتوان در فضاى نامتناهى به پرواز
درآمد در حالى كه قواى نامرئى، كاملاً بر تردّد آدمى سلطه دارد.
25 وَ بَشِّرِ...:
مبارك
باد بر اهل عرفان الهى، تحقّق وعدههاى يزدانى.
اگر
شيفته گفتههاى انبياء هستى، پس بر كرانه فرامين آسمانى بنشين و پا بر خواستههاى
بىارزش بگذار و ارزشهاى جبروتى را مورد معاوضه قرار نده و چاره حيرت در فكرت
نموده و آثار خير را در تمامى مقولات زندگى دنبال نما و افعال را در هر فراز و
نشيبى، به احسن وجه تنظيم گردان تا سرافكنده فرداى خود نشوى.
مژده
به هر تشنهاى كه كام از جويبار زلال طهارت و قداست مىخواهد.
آنها
هرگز در پيچ و خم ايّام درمانده نشوند و از كرامت ربوبى محروم نشوند.
روزى
فرمانرواى عالَم در هر شكلى منحصر به خويش است و نبايد باغ و بهار موجود در كتب
آسمانى را همچون زيبائىهاى ظاهرى اين خانه خاكى، تلقّى نمود.
26اِنَّ...:
بىحيا
كسى است كه نعمتهاى خدائى را مورد استفاده قرار داده و به يافتههاى شيرين،
دهنكجى كرده و نمك وجود را خورده و نمكدان را با قساوت و جسارت شكسته و در وقت
بيچارگى نمىداند به كدامين در، رو كند و ملتمس كدامين قبله شود.
اگر
مىخواهى بدانى كه چقدر ضعيف و ضربهپذيرى، نگاه كن به رابطه خود با مگس كه با آن
كوچكى چگونه مىتواند بر تو چيره شود و آسايش را از تو بگيرد و ميكروبى را منتقل
نمايد و خيلىها به اين مسأله توجّه نمىكنند كه ساختار وجودى بشر به اين خرابى
است.
27 اَلَّذينَ...:
مىدانى
كدامين عهد را مىشكنى! بيعت اَلست را، تعهّدى كه در سلّولهاى روانى دادى تا در
اين خاكدان بىمقدار، روزىخوار غير او نباشى، تو متعهّد گشتهاى تا در اين
ميهمانسراى پوشالى، از راه حق جدا نشوى و بيعت بندگى را تحت هيچ شرايطى نشكنى.
پس
مراقب باش تا رسانههاى جمعىِ پايگاه رحمانىِ نفْس را تقويت نمائى و از ضرورتهاى
بازنگرى شبانهروزى غافل نشوى.
28 كيف...:
كفران
نعمت مىكنى با وجودى كه همواره جيرهخوار يزدانى؟
كفر
مىورزى در حالى كه تو را زندگى بخشيد و نيرو داد و نيازهايت را تأمين نمود.
بدان
هر كجا كه بروى عاقبت به منزل نهائى مىرسى و گريزي از حساب و كتاب اخروي نخواهي
داشت.
29هو...:
تخت
حكومت ربوبى در ناكجاى عالَم است.
نامتناهى
يعنى مرزهاى ناشناخته هستى.
به
جائى مىرسى در عروج، كه بنگرى آنچه را كه با تلسكوپها نمىتوان ديد.
30 وَ اِذْ...:
براى
تفهيم خلافت الهى در زمين، به اين آيه مىتوان تفكّر داشت، گزينش كامل براى
زمامدارى خلايق، از طريق كانديداتورى پيشوايان حقّه.
31 و علّم...:
خداوند
اوّلين معلّم است كه الفباى فكرت را بر سينه بشر انتقال داد و هر چه بود در آن
اسكلتبندىهاى اوّليّه بود.
خداوند
رموز آفرينش را به آدم تعليم داد و كسب آن اسرار، تقويم جديدي را در برابرش گشود.
32قالُوا...:
علم
يعنى آگاهى، آگاهى يعنى دانستن، دانستن يعنى از اشياء و اشخاص سر درآوردن.
پس
ما در اين نشئه، كوريم چون جاهليم و مردهايم چون نادانيم و اسيريم چون ديد
ابتدائى و ضعيفى داريم، ولى خالق ما درهاى تكامل را گشوده و معمّاى هستى را حل
نموده و معالم را سرريز كرد تا به سعادت برسيم.
33قالَ...:
دانستن
اسرار، صفائى دارد و يافتن اخبار، جَلَواتى دارد، به شرط آنكه بتوانيد از مصادر آن
آگاه شويد و سيطره كلّى آنرا ملاحظه نمائيد.
خواسته
آنها اين بود كه خداوند اسرار را بر آنها تجلّى دهد، اراده حقتعالى آن بود كه اين
ميهمانان نو رسيده به عالَم امكانى، دسترنج تجربه ملائك را دستنخورده در آستين
گيرند.
34 وَ اِذْ...:
بدان
كه: از جمله اسماءُالحسنى متكبّر است كه زيبنده ربوبى بوده و شايستگى مديريت عامّه
هستى است و خيلىها بر اين سكّو دستاندازى مىكنند تا اين لباس ربّانى را بر تن
خويش كنند و چون با قواعد خلقت سازگارى ندارد نهايتاً به واژگونى منجر مىشود. استكبار
كه در اين آيه آمده است، ايستادن در برابر فرمان خداوند مي باشد.
35وَ قُلْنا...:
مسكن
گزيد اوّلين آدمى كه خاك را لمس كرد، ولى آن خاك، نه همين ذرّات بود كه بر آن
مىنشينى، امّا چه سود كه قدرش مجهول بود و ممارست آن اندك گرديد.
همه
به دنبال بهشتند و آدم بدون چانهزدن به اين منبع دست يافت و لكن ظرف او كوچك بود
و حيثيّت تاريخى خود را به ريسك گذاشت و نتوانست از آن جويبار محبّت يزدانى، منابع
عظيم خويش را حاصل كند.
ظالم
كيست؟ آنكس كه به آرمان ربّانى تعدّى كند.
36فَاَزَلَّهُمَا...:
شيطان،
امامُالمجرمين است، با فرمان او دنيا به خرابى مىرود و با برنامههايش زمان به
فساد مىگرايد.
اصل
دعواى بين شيطان و انسان همين است كه آدمى اراده بر استوارى بر مواضع رحمانى دارد
و ابليس، اصرار در قطع مجارى فطرى مىكند.
37 فَتَلَقّى...:
آنگاه
كه دو سده از هبوط آدم گذشت بر او اسامى خلفاء منتخب را اعطا كرديم و عصيان
مُذنبين را با توسّل به چنين ضمايرى عفو نموديم كه خدايت در وادى غفران، هر ثقيلى
را مورد اغماض قرار مىدهد.
38قُلْنَا...:
به
دوراهىها كه مىرسيد مراقب اكتساب مسير باشيد و هرگز تن را آلوده نابخردىها
ننمائيد كه شرايط در محور سنگينى قرار دارد و امنيت و آرامش نهائي فقط در جاده
هدايت الهي مستقر است.
39وَ الَّذينَ...:
گروه
جهنّميان، اصحابى هستند كه در اين عالَم، مسير نادرست را آگاهانه و عالمانه و
عامدانه مىپيمايند.
40 يا بَنى...:
نعمتهاى
پروردگارت گسترده و فراگيرست و بايد براى حراست از آن، وجدان بيدار را به كار گرفت
و به محاسبه يافتهها و تافتهها نشست.
41وَ امِنُوا...:
كفر،
يعنى خروج از فطرت كه ورود به گنجينههاى نامرئى ماورائى را ملزم به تصحيح آن
مىكند.
اگر
دمدمى مزاج شدى، گاه بر اين سفرهاى و گاه بر آن سفره، و از حلواى بهشتى محروم
خواهى گشت.
42وَ لا...:
مِثل
حقّهبازان زراندوز نباشيد كه حقّ و باطل را روز روشن مىآميزند و به اختلاط خير و
شر مىپردازند.
قاضى،
تنها كرسىنشين مَسند قضاوت نبوده، بلكه اهل عالَم هر لحظه در قضاوت و داوريند.
43وَ اَقيمُوا...:
نماز
را نخوان كه كتاب نيست، اقامه كن كه حركت است، پروازست، عروج است. در نماز، وحدت
اعضايت را رعايت كن تا ركوعى علوى داشته باشى. زكات بده كه تزكيهايست ناكاستنى.
44اتأمرون...:
آيا
مردم را به كانون عزّت دعوت مىكنيد و خود از آن فاصله مىگيريد؟
مثلاً
مرگ بهترين وسيله براى اثبات حقايق است، كسى كه از مرگ غافل است، نمىتواند داعيه
محبّت الهى را داشته باشد.
هرگز
خود را پشت فرامين ايزدى مخفى نكنيد در حالي كه به گشت و گذار در فضاى اغيار.
آمر
به نيكي بودن، فضيلت است اما مؤثرترين اهرم در امر به معروف، عمل به معروف است.
45وَ اسْتَعينُوا...:
كمك
گيريد از برجهاى رسوبناپذير نماز و روزه كه بردبارى را مىافزايد و حكمت را گسترش
مىدهد و غضب را مهار مىنمايد و عاقبت امور را ختم به خير مىكند.
46 اَلَّذينَ...:
ظنّ
عمومى نسبت به حقتعالى، غير حقيقى و ذلّتبارست.
ملاقات
با پروردگار جهانيان در حالت سرافكندگى، بسى نادرست و آتشزا مىباشد.
47يا بَنى...:
معاصرين
هر نبي غالبا ناسپاسگر بودند كه پيامبر بزرگوار خود را در شرايط مختلف، تحقير و
تكذيب و تهديد مىنمودند.
48وَ اتَّقُوا...:
ترس،
غريزه است، غريزه، طبيعت است، طبيعت، اسكلت حيات است و حيات در تضمين احتياط، و
احتياط، پدال ترمز ماشين زندگى مىباشد و بايد طبق قواى عقلى، بر سر هر دوراهى،
عاقلانهتر عمل نمائيد.
49وَ اِذْ...:
شما
را نجات مىدهد پروردگارتان در اوج مشكلات، تقويم بشرى گوياى فزونى موارد ايذائى
عمومى بوده و همواره، پادشاه خلقت است كه مدافع حقوق رعايا مىباشد.
50وَ اِذْ فَرَقْنا...:
دريا
زيباست ولى با امنيّت!
امنيّت
شما در گرو حفاظت الهى است.
فراعنه
مىكوشند تا مردم را به ناآرامىها برسانند امّا خداوند بىهمتا، همواره خطوط
ظالمان را بهم مىريزد.
51وَ اِذْ واعَدْنا...:
چلّهنشينى،
دل را صفا مىدهد و قلب را زنگار مىزدايد. در چلّهگيريها، بدن به پرواز درمىآيد
و روح، آرام مىگيرد.
در
چلّهنشينىها، رقباى ربوبى، رسوا مىشوند و راه براى ديدارهاى ماورائى، باز
مىگردد.
52ثُمَّ...:
عفو
كن كه بخشيدن، رداى ربّانى است.
عفو،
يعنى كوتاه آمدن از خواستهها و حضرت عزّوجلّ، با آنهمه عظمت و جلالت، عصيان
بندگان بىمقدار را خيلى زود مىبخشد.
53وَ اِذْ...:
كتاب
آسمانى، بافتههاى وحى است كه يافتههاى حكيمانه آدمى در آن است و با رجوع به آن،
حق از باطل، خير از شر و كام از ناكامى، تمييز داده مىشود.
54وَ اِذْ قالَ...:
به
راستى كه بشر چگونه از اوج عزّت به عمق ذلّت، سقوط مىكند.
معبودى
بصير و عليم و قريب و قدير را كنار مىگذارد و حيوانى بىعقل و دور از مشاعر و
خالى از ادراك را مىپرستد.
بااين
وصف، هميشه اين ندا از ناحيه جبروتى به مراتب تحتانى مىآيد كه بيا، هرآنچه هستى
بازآى.
55وَ اِذْ قُلْتُمْ...:
مردم
به راحتى تسليم فرمان ما نشدند. اوّل گفتند مىخواهيم آفريدگار خويش را ببينيم و
سپس گفتند كه واكنش اين درخواست را كه برقگرفتگى ناگهانى عمر بوده، برطرف فرما،
ولى حدود بخشش، هميشه قابل اعتماد نخواهد بود!
56ثُمَّ بَعَثْناكُمْ...:
بعثت،
به معنى برانگيختن است و برانگيختن، يعنى خلق تازه كردن و معناى خَلق تازه، پيدايش
در مرتبهاى كاملاً جديد و نورانى مىباشد.
تشكّر
براى روابط فيمابين اصل همزيستى مسالمتآميز است و بايد سپاسگزار زحمات ديگران
بود.
57وَ ظَلَّلْنا...:
در
ابتدا خوراك بنىآدم محدود بود و خداى جميل، تنوّع به سفره بشر داد و او را قرين
امتنان خود فرمود، امّا جسارت انسان، تمامى اين عنايات فطرى را تحتالشّعاع قرار
داده و باعث لرزشها و تنشهاى تاريخى شده.
58وَ اِذْ قُلْنَا...:
ما
قريهها را زيبا و شكوفا و پرنعمت آفريديم و به اهالى سرزمينهاى مشرك، حكم به
لذّت و تمتّع داديم، امّا چه فايده كه همواره، نمكها خوردند و نمكدانها شكستند،
سفرهها بردند و حريمها دريدند.
59فَبَدَّلَ...:
آيا
نعمتها، ماندگارند؟ آرى، اگر مصرف كنندهاش، قدرش را دانسته و به پايش بها بريزد،
ولى داستان آدميزاده، خلاف آن را ثابت كرده و مظالم، فضاى تنفّس را سنگين مىكند.
60وَ اِذِ اسْتَسْقى...:
از
معجزات باهره خداوندى، آنست كه در اوقات چندى، به خَرق عادت، وقايعى را عيان
مىسازد كه باعث حيرت عصر و خفّت نسل مىگردد.
61وَ اِذْ قُلْتُمْ...:
تنوّع
در غذا از جمله نعمتهاى آفريدگارست.
از
خداوند مسألت كنيد كه خوراك را برايتان تطهير كرده و سليقههاى غذائى را حقيقت دهد.
شما
نيز برنامههاى جامعى را براى كسب عنايات الهى، در دستور كار زندگى خويش قرار
دهيد.
62اِنَّ الَّذينَ...:
هر
كه در رديف گرويدگان آمد، به بهروزى ايّام رسيد.
براى
نيل به اهداف عاليه، بايد جبهه نفسانيّات را ترك نمود.
بپا
خيزيد و از دستاورد عتيق (كتب آسماني) يارى جوئيد و راههاى اصولى را در مشاعر
فطرى جستجو كنيد و قدر يافتههاى دينى را بدانيد.
63 و اذ اخذنا...:
در
بالاى كوه طور از بلنداى قدرت لايزال، بيعت دائمى گرفتند كه اهل يقين به غير از
سِير صواب نروند، ولى برخى از نوكيسههاى فرومايه در بدو رؤيت دنيا، همه چيز را از
ياد بردند و قسمهاى اَلَست را شكستند.
برخيزيد
و از زواياى روشن به اِعمال قواى نامرئى بپردازيد.
64ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ...:
مراقب
بازگشت به عوالم ارتجاعى باشيد.
گاه
در احوالات آدمى يكسرى اِدبارها ديده مىشود كه نهايتاً منجر به تبديل نعمت به
نقمت مىگردد.
نبايد
فراموش كرد كه همواره از باب شفاعت، پروردگارتان به موقع مصالح را تأمين مىكند.
65وَ لَقَدْ...:
روز
شنبه از خصوصيّت خاصّى برخوردار بود، كه مؤمنين به دين موسى، رعايت حرمت آن را
نكرده و باعث ازدياد عذاب بر آن امّت شدند.
66فَجَعَلْناها...:
موعظه
بر اهل وعظ، نعمت است و بر گروه مؤمن، هدايت و بر كافران، شلّاق مىباشد و بر
منافقان، اضطراب، هرگاه از چرخ ايّام خسته گشتى، به مواعظ اهلالبيت رو كن و زنگار
از قلبت بزداى.
67وَ اِذْ قالَ...:
قوانين
را حقتعالى مىنگارد و سفيرانش اعلان مىكنند و به عكس، شيطان، القاء كلام بيهوده
مىكند و اهل زور، آنرا مىگسترانند.
امّتهاى
پيشين همواره با ارائه خواستههاى بىپايه، موجب ازدياد مشكلات سفيران حق
مىگشتند.
اين
آيه به ما مىنماياند كه نبايد بيهوده تقاضا كرد و نبايد بىوقت حاجت خواست.
68قالُوا...:
گفتارها
را در ارتباط عرفانى، اصلاح كرده و رعايت شئون اخلاقى را در تمامى ادعيه بنمائيد.
چگونگي
بيان هر مسأله را از خدايتان بخواهيد كه آموزگار ازل است، ولى از درگيرى بر سر كمّ
و كيف مسائل غير ضرورى اجتناب كنيد و مراقب گفتگوهايتان با سفيران جبروت باشيد.
69قالُوا ادْعُ...:
دعا
بخوان، نه از هر كس و نه از هر چيز و نه از هر فرع.
دعا
چترست، سايبان است.
امّا
خواستنها مبيّن ايدههاست. خيلىها دعا كردن را بلد نيستند و خيلىها مجارى دعا
را نمىدانند و خيلىها با دعا كردنشان وسيله عقوبت خود و ديگران مىشوند و
گرفتاريهاى جديدى ايجاد مىكنند.
دعا،
دواست، ادعيه را اگر با باورداشت بخوانى، اسلحه مىشود در دستت!
و
امّا بر سيهدل چهسود، خواندن وعظ، نرود ميخ آهنين بر سنگ.
اگر
قبول ندارى، نخوان كه زده مىشوى و خودت را سوخت عذاب مىكنى.
خيلىها
خيال مىكنند كه ذكر به تنهائي براى كارگشائى كافيست، در حالى كه بايد علاوه بر
تلاش، اعتقاد و ارادت و ايمان، حمايل شود.
70قالُوا...:
گاو
ارزشهائي دارد كه از اسرارش كسى خبر ندارد جز صانع آن.
اين
حيوان را تمثيل در آزمايشات آوردهاند، كه بعضى در اوج تفكر و وسواس روي آن، ناخواسته
به پرستش آن مىروند.
71قالَ اِنَّهُ...:
موسي،
كليم الله بود ولي بسياري از معاصرينش، اين فرصت تاريخي را درك نكرده و با طرح
سئوالات تكراري و بيپايه از موقعيت ممتاز آن واسطهي بين خدا و خلق، بهره نبردند.
72وَ اِذْ قَتَلْتُمْ...:
پنهانكارى
جزوِ اصول لاينفكّ سياسيّون است. رازدارى، موجب بقاء برنامهها مىشود.
آدمى
توانسته اسرار خويش را در موارد بسيارى حفظ نمايد، امّا نيروهاى ماورائى، به راحتى
قادر به كشف آنها هستند.
73فَقُلْنَا...:
حى،
خداست، حىّ قبل كلّ حىّ، حىّ لا يَموت، كسي كه به ارادهاش حيات
تجديد ميشود.
زندگى
به نام نامى آن حىّ قدير، الفبا مىگيرد و مرگ به اذن آن پادشاه بىرقيب، جهان را
خاكستر مىسازد.
74 ثُمَّ قَسَتْ...:
قلب،
گوشت است كه گاهى سنگ مىشود!
قلب
سخت، در بدن كافر است، قلب رقيق، در وجود مؤمن به الله است.
با
قلب شكسته، خداى را در جاىجاى دلتان مىجوئيد.
گناهانى
كه باعث كدورت قلب مىشود، ظلم است و استبداد، كه آدمى را وارد سيطره شيطان
مىكند.
75اَفَتَطْمَعُونَ...:
سَمع،
مجراى شنوائى است. سميع كسى است كه تيزگوش بوده، سامع را نشانههاى بسيارست.
مسموع،
كلامى را گويند كه مخاطبينش، حرفها را به اعماق جان مىخرند.
76وَ اِذا لَقُوا...:
روابط
را از هر آلايشى پاك كنيد.
رابطه
بايد بر مبناى عدالت پايهگذارى شود.
اگر
عدل در نشست و برخاستها حاكم شود، هرگز محيط زيست بشر متشنّج نخواهد شد.
77اَوَلا...:
خداوند،
آنچنان بر محيط ما اشراف دارد كه هر ذرّهاى را تحت نظر دارد.
حرف
را قبل از خروج از دهان، مىداند و فكر را قبل از ورود به مغز، مىيابد.
78 وَ مِنْهُمْ...:
هرگونه
ظنّ و گمانى را بايد بر پايه معادلات توحيدى قرار داد تا از پرشهاى بلند عرفانى جا
نماند و لذا مىبايد واكنشها را در ديد و شنود و قضاوتها رعايت نمود.
79فَوَيْلٌ...:
كتابنويسى،
هنرست، امّا مُصحفنگارى، قداست مىخواهد.
آنكه
دست به ترسيم كلمات حق مىزند صد البتّه كه بايد در تمامى اجزاى زندگى، تسليم
يزدان پاك باشد.
واي
بر تحريفگران و بدعتگذاران، واي بر پيروانشان و مقلدينشان.
80وَ قالُوا...:
همواره
در مسير ديانت، برخى از اربابان تزوير، اهرمهاى دينى را جهت تبليغ اهداف شيطانى
خويش به كار مىگرفتند. آنها با استفاده از ابزار مذهبى، سعى در گسترش اميال
نفسانى خود داشتند كه نتيجهاى جز كسادى بازار شرع نداشت.
اينكه
مخترعان مسلكهاي انحرافي و بدعتگذاران در آئين آسماني، ادعاي خلاصي از عذاب جهنم
را داشته باشند، حربهاي بوده براي دلسرد كردن اهل ديانت و بياهميت نشان دادن
پيام فرستادگان الهي و زير سؤال بردن قداست رسولان.
81بَلى...:
گناه،
طغيان عليه قانونگذار هستى است. با معاصى، باب اهريمنى در دلها گشوده مىشود.
هر
يك از گناهان، بخشى از قلب را تيره و تار مىكند تا جائى كه آدمى، رنگ صداقت را
نبيند و در باتلاق ظلمت، نابود شود. براى هر گناهى، يك درى از بخشش است كه به
فراخور آن آلودگى، عملى لازم مىآيد تا بارهاى فجور قبل از اتمام فرصت زندگى،
تخليه گردد.
82وَ الَّذينَ...:
عمل
به شريعت تضمينكنندهي بهشت ابديست ولي براي كسب توفيقات مربوطه بايد از
پروردگار عالميان يارى گرفت چرا كه منابع لايزال مىگويند: وَ اِنَّها لَكبيرَةٌ
اِلّا عَلَىالخاشِعين، عملكردن به دستورات حق، براي همگان ميسر نخواهد شد و بايد
از جانب معبود قدسى، كِششى باشد تا راه ورود به جنّات موعود، هموار شود.
83وَ اِذْ اَخَذْنا...:
والدّين،
از مقامات عاليرتبهاى برخوردارند. آنها وسيله ورود ما به اين نشئه مىباشند.
خداوند سفارش آنها را در كتب عتيق فرموده. ما در جهت ايشان آزموده مىشويم و با
نردبان آنها به مراتب عالى ارتقاء مىيابيم. نبايد حرمت آنها را ناديده گرفت، و
هرگونه كرامتى در سراى ابدى، در خدمتگزارى به ايشان خواهد بود.
84وَ اِذْ اَخَذْنا...:
خون،
محترمانهترين موجودى بشرست. خون، پشتوانه زندگى انسانهاست. خون، همچون جان، مقدّس
است.
خونريزى،
جرم بزرگ است. خونخوارى، خصيصه مجرمان است. خون را مدرك عقائد دانستهاند.
با
خون بندگان خدا، بازى نكنيد كه كار فراعنه است.
85ثُمَّ اَنْتُمْ...:
نفْسكُشى،
سخت است، ولى همچون چاقوى همهكاره است، آري با كشتن نفْس مىتوان از شرّ شيطان خلاص
شد و در عين حال با نابود كردن نفْس مىتوان در طيف قاتلان و جانيان قرار گرفت كه
مصداق اولي كشتن نفس اماره است و دومي آدمكشى است.
نفْس،
عالىترين عضو بدن ماست، خدا به اين جزء وجود ما سوگند خورده و آن را پايگاه خويش
خوانده و حرمت آنرا سفارش نموده است.
غفلت
نكنيد كه با هر گونه غفلتى، ابليس آنرا قبضه خواهد كرد.
86اُولئِكَ...:
خريد
و فروش در هر لحظهاى مشهودست، تو در هر ثانيهاى مىخرى و مىفروشى، همواره
خريدار و فروشنده خوبيها و بديها هستى، امّا در اين راستا، خريدار با شعور و
فروشنده مُدرِك كم است.
همه
سوداگران در بازار دنيا به سود كوتاهمدت (دنيائي) قانعند در حالى كه انبياء
گفتهاند به بلندمدّت (آخرت) بينديشيد.
87وَ لَقَدْ...:
كتب
عتيق (كتب آسماني) قانون اساسى ملّتها هستند كه پروردگار بزرگ در آن به آمار
حقيقى و ارقام واقعى از نيازمنديهاى دائمى بشر، برنامه داده و هيچگونه كم و كاستى
را فروگذار نكرده.
امّا
بنىآدمِ فرومايه، به فرصتهاى پيشآمده اعتنا نكرده و سوابق فطرى خويش را به
فراموشى سپرده و شر را بر خير و ظلم را بر عدل و تاريكى را بر روشنائى، مقدّم
داشته و باعث انهدام عمر خود و همنوعانش گشته.
88وَ قالُوا...:
قلب،
باز است. قلب بسته، فرودگاه پر مانع است.
براى
انسانى كه نمىخواهد در اين مسافرخانه مجهولُالمكان، درجا بزند، نبايستى در محل
فرود سفينههاى ماورائى، مانعى باشد. كسى كه قلب خويش را از موانع پاك نمىكند،
شايسته رستگارى نخواهد بود.
89وَ لَمّا...:
تصديق
وقتى حاصل مىشود كه تصوّرات آدمى، درخشان و رسا باشد، لذا امروز، تصوّرات خود را
ارزيابى كنيد كه در چه مقولهاى قرار دارد، هر جا كه فكر رَود همانجا، عمل مىآيد،
جامعه با فرمول حركت مىكند و سپس در مصاديق اجرائى شكل مىگيرد.
90بِئْسَمَا...:
خدايمان
وقتى غضب مىكند جواب ما را نمىدهد و اين بىاعتنائى او اشدّ عذاب ممكن است و
اعظم خطرات همين است كه صاحبت را التماس كني و جوابى نگيرى. اين است ترسيم عاقبت
ستمكاراني كه تجارت كلام الله ميكنند.
91 وَ اِذا...:
دعوت
به ايمان، وظيفه است امّا طرفهاى مورد خطابت را بايد شناخت و بر اساس درك
اولويّتهاى زمانى و مكانى مىبايد موضعگيرى كرده و سخن گفت.
از
كسى كه تعادل را در بيانات مذهبى رعايت نمىكند نبايد انتظار به بار نشستن كلمات
را داشت.
92وَ لَقَدْ...:
موسى،
مهمترين پيامبرى است كه بيشترين آمار از نام او را در كتاب آسمانى مىيابيم. قصص
او، نمايانگر عمق جدالهاى مذكوره در جبهه حقّ و باطل است.
چلّه
او بر كوه طور و عكسالعمل پيروانش، بسى خواندنى و اعجابآورست.
93وَ اِذْ...:
بالاى
سرتان، طورست! رشتهكوههاى سرسبز و دلنواز، امّا تنها زيبائى كوه نيست كه شما را
به خود مىكشاند بلكه سريان جريان الهيّات است كه در اثر ورود به آن منطقه، تمامى
حواسّ پنجگانه شما به تحرّك درمىآيد و امواج صوتى تصويرى را به خدمت پروازها
مىآورد.
94قُلْ...:
مرگ،
تلخ است. مرگ، حقّ است. مرگ، ميزان است. مرگ، دروازه است. مرگ، رسواگر است. مرگ،
افشاگرست.
با
ياد مرگ، قرابت با خدا شكل مىگيرد و با غفلت از آن، روان شما خسته مىشود.
95وَ لَنْ...:
اگر
مىخواهيد وجودتان را به آزمايشگاه تاريخ ببريد و بدانيد كه كفّه حيوانى آن
سنگينترست يا بخش انسانى آن، تكلّم از مرگ كنيد و گفتگو در موضوع فناى اين عالَم
نمائيد، اگر رغبت به آن داريد، پس تقوا را ذخيره كردهايد و اِلاّ، مدّعى دروغگوئى
هستيد كه براى دنيا، آخرت را مىخوانيد.
96وَ لَتَجِدَنَّهُمْ...:
حرص،
مذموم است، با حرص، طرد مىشويد و با حرص، به دوزخ مىرويد و آدم، با حرص، جايگاه
خويش را از دست داد و شيطان، با حرص، اندوخته كمنظير خويش را از كف داد.
97قُلْ مَنْ...:
جبرئيل،
مَلك موكّل و مقرّب است. او همنشين با انبياء است. با پيك وحى، انسانها خداى را
مىشناسند و او به اِذن پروردگار به فضاى هر دين وارد شده و به انتقال اسرار هستى
مىپردازد.
98مَنْ كانَ...:
دشمن
فرشته، دشمن خداست. فرشتگان در اشكال مختلف قرار دارند.
ملك،
مأمورست. ملائك، از ناحيه ربوبى، متصدّى افعال مختلفاند.
معمولاً،
هر كس كه از خدا فاصله گرفته، از فرستادگان او (پيامبران) هم دورى مىگزيند.
99وَ لَقَدْ...:
فسق،
فسادست. فاسق، مفسدست. فسقه، گروه تبهكارانند.
آنكس
كه خود را مىخواهد و به دنبال حوزه منافع خويش است و مُبلّغ رنگ و لعاب دنياست به
اشدّ مضرّات روحى و جسمى مبتلا مىشود كه در نهايت به مجسّمه معاويه و مغول، مبدّل
مىشود.
100اَوَ كُلَّما...:
عهد
شكنى، جرم است. بيعت، محترم است.
پيمان،
يعنى تعهّدى كه آدمى را وارد مرحله محكمى از افكار و اعمال مىنمايد و مهمترين رقم
اين عهود، قول و قرار بشر با پروردگار خويش است كه اكثر مردم، آنرا فراموش
كردهاند.
101وَ لَمّا...:
وراء
اين عالَم، عالَمى است گسترده كه هرگز چشمى نديده و گوشى بر آن اِشراف نيافته،
هرچه هست، عوامل ماورائى است.
شما
نمىتوانيد خود را تافته جدابافته از مظاهر پشت پرده اين خلقت بدانيد. پيامبران
مُرسَل، در معيشت معمولى خود، ناگهان تحت تأثيرات آن قرار گرفتهاند و در يك لحظه
از بين ميلياردها نفر آدم، جدا شدند و به مدارج ازلى، ارتقاء يافتند.
102وَ اتَّبَعُوا...:
سِحر،
يعنى سلاح مخوف كه قابل كنترل و هدايت از راه دورست.
جادو
از ابزار ماورائى است كه به وسيله برخى عوامل معنوى، به دست بشر افتاده و سپس مورد
بهرهبردارى سوء قرار گرفته، تا آنجائى كه زندگى بشريّت به تهاجم آمده و تزلزل به
چرخ دوران رسيده، امّا چه باك كه پدافندهاى پرقدرتى از آرمان حق، دفاع مىكنند كه
هرگز ساحرى نتواند از عهدهاش برآيد.
103وَ لَوْ...:
علم،
يعنى رسيدن به حق. علوم را پايههاى گوناگون باشد. معلومات را امانت الهى بدان و
هركس كه مورد اشارت يزدانى باشد به مشرب آن برسد. در كسب معالم حقّه بايد كوشيد تا
از ظلمت غير، مصونيّت يابيد.
104يا اَيُّهَا...:
گفتار
را نعمت بدان كه در اوقات ضرورى، كليد حلّ مشكلات است، امّا تكلّم بر پايه بطالت
را عذاب دانسته كه باعث سردرگمى صاحب خود مىشود.
سخن
در مقوله ايمان، صداقت است و در مقوله كفر، خسارت.
با
يك جمله، دو نامحرم، محرم مىشوند، با يك كلام، بهشت را از دست مىدهيد و اين است قدرت
اثر تكلم.
در
نحوه گفتگو با ديگران دقّت كنيد كه تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد.
105ما يَوَدُّ...:
شاء،
يعنى خواست و ميل الهى، خداوندتان بر اساس خواسته خود، به درخواستهاى بندگان سر و
سامان مىدهد.
در
پرانتز اراده اَزَلى، تمامى جنب و جوشهاى جارى صورت مىگيرد.
بهترين
بندگان، كسانى هستند كه تقاضا را با فرمان او تطبيق مىدهند.
106ما نَنْسَخْ...:
هر
چيزى در عالَم وجود، مَثلى دارد كه با رؤيت آن، تطابق ذهنى بهتر صورت مىگيرد.
مثال
آخرت، دنياست، مثال جهنّم، رنج و عذاب اين سراست.
مصداق
بهشت، خوشبختى و اقبال در اين دنيا مىباشد، و با منظور كردن جنين، به سفر از اين
خاكىسرا به ديار برزخ و قيامت واقف مىشويم.
107اَلَمْ...:
شما
كه مىدانيد تمامى امكانات موجود از ممكنات مشهود، خاصّ آفريدگار بىهمتا مىباشد،
پس چرا روى نياز را بر هر درى مىسائيد و عزّت خداداده و شرف قديم را به پاى هر
كسى مىريزيد؟
وقتى
كه به اين نكته واقف شويد كه هر چه هست از اوست و غير او در بيچارگى كامل است، به
مرحله مقبول عرفان مىرسيد.
108 اَمْ...:
سؤال،
نيكوست، امّا چگونه و به چه شكلى و در كدامين قالب.
سؤال،
علامت تكامل روح و ترقّى نفْس و تزايد جسم است. امّا در پرسش، مبناى عقل لازمست و
عقل، ظرف پذيرش آدمى مىباشد و يك عاقل، توان درونى خود را در هر خواستهاى،
ارزيابى مىكند.
109وَدَّ...:
حسد،
كار انسان ذليل و ناتوان است. وقتي نتواند پلههاي ترقي را بپيمايد، سقوط ديگران
را آروز ميكند.
امر،
امر الهى است. امر خدا به طُرفة العينى فرا مىرسد. اوامر و نواهى ايزدى، راه را
براى تحقّق برنامههاى خود باز مىكند.
هر
امرى در برابر امر ايزدى، محكوم به شكست است.
در
محور خداجوئى دايره مُقدّرات به اجازت حاكم بلامنازع، شكل مىگيرد.
110وَ اَقيمُوا...:
نماز
را اقامه كن كه پرچم است و بايد در هر وعده برافراشته شود. كسى كه علامت تعشّق در
17 ركعت فرائض يوميّه بر دوش مىكشد هرگز كمر در برابر مشكلات جارى خم نمىكند.
اين
بار سنگين را بر مركب اخلاص بگذاريد كه نيكو باربرى است!
اى
بشر خسته از تعلّقات مادّى، تا كِى به تنهائى در كوچه باغهاى مادّى ناله كردن!
اكنون وقت عرض دل است، برخيز و به آب وضو غسل اعضا كن و نفْس را به ديدار ربّ
ودود، تحريك نما.
111وَ قالُوا...:
هر
كسى دعوى حقيقت دارد و بر اين مدّعاى خويش براهينى را ارائه مىدهد، صاحب شريعت
حقّه نيز همگان را به دعوت عام خوانده كه: اى مسافرينِ از آهنگ اِرجِعى جامانده،
الحال نه وقت خفتن است كه موسم چشيدن نسيم اِلَيهِ راجِعُون است، پس بر اريكه قدرت
تُفلِحُوا مستقر شويد و پروانههاى اِرجِعى را در بغل گيريد و به نداى ملكوت لبّيك
گوئيد و از هر غير هوئى توبه نمائيد.
112بَلى...:
دل
را تسليم ربوبى كنيد كه اين خانه ميل به اغيار دارد. در هر طلوع و غروب، حضرت
دادار را به رؤيت نهان زيارت كنيد تا شرمنده درياى الطاف او شويد.
چگونه
ممكن است آدمى سفرهدار كريم را براى لحظاتى گذرا و بىمايه از خود برنجاند. هيهات
از ناباورى و ناتوانى و نادانى كه نتيجه تبعيّت از شيطان و بيعت با اهريمن است.
113 وَ قالَتِ...:
احتجاج
چپ و راست را ببينيد كه چگونه به هرز عمر مىدَوند، براى بلعيدن اين مسافر كوچك در
اين ميهمانخانه وسيع، به انحاء مختلف چنگ مىزنند تا اين برگزيده خلقت را به اغوا
برند و در اين بين، شمع سوسوكنان نبوت، ما را به يار ازل مىخواند كه دلايلش با
سلّولهاى مغزى ما درآميخته، غير ممكن است كه بتوان اين امانتداري لاهوت را به
چشمبندى برد و حال آنكه محافظين لميزلى به هر نفَس، وى را به مساعدت مىبرند.
114وَ مَنْ...:
مسجد،
جاى سجده است. سجده جاى سكون است.
همانطور
كه در مكان بىثبات نمىتوان پيشانى بر زمين نهاد، خاك مسجدى كه در مظاهر غير
خدائى به تكاپو افتاده، قادر به تأمين بازپروريهاى معنوى ما نخواهد بود.
115وَ لِلّهِ...:
آيا
به طلوع و غروب خورشيد فكر كردهايد؟ آيا مىدانيد كه تنها در اين دو وقت است كه
مىشود چشمها را به جمال آفتاب خيره نمود، به راستى كه در آنزمان چه احساسى
داريد؟ آيا توانستهايد در آن، منظر خورشيد موعود را به نگاه دلتان بنشانيد؟
من
هر بار كه به آن رنگ خونينِ ظهور و غيابِ خورشيد مىنگرم به ياد جگر خونين آن
مظلومى مىاُفتم كه غريبانه آيه اَمَّنْ يُجيب را مىخواند و از فوران معاصى و
مظالم مدعيان نيابت خويش، به كردگار عظيمالشّأن شِكوه مىبرد!
116وَ قالُوا...:
فرزند،
عصاره زندگى است، مورد خواست همگان است، آرمان گذشتگان است، آرزوى خردمندان است،
امّا كدامين بازمانده، آيا تاكنون به اين رسمالخط فكر كردهايد كه: هر يك بابى در
تناسل، كفّهاى از موازين عدل را در يومُالجزاء بر مىانگيزد؟
فراموش
نكنيد كه: ادّعاى اولياء كاذب در اوراق تاريخ، انتساب اين و آن به خداوند بوده و
لذا پروردگار بىهمتا با ردّ اينگونه مسائل، به توبيخ قائلينِ به آن پرداخته و
مىگويد: خداى شما فرمانرواى جاويد كائنات است و هيچ نيازى به ميراثبر ندارد.
117بَديعُ...:
بدعت،
كار بدى است و به اين معناست كه آدمى از پيش خود، راهى را اختراع كند و يا
فرضيّهاى را به نمايش بگذارد كه خلايق به آئين جديدى بگروند و طىّ آن از تمدّن
آسمانى جدا شوند.
امّا
يكى از اسامى خداوند كه به حق مخصوص خودش مىباشد، بدعتگذار است، يعنى مقام
عُظمائى كه در هر امرى اراده كند، خَلق مسير مىكند و صنعتى نو را به بشريّت هديه
مىدهد.
براى
دورى از هر نوع بدعتى، دل را سراپا گوشِ تعاليم پيامبران نمائيد و بيراهه را
بشناسيد و از آن فاصله بگيريد.
118وَ قالَ...:
براى
درك اصوات ماورائى، بايد تلاش كرد. آيا مىتوان امواج پشت پرده ظاهرى را ديد؟ آرى،
ولى با ساختارى اساسى در مجارى اعتقادى و احساسى، خداى شما با همه بزرگوارى بر شما
سلام مىكند و آن سلام را مىتوان در انتهاى نمازهاى پنجگانه شنيد، آنجا كه
مىگويد: اَلسّلامُ عَلَينا، هر گوشى شنواى آن سلام است مگر آن مجارىِ سَمْعى كه
تحت مخاطبت اين توبيخنامه باشد: وَ لَهُمْ اذانٌ لا يَسمَعُونَ بِها.
119اِنّا...:
اين
رسولِ آخرين، به مشاغل مختلف آمده است و مناصب متضادّى را تصدّى دارد، بشير و
نذير، متعارض يكديگرند و هر انسانى كه عبوس باشد نمىتواند خوشروئى كند و هر ميوه
تلخى نمىتواند ذائقه را نوازش دهد. ولى اين اعجاز در وجود مقدّس سفيران آسمانى
مشاهده مىشود.
در
يك دست اُدعونى دارند و در دست ديگر، لَفى خُسْر.
با
يك پا، كانَ اللّه مَعَهُ را نشان مىدهند و با پاى ديگر، فَاْذَنوا بِحَرْبٍ مِنَ
اللّه را خاطرنشان مىسازند.
با
دوستان همراهي ميكنند و از معاندين دور ميشوند.
در
ابلاغ و اجراى فرامين الهى، با ديگران بيگانه اند و در جذب خلايق به خدا، جهادگرى
بىمثال هستند.
مهربانند
و به زور و اجبار متوسل نميشوند.
در
عين دلسوزي، به بهانهي احساس مسئوليت نسبت به پيامرساني صمداني، اهرمهاي
استبدادي را اخذ نميكنند.
120وَ لَنْ...:
عدهاي
از اهل كتاب، راضى نمىشوند از تو، مگر آنكه تسليم تفكرات آنها شوى.
121 اَلَّذينَ...:
هر
كتاب را بخوان كه خواندنى است، ولى اين مُصحف (قرآن) را نخوان! كه خواندن، قبول
مسئوليّت است و اگر با الفبايش مطابقت نكنى، آگاهانه خود را بر چاه، عرضه كردهاى
و اگر عمل ننمائى، مؤاخذه مىشوى كه چرا شنيدى و به راه صواب نرفتى و اگر هم از
منابع لايزالش جدا شدى، بازخوست مىشوى كه چرا به دنبال آب حيات نرفتى، عقوبت ميشوي
كه پيامد ظلم و ستم را شنيدي ولي توجه نكردي.
122يا بَنى...:
فضيلت
بر عالَم، اعطاى مدال بهروزى بر نسل برگزيده است.
به
ياد آوريد كه از جمله گمراهان بوديد و آفريدگار متعال، شما را از صف غافلان جدا
كرد و به حيطه منتخبين ربوبى درآمديد.
پس
فضائل را در چارچوبهاى عرفانى بجوئيد نه در كوچهپسكوچههاى مادّى و شهوانى.
123وَ اتَّقُوا...:
جزاء،
يعنى پاداش. هركه كارى كند، جواب خود را دريافت مىدارد.
اگر
مىدانى كه پاسخ سلام، عليك است، پس بايد مراقب افعال خويش باشى.
ثقل
موازين آتى را فراموش ننمائيد و شعار گندم از گندم برويد جو ز جو را در نظر آوريد.
124وَ اِذِ...:
ابتلا
به هر چيزى، باعث ازدياد حواس به آن مسأله مىشود. در هر كارى، رخدادها را ارزيابى
كرده و از مواضع اصلى جدا نشويد.
مبتلا
شدن ابراهيم به كلمات، ورود او به مرحله اِشراف فكرى به معالم ماورائى است،
ابراهيم مىخواست با طرح سؤالِ رَبّ اَرِنى، پى به مكنونات عالَم ببرد، لذا
پروردگار، او را در آزمايشگاه زمان قرار داد تا از خلوات هستى سر درآورد.
125وَ اِذْ جَعَلْنَا...:
بيت،
محل بيتوته است. در هرجا كه شب بخوابى، بيتوته كردن اطلاق مىشود، امّا همه آنها
مجازى است و در حقيقت حال، بيوت، خانههائى است كه كانال به آسمان دارند و هر كس
در آن بماند و بخواند و بنالد، يقين بر اجابتش مىرود.
126وَ اِذْ قالَ...:
بَلَد
امن، خانهاى است كه در آن، تعرّض حرام است و اگر حملهاى صورت گيرد مورد مكافات
آنى قرار گيرد و بر همه مسلمين، دفاع از آن شهر واجب است و آن مكان، داراى محافظين
قوى و نيرومندست.
در
شهر امن، حيوان از انسان، مصونيّت دارد و انسان از حيوان، مأمون است.
127وَ اِذْ...:
اسماعيل،
فرزند ابراهيم است. ابراهيم، پيامبر اولوالعزم است. اسماعيل، از انبياء مورد
ابتلاء خداوندست. اسماعيل و ابراهيم، نه تنها پدر و پسرند، بلكه بانى كعبهاند و
راه و رسم بندگى را به بشريّت آموختهاند. آنها الگوى تمامنماى مراودات نسلها و
فصلهاى بعدى هستند.
128رَبَّنا...:
تُبْ،
يعنى گشودن درهاى دوستى از جانب خالقِ پلهاى ارتباطى.
اگر
در دلت احساس نقاهت مىكنى، دنيا برايت تنگ شده، موجى از ناراحتى در وجودت پيدا
شده، بگو: اى توّاب، آيا مرا وا مىگذارى به حال خود، آيا در اين بيغوله عمر، دستم
را نمىگيرى؟ تو كه خالق دستى، تو كه فاطر محبّتى، تو كه صانع نوازشى.
129رَبَّنا وَ ابْعَثْ...:
ربّنا،
يعنى طلب حاجت از خدا.
با
ربّناى خود، عريضههاى درونى را جاودانه سازيد.
هركه
در اين مسافرخانه به درد و رنج مىاُفتد مىگويد: خدا، و ناله كردنش به ياد
خداوند، وى را مورد مراحم ايزدى قرار مىدهد.
در
قرآن، يك سرى آيات است كه با ربّنا آغاز مىشود و شما مىتوانيد با قرائت آنها در
وقت توسّل، به بازگشائى ابواب اجابت نزديك شويد.
130وَ مَنْ...:
تو
راغب به چه هستى؟ رغبت تو به كدامين مظهر زندگى است؟
اگر
به دنبال آب حياتى و در تعقيب مال و منالى، بگو: با خود در هر خلوت كه: يا اَيّها
الرّاحل، عزم كجا دارى؟ توشه در كنارت چه دارى؟ براى هدف از اين نشئه مادّى، چه
كردى؟
ما
به آن آقائى راغبيم كه محبوب آسمانيان است و ناجي بشر است.
131اِذْ قالَ...:
ربّ
عالم، مربّى خلقت است.
با
تدبير او، جهان به انتظام مىرود و با تقدير آن حاكم بىزوال، گيتى به فصول
مىرسد.
اگر
تو تربيت فرزندت را علاقه دارى، به آن مربّى كل، رو كن و بگو: اى پروردگار عزيز،
مرا آنگونه كن كه مىخواهى و به من توفيقى بده كه بندگانِ تحت قَيمومت خويش را
خدائى تربيت نمايم.
132وَ وَصّى...:
وصيّت
كن كه ترميم اعمال است در رفع تضييع حقوق ميّت.
توصيه
حقتعالى به داشتن وصاياى مفيدست كه در فضاى خالى بعد از تو، تجلّى كند.
وصى،
موثّق است و بايد حال و روز ميّت را درك كند.
اگر
اعمالت ضايع است، به فكر جبران باش كه دنيا، دار مرورست.
133اَمْ كُنْتُمْ...:
عبادت،
بندگى است. بندگى، وابستگى مىآورد. بنده، خودمحور نمىباشد. عبد، از خود رأى
ندارد. عبوديّت، راز تقرّب مىباشد. عبد خدا، سر در طاعت غير او ندارد.
در
هر نوبت نماز يوميّه، نفْس خويش را تست كن كه در فاصله بين دو نماز، به كدامين
مسلك رو كرده و كدامين دست را به بيعت فشرده.
134تِلْكَ...:
امّت،
تشكّل فكرى است. در هر حوزهاى، نامى در اعتلاء است و در جبهه خلقت، نفوس، نام
ربوبى دارند و هر صبح و شام، تو را به نام امّت مرحومه مىخوانند، يعنى گروه
آمرزيده شده!
آيا
تو اطمينان به مغفرت سرمدى دارى؟ در شب اوّل قبر مىپرسند: در طيف كدامين پيامبر
بودى؟ و به تناسب جوابت، تمامى اعمالت را بر نسخههاى تربيتى سنّت آن پيامبر
مىسنجند و اگر نخواند، خارجى، خطابت مىكنند.
135وَ قالُوا...:
آيا
ملّت با امّت يكى است؟ در كل، يكى بوده، امّا در تقسيمات فكرى و ادبى جدا مىباشد.
ملّت،
انسجام انسانها در يك سرزمين مشاع را حكايت مىكند با هر نوع عقيده و سليقهاى، و
امّت، سوا شدههاى آن مردمند در هر عصر و نسلى.
ملل،
مجموعه احزاب و تشكّلهاى متفاوت و متضادّ است، و اُمم، يكدست شدهها و
قسمخوردههاى بنىآدم در اقصينقاط.
136قُولُوا...:
فرقى
بين انبياء نيست و هرگونه تفرقهافكني بين مذاهب الهى، جرم است.
پيامبران
مرسل، يك هدف را دنبال مىكردند و يك سخن را بر زبان مىراندند و پيامآور يك
تمدّن بودند، ولى آيا پيروان آنها مجتمعند؟ چگونه يك مسلمان، مسيح را رد مىكند و
اصول دين را باور دارد؟! به چه شكلى، مسيحى اسلام را نمىپذيرد در حالى كه در متون
اصل انجيل حقّه، ردّ پاى محمّد، شفّافتر از آفتاب است.
137فَاِنْ امَنُوا...:
خدا
كفايت امورمان كند كه كافى اوست. به كه دل بستهاى؟ از كدامين مخلوق، يارى
مىطلبى؟
حيف
از تو نيست كه به غير چشمه هدايت نظر كنى؟
فسكيكفيكهم
الله: از كليدهاي مؤثر در كسب اهرمهاي امدادي آسمان است.
138صِبْغَةَ...:
تمدّن
(رنگ) آسمان، برترى بر فرهنگ زمين دارد، به اين دلايل: آنجا محلّ حاكميّت
قانونگذار است و اينجا به تقليد از او قانون مىنهند. آنجا همواره دور از دسترس
جانيان است و اينجا مركز تهاجمات نفسانى مىباشد. آنجا محيط امن نزولات حَسن است و
اينجا مشهدى در تصرّفات مادّى و خاكى مىباشد.
139قُلْ...:
اخلاص،
مدال بالاى ايمان و رنگ و بوى عبادت است. نماز بىخلوص، اَشكال مُضحك مىباشد.
گروه
خالصشدگان، هرگز دعائى بىمحبّت نمىخوانند. همه در برابر پادشاه گيتى، قيام و
قعود دارند امّا كمند آنهائى كه مىفهمند چه مىگويند و ضميرشان آنها را در ديدار
با ماوراء، يارى مىدهد.
140اَمْ تَقُولُونَ...:
اسباط،
فرزندان هر پيامبرند. سبط، نسل مطهّرست.
سبطين
رسول، نقش زيربنائى در قيام و قعود امّت دارند.
گاه
يُخرِجُ الحَىّ مِنَ المَيّت در زندگى طواغيت متجلّى شده و گاهى عكس آنرا اعلام
مىدارد.
141 تِلك...:
تو
كار مىكنى براى خودت! من كار مىكنم براى خودم! هركه براى خويش مىكارد و درو
مىكند و برداشت مىنمايد. پس زورگوئيها براي چيست!
اين
فقرهي فرقاني مشت آهنين است بر دهان مستبدين ديني و مذهبي در همهي عصرها.
البته
گاهى، زحمت را تو مىكشى و منفعت را ديگرى مىبرد! و اين جابجائى به خاطر عمق
عدالت است و عدل در محكمه معاد، اينگونه پاسخ مىدهد: هر جنايتى، مؤاخذه مستقيم
دارد و هر خيانتى، واكنش فورى خواهد داشت.
142سَيَقُولُ...:
مشرق
و مغربِ مورد استناد قرآن، شرق و غرب جهان نيست، بلكه موضوع، بس عميقتر و
عظيمترست، مشارق و مغارب، كلّيه پرانتزهاى شرقى و غربى است كه اين محيط مادّه را
دربر گرفته، وَ ما اَدراكَ مَا المَشارِق و المَغارِب، اگر طىّالارض داشته باشى،
صد البتّه كه تنها ذرّهاى از اسرار را خواهى يافت!
143وَ كَذلِكَ...:
وسط،
اعتدال است، كه برخلاف مطلقگرائي بوده و انعطاف در شرايط زماني و مكاني متفاوت را
توصيه دارد كه تحت ابلاغات معصوم، هويت پيدا ميكند.
وقتى
كه مىگويد: خداوند بر مردم، رئوف و بخشنده است، درك گستردهاى مىطلبد كه بفهمد
وقتى بزرگ بزرگان، ابلاغ عفو مىدهد تا سراپاى ملتمسين را به احسن وجه ملاطفت
نمايد، ديگر جائى براى نگرانىهاى روزمرّه باقى نمىماند و اينجا اساس توكّل را
تبيين مىنمايد. پس ما در برخورد با موانع زندگى، كليد تكيه بر خدا را به دست
مىآوريم.
144قَدْ نَرى...:
تو
مىبينى!؟ آرى چون چشم دارى! ولى ديد هركس به اندازه درك و ظرف اوست.
خدايت
مىنگرد مافوق هر نگرشى و تو بايد آنگونه به او نزديك شوى كه ببينى آنچه را كه او
مىبيند!
و
اين يك بحث كاملاً فنّى در مقوله كلام توحيدى است، بشر در مقام تقرّب به مقطعى
مىرسد كه تمامى كهكشانها در زير پايش قرار مىگيرد.
145وَ لَئِنْ...:
قبله
چيست؟ آنچه كه در برابرست و هرچه كه از قبل، به ترسيم عقائد درآمده كه مجموعه
باورداشتهاى انسانى را شامل ميشود و سمت و سوي اهداف را به تصوير ميكشاند.
يك
مهم را نيز نبايد فراموش كرد كه قبله، رازگاه نمازست و در اقامه صلاة، تمامى
ذهنيّت بشر به آنسو متمركز مىگردد و اگر كلّيات فكرى نمازخوان با اداء كلمات او
مطابقت نداشته باشد موجب زيان و ضرر عقلى مىشود.
146اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ...:
اگر
حق را دانستى، افشايش مىكنى و اگر ندانستى، به طلبش مىروى و اگر نيافتى، آرام
نمىگيرى و اگر امر بر تو مشتبه گرديد، به مشاورى امين پناه مىبرى تا تو را از
اثقال عصر برهاند و حالا مائيم و آن گوهرى كه در عهد قديم منظور گرديده و او را
يافتهايم و مىخواهيم به جهانيان نشان دهيم.
147اَلْحَقُّ...:
هرگز
شك نكن كه تو، مرهون هدايت اوئى.
تمامى
تشنگان، رو به مجارى ابدى دارند و ما در اوقات نماز به ساحت قدسى مىگوئيم كه: ما
تو را از هر بىوفائى مبرّا مىدانيم، سُبحانَ رَبّى: منزّه است خدايم از اينكه بر
من تحكّم به زور كند و به قول خود وفا نكند و جرم ناآگاهانهام نبخشد و عجلهام را
غمض ننمايد.
148وَ لِكُلٍّ...:
او
ولىّ توست اى متحيّر. او متولّى امور تو در هر سراست اى متحجّر.
او
ضامن دعاوى توست، برخيز و بنگر ماوقع زندگى را، و هرگز در ايّام جارى به ابطال
زندگى مبادرت ننما.
همه
دعواها بر سر توليت اين مسافر بيچاره است، همه مىخواهند بر سر او كلاه بگذارند و وليامر
و امام و حاكم او باشند.
ما
در اين مسير ابتلائات، خدا را داريم كه ولىّ مطلق ماست.
149وَ مِنْ...:
خدايت
از تو غفلت نكند به طُرفةالعينى، چگونه تو از او جدا مىشوى به هر زمانى؟
بيا
و يك لحظه به اين مهم بينديش كه اگر روزى به مقطعى از تفكّرات برسى كه خدايت را
نخواهى و به سويش نروى، چه فاجعهاى در زندگيت رخ مىدهد.
آنگاه
كه در مرور ايّام به دلسردى و يأس مىرسى، بگو: و مَا اللّه بِغافِل، هرگز حرف
درستى نيست كه بگوئى: خدايم مرا فراموش كرد.
150 وَ مِنْ...:
ترس،
غريزهاى است ضرورى، بسان پدال ترمز، كه اگر نباشد تضمينى در بقاي حركت مادّى
نخواهد بود، ولى به كارگيرى آن در برخى جاها باعث نقاهت روح و كسالت جسم مىشود كه
بايد با قواى ماورائى، آنرا جبران نمود، فلذا بايد هراس را به مراتب معيّنى كشاند
و از هياهوى رقباي خدا در هر لباسي كه هستند نهراسيد و خداى را به عنوان حاكم
مطلق، شناخت.
151كَما...:
تزكيه،
زكات است. زكات، سوخت و سوز نفْس است. زكات براى تمامى مشتقّات زندگى مىباشد.
زكيّه كسى است كه به نفْس امّاره، اجازه فعّاليّت نمىدهد و با مجارى زكوى،
خودكامگىها را در سطوح مختلف مىسوزاند.
هرگز
فراموش نكن كه انبياء آمدهاند تا ما را تزكيه كنند و بر همه وجود ما، قانون تزكيه
را جارى مىسازند.
152فَاذْكُرُونى...:
مىطلبى
او را، اى واى، مىطلبد تو را!
مىخواهى
او را، هيهات، مىخواهد تو را!
يادش
مىكنى، حاشا، يادت مىكند!
در
شبانهروز چند بار مىگوئى خدا، و در طول عمرت چند مرتبه پژواك صدايت را در پهنه
آسمان خيال، شنيدهاى؟
اينبار
كه دستها را به علامت سفر در آغاز نماز برابر گوشهايت بلند مىكنى، هوشيارانه بگو:
اللّه، شايد كه بشنوى: عبدى!
153يا اَيُّهَا...:
خدا
با صابرين است.
خدا
با توست اگر صبورى كنى، خدا درك تو را بالا مىبرد اگر شكيبائى نمائى، خدايت تو را
خوانده تا به او متوسّل شوى.
اينبار
كه بريدى و به چاه افتادى و نالهات بىجواب ماند، ريسمان الهى را بچسب و ملتمسانه
بگو: عَبدِكَ الغَريب، آنَسْتُ بِك، خداجان، به جنگلم فرستادى و به كام پلنگم دادى
و نعره گرگان حوالهام ساختى و نگفتى كه اين برّه چه كند!؟ نه، گفت چه كنى! او را
صدا بزن با قلب خونينت.
154وَ لا...:
قتل
چيست؟ مردن؟ كُشتن؟ زدن؟ ما همه ناگزير بر شتر اِرجِعى مىنشينيم، ولى مرگ در راه
خدا، سعادت ابديست.
آيا
قتل نفْس، تنها مرگ و مير ماديست؟ هرگز، رفتن از اين عالَم، اطوارى دارد و هر
رفتنى، ذلّتبار نيست.
خلاصه
كلام آنكه بهتر است بدون خونريزى به قتل رسيد! آري، مرگ سفيد، كشتن نفْس امّاره،
پرواز روح، ميباشد.
155وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ...:
گرسنگى
چيست؟ غذا نخوردن؟
كدامين
قسمت بدن در وقت نياز، اعلام احتياج مىكند؟ شكم؟
گرسنگى
در همه چيز است نه فقط در غذا و آب، ما همه گرسنهايم و تشنه، كى مسئول رفع عطش
ماست؟
اصولاً
چه وقت گرسنهايم و تشنه؟ و آيا قدرت تشخيص را داريم؟
آرى،
خلاصه كلمات در فقر عمومى ماست در برابر غناى مطلق پروردگار كه بستر امتحانات سخت
الهي را ميگستراند.
156اَلَّذينَ...:
خدا
ما را آفريد و جبرا به اين دنيا فرستاد و امور متنوعي را به ما ملحق كرد و اختيارات
محدودي را عطا نمود، سپس عليرغم ميلمان از دنيا و مافيها جدايمان ميكند و راهي
سراي جاودانه مي نمايد.
ما
براى خدائيم! اين حرف بزرگى است، از خيلىها گزافهگوئى بوده و از برخى، بىانصافى
مىباشد.
اگر
بدانيم خدا كيست كه نمىدانيم، منصف نبودهايم كه چنين مجموعه خاكى را منتسب به حق
بدانيم و اگر آن پادشاه ازل را نشناسيم، كلام نامأنوسى بوده كه باعث خشم الهى
مىگردد.
157اُولئِكَ...:
صلوات،
درود است.
صلاة
هم سلام شبانهروزست به خداوند، تو هر روز به پروردگارت در پنج نوبت عرض ادب
مىكنى و درب خانهاش را مىكوبى، كسى كه با آفريدگارش هر روز به بندگى بيعت
مىكند چگونه در بند علائق و معاشقات همنوع خويش گرفتار مىشود؟ و جالب اينجاست كه
معبود لايزال هم به ما سلام مىكند، يعنى جواب تعشّق را مىدهد.
158اِنَّ الصَّفا...:
در
صفا، صفايت را بيفزاى و در مَروه، مروّت را بالا ببر!
فلسفه
حج در يافتن اسرار صفا و مَروه است. هر حاجى كه صفا كرد و صفا نياورد حج نكرده، به
ابطال وقت رفته!
هر
زائر كه مسير مَروه را طى نموده و جوانمردى را پيشه نكرده، راه را به عكس رفته و
سوغاتى نياورده.
159اِنَّ الَّذينَ...:
لعنت،
نفرين است و نفرين، نفرت بوده و نفرت، برخاسته از تنفّر مىباشد و تنفّر، روگردانى
است از چيزى، و آدمى زمانى از چيزى يا كسى رو مىگيرد كه توقّعى از او ندارد و باب
مراوده را مىبندد.
160اِلَّا الَّذينَ...:
توبه،
نياز به اصلاحات متفاوت و مختلف دارد. توبه بدون اصلاح، مثل غذاى بدون اثر است، تو
با اداء چند جمله، به سوى خدايت باز مىگردى و اگر مُصلحى در وجودت ايجاد نشود،
دوباره به افعال منهيّه باز مىگردى.
161اِنَّ الَّذينَ...:
كفر
اگر به مرگ ختم نشود قابل علاج است، امّا مشكل ما آنست كه ميهمانيم و نمىدانيم چه
وقت جلاء وطن مىنمائيم.
بدترين
گناه، در فرصت حيات، قابل ترميم بوده ولى با رفتن، همه پلهاى عبور خراب مىشود.
آنزمان
كه به سوى بتهاى عصر رفتى، بر خود نهيب زن كه وقتى بميرم به محضر بنيانگذار خلقت
مىروم و در برابرش چون ابر بهار، اشك ندامت و خجلت خواهم ريخت.
162خالِدينَ...:
تخفيف
مىخواهى كه اينقدر چونه مىزنى؟ آرى، همه به دنبال گرفتن تخفيفند، ولى در سراى
ابدى، با التماسهايت چيزى از آتشهاى افروخته كم نمىشود و قادر به ايستادگى در
برابر فرمان ايزدى نمىباشى و تازه، ميليونها روز در پل صراط، وقت لازم دارى تا
بتوانى خلاصى خويش را از عذابها بخواهى.
163وَ اِلهُكُمْ...:
خدايت
نام و نشانى دارد مشهور و غير قابل كتمان، آنكه تو را از نيستى به هستى وارد نمود،
اوست آفريدگار هر عصر و نسل. خداوند زمين و آسمان، مشارق و مغارب، خشكى و فضا و آب
و ديروز و امروز، يكى است.
او
با همه قواى مكنونهاى كه داراست بسيار مهربان و باگذشت است و تو بايد عواطف را از
او ياد بگيرى و در هر شرايطى، ملاطفت و مسالمت را برگيرى و رفيق شفيق خلايق باشى.
164اِنَّ فى...:
زمين،
موجود زندهايست كه پاسخ به هر حركتى مىدهد، آب دَهى، گياه مىدهد، دانه دَهى،
پرورش مىدهد، شخم زنى، حال مىدهد. امّا برخى زمينها مرده است، هرچه كنى جواب
نمىدهد. كار فيزيكى زمين، به امر خداست.
165وَ مِنَ...:
روابط
با خدا را از هر حيث، محترم و مقدّس داريد. هر چيزى كه متعلّق به خداوند مىباشد
را سواى ديد و تصوّر عادّى و معمولى قرار دهيد. دوستى و دشمنى اگر براى خدا باشد
بايد با دلايل شرعى قطعى، انجام گيرد.
فراموش
نكنيد كه بزودى در محكمهاى قرار مىگيريد كه براى هر نوبت ضربانِ قلب شما توضيح
مىخواهند كه در حين حيات مادّى كه ميلياردها بار، تپش قلب داشتهايد، در هر بار چه كردهايد و چه
بودهايد، و در زير بار آن توبيخات شكننده محبت خدا در دلت ميباشد كه تو را دلگرم
خواهد نمود.
166اِذْ...:
تولّى
و تبرّى، دو شاخه از فروع دين است. تولّى، يعنى دوستى با استاندارد دين، و تبرّى،
انفصال از ديگران است با شاخصهاى دينى. در تولّى، ناخواسته انسان به توليت فكرى ديگران
مىرود، لذا بايد ببيند كه با چه كسى مراوده مىنمايد، و هر بار ضرورت دارد كه بشر
روابط اجتماعى و فاميلى را ارزيابى كرده و حدود مشروع آن را رديابى نمايد.
به
زير هر پرچمي به جز توحيد بروي در قيامت از آن تبري خواهي جزست و امام كاذب و
مامون مفتون، در آن ديار، از هم گريزان خواهند بود.
167وَ قالَ...:
حسرت،
پشيمانى است كه به موازات زمان خاصّى به وجود مىآيد، تقريباً يك غريزه عمومى است
كه آدميان، قبل و بعد از هر كارى، به آن مىرسند. ولى هرچه باشد، در اين عالَم،
حسرتها قابل تحمّل و جبران خواهد بود، امّا پشيمانىها در وادى آخرت، بدون نتيجه
مىباشد.
يكى
از اسامى قيامت، يومالحسرة است، يعنى روزى كه همه مىگويند: واى بر ما، اى كاش
اينگونه نبوديم، پس بايد قبل از اتمام وقت، به ضعفها و نقصها پرداخت كه اهم
هشدارها، تبعيّت از رقباي خداست.
در
اين دنيا به بايدها و نبايدها، رسيدگى كنيد و توشه را از هر حيث آماده نمائيد.
168يا اَيُّهَا...:
كُلُوا،
اِذن خوردن است و با همين چند حرف متشكّله، خوردنىها نماد مىگيرند و خوراكىها
پيدا مىشوند و خوردنها به وقوع مىپيوندند.
اگر
اين اجازت از ناحيه كبريائى نبود، دهان باز نمىشد، دندان خُرد نمىكرد، زبان
همراهى نمىنمود، غذا پيدا نمىشد، آداب بلعيدن، ظاهر نمىگشت و حالا بيا و حساب و
كتاب اينها را در حشر و نشر، ببين.
169اِنَّما...:
فحشا،
ناسزاست. فحش، نادرست است. فاحشه، نابكار است. فواحش، زشتىهاست.
بچّه
كه به دنيا مىآيد از اين آمار و ارقام به دور است و حالا كه ده ساله است همه را
مىداند، وقتى به بيست سالگى مىرسد همه را مرتكب مىشود و در سى سالگى، مست
آنهاست، در چهل سالگى، به فكر ترك عادات نمىاُفتد و در پنجاه سالگى، از عوارض
آلودگى به آن رنج مىبرد و در شصت سالگى، قادر به دفع آفاتش نبوده و در هفتاد
سالگى، آرزوبهدلِ توبه، مىرود!
170وَ اِذا...:
وقتى
كه فريبخوردگان نفوس لعين را به اصلاح روابط با خداوند مىخوانند، مىگويند: ما
نياز به آئين سرمدى نداريم بلكه احتياجات خويش را در آبشخور فكرى گذشتگان برآورده
مىسازيم.
چقدر
اين كلام، شبيه به حرفى است كه بچّه مريض به مادر خود مىگويد، زمانى كه دارو به
او مىدهد، او به سمت شيرينى رفته و مىگويد: نگاه كن، اين خوشمزهتر است!
مبادا
مفتون سازههاي فكري ارتجاعي شويد!
171وَ مَثَلُ...:
عقل
آنست كه آدمى را به واقعيّتهاى دامنهدار هدايت كند و حقيقت مطلق جهانشمول بوده
كه نشئات حال و آتى را در بر مىگيرد. با قوّه عقلانى از چاههاى موجود بر سر
راهمان فاصله مىگيريم.
عقلى
كه متّصل به وحى مىشود آتشفشانى در ارشادات را ايجاد مىكند و عقل بريده از وحى،
اجباراً به مشابهات منفى آن الصاق مىشود، همانند عقلى كه به الكل آغشته مىشود و
يا به موادّ مخدّر مىپيوندد و يا بر سر سفرههاى رقباي خداوند در زمين، به تغذيه
مىنشيند و نهايتاً به جاى آنكه دستگيرتان باشد پاگيرتان خواهد بود.
172يا اَيُّهَا...:
آيا
تو عابدى؟ آيا من خداپرستم؟ آيا او اهل حقّ است؟
جواب
اينها با تظاهر و مانور، نمودار نمىشود، بلكه بايد دلايل ايمانى را ارائه داد.
عبد،
بنده است، بنده در زنجير قانون ارباب خويش است، حلال و حرام، بندهاى اين روابط
است، آيا تو در بند اين احكامى؟ از اجراى فرامين الهى، خسته نمىشوى؟ آيا توانائى
اجراى آيات او را دارى؟ تاكنون به اين مسئله رسيدهاى كه اگر مؤمن به او باشى، به
راحتى به دنبال او مىروى!
173اِنَّما...:
خوك،
حيوان كثيفى است كه حامل ميكروبها مىباشد. خوك، جزوِ حيوانات نجس مىباشد. خوك،
نجاستخوار است و عامل بسيارى از نقاهتهاى روحى و نفْسى.
ولى
اين حيوانى كه ظاهر و باطنش چنين است، بهترين وسيله عبرت نفْس مىباشد، يعنى نظر
كنيد به آن حيوان كه خوراكش پليد است، پس شما از آلودگى در تغذيه اجتناب كنيد كه
سبب كم شدن مفاسد مىشود.
174اِنَّ الَّذينَ...:
شكم،
جايگاه غذاست، ولى در جهنّم، جاى آتش است!
آيا
خدا با شما حرف نمىزند؟ مگر او با كسى سخن مىگويد؟ بله، در اين آيه معلوم گرديد كه
اين كار شدنى است! سابقه دارد كه آفريدگار بىهمتا، با افرادى تكلّم نمايد!
در
قيامت خداوند شما را تميز نمىكند و در كثافت باقى خواهيد ماند زيرا كه خود به اين
تقدير تن دادهايد! زيرا از فرصت تزكيه خود در اين دنيا، استفاده نكرديد.
به
اين مثلّث توجّه شود:
1-
معده در سراى ديگر، سوخت ديگرى دارد.
2-
خدايتان در دعاهايتان با شما همدردى مىكند.
3-
يزدان پاك، همواره در دعوت شما به سوى زيبائىهاست.
175اُولئِكَ...:
پول
مىدهى، كالا مىخرى، معاملهات سودآورست.
گاهى
سرمايه مىدهى و گرفتارى مىبَرى! كه عين خسارت مىباشد.
امّا
در اين سوداگرى، چشمها كورست و گوشها كر و عقلها بسته! چطور؟ زيرا وقت را صرف
گناه مىكنى، پول را هزينه فساد مىنمائى و علم را مصروف بيراهه مىكنى، در تمامى
اين مراحل، نفْس از قضاوتها عاجزست، مگر آن قلب سليمى كه حق را در جايگاه خويش
قرار مىدهد.
176ذلِكَ...:
دنيا،
كتاب زياد ديده و كتابدار بسيار آمده و كتابخوان به وفور بوده و كتابخر نيز زياد،
امّا اين مُصحف، سواى بقيّه است، اين كتابِ زندگى و مرگ است.
كتابنويس
هم فراوان آمده، در سطوح مختلف، با مانورهاى پياپى، امّا اين نويسنده، خَلق قلم
مىكند، صفت كتابت را امتياز مىبخشد، اين صاحب اثر، مؤثّر در تمامى مطبوعات
دنياست، حق را در لابهلاى صفحاتش جستجو كنيد كه مظهر حركت و نو انديشى مىباشد.
177لَيْسَ...:
مال
دادن، از فرازهاى آزمايشى است. خيلىها حاضرند كه در حوادث ايّام، مالباخته شوند،
ولى از اموال خود به بندگان خدا ندهند.
انفاق،
ضدّ نفاق است. با پرداختن قسمتى از سرمايه و ثروت به نيازمندان و بيچارگان، كفّاره
برخى معاصى را بدهيد كه جبران گناهانى مىشود كه عكسالعمل آن، به تمامى زندگى
مىرسد.
178يا اَيُّهَا...:
قصاص،
كليد زندگى است. اگر قصاص نباشد هرج و مرج جامعه را فرا مىگيرد. با قصاص كردن،
آرامش به اجتماع مىرسد.
قصاص،
يعنى اقدام متقابل در هر كارى كه انجام دادهاى، ولى اگر قصاص را با عفو جبران
كنى، بخشندگى در دنيا مىدرخشد.
گذشتن
از قصاص، جابجا كردن مغفرت به جاي غضب است كه بدون اجر نخواهد ماند.
غضب،
وفور خشونت است. در غضب، عقلها تعطيل مىشوند. غضب، نيك و بدست، خشم نيكو براى
خداست و عصبيّت ناموزون، براى نفْس است.
179وَ لَكُمْ...:
برخى
اوقات، اجراى قانون قصاص، به مردم امنيّت مىدهد و اغماض از آن، نابسامانى را به
دنبال دارد.
همه
چيز دست به دست هم مىدهد تا آدمى را به خدايش نزديك سازد.
تقوا
راز آفرينش بوده و در آن، به اسرار خلقت واقف مىشويد.
مهمترين
شارژر ايمان، معرفةاللّه است، يعنى جايگاه احدى را بشناسى و موقعيّت خودت را در
برابر او درك نمائى و اين با مهار نفس، يعني پرهيزگاري، ميسر است.
180كُتِبَ...:
وصيّتكردن،
اتمام مافات گذشته است. آنكه وصيّت كرده، مرگ را سايه به سايه خويش دانسته.
وصيّتكردن،
كار هر كس نبوده و شخصى به اين مهم تن مىدهد كه از مىِ حبّ دنيا كمتر نوشيده
باشد، پس به اين شخص، فرض بوده كه رعايت احتياط را در پايهگذارى زندگى كرده و متن
نظرات كارشناسى را در خصوص خلقت عالَم فعلى، مدّ نظر قرار دهد.
181فَمَنْ...:
هر
نوع تغيير و تبديلى در متن وصيّتنامه، حرام و غير مشروع است.
مسئوليّت
اجراى وصيّت، با وصى بوده و هر گونه دخالت در اصل و فرع آنرا مغاير با تعهّدات
وجدانى مىداند و فرقى ندارد در انواع بدعتها در وقفنامهها، مثلاً بنائى را كه
ميّتى وقف كرد، در شكل و طرز كار و عوايد آن، نمىتوان به ميل خود دست بُرد، مگر
آنكه حاكم شرع عادل، مصلحت عامّه را در آن دخالتها بداند.
182فَمَنْ...:
اصلاحگر
امور باشيد كه صَلاح در اصلاحات است.
در
بعد كلي، مصلحت جامعه در اصلاح عمومى است كه غفران الهي را به دنبال دارد.
183يا اَيُّهَا...:
روزه
بر تو واجب است، به وجوب جان، و بر عرفا واجب بوده به اوجب نفْس، يعنى مردم در
برابر قانون روزه، به سلامت تن و صحّت عقل، مسئولند و عارفان واصل، به صيام قلب و
روزه مغز، حكم الهى را جارى مىسازند و در نتيجه، مختصّ شهر صيام نبوده و منحصر به
چند قلم محدود نمىباشد و در يك كلام، روزه، لباس تقوا بر اندام اهل عروج است.
184اَيّاماً...:
روزه
واجب است بر آن كه عذر شرعي ندارد، مريض و مسافر و كسي كه سلامت زندگي و معيشتش به
مخاطره ميافتد معادل آنرا فديه بدهد.
سفر،
گردش است بر پايه سياحت و زيارت و تجارت، سيّاح، دور زمين را مىچرخد و به كسب
ضرورتها مىپردازد، ولى عجبا بر مسافر عزيز ما كه هزاران سال است وعدهي ظهور او به
سفيران آسماني داده شده است ولي سفر هجران هنوز ادامه يافته و منتظران را جان بر
لب نموده!
185شَهْرُ...:
شهر
رمضان، خيلى قشنگه، چراغاش، سبز و قرمزه، تو اون شهر، همه با هم رفيقن، مهربونن،
صبح كه ميشه، با هم مناجات مىكنن، خدا رو صدا مىزنن، با هم اَلعَفو مىگن، اذون
مىگن، گريه مىكنن.
خداجون،
چقدر پر نسيمه شهر رمضون، فضاش پر از ملكه، تو اون شهر، غير خدا، پيداش نمىشه،
همه با هم سفره ميندازن، با هم لقمه مىگيرن، هواى همو دارن، كاسههاشون يكيه،
پارچ آبشون، پُرِ زَمزمه.
آى
خدا، مىخوام تو اون شهر، مقيم بشم، اهالى اون شهر، دروغ نمىگن، غيبت نمىكنن،
تهمت نمىزنن، دم غروب كه مىشه، صداى اَللّهمّ لَكَ صُمتُ، حال و هواى قشنگى به
در و ديوار مىده، من مىخوام ساكن اون شهر بشم.
186وَ اِذا...:
آيا
مىدانى كه نزديكتر از هركس به تو كيست؟ چسبيدهتر از رگ گردن به انسان، كدامست؟
او خداى توست، همان مقتدر بىهمتائى كه تو و همنوعانت را از خاكِ سردِ ساكتِ سست،
بيافريد و به يك فرمان به او هيبت و هيكل داد.
حال
به آن معبود لايزال، عرضِ حالت گو و در پنج وعده، بر آستانش سر بياساى و بر خاك
فروتنى بيُفت و بگو: سُبحانَ ربّىَ الْاَعلى، منزّه است پروردگارم از هر عيب و ضعف
و نقصى. به راستى كه تو گمشدهاى دارى كه همواره مىجوئى و من مفقودى دارم كه
هميشه به دنبالش مىگردم و نمىدانيم كه حكمت فراموش شده و از ياد رفته ما،
حقتعالى جلّت اسمائُه مىباشد. خيلى وقاحت مىخواهد كه صبح بر سفره و شب بر بستر
و روز بر سر كار، يادش را فراموش كنيم.
187اُحِلَّ...:
زن،
لباس مرد و مرد پوشش زن است! با چنين تفسيرى، آيا مىتوان از تزويج بىنياز بود؟
بهترين
شرحى كه مىتوان بر مسئله ازدواج داشت همين است كه زوج، زينت و آبروي يكديگرند و
حفّاظ همديگر، با وجود يك همسر غيور و مهربان و باكفايت، هرگز در كانون خانواده،
درگيرى و تندى و بىمهرى و دلسردى، مشاهده نخواهد شد.
اى
زنان و مردانى كه تحت عنوان پيوند مقدّس زناشوئى، ايثار و تفاهم و گذشت و رفاقت را
مىافزائيد، بدانيد خداوندى كه بنيان ازدواج را مقدّر فرمود، يار و ياورتان خواهد
بود و شيطان در هر فرصتى، چوب مزاحمت به لاى چرخ مديريّت خانهها مىگذارد.
188وَ لا...:
مال،
نقش كليدى در ساختن جامعه دارد. با اموالتان، اجتماع بشرى را تزئين كنيد.
مالكيّت
را از طريق حلال بجوئيد و با مجارى درست تجارى، پول را روانه منزل نمائيد.
اقتصاد
با بخشهاى آلوده، خون را كثيف مىكند و قطرات ويروسدار، بدن را به خدمت جنايت
مىكشاند.
189 يَسْئَلُونَكَ...:
براي
ورود به خانهها از مداخل آن وارد شويد و هرگز از مسير غير طبيعى به منازل سر
نزنيد.
باب
متعارف مسكن، رعايت اصول اخلاقى بوده و قانون حسن همجوارى، تعريف درست اين حكم
مىباشد و اين موضوع، تعميم دارد به هر شكل و قاعدهاى كه به اين برنامهها ختم
شود.
وقت
در زدن را بشناسيم، آداب ورود به خانهها را بفهميم، ادب اسلامى را در جلسات
فاميلى رعايت نمائيم.
190وَ قاتِلُوا...:
قتل،
بد است ولى نه در همهجا! خيلىها قاتلند و عين خيالشان نمىباشد كه چند نفر را در
كجا و به چه علّت بكشند، با آنها چه بايد كرد؟ امّا بسيارى نيز هستند كه قادر به
تحمّل ديدن بريدن سر گوسفند هم نمىباشند.
ولى
قانونگذارى كه شما را از خونريزى منع مىكند، در برخى مواضع، امر به آن مىنمايد و
اين در حاليست كه چارهاى براى اصلاح بزهكاران نباشد و او جان ديگران را در معرض
نابودي قرار دهد و راه ديگري براي مهار او نباشد.
مجوز
قتل در محاكم قضائي بايد به دست حاكم عادل (نماينده خدا در زمين) صادر شود وگرنه
وسيلهاي براي تسويه حسابهاي شخصي و حكومتي و نفساني خواهد شد.
191وَ اقْتُلُوهُمْ...:
و
الفتنة اشدّ من القتل، فتنه از قتل سنگينترست! چرا؟ قتل، حرف آخر در جنايت است،
امّا فتنه وسيله آنست، پس نبايد فرع بر اصل، مقدّم شود، پس علت كلام ربوبي چيست!؟
نكته
مهم اينست كه فتنه، نقشهي جرائم است كه منتهى به قتل مىشود، فتنه سرآغاز قتل است
كه اگر مهار شود قتلهاي فردي و جمعي و جمعيتي مهار خواهد شد.
فتنه
در فكرست ولى قتل در عمل، و فكر محورش بازترست، يعنى هرآن مىتوان هزار بار كسى را
در تصوّرات كُشت ولى در عمل، محور تنگتر است.
192فَاِنِ...:
خدايت،
بىادبىهايت را مىبخشد.
چگونه
است كه تو در دل كينه دارى؟ راستى جرم تو در برابر حضرت حق، بيشتر است يا اذيّت
همنوعت به تو!
چرا
آزار اطرافيان را در قلبت عقده كردهاى و شب و روزت را با آن سپرى مىسازى؟ مگر
بدبختىهاى بشر در چند قلم خلاصه مىشود كه از گلايههايت دست بر نمىدارى؟
193وَ قاتِلُوهُمْ...:
فتنه
چيست؟ شوريدن خلايق بر يكديگر.
رعايت
نكردن حقوق متقابل، از مصاديق فتنه است.
فتنهها
را با نام خدا خاموش كنيد و تحت لواى پيامبران، به سراپرده نامتناهىِ اِرجعى سفر
نمائيد.
معمار
هستى، چاره مُفتّن را مرگ مىداند! و اين، هشدار سنگيني به فتنهگران است اگر
بفهمند!
يعنى
كسى كه عادت به دسيسه دارد و كارش زمينهسازي قتل و كشتار است نمىتواند يك شهروند
سالم باشد و علاج فتنهگرى، جرّاحى غدّه سرطانىِ آتشافروزى خواهد بود.
194اَلشَّهْرُ...:
ماه
حرام، حرمت مضاعف دارد.
حريم
ماههاى حرام را پاس داريد كه جرائم در آن به تزايد عقوبت مىرود و جنايت در آن به
اَحسن و اَكمل و اَتمّ وجوه مجازات مىرسد.
تعدّى
در آن نكن كه در دو سرا، مجازات شوى.
تقوا
پيشه نما كه سوخت متّقين، در آن ايّام تأمين مىشود.
195 وَ اَنْفِقُوا...:
انفاق
كن كه اتّفاق نيكىهاست.
مالاندوزى
را عوارضى باشد متعدّد كه گريبانگير صاحبش گردد.
راه
درست در امنيّت خاطر، مساوات و بخشش است.
هلاكت،
خودكشى بوده و مهلكات در اقسام مختلف مىباشد.
گاهى
خودت را به مجارى عذاب مىاندازى و گاه به مكر ديگرى در وادى ناراحتى مىافتى، پس
حواس را جمع كن و از نسخههاى پرورش مكتبى، بهره گير.
196وَ اَتِمُّوا...:
فرق
بين حج و عمره آنست كه عمره مفرده، فرعى در اِشراف بر اسرار بيت است و در آن به
كمّ و كيف عبوديّت، مطّلع مىگردى، ولى تا در ذىالحجّه به زيارت كعبه نروى، حاجى
نگردى.
آيا
تا كنون دانستهاى كه وجه تسميه مسجدالحرام چيست؟ يعنى سجدهگاهى كه حريمش به
موازات كره زمين است، يعنى جامع قداست و شرافت و قرابت مىباشد و آيا قرب را در
سنگ و گِل آن ديار مىتوان يافت يا بهايش را بايد با اخلاص پرداخت و هويّتش را در
آثار معنوي آن ديد.
197اَلْحَجُّ...:
از
آداب حجكردن آنست كه حاجى هرگز به عصبيّت رو نكند و مادّيّت را پيشه ننمايد و
قواى اهريمنى را به مدخل وجودش راه ندهد، پس حرمت آن خانه را با تقوا مكرمت دهد و
از آميختن در شهوات و ورود به معركه جدال و حضور در بازار نفْس، خوددارى نمايد.
198لَيْسَ...:
عرفات،
مجتمع عارفان است، در آنجا هر غير عارفى خسته شود، زيرا كه عارى از محسّنات ظاهر
باشد.
عرفان
را در لحظههايش بيابيد و مفهوم ذكر را دريابيد.
مشاعر
را در شعور بندگى به عاريت گيريد و در مشعر، تسبيح يزدانى به اعضاء و جوارح گوئى و
ضربههاى قلب را از هر آميزهاى پاك سازى.
پس
آن ديار قدسى را منبع نزولات سماوى بدان و ثانيههايش را گرامى بدار.
199 ثُمَّ...:
عالىترين
هدف مناسك حج، آن است كه انسانها را در طهارت شريعت به بازيافت مجدّد فطرى منتقل
كند.
با
استغفار مىتوان كوههاى يخى گناه را آب نمود و در آن، پلهاى ارتباطى وجدان، محكم
مىشود و در همه موارد مىبايد به شرايط و ضوابطش توجّه كرد.
فيض
چيست؟ رگههاى نورانى از عرش به فرش.
فيّاض
كيست؟ خالق شعاع شُموس.
وقت
تابش آن چه موقع مىباشد؟ در اقامه نماز و قرائت قرآن و طواف حج و جوار انبياء و
اولياء.
مقدمه
آن چيست؟ تسويه از حقالناس، چگونه كسي براي زياد رفتن به حج، مغرور ميشود و به
خود ميبالد در حالي كه همسايگان و هموطنانش در فقر و فلاكت دست و پا ميزنند! آيا
اينطور هزينه كردن ميتواند امواج فيض را جذب كند؟ هيهات!
شرايط
نزول فيض كدامست؟ هرگاه كه ترك جنبش حيوانى كنى و نفخه انسانى را در تمامى وجودت
ارج نهى و قدر احسن تقويم را بدانى. آري، آنگاه كه فنا را در كالبدت آزمودى، به
رشحات آن دست مىيابى.
200فَاِذا...:
آدمى
مجموعه خواستههاست، هر كسى چيزى مىخواهد. تو چه مىخواهى؟ نيازمنديهاى معقول
كدامست؟
عقل
سالم مىگويد: هرچه در اين سرا نياز دارى، در ديار ديگر نيز احتياج دارى، اگر همه
چيز را امروز مصرف كنى، فرداى عنقريب را در اِفلاس به سر مىبرى.
شما
به فرزندانتان مىگوئيد كه براى فرداى بهتر، پسانداز لازمست. پس براى عاقبت به
خيرى، اندوختههاى وسيع و همهجانبه، مورد سفارش و تأييد نمىباشد؟
حالا
به خطاب آيه بنگريد: برخى از مردم، فقط جلوى پاى خود را مىبينند و از هياهوى
قيامت بىاطّلاعند و لذا حاجت ايشان اينست: خدايا، دنياى ما را آباد گردان! ولى
همينها به محض ملاقات با فرشته قابض روح، به غلط كردن مىافتند.
201وَ مِنْهُمْ...:
ايدهآلترين
نوع آرزو، همينست كه بگوئى:
قادرا!
من كه در يك مقطع زمانى و مكانى، بنده و ميهمان تو نيستم، بلكه در هر نشئهاى،
مخلوق و مأمور توأم، پس نوازشم كن در هر مرحلهاى، امروز در تابستان از گرما به تو
پناه مىبرم و فردا از گدازههاى آتش جهنم به قدرتت دخيل مىگردم.
و
لذا در اين عريضه قرآنى، مىخوانى:
اى
صنعتگرى كه قادرى از هيچ، اسرار پيچ در پيچ را بسازى، مرا عطائى ده كه دنيا و
آخرتم را به شُكوه و سعادت آورد، اگر در اين عالَم، از ميكروبها گريزانم، در آنسوى
مرز هستى نيز از تهاجمات عناصر آزار دهنده، مصونيّتم ده.
اى
واى از عمق فقر و نياز، تنها چاره اين مسكينت، دستگيرى در همه ابعاد حمايتى در
دنيا و آخرت مىباشد.
202اُولئِكَ...:
وقتى
كه صاحب تو، هوايت را در تمامى جريانات زندگى داشت، به اشباع در لذائذ مادّى و
معنوى زندگى مىرسى.
در
دعاهاى قُدماى نسل است كه آمده: خدايت خير دنيا و آخرتت دهد، يعنى در گذرگاه دنيا و
قرارگاه آخرت، تحت لطف خداوند، قرار گيري، و مفهوم آن رسيدن به خوشيهاي غافلكننده
در دنيا نيست زيرا كه اگر صد سال در اين ميهمانپذير به ما خوش بگذرد ولي صدها
ميليارد سال در ابديّت، آثار منحوسش را ببينيم كه كمال بىخردى و ديوانگى خواهد
بود. اگر يك حيات بىپايان (آخرت) را در چهكنم سپرى كنيم و عوارض شوم كردههايمان
را معاينه نمائيم، عين جهالت و بربريت مىباشد.
پس
عالىترين شيوه عرض حال به پادشاه گيتى، آنست كه معروض بداريم:
ملكا،
اينجا و آنجا ندارد، همهجا بندهات هستيم و عارضت و به خيرخواهيت اميدوار، ما را
در اين دنيا به حال خود وامگذار كه قدرت حساب و كتاب عظيم آخرت را نداريم.
203وَ اذْكُرُوا...:
در
اين چند صباح دنيا، هرچه هستى و هركجا زندگى مىكنى و به هركارى اشتغال دارى و هر
بينشى دارى و هرچه مىطلبى، بدان كه ناخواسته به محضر آن قَدَر قدرت و اَبَر هيبت
مىروى و بىاراده در حشر اجبارى واقع مىشوى.
پس
بگونهاى تنظيم اسناد عملى و فكرى كن كه به آبرومندى جوابگوى افعالت باشى و در وقت
احضار به محكمه عدل، نگران و لرزان نباشى.
به
واقع به اين مسئله نگريستهايد كه اگر قرارست به حضور بنيانگذار خود برسيد، با چه
كلامى با او سخن مىگوئيد و دلايل مستند شما در گذران عمر چيست و چه جوابى در
فرسايش نعمتها و دفع فرصتها داريد تا از خشم آن دادستان بىهمتا در امان باشيد.
204وَ مِنَ...:
گفتهاند:
اِنّ مِنَ الْبَيانِ لَسِحْر، يعنى، هرآينه آدمى توانسته با تكلّم، مردم را رنگ
كند و با الفاظ، ديگران را به بازى بگيرد!
خب،
اين هم دامى براى صيد سادهدلان است، امّا آيا مىتوان با چربزبانى و زبانريزى،
وجدان را هم مفتون نمود؟
آيا
با اداء زيركانه جملات، مىشود از پس مؤاخذات الهى برآمد؟
آيا
آفريدگارِ نطق را مىتوان با جادوى كلمات، مكر نمود؟
هيهات
كه آن سياستمدار مطلق، از فرمولهاى ناشناختهاى استفاده مىكند و ما را به زانو
درمىآورد كه با هزاران قطره عرق شرمندگى بگوئيم: از ماست كه بر ماست!
205وَ اِذا...:
جهان،
همواره شاهد استيلاى باطل بوده و توليت ممالك در اكثريّت اوراق تقويم، به ولايت
ستمكاران رفته و متولّيان ملل در خطوط تاريخ، غالبا حقستيزان بودهاند و بيشتر
آنها سعى بليغ در مفاسد اخلاقى داشتهاند و خاك را به ظلم خويش، به سرخى
كشاندهاند و فرزندان آدم و حوّا را به مَزبله مسالك، خزاندهاند و هرگز آفرينشگر
بىرقيب، آنها را به حال خودشان واگذار نكرده و در هر چند دورهاى، مافوقى را بر
ايشان اقامه داشت و انقلابى را بر بلاد، تحميل نمود.
آرى،
قانونگذار لاهوتى، حكم تُعِزُّ و تُذِلُّ را از كرسى جبروتى، به زمين تحتانى ارسال
مىدارد تا همگان بدانند كه: معناى هُوَ الحىِّ الّذى لا يَمُوت، يعنى چه!
206وَ اِذا قيلَ...:
وقتى
به گردنكشان اعصار مىگويند: از خدا بترسيد، آنها جواب پيامبران را با سرنيزه
مىدهند و به رويشان چنگ و دندان مىكِشند! امّا كيست كه بتواند از عهده قواى
نامرئى درآيد و با هستىبخشِ عَلَىالْاِطلاق، مقابله نمايد!
و
چه زيبا داستانهائى دارد مُصحفِ شريف از اِدبار سلاطين و سياهبختى مُلوك در زمانى
كه اقبالشان سپرى شده، با كمترين حركتى واژگون مىشوند و كاخهاى پوشالى آنها خراب
مىگردد.
فَاعتَبِرُوا
يا اُولِى الْاَبصار، چشمها را باز كنيد اى حكام، و موزههاى برجاى مانده از رژه
گذشتگانِ زر و زور و تزوير را بنگريد كه چِسان با يك فرمان ملكوتى، تختشان زير و
رو شد.
207وَ مِنَ...:
اينجا
يكى از گردنههاى خطير توحيدست، اگر محصّل معالم عرفانى هستى، بيا و اين مباحث را
از نزديك ارزيابى نما.
تو
فاقد امكاناتى و هرچه دارى در رهن عنايت مالكالرّقاب است، ولى او به تو نقش ارباب
را داده تا در جايگاه عزّت، رُل بزرگان را بازى كنى! پس در محور عاريت، ممكناتى را
به تو امانت داده و سپس از در دوستى و حكمت، با تو معامله كرده و بشر را به
قراردادى عظيم و جاودانه فراخوانده و مىفرمايد:
خدايتان
خريدار نفوس شماست، آيا فروشندهايد! يادتان نرود كه به هرحال، ما ناگزير، در
گردونه ايّام، خود را به مجارى مختلفي عرضه مىداريم و به تدريج با قيمتهاى
پائين، سودا مىنمائيم، امّا خودفروشى به غير او، كمال درماندگى و پشيمانى مىباشد.
اي
عاقل، اگر در ركاب واليان دروغين خدا به مصاف مرگ بروي در حالي كه خود را در حال
معامله با خدا تصور كني، بدانكه يا مسحور گشتهاي و يا ديوانه شدهاي!
208يا اَيُّهَا...:
اسلام،
آئين سلامت است. مسلمان، كسى است كه مثل خروس جنگى به اين و آن حمله نمىكند و سگِ
هار را در گَزش پاى ديگران، تداعى نمىنمايد!
متون
عالى الهيّات، گوياى متانت نفْس و وقار دل و عزّت روح و شرف تقدير مىباشد.
ما
وقتى كه مهاجم مىشويم، حيوانيّت را به جنبش در مىآوريم، ياد گرگ و پلنگ را در
جنگل زنده مىسازيم!
شيطان
رجيم، شاهكليد را در گمراهى انسان، به جنايت آورده و جامعه را دعوت به تعدّى و
ستم مىكند. خطّ ديرينه ابليس در كينهورزى و سنگدلى مىباشد.
پلّه
نخست خداشناسى، تسليم به يزدان بوده و هر كه مىخواهد اين نردبان را تا آخرين پايه
ادامه دهد، بايد خُلق و خوى تجاوز را از خويش دور نمايد.
209فَاِنْ...:
خداوند
بزرگ بر هر سبزهاى علامتى از رستگارى را نصب كرده و به همين خاطر شاعر مىگويد:
هر گياهى كه از زمين رويد، وَحدهُ لا شَريكَ لَه، گويد.
در
و ديوار شهرها، گوياى براهين الهى بر هدايت آدمى است و تمامى سلّولهاى درونى ما،
شاهد حضور سلطنت ازلى بر تمامى مظاهر حيات مىباشد.
چگونه
بعد از دعوت عامّ ربّانى در عوالم گذشته و حال و آتى، به قهقرا بر مىگرديم و فطرت
را كه باب متعال است ناديده مىگيريم و وجدان را كه سفارت سرمدى بوده به كنار
مىنهيم و سر در گريبان خودكامگى مىبريم!
در
وجب به وجب اين آب و خاك، حاكميّت مطلقه ربوبى مشهود و محسوس و ملموس است. چه
بخواهيم و چه نخواهيم، كاروان حيات به كبريائى او ختم مىشود و همه چيز به ظهور
نام و يادش منتهى مىگردد.
210هَلْ...:
خداوند
در پرونده حكومتى خود، ابزار مختلفى براى تنبيه مردم دارد كه صفحات تاريخ، گوياى
ثبت همه آنهاست.
اصولاً
در سيستم مملكتدارى، مجازات و عقوبت، يك حركت عادّى و امرى طبيعى است، امّا در
مقام ايزدى، مسأله، عميقتر و وسيعتر خواهد بود، چرا كه تمامى ابزار سلطه، در
دستان نيرومند و فناناپذير سرمدى مىباشد و لذا وقتى به آلبوم عذاب جبروتى
مىنگريم، ملاحظه مىنمائيم كه بسى هولناك و وحشتانگيزست.
براى
درك اين موضوع، كافيست كه به اوج عظمت خداوندى واقف شويم و بدانيم كه معناى
سببسازى و سببسوزى چيست، در هر لحظه، خلق اشياءِ عجيبه و اجرام غريبه مىكند و
در هر ثانيه، انسان را از قدرتهاى موجود در دستانش خلع مىنمايد.
211سَلْ...:
از
هر صاحبمنسبي سؤال كنيد كه: قبل از آن فرصت
طلائى، كه بوده، چه بوده، كجا بوده؟ خواهيد ديد كه تمام حكّام و زُعماء و اَكابر
ملل و نِحَل، آدمهاى پيش پا افتاده و بىنام و نشان و معمولى بودهاند! سپس به
نحوه انتقال ثروت و شوكت بنگر كه چگونه مِنْ حيث لا يَحتَسب بوده و خيلى راحت راه
براى به كرسى نشاندن او باز شده و همچنان رديابى نما كه بعداً چه شد، چگونه
حمايتها را از دست داد، كاسه اقبالش شكست، پلّههاى ترقّى را يكىيكى و بىاراده،
برعكس سابق طى كرد و ناگهان تغيير عنوان و اعتبارش نمايان گرديد، و تمام اينها،
گاهى در كمتر از حدّ مورد تصوّر شكل مىگيرد و اينجاست كه از صميم دل مىگوئى:
جَلّالخالق.
212كان...:
دنيا
را تزئين كردهاند و آنرا رقيب آخرت نمودهاند.
اگر
انحصار دنيا را به حال خود واگذاشته بودند و سرگرم آلايش آن نمىشدند، ميزان
جنايات جهانى در كمترين حدّ ممكن بود.
سفيران
ايزدى از تمدّن ماوراء گفتند و به مردم زيبائىهاى آنسوى مرز خاكى را وعده دادند،
ولى شيطان براى كمرنگ كردن فرياد رسولان، اين چارديوارى مادّى را زيباسازى كرد و
چشمها را به آن فريفت و حواسّ جامعه را از آن پيامهاى ربوبى دور نمود و ما اكنون
در حالت بحران مادّى به سر مىبريم و در حقيقت، تجدّد زدهايم و بيمارى مُسرى
مالگرائى و پولخواهى، پيدا نمودهايم كه مجموعه فناپذير و زودگذر و بىوفائى را
براى خويش مهيّا كردهايم.
پس
بيائيد و به اين كلام علوى بنگريد كه مىگويد: اى مردم، مجارى عبرت را در
گورستانها جستجو كنيد و از قشنگكردن آنجا خوددارى نمائيد.
213كانَ النّاسُ...:
مردم
در آغاز خلقت، منسجم و متّحد بودند زيرا از يك پدر و مادر به وجود آمده و تحت لواى
يك آئين آسمانى به زندگى ادامه مىدادند، امّا بدخواهان نسل بشر، با طرح مكاتب
قلّابى و اعلان مسالك مصنوعى، به شكستن وحدت كلمه ملّتها پرداختند و تمدّنهاى
مزاحم را بر سر ميادين و اماكن نصب نمودند و از امواج صوتى و تصويرى منفى، در كادر
رهبرى دينى ملّت، وقفه ايجاد كردند و پلهاى دوستى و برادرى را شكستند و نتيجه كار
اين شد كه مىبينيد: طلاقها بسيار شد، قتلها عادّى نمود، دزديها رواج يافت و خيانتها
و جنايتها همگانى شد. پس بيائيد و هر چه زودتر جلوى هرز آب هدايت را بگيريد.
214اَمْ حَسِبْتُمْ...:
همه
خيال مىكنند كه اهل بهشتند و خيلىها در عالَم خيال، آدرس محلّ سكونت خويش را هم
مىدانند! ولى معيار در تمليك جنّةُ المأوى، آزمايش است، بدون امتحان كه آدمى فارغ
التّحصيل نمىشود.
شما
ادّعا مىكنيد كه از زمان بلوغ، در مدرسه الهى تحصيل كردهايد، پس ورقههاى آزمون
را در هر ثانيه از عمر خويش معاينه مىكنيد و اين ابتلائات گوناگون آنقدر سنگين و
سخت مىباشد كه بزرگان حوزه توحيد نيز از پا در مىآيند، همانهائى كه فانى
فِىاللّه شدهاند گاهى در گردنههاى نفَسگير زمان، آنچنان پيچيده مىشوند كه
فريادشان بر مىآيد و زبان گلايه مىگشايند كه: پس كو آن وعدههاى عتيق در حمايت
از نوّاب آسمان! ولى بلافاصله مُخبر وحى، جواب مىدهد: يارى ايزدى در چند قدمى
شماست!
215 يَسْئَلُونَكَ...:
اين
يك سؤال تخصّصى است كه ما چگونه خود را بيمه كنيم و عوارض نعمتهايمان را به چه
شكلى پرداخت نمائيم؟
بالاخره،
انسان بودن، ايمان داشتن، سالم بودن، عزيز بودن، ثروت داشتن، قوى بودن، عالِم بودن
و حاكم بودن، يك تضمينهائى مىخواهد تا بقايش امضا گردد و اين تاوان، صورتهائى
دارد كه عالىترين نوع آن، ملاطفت و مرافقت و مواسات است كه در قالب تديّن، تبديل
به اين بحث زنده مىشود.
پاسخ
شارع قادر در اين زمينه، بيانيّه ذيل مىباشد: والدينت را گرامى بدار و پدر و مادر
را بر چشم گذار و اقوام را بر خوان خوشروئى بنشان و ايتام را فرزندان خود دانسته و
بىخانمانها را جايگاه برادرى دِه و در يك كلام آنكه: هر چه براى خود مىپسندى
براى ديگران بپسند.
216كُتِبَ...:
تو،
چه دوست دارى؟ من از چى خوشم مىآيد؟ معمولاً تب جامعه، يكنواخت مىباشد، اكثراً
از يك سلسله جاذبهها و شيرينىها و زيبائىها، خوشحال مىشوند.
امّا
قانونگذار هستى مىگويد: تو كه ميهمان اين ديارى، چه مىدانى كه خوبى چيست و بدى
كدام است! تو كه چشمبسته به اين ميهمانپذير ناشناخته آمدهاى، چگونه مىتوانى
قضاوت كنى كه كدام راه بهترست.
مثال
تو مصداق بيمارست كه از عمل و دارو و پرهيز، متنفّر مىباشد، حقيقت حال تو، همان
حال و هواى كودك است كه مار خوش خط و خال را كه مىبيند مىخواهد با آن بازى كند،
كارد تيز را مىخواهد بردارد، آتش را نمىشناسد و آنگاه، حراست از او به عهده قيّم
عاقل و بالغ است و قيموميّت به معناى ولايت بوده و خداى بزرگ، والى فطرى همگانست.
217 يَسْئَلُونَكَ...:
صدّ
راهزن كيست؟ دزد سر گردنه كدامست؟ سارقى كه راه را بر مردم مىبندد و جان را تهديد
مىكند؟ يا ستمكاري كه با زور و يا با فريبكارى مانع تعالي معنوي جامعه و عبادت
خالصانه ميشود؟ با اهرم زور يا با حربهي تحريف در دين، دنيا و آخرت مردم را
نابود مىنمايد؟
عالِم
بىعمل و شيّاد، دزدِ هنرمند است كه خوب مىداند چگونه بايد آدمى را از هستى خلع
نمايد، ماهرانه دين خدا را به مسير انحرافي بدعتهاي دروغين ميكشاند و يا با جنايتكاري
خود، نسلهاي جاري و آينده را از مظاهر معنوي دلزده ميكند.
سارق،
مال مىبرد، جانى، جان مىگيرد، ولى مفسد، چشمبندى كرده و كاه را كوه مىنمايد و
كوه را كاه جلوه مىدهد، هزاردستان، هر روز قيامت را غير ممكن و دنيا را ماندنى
تداعى مىكند، نيرنگباز، حواسّ مردم را به ابزار ناپايدار اين جهان، معطوف
مىدارد و شعائر مذهبى را مَلكوك و مطرود مىسازد.
218اِنَّ الَّذينَ...:
آيا
تو اميدوارى؟ اميد به چه دارى؟ اينكه بشر با اميد زنده است، يعنى چه؟ در وجودت
اميد موج مىزند، چه معنا دارد؟
فراموش
نكنى كه يكى از نامهاى خدايت، اميد بوده و يكى از ادعيه مؤثّر در روابط الهى، يا
رجاء مىباشد. پس به هركس كه دل ببندى، يك روزى مأيوس مىشوى، در وقت خروج از اين
پل ارتباطىِ مادّى، از خواب غفلت بيدار مىشوى كه اى دل غافل، به كى دل بستم و
چگونه بر قايق اميدهاى پوشالى نشستم و در اقيانوس زمان، در اوّلين طوفان، غرق
گشتم.
مىگويند:
در چند موقع، آدمى به اميدهاى كاذب خويش واقف مىشود، يكى زمان ملاقات با مَلكُ
الموت است، هنگامى كه مىبيند از هيچكس كارى براى او ساخته نمىباشد.
219 يَسْئَلُونَكَ...:
شراب
و قمار، رايج در بلاد مردم است، وسيله سرگرمى و تفريح خيلىهاست، حاوى مداخل بوده
و در بسيارى از كشورها، پولساز مىباشد. امّا فىنفْسه، داراى خطرات فردى و
اجتماعى مىباشد، زيان آنرا كتابهاى روانشناسى، انسانشناسى و جامعهشناسى،
برشمردهاند.
مشروبخوارى
مُدي ناپسند است كه حاوى مفاسد بسيارى مىباشد كه در تدوين قوانين جزائى و كيفرى،
در هر مملكتى، جاى پا دارد.
شُرب
خمر، عقل را زائل كرده و نيروى تصميمگيرى را كند مىنمايد و روى وجدان، پرده غفلت
مىاندازد و امكان ارتكاب جناياتي را ميدهد كه در حالت عادي، ميسر نيست به گونهاي
كه بعد از پريدن مستي از سر، جاني متعجب
به كرده خويش ميشود!
البته
اين بيان قرآني را نميتوان مجوزي دانست براي اجراي حدود و مجازاتهاي شرعي براي
شرابخواري، اجراي حد بايد به دست معصوم صورت گيرد مخصوصا براي جرائمي كه صرفا بين
انسان و خداست.
قمار،
اقتصاد را خراب مىكند، كدورت را مىافزايد، باعث درگيرى مىشود.
220فِى الدُّنْيا...:
در
دنيا و آخرت يك سؤال از آدمى مىشود و آن اينست كه: در برابر بىپدران، چه واكنشى
داشتهايد؟ ايتام را با مال و خُلق خود، چگونه دريافتهايد؟
يتيم
را جايگاهى است بلند در قوانين الهى، و ايمان مردم به روزگار حساب و كتاب در نحوه
برخورد با ايتام، ملاحظه مىشود.
اوج
امانتدارى در محاسبه با اموال بچّههاى فاقد پدر خواهد بود. كسانى كه در فاميلشان
يتيم دارند مسئوليّت بزرگى بر دوش آنها قرار دارد. نگاه يتيم، عقوبتبار است،
خواستهاش، طنيندار و اشك او پر تلاطم است.
كفيل
ايتام، در مقام انبياء قرار دارد و ميزان تقوا در قبول شرايط يتيمدارى مىباشد.
221 وَ لا تَنْكِحُوا...:
نكاح،
امرى معنويست و جايگاهى الهى دارد و هرگونه تصميمگيرى احساسى و مقطعى، مىتواند
تأثيرات بلندمدّت در تخريب نسل داشته باشد.
وقتى
كه كسى را براى ازدواج خود، كانديد مىكنيد، حتماً به طرز تفكّرات او واقف باشيد
كه در كدامين حوزه فرهنگى قرار دارد. چنانچه متمايل به داشتن آيندهاى مطمئن
باشيد، رعايت احتياط در موارد عمومى و خصوصى طرف، الزامى بوده و مىبايد توازن را
در تركيبات عصبى و ايمانى و اخلاقى متقابل، مدّ نظر قرار داد.
اگر
تزويج را ترازوى عدالت و فضيلت دانسته باشيد بايد مرد و زن را در دو كفّهاش قرار
داده و به سنجش روانى و نفسانى بپردازيد.
222وَ يَسْئَلُونَكَ...:
حيض،
بيمارى است و حائض، از عوارض منفى جسمى برخوردار بوده و زن در آن ايّام به اوضاع
نامناسب روحى و اجتماعى مبتلا مىباشد و براى نِسوان در اين موضوع، مسائل مختلفى
قرار دارد.
با
توجّه به اينكه آن روزها را قاعدگى مىنامند بانوان از خيلى كارها دست مىكِشند و
تقريباً دوران استراحت را سپرى مىنمايند.
به
لحاظ پزشكى، دورهاى خطير بوده كه به جذب و دفع فيزيكى درونى و برونى مىانجامد و
اين امر مورد اعتراض بسيارى از خانمها مىباشد كه: اين چه بليّهاى است كه
دامنگيرشان شده! ولى بايد حكمت آن را در ساختمانبندى زن تعقيب نمود كه بر دوش او،
عظيمترين فعّاليّت حيات بشر را قرار دادهاند.
223نِساؤكم
...:
زنان
بِسان سرزمينهاى حاصلخيزند كه حاوى معادن گرانبها مىباشند و بايد در نحوه
بهرهبردارى از اين طايفه مفيده، كمال دقّت و احتياط را نمود.
جامعه
نِسوان كه نيمى از اهالى كره زمين را تشكيل مىدهند فىنفْسه داراى قواى بالقوّه و
ناشكفتهاى مىباشند كه اگر به نحو احسن، درك شوند مىتوانند منبع عظيمى در
پيروزيهاى مادّى و معنوى باشند.
چيزى
كه هرگز كشف نشده، مقام بانوان است كه هم بر خودشان محجوب بوده و هم براى مردان
ظاهر نگشته و بسيارى از اسرار در همين آيه نهفته شده كه متأسّفانه به دليل كم بودن
ظرفيتها نمىتوان همه چيز را گفت و فقط به يك نكته از آن درياى رموز، اشاره مىكنم
كه خداوند مىگويد: زن، آينه است، به هر شكل كه بر او عرضه گردد همان را منعكس
مىسازد!
224وَ لا تَجْعَلُوا...:
قسَم،
يك امر حسّاس است. سوگند، براى اعمال خطير مىباشد. قسمخوردن، يك نوع تعهّد
وجدانى بوده كه آدمى را مجبور به رعايت يك سرى افعال اخلاقى مىنمايد. به كارگيرى
شوخى گونهاش، خلاف پايبندى به بيعت بندگى بوده و به كارگيرى دروغ آن، خيانت به
آرمان بشرى مىباشد و استمرار در سوگندهاى واقعى نيز خالى از شبهه و ايراد نخواهد
بود.
در
متون احاديث دينى، گزينه آنرا حتّى در مجارى درست، نهى كردهاند و تنها آنرا در
چارچوب محاكم قضائى، صحيح دانستهاند.
از
مولا على نقل شده كه كسبى كه آغشته به آن باشد بىبركت خواهد بود و از ابزار نزول
عذاب بر يك شهر آنست كه اهالى آن معتاد به سوگند باشند.
از
ديد روانشانسي ديني، وقتي در دياري قسم خوردن به مقدسات، عمومي شود، گوياي فوران
بياعتماديهاي متقابل و و وفور فريبكارهاي مختلف در سطح جامعه است كه متاسفانه با
اين بليّه روبرو هستيم و بيش از اين صلاح نميدانم در اين مقوله مطلبي بگويم و
الاّ به سرفصلهاي تندي ميرسيم در باب علتيابي اين ناهنجاري و همچنين اثرات كوتاه
مدت و بلند مدت آن و ...، كه خارج از چارچوب تقيّه است.
225لا يُؤاخِذُكُمُ...:
كسب
قلب، يعنى آنچه كه ملكه در وجودمان شود.
اعضاى
بدنمان همواره با همه چيز در تماس و ممارستند و آنها را هميشه به مركزيّت بدن
مخابره مىكنند و دل، محلّ بايگانى اخبارست ولى گاهى برگرفته از احوال روزانه به
نهانخانه مىنشيند و جا خوش مىكند و در آنزمان، تكرار وقايع كرده و اعصاب را به
آن مسائل، سوق مىدهد و كارى كه ما مىكنيم، آنست كه نگذاريم معاصى و معايب ما،
حلّاجى مداخل فكرى ما شود.
عادت
به گناه، همين امر مذموم را تداعى مىكند و، كُلَّما خَرَجَ مِنَ الذَّنْب دَخَلَ
فِى الذَّنْب، نسخهي هشداري اين درد مىباشد كه زمانى كه قلب آدمى سياه گرديد،
معتاد به عصيان مىشود و نهايتاً بدون معاصى، آرام نمىگيرد.
226لِلَّذينَ...:
روابط
زناشوئى را در هر حالى محترم داريد كه اين ارتباط، سفارش خداوند است.
در
مجارى خانوادگى، اصل را بر تفاهم گذاريد و اتّحاد خانگى را زمينه وحدت جامعه
بدانيد. در منزل شما، اگر قوانين ايزدى حكمفرما شد، مانع بسيارى از جدائىها
مىگردد.
كانون
خانواده بايد از آنچنان انسجامى برخوردار باشد كه هيچگونه طوفانى نتواند پايههايش
را خراب كند.
بايد
مراقب باشيد كه دلسردى بين زوج، رخنه نكند و آنها را نسبت به حدود و حقوق يكديگر،
بىتفاوت ننمايد.
اگر
مىخواهيد كه نسلها را از بند جنايات و جنگها و جدالها برهانيد، بايد مشتركات زن و
شوهر را تثبيت سازيد و به هر بهانهاى، مِهر و محبّت را بينشان بيفشانيد.
227وَ اِنْ...:
طلاق
را مذموم دانستهاند. جدائى، عوارض وسيعى در جامعه دارد. رهائى از بندهاى ازدواج،
موجب ازدياد مفاسد فردى و گروهى خواهد بود. برهم زدن پيوند همسرى، تاوان
همهجانبهاى دارد كه براى كلّ اجتماع بشرى عواقب سوء داشته و درهاى بزه را بر روى
فرزندان بىگناه مىگشايد. عزم جدائى نكنيد كه جداى از خير و خوشى خواهيد شد.
وجود
تعدّد جدائىها و كثرت مُطلّقهها، آرامش معنوى را بر هم زده و آرايش جديدى از
فحشاء را در شهر تدارك مىبيند. اگر نتوانستيد با عقائد يكديگر زندگى كنيد، بايد
تمامى واكنشهاى آن را بررسى كرده و جداسازىها را با مصالح فرزندانتان رقم زنيد و
عواطف و احساس كودكان را ناديده نگيريد.
228وَ الْمُطَلَّقاتُ...:
عدّه
در بعد از طلاق، از امور پاكسازى نسل است و نيز فرصتى براى زوج متاركه كرده تا
شايد در قضاوتهاى خويش تجديد نظر كنند و راه صواب را برگزينند.
روزهاى
پس از جدائى، ايّامى است كه گرد و خاك درگيريهاى فيمابين فرو نشسته و عقلها، فرصت
داورى داشته و وجدان، توان فرياد گرفته و هوى و هوس، به مجارى نفسانى رفته، آنگاه
نداى فطرت به نهيب رسيده كه مقصّر كيست و كلاه هركس، قاضى او شده و رأى حق را
ابراز مىدارد.
غالباً
پس از اجراى صيغه طلاق، موجى از پشيمانى به دلهاى طرفين دعوا مىرسد كه آشتى مجدّد
را باعث مىشود و نگاهداشتن عدّه طلاق، رعايت پرانتز پيوندهاى از ياد رفته است.
229اَلطَّلاقُ...:
طلاق
را شوخى نپنداريد و نامش را به بطالت نبريد و آنرا در هر برخوردى مطرح ننمائيد كه
طرحش ناميمون خواهد بود.
شريعت
مقدّس، مجازاتهائى را براى افرادى كه اين قانون را به تمسخر مىگيرند در نظر گرفته
تا مردم را از عصبيّت در اين مقوله دور نگه دارد، قانون مُحلّل، بالاترين ضربه را
به انسانهائى مىزند كه هربار در خشونتهاى داخلى، جدائى را عامل راحتى خود
مىدانند و بعد از زمانى، دوباره به همسر سابق خود رجوع مىنمايند.
پروردگارتان
بريدن از حكم زناشوئى را، دو بار تجويز مىكند و بار سوّم، تنبيه اخلاقى و روانى
مىنمايد و مىگويد: بايد پاى ديگرى وسط بيايد و غرور مرد، جريحهدار شود تا ديگر
با اسباب مذهبى و حرمت زن، بازى نكند و زن را بازيچه نپندارد.
230فَاِنْ طَلَّقَها...:
سهطلاقه
كردن، يعنى: شكستن پلهائى كه آدمى را به سواحل خواستههاي جديد مىبرد.
در
مكتب تشيّع، سهطلاق در سه زمان جدا از هم، مشروع و مقبول است، ولى در مذاهب ديگر،
سهطلاقه كردن در يك زمان را مجاز مىدانند.
جدائى
در سه زمان، يعنى فاصله هر كدام بيش از سه ماه و ده روز باشد. يك طلاق با رعايت
عدّهاش، يك زمان كامل در جدائى مىباشد و محاسبه سه نوبت در آن، دوران مُطوّلى را
شامل مىشود كه فرصتى براى بازسازى افعال طرفين طلاق خواهد بود.
امّا
اجراى صيغه طلاق در يك مجلس، به نام سه بار خواندن و ادا كردن، با تشخيص مصالح
عقلى و نقلى، موافق نخواهد بود.
231وَ اِذا... عَليم:
چگونه
يك بافته ديرينه به هم مىريزد؟ سالها از شراكت زوج مىگذرد و ثمرهاش فرزندانى قد
و نيمقد است، در اين كانون، آلبومهاى عكس و خاطره است كه هر يك، موجى از افكار را
برمىانگيزد.
زن
و مرد، به تعبير آيات گذشته، زمينى را از پروردگارشان تحويل گرفتند و مدّتها در آن
كشت نمودند و محصولات گوناگونى را به وجود آوردند و سپس به قطع درختان پرداختند و
ماحصل دسترنج خويش را به نابودى كشاندند و اين آتشافروزى، همسايگان را نيز آزرده
مىكند و اقوام را هم تحت تأثير منفى خود قرار مىدهد.
بر
هم زدن نظام خانواده، روى بافتههاى فكرى و عقلى همنوعان، اثر گذاشته و ديگران را
هم به اين بيمارى مُسرى مىكشاند.
232وَ اِذا...:
اگر
ازدواج بر اساس تفهيم متقابل از حقايق پيوند باشد، غير ممكن است به جدائى تبديل
شود. وقتى كه پيوند را بر مبناى عشقهاى مجازى قرار دهيم، هرآينه با وزش مختصر
نسيمى، فواصل، رو مىشود و بد دلىها پديد مىآيد.
بايد
خشت اوّل را در انتخاب همسر، آگاهانه و عادلانه و عاقلانه نصب نمود تا از پيامدهاى
شهوانى و حيوانى آن، تضمين يافت. از آنجائى كه در مسأله همسرى، بخشى از اميال
درونى ريشه دارد، مىتواند همواره تهديدى براى بنيان ازدواج باشد. خواستههاى
بىحدّ و مرز زن و مرد، استدلالات مقدّس را بر هم زده و آنها را رو در روى هم قرار
مىدهد.
بيائيد
و نسخههاى زوج بىهمتاى اسلام را مدّ نظر قرار دهيد، اگر هنوز مجرّديد به آن
مواعظ بنگريد و بر اساس آن براهين رهائىبخش اقدام به ساختن آينده نمائيد.
233وَ الْوالِداتُ...:
مادران
داراى مقامات حميدهاى هستند كه مدال بهشت زير پاى مادرانست را حمايل دارند.
اهمّيّت
اين موجود ذىجود، به زحماتى است كه او در طول مادرى خويش متحمّل مىشود، از زمانى
كه حمل جنين را به عهده دارد تا وقتى كه شير مىدهد و بعدها كه حافظ حقوق فرزند
است و تا وقتى كه زنده است اين بار محبّت را بر دوش مىكشد.
اميرالمؤمنين
در رياضتهاى او مىگويد: در زمان حمل، بندهاى از بندگان خدا را حمل مىكند كه
روز و شب در فشار و آزارست و كسى همچون او، فداكارى نمىنمايد، از خودگذشتگى او در
تغذيه طفل، به شكلى مىباشد كه از اصل جان خود به كودكش مىخوراند، در زمانى كه
نمىخوابد، خواب را عرضه مىدارد و آنگاه كه نمىخورد، خوراك را ارمغان مىدهد،
آسودگى مىدهد در حالى كه خود، ناآرام است.
234وَ الَّذينَ...:
مرگ
همسر، ضايعه بزرگى است كه در ابعاد مختلف، جبرانناپذير مىباشد، وقتى كه يك شركت
خصوصى را دو شريك صَديق، تأسيس مىكنند و در گرما و سرما، نيك و بد، خوبى و سختى،
همديگر را مساعدت مىنمايند و براى پايدارى آن، از جانشان مايه مىگذارند و سپس
منتظر نتيجه مىمانند تا مزد زحمات خويش را ملاحظه كنند و ناگهان دست تقدير، بين
آندو جدائى مىاندازد بسى سنگين و غير قابل تحمّل مىباشد.
بايد
اين نكته را در نظر داشت كه دنياى ما عالَمى موقّت و گذرا بوده كه با نسيمى، دفتر
ايّام بر هم مىخورد و بايد فرصت زندگى را پاس داشت و همسوئى مسالمتآميز را
سرلوحه قرار داد و به همين خاطر، فداكارى و گذشت را دائمى كرد و فراموش ننمود كه
اين ساعات در آينده موزه شده و تاريخ را مىنگارد و خيلىها خواهند گفت: اى گذشته،
كجائى كه يادت به خير!
235وَ لا جُناحَ...:
عقد
را گره بدانيد كه به امر خداوند بين دو فرد غريبه را چسب مىزند و سالهاى متمادى،
وابستگىهاى درونى را عارض مىنمايد. اگر شناخت آدمى در گزينش دوست، صحيح باشد صد
البتّه كه پايدارى آن بسيار خواهد شد. همواره كشتى خانواده در معرض بادهاى موسمى و
مقطعى قرار دارد كه اگر ناخدايش آزموده و مجرّب باشد، صدمهاى به سَكَنه آن نخواهد
رسيد.
ما
بايد هميشه حافظ و نگهبان آن اتّصال روز اوّل باشيم تا از بروز شكاف در بين اهالى
منزل، مصون گرديم، با كمترين فعل و انفعالى، موجى از صدمات روحى و جسمى بر وجود
اهل خانه مىرسد كه علاجش در اصلاح دلهاست و بايد به نسخههاى انسانساز دين
نگريست و بهاى بيشترى به پرورش مذهبى داد.
دشمن
اصلى سنگر خانواده، شيطان است كه نمىخواهد زير سايه اصول اعتقادى، فرزندان صالحى
پرورش يابند.
236لا جُناحَ...:
مُتعه،
براى تزويج موقّت و يا مبتنى بر محدوديّتهاى اجتماعى و اقتصادى مىباشد. در قانون
مُتعه، بيوهزنان جامعه، سر و سامان مىگيرند و مردانى كه قادر به تزويج دائمى
نمىباشند و از افساد در زمين مىترسند به اين حكم، عمل مىنمايند.
هيچگاه
حقيقت اين فرمان الهى، آشكار نشده و در بسيارى از تحليلهاى فقهى، مورد ابهام و
ايراد ديگران قرار گرفته. ولى پروردگارتان براى تأمين نيازهاى بندگان، اين قيد را
منظور داشته كه صميميّت را بگسترد و نقشههاى شياطين، به سنگ بخورد و در ازدواج
غير رسمى، مرد و زنى كه فاقد پيمانهاى دائمى هستند براى تشكيل واحدهاى فرعى زندگى،
به اين پيوند كوچك رو مىآورند.
آقايان
توجه كنند كه متعه، نبايد باعث تجاوز به حقوق ديگران شود و نبايست زندگيهاي ديگري
را متزلزل كند.
237وَ اِنْ...:
مَهر،
يك مسأله مهم در ازدواج است كه برخى به عنوان يك ضمانت به آن مىنگرند و بعضىها
به شكل سرمايه به آن نظر دارند. امّا بايد دانست كه صداق، صداقت طرفين را مىرساند
و اين يك ثروتى است فناناپذير كه علائق باطنى را مىگستراند و اهداف بلندمدّت را
مىروياند.
با
استقرار اين قانون، پايبندى مرد به آرمان خانواده، تثبيت شده و خيال زن از بابت
تشويشهاى احتمالى، راحت گرديده و حساب پساندازى براى فرداى مبادا مىباشد.
البته
تجربه ثابت كرده كه سنگينى مَهريه، ثبات به پيوندها نداده و با همه ترس و لرزى كه
به اين بيمهنامه زندگى منجر مىشود، همواره شاهد شكافها و جدائىها مىباشيم.
بهترين مَهريهاى كه مىتواند به مشتركات ما جاودانگى دهد، عشق الهى است.
238حافِظُوا...:
حافظ
نمازهايت باش در همه حال، مراقب باش تا دزد، آنها را نبرد!
عجب،
مگر نمازهايم اموالست كه سارق به آنها دستبرد بزند؟
آرى،
نمازها دشمن دارند، از وقتى كه دستهايت را برابر گوشهايت بالا مىبرى، مورد تهاجم
سپاهيانى از ابالسه واقع مىشوى كه بيا و ببين، يك جنگ تمامعيار و ناعادلانه و
نابرابرى در جريانست.
به
هر عضوى از صلاة، آويزهاى از بچّهشيطانهاست! در هر كلمهاى كه با پروردگارت مىگوئى،
خنّاسى درآويخته و مانع اخلاص تو مىشود.
پس
خيال كردهاى چگونه يك نماز را از آغاز تا انجام، اقامه مىكنى و نمىدانى چه
مىگوئى و ناگهان به انتها مىرسى و تازه مىفهمى كه مقيم كوى مصلّين بودهاى و
آنچه كه در نماز به يادت نيامده، خدايت بوده.
پس
واى بر ما و اين ادا و اطوارى كه نامش را نماز مىگذاريم!
قنوت
را كه مىگيرى، خود را فقيرى بدان كه قطره آبى براى جگر سوختهاش ندارد و لقمه
نانى براى ممانعت از مرگ ندارد. اى كريمى كه از خزانه غيب، گبر و ترسا وظيفهخور
دارى، بنوازم كه سخت محتاج نوازشم.
239فَاِنْ...:
ياد
كنيد خدا را كه آموخت آنچه را نميدانستيد.
آري،
در آغاز كه آدم بر زمين آمد، نمىدانست كيست و از كجاست و چهكاره است!
لذا
مبهوت بود در اطراف، كه چه شده و چرا اينجا آمده و اين منطقه نامش چيست!
ناگهان
رعد مشرقى و برق مغربى، جهان را تب و تاب داد و او به لرزه درآمد و اختيار از كف
داد و به خاك افتاده و به ناگه شنيد كه فضا در قضا مىآميزد و اين ندا مىآيد كه: لِمَنِ
المُلكُ اليَوم؟
اين
سؤال آدم و همه موجودات بود: صاحب اين خانهي بىانتها كيست؟
فِىالفور،
زلزلهاى مافوق ريشتر پديدار گرديد و اين جوابيّه از عرش به فرش درآمد: للّهِ
الواحِدِ القَهّار.
آدم
از تمتّع استماع نام ربوبى، قوّت يافت و از خاك برخاست و دوباره بر زمين افتاد.
240وَ الَّذينَ...:
ما
فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْروف، راز آفرينش زن را حكايت مىكند، مىگويد:
اين موجود هنرمند، چنانچه تحت آموزش دين و پرورش مذهب قرار گيرد، شكوفائى خلقت را
ظاهر مىسازد. فراگيرى او در همه ابعاد، جهشى را در سراسر جامعه انسانى ايجاد
مىنمايد كه تحوّلات فكرى و روانى را به تمامى آحاد اجتماع، مىگستراند.
اهريمنصفتان،
زن را وسيله اطفاء شهوت قرار مىدهند و حيثيّت اين منتخب ربوبى را لكّهدار
مىنمايند. اين آيه كريمه مىگويد: ما زن را ظرف زيبائى براى تمام صفات پسنديده
قرار داديم تا با آن، نسل آدم و حوّا، تطهير يافته و راه كبريائى در زمين، هموار
شود. آنكس كه حرمت و حريم زن را رعايت نميكند و يا خانمها را وسيله تجارت قرار
مىدهد، به آرمان عدالت و فضيلت نسل بشري خيانت كرده است.
241وَ لِلْمُطَلَّقاتِ...:
متاع
معروف، يك اصل در مراودات اجتماعى است. در اين پرانتز، هر نوع معاملهاى كه خير
آدمى را تأمين كند جاى دارد.
اگر
اين قاعده جبروتى، مدّ نظر اهل خِرد قرار گيرد، هرگز شاهد معضلى به نام گرانفروشى،
كمفروشى، سرقت، خيانت و جنايت نخواهيم بود.
كالاى
خوب، جنسى است كه عارى از عيوب باشد، مشترى را رنگ نكند، زير و رو نداشته باشد،
زير چراغ كه خودنمائى مىكند با رؤيت آن در منزل، تفاوتى نكند.
متاع
معروف در همه جا مطرح است:
در
موعظه واعظ، برگرفته از عمل است.
در
علم، رهنمود كردن جامعه به خوبيها و نيكيهاست.
در
حكومت، رعايت عدالت و احترام به حقوق رعيت است، كه خود، اعتماد ملت را به دنبال
دارد.
در
رستوران، غذاى سالم و تميزست.
در
ميوهفروشى، ميوه صحيح و مرغوب مىباشد.
در
طب، تشخيص صحيح و واقعى پزشك و عرضه به موقع دارو و افاقه آن است.
در
معمارى، سلامت ساختمان و استحكام بناست. و ...
242كَذلِكَ...:
اگر
خداوند حكيم، آيات خود را باز نكند، هيچكس نمىتواند بر الفباى قرآن آگاه شود.
فيهِ
تِبْيانُ كُلِّ شَىْء، گوياى فرامحيطى اين مكتب حقّه است و بيان مسائل در هالهاى
از حكمت بوده و ظرف عقل آدمى، قادر به تحمّل اِشراق ربوبى نخواهد بود. پس لاجرم
بايد از منبع لاهوتى يارى گرفت و به اشباع نيازها پرداخت.
آنگاه
كه گفتى: رَبِّ اشْرَحْ لى صَدرى، درهاى دانائى را بر مجارى سمعى و بصرى تو گشودند
و نردبانى براى عروج دادند.
وقت
بارگيرى از مخازن ملكوتى، در اقامه نمازست و تو كه نمازت را سرسرى مىخوانى، چگونه
انتظار پرواز دارى.
243اَلَمْ تَرَ...:
ما
از مرگ مىترسيم، چرا؟ به خاطر آنكه:
1)
طاقت ديدار با ملكُالموت را نداريم.
2)
همه چيزمان را در اين خانه خاكى، ذخيره كردهايم.
3)
ماوراء را باور نكردهايم.
پس
نام رفتن، لرزه بر اندام همه مىاندازد.
244وَ قاتِلُوا...:
وقتى
كه به جهاد مىروى، نيروئى به درونت مىآيد كه پشت پرده مادّى را مىبينى و به
بىاعتبارى اين دنيا، آگاه مىشوى، ديگر از زخمهاى بدنت، نمىترسى، خون جارى از كالبدت
را فضولات خويش دانسته كه بايد دفع گردد.
حالا
كه مجبور به نوشيدن جام فنا هستيم، چرا خود را مهيّاى اين مسير نكنيم؟ و به قول
مولايمان على در نهجالبلاغه: تمرين رفتن كنيد تا در وقت روبرو شدن با عزرائيل،
يكّه نخوريد و صدمه نبينيد و لذا بايد برنامهاى داشت تا در اين روياروئىِ
ناگهانى، غافلگير نشويم و از شدّت پشيمانى، انگشتهايمان را نخوريم!
انّ
الله سميع، اگر بدانى كه گوشى در كنارت هست كه نالهات را مىشنود، باز هم نا اميد
ميشوي؟
اگر
يقين به استماع سماوى داشته باشى، در خلوت به افسادِ تن مىپردازى؟
پس
سميع بودن خدا به چيست؟
به
آنكه محكمهاش از گوشها پر بوده و پرده گوش به خيانت و خباثت و صداقت متّهمين،
گواهى مىدهد.
گوشها
را از هر زنگارى بزدائيم و آنها را براى امواج صوتى ماورائى آماده نمائيم.
اِعْلَمُوا،
يعنى بدانيد و حجّت در دانستن بر شما تمام شده، از اين به بعد هر كارى كه انجام
دهيد، عمل انسانِ آگاه و دانا محسوب مىشود كه در پى آن، عواقب وخيمى برقرار است.
پس
مبارزه كنيد با خود، در زدودن افكار غير الهى و كالبد را از هر غريبهاى دور
نمائيد كه آفريدههاى خدا در روز نخست، پاك و طاهر بوده است.
245مَنْ ذَا...:
قرضالحسنه
دهيد كه خدا مىگيرد نه سائل!
اين
دست پروردگارتان است كه از آستين گرفتار درآمده و به سوى شما دراز مىشود. اگر
تمكّن داريد وام بدون بهره دهيد تا گره از كار بندگان خدا باز شود.
آفريدگارتان
مىگويد: هركس به من قرض دهد، اموالش را پاك مىكنم و موارد شبههناك را برطرف
مىسازم و بازدهى خوبى را برايش منظور مىسازم.
قرضالحسنه
به معناى داد و ستدهاى الهى بوده كه جامعه را به سمت فداكارى و خويشتندارى سوق
مىدهد.
اگر
نظام بانكدارى جهانى، بر پايه روابط عادلانه مشروع، پايهگذارى مىشد، امروز شاهد
تقسيم ممالك به فقير و غنى نبوديم و آمار گرسنگى اينچنين وحشتناك نمىشد و مرگ و
ميرهاى نيازمندان را در آسيا و آفريقا، تماشا نمىكرديم.
246اَلَمْ تَرَ...:
خواستههايمان
را معقول سازيم و با اصالت زندگى خود، همسو نمائيم.
آرزوهايمان
را دست و پاگير ننمائيم و به اسارت تارهاى عنكبوتى آمال بىحدّ و مرز درنيائيم.
اگر
به كارنامه فكرى و عملى بنىاسرائيل نظر كنيد، خواهيد ديد كه با طرح مسائل مغاير
با فلسفه زيستمحيطى خود، مانع ارسال انوار حقتعالى شدند و پيامبرشان را آزردند و
خود را به اثقال روابط فراعنه، مبتلا نمودند.
اگر
ما به سفر آمدهايم و اين حركت را به گونه جامعترى قرارست ادامه دهيم، پس چرا خود
را معطّل اهداف كاذب نمائيم و از قافله رستگاران جدا بمانيم.
مولايتان
اَسداللّهِ الغالِب، مىگويد: يكى از تلههاى ابليس براى گمراه كردن شما، ايجاد
خواهشهاى بلند و طولانى است.
247وَ قالَ...:
خداوندتان،
آورنده مُلك است و اين امانت را به هركس كه خواهد دهد و در قبال اين وديعه، محاكم
سختى را ايجاد مىكند و اينكه نگاه مىكنيد در دنيا، كودتاهاى خونين مىشود، به
دليل همان كفّاراتى است كه در جريان عواقب اعمال حكّام مىآيد.
هركس
حكومت بخواهد، از آفريدگار بزرگ مطالبه نمايد كه او تقديرنگار بىهمتاست، ولى
يادتان نرود كه همه چيزِ اين دنيا، حساب و كتاب دارد. اگر در تصاحب كرسى اقتدار،
هواى نفْس را ميزان كنى، در هر دوسرا مورد توبيخ و تهديد و تعقيب الهى واقع
مىشوى.
به
راستى كه اگر امراء و ملوك، در اين خانه موقّت، فكر ترك ميز عزّت را مىكردند،
هرگز دستى به خون بىگناهى آلوده نمىگشت و الحق كه بايد اين بيت آموزنده را در
محاسبات آورد، وقتى كه عارفى مقتولى را ديد، گفت: اى كُشته، كه را كُشتى، تا كُشته
شدى زار - تا كشته شود زار، آنكس كه تو را كشت.
248وَ قالَ لَهُمْ...:
تفاوت
بين سلطان زمينى و پادشاه آسمانى آنست كه، كسى كه با مثلّث نامقدّس زر و زور و
تزوير، بر اريكه جاه نشسته، فكرش پليد و هدفش شوم بوده و برايش بقاء، حرف اوّل را
مىزند و با هر وسيلهاى كه به دستش آيد به تثبيت دولتش مىپردازد و از روز اوّل
كه مىآيد، نام خود را مىافراشد و هر نوع مخالفتى با خويش را سركوب مىنمايد.
ولى
در زمامدارى انبياء، ملاك در حياتش ياد خداست و مدالى كه پيشواى الهى دارد، بنده
خدا، بوده و هرگز براى ازدياد نيروى خود از آلات فشار استفاده نمىكند و از مرگ
نمىترسد و مردن را پايان لذّت خويش نمىداند و فنا را جابجائى دانسته و متاع اين
عالَم را ناپايدار مىبيند و لذا آينه سياستمدارى در وجود نازنين اميرالمؤمنين
متبلور گشته كه جنگهاى آن حضرت، گوياى موازين رهبريّت دينى مىباشد.
249فَلَمّا فَصَلَ...:
طاقت
براى انجام وظايف محوّله، از ضرورتهاى زندگى است. توان شما در قبال تعهّدتان چقدر
مىباشد؟ ظرفيّتها را كامل كنيد و براى راه پر پيچ و خم آخرت، مهيّا شويد.
در
حين اقامه فرائض، زمانى كه از پا در مىآئى، بگو: اى ربّ ودود، كمكم كن، حصارم
بده، قوايم دِه، مرا با شيطان رجيم تنها مگذار كه عنقريب است از پا بيفتم!
در
دعاهاى مختلف مىخوانى: لا طاقَةَ لَنا لِحُكمِك، آفريدگارم، در كشاكش مبارزه با
شيطان، بىحال شدم، ناتوان گشتم، امدادم فرما، شفاعتم كن، شفايم بده.
توان
در اطاعت الهى، شرط تداوم آن است.
روزه،
نام ديگرش صبرست، يعنى آن چند ساعت كه در امساك هستى، اگر لباس بردبارى را بكَنى،
كارت تمام مىشود.
250وَ لَمّا...:
رَبَّنآ
اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ
الْكافِرينَ:
از
دعاهاى پر محتوا و فراگير قرآنى است، با ربّناى آن، پرواز كنيد كه مجموعه هستى، در
زير پايتان قرار دارد.
ربّنا
از اسامى ظريفى بوده كه مخاطبش را با همه بزرگى به كنار درمانده مفلوك مىآورد!
آيا
تاكنون، ناله كودك را در فقدان مادر، يافتهاى، آنگاه كه آب و نانش مىدهى با همه
گرسنگى، رد مىكند و جگرخراش مىگويد: مادرم را مىخواهم! حال بيا و آن احساس لطيف
را در خود جاى بده و با نواى قلبت بگو: اى مربّى، دلم برايت تنگ شده.
راستى،
گاهى بايد با الفباى عاميانه با پروردگار عرش و فرش، سخن گفت، شايد اينگونه، بهتر
به سويش پرواز كنى.
آن
چوپان سادهدل را به ياد آور كه نى بر لب گرفته، تكيه به درخت داده و گردن كج
نموده، يك دل شكسته را در يك كف دست و يك جگر سوخته را در كف ديگر نهاده و رو به آسمان داده كه: اى خدا، تو كجائى
تا شوم من چاكرت!
251فَهَزَمُوهُمْ...:
تو
مىتوانى به تنهائى، يك لشكر را حريف شوى! اگر ابلاغيه ظفرمآب الهى در ركابت باشد كه
هرچه هست، در اين اِذن است، اگر مأذون از ناحيه ربوبى شوى، عالَم و آدم را تسخير
مىكنى و اگر بدون مجوّز او حركت نمائى، پشهاى را هم نمىتوانى نابود كنى!
اين
را قرآن ميگويد. آيا حقايق و وقايع نقل شده در قرآن را قبول ندارى!؟ پس به اطرافت
بنگر تا واقعيّتها را طبيق كني و بهتر لمس نمائى! اتّحاد جماهيرى سوسياليستى
شوروى كه نيمى از جهان را زير سلطه داشت و براى سال 2000 ميلادى، پيشبينى استيلاى
بر دو سوّم اين كره را در دستور كار خود قرار داده بود، با يك فرمان سرمدى، صبح كه
از خواب برخاستى از خبرگزاريها شنيدى كه: آن ابر قدرت، به يك شب فرو ريخت و ارتش
سرخ بيست ميليونى و صدها كلاهك اتمى، نتوانست كارى از پيش ببرد.
و
آن شب نيز كه از پس پشه مزاحم برنيامدى و تا صبح با او كلنجار رفتى و تا چشم بر هم
زدى، نيش بر تو فرو كرد و خواب را بر تو حرام نمود، همه را در قالب اِذن، بدان!
252تِلْكَ...:
آيات
خدا را بشناسيد تا خداى را بهتر عبادت كنيد.
خداى
را با عقل خود نمىتوانيد دريابيد و ليكن با بررسى نشانههاى الهى، مىشود اوهام
را از خويش دور كرد و مسير صداقت را در مراتب وجدانى، تعبيه نمود.
نشانههاى
ايزدى در اطراف ما بسيار بوده و فقط نياز به معجونى دارد كه حقتعالى به كرّات در
كتابش تحت اين عناوين آورده:
اَفَلا
يَعقِلُون؟ اَفَلا يَشعُرُون؟ يعنى دستگاه عقلى را به مدد آوريد و علائم سيطره
يزدانى را پىگيريد تا بدانيد به وقت نماز، در برابر كدامين مقام، عرض حال
مىنمائيد؟
مشاعر
را به يارى گيريد و ابر را در حركت، باران را در حيات، آفتاب را در قدرت، ماه را
در نشاط، دريا را در ذخائر، كوهها را در معادن، جنگل را در عجائب، حيوان را در
گستردگىِ تنوّع و آدمى را در پيچيدگى اسرار، ملاحظه نمائيد و آن هنگام است كه به
يك موحّد ثابتقدم و مؤمن يكرنگ، تبديل مىشويد.
253تِلْكَ الرُّسُلُ...:
روح
القدس، معانى و مفاهيم كلّى در كتب آسمانى دارد.
برخى
از آنها ميگويند كه روح مقدّس، وجود كبريائى احديّت است، اينها عقيده دارند كه
روح القدس كه مريم را باروَر كرد، عيسى پسر خدا گرديد، به زبان عاميانه، خدا، همسر
مريم شد.
بعضى
روح القدس را روح الْامين مىدانند و او همان جبرائيل است كه اعظم ملائك بوده و
نقش وساطت خدا با انبياء را دارد، رموز سماوى را از مبدأ وجود مىگيرد و به
فرستادگان منتخب مىدهد.
بعضى
ديگر قائلند كه روح القدس، موكّل ارواح است كه از جانب خداوندى، روح پرّان را در
ايّام باردارى به جنين ملحق ميكند.
بعضى
از احاديث قدسى نيز مىگويند كه روح القدس، خازن برزخ بوده و به امر لاهوتى، ارواح
جدا شده از اجساد را در يك منطقه حفاظت شده فوقانى، نگهدارى مىكند.
254يا اَيُّهَا...:
بريز
و بپاش كنيد كه وقت، تنگ است! هرگونه ريخت و پاشى، مجازست و مفعول!
ولى
بدانيد كه: بزودى با نسيمى، دفتر ايّام بر هم مىخورد! و آنگاه صاحب هيچ چيزى از
اموال خود نخواهيد بود. به جائى مىرويد كه عريان محشور مىشويد و در آن وقت، بين
گدا و شاه، تفاوتى نباشد، مخارج را به محاسبه آورند و خرج و دخل را به سكّوى عدالت
بسپرند، دادهها و يافتهها را به روز آورند و روز را به ثانيه كِشند و ثانيه را
در سال نورى، ادغام كنند!
و
سپس بر پل صراط، عبورت دهند و در زير پايت، دوزخ باشد، و تو در چنين شرايطى، بايد
مالكيّت خويش را توضيح دهى و محكمه را قانع نمائى.
افسوس
كه در آن هنگام، رشوهاى نگيرند و حكمى به ناحق ندهند و سفارشى را دريافت ندارند و
طلبكاران را چِسان راضى توان كرد كه با ما، لباسى نباشد كه از جيبش حوالتى دهيم و
خود را نجات بخشيم!
255اَللّهُ...:
آية
الكرسى، مشمول مقامات عديده است و شامل سه آيه 255 - 256 - 257 مىباشد.
ورودش
به هر كارى بوده و باعث خروج شياطين از حوزه داخلى شما مىشود.
آرام
و قرار به رؤياها مىدهد و ناآرامى از اطفال مىگيرد.
زيبائى
به مؤمن مىدهد و زشتى از پرونده گرويده دور مىنمايد.
خوبىهاى
برزخى را مبسوط كرده و بدىهاى اُخروى را مىكاهد.
عروج
به نماز داده و معراج به شبهاى احياء مىدهد.
توانائىهاى
عرفانى را مىافزايد و ناتوانى از عبادات مىگيرد.
مال
را تطهير كرده و اموال را مىافزايد.
و
امّا كليدهاى اين آيه در چند قسمت است:
1)
سنه، سال را در تحويل آن، مسعود مىگرداند و سنوات گذشته را به غفران مىبَرد.
2)
نوم، خواب را از شراكت شياطين، دور مىسازد و خفتن را به پرواز ملائك مىرساند،
رؤياها را بارور نموده و احتلام سَحره را از قارى آن خالى مىسازد.
3)
كرسى، پايتخت خداوندست در آسمان هفتم، نگهبانان آنرا حملة العرش گويند كه بعد از
آن چهار ملَك مقرّب قرار دارند.
256لا اِكْراهَ...:
كراهت
را در آئين شما مكروه دانسته تا آزادى فكر به انتخاب آيد و زيربناى زندگى، مبرّاى
از جهل شود.
كسى
كه مسير فطرى را نمىپذيرد، محبّت ستونهاى ناسپاس را در دل مىافكند و رهآورد
استعدادهاى ماورائى را فراموش مىكند. چنين شخصى خورشيد دل را كور كرده و به افق
روشن حيات ابدى پشت مىكند و آنكه با خداى خويش بيعت مىنمايد برقهاى شادى را بر
آرزوهاى ديرينه مىبارد و دل را سايهنشين فرمانروائى ملكوت مىكند و مجارى سمعى
را به آن نورپرداز قلبهاى وصل، مىنشاند.
فراز
ديگري از تفسير اين كلام در نفي فشار براي تبليغ دين و رد اِعمال خشونت براي
پيشبرد معنويت است.
257اَللّهُ وَلِىُّ...:
در
اين قسمت، دو بلوك، جاى دارند، سنگر اهريمنان و جبهه اِلهيّون.
در
اين دو طيف، دو فكر متضاد و متخاصم وجود دارد كه هزاران سال از درگيرىهاى علنى و
پنهانى آنها مىگذرد و نتيجهاش اوراق تاريخ است كه گوياى جنايتها و خيانتها و
ستمها و سفّاكىهاى جارى در صفحات تقويم مىباشد. در هر زمانى كه پيامبرى آمده تا
حق را ابلاغ كند شيطانى هم پيدا شده تا حناى فرستاده الهى را بىرنگ كرده و او را
خفه نمايد.
در
برابر يكصد و بيست و چهار هزار سفير آسمانى كه همراه با اوصياء كرامشان، نداى
ربوبى را در اقصى نقاط زمين طنين مىدادند، معركهگيران ساحر و نيرنگبازان جادوگر،
بازار مكّاره به راه مىانداختند و چشم و گوش مردم را به خويش معطوف مىنمودند تا
نهان تشنه آنها از امواج ماورائى محروم بماند و رشتههاى كاذبى را به دست آورند و
لذا مىبايد با استناد به براهين
دينى
و موازين تشريعى، مسير عبوديّت را در اعماق جانتان باز نمائيد.
258اَلَمْ تَرَ...:
از
مراتب خواندنى و جالب كتاب وحى، مناظرات رسولان با مشركان عصر خويش است. اگر
مىخواهيد در مباحثات اعتقادى با منكران غيب، جايگاه مناسب و متين و مفيدى داشته
باشيد، بايد به مطالعه قصص انبياء برخاسته و با حواسّ جمع به رديابى زندگى
پيامبران بپردازيد.
از
جمله مدافعان شجره توحيد كه در صحيفه نور، نامش به بزرگى و صداقت آمده، ابراهيم
خليلالرّحمان است كه با تمامى مكاتب مُلحد آنزمان، در كمال تقيّه و آرامش، به
مباحثه پرداخت و خطّ اصيل بندگى را به تصوير ناظران زمان آورد.
روزى
وارد بر آفتابپرستان شد و گفت: عجب خداى درخشانى داريد، ولى چون غروب آمد، فرمود:
انصاف دهيد پروردگارى به درد پرستش مىخورد كه هرگز غروبى ندارد.
روز
ديگر، بر گروه بتپرستانى درآمد كه بر پاى بتان چوبى، سر افكنده بودند، به ايشان
فرمود: آيا آنها مرض و بيمارى را برطرف مىكنند؟ در حالى كه خداى حىّ جهان، خلايق
را مىآورد و مىبرَد.
259اَوْ كَالَّذى...:
از
اهمّ مسائلى كه براى بشر، هضم آن دير ميسّر مىشود، موضوع قيامت است كه كسى از آن
ديار ناشناخته، باز نگشته و پرده از ديدگان مردم در رؤيت آن سرا نيفتاده، بنابراين
باورداشت مشكلي دارد و حتّى رسولان ايزدى نيز در برخى مقاطع زمانى و مكانى، حشر و
نشر را سنگين برگزار كردهاند (در تبليغ آن به زحمت افتادهاند) و نياز به براهين
واضح داشتهاند، مِثل داستان اين آيه:
عُزَيْر
از پيامبران بنىاسرائيل است كه روزى براى چيدن هيزم به بيابان رفت و دچار طوفان
گرديد و براى گريز از تهاجمِ گرد و خاك و گردباد، به غارى در آن نزديكى پناه برد و
كنار مَركبش نشست و غذايش را در بغل نهاد و در جريان وزش باد و نفير باران و نهيب
رعد، به فكر فرو رفت كه به راستى آدمى چگونه بعد از رفتن، به زندگى جديد باز
مىگردد، و ناگهان قبض روح شد و دهها سال بر او گذشت و چون برخاست، جريان را فهميد و پى به عظمت مديريّت
هستى برد.
آنطور
كه در قصص انبيا آمده، غزير و عزر، دو برادر بودند
كه در يك روز به دنيا آمدند و در يك روز نيز از دنيا رفتند، به هنگام مرگ، سن (و
قيافهي آن دو) دهها سال تفاوت داشت! در اين واقعهي اعجابانگيز، اسرار بسياري
نهفته است كه در اين گفتار موجز امكان طرح آنها
نيست.
260وَ اِذْ قالَ...:
همه
ما اسيران اين كلاميم: اَرِنى، مىخواهيم ببينيم، بارها در نماز به خاطر نديدن
مخاطب غيبى، به بيراهه رفتهايم و به اسارت تشكيك و سهو آمدهايم.
اى
واى كه اگر شهروند نماينده و سفير رسمي خدا بوديم و آن منصوص پادشاه ازل را ميديديم،
اثرى از ترديد فكرى و تشويش ذهنى باقى نمىماند و اكنون در تلاوت مُصحف شريف،
صُمٌّ بُكْم، هستيم، يعنى نه مىدانيم چه مىخوانيم و نه نظاره مىنمائيم آنچه را
كه مورد بحث قرار مىگيرد و لذا آيات عذاب برايمان اداء جملات است و بس!
در
حالى كه پروردگارمان مىفرمايد: اگر اين اوراق بهادار را بر كوهها نازل مىكرديم
هرآينه از سرفرازى مىافتادند و سرنگون بلنداى قامت وحى مىگشتند. بنابراين، عرض
حال همه موجودات ذىشعور مىباشد كه: اى فرمانرواى گيتى، ما را درياب كه گداى
درگاهيم.
261مَثَلُ الَّذينَ...:
انفاق
در راه خدا را مزرعه حاصلخيزى بدان، كه هر نوع نيكى را به صدها وجه حسَن، پاسخ
مىدهد.
كجا
چنين سودى را مىتوان دريافت كرد؟
رِبح
پول را ابواب فقهى مردود مىشمارند، امّا خدايتان به كردار نيكويتان ربا مىدهد!
بر او چنين عملى پسنديده است و بر ديگران نارواست!
هر
جائى كه پاى بهره به ميان مىآيد، ارزيابى آغاز مىگردد كه درصدِ آن چقدرست؟ و
بازپرداختهايش به چه شكل مىباشد؟ و غالباً مردم، راحتترين راه را براى
پرداختها انتخاب مىكنند و كمترين هزينه را براى وام خويش مىخواهند و بالاترين
نرخ را براى سپردههاى خود مىطلبند و تمام اينها در معادلات ماورائى محاسبه شده،
بگونهاى اين عمليات پاياپاى صورت مىگيرد كه عالىترين رشد را به سرمايهها
مىدهد و هرگز اصل سپرده به تهاجم نمىرود و همواره مورد حمايت صاحب مكارم قرار
مىگيرد.
262اَلَّذينَ...:
تو
وقتى كه در بانك خدايت سپرده بلندمدّت مىگذارى، خاطرجمع باش كه هرگز سر سوزنى از
عوايدت كم نمىشود و در هر شرايطى در حال صعود و وفورست.
بسيار
بجاست كه نسخهاى از اميرالمؤمنين را در اين مقطع به معاينه آوريم، حضرت مىفرمايد
كه: علم بهتر از مال است، به چند دليل:
1)
علم از تو حفاظت مىكند، ولى تو بايد از اموالت حراست نمائى.
2)
علم با تدريس كم نمىشود، امّا پول با پرداخت كردن كاسته مىگردد.
3)
و در نهايت، دانش، آرامش مىدهد و ثروت، اضطراب مىآورد.
حالا
اين مقايسه در ذخائر اُخروى، تجلّى مىنمايد، قرآنِ فرقانى مىگويد: آنچه را كه
نگه مىدارى، به زودى از كف مىدهى، و هرچه را كه به پروردگارت مىسپارى، بىكم و
كاست دريافت مىدارى.
آنگاه
كه وارد ترمينال برزخ مىشوى، مىنگرى كه هر كس با توشهاش مىآيد و هر چه دارائى
بيشتر باشد، اطمينان به رهائى از عذاب، بالاتر مىگردد.
263قَوْلٌ مَعْرُوفٌ...:
به
اين سؤال پاسخ دهيد: جهاد مالى بهتر است يا ايثار عملى؟
معروف
است كه مىگويند: فلانى، پولش به جگرش وصل است! و يا فلانى، جان مىدهد ولى مال
نمىدهد! و برخى افراد، دستِ باز دارند امّا نيّت قربت ندارند كه به عللى دستشان
باز مىباشد ولى افكار و نيات ديگري دارند، يا براى معروفيّت است يا براى
محبوبيّت! و لذا همواره احتياج به تعريف و تمجيد از ناحيه گيرندگان دارند.
در
اينجا به پرسشى مىرسيم كه از مولاى متّقيان مىپرسند: عدالت بهتر است يا سخاوت؟
آن
پيشواى پرهيزكاران مىفرمايد: عدالت بهتر مىباشد! پس سؤال مىشود كه: در عدالت،
مقدار كمى مىپردازند ولى در سخاوت، بسيار مىدهند، فرمود: عدل به برابرى توصيه
دارد ولى در بخشندگى، هواى نفْس، ترازوست، از هر كس كه خوشت آمد بيشتر مىدهى و از
هر كه بدت آيد، دريغ مىدارى!
264يا اَيُّهَا...:
ابطال
حسنات، امرى زشت و خسارتبار است. كارهاى نيك تو، در برخى موضعگيريها به فناء
مىرود و نه تنها از آنها بهرهاى نمىبرى، بلكه مورد شماتت و توبيخ هم واقع
مىگردى. پس بايد به هشدارهاى وحى در باب تخريب عبادات، بها داد.
در
اين مخاطبه، دو وسيله نابودى تكاليف شرعيّه را، منّت و اذيّت مىنامد، منّتگذارى
خلاف مروّت و انصاف بوده و آزردن محرومين و زمينخوردگان، با گرايشات معنوى همسوئى
ندارد. كمك به زيردستان اگر با جار و جنجال همراه باشد، تبديل به تبليغات نفسانى
مىشود.
در
برخى احاديث معتبره آمده كه: در وقت دستگيرى از فقرا، دست ديگرت به حركت انگشتها
در تبادل وجه، آگاه نشود! و زمانى كه اعضاى بدنت را از كردار نيك خود، دور نگه
مىدارى در پنهانكارى، حساب همه چيز روشن مىشود.
265وَ مَثَلُ...:
يكى
از شئون ايمان به خداوند، تندادن به وجوه مذهبى بوده كه اداء مافَرَضَ اللّه،
آزمون بزرگ اقبال دينى مىباشد.
هرگاه
خواستى خودت را بيازمائى، قصد كمك به نيازمندان نما، پس اگر ديدى كه درد آنها را
درك مىكنى و گرسنگى ايشان را حس مىنمائى، بدان كه به پلّههاى يقين در عبادات
رسيدهاى، امّا خيلىها هستند كه قادر به كندن دل از چرك دستها نيستند و زرق و برق
مادّى، چشم و گوش آنها را زنگار داده و حاضر به خرج كردن در راه رضاى خدا به جهت
تأمين نيازمنديهاى ضعفا نمىباشند، با آنكه يقين به مرگ دارند و اعتقاد به روزگار
واپسين داشته و بهشت و جهنّم را پذيرفتهاند.
اگر
مَرضات اللّه را معيار در عبور سالم و صحيح از عقبه مرگ بدانيم هرآينه به مدارج
اعلى در تقوا مىرسيم.
266اَيَوَدُّ...:
زيبائىهاى
اين عالَم، به يك بادى بند است كه به ناگه مىوزد و همه چيز را دگرگون مىنمايد.
به
قول بهلول عاقل كه از اعاظم علماى عصر خويش بود و براى تقيّه، خود را به جنون زده
بود، به هنگام ملاقات با اهل قبور، عصاى خويش را بر يكايك قبرها مىزد و با فرياد
مىگفت: اى بنديان خاك! اى اسيران ذلّت و اى زندانيان مفلوك، برخيزيد و خود را از
زير پاى ما خلاص كنيد! اى صاحبان عقل و خِرَد، چرا فكرى براى اين روزهاى مشقّت و
مذلّت خويش نكرديد؟ كجا رفت اموالتان؟ چه شد اقتدارتان؟ كو فرزندانتان؟ چرا
ساكتيد؟ چرا از خود دفاع نمىكنيد؟ چرا از بدبختىهايتان نمىگوئيد؟ چرا از خود
نمىگوئيد!
آرى،
بحث آيه فوق در همين مرتبه است، پروردگار متعال مىفرمايد: به اشارتى از ناحيه ما،
انبوه ثروتها خاكستر شده و خيل سرمايهها، ناپديد مىگردد.
267يا اَيُّهَا...:
راه
چاره در فراز و نشيبهاى ناخواسته زندگى چيست؟ چه كنيم كه مصداق سوره عصر قرار
نگيريم؟ چه مواضعى داشته باشيم تا تابلوى خَسِرَ الدّنيا وَ الْاخِرَة، بر
پيشانىها، حك نشود؟
دواى
اين نقاهت عظيم آنست كه از نعمتهاى خداداده استفاده كنيم و از موجودى خود براى
تأمين يك عمر بىپايانِ آتى بهره بگيريم و شاديها را با ديگران قسمت كرده و اشكهاى
گرفتاران را با نيروى مادّى برطرف سازيم و چهره دردمند را با هميارى خويش شادمان
نمائيم و تاريخ را به همبستگى خود با خستهحالان، به گواهى بريم.
بسى
رنجورى كه با تفقّدى صميمانه، به شادكامى مبدّل شود و سپاس عملى از آفريدگار عزيز،
راضىكردن بندگان مضطر و مستمند از خدايشان مىباشد كه در فوران بيچارگى به دادشان
برسى.
268اَلشَّيْطانُ...:
آن
موجود سياهبختى كه از درگاه ربوبى اخراج گرديد، براى گرفتن انتقام، روز و شب
نمىشناسد تا نسل آدم و حوّا را از بركات ربوبى دور نمايد. متأسّفانه از
ويژگىهائى انحصارى برخوردار بوده كه مجال تنفّس را از انسان مىگيرد، مثلّث
منحوسى دارد كه با اضلاع آن، همواره از آحاد بشر، قربانى گرفته.
ما
هرچه قوى باشيم، حريف اين رقيب اهريمنى نخواهيم شد، اِلّا مَنْ رَحِمَ اللّه، اگر
خدايتان توفيق هوشيارى دهد، صد البتّه كه پشت آن پهلوان قدَر را خواهيد شكست.
او
كه مسلّح به اسلحه بىنظير مىباشد تا كنون با رقباى صاحبنامى در ميدان عرفان،
كُشتى گرفته كه با وجود مدارج عالى نفسانى، تا لبه پرتگاهشان برده و اگر نبود
برهان ربّشان، هر آينه در رسوائى و خسارت ابدى فرو مىافتادند. اين دشمن جسور و
بىباك، عمرى ابدى داشته و قادر به تعدّد و تغيير قيافه مىباشد و براى ورود به
جسم ما، هر نوع كارآئى را اِعمال مىسازد.
269يُؤْتِى...:
خير
كثير، چيست؟ خوبى فراوان.
نظرتان
در اين موضوع چه مىباشد؟ به عقيده شما، عنايت بالاى خداوندى در كدامين تصوير ذهنى
مىگنجد؟
اگر
امروز فرشتهاى به منزل شما بيايد و بگويد: عريضهات را بده كه مُطاع است، آن
هنگام چه خواهى خواست؟
در
اين باب، نظرات مردم، متفاوت و مختلف خواهد بود، ولى در پايان عمر، همگى بازنده
خواهند شد، و پيروزمند كسى است كه حكمت را طلب كند.
حكمت،
يعنى چشمى كه حقيقت را ببيند، گوشى كه نواى ماورائى را درك نمايد، قلبى كه اسير
سازههاى گذرا نشود، دستى كه از يداللّه جدا نباشد، پائى كه به سوى آتش نرود، جگرى
كه جز به آب كوثر، عافيت نيابد، سينهاى كه فرودگاه عشق سرمدى باشد، لبى كه نينواى
حسينى بجويد، زبانى كه ناسزا نگويد، انگشتى كه به ظلم، قلم به دست نگيرد، احساسى
كه در برخوردها جريحهدار نشود، اعصابى كه در خُلق محمّدى، هضم گردد و افكارى كه به غلظت مادّى نگرود.
270وَ ما...:
نذر،
براى تقرّب و جهت حلّ مشكلات مىباشد.
با
نذر كردن، گرههاى خصوصى باز مىشود.
بسيارى
از افرادى كه به درِ بسته رسيدهاند، با كليد نذورات، رهائى يافتهاند و آرامش از
دسترفته را باز يافتهاند.
براى
تحقّق آرزوهايمان، چه چيزى را واسطه نمائيم؟ نذر را، چون كه نوعى شفاعت بوده كه در
رفع ابر بلا از آسمان تقديرات، پادرميانى مىنمايد و حالا كه مىخواهى از چنين
راهى براى ميانبُر زدن به ساحل آرزوهايت، بهره بگيرى، بايد به مصالح زمانى و
گروهى، نظر نمائى و ضرورتهاى جارى را مدّ محاسبه قرار دهى.
آنچه
كه نيازمنديهاى جامعهي از پا افتاده را تأمين مىكند، از تقسيمات مناسب در نذر
كردنهاست. بيائيد و به نذورات رايج خود، جمعبندى اصولى دهيد و با نگاه فراتر به
مسائل مورد ابتلاء اجتماع، گامهاى بهترى در داد و ستدهاى برتر زندگى برداريد.
امّا
شناخت اولويّتها در خصوص نذر و صدقه و انفاق و ديگر وجوهات مذهبي و شرعي، مهم و
صاحب اثرست، از آنجمله:
الف)
اگر وجوهات فوق را به جاي خرج كردن در مجاري عام المنفعه و يا به جاي رساندن به
اهل آن يعني نيازمندان واقعي، به ديگران دادي، چند معصيت مرتكب شدي:
هم
حق نيازمند را عطا نكردي و اگر او به خاطر فقر تن به گناه و آلودگي و جنايت دهد،
تو نيز در ميزان عدل اخروي، مقصر شناخته خواهي شد، يعني پول دادهاي و نفرين خدا و
خلق را خريدهاي!
و
هم اينكه، دريافت كنندهي نااهل و يا امانتدار سودجو كه در لباس دين مبالغ مذكور
را دريافت ميكند، اگر اهل فساد و سوء استفاده باشد، در اينصورت، عيش و نوش را
ديگري كرده، ولي در عقاب اخروي آن، با تو شريك خواهد بود!
ب) ذكر اين كلام از اميرالمؤمنين
حاوي هشدارهاي تعيين كنندهايست كه فرمود:
لَوْ كانَ لى واديانِ يَسيلانِ
ذَهَباً وَ فِضَّةً ما اَهْدَيْتُ اِلَى الْكَعْبَةِ شَيْئاً لِاَنَّهُ يَصيرُ
اِلَى الْحَجَّةِ دُونَ الْمَساكين:
اگر ثروت افسانهاى طلاى جارى
هم داشتم اندكى از آن را هم به خانه خدا هديه نمىكردم! زيرا هرچه براى حرمهاى
متبرّكه نذر گردد به جيب نگهبانان و متولّيان آن مىرود و نيازمند فكرى و مالى از
آن بىبهره خواهد بود. (علل الشّرايع شيخ صدوق؛ بحارالانوار علامه مجلسي، ج 96، ص
66).
واي بر ما كه نسخههاي معلمان
آسماني را به كناري انداختهايم و خود را مشغول تزئين در و ديوار اماكن مقدس و
زيارتگاهها نمودهايم!
از
آنجا كه در شرايط مساعدي نيستم تا بتوانم شفافتر از اين، حق مطلب را ادا كنم، از
پيشگاه خداوند منان، به خاطر اين كوتاهي در اداء ديون، پوزش ميخواهم!
271اِنْ تُبْدُوا...:
تو
در مكالماتت مىگوئى: تصدّقت، يعنى من صادقانه به تو عشق مىورزم و دورت مىگردم!
حالا
گذشته از اينكه اين تكلّمات، از تعارفات متداوله و خشك و خالى بوده، ولى يك ادّعاى
بزرگ را مىنماياند كه حاكى از ارادت قلبى و محبّت درونى مىباشد.
امّا
صدقات كه به ما مرحله صدق در زبان و كردار را مىآموزد، راز صداقت بندگى را آشكار
مىنمايد كه با تقبّل هزينههاى محرومين، از زجر روزانه ايشان بكاهيم و ايّام را
برايشان آسانتر نمائيم.
در
باب مسائل مالى، بايد نظر به نيازهاى مشروع و نيازمندان واقعى كرد و جدول فقرا را
ردهبندى نمود و از اقوام و همسايگان و همشهريان و هموطنان و همكيشان و همنوعان،
به ترتيب، دستگيرى نمود تا حدود الهى رعايت شده و خاطرى مكدّر نگردد و سهمى از
مقرّرات ربوبى، فراموش نشود.
272لَيْسَ...:
در
هر صنفى، شتاب و تعجيل براى رسيدن به اهداف منظوره، مشاهده مىشود و بِالطّبع در
سلسله انبياء هم علاقه به هدايت عموم، موج مىزند، بگونهاى كه در قصص ايشان آمده،
عشق به رستگارى جامعه، غالباً كار دستشان داده و آنها را به روياروئى با قدرتمندان
زمان برده و به مرحله شهادت كشانده.
در
اين آيه هم پروردگارمان خطاب به خاتم رسولان مىگويد: تو چرا جوش مىزنى تا جمله
مشركان از خواب غفلت بيدار شوند و حتّى يك كافر در روى زمين نباشد! مگر تو، مسئول
گسيل افراد به بهشت هستى؟ خير، اين انتخاب پادشاه مشارق و مغارب است كه خلايق را
به صافى مىبرَد و دوستانش را دستچين مىنمايد.
به
موساى كليم هم مىگويد: نكند با فرعون درشتى كنى و با وى گلاويز شوى، با زبان خوش
و قيافهاى نمكين و صورتى باز، پيام مرا برسان.
273لِلْفُقَراءِ...:
تفاوت
بين گدا و فقير در عزّت نفْس و حياء ذاتى است.
تكدّى
در كوچه و خيابان بوده و متكدّى آبروئى براى خود باقى نگذاشته، به اين و آن كاسه
خواستهاش را حواله مىدهد.
امّا
ندارِ آبرومند، سنگ بر شكم مىبندد و گرسنگى خود را اظهار نمىدارد! كليهاش را
مىفروشد تا براى دخترش جهاز تهيّه كند! امّا به كسى ابراز فقر نمىنمايد، حتّى
خودفروشى مىكند ولى طبع بلندش راضى به آبروريزى نمىباشد!
در
احاديث زيادي آمده كه بايد چراغ فهم به دست گرفت و به دنبال مستحقِّ دريافت زكات
رفت و هيهات كه ذىحقّى براى خمس و صدقه باشد و انسان، اين امانات را بىپروا و
ندانسته به دامن ديگرى بريزد.
به
ياد آوريد زمانى كه در عرصه توزين فرائض، اشخاصى (محتاجان امروز) يقه شما را
بگيرند و نسبت سرقت بدهند و بگويند: حقّ ما را ندادى و ما مجبور به گناه شديم، وا
اَسفا كه معاصى آنها را به پرونده ما بريزند و جرم ناكرده را ضميمه كارنامه آدمى
نمايند.
274اَلَّذينَ...:
در
شب و روز، انفاق كن!
خواهى
گفت: مگر چقدر دارم كه هِى تقديم كنم!
واعظ
غيبى مىگويد: مگر بخشش فقط در پول خلاصه مىشود؟
هرآنچه
كه دارى با همان، نوازشگر افرادى باش كه در آن قسمت، نيازمندند.
اگر
عالِمى، دانشت را اشاعه بده.
اگر
حاكمي، رعيتنواز باش.
چنانچه
طبيبى، معالجه و معاينهات را نصيب بيماران كن.
اگر
كه ثروتمندى، سفرهها را آباد نما.
اگر
قدرتمندى، دست ضعيفان را بگير.
چنانچه
زبان اجابت دارى، براى دردمندان دعاء كن و پايان ظلم را بخواه.
اگر
كه باغدارى، محصول باغت را از بىپولان دريغ ندار.
چونكه
جوانى، حال پيران بپرس.
وقتى
كه سوارى، پياده را در زير برق آفتاب و فشار باران، درياب.
مسكن
اضافه دارى، بىخانمان را پناه ده.
خلاصه
در هر بخشى كه خدايت تو را نعمت داده، بخيل نباش و نام نيكى از خود به يادگار
بگذار.
275اَلَّذينَ...:
رباخوارى
از گناهان كبيره است.
ربا
به معناى سودى بوده كه بدون تلاش و كوشش به دست مىآيد و هدف شريعت مقدّس در طرد
آن، نجات جامعه از ركود اقتصادى بوده و تطهير اجتماع از پديدههاى ناميمون مالى
مىباشد.
معمولاً
كسانى به درد رِبح پول مبتلا مىشوند كه كفگير ارتزاقشان به ته ديگ مداخل خورده.
شما
فكر مىكنيد كه برخورد رباخوار چقدر خشن و غير انسانى است، كسى كه به ته چاه زمان
افتاده بر روى آن بينواى بدبخت هم سنگ مىاندازد تا كاملاً از هستى خود ساقط شود.
لذا
خيلىها را مىبينيم كه به خاطر مبلغى كه براى عمل فرزند مىخواهند و يا ترميم
ساختمانشان و يا سرمايه كسب و توليد، يك عمر ممتد بايد بسوزند و تاوان آن وام را
بدهند.
يك
تعبير از احاديث در باب رباخوار آمده كه: او را زالوى خونخوار معرّفى مىنمايد.
276يَمْحَقُ...:
ربا
در برابر قرض و صدقه، موضع دارد.
رِبح،
بازى با پول است، گردش خطرناك وجوه، بدون بازدهى سازنده و مثبت.
وقتى
كه جامعه موحّدين، زير لواى اِنّمَا الْمُؤمِنونَ اِخوَة، قرار دارند، بايد بساط
برادرى و برابرى را بگسترانند.
رباخوارى،
بيگانگى را دامن مىزند امّا وام دوستانه، دوستىها را تقويت مىنمايد.
اگر
وجدان عمومى بيدار باشد، هرگز پلهاى رفاقت و تفاهم فرو نمىريزد.
اصولاً
خيانت، عامل تفرقه و اختلاف مىباشد.
بايد
پرورش جامعه به گونهاى باشد كه قرارها، محكم بماند و امنيّت مالى، زير سؤال نرود.
پس
بايد چارهاى كرد و اعتلاى تقوا را گسترد، به شكلى كه هركس وجهى گرفت، پايبند
بازگرداندنش باشد و خيال فرار از تعهّدات را در سر نپروراند.
اگر
فرهنگ متّقين در پيچ و خم روزگار، برباد نرفته باشد، آنچنان تفاهمى در عرصه روابط
فيمابين، حاكم مىگردد كه هيچگاه كدورتى را در نقل و انتقالات مالى، پديدار
نمىكند.
277 اِنَّ الَّذينَ...:
من
مىترسم. تو مىترسى. او مىترسد. چرا مىترسيم؟ از كه مىترسيم؟ براى چه
مىترسيم؟
ترس،
پدال ترمز در ماشين زندگى است. ترس هم بد است و هم خوب. با ترس، احتياط پيش
مىآيد.
هراس،
فينفْسه لازمه وجود ماست. امّا ترسو بايد نگرانيش با دليل باشد.
ترس
از روح، جن، دزد، قتل، غضب، بيمارى، عذاب، فقر و تنهائى، مصاديق فراگيرىِ آن در
بين اين و آن است.
ولى
نبايد فراموش كرد كه به هر مقدار كه در اين خانه خاكى، وحشت داريد، هزاران برابرش
در عقبات اين ميهمانسرا، خواهيد داشت. نگرانيهاى فردا، بسى سنگينتر و موحّشتر از
امروز مىباشد.
بيائيد
فكرى براى آن گردنههاى هولانگيز موعود نمائيم، براى روزى كه از شدّت اضطراب،
عزيزان خود را نمىشناسيم و از يكديگر مىگريزيم.
278يا اَيُّهَا...:
بيائيد
و به توليد بينديشيد و از وابستگى در رباخوارى بپرهيزيد. كسى كه مولّد كارى باشد،
دستش خيرست و نفَسش گرهگشا خواهد بود. كارهاى توليدى را به بازار اشتغال آوريد كه
سفرههاى متعدّدى به خانههاى افراد پائين جامعه مىدهد.
در
اين مبحث، حقتعالى مىگويد: از اطراف ربا فاصله گيريد كه منحوس بوده و مجارى
معيشتى را آلوده مىگرداند.
آنگاه
كه نان ما حرام گرديد، دعاها به اجابت نمىرسد، وقتى كه عريضهها به سمع سماوى
نرفت، دردها گسترش مىيابد، غمها توسعه مىگيرد، غصّهها فراوان مىشود، اعصاب
همه، از كودك تا بزرگسال، خراب مىشود، كاسه چهكنم در دست همه ديده مىشود، از
ثروتمند تا فقير به التهاب مىاُفتند.
پس
بيائيد و خشت اوّل بدبختىها را كه رباخوارى است، از زندگى خود بيرون بيندازيم.
279فَاِنْ لَمْ...:
مىخواهى
جنگ كنى! حال دعوا را دارى!
اگر
با كسى ستيز كنى، عوارض منفى آن، تو را از پا در مىآورد و هر قدر كه حريفت قويتر
باشد، امواج درگيرى، شكنندهتر خواهد بود و حالا بنگر خطاب اين آيه را، كه مردم را
دعوت به مبارزه با خدا مىكند! عجب حرف خندهآورى است، سلطان قدَرى كه منطقه
حكومتى او از مشارق است تا مغارب، هفت طبقه آسمان و زمين را شامل مىشود، هَلْ
مِنْ رَقيب، مىگويد!
واى
بر شنوندهاش، بيچاره مدّعى مبارزهاش، آيا با آفريدگارى كه به تحقيق و گزارش
دانشمندان فيزيك اخترشناس، در هر ثانيه، يك ستاره خلق مىكند كه داراى حجم و وزن
همپايه با كره زمين است، مىتوان مقابله نمود؟ زهى ديوانگى.
و
اينك به مخاطبه فوقالذّكر بنگريد كه مىفرمايد: اگر با جبّار والامقام بجنگيد و
ادعاي رقابت با او كنيد، مقهور نيروهاى فرامحيطى شده و به سختى، از پا درمىآئيد،
همانطورى كه ميلياردها مورد، در تاريخ و تقويم بشر، ثبت گرديد.
280وَ اِنْ...:
اگر
به موقعيّتى برسيم از لحاظ عاطفى و احساسى، كه درد همنوع را درد خود بدانيم، آنگاه
مىتوانيم اظهار دوستى با خدا را بنمائيم.
اى
صاحبان انصاف و اعتدال، پيامبر خاتم مىفرمود: همسايه تا چهل خانه است از چهار سمت،
همه شما مسئول تشنگى و گرسنگى و درد و غم آنهائيد.
پس
اگر چنين فرهنگى در جامعه ايمانآورندگان جا بيفتد، ديگر نقاهتى به نام كمفروشى،
گرانفروشى، احتكار، تبعيض و ارتشاء، وجود نخواهد داشت.
بيائيم
تمرين مدينه فاضلهاى كنيم كه قرارست به دست مُصلح موعود، در زمين تجلّى يابد. اگر
منتظر نزول اجلال او هستيم، بايد به چارچوبهاى دولت كريمهاش معتقد باشيم، و
انتظار در معناى وسيع كلمه، همسوئى با پيشوائى است كه اراده بر تعميم مساوات و قسط
دارد و چشم به راه او نيز مىبايست در تحقّق آرمان عدالت گام نهد.
281وَ اتَّقُوا...:
هركه
هستى و هرچه هستى و به هر كار كه مشغولى، از ياد مبر كه در خطّ سيرى قرار گرفتهاى
كه هر جا باشى، به ايستگاه اِلَيهِ راجِعُون مىرسى.
آماده
كنيد خود را از بابت آن حشر و نشر كه بايد پاسخگوى كردار و رفتار و گفتارتان
باشيد، تا شرمنده مؤاخذات آتى نشويد.
اگر
خصيصه ترس، واقعى و لازم است، بايد آنرا در كانال معقول قرار دهيم كه بيچارگى و
درماندگى و واماندگى روزگار آتى بوده.
تمام
سفيران لاهوت، مُنذر چنين اخبار موحشى بودهاند، ولى با اين وصف كه فضاى تيرهاى
از عقبات آتى، مورد مشاهده است در ذيل اين پيام سرمدى، نسيم روحبخشى مىوزد كه
روان آدمى را روشن مىگرداند، مىگويد: مطمئن باشيد كه ذرّهاى از حقوقتان كاسته
نشده و تحت هيچ شرايطى به توشههاى جمع شده ستم نمىگردد.
282يا اَيُّهَا...:
ديون
خود را مكتوب كرده و انتظام به مراودات مالى دهيد و اسناد و مدارك را رسميّت بخشيده
و از معاونتهاى كاردان و متعهّدى يارى جوئيد و مراحل ادارى را در هالهاى از
پرهيزكارى تنظيم گردانيد كه جائى براى سوء تفاهم و سوء استفاده نباشد.
از
اشخاص سفيه حمايت كنيد نه آنكه وقتى به ابلهى رسيديم از حُمق او بهره گرفته و مالش
را ببريم. معمولاً چنين وضعى رايج بوده و هنگامى كه به شخص ساده و ناواردى در
مسألهاى مىرسيم، مىخواهيم از جهل و نادانى او بار منافع خويش را ببنديم و عوايد
نامشروع را بيفزائيم.
براى
احمق، قيّم لازمست و مجموع آحاد مردم، در قبال قشر ديوانه، مسئولند كه حافظ جان و
مال و خانواده آنها باشند.
283وَ اِنْ...:
شهادت
دادن به حق را دريغ نداريد كه گواهى دادن به عدل، از فرائض است و حضور در محاكم
براى اثبات حقوق ديگران، از اقسام تقوا مىباشد.
البتّه
با رعايت مصالح فردى، كه اگر براى انسان، سنگين تمام شود، به طورى كه خانوادهاش
معذّب شوند و يا گفتن و نگفتن او فرقى نداشته باشد، در اين صورت بايد با سياست
بهترى عمل گردد.
امانتدارى
از اعظم واجبات است كه در ابعاد مختلف قرار دارد. گاهى در كلام بوده كه از كسى به
امانت گرفته و بايد آن را حفظ نمايد و زمانى در اموال است و بايد در نگهدارى آن،
خداى را در نظر بگيريد و برخى اوقات در اعتبارات مىباشد.
كرسى
قضاوت، يك امانت بزرگ بوده كه خداوند، براي حفظ جان و مال و آبرو و ناموس مردم،
عطا كرده، واي به حال جامعهاي كه قضات آن، اهل كتمان حقيقت و دريافت رشوه باشند.
284لِلّهِ...:
خداوندتان
از هر چيزى آگاه است و هيچكس نمىتواند از آن بصيرِ عَلَىالْاطلاق، چيزى را
پنهان نمايد.
زمانى
كه از خواب برمىخيزيد، بدانيد كه تا شب، هر چه بخواهيد انجام دهيد او مىداند و
قبل از اراده شما، به تمامى ريزهكاريهاى آن اِشراف دارد.
پس
با قبول مسئوليّتها به انجام كارها مىرَويد و بازخواستها را در نظر داريد كه
دادستانى به اعمالتان رسيدگى مىكند كه مخبرانش زمان و مكان و اعضاى بدنتان
مىباشند و هر عذرى را مردود مىداند، و شب كه به بستر مىرويد، از ضربان قلبتان
آگاه بوده و تعداد نبض تا صبح را مىداند و در چه حال و هوائى سياهى شب را به سفيدى
روز منتقل كردى، همه ماوقع را در كتاب تقديرات نگاشته و هرگز نمىتوانيم محكمه آن
دادگر مطلق را با داد و فرياد و صحنهسازىهايمان، مشوّش گردانيم.
285امَنَ...:
تفاوتى
بين يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر نبوده و همگى، پيامآوران لواى توحيد
مىباشند.
در
شاخه سوّم اصول دين، اقرار به نبوّت بوده و طىّ آن، اعتراف به حقّانيّت سفيران
الهى داريم.
كار
مشترك انبياء، تقويت بُنيه مؤمنين و بارور كردن انديشه خداجوئى بوده و ايجاد وحدت
در ميان امّت موحّد مىباشد.
قوانين
پايه در بين همه اديان سماوى، يكسان بوده و ارقام درشت معاصى، در مذاهب حقّه، مورد
نهى و نفى قرار دارد.
مثلاً
شُرب خَمر، زنا، همجنسبازى، قتل، سرقت، تهمت و دروغ، از رئوس گناهان موجود در
كتب عتيق مىباشد.
در
مُصحف شريف ما، ذكر نام و نشان پيامبران سلَف، به كرّات آمده و در قصص ايشان،
عبرتگاههائى وجود دارد كه باعث ترفيع علائق عرفانى و تثبيت مظاهر معنوى مىشود.
نبايد
فراموش كرد كه ما با پيروان صديق مكاتب مقدّس ايزدى، داراى رشتههاى عقيدتى و
اتّصالات فرهنگى مىباشيم.
286لا يُكَلِّفُ...:
سه
مرحله مهم در اين آيه است كه بايد مدّ نظر قرار گيرد:
1-
لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً اِلّا وُسْعَها:
يعنى
پروردگارتان به شما زور نمىگويد و از بندگانش توقّع كارهاى ثقيل را ندارد، به
خلاف قدرتهاى زمينى كه در هر شرايطى، احكام خود را اجرا مىنمايند.
2-
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنآ اِنْ نَسينآ:
از
ادعيه مؤثّر در رفع نارسائيهاى زندگى بشرى، خدايت را مىخوانى كه اى مربّى من، اگر
به فرامينت اعتنا نكردم خشمگين مباش و حمل بر فراموشى من نما، چگونه مىشود آدمى
به اخبار عقبات سخت و سنگين، اِشراف داشته باشد و در عين حال، خود را گرفتار آن
عقوبتهاى عظيم نمايد.
3-
رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِه:
از
خواستههاى شما در تقليل فشارهاى يوميّه است كه مىگوئى خدايا، بر من برنامههاى
خستهكننده را تحميل نكن كه از پا در مىآيم، حوصلهام كم و حالم ناتوان مىباشد و
قدرت كشيدن بارهاى تكليف را ندارم.
به
طورى كه در ديگر اقوام مشاهده شده كه تكاليف مذهبى آنها بسى پيچيدهتر و
طاقتفرساتر بوده، مثلاً در زمان موسى بن عمران، روزه، سه ماه بوده و ايضاً در
مسائل ديگر كه با گذشت زمان در تكاليف ديني تخفيف داده شده كه در تاريخ ثبت گرديده
است.
سوره آل عمران:
بسم
اللّه الرّحمن الرّحيم
اى
نام تو بهترين سرآغاز، بىنام تو نامه كه كى كنم باز
حروف
مقطّعه بسماللّه را تحليل كن تا حرمت نام ازلى را درك كني.
باى بسم اللّه، "بِكَ يا اللّه" است، وقتى
كه به نام حقتعالى آغاز كردهاى، به نام ديگرى هياهو مكن.
س "سلام" (سلامتي) در دو دنيا را تحت
لواى سرمدى تضمين مىدهد.
م معنويت را مىگستراند.
الف را "اول و آخر" (آغاز و انجام) عالم به
دست با كفايت او بدان.
ل را تخصيص هر چيز به ولايت او بدان.
ل دوّم را تشديد پرستش در كانال
"لِكُلِّ" بدان.
ه را مخفّف "هو" دانسته كه مبدأ آفرينش
است.
الف تكرارى را "اقدس" اشياء به ظلّ عنايت
پروردگارت بدان.
ل سوّم را "لِكيلا" دانسته كه به هر حالت
و شكل كه باشى از دايره بندگى او نتوانى خلاص گردى.
ر را "رافع" بدان،
والامقامي كه هركه
را خواهد جايگاهي نيكو دهد.
ح را "حكمت بالغه" او در كنترل عالَم
دانسته.
م دوّم را "مِن اللّه" بدان كه رجوع
اشياء است به او.
ن را "ن و القلم و ما يسطرون" بدان كه حرمت آزادي قلم را
گوشزد ميكند.
ر دوّم را "رقيب" (نام خدا) بدان كه اگر
مراقبتمان نكند، هر لحظه بلائي بر سرمان ميآيد.
ح دوّم را "حليم" بدان كه اندازهي صبرش
را نه تو داني و نه من.
ى را "يأس" شيطان از رقابت با رحمان
بخوان.
م سوّم را "منتهاى رغبت" عاشقان اللّه
بخوان.
1الم:
عبارت
است از "الف و لام و ميم" و در اين سه ضلع خداشناسى ابوابى است فراعقلى
كه عقول را به هم مىريزد و تسكين را از حافظه مىگيرد. بر مدارج غيبىِ اين مثلّث
اعتبارى، اصحاب سرّ امامان حقّه واقف گشتند و همانها هم نتوانستند آرام و قرار
خويش را حفظ كنند و دچار آشفتگى شدند و نفْس خود بفروختند و در مرتبه عزلتگزيدگان
رفتند و هوش و گوش به سراپرده ديگر دادند و حالا قرنهاست كه معناى آن را به همان
شكل عربى مىنويسند و در زيرش پرانتزى باز مىكنند كه، هركه را اسرار حق آموختند
مُهر كردند و دهانش دوختند.
درك
اين سه حرف را كليد عروج دانستهاند و دستيابى به رموز آن را استيلاى بر اسم اعظم
خواندهاند.
اگر
به گونه ديگرى آنرا تكلّم كنيم، صورت توبيخيّهاى مىگيرد كه حالت محاجّه را اعلام
مىدارد و آن به عبارت: آيا نبودت؟ مطرح مىشود: اَلم تَرَ؟ آيا نديدى؟ اَلم
نَشرح؟ آيا باز نكرديم؟ اَلم اَعهَد؟ آيا تعهّد نگرفتيم؟ براي آنان كه به دنبال
سرنخهاي كشف اسرار الم هستند، تفكر و رديابي چنين فقراتي را توصيه ميكنم!
2 اللّهُ...:
در
اين خاكىسراى فتنهخيز، خداهاى كاذب بسيار بوده و جملگى، طبل اَنا الحقّى مىزنند
و حواس آدميان را مغشوش مىگردانند و با هزاردستان به سر بنىآدم كلاه غفلت
مىگذارند و خيلىها گول خورده و به دام آنها غلطيدهاند و در حقيقت، قلب سليم
مىخواهد تا بازيهاى زمانه را دريابد و بيعت بندگى حق را از دست ندهد.
همواره
از دو كانال خير و شر، نداى جذب انسان مىآيد و هر يك با عوامل درونى و برونى
خويش، اشرف خلق را به معرض آزمايش مىبرند و ما هستيم و حبل وجدانمان كه ما را در
هر لحظه در بر دارد و اينك، پروردگارمان ملاك اصيلى را براى پرستش ارائه مىدهد و
آن، اين خصيصه فراتقليدى مىباشد كه آفريدگار جهان، معبود شماست، همانكه هرگز
نمىميرد و قوام اشياء و اشخاص به دست اوست، بهاء موجودات را او تعيين مىكند و
ارزش همه چيز در قواعد طبيعى او صورت مىگيرد.
3نَزَّل... :
به
اين سه كتاب آسمانى بنگريد، قرآن و انجيل و تورات، چنانچه نسخههاى اوّليّه انجيل
و تورات را ارزيابى كنيم، مىفهميم كه تطابق جامعى بين اين سه مصحف شريف مىباشد.
در
اين فراز مباحثاتى، منبع لاهوتى مىگويد: قبل از ارسال قرآن، بحث آن در كتب عتيق
بوده و در اين صحيفه (قرآن) نيز از مندرجات آن كتب الهيه، مطالبي آمده است.
اينكه
يكى از نامهاى اين رساله جبروتى، فرقان است، علل مختلفى دارد: اوّل آنكه فاروق
اعظم بوده و تمامى نوشتههاى مادّى و معنوى را محك مىزند و صحّت و كذب آنرا ابلاغ
مىدارد، دوّم اينكه بدانى كه اين سياهى بر صفحات سفيد، همچون مكتوبات بشري نبوده
و بسى تفاوت ميان اين دو كتابت وجود دارد و سوّم آنكه با وجود آياتش، راه شرارت از
حقيقت تميز مىگردد.
4مِن قبلُ... :
عذاب
شديد يعنى شكنجه بىامان، عذاب، مساوى با ناراحتى بوده و شدّت آن، به منزله تشديد
عقوبت است.
آيا
ما توان اين وعده اخروى را داريم؟ جواب آنست كه بشرى كه با يك درجه تب از پا
مىافتد و يك پهلوان نامى با مختصرى درد بىتابى مىنمايد، چهسان مىتواند از پس
امواج ايذائى برآيد؟
اگر
مىخواهيد بدانيد عذاب شديد يعنى چه، به پيشپردههاى آن در زندگى خود بنگريد:
بيمارى
كه دهها نسخه از پزشكان حاذق و طراز اوّل شهرش دارد، ولى هيچكدام مشكل او را
نفهميدهاند و او همچنان فغان مىكند!
آيا
يك سرطانى را از نزديك ديدهايد، هنگامى كه كارد به استخوانش رسيده و مُرفين هم
تسكين درد وى نمىكند و يكسره ناله كرده و تشك خود را با چنگ و دندان مىكَند!
آيا
به مراحل بنبستى عمر خود فكر كردهايد كه فردى با وجود همهگونه امكانات، به وادى
حيرت مىرسد و ذرّهاى از مايملك خويش لذّت نمىبرد!
5اِنَّ اللّهَ... :
زمين
و آسمان، كاملاً در ديد مستقيم حضرت حق مىباشد و هر قطرهاى در آب و هر ذرّهاى
در هوا و هر مورچهاى در خاك را تحت مراقبت دارد.
بايد
حساب اعمالتان را جدّاً برسيد كه مسئله ديدهبانى لاهوتى، به هيچ وجه شوخىبردار
نمىباشد! مخفيگاه تو در برابر قدرت ابصرالنّاظرين كاملاً عريان و فاقد پوشش است.
چطور
در فوران شكوفائى علم، ماهوارههاى جاسوسى و مخابراتى مىتوانند از فاصله چند
صدهزار پائى، نقاط پنهان را رصد كرده و ذخائر ديگران را رديابى نمايند، امّا خدائى
كه چنين اجازهاى به مخلوق ريز و ضعيف و عليل خود داده، نمىتواند همچون او عمل
نمايد!
مىگويند
با ابزار پيشرفته مىتوان اعماق كوهها را وارسى كرد، پس خدايتان از ديدن خانههاى
عصيانگران عاجزست؟ آيا چنين معبودى به درد تقديس و تسبيح مىخورد؟ پس بيائيم اى
برادران و خواهران متفكّر، از كردههاى خويش پوزش بطلبيم!
6هُوَ الَّذى... :
خدايت
نقاش است! كه بهتر از هر نقاشى، صورتگرى مىكند.
تو
بيا و قضاوت كن كه كدامين هنرمند مىتواند از هنرنمائىهاى حقتعالى تقليد كند؟
دنياى جنين را تحليل كنيد كه چه فضائى از اسرار دارد، با يك قطره آب آدمى همچون
صاحب آب، ايجاد مىشود كه جاى پدر خود را در همه استعدادهاى نهفته مىگيرد.
آرى،
اين كبريائى بر او زيبنده است كه بشر را از هيچ به همه چيز مىآورد و دوباره به
هيچستان مىكشاند.
جلّالخالق
ربّى، وقتى كه رحِمى را بارور سازد تا جائى كه اراده مىكند مىزايد. حالا به كسى
كه نمىخواهد اين امانت را بدهد بنگريد، زمين و زمان را در مىنوردد ولى فايدهاى
ندارد. و از اين بالاتر را هم نشان مىدهد، فرزند بدون اسپرم، عيسى مسيح، و از آن
هم بالاتر، فرزند منهاى رحِم، يعنى آدم ابوالبشر. راستى كه خدايتان در قدرتنمائى
كولاك مىكند.
7هُوَ الّذى انزل... :
اين
كتاب بحر موّاج و اقيانوس ژرف است كه آياتش در بخشهاى مختلف، كارساز و رهگشا
مىباشد و به لحاظ بُعد فنّى و تخصّصى كه دارد بايد با كارشناس خوانده شود تا درك
شود، و تفسير مستندى را مىطلبد كه از ناحيه خويشان وحى باشد. اگر بدون حمايت
مفسّر آسمانى به اين وادى پُر از سنگلاخ قدم بگذارى، هرآينه در خطر ارتجاع و
انفعال و اختناق قرار مىگيرى.
بدان
كه بسيارى از ملحدين سلَف، با استناد به همين آيات، راه كفر مىستاندند و دليل بر
مواضع نابكار خويش را همان متون ماورائى اعلام مىداشتند. فلذا بايد از تحليلهاى
كارشناسى شده بهره گرفت تا از افتادن به تلههاى انحرافى شياطين در امان بمانيد.
حالا
به متن فوق بنگريد كه مقام ربوبى مىفرمايد: آنكس كه فتنهگرست، كلمات دوپهلو را
گزينه كرده و از آنها براى اغواى ديگران سوء استفاده مىكند.
8رَبَّنا لا... :
از
دعاهاى قرآنى براى وقت قنوت و سجده آخر مىباشد كه مىگوئى:
پروردگارا،
دلم را بعد از هدايت به شقاوت مبر!
آيا
اين عمل در خور شخصيّت آفريدگار است؟ آيا مَلِكى به اقتدار و مهربانى احديّت
عنايتى مىكند و سپس برمىگرداند؟ اين محاسبات به عقل آدمى جور در نمىآيد. پس
مخاطبه فوق در چه مقولهاى قرار دارد؟ بحث بالا از يك سرى فرمولهاى فوق تخصّصى
برخوردار بوده كه بايد با اهتمام وسيع فكرى به آنها پرداخت.
قلب در اين دعاي قرآني، سواى وظايف فيزيكى، تعهّدات فطرى و متافيزيكى هم
دارد كه بهترين توصيف آن، فرودگاه بودن است كه محل نشست سفينههاى عرفانى و جبروتى
مىباشد. در بدو تولّد، اين فرودگاه سماوى، گسترده و بىمانع بوده كه به تدريج با
موانع فردى و گروهى تنگ گشته تا جائى كه از مظاهر لاهوتى مىگريزد. به مصداق شعر
تنبيهى كه شاعر گفته: اگر مىگريزى ز بيگانه بگريز، چرا بىنوا از طبيب و دوا
مىگريزى.
اينك
ما وظيفه داريم تا آنجا كه مىتوانيم قلوبمان را از زنگار معاصى بزدائيم.
9رَبَّنا... :
خداوند
بزرگ ميدانى دارد بىنهايت كه در آن جمع مىكند خلايق را از آغاز تا انجام خلقت،
در آن محيط بىحدّ و مرز، ميليارد ميليارد نفوس را اجتماع مىدهد و آنها را به
محاسبه اعمال و محاكمه افعال ماضيه مىكشاند.
بدون
شك، جمعآورى بدنهاى مفقوده و احضار ارواح منشوره و ادغام آنها پس از ميليونها
سال، رازدار وقايعى عجيب و حوادثى غريب خواهد بود كه تصوّرش نيز
سنگين مىباشد و چنين حركت بىنظير و فوق فرض آدمى، يقيناً به
منظور برنامههاى حساب شده و دقيقى مىباشد كه هزاران سال از وعدههاى آن مىگذرد
و لذا يك نكته را هرگز فراموش ننمائيد كه از هركس كه بدتان مىآيد، لاجرم يك روزى
او را خواهيد ديد و هركه حقوق شما را پايمال كرده بالاخره يقهاش را در يك محكمه
گريزناپذير و نهائى خواهيد گرفت.
پس
در هر معاملهاى، اين موضوع را فراموش ننمائيد كه اين ديدارها تكرار خواهد شد و
شايد شاهد اين مثال كه مىگويد: كوه به كوه نمىرسد ولى آدم به آدم مىرسد، همين
جريان است.
10اِنَّ الَّذين... :
دو
دوتاى شما مىگويد: مال، به تنهائي غناآورست و با اموال مىتوان به خوشبختى رسيد.
امّا حكمت بالغه ربوبى مىگويد: وقتى ما اراده كنيم به ناكامى فردى، چنان گلويش را
با ابزار طبيعى مىبنديم كه هيچ طبيب و قدرتى نتواند آنرا باز نمايد.
اگر
به دنبال مصاديق آن هستيد، بفرمائيد و گشت و گذارى در شهرتان كنيد و تابلوهاى
ارشادى آنرا ببينيد:
چه
بسيار ثروتمندانى كه خيرى از مايملكشان نمىبرند و اسير بيمارى مىشوند، در پرهيز
كامل غذائى به سر مىبرند، گرفتار فرزندان ناخلفى مىشوند كه نگذارد جرعهآبى از
دهانشان پائين برود، دربند ظالمى مىشوند كه راحتى خيال و آسودگى اعصاب را از آنها
بگيرد و تازه اينها گوشهاى از عواقب دنيائي است و در سراى پايدار، قصّه اعمال، سر
دراز دارد.
آنگاه
كه ملكالموت به منزلشان مىرود از هرچه كه در اطرافشان هست استمداد مىطلبند و
بىفايده مىباشد، زمانى كه پليس برزخ به وحشتخانه مىبرد، يار و ياورى نيست تا
تحت حمايت قرارشان دهد.
11كَدَأبِ... :
دأب،
يعنى شيوه.
راه
فرعون تكبّر است، مسير فراعنه همواره براى پويندگى هموار مىباشد!
آنهائى
كه همخط با خداهاى كاذب هستند، كارشان تكذيب معنويات مىباشد. اگر حاكم سفّاك
مصر، قضيّهاى قديمى بوده، امّا آئينه فكرى و عملى او در همه بخشهاى زندگى متبلور
است.
اگر
اصل دين را زير سئوال ببرى، كارى نوين نكردهاى، بلكه به فرعونيّت زمانى، دامن
زدهاى. وقتى كه مىخواهى اساس مذهبى را زير پا بگذارى، به ياد تجسّم بربريّت بيفت
و پايان عمر آن منادى خودپرستى را به خاطر آور كه چگونه در رسوائى تمام و عجز
عيان، به زير آبهاى نيل فرو رفت و تاريخ را به ذلّت و خفّت خويش ثبت نمود.
جمعبندى
اين احتجاج، بسى تماشائى است، مىگويد: ما اصحاب تمرّد را به خودى خود مجازات نمىكنيم،
بلكه نتيجه عملكرد آنها سرنگونى و سرافكندگى مىباشد. به جاست كه براى عبرتگيرى
از جنگ خندهآور مخلوق با خالق، به
مطالعه قصص قرآن بپردازيد.
12قُل للّذين... :
غلبه
در اين جهان با كيست؟
در
المپيك بينالمللى سرنوشت، حرف اول را چه كسى مىزند؟
خواهيد
گفت: هركه قوىتر است پيروزتر است! و ملاك قدرت در ذهن اكثريت، مثلث زر و زور و
تزوير است!
ولى
در اين فراز وحى، حضرت دادار مىگويد: هركه با من در اُفتد، ور افتد. مىگوئى نه،
ببين!
در
بسترشان جانشان را مىگيرم، در حوزه اقتدارشان خلع يدشان مىنمايم. آري، هزاران
مثال زنده در اوراق تاريخ موجود است، برو و ملاحظه كن. براى همين است كه دائما در
كتاب وحى هشدار آمده كه در قصّههاى پيشينيان مطالعه كنيد.
از
امروز كه خواستى با پروردگار بىرقيب مبارزه كنى به خاطر بياور كه تضمين حيات تو،
نسيمى است كه از اطرافت به درون حنجرهات مىرسد و مسير دقيقى را طى مىكند و
ضربان قلبت را تداوم مىدهد و اين هوا مرهون هواسازى است كه به ارادهاش از تو
گرفته خواهد شد.
13قَد كان... :
دو
لشكر رزمنده و كاركشته در برابر هم قرار گرفتهاند، ظاهر امر، مبتنى بر وسائل
موجود و ابزار جمع شده و سربازان دوره ديده است. امّا معادلات نهائى را كسى
نمىتواند پيشبينى كند چرا كه گاهى نتايج، به خلاف فرضيههاى فنّى بوده.
در
اين قسمت از دروس الهيّه، مىآموزيم كه نصر ايزدى، به طرفةالعينى فضا را به نفع
دوستانش مىسازد و نتيجه جنگ را به سود ياران حق تغيير مىدهد.
فَاعتَبروا
يا اُولِى الْابصار، چشمها را باز كنيد اى صاحبان چشم، تا در كشاكش ايّام به كورى
تحميلى مبتلا نشدهايد!
حرف
حساب اين مقطع از مباحثات غيبى، همين است كه همه چيز ناگهانى به ظهور مىرسد،
همانطورى كه زلزله قابل پيشبينى نبوده، فرج نيز غير قابل محاسبه است، گشايش كارها
به دست توانمند فرمانده هستى بوده و شما را به مظاهر حاكميّت ازلى توجّه مىدهد كه
بپاخيزيد و از غفلت بپرهيزيد.
14زُيّن... :
تابلوهاى
تزئينى اين عالم كه ما را در معرض لغزش قرار ميدهند كدامها هستند؟
1)
خواهشهاى شخصى و علائق نفسانى.
2)
آرزوهاى جنسى و عشق به جنس مخالف.
3)
تفاخر به فرزند و مانور در نسل و حسّاسيّت به توالد.
4)
اسباب مادّى كه به كار تفريح و تجارت آيد.
5)
بازى با طلا و نقره و تعشّق با فلزات گرانبها.
6)
مراوده استثمارى با حيوانات و سوداگرى با چهارپايان.
7)
زمينخوارى و ساخت و سازها.
اينها
مأخذ دنياطلبى بوده و اگر با عينك دوربرد و تيزبين جبروتى به اطراف خود بنگريم،
هرآينه از اسارت نفْس به وسيله آنها دور خواهيم ماند. خدايتان در قبال چنين
امتحانات سخت و سنگينى، وعدههاى صادقهاى در تأييدتان دارد.
15قُلْ ...:
اخبار
ماهوارهاى از فرستندههاى ماورائى به گيرندههاى زمينى:
هرآنچه
كه نامش را كام و لذّت و عيش مىگذاريد، برتر و بالاتر و بهتر از آنها، در آن سوى
مرزهاى مادّى، مهيّاى اراده شماست، عشرتى فراتر از تخيّلات بشرى، مخلوق خداوند
حكيم است.
او
مىگويد: اسير يافتههاى بىاصل و نسَب نشويد كه تمامى آنچه كه در ديد داريد،
بازيچهاى بيش نبوده و اصالت اشياء و صداقت اشخاص در وراى اين ميهمانسراست.
سه
مسئله در اين مبحث به عنوان بنيان نعمتهاى بهشتى مطرح گرديده كه هر كدام به نوبه
خود، حائز اهميّت مىباشد.
1)
آب به عنوان هسته مركزى حيات ابدى.
2)
همسران پاكيزه و خالص در خوبى.
3)
رضوان الهى.
امّا
آب، مظهر توالد است و زوج زيبا و دور از پليدى روح و جسم، ايده زندگى ناب است و
رضوان الهى، جايگاه مرضيّين بوده كه منزل سفيران سرمدى مىباشد.
16الَّذين... :
از
دعاهاى مأجوره است كه اجابتى مقرون به صرفه دارد. ما مجبور به سئوال از
پروردگارمان هستيم و اگر از او گدائى نكنيم، پس حوائج خود را از چه قدرتى مسألت
بنمائيم؟
به
قول امام سجّاد كه در مناجاتش مىگفت: اى آقائى كه مىدانى و مىتوانى، ترحّم نما
بر سائلى كه دلش به اين دو صفت تو خوش است. يعنى دو واحد نيرومند حكومتى خدا، علم
و توانائى است. وقتى كه حافظ ما از كمّ و كيف احوال ما باخبر است، چه باك كه با
انبوهى از مشكلات در ستيزيم.
در
اين فقره از عريضهات مىخوانى: رفيقا، گرويده آئين توأم، مرا ببخش كه بنده گستاخ
و بىشرمى هستم، كوهى از معاصى بر دوشم قرار گرفته و اگر عفو و بخشش تو نباشد، زهى
بدبختى و ذلّت من. اگر امروز برگ حلّيّت از او بگيرى، تمامى عقبات آتى را در
بهروزى و شادكامى سپرى خواهى كرد.
17الصّابرين ...:
صبرت
بيفزاى كه بردبارى، اساس ديانت است و شكيبائى را پيشه كن كه با آن، به مقامات
حميده خواهى رسيد.
مىگويند:
صبر زن بيش از مرد است و شايد به همين علّت است كه مسئوليّتهاى محوّله بر خانمها
فراتر از آقايان مىباشد.
صداقت
را ضميمه پرونده عباداتت نما كه حضرت حق، عملى سواى اخلاص نمىپذيرد.
فرق
بين مؤمن و منافق در صدق زبان و عمل است، منافق همان افعالى را كه مؤمن انجام مىدهد
بپا مىدارد، ولى نيّت او پليد و نامقدّس مىباشد، اهل نفاق از روى طمع و يا اجبار
و يا با نقشههاى خاصّى دنبال فرهنگ دينى مىروند، ولى ايمانآورده خاشع، چيزى جز
رضاى الهى را نمىطلبد.
قنوت،
فراز پر راز و رمز عروج است و به همين علّت آنرا واجب نكردهاند تا فقط اهل معنا
در اين سفينه جاى گيرند.
سحَر
وقت تماس با والى ملكوت است، اگر در سپيده بيدارى، با او درد دل كن كه اميد همه
نااميدان است.
18شَهِد اللّه...:
اين
آيه كليد ارتباط با موكّل است.
خداوند،
گواه توليت مبارك و مقدّس خويش است.
هركس
در ادّعاى خود، مجبور به ارائه شواهد است و حالا اگر پروردگار عالميان،
تصديقكنندهاى مىطلبد تا به حقايق ماوراء شهادت دهد. اين عمل در خور اعظم اعاظم
موجودات مىباشد كه وجود منوّر كبريائى احديّت است. او خود اعلان امارت خود را
مىكند، چراكه حرف اوّل را در تصدّى امور جهان، او مىزند و البتّه فرشتگان نيز با
رژههاى تسبيحاتى خود، اقرار به وحدانيّت ربوبى مىنمايند.
دانشمندان
هم در وقت كشف اسرار خلقت، پى به زعامت اصولى پروردگار مىبرند و از صميم دل به
چنين اعجازى در تكوين هستى، آفرين مىگويند. ناگفته نماند كه پژوهندگانى به تمدّن
لاهوتى تبريك مىگويند كه پا را از مرز عدالت، فراتر نگذارند.
قرائت
اين آيه در تيراژ اعداد ماجوره، در انتهاي نمازهاي واجب، توصيه شده است.
19اِنّ الدّين... :
دين
واقعى، اسلام است به معناى واقع كلمه كه تفسير اين نام در متون دينى اينگونه آمده:
الْاسلام
هو التّسليم، اين مكتب الهى، چيزى نيست جز تسليم در برابر ذات يگانه ربوبى.
اگر
به زبان، شهادتين گفتى، هرآينه به جرگه مسلمين پيوستى، امّا بدان كه مُسلم حقيقي،
اجتهاد در برابر نص نمىكند و بهترين ميزان براى اسلاميّت آدمى، آنست كه: المؤمن
كالميّت بين يدى الغسّال. بدرستى كه گرويده به غيب، حرفى در برابر وضع قوانين
ملكوتى ندارد و از خويشتن اظهار نظرى نمىنمايد.
بدانيد
كه اختلافات در دايره توحيد، منبعى شيطانى دارد كه بذر جدائى را در بين موحّدين
مىكارد، ابليس لعين، دين حنيف را به مذاهب بسيارى منشعب مىگرداند تا حال و هواى
خدائى را بگيرد و هواى نفْس را جايگزين فرامين ابدى بنمايد.
20فَاِن... :
هميشه
درگيرى تحت عناوين انسانى و اسلامى، وجود دارد ولى خطّ وسط، راه اعتدال است.
هرگاه
به شما گفتند كه به تنوّع در افكار روى آوريد و از تعصّب در عقائدتان دست برداريد،
بگوئيد:
توجّه
قلبى من به كانونى است كه تحت اشراقات خداوندى قرار دارد، او مرا آفريده و براى
اين سفر چند روزهام دستورالعملهاى دقيق و عميقى داده و جائى را براى خودكامگى
باقى نگذارده.
سلامت
بدن در گرو احكام شريعت ابراهيمى مىباشد، اگر به نسخههاى بهداشتى دين پايبند
شويد هرگز از چارچوبهاى امنيّتى حيات، خارج نخواهيد شد.
كانال
صحيح در معيشت مادّى، تبعيّت از قواعد الهى مىباشد.
سفيران
يزدانى، حامل پيامهاى ارزشمندى هستند كه عمل به آنها روح و جان آدمى را بيمه
مىكند و از سرگردانىهاى دنيوى و اخروى دور مىگرداند.
21اِنَّ الّذين... :
جنگ
با خدا، محصور در يك مثلث شوم است كه با در آمدن به آن، مهجوريّت توليت كفر فراهم
مىگردد:
1)
يك ضلع آن، ناباورى به كلمات تامّه الهيّه است كه به دليل مشهود نبودن عوالم غيب،
راه ارتداد را پيش گرفته و انكار را علنى مىسازد و تنها دليلش در نپذيرفتن حق، ناديده
بودن خداوند مىباشد، در حالى كه خيلى چيزها در اين سرا رؤيت ناپذيرست، مثل روح،
درد، جن، عقل و خوى كه آثارشان مترتّب بوده بدون هيكل ظاهرى، با اينكه اَشكال
هندسى ندارند ولى وجودشان در حيات آدمى، اثبات شده است.
2)
قتل عام انبياء، وقتى كه به اسرار پشت پرده خلقت بىاعتناء باشيد، يك گام به جنايت
نزديك مىشويد و برايتان خفه كردن بلبلان وحى، امريست طبيعى، اكثر سفيران الهى را
به جرم ابلاغ رسالت ربوبى كشتند.
3)
و از بين مىبرند آمران به معروف را كه همانا ادامهدهندگان سنّت پيامبران و
امامان آسمانى هستند.
22اولئك... :
عمل،
نتيجه كار و تلاش است.
عملهاى
كه از صبح تا به شب زحمت مىكشد، ديوارى را مىچيند يا سقفى را مىسازد و يا ستونى
را بالا مىبرد و بعد به وقت غروب تمامى سازههاى خود را خراب مىكند، در صف
مجانين قرار دارد و اكنون، تو در ديار غربتى و همه همّت تو جمع كردن توشهاى براى
سفر پرپيچ و خم و دور و دراز آتى است و متأسّفانه در سرگرمىهاى جارى زندگى، همه
حواسّ ما معطوف همين چهارديوارى خاكى شده و گردنههاى نفَسگير برزخى را ملاحظه
نمىنمائيم و به واقع كه خيلى گريهآورست زمانى كه جنازه شخص را از منزلش بيرون مىبرند
و او قادر نيست از اموالش دفاع كند و در برابر ديدگانش مال و منالى كه به جگرش
چسبيده بود را تقسيم مىنمايند و در آن حال وجدانش بر او نهيب مىزند كه چه شد
محصول جانكَندنهايت! بيائيد تا وقتى باقيست به خود بيائيم و تسليم واقعيّتها
شويم و براى فرداى خويش كارى
نمائيم.
23اَلَمْ تَر... :
بعضىها
دريافتى از معنويت را خرج تسخير قلوب كرده و از آنها براى رسيدن به مراتب مادّى
بهره مىگيرند، در حالى كه الفباى عرفان عينى، حلول در تماميّت اخلاص است و فناى
در عشق ربوبى.
متاسفانه
حوزههاى علميه، به خلاف انتظار جامعه نتوانستهاند به حدّ قابل قبولي، از مبلّغين
باعمل برخوردار باشند و به همين جهت احساسات مذهبى را جريحهدار مىكنند و تأثير
روانى درستى را نشان نمىهند.
ما
بايد به اين جنبه ارشادى آگاه شويم كه عالِم، با عمل است كه دانش خود را در دل و
گوش و چشم شنونده مىكارد و دانشمند بىكردار، بسان درخت ميوهاى بوده كه حاوى
محصولات قشنگ ولى تلخ مىباشد و در فرهنگ امامان حقّه در توبيخ فريادهاى تظاهراتى
بسى نكوهش آمده كه:
لِمَ
تَقولون مالا تفعلون؟ چرا مىگوئيد چيزى را كه خودتان به آنها متمسّك نمىباشيد؟
و
در اين قسمت، همواره اديان الهى ضربه ديدهاند كه اجتماع ايمانآوردگان به دنبال
عينيّت عملى احكام شرعى مىباشند كه در زندگى فردى و عمومى اهل شريعت جلوه كند.
24ذلكَ... :
دروغگويان
در مقاطع مختلف، مدّعى تضمينگيرى از تقديرنگار بودهاند و همواره به تأمين از
رخدادهاى طبيعى و اجتماعى شعار مىدادند، ولى در پاى عمل رسوا مىشدند و به اسارت
تودههاى غليظ و شديد عقوبت الهى در مىآمدند.
اصولاً
پيشگوئىها در هر موردى درست در نمىآيد، گرچه احتمالات گاهى با تغييرات در زمان و
مكان و ميزان و مقدار مورد تخمين، به وقوع مىپيوندد، ولى به طور دقيق و عميق قادر
به پيشبينىها نمىباشند.
در
اين راستا توجّه به رموز قرآنى در باب آيندهنگرى، كارى تخصّصى و فنّى مىباشد كه
كار هركسى نخواهد بود. هرگز از مفسّران نخواهيد كه الم و المر و المص و ديگر
اشارات فرقانى را برايتان معنا كنند، چونكه آنها را حضرت حق در پوششهاى كلماتى و
پردههاى جملاتى قرار داده تا دست هركسى به آنها نرسد و نامحرمان اعتقادى نتوانند
از آن سلاحهاى حسّاس به كسب منافع نامشروع خود مبادرت نمايند.
25فَكيفَ... :
چگونه
است حالت وقتى كه تو را با طلبكارت روبرو سازند!
بعد
از هزاران سال دورى و گريز، چگونه خواهى بود زمانى كه دشمنانت را مىبينى در جائى
كه مدافعى ندارى! آرى، در يك ميقات بزرگ و غير قابل توصيف، هر انسانى را كه روزى
در اين مسافرخانه آمده و چند روزى را صرف عمر نموده، حاضر مىنمايند و او را به
ميز محاكمهاى سنگين و ثقيل مىسپارند.
هرگز
شك نكنيد كه اين شعر وفور شعور ربوبى بوده كه: گندم از گندم برويد جو ز جو، و تنها
دلخوشى محرومين دنيوى، آنست كه بالاخره يك جائى هست كه به دادشان برسند و حقّشان
را بگيرند، عرق مظلوميّتشان را خشك نمايند.
مأخذ
كلمه وفات، در اين آيه است، وقتى كه فوت كردى، تازه به زندگى جديدى مىرسى كه طىّ
آن، نفَس راحتى بكشى.
26قُلِ اللّهمّ... :
اين
آيه، يك درس توحيدى است، دعائى براى رسيدن به آرزوهاست، متن آن رشحات منظّم جبرست
كه با وقوف به آن، پنبه اختيار زده خواهد شد!
اين
مقوله عقيدتى، ابلاغ حقايقى را مىكند كه حال و هواى مادّى را مهار كرده و فضاسازى
بهينه در روند آرزوها را تدوين مىسازد و اينك بخوانيد ابعاد عجيب و زواياى غريب
اين فراز ايدئولوژيكى را، اگر بيعت مىكنى با خدايت، به مديريّت بىچون و چراى او،
اينگونه بگو:
اى
صاحب هستى، تو مىدهى سرزمينهايت را به هركه بخواهى و اخراج مىكنى از محدوده
تمليكت هركس را كه اراده نمائى، بالا مىبرى آنگونه كه باعث حسرت اين و آن شود و
پائين مىآورى به آن شكل كه در ذهن آدمى نگنجد.
بارالها،
تو قدَر قدرتى، نه آن قِسم كه در مخلوقت مىبينم، بار قاهرا، تو ابر عزّتى، ولى نه
به طيفى كه در جهان مادّى رايج است.
27تُولِجُ... :
از
جمله فعّاليّتهاى سرمدى در اداره امور زندگانى، اين است كه سياهى را بر سفيدى
ظاهر مىسازى و روز را بر شب غلبه مىدهى، زنده را از مرده بيرون مىكِشى و ميّت
را از موجود فعّال و خلاّق استخراج ميكني.
آرى،
قصّه سلطنت ربوبى، داستانى دنبالهدار و پر معمّاست كه شاعر به تو پاسخ داده،
اسرار ازل را نه تو دانى و نه من! اين راز معمّا نه تو خوانى و نه من.
بعد
از هزاران سال تولّد بشر و پس از صدها سال تحقيق و تجسّس در لابراتوارها، سالنهاى
تشريح و پژوهشگاهها، هنوز اين مدّعى تمدّن پيشرفته نتوانسته مشكلات ابتدائى خود
را حل كند، دهها سال از آهنگ تند فرهنگ نوين جهانى مىگذرد و باز هم نيمى از
اهالى كره زمين، گرسنهاند و نيم ديگر معاصرين ما، از قحطى و بيمارى و سوانح طبيعى
و فقر و خشونت رنج مىبرند و كسى نيست كه با زبان رسا در سازمان ملل متّحد بگويد كه
هياهوى فعلى علم و
صنعت و انديشه، طبل تو خالى قرن يأس و نااميدى است!
28لا يَتّخِذ... :
يكى
از معانى نام انسان، اجتماعى بودن است. اُنسگيرى با ديگران، خصيصه حتمى و
لايَتغيّر آدمى بوده كه فصل بلندى را در روابط فيمابين ايجاد مىنمايد، اجباراً
بايد دوست داشت و آئين دوستيابى، حدود و موازينى را اعلام مىدارد كه بدون توجّه
به آن نمىتوان جامعهاى سالم و تندرست داشت.
حال
كه بايد رفيقى براى تنوّع عمر داشت، بيائيد كسى را همراه دل خود كنيد كه مصاحبت با
او، سبب زوال نعمتها نشود و فرصتهاى طلائى آتى محترم بماند.
اين
مخاطبه سرمدى، با علامت "لا"، آغاز شده و ممنوعيّت مهمّى را نشان
مىدهد، تابلوى ورودممنوع بر مسير آشنائى خورده و شما مجاز به انتخاب هركسى به
عنوان شريك و يار نخواهيد بود. بلكه در اختتام اين كلام مقدّس آمده كه اگر بىپروا
در كوى رفاقت قدم زنيد، به سقوط هولناكى مبتلا مىگرديد.
29قُل ان...:
كليد
اين فراز وحى، دانش الهى است، علم خداوند چه مقدار مىباشد؟
ما
در برابر سيطره معالم ايزدى، خلع پوشش مىباشيم، اگر چيزى را از آفريدگارت پنهان
كنى، به زودى عين كامل آنرا به تو مىنماياند با تمام اصل و فرعش!
در
روايات اهلالبيت آمده كه در روزگار حساب و كتاب، پرونده حياتى ما را كه به خودمان
مىدهند، از مطالعه آن مدهوش مىشويم كه جلّالخالق، اين افعال منهيّه را چه كسى
كرده، مىگويند خودت مرتكب شدى، ولى ما به خاطر نمىآوريم آن صحنههاى زننده معاصى
را، پس ندائى مىآيد كه ديديد پنهانكاريهايتان دردى را دوا نكرد و پروردگارتان مو
به مو همه چيز را مشاهده نمود و نه تنها از محضر او دور نبوديد بلكه فرشتگان كاتب
افعال را نيز نتوانستيد اغفال كرده و گناهان را زيرزمينى انجام دهيد!
30يَوْم تجد...:
ترسيم
قشنگى از قيامت را در اين مبحث قرآنى مىخوانيم:
فردا
روزى است كه هرآنچه را كه ذخيره كردهاى مورد نظرت مىآيد، اگر خوب است خوشا به
حالت و اگر بد است بدا به احوالت.
در
اين ديار، محاضرى هست به جهات مختلف كه در آن حاضر مىشوى:
محضر
ازدواج كه پيوندت را ثبت مىكنى.
محضر
طلاق كه جدائيت را رقم مىزنى.
محضر
ثبت معاملات كه نقل و انتقالات ملكى را درج مىنمائى.
محضر
گواهى امضاء كه تعهّد پيمانت را رسميّت مىبخشى.
محضر
دادگاه كه براى دادرسى خوانده مىشوى.
ولى
تمامى اين محاضر، مجازى بوده و حقيقت موضوع در قيامت خواهد بود كه به قول معروف،
مو، درزش نمىرود و مثال مشهور مربوط به همانجاست كه مو را از ماست مىكِشند و
متّه روى خشخاش مىگذارند!
31قُل ان...:
در
آيات قبل به مسئله مهم رفاقتخواهى اشاره شده و طىّ مباحثى، استاندارد آن را بيان
نموده كه نبايد ارتباطات را دست كم گرفت و در موارد تطهير آن از ناخالصىها اغماض
نمود و حالا به طرح يك فرمول زيبا براى يك انتخاب ارزشمند مىپردازد و مىگويد:
اگر
همه جا را گشتى و دوست ايدهآلى براى تمام فصول زندگى خود نيافتى، بيا به خانه
رفيق ازلى و او را دوستداشتنىترين يار بدان كه حقّ مصاحبت ادا كند و
تكيهكنندهاش را تنها نگذارد و محبّت او را آسايش دو گيتى پارسنگ نمايد و آنگاه
كه آن صانع كبريائى را به عنوان همراه انتخاب نمودى، بايد به دنبالش بروى و مدال
اِنّى مهاجرٌ اِلى ربّى را بر سينهات نصب نمائى تا توازن ولايت در دلت برقرار
سازى و به حوض كوثر درآئى و آبروى ازدست رفته را به جوى غيرت بازآرى و اسباب معيشت
غفرانى به انبار عمر دهى و باب بزرگوارى را بر قلبت بگشائى.
32قُلْ اطِيعُوا... :
ما
همه سربازيم و فرمانده ما خداى ماست.
در
حقيقت، زندگى مادّى عبارت است از اقامتى در يك پادگان ناآرام با حال و هوائى
سنگين، هرگونه حركتى در داخل ديوارهاى اين سربازخانه، مستلزم مجوّز رسمى فرمانده
بزرگ بوده و هرگز خارج از قوانين متداوله اين مجموعه پيچيده، قدمى نمىتوانيم
برداريم.
از
روز نخست كه پا به عرصه اين سرا نهاديم، همواره به اذن آن قائد اعظم، تردّد
كردهايم و برگى بىاجازه او تغيير حالتى نكرده. سرباز متمرّد از حكم فرماندهى،
جزائى شكننده دارد، پس تو مراقب باش تا به عصيانگرى در برابر قدرت مافوق خود متّهم
نشوى و در معرض عقوبت قرار نگيرى، به تركيب كلمات قانون فوقالذّكر بنگريد كه
مىگويد: هركه از فرامين فطرى آن امير مطلق زمانه، سرپيچى كند، از گروه خوديها دور
گشته و به اشدّ مجازات موضوعه محكوم مىگردد.
33اِنّ اللّه... :
پروردگار
عالَم، ميليارد در ميليارد نفوس خاكى را تحت عنوان آدم آفريد و آنها را به تدريج
به اين جهان وارد كرد و سپس به عقبه بعدى منتقل نمود و از اين كاروان عريض و طويل،
تعداد يكصد و بيست و چهار هزار نفر را به سفارت خود برگزيد و از بين چنين
منتخبينى، پنج مقام عالىرتبه را تخصيص قداست داد و آنها را اولوالعزم گردانيد:
آدم
ابوالبشر را پيشقراول نهضت توحيدى كرد.
نوح
كه عبدالجبّار نام داشت و تيتر پدر انسان در دوره دوّم آفرينش را به خود اختصاص داد
و شيخ الْانبياء لقب گرفت و بيش از دو هزار سال عمر نمود و در عشق يزدانى
طولانىترين زمان نوحه را قبضه نمود.
ابراهيم
را انتخاب كرد كه پدر پيامبران بعدى بود، و در اسحاق، موسى و عيسى را جاى داد و در
اسماعيل، محمّد را تعبيه كرد و اين كانون نور و قدرت را بر جهانيان برگزيد و اين
گزينه را به جنگ سياهى و تباهى
فرستاد.
34ذُرّيّة... :
ذرّيه
يعنى امتداد راه فكرى و عملى صالحان، در ذرارى انبياء گنجينههائى مشاهده مىشود
كه اتّصال با آنها سبب تشعشعات هدايتى شده و اثرات مثبتى را در درازمدّت بر روى
فرهنگ و تمدّن بشرى ما گذارده.
شما
كه به سادات احترام مىگذاريد، به حقيقت، آن قطرات خون نبوى را كه در رگهاى
فرزندان اوست مورد حرمت قرار مىدهيد، وجود يك سيّد، شجره طيّبهاى را حكايت دارد
كه منبعث از انوار وحى بوده و نسيم قدسى را انتقال مىدهد، پس بر تمامى آنهائى كه
خود را از نسل رسول اللّه مىدانند فرض است كه در خلق و خوى خويش تجديد نظر كرده و
با آداب حسنه به ديگران بنگرند و همواره حافظ آبروى آباء خود باشند.
بهترين
سند براى اثبات سيادت هر شخصى پايبندى او به دستورات اجدادش مىباشد و بهترين دليل
بر قطع ارتباط روحى و جسمى مدّعيان سيادت، زشتى اعمال و پستى رفتار آنها با مردم
است، از يك وابستهي واقعي به خاندان رسالت، عدالت و فضيلت و مكرمت مىبارد.
35اِذ قالت... :
بهترين
پاسخى كه مىتوان دريافت نمود در باب پافشارى روى خواستهها، گفتگوى مادر مريم با
خداوند است كه مىگويد من چه خواستم و تو چه دادى!
امّا
پروردگار عالميان نشان داد كه حكمتش تودرتو و پىدرپى است و عامّه مردم يك پرده را
مىبينند، در حالى كه اين مجموعه هستى، پردهدرپرده است و لذا همسر عمران پسر
مىخواست تا دربانى خانه حق كند و دخترى دريافت كرد كه به اين كار نمىآيد ولى
نمىدانست كه آن دختر حامل پسرى است كه چنين وظيفه خطيرى را به عهده مىگيرد، در
حقيقت، مريم پرچمدار نظام نوين جهانى بود، امّا نه به دست خودش بلكه توسّط فرزندى
كه بىنام و نشان مىآورد.
چه
خوبست كسانى كه صاحب فرزندى مىشوند از همان زمان كه جنينى بيش نيست آنرا وقف خدمت
به پادشاه گيتى كنند و با همان نيّت مقدّس نطفه را منوّر سازند و طفلى به دست
آورند نيكو سيرت و نافعالعمل، فراموش نكنيد كه يزدان پاك بهترين شنونده راز و نياز شماست.
36فَلمّا... :
بايد
تسليم حق شد، نبايد بر روند تقديرات خورده گرفت.
وضع
حمل، عبور از مرز خطر است، براى آن هنگام دعا و مناجات لازم است، در حين وضع حمل،
ابواب اجابتى ماورائى نيز گشوده مىباشد.
قضيّه
فكرى عامّيانه در باب جنسيّت فرزند از دورههاى قديم رايج بوده، برخى اين و بعضى
آن را مىپسنديدند، اينكه خدا مىداند كه جنين پسر است يا دختر مربوط به قديم
بوده، اكنون با دستگاه مربوطه مىتوان در هر هنگام از باردارى به نوع جنسى آن واقف
شد، امّا منظور از اين قسمت آيه، مصلحتانديشى و حكمتخواهى است كه خدا بهتر از
شما مىداند و مىخواهد. نامش را مريم گذاشتم كه همراه با تقدّس است، پشتوانه او،
استعاذه است، يعنى زرهى بر تن دارد كه در هر حال شيطان را مىشكند.
37فَتقبَّلَها... :
تقبّلاللّه
اعمالكم، كلام رايجى در افواه مؤمنين است، خدا مسئول قبولى افعال گرويدگان
مىباشد، خدا به نيكى مىپذيرد و به بهترين وجه جواب مىدهد.
زكريّا
از انبياء مكرّم و معزّز بود و فرزندش يحيى، صاحب نفْس مطمئنّه.
زكريّا
كفيل مريم بود، ولى هرگز به مريم غذا نداد چراكه هرگاه به ديدار اين عارفه
جليلالقدر مىرفت در كنارش ارزاق سماوى مىديد، به حساب ديگر، زكريّا به كفالت
غذائى مريم مىآمد و متنعّم مىگشت، زكريّا در آغاز با تعجّب پرسيد: اين نعمتهاى
ناياب را از كجا آوردهاى؟ و او پاسخ مىداد خدايم فرستاده، آرى پروردگارتان
روزىدهنده و ميهماننواز مىباشد.
38هُنالك... :
همه
انبياء دعاگوى خداوند بودهاند و بلكه ذكرخوانى وظيفه هر نبى بوده است.
به
هر زبان و هر شكلى بايد با حقتعالى راز و نياز كرد، هم داروى اعصاب است و هم غذاى
روح مىباشد و احساس را به تكامل مىكشاند.
بهترين
نوع دعا، تركيبات قرآنى است، هرآنچه كه با ربّ و يا ربّنا و يا اللّهمّ آغاز
مىشود به تكرّر نافع است، از آن جمله همين مقطع مىباشد كه در ادامه اين آيه آمده
و عريضهايست از جانهاى سوخته به سمت رقمزننده سرنوشت:
خدايا،
فرزند نيكو به من عطا فرما.
39فَنادَتهُ... :
ملائكه،
جنس لطيف خلقتند، ملَك، قابل رؤيت است نه براى همه، فرشته رابط بشر با خداوند است.
قائم،
قيامكننده به حق است. زكريّا قائم زمان خود بود و قائم مطلق، موعود باستانى مىباشد.
محراب،
محل جنگ است، در محراب، نمازگزار با هرچه غير معبود است مبارزه مىكند.
مصلّا،
محل نماز است و بايد خالى از هرگونه تعلّقات مادّى باشد، هر مصلّائى كه بوى دنيا
دهد، اداره گذرنامه ابليس مىباشد.
ما
همه منتظر بشارتيم، هركه در انتظار آرزوئى است كه به آن برسد، يحيى خواستگاه
زكريّا بود كه با آمدنش شادمان گرديد، يحيى مصدّق عيسي مسيح است، سيادت را داراست،
او محصور توحيدى مىباشد، يعنى عصمت دارد.
40قال... :
گفت
چگونه بچّهدار شوم حاليا كه پيرم و همسرم نازاست، از راه طبيعى عاجزم و از مسير
معمولى ناتوانم، جواب آمد كه اى رسول، او هرچه خواهد، تواند كند.
معجزه
در جائى اطلاق مىشود كه دست همه از هر نوع عملى كوتاه باشد، هركارى كه از عهده
بشر ساخته نباشد تحت اشراقات ولايتى اوست. براى رسيدن به آرزوهاى ديرينه بگو: كذلك
اللّه يفعل ما يشاء.
41قال رَبّ... :
آيه
يعنى نشانه، كليد ورود و خروج به ناممكنها آيات است.
مريم
پرسيد: براى اين بچّه بىپدر چه بگويم به خلق نااهل، خدايش بفرمود كه بگو: من در
سكوتم از خودش بپرسيد!
روزه
سكوت دليلش در اين آيه است، امساك از گفتن جهت ارتقاء زبان درون است، اگر روزى بر
اين لب و دهان و زبان قفل زدى، زبانها از برون بر درونت باز شود.
42و اِذ قالت...:
فرشتگان
بر مريم تقديس كردند و شناسنامهاش را اينگونه تنظيم نمودند كه خدايت تو را انتخاب
كرد تا دليل واضح بر توحيد باشى و از هر عيبى پاكت نمود و از هر نقصى عارى كرد و
براى ورود به خطّ قرمز طبيعت انتخابت نمود.
محدوده
غير عملى، فرزند بدون پدر است كه او اين كار را به اذناللّه كرد، ولى از او مهمتر
خلقت آدم است كه بدون پدر و مادر بود.
43يا مَريَم... :
اى
مريم، قنوت بگير، فرمانبردار باش.
قنوت
در نماز است كه در برابر خدا دستها را به صورت تسليم به آسمان برمىدارى و عرض حال
مىكنى.
در
اقتصاد، قنوت، اعتدال است. وَاقصِد فى
مَشيِك. در روابط اجتماعى، قنوت، يعنى ميانهرو بودن، نه ظلم كن به كسى و نى به
زير ظلم برو.
در
قنوت نماز، به زبان خودت با خدايت تعشّق كن، قنوت را مخلصانه انجام بده، يعنى امور
ناپايدار را درخواست نكن.
سجده
بر خداست و بر غير او! سجده بر خدا توحيد است و بر اجانب، كفر.
44ذلِكَ... :
انباء
غيب، اخبار پشت پرده عالم است.
وحى،
خبرهاى ماورائى است.
اخبار،
متواتر است، متضاد است، متغيّر مىباشد. نباء صحيح از صادق بر مىآيد و صادق مطلق،
كسى است كه نياز به كذب ندارد.
انسان
در هر شرايطى نيازمند است، ولى خالق او در هيچگونه مرتبهاى احتياج ندارد تا كه
دروغ بگويد.
كفالت
زن بىپناه مزيّتى در مراحل تكوينى است، هركه بخواهد ميتواند صاحب نام و نشان شود
و قبول مسئوليّتهاى محوّله، وى را به تصاحب سكوهاى اجتماعى مىكشاند، امّا خدايت
از همه سزاوارتر به اين مكرمت است.
45اِذ قالت... :
ملائكه
مىتوانند تكلّم كنند، كلام ملَك از ملكوت است، فرشته از گناه و عصيان مأمون
مىباشد، فرشتگان براى مباركباد به نزد مريم آمدند و او را بشارت به معجزه بشريّت
دادند، اين تبشير، فرمانى بود از ناحيه ربوبى براى احقاق حقّانيّت دين حنيف كه با
تولّد عيسى مسيح، ابطال كار دينسازان و دينمداران دروغين، آشكار مىگشت.
اين
پيامبر عاليقدر، صاحب آبرو و اعتبار لاهوتى بوده كه از واحدهاى اسم اعظم برخوردار
شده و باعث تشويق مردم به خداشناسى مىگشته، او در دنيا قدرت وساطت براى گرفتاران
و پريشانحالان دارد و در آخرت نيز مجاز به شفاعت از بزهكاران و خطاپيشگان
مىباشد، فلذا از جمله استدراكات: يا وجيهاً عند اللّه است.
46و يُكَلّمُ... :
تكلّم
در كودكى مهم است و از آن مهمتر، سخنرانى در گهواره مىباشد و نحوه سخن گفتن و
مسائل مطروحه نيز حائز اهميت مىباشد.
كلماتى
را كه اين نوزاد در آغوش مادر گفت از معجزات انكارناپذير تاريخ مىباشد، او اسرار
مهمّى را ابلاغ كرد، مخاطبين او بزرگان دين يهود بودند، آنها براى مجازات مريم
آمده بودند و مريم در روزه سكوت بود و هرچه پرسيدند، اشاره به طفلش مىكرد كه از
او پاسخ بخواهيد و همگان مىخنديدند كه ما را به بچّه زبانبستهاى حواله مىدهد
كه تازه به دنيا آمده و در اين هنگام بود كه روحاللّهِ نسل بشر، از مادر خود دفاع
كرد و رفع شبهه از دامن مام خويش نمود و پيامبرى خود را ابلاغ نمود و همانگونه در
طفوليّت حرف زد كه در سنين بالاتر ابلاغيّه داشت و اين طريقه صالحين است.
47قالَتْ... :
اعجاز
با عقل قابل تحليل نيست، عقل، محدودُالحيات است و مسدود القوا، عقل اگر وصل به وحى
نباشد و از الهامات ماورائى برخوردار نگردد، يقيناً در قضاوتهايش به اشتباه
مىرسد، كما اينكه يك قاضى كه با علم ظاهرى به قضاوت مىنشيند، در بسيارى از اوقات
مغبون حوادث كاذب و وقايع ساختگى مىگردد و چون معالم غيبيّه ندارد داورى ناصحيح
مىكند، فلذا به علم و عقل تا حدودى مىتوان تكيه كرد كه قابليّت اجرائى و تجربى
دارند.
در
مسئله نازائى هم دست بسيارى از پزشكان مربوطه بسته است ولى قواعدى به نام معجزه
وجود دارد كه مشكل را حل مىكند و در امر توالد بدون پدر كه از مهمّات معاجز هستى
بوده و در اين باره آيه فوقالذّكر بحث مىكند.
48و يُعَلّمه... :
تعليم
در ابعاد اصلى به كانال وحى مىرسد، اوّل كسى كه علم را آموزش داد پروردگارت بود،
علّم الْانسان ما لَم يَعلَم، و سپس رشتههاى علمى را بنا به مصالح زمانى و مكانى
به خلفاى خود داد و آنها را با مجموعههاى مدوّن و مكتوب به كتب آسمانى همراه كرد
و علم كتاب به مفهوم اصلى آن، دانائى بر اخبار گذشته و اسرار حال و عجائب آينده
مىباشد.
حكمت
را ركن آفرينش بدان كه با آن پيچ و خم زندگى را حل مىكنى و به براهين متقن مىرسى
و تورات و انجيل كه كتابهاى گذشتگان از مؤمنين است حاوى فرامين ربوبى مىباشد كه
عمل به آنها موجب بقاء عدالت و رشد معنويّت مىگردد.
49و رسولاً... :
رسول
نماينده است به سوى جامعه، بنىاسرائيل قوم معروفى بودند كه زير سلطه فراعنه قرار
داشتند و موسىبن عمران مصلح و منجى و منتقم آنها شد.
امتداد
بنىاسرائيل به زمان بعثت عيسى مسيح رسيد و اين پيامبر بزرگ، مأمور اصلاحات
زيربنائى در دين يهود گرديد كه به مرور زمان، پرستشهاي جاهلانه در انواع مختلف را
گزيده بودند.
براى
برخورد همهجانبه با عقائد ارتجاعى ناسپاسگران، دلائل لازم است كه كفايت احتجاج
كند و براى مخاطبينى كه اهل جادو هستند و مىتوانند هياهو و جنجال ايجاد نمايند
بايد قدرت عمل در اسكات طرفهاى ناقلا وسيع باشد و لذا از واحد خلق كردن، يارى ميگرفت
و با گِل، پرنده مىساخت و آن را تبديل به مرغان واقعى مىكرد و بيماريهاى ناعلاج
را عافيت مىداد و مرده را زنده مىكرد و درونها را بازگو مىكرد.
50و مُصَدّقاً... :
اين
پيامبر نو رسيده، هرگونه اختلافى را با همكاران خود تكذيب كرد و به تصديق رجال
آسمانى پرداخت و كتاب يهوديّت را مورد استناد قرار داد و گشايشى را در روابط
اجتماعى ايجاد كرد و قوانين ماسبَق را مورد اولويّتبندى قرار داد و راحتىهائى را
نصيب مردم كرد.
در
انتهاى آيه مىگويد: تقوا داشته باشيد، يعنى در قضاوتهايتان شتاب نكنيد و به تكذيب
فورى نپردازيد، اطاعت از خداوند، محوريّت فطرت آدم است كه در اوقات كمال و دورى از
چالشهاى مادّى به تكوين مىرسد.
51اِنّ اللّهَ... : انّ، تخصيص كلام است در
ارائه موضوع اللّه كه جامع صفات ظاهريّه و باطنيّه و الهيّه است.
رب،
مسئول در تربيت عامّه در محدوده تكامله است، چون ارباب در اين عالَم بسيار است، پس
نفى همه الهههاى قلاّبى كرده و مىگويد اين آفريدگار، مختصّ پرستش شما و ماست.
فَاعبُدوه،
امر به عبادت است و اين امر، تكوينى بوده و از ناحيه جبروتيّت نازل گشته كه
مفرناپذير مىباشد.
هذا
صراطٌ مستقيم، تبليغ آئين برتر است كه گريز از آن نباشد و هرگونه فاصلهاى منجر به
انقطاع حيات خواهد شد.
52فَلَمّا... :
احساس،
خدائى است و منبعث از نفْس، جايگاه حواس پنجگانه در نفْس است. احساس، گاهى رحمانى
و زمانى شيطانى است.
احساس
انبياء مقدّس است، عيسى مولود توحيد مىباشد، احساس او از كفر زمان و مكان، آژير
خطر سماوات است، روحاللّه براى نبرد با اهريمن، ياران را به پيش فرا خواند تا
بهسوى خداوند هجرت كنند.
انصار،
يارى كنندگان دين حق در هر مكان و زمان هستند.
53رَبّنا... : ربّنا داد است، فرياد رهائى
است، ناله از جگرهاى خونين است.
مىخوانى:
خداوندا، ايمان آوردهام به آنچه كه دادهاى و به دنبال پيامآورانت رفتم تا كه
بحران درونى مرا آرام سازى، بنگارمان در زمره نظارهگران تاريخ، يعنى در چرخ فلك،
ماندگارمان كن!
روزها
مىرود، شبها به پايان مىرسد، آنچه از ساعات مىماند، خاطره است و هرآنچه كه از
دقايق، جاودانگى مىپذيرد وابستگى به حقتعالى است.
54و مَكرُوا... :
مكر،
خدعه و نيرنگ و سياست است، خدا از هركسى مكّارتر است، يكى از اسامى خداوند، مكّار
است، مكر به مفهوم بلد بودن نحوه مبارزه علمى و عينى است.
سياست
در بُعد بالا، همين كار را مىكند، تزوير است، يعنى با پنبه سر مىبرد، مكر، دو رو
دارد، خير و شر، مكر نيك، كار خداست كه به بزرگى خود عمل مىكند و مكر پست، عملكرد
اهريمنان است كه آغشته به ظلم و تباهى مىباشد.
55اِذ قال... :
خدايت
فرمود: اى برگزيده، هرگز دست خلايق به تو نرسد كه من تو را از چنگال آلودگان
مصونيّت مىدهم، روح اللّه كه قابل كشته شدن نيست، روح خدا كه فناپذيرى ندارد،
آنكه بر بالاى صليب رفته، فرزند مريم نبوده، خدايش او را به اصلش باز گرداند كه
نفخه لاهوتى بود و به لاهوت بازگشت، او مورد تطهير كامل در همه ابعاد قرار گرفت،
زندگى ميان بَدان، در وى تأثيرى نگذاشت و اين يادگار جبروت، مايه فزونى ايمان به
غيب شد.
هرآنچه
طلبى همان به بار نشيند، جوينده، يابنده بوَد.
56فَامّا... :
كفر،
ناسپاسى است، ما چارهاى جز ايمان نداريم، چراكه غير او يارى نداريم و مددكارى
سواى ربّ الْارباب نخواهيم داشت.
عذاب،
براي بىدين است و عذاب يعنى شكنجه و شكنجه يعنى بىقرارى، بىحوصلگى، مؤاخذه الهى
در دنيا و آخرت است.
عذاب
شديد، بلاتكليفى و بىانگيزگى است كه امروز دامنگير جهانيان شده، هيچ دكتر و
داروئى از پس اين شلاّق ابدى بر نمىآيد.
هركه
با خدا در افتد نابود است، هركسى بىخدا باشد فانى در نگرانىهاست، نصرت يعنى
بهروزى و پيروزى.
57و امَّا الّذين... :
تقسيم
در جامعه جدّى است، نيك و نافرم.
ايمان،
بيعت با غيب است.
عمل
ما گاهى صالح است و گاه طالح.
وفاى
به عهد، سفارش رحمان است و او براى عمل به گفتههايش، محقتر از ديگران است. او
گفت: بيائى، مىآيم! بدهى، مىدهم! بخوانى، مىخوانم! بگوئى، مىگويم!
اجر،
مزد است و پاداش. هركه جواب نيكى را به نيكى ندهد ظالم است و خدا ستمكار را دوست
ندارد، پس چگونه مىشود كه پروردگارمان، پاسخ افعال و اعمال حسنه را ندهد؟!
58ذلِك... :
آيات
يا براى عبرتگرفتن است يا براى ارتقاء معالم است يا براى شفاءگيرى است و يا براى
ارتباطات ماورائى است. آيه، پيامى خاص از نقطهاى به جائى دارد.
ذكر،
كليد است. ذاكر، مقرّب بوده. نفْس نياز به تذكّر دارد، به گورستان و بيمارستان كه
مىروى، بايد متذكّر به دل باشى.
حكيم
خداست، حاكم، اله عالمين است، حكمت، خزينه غيب است، حُكم، فرمان نهائى و جاودانه
است. تو تسليم حكم حكيمى، چه بخواهى و چه نخواهى.
59اِنّ مَثَل... :
تماثيل
قرآنى بسى عبرتآميز است، با امثال، چشمها باز مىشود.
خلقت
عيسى يك معجزه است، و لذا باعث حيرت اهل زمان شده و برايش تعاريف نادرستى را وضع
كردند، فلذا خداوند اين آفرينش را طبيعى و معمولى براى خود خوانده، و مصداق بارز و
كاملش را آدم ابوالبشر مىداند كه بدون پدر و مادر، خلق شده و بيشتر از مسيح موجب
اعجاب است.
پروردگارمان
در اين بيانيّه مىفرمايد هركار كه خدايتان بخواهد بكند مىتواند، ايجاد بدون
ابزار، پيدا از ناپيدا، و هستى از نيستى!
60الحَقّ... :
حق
يعنى خدا، حقگو خداجوست، حقخواه خداگراست، حقطلب موحّد است.
الحق،
يعنى همهي حق، اصل حق و كلّ حق از جانب آفريدگار است و هركه بخواهد زير اين
لفّافه، در برابر حقتعالى دكّان باز كند، باطل است و به يقين باطل است.
شك
نكنيد كه سفيران الهى، بلندگويان حقيقت بودند و اديان سماوى، مناديان آن.
هركه
با حق باشد از باطل گريزان است.
61فَمَن حاجّك... :
احتجاج،
طلب حجّت است، ارائه برهان است، وقتى كه آفتاب آيد دليل آفتاب، مناظره به مشاجره
منجر مىشود و مشاجره مباهله خواهد شد، مباهله، انتهاى مباحثه است و مباهله، اسلحه
بُرنده و بَرنده مىباشد.
آنگاه
كه طرف خود را اهل منطق نيافتى، ديدى كه مغلطه مىكند و سفسطه مىآورد و با هو و
جنجال، فضا را بر قضاء تنگ مىسازد، به خدايت واگذار كن پس در اين صورت غالب خواهى
گشت.
62اِنّ هذا... :
داستان
روياروئى اصحاب نار و ياران جنّت، باور كردنى است، تاريخ بر آن صحّه گذاشته، كلمه
طيّبه لا اله الاّ اللّه. آغازش به دليل و برهان است، پايانش به مباهله و سپردن
كار نهائى به سلطان اعظم خلقت، و آفريدگارتان با قدرت بيكران، به ريشه دشمنان
حقيقت تيشه مىزند.
خدايتان
عزيز است و ذليل كننده مكّاران عصر و توطئهگران زمان، با حكمت بالغهاش سنگر ظلمت
را مىكوبد و طيف ظالمين را بر زمين خوارى مىزند.
63فَاِن... :
پس
اگر مرد ميدانى، بسم اللّه!
چنانچه
باور ندارى امتحان كن!
هميشه
ميدان مباهله باز است، مردان خدا بدون ترس و واهمه به سوى اثبات هويّت توحيدى خود
حركت مىكنند و در اين مسير، از جان و خون خويش ابا ندارند.
هركه
در وادى مبارزه قدم گذاشت، مجاهد است و آنكه در طرف مقابلش قرار مىگيرد در دو
دنيا زيانكار خواهد بود.
آنكس
كه در اين عالَم با خدا و دينش درافتاد در آن سرا در دوزخ ابدى مخلّد خواهد بود.
64قُلْ يا... :
پيام
دين حنيف اينست كه اى توحيديان عصر، بيائيد در زير پرچم الهى خيمه زنيم و دست از
رقابت كاذب برداريم.
شعار
ما پرستش الهى است، و هدف ما مبارزه با ابليس، و يك صدا و يك دست، اهريمن زمان را
بكوبيم و در ظلّ اهداف ربوبى متّحد شويم كه منظور پروردگار از ارسال رسل و اِنزال
كتب، ايجاد يكدستى در جامعه بشرى است و دفع تنشها و درگيريها.
65يا اهلَ... :
از
ايجاد سر و صداى توخالى در مسائل غير ضرورى پرهيز نمائيد، سزاوار نيست كه اهل كتاب
با هم بر سر موارد جزئى و سليقهاى خصومت كنند.
عقل
سليم، قاضى محكمه وجدان است، هرگز نشايد كه موحّدان بر سر كلمات قابل تفاهم درگير
شوند.
تورات
و انجيل و قرآن در اصول يزدانى مشتركند و محرّمات را حرمت مىدهند و محلّلات را
پاس مىدارند و به دشمن واحد، سنگ رجم مىزنند و نظر به وسعت توحيد دارند.
66ها انتُمْ... :
حجّت
بياوريد، در درگيريها سلاح لازم است و اسلحه مباحثه برهان است.
علم،
سنگ ترازوى قضاوت است و علم، موروث تاريخ است و تاريخ، شاهد تردّد علماء است و
علماء ميراثبر حكمت ماسبقاند و حكمت بالغه، از متون قدسيه نشأت مىگيرد و تجارب
جارى، مرهون مكاشفات است و مكاشفات، معجون اذن الهى است.
67ما كانَ... :
ابراهيم،
بتشكن است، او به تنهائى در يك شهر مىزيست، و تك و تنها به مبارزه با نمرود
پرداخت، او صاحب شريعت مستقل بود، اين پيامبر بزرگ، به تنهائى يك امّت بود، خداوند
تبارك و تعالى او را به دين حنيف قرار داد و شعائر اين مذهب، خداجوئى بود و
خداخواهى و خداگرائى.
هركه
وارد دانشگاه خليلالرّحمان شود، به ديدار ملكوت اعلى روَد و ستارگان را با
محتوايش رصد كند. ابراهيم بت را مىشناسد و بتپرست را تحليل مىكند.
68اِنّ اَولَى... :
ابراهيم،
اسوه توحيد است، او الگوى مبارزات سماوى است، هركه ابراهيم را دنبال كند، تبرزن
زمان مىشود.
ايمان
در داستان ابراهيم، شيرين و جذّاب است، اگر ابراهيمى هستى، به وصلتِ با غيب
بپرداز، از غير بپرهيز.
وارستگى
در مسير ابراهيم، هميشگى و جاودانه خواهد بود، ابراهيم برايت پيام دارد كه خدا تو
را مؤمن مىخواهد.
69ودّت... :
بر
سر راهت، خطر است، خطرات، هميشگى است، دنيا، مخاطرهبار است.
گمراهى
در اين خانه خاكى موج مىزند، همه چيز دست به دست هم دادهاند، تا سر ما را كلاه
بگذارند، با جادو و جار و جنجالهاى مختلف، آدمى را از راه راست دور مىكنند.
امّا
حرف اوّل و آخر را خداوند مىزند، سرنخ در تمامى ابعاد زندگى در دست خداوند است.
70يا اَهلَ... تشهدون:
اهل
كتاب، كتابخوان است، كتاب از هر درى سخنى دارد، كتابت در حيطه قدرت ربوبى است،
اهالى كتب آسمانى گرويدگان به اصول حياتى توحيدى هستند.
كفر،
ناسپاسى است، كافر در جنگ با خداوند است، اين جنگ نابرابر است، اين هجمه نارواست.
آيات
خداوند، براى هدايت عصر است، هركه به آيات يزدانى بىتوجّهى مىكند، به رأى خويش
خود را به چاه ضلالت مىاندازد.
خودكشى
علنى درگيرى با وجدان است.
71يا اهل... :
قاطى
كردن حقّ و باطل، شگرد اهل نيرنگ است، هم از توبره مىخورد و هم از آخور! ظاهر را
از يكى مىگيرد و باطن را از ديگرى.
منافق
براى بهرهگيرى از فرصتهاى كاذب زندگى، به هرجا كه باد برود مىرود.
كتمان
حق، يعنى آگاهانه به سپاه اهريمن پيوستن.
آنكه
نان را به نرخ روز مىخورد نمىتواند آدم متعادل و متعارفى باشد.
حقّ
و باطل را نمىتوان مخلوط كرد كه معجونى مىشود غير قابل مصرف، اختلاط خوب و بد،
شيوه طيف خوشگذران و بىدرد است.
72و قالَت... :
سياستمداران
كهنه كار، اينگونه به طرفداران خود تعليم مىدهند كه اگر نتوانستيد در برابر عظمت
رحمانى مقاومت كنيد به طريقههاى مزوّرانه، سعى در بازى با افكار كنيد و با تشكيل
كلاسهاى فريبنده و پوشالى، به تخدير احساس ديگران بپردازيد.
دوستىها
و دشمنىها بر پايه عقائد استوار است، آنها كه در مدرسه ابليس درس خواندهاند، با
تبليغات جادوئى خويش، نيك را زشت و ناپسند را پسنديده معرّفى مىكنند.
اگر
به آيهاى كه در باب اخراج شيطان از درگاه ايزدى آمده توجّه كنيد، مىبينيد كه
وقتى ابليس مدلّس، خدا و خلق خداجو را تهديد به انتقام مىكند، پروردگارمان پاسخ
مىدهد كه از تمام قوا و نيروهايت در اين منازعه يارى بگير!
73و لا تؤمنوا... :
وقتى
دنياطلب به اجبار مىخواهد به اتاق هدايت بيايد در اوّلين فرصت، به دوستان قديمش
چراغ سبزى مىزند كه من با شمايم. بدانيد كه ايمان آوردن، به كذب و تظاهر نمىشود.
تأمين
اعصاب دينى و احساس مذهبى، با روح انسان درآميخته و جائى براى بازىگرى ندارد و
هرگاه كه دنيامداران موجود در حوزه دينخواهى، بخواهند از رذائل پنهانى خويش بهره
بگيرند، با تابلوهاى افشاگرانه قرآنى مواجه مىشوند.
خدايتان
از منابع لايزال به امدادتان مىپردازد كه پروردگارتان خزانههاى گسترده مادّى و
معنوى دارد.
74يَخْتَصّ... :
رحمت
آفريدگارتان اختصاصى است.
هركه
دست بيعت به او داده، تحت مراحمش قرار مىگيرد، گرچه از بزرگوارى اوست كه به تمامى
موجودات تفضّل كند، امّا توفيق بهرهگيرى در وجود همه نخواهد بود.
معبودتان
افضل است و فضلش فراگير تمامى آفرينش مىباشد.
فضائل
ربوبى، بسى عظيم است، در ركوع نمازت مىگوئى، سبحان ربّى العظيم و بحمده، تسبيح
مىكنى خدائى را كه بىانتهاست مناقب و محاسن و مكارمش.
75و مِن... :
گفتگوى
منكران با مؤمنان در طول تاريخ بسيار بوده و گاه به سمت مناقشه مىرفته و زمانى در
موضع مباهله بوده و يك وقت متشنّج مىگشته، اوراق تاريخ از برخوردهاى فيزيكى و
شديد جبهه خدا و شيطان خبر مىدهد كه شهادت، نهايت اين درگيريهاست.
گفتههاى
تنپروران زشتخو، همه افسانه است، چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند، انتشارات طيف
معاندين مملوّ است از استدلالات دروغين كه آسمان و ريسمان رابه هم مىبافند تا
اثبات هويّت خود كنند و از قدر و منزلت و ابهّت مكاتب سماوى بكاهند، هيهات كه خدا
پشتيبان ياران خويش است.
76بَلى... :
بله،
هركه موافقت با وجدان كند و به كانال فطرى خود بازگردد، مورد محبّت الهالعالمين
قرار مىگيرد.
وفاى
به عهد، تداوم دوستىهاى موجود در فروع دين است، از شاخههاى فروع دين تولّى است،
متولّى به حق، يار خدا و خلفاء اوست و شرايط سنگين زمان، او را از مرزهاى نورانيّت
و قداست دور نمىكند.
تقوا
محصول خداگرائى است و متّقى منادى معرفتاللّه مىباشد.
77اِنّ الّذين يشترون... :
خريد
و فروش، كار همه است، ولى بسيارى از فروشندگان كلاهبردارند. فراوانند خريدارانى كه
مغبون بازار گشتهاند، امّا آدمى در هر لحظه ثروتى دارد باستانى كه همواره در معرض
فروش اجبارى و تحميلى و بىخردانه قرار مىدهد.
براى
سدّ جوع خود، سرمايههاى كلان آباء و اجدادى را به مناقصه مىگذارد كه از اهمّ اين
دارائىهاى خطير، ذخائر ملكوتى و داشتههاى جبروتى است، شيطان به ما مىگويد:
خودفروشى كن آنهم در برابر مبالغى بخس و ناچيز و اندك!
78و انّ منهم... :
از
جمله افعال معارضين الهى، دينسازى و شبيهسازيهاى مذهبى است، هرچه خدا آورده آنها
هم مىآورند، جنس تقلّبى در بازار مكّاره دنيا، فراوان است.
بهوش
باش، الهههاى تصنّعى، خداهاى متعدّد و متنوّع، كتاب مىآورند به تقليد از كتب
آسمانى، پيامبر مىسازند مشابه به آنچه كه خدا آورده، امام مىتراشند با معجزههاى
مندرآوردى با آرايش دقيق در اخبار گردآمده، يك وقت چشم باز مىكنى كه برايت
يكسرى اصول و فروع ساختهاند و تو در ميان اين آتشگاه به ستايش نفوس آلوده و
دستساز همنوعانت پرداختهاى.
79ما كان ... :
آيا
هركس مىتواند ادّعاى نبوّت كند؟ بله! هركسى مىتواند اداى انبياء را درآورد و با
استفاده از راههاى شيطانى، اعجازى را نيز شمايل سازد، امّا گزينه باطل، كف روى آب
است و گزيده حق، سنگ زيرين آسياب است. معيار تعيين كننده، در خداپرستي است.
فرعون
با كبكبهاش، نمرود با دبدبهاش، شدّاد با هاىوهويش آمدند و چشم ناظران عصر را به
خود دوختند و پا در كفش خدا كردند، امّا رفتند و اكنون در سياهچال تاريخ قرار
گرفتهاند.
در
عصر ما مكتب سوسياليستى و كمونيستى بود كه صاحب قدرت عظيمه گشت و نيمى از كره زمين
را به طاعت خود كشانيد، امّا فروپاشيد و متلاشى شد.
80و لا يأمُركم... :
امر
و نهى مىكنند، جلو و عقب مىروند، بالا و پائين مىآيند، تا كاه را كوه كنند و به
طرح يك كلاغ چهل كلاغ، حواس را از مركزيّت توحيد دور كنند، امّا نبض زندگى در
اختيار خداوند است.
هفتاد
و دو سال، ابرقدرت شرق، با تمامى امكانات وسيع خود كوشيد تا ثابت كند خدائى نبوده
و پيامبران، مردم را خر كردند و سوارشان شدند. گفتند: مذهب، افيون است، مؤمن مرتجع
است، گرويده به خدا اُمّل است، معتقد به قيامت، عقبافتاده است، امّا به يك فرمان
ربوبى، صاحب زرّادخانههاى افسانهاى به تاريخ پيوست!
81و اِذ... :
ميثاق،
بيعت است، خدا صاحب بيعت است، بيعت در هالهاى از حكمت است، كتابت بيعت در خلقت
است، عهد الست، تعهّدات وجدانى بر ارسال رسولان است.
اين
امضاءگيرى براى رشد جامعه است، اقرار گرفتن از ارواح براى تثبيت آنست، اگر بر رأى
اوّليّهات باشى، مؤمنى و مؤمن در دژ مستحكم الهى قرار دارد و چنانچه تعلّل بر اين
امر ماورائى كنى، منافقى!
82فَمن تولّى... :
تولّى،
پشت كردن است. ولىّ مُدبرين (شيطان)، اخم كرد و قيافه گرفت و بيعت شكست.
فسق،
روگردانى از خير است و فاسق، عامل هرج و مرج است و فسوق، ارائه طرحهاى زشت است.
هركه پيمان شكست، به تعقيب ابليس رفت و هركه با شيطان رفاقت كرد، مطيع او شد و
هركه به دامش افتاد بازنده گرديد.
83اَفغَير... :
غير
دين خدا، باطل است، مذهب حقّه، آئين ربوبى است، تو براى خودت سازِ سوا مىزنى!؟ در
حالى كه جامعه جهانى تابع حقتعالى مىباشد، آسمان و زمين در بيعت اوست، مشارق و
مغارب مفتون هيبت ربوبى است.
همه
از اويند و به سوى او باز مىگردند، ايستگاه نهائى موجودات، پيشگاه احديّت است.
84قُلْ امنّا... :
مسلمان
به تمامى پيامبران گذشته سلام مىدهد، همه كتب آسمانى را احترام مىكند.
ابراهيم
از ماست، اسماعيل در كنار ماست، اسحاق همراه ماست، يعقوب معلّم ماست، موسى برهان
ماست، عيسى حجّت ماست، فرقى در بين انبياء نبوده، ما تسليم اقوال سفراء آسمانى
مىباشيم.
85و مَن... :
اسلام،
تسليم نفْس به يزدان است.
اسلام،
برقرارى مسالمت در جامعه است.
اسلام،
هماهنگى اعضاء و جوارح با توحيد است.
اسلام،
سلامت دل از آلايش ابليس است.
86كَيفَ يهدى... :
هدايت،
مسير صداقت است، هدايت، به دست خداوند است.
بىسيم
خداوند در وجود بشر، فطرت است، فطرت، همان وجدان است، وجدان، آدمى را به خدايش
مىخواند، همه چيز در اين عالَم گواهى مىدهد كه آفريدگار ما، بر حقّ است.
كردگار
بىهمتا، صاحب حكمت بالغه است، آيا كسى كه بعد از اتمام حجّت ربوبى، باز هم به
سركشى خود ادامه مىدهد، قابل ترحّم است؟ ارتداد بعد از اكرام، كمال بىانصافى است.
87اولئكَ... :
لعنت،
فحش است، اين يك ناسزاي معمولي نيست، برازنده موقعيّت حقستيزان است، اين كلام يك
مارك است كه بر اندام دوزخيان زده مىشود، اين برچسب از دنيا به سينه مطرودين
يزدانى زده مىشود.
لعنتى!
عبارتى است براى كسى كه از عافيت و امنيّت جاودانه محروم مىشود، ملعون، عنوانى
براى رجمشدگان آستان جبروت است. تو كه به ديگرى در وقت غضب چنين حرفى را مىزنى،
بدان كه اگر به جا نباشد دامنگير خودت خواهد شد.
88خالدين... :
سختىهاى
اين جهان، گذراست، موقّتى است، امّا آنچه كه خدا مىدهد، دائمى است.
تخفيف
براى هر چيزى هست، امّا براى لعنتى، چانه زدن محال است، فرصت توبه را مىگيرد،
مجال تنفّس نمىدهد.
آرى
اى دل غافل، عذاب خدائى بسى سهمگين است، به اطرافت بنگر، شلاّق طبيعت را ببين، كه
تحت امر حق، عمل مىكند و با زلزله و طوفان و بيمارى، زندگى را بر بشر، تنگ و تيره
مىنمايد.
89اِلاّ الّذينَ... :
توبه،
پل است، پل دوستى است، پل خنده است. اگر اين بزرگراه نبود، چه مىكرديم؟ در
سياهچالهاى عقوبت، نابود مىگشتيم، گذرگاه مهربانى، عنوان قانون توبه است كه خداى
مهربان، براى پذيرش عاصيان وضع نموده.
توبه
يك كلام نيست كه بگوئى و تمام شود، بلكه يك سلسله برنامهريزيهاى عاطفى است كه
آدمى را بر اصلاحات اساسى روح و جسم و نفْس مىكشاند كه در نهايت هويّت و موجوديّت
را دگرگون مىنمايد.
90انّ الّذين... :
كفر
بعد از ايمان، زشتى بعد از زيبائى است.
وقتى
در قلبى الحادى مىآيد، رو به تزايد مىگذارد، درست مثل ميكروب در بدن كه اگر مهار
نشود و با دارو كنترل نگردد يقيناً تبديل به درد بىدرمان مىشود.
نهايت
روگردانى از خداوند فرو رفتن در منجلاب خودخواهى است، در اين هنگام، قلب كاملاً
سياه شده و نقش رحمانى آن گرفته مىشود، براى چنين مركزيّتى، ترحّم و تكرّم و
تقدّس بىمعناست، به يك باره يزيد مىشوى، شمر مىشوى، هيتلر مىشوى، اصغر قاتل
مىشوى.
91اِنّ الّذينَ... :
كفر،
مرگ قداستهاست، بىدين همچو بر باتلاق افتادهايست كه دست و پا زدنش بيهوده است،
تلاش و جدّيّتش به فنايش كمك مىكند، نگذاريد لحظه نهائى پيش آيد. سعى كنيد كه در
آغاز كدورت نفْس، جلويش را بگيريد، تا عقيده انحرافى در نطفه خفه شود.
وقتى
كه به خدايت شك كردى، استغفار كن و به خطّ طبيعى مراجعه كن و بسيار بگو: اِنّا
للّه و انّا اليه راجعون.
92لَن تَنالُوا... :
خوبى،
گُلى است كه به راحتى نمىتوان آنرا چيد، گُل زيباى خوشبوى پر جاذبه، تو را
مىخواند.
اگر
دوست دارى به دلها راه پيدا كنى، خوبى كن و آب پاكى بر آن بريز و تمرين نيكوئى كن.
اگر
انتظار تفقّد دارى، مهربانى كن، مگر نمىگوئى جوابِ هاى، هوىْ است، به خود بگو:
سلامتى، ثروت، امنيّت، عافيت، عظمت و كرامت، اگر آرزوى من است، براى ديگران هم
همان را طلب كنم.
قبل
از حاجت خود، به خواسته ديگران اعتنا كن.
93كُلّ... :
غذا
مايه حيات است، تغذيه سالم باعث سلامت جسم و روح است.
خداوندگارتان
برنامههاى غذائى را به گونهاى تنظيم كرده كه اثرات كوتاه مدّت و دائمى مثبت بر
اعصاب دينى و احساس مذهبى بگذارد.
مربى
خلقت، مسئول تداركات زندگى خلايق است، هر نيكى و بدى، تأثير فورى در رشد معنوى و
مادّى ما دارد، پس بفهم چه مىخورى و چرا مىخورى و چگونه مىخورى و براى چه
مىخورى، خوراك باعث تداوم احوال و گاه اهوال است، ممكن است با يك لقمه كافر شوى و
با يك قاشق غذا، مؤمن گردى.
94فَمن... :
افترا،
تهمت است، اتّهام در محكمه عدل بايد مطرح شود نه در دلت.
بدترين
نوع انگزنى، سوءظن به خالق است، وقتى كه به تو رنجى از گردونه عمر مىرسد از او
نبين، آنگاه كه همنوعت به تو ستم مىكند از چشم او ننگر.
سُبحانَ
رَبّى: منزّه دان خدا را از هر نوع پليدى، ظلم، تبعيض، بىلطفى، اذيت و آزار، و
آنها را از فرماندهى هستى دور بدان، رابطهات را با خدايت خراب نكن كه تو اسير
اوئى و راه گريز ندارى.
95قُل ... :
صادق
است خدايت، راستگوست پروردگارت، به دنبال خدا باش كه پاكان روى زمين در جستجويش
بودهاند.
مقلّد
ابراهيم خليلالرّحمان باش كه نيكان تاريخ، از كانال او به پاكيزگى حيات
رسيدهاند.
شرك
سياهى است و مشرك حق را مىبيند ولى به دلائلى از گرايش به آن طفره مىرود، شرك،
با شك به وجود مىآيد، شك، تير شيطان است، شيطان قسم خورده تا بازار توحيد را كساد
كند، آنچنان كه دارى مىبينى!
96انّ اَوّل... :
بيت
جاى بيتوته است، فرق بين بيت و دار و منزل آنست كه بيت از قداست ديگرى برخوردار
است.
دار،
جايگاه زندگى است و منزل، محل معيشت و نشست و برخاست، امّا در بيوت، عواملى از
ماوراء مىآيند كه نبض اهالى آن را كنترل مىكنند.
در
بيوت، موكّلين قرار دارند كه مانع ورود ابليس مىشوند و نفَس در آن، تحت كنترل
است، طلوع و غروبى ديكته شده دارد، روزى آن، از دريچه ديگرى مىرسد.
97فيه ... :
آيات،
علائم است، با علامتها آشنا باشيد، هرگز به علامتهاى موجود در كنار اتوبان زندگى
بىتوجهى نكنيد كه هلاك مىشويد.
در
مقام ابراهيم، نشانههاى خطير است، هركه وارد بيتاللّه شود از ويروسهاى رايج در
دنيا مصونيّت مىيابد.
خداى
عالَم اراده به تميزى مردم كرده، وضع قوانين سازنده نموده تا در دوره آموزش مناسك
حج درون و برون خلق را اصلاح كند، هركه خوانده شد، مىرود و هركه رفت، زنگارزدائى
مىشود و هركه تن به اين جرّاحى نداد، خبيث بر مىگردد و مقاومت در برابر
لايروبىهاى نفسانى، عدم اخلاص در حج است.
98قُل يا... :
اهل
كتاب، مورد اتمام حجّت قرار گرفتهاند، دلائل توحيدى را ديدهاند و مرز حقّ و باطل
را يافتهاند و قواى شيطانى را ملاحظه كردهاند.
كار
ابليس تدليس است، مدلّس، مزوّر است، تزوير مىكند و سر مىبُرد. اگر لحظهاى غفلت
كنى آب از سرت گذشته و در درياى آلودگى غرق شدهاى.
خدايت
دعوتت كرده تا كمكت كند، ولى اهريمن به طريقههاى مختلف سدّ راهت مىكند و مانع
فيض مىشود.
اى
آزاده، تو زرخريد خدائى، مفت نفروشى اين كاسه زرّين دلت را!
99قُل يا... :
مدّعيان
ايمان، آشنا به چالشهاى ذهنى اهل يقين هستند، لذا به خوبى نقاط ضعف آنها را
مىشناسند، با طرحهاى تبليغى و تزئينى، كلاههاى گشادى را بر سر سادهدلان
مىگذارند، راه را با انواع حيلهها مىبندند، شگردها در آستين دارند، با زرنگى
تمام، كاه را كوه و كوه را كاه مىكنند.
هركه
تاريخ گذشته را مرور كند، با صفوفى از دينمداران كاذب مواجه مىشود، اين آژير خطر
است كه دين همواره با دين، شكست خورده، مذهب كاذب حاكم، عليه مذهب صادق محكوم، با
دقّت عمل مىتوان از توطئههاى دشمنان خدا كه در لباس دين فعّاليّت مىكنند سر
درآورد.
100يا ايّها... :
اطاعت،
كانال گرايشات فكرى و عملى است، طاعت، دالان پيوندهاى خير و شر است.
اجباراً
تحت اطاعت اين و آن قرار مىگيريم، امّا اگر مطيع يزدان شديم، تمام درهاى گريز از
مركز فطرت را بر خود مىبنديم.
تقليد،
خصيصهاى اجتنابناپذير است كه براى هر فرد در هر يك از ابعاد زندگى پيش مىآيد،
امّا دانسته به دنبال ايدهاى رفتن كمال يقين است.
هرگاه
كه به طبلهاى باطل گوش دهيم به درياچههاى قير فرو مىرويم و خَسِر الدّنيا و
الْآخره مىشويم كه بازندگى در هر دو سراست.
101و كَيْف... :
كفر،
ناسپاسى است، كفران، بىادبى است، وقتى كه حجّت را بر ما تمام كردند و همه چيز را
گفتند، بازگشت از حق آگاهانه به دوزخ رفتن است.
براى
اجتناب از هرگونه انحراف و انحطاطى به جادّه اصلى فطرى برويم، اليمين و الشّمال مُضلّه و الطّريق الوسطى هى الجادّه، اين نسخه از مولاى
كون و مكان است كه فرمود: هر ندائى از هر كسى در هر مسيرى براى هر عملى كه نصّ
ربوبى را تحتالشّعاع قرار دهد باعث نابودى آدمى مىشود.
102يا اَيّها... :
تقوا،
پاكدامنى است، مرتبه بالاى ايمان است.
متّقى،
خودفروشى نمىكند، باتقوا، درِ خانه غير را نمىكوبد، تقواپيشه، سيلى دوست را بر
حلواى دشمن ترجيح مىدهد.
حقّ
تقوا بالاتر از خود تقواست، مرحله برتر براى متّقى آنست كه تقوا را از امام متّقين
كپى كند، او مظهر تقواى درون بود و ضربان قلبش از كنترل ايزدى خارج نمىگشت.
103و اعْتصِموا... :
اعتصام،
دستيابى و دستاندازى و دستگيرى است، بسان غريقى هستيم كه در اقيانوسى به حال غرق
آمدهايم، پس در اين حال بايد دستگيرهاى مطمئن را بگيريم كه اين طناب پايدار،
حقتعالى است.
تفرقه
يعنى خروج از دين، نعمت بزرگ، بقاء و حضور و دوام در حوزه سماوى است.
زير
پرچم توحيد، تمامى اقشار از هر صنف و قوم و عشيرهاى يك هدف را دنبال مىكنند و به
دنبال يك سوژه هستند.
هدايت
عامّه، در ظلّ اهداف انبياء است و هر نوع پراكندگى موجب ذلّت و زبونى مىباشد.
104و لتَكن... :
حكم
ربوبى است، بايد اين چنين باشيد: داعيان به سوى نيكى و مبلّغين جبهه نورالْانوار.
امر به معروف، يعنى ابلاغ كلام خالق به خلق، نهى از منكر به معناى دورى خلايق از
پستىها و رذائل است.
فلاح،
رستگارى است و مُفلح، گريخته از مهالك است، حىّ عَلَى الفلاح، دعوت عامّه از نقطه
بالاى خلقت براى پروازهاى اصلاحى و اكمالى است، نماز از ذخائر اين عروج است.
105و لا... :
نباشيد
مثل كسانى كه متفرّق از حق شدند.
اختلاف،
ذلّتبار است، خلاف واقع بودن، رو بهسوى شيطان كردن است.
آنگاه
كه حجّت آمد، احتجاج در باطل، كمال بىانصافى و وجدانزدائى است.
هركه
ميدان مقاومت توحيد را ترك كند به ابزار روحى و اسباب عصبى مجازات مىشود.
دلائل
الهى به بلندمدّت منتهى مىشود و حجّت خدا در رسانههاى طبيعي، مسموع است.
باد،
خبر مىآورد، افلا تسمعون؟ رعد، راز را مىگستراند، افلا تعقلون؟ برق، اسرار را
مىشكافد، افلا تبصرون؟ آفتاب، پردهگشاى ضمائر است؟ والشّمس و ضحيها.
106يَوم... :
وجوه،
دگرگون مىشود و صورتها تغيير پذيرفتنى است.
سياهى،
علامت ترس است. سپيدى، نشانه اشراف است.
از
تاريكى مىترسيم چون به جوف آن واقف نيستيم، ولى در سفيدى همه چيز آشكار و ظاهر
است.
پوست
آدمى به رنگهاى گوناگون است، سفيد پوست، سياهپوست، سرخ پوست، زرد پوست، ولى پوسته
بيرونى ملاك تحليل حقايق نمىباشد بلكه سياهىِ آلودگى، بر تمامى رنگها غلبه دارد و
معيار نهائي خواهد بود.
107و امّا... :
سفيدى
مورد بحث، رنگ سفيد برفى نبوده، بلكه روشنائى دل است، قلبى كه با چراغ لاهوتى روشن
مىشود، صاحبش را از ظلمات نجات مىدهد.
وجوه
در مفاهيم معنوى، اصطلاحى براى مراتب ايمانى است، رحمت الهى را به كسى مىدهند كه
وجناتش ربوبى باشد.
صورت،
مجموعه خلقت است چراكه بقيّه بدن، تحت پوشش آن است و از كالبد انسان تنها صورتش
عريان است، چه زن و چه مرد، در هر دو جنس پيشانى و بينى و گونهها و چانه و
بناگوش، قابل درك است، پس به اين اعضاء بنگريد كه كار اساسى در بدن دارند، محلّ
بيعت با خداوند، پيشانى است كه در اين مجموعه قرار دارد.
108تِلك... :
آيات
خداوند برخى در طبيعت است مثل رعد و برق و طوفان و زلزله و بعضى در برابر ديدگان
ماست، مانند ماه و خورشيد و ستاره و كوه و دريا، يك سرى هم در وجود ماست، چون چشم
و گوش و زبان و عقل و روح و بعضى موارد در انسانهاست، همچون معجزات و مأموريتها و
مسئوليّتها، نگاه به هر يك ما را به صاحبشان مىرساند، انظروا الى صنايع اللّه،
تفكّروا فى خلايق اللّه.
خداوند
اسير عدالت نيست، چراكه خداى گرفتار، فاقد مديريّت است، امّا ستم هم نمىكند چونكه
نياز به ظلم و تجاوز ندارد، به خاطر اينكه همه چيز برايش آماده است.
109و لِلّه ما... :
حوزه
مأموريت الهى، از شرق است تا مغرب و نه اين شرق و غربى كه در جغرافياى ماست!
چپ
و راست ما را محدوده كره خاكى تشكيل مىدهد و اين بسيار كم است، امّا اين امتداد
يمين و يسار، فرامحيطى است، مشارق هستى و مغارب گيتى ملاك است.
مخلوقات
الهى در افق وسيعى قرار دارند، پروردگارتان مديريت عالم را به عهده دارد كه اين
عالم را ميلياردها كره سنگى و خاكى و يخى و نورى تشكيل مىدهند كه تصوّر آن، به
حقيقت باعث جنون كاوشگر مىگردد.
110كُنتم... :
بايد
به اين نسخه پايبند باشيد كه اهل خير باشيد، خيّر كسى است كه از عمل نيك خسته
نمىشود.
بهترين
ملّتها كسانى هستند كه امر به معروف مىكنند، يعنى آمر به نيكىها هستند و آمر اگر
عامل نباشد كلامش بىتأثير خواهد بود.
ايمان
به خدا، آدمى را از عضويّت در احزاب دنيوى بىنياز مىكند و مردم را به تقسيمات
فكرى و عملى مىرساند، آنها كه براى خدا هورا مىكشند.
گروه
ديگر براى سازههاى خودشان دست و پا مىزنند.
111لَن يَضُرُّوكم... :
نميتوانند
به شما آسيب و ضرر رسانند.
نبايد
به خاطر ترس از آسيب ديدن، به دامن شيطان افتيد چرا كه گرايشات ناصواب هم بلاها را
از وجودتان دور نمىكند و همانطورى كه علم نتوانسته بدبختىها را از جوامع دور
سازد.
مردم
از شرّ فتنهها به سازههاى خود پناه مىبرند ولي هميشه درماندهاند! اين بافتهها
در مقولههاى پزشكى و قضائى و فيزيكى و شيميائى است:
ولى
با كمال سرافكندگى، پزشكان در برابر بسيارى از بيماران ناتوانند و قادر به دفع
آفات موجودشان نمىباشند.
قاضى
به ظاهر حكم مىكند و در اين ظاهر، فريب زور و زر، دخالت مىكند و كرسى داورى را
خسته به بيدادگرى مىكند.
فيزيكدان
ادراكاتى دارد كه گاه به درستى است و زمانى به خطا.
شيميست
كشفياتى دارد كه گاهى به مصلحت جامعه است و زمانى به زيانش.
112ضُربتْ عَلَيْهم... :
ضرب،
زدن است، ضارب، خداوند است، ضربه زدن كار خداست، خداوند وقتى مىخواهد گروهى را
كتك بزند به عوامل لايتناهى خود، فرمان آنرا مىدهد، شلاّق خدا متظاهر در تمامى
ابعاد زندگى است، هر كه به پل نجات نرود، در زير دست و پاى اين و آن له مىشود.
غضب
خدا را جدّى بگيريد، خشم ربوبى، تسونامى ايجاد مىكند كه امواجى با ارتفاع سىمتر
را به سمت خشكى مىفرستد و ناگهان چند شهر به زير آب مىروند، آب حياتبخش، مزاحم
حيات مىشود و زندگىدهنده، زندگىزدا مىگردد.
113لَيْسُوا... :
امّت
قائم، ملّت بپاخاسته و منتظر و پرنشاط است.
مردم
در حوزه انتظار، قوى و عاشق و متعالند، آنها آيات خدا را مىخوانند، آيت عظماى
يزدانى، موعود غائب است، آنكه قرائتش باعث صفاى دل مىشود.
شبزندهدار،
كاوشگرى است كه به دنبال شهاب هميشه فروزنده مىرود، ماهى كه غروب ندارد، مهى كه
از آفتاب اين دنيا كسب ضياء نمىكند.
سجده،
نهايت عبوديّت است و ساجد، رديابى كننده موعود است و سجدهگاه تاريخ، ظهور است.
114يؤمنون... :
گرويدن
به خدا، باورداشتهاى ماورائى، حركت در مسير محبّت خدا، دورى از جاذبههاى فريبنده
و كاذب، سرعت در اتوبان قرب و خيرخواهىهاى لحظهاى، عناوين اصلاحات نفسانى است.
اصلاحطلب،
ضدّ مرتجع است. مرتجع واپسگراست، آنكه بيعت درونى را پس مىزند.
رجوع
به شيطان بعد از لبّيك گفتن به خدا، از مظاهر سرنگونى وجدان است.
بيائيد
و در بستر خداخواهى به دنبال مصلح كل بگرديم كه او براى اصلاحات جهانى مىآيد.
115و ما... :
خير
را پاس داريد و اگر آنرا يافتيد قدر دانيد.
فعل
خير، عمل نيكوست، اين كردار پسنديده را ابليس به تباهى مىبرد.
بهترين
عمل، ايمان به خداست، يعنى تأمين اراده الهى در مدخل فكرى و عملى خود.
خدا
و خلق و خويش، مثلث به هم پيوسته در حقوق و عقوق است.
كار
خير كردن به اين اضلاع برمىگردد، اهل خير با كردار نيك به خدا و خود و خلق، خدمت
مىكنند.
كفران
اين حركت، ترديد در عوايد و عواقب آن است.
116انّ الّذين... :
كافر،
بازگرداننده بيعت ازلى است.
اهل
كفر فقيرانند، اگر چه در لباس اغنياء باشند! چراكه مدّت كاميابى آنها از مايملكشان
ناپايدار خواهد بود.
كفر،
ذاتاً بيمارىزاست.
كافران
در بهترين شرايط زندگى كه بايد اموالشان به دردشان بخورد، دست از پا درازتر به
مرتبه اوليّه خود كه ندارى و نقاهت است مىرسند.
امام
هادى مىگويد: به ياد آور بدنت را وقتى كه در خانه افتاده و در آن حال كه سخت نياز
به درمان و حمايت دارد از كسى و جائى كارى ساخته نخواهد بود.
117مَثلُ... :
مثالهاى
قرآنى، بسى آموزنده و هشداردهنده است.
هركه
به مصاديق فرقانى توجّه نكند به نكبات زمان دچار مىشود.
در
اين آيه، تماثيل تربيتى و پرورشى در خصوص ريختوپاشهاى مالى و اعتبارى است، آنكه
تلاش مىكند تا از هر راهى و به هر قيمتى پول درآورد هرآينه در مسير گردباد خرج
مىكند، زمينى را بذر مىدهد كه در معرض سيلابهاست، درختانى را مىكارد كه در شعاع
آتشفشانند، اموالى كه به ناحق جمعآورى مىشود در اثبات هويّت شيطانى صرف مىگردد،
پس وقتى كه زلزله مىآيد و بناهاى عظيم را خراب مىكند نگوئيد كه خدا ظالم است و
لطافت را از بشر مىگيرد، بلكه انسانها هستند كه فنا و نابودى را رقم مىزنند.
118ايّها الّذين... :
از
نسخههاى آموزنده وحى است كه مىگويد: علّت اصلى درگيريهاى اجتماعى كه منجر به
بروز حوادث هولناك مىشود، اتّخاذ تصميمات نسنجيده و عجولانه است كه سلامت روابط
را به خطر مىاندازد.
با
نامحرمان فكري، روابط صميمي برقرار نكنيد كه اختلافها، دردسرها را مياقزايد.
خدايتان
مىگويد: ما همه ريزهكاريهاى عالم را گفتيم تا ثبات جامعه حفظ شود و روابط
مسالمتآميز از بين نرود، دشمنىها بر مبناى هوىپرستى است. خودكامگى، عامل
اختلافات عمومى بوده و آغازش با مشاجره است و ادامهاش در منازعه و انتهايش در
كشتار و ضايعات نسلى و قومى و انسانى و روانى مىباشد.
119ها أنتُم... :
دوستىها
را كنترل كنيد، دشمنىها را مهار كنيد، همه خرابىها در جهان از اين دو پديد
مىآيد، چونكه خواستى، مىروى و چون رفتى، عمل مىكنى، با عملكرد تو، وقايع جانبى
و داخلى تكوين مىيابد.
عصبيّت
را در اختيار خود بگيريد، اگر عصبانى شدى، دست به كارهاى تند مىزنى، با عصبانيّت
سوء ظن مىآيد، با سوء تفاهم جبههگيريهاى غليظ و شديد ظاهر مىگردد.
ابتدا
ما با هم دوست بودهايم، زيرا كه خميرمايه ما در اُنس بوده و نام انسان، بخاطر
مأنوس بودن با همنوع است و تو نبايد دست طبيعت خلقت خود را رد كنى.
120اِن تمسَسكُم... :
كار
گروه اخلالگر آنست كه از پيشرفت حقيقتطلبان ناخورسند مىشوند و از آفتها و
اُفتها شاد مىگردند، پس چاره كار آنست كه شكيبائى كنيد و به ريسمان پيروز الهى
چنگ زنيد تا از هجوم ناملايمات مأمون گرديد.
كيد
به معناى نقشههاى ناميمون است، كيّاد سياستمدارى است كه آگاهانه با بهرهگيرى از
كليدهاى تأثيرگذار، فضاى جامعه را مسموم مىسازد و در عين حال، خداوندتان مىگويد:
همه چيز تحت سلطه من است و حاكميّت يزدانى بر هر فعل و انفعالى چيره خواهد بود.
121و اذ... :
قتل،
بد است، قتال، زشت است، قرآن مىگويد: اَلصّلح خيرٌ، يعنى مسالمت و ملايمت و
ملاطفت بهتر است.
امّا
جائى كه دشمن محيط زندگى را ناامن نموده، بايد بپاخاست و پرچم مبارزه را به دست
گرفت، آنگاه كه آتش توطئه بدخواهان آرام و قرار را از جامعه مىگيرد، بايد به
نيروهايش حمله كرد و در اين مسير هركه مُرد به زندگى بهتر مىرسد و از زجرِ ذلّت
مىرهد.
122اذ همَّت... :
اهتمام
عجولان، در به همريختگى است و تلاش شياطين در گسترش اختلافات است، در حالى كه
ولىنعمت خلايق، آفريدگار عظيمالشّأن است.
پس
بيائيد و به اين سكوى استوار و خللناپذير تكيه نمائيد و وكالت دائمى دنيوى و
اخروى خود را به ذات اقدس كبريائى بسپاريد.
مؤمن،
اهل توكّل است، نشانه گرويده به وحى، آنست كه نديده خريده و بر ستون نامرئى تكيه
كرده.
براى
افزايش بار توكّل، در هر بابى كه احساس ضعف مىكنيد، بگوئيد با شمارش مختلف:
توكّلتُ علَى الحىِّ الّذى لا يَموت.
123و لقد... :
لقد،
راز تحقيقات است، وقتى كه به اين علامت مىرسيد، بدانيد كه حرف محكم و كلام
حسابشدهاى است.
در
غزوات سنگين و روياروئىهاى ثقيل، امداد ماوراء آمد بهگونهاى كه در كتب تاريخى و
روائى ثبت گرديده، در آن هنگام مسلمين از موقعيّت ناخوشايندى برخودار بودند كه اگر
مورد تأييد پروردگار بىهمتا قرار نمىگرفتند، يقيناً متلاشى و زمينگير مىشدند.
پس
به شكرانه اين موهبت ربوبى هماهنگ با فرشتگان تحميد و تسبيح و تكبير، آواى تقديس
سر دهيد و به درگاه ابدى كرنش نمائيد.
124اذ تَقُول... :
بشارت
به گروه گرويده، باعث ازدياد اعتماد درونى خواهد بود.
وقتى
كه مجاهد فى سبيل اللّه، در ميدان حرب به آرايش نظامى كفره مىنگرد، ابليس از
دريچه چشمش، قلبش را هدف قرار مىدهد تا او را بترساند و از استقامت دور سازد، ولى
هنگامى كه مژده حقتعالى را دريافت مىنمايد، امواجى از حركت استوار وجودش را فرا
مىگيرد.
در
نبردهاى ناعادلانه حقّ و باطل، همواره جنگ روانى و تهاجمات جادوئى، نقش فعّالى را
ايفاء كرده كه بهرهبردارى از آيات كريمه و ادعيه شريفه، به اين التهابات خاتمه
مىدهد.
125بَلى... :
صبر،
ماده اصلى ايمان است، اگر صبورى كنى، از همه موانع بجهى.
تقوا،
ترمزى قوى بر تمامى خطرات است، با بردبارى مىتوان متّقى بود.
سپاهيان
سماوات را اگر ببينى از هر هراسى دور شوى، پنجهزار نيرو، بسى سهمگين است، خاصّه
كه نامرئى و بىمرگ و وصل به قدرت مطلقه باشند، همراهى موكّلين نيرومند، جبهه حق
را بيمه مىكند، تجمّع همراهان نامتزلزل تضمينبخش صفوف صابرين خواهد بود.
126وَ ما... :
بشارت
براى رفع خستگى است، نويد به جهت تداوم كار است، اميد لازمه هستى است.
اطمينان
قلب، به وسيله رخدادهاى مثبت صورت مىگيرد.
بدان
كه زور در دست اوست و قدرتمدار به غير از خداوند نمىباشد.
خدائى
كه قوى و قديم و قريب و قسيم است، براى تكيه كردن بهتر و شايستهتر است.
127لِيَقطع... :
قاطعالطّريق،
بُرنده راه است، قطع مسير بندگى به وسائل مختلفى ايجاد مىشود، كسى كه از دين فطرى
خارج مىشود، عينك ناروائى بر چشم مىزند كه نگرش ناهموارى را پيدا مىكند، كسى كه
از مرز بندگى خارج شده، به بندهاى نفوس خود و ديگران مبتلا مىگردد.
انقلاب،
غير مترقّبه است، حركت ناگهانى، نتيجه چنين موضعگيريهائى است، منقلب شدن در
بديها، ناهنجاريهاى روانى را در پى دارد، بايد مراقب اين هشدارها بود.
128لَيسَ... :
كسى
در امور خود اختيارى ندارد!
اين
جمله بسى سخت و سنگين و سهمگين است، چراكه اصل معناى جبر مىباشد.
آدمى
در ظلّ جبروتيّت الهى به دنيا آمده و در اسارت جبّاريّت ربوبى پيش مىرود و در
بندهاى زور زمان مىميرد، پس در اين حالت، اختيار از او سلب گشته، البته چون
اعتقاد به اين مضامين، واكنشهاى منفى و منهيّه در پىدارد مىبايد اينگونه تفسير
شود كه در اصول كلّى زندگى، انسان مأمور بوده و تقويم ديكته شدهاى را ورق مىزند
و در فروع زندگى، صاحب اختيارات همه جانبهاست كه اين تعبيرات نيز هزاران حاشيه و
تبصره دارد كه فعلاً جايگاهش نخواهد بود.
پروردگارمان در برخورد با بشر، دوگانهگرائى
دارد، گاه رحيم است و گاهى عذاب كنندهي عادل.
129و لِلّه ما... :
آفريدگار
هستى امكانات فراوانى دارد، دست او در اداره امور دنيا باز است، هرچه بخواهد
مىشود و مانع هر عملى كه بخواهد مىتواند باشد.
زمانى
كه بر كرسى رفاقت و كرامت است، كوههاى گناه را كاه مىكند و زمانى كه بر اريكه
اجراي عدالت قرار گرفته، بر صغير و كبير رحم نمىكند!
ميتواند
زلزله را براي نابودي تر و خشك به كار گيرد و خشكسالى را مأمور ايذاء موجودات
سازد، ولى در عين حال منصب لطافت و تفقّد يزدانى، بسيار گستردهتر از عقوبت او
مىباشد، و همين امر باعث نجات خلايق مىگردد.
فلذا
در وقت تنگى معيشت زياد بگوئيد: يا غفور و يا رحيم.
130يا ايّها... :
ربا،
معضل جامعه در هر زمانى است، همواره با رباخوارى كمر طبقه پائين جامعه شكسته
مىشود.
استثمار
مالى در كانال ربوى، موجب نابودى خانوادههاى بسيارى گشته است.
اين
تهديد مىتواند اساس يك اجتماع را متزلزل سازد.
اين
موضوع در گردش پول بدون كاركرد تقرير مىگيرد، يعنى كسى كه وجوه نقد خود را به
عنوان ابزار زندگى به جريان مىاندازد و امكانات اقتصادى خويش را اجاره مىدهد،
بدون آنكه روى چرخش و گردش آن تلاش نمايد.
به
قول اهل تكاثر، پول، پول مىزايد، اينكار باعث از بين رفتن قشر پائين مىگردد،
چراكه وقتى نياز به قرض گرفتن دارند با عوارض ثقيل آن مواجه مىگردند.
131و اتّقوا... :
بايد
از خدا ترسيد، هركه از آتش مىهراسد، مىبايد از خوردن مال مردم به عنوان ربا حذر
كند.
در
برابر اين عمل شيطانى، قرض تجلّى نموده كه جابهجائى پول بدون بهره است، در نظام
بهرهكشى از ضعيف، طرف سرمايهدار، اصل پول خود را به تدريج مىگيرد، با محاسبه
سود كلان آن، گاهى نيز با ديركردهايش چند برابر دريافتى اوّليّه مىگردد.
خيلىها
در اين مصيبت، جان خود را از دست مىدهند، بسيارى براى رهائى از تعقيب و گريز آن،
ناموس خويش را مىبازند كه تمامى آنها از مصاديق عذاب دنيا و آخرت است.
132و اطيعوا... :
كانال
پرستش الهى، اين نوع معاملات را رد مىكند، مسير صداقت و سلامت، فعاليّتهاى ربوى
را تخطئه مىنمايد، سخن خداوند در سازندگى است، كلام ايزدى در تلاشهاى توليدى
مىباشد، پيامبران الهى همواره مأمور به مقابله با رباخوارى بودهاند، اگر
مىخواهيد از مواهب سرمدى در هر دو جهان بهره گيريد، بايد از پول به عنوان سرمايه
كارى استفاده كنيد، نه اينكه از آن يك ماشين پولساز منظور نمائيد كه بدون دخالت
در عرصههاى توليد يا خريد و فروش، به زايش و تكاثر پول پرداخته باشيد، تا به تقوا
نزديكتر گرديد.
133و سارعُوا... :
سرعت،
گاه خوب و گاهى بد است.
سرعت
گرفتن در كارهاى نيك به لحاظ مخاطرهبودن فرصت، نيكو است و در موارد ديگر، مَنهىّ
و منفى مىباشد.
سرعت
عمل در اخذ برات از حقتعالى نياز به تسريع در تصميمات دارد، چراكه به قول
مولايمان: الفرصة تمرّ مرّ السّحاب: فرصتها چون ابرها در حال گريز است.
بخشش
الهى در هر موقعيّتى گريزبار است، زيرا كه اعمال مىتواند آنها را دور سازد، پس
بايد زمانسنج بود و موقعيّتها را دريافت، توحيد را به جان بخريد كه سارِعُوا اِلى
مغفرةٍ مِن رَبّكم، خيلىها مىخواهند پاك شوند ولى توفيقى نمىيابند.
134الّذين... :
آنها
كه جسورانه انفاق مىكنند و بىپروا مىدهند، اشخاصى كه بدون ترس و لرز، بندگان
خدا را مورد تفقّد قرار مىدهند، يقيناً در قاموسى سواى آنچه خلايق قرار مىگيرند
مستقر مىشوند.
عنايت
كردن با اموال و روحيّات و اعصاب و احساس، مقامات عاليهاى را در پى دارد.
عصبانيّت
را كه براى خدايت فرو مىبرى، به اوج ايثار مىرسى، عفو و كرم در مراحل توانائى و
توانمندى، نمودار حسناتالْابرار است، هركه ببخشد، بخشيده مىشود، هركه لبخند بر
لبها بنشاند، شادمان مىگردد، آنكه دستها را مىنوازد، مورد دستگيرى ربوبى قرار
مىگيرد و هركه دستها رابشكند، گُل وجودش مىشكند.
135و الّذين... :
كردار
بد، فعل فاحشه است، تنها به عمليّات جنسى منتهى نمىشود، بلكه هر كردار ناپسندى در
قاموس قرآنى به فحش تعبير گشته، بنابراين هر اقدامى كه پرده از خلافها برمىدارد،
به نوع خود فحشاء مىباشد و ستم در كنار آن قرار گرفته و ستمكار، فى نَفسِه يك
فاحشه حرفهاى است!
پس
بايد از ميدان سوء، به خداى بزرگ پناه برد و از پلهاى موزون ارتباطى بهره جست و
خدايتان نيز آمرزنده و باگذشت و خيرخواه مىباشد.
136اولئك... :
آنهائى
كه حق را بر باطل و روشنائى را بر ظلمت و دوستى را بر دشمنى و گذشت را بر انتقام
ترجيح دادند، به غفران ابدى مىرسند و از ناحيه ربوبى، زيبائىهاى بىنظير اخروى
را دريافت مىنمايند.
باغات
هميشه شاداب كه از زير آنها آب روان و گوارا در جريان است، اين موضوعى كه در جاهاى
مختلف كتاب وحى آمده، داراى اسرارى از طبيعت و توحيد مىباشد، اينكه مىگويد
بوستانهائى كه از زيرشان رودها در جريان است، به عبارت بهتر بايد خواند و گفت و
تحليل كرد: اين گلستانها بر روى دريائى از آب قرار گرفته، كه مىتوان به مفاهيم
برترى توصيف كرد كه در فقرات ديگرى از اين نوشتار به آنها مىپردازيم.
137قد خلت... :
همواره
بر اوراق تاريخ مدوّن ماضيه، سنّتهائى بوده كه مردم را به خود مشغول كرده، مراسمى
كه نيك و بدى را بر اذهان و افكار جامعه گذاشته، امّا داورى با آيندگان است، براى
قضاوت صحيح مىبايد تمامى زواياى تقويم را ارزيابى نمود.
اگر
حوادث گذشته را درست بررسى كنيد، صحّت و سقم دعاوى پيشينگان را درخواهيد يافت و
بلندگوهاى دروغپراكنى را پيدا مىكنيد.
138هذا بيان... :
اين
بيانات ماورائى براى مردم است كه آنها را هدايت مىكند و پند جاودانه مىدهد.
وعظ،
نصيحت است، موعظه، موجب تربيت است، اگر تقواپيشهايد، يادتان نرود كه مثالى است
معروف كه: نرود ميخ آهنين بر سنگ، و يا بر سيهدل چه سود خواندن وعظ، پس آدمى در
كنار تمامى نيازهاى ظاهريّه و باطنيّهاش احتياج به ارائه نسخههاى آموزشى و
پرورشى دارد.
139و لا... :
در
اطاله راه راست، سستى نكنيد، اندوهگين نشويد، تحت سلطه تبليغات فريبنده اكثريّت
قرار نگيريد كه شما پيروز و برتريد.
در
تحليلهاى تاريخى و نقدهاى اجتماعى، حرف اصلى را گرويدگان به خداوند مىزنند، به
شرط آنكه در صراط حميد پايدار و پابرجا باشيد.
در
چند جاى قرآن آمده: اگر عقائد خود را تا انتهاى عمر حفظ كنيد...، يعنى بسى سنگين
است كشيدن بار ايمان.
140ان يمسسكم... :
قرح،
ضدّ فرح است، فرح، شادى بوده و قرح، ناشادى و آسيب مىباشد.
خداوند
با ناراحتىها مردم را مىآزمايد، ناهنجاريها، كاميابىها و ناكاميها، بهطور
مداوم در پيچ و خم زندگى ديده مىشود.
بشر،
آسودهطلب و سلامتجو است، شما در هنگام بروز مشكلات ناله مىزنيد و شِكوه
مىكنيد، پس به خاطر آوريد كه روزگار نيمى در خوشىها و نصف ديگر در ناخوشىهاست.
141و لِيُمَحّصَ... :
پايان
اين دنيا يك دو راهى است، يكى به نوازش و ديگرى به عذاب ختم مىشود، آخر و عاقبت
ما، در اين تقاطع معلوم مىشود، اگر حقّ تو را خوردهاند و نتوانستهاي آنرا
بگيري، ناراحت مشو و دادخواهى را به سرانجام زندگى بينداز كه خدايت مصلح و منتقم و
جزادهنده است و روى اين حساب، انتظار معنا مىدهد و منتظر، صبورى مىكند.
142ام حسبتم... :
همه
بهشت را دوست دارند، همه از جهنّم مىترسند، هركه در پى سهميهاى از جنّات است،
امّا نابرده رنج گنج ميسّر نمىشود، مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد.
به
ما قطعه زمينى دادهاند به نام زمان و ابزارى دادهاند به نام عقل و علم و فرصتى
دادهاند به نام امتحان، تا چه كنيم و چه برگيريم.
143و لقد... :
آرزوى
مرگ مىكنى در حالى كه نمىدانى به كجا مىروى!
از
بودن در اين دنيا اظهار نارضايتى مىنمائى و حاليا كه از فردايت بىخبرى، فوت
اجتنابناپذير است و موت در تعقيب ماست، آيا براى اين سفر پر پيچ و خم كارى
كردهايم؟
آيا
با واقعيّتهاى پيش رويمان آشنا شدهايم تا غافلگير نشويم.
144و ما محمّد... :
محمّدبن
عبداللّه، رسولى از جمله رسولان است، همانند بقيّه انبياء.
يكصدوبيستوچهار
هزار سفير آسمانى آمدند و رفتند و شجره طيّبه توحيد برجاى ماند و خدا به وسيله اهل
ايمان پرستش گرديد.
هيچ
آئينى بعد از آورندهاش نابود نمىشود، زيرا كه نگهبانش خداوند است و او از
مقاومتها سپاس و شكر مىكند.
145و ما كان... :
هر
آمدنى رفتنى دارد، هر سلامى وداعى دارد، هر زائيدهاى مردنى دارد كه همه اين موارد
در مصحف لاهوتى نگاشته شده.
حال
دنيا را دوست دارى، به سويش بشتاب، در حالى كه حوادث سريعالسّير را در پيشرو
مىبينى! آمار گورستانها را ملاحظه مىكنى؟
اگر
اهل عُقبائى، دست در دامن كبريائى كن و به سوى خدا پرواز نما.
146و كَاَيّن... :
قبول
خط انبياء، مستلزم ورود به ميادين مربوطه است.
در
آموزشگاه خلقت، روح جرّاحى مىشود، جسم به رياضت مىرود و نفْس ادب مىگردد و تنها
شرط قبولى اعمال، صبر است.
بردبار، نمىبُرد، خويشتندار، كم نمىآورد،
شكيبا رو برنمىتابد.
147و ما كانَ... :
از
دعاهاى زيبا و از درخواستهاى پر معناست و ورد زبان خوبان است:
خدايا،
اشتباهاتمان را ببخش، سركشىهايمان را عفو نما، نقض سرمايههايمان را اغماض فرما،
پاهايمان را در راهت محكم گردان، ما را در منازعه با بدان يارى كن و در امتحانات
لحظهاى روسفيدمان گردان.
148فآتاهم... :
مزد
پايدارى در دنيا، رسيدن به تنعّمات اخروى است.
دنيا
گذرگاه است و آخرت قرارگاه، در اين جهان، آرامش داريد و در آن سرا بلبلان بوستان
سعادتيد.
نيكوكار
باشيد كه خداوند خيرخواهان را دوست دارد، بهترين نوع خيرانديشى، پيروى از انبياء و
حضور در كلاس خداشناسى است.
149يا ايّها الّذين... :
اى
اهل يقين، مبادا در دنيا فريب دغلكاران عصر را بخوريد، مبادا تسليم سياست مكّاران
شويد كه به چشم برهم زدنى كارتان را مىسازند و از بيعت ازلى دورتان مىكنند.
اگر
مىخواهيد مزرعه عمر را بىبهره از دست ندهيد، بيائيد و تاريخ گذشته را مرور كنيد،
اوراق تقويم بشر را با وسواس دنبال نمائيد و سرگذشت اسفبار فتنهگران را ملاحظه
نمائيد.
150بَل اللّه... :
گروه
گرويده، بىصاحب نيست، طيف توفيق يافته، بىپناه نمىباشد.
خدايتان
اعتلابخش زندگى است، بهترين ياور است، هركس مىتواند خود را قادر بداند، ولى اثبات
آن سخت است، گردنكشان عالم در تعريف هويّت خود ماندهاند و در معركه مبارزه
سرافكنده گشتهاند.
امّا
آنكه اوّل است و آخر، ظاهر است و باطن، ربّ المربوبين مىباشد.
151سَنُلقى... :
بىدين
به طريقههاى مختلف مىترسد، از خوابش بهرهاى نمىبرد، از لذائذش سيراب نمىگردد،
قدرت عملش اندك بوده و تصميماتش نافرجام خواهد بود.
چه
سراى تندى در انتظار اوست، آن كه به بازيهاى بچّگانه مشغول شده و شب و روز را در
بطالت مىگذراند به يقين كه از خسارت عظمى در امان نخواهد بود.
152وَ لَقد... :
هرچه
كه در كتاب ازل نوشته شده، راست و درست است، خطّ و نشان خداوند به قاعده و مُطاع و
معيّن مىباشد.
نزاع
بر سر اجزاء زندگى، غفلتآور است، قسمتها از پيش تعيين شده است.
دنياطلب
از دنيايش متنعّم نمىشود، زيرا كه به دروغ و سراب داوطلب گشته.
آخرتجو
از پستى و بلندى دوران افسرده و پشيمان نمىگردد، زيرا كه به وعدههاى الهى مؤمن
است، تمام اين كشمكشها بازى روزگار است و وسيله امتحان ما.
153اِذ تصعدون... :
دعاوى
الهى، آيندهدار و پرمعناست، اگرچه ابتدايش سخت و سنگين باشد، هرچند كه در عبادات،
ناراحتىها و ناهنجاريها ديده مىشود، امّا آيندهاش دلخواه و ايدهآل است.
تلخىها
و شيرينىها، زيبائىها و نازيبائىها، كاميابىها و ناكامىها، شادىها و
ناشادىها، تماماً از طرف خداست و براى آزمايش بشر، و خداوند، معمار انسان و جهان
بوده و امروز و فردا را رقم زده و به حساب و كتاب آورده.
154ثمّ انزل... :
روزها
متفاوت است، ايّام متغيّر مىباشد، سختىها مىرود و آسانىها مىآيد، تهديدها و
تعقيبها زائل مىشود و آنهائى كه به ظنّ خود از خدايشان دور شدهاند، پى به
اشتباهاتشان مىبرند.
اگر
به اين مهم رسيديد كه همه چيز از ناحيه اوست و بدون فرمانش حركتى در عرصه عصر صورت
نمىگيرد، هرآينه در برابر دلشورهها و نگرانىها مىايستيد.
اگر
براى گريز از احكام الهى به زير سقفهاى مطمئن خود مىرويد، با زلزله چه مىكنيد؟
با درگيريهاى درون منزل با نزديكان چه مىكنيد كه زندگى را تلخ مىكنند.
155انّ الّذين... :
ابليس
خلق را از مردن مىترساند و در وقت روياروئى با دشمنان، تشكيك مىكند كه برگرديد
تا سالم بمانيد.
كار
اصلى شيطان تدليس است، ابليس از مادّه مذكور مىباشد، مدلّس، شبهه ايجاد مىكند،
مردّد مىسازد، تا بيعت را بشكند.
ولى
پروردگارتان با كرامت لايزالش افشاى حقايق مىكند و به درياى بخشش، آلودگىها را
مىآمرزد.
156يا ايّها... :
دستورى
به جامعهي مؤمنِ به خدا: مراقب باشيد كه احساس شيطانىِ منكران در شما رسوخ نكند.
مىگفتند:
مرگ در جهاد است و اگر در خانه مىمانديد و بهسوى مرزهاى نبرد نمىرفتيد، هرگز
كشته نمىداديد، ولى خدايتان بفرمود: حيات و ممات در دست من است، اگر در منزل
باشيد و وقت رفتن برسد، مىميريد و اگر در محل نبرد باشيد و دوران زندگيتان به آخر
نرسيده باشد، سالم باز مىگرديد و نمىميريد.
157و لئن قُتلْتم... :
اگر
واقف گشتى كه اينجا مسافرخانه است، پس در بازگشائى درهاى آينده از چيزى نمىهراسى.
ما
چگونه مىميريم؟ آنگونه كه زندگى مىكنيم!
چينش
افعال و اعمال و افكار ما، رويدادهاى آينده را رقم مىزند، حضرت حق به ما وعده
داده كه عنايات او از تمامى سوغات دنياى شما برتر و كاملتر و بهتر و جاودانهتر
است، مجموعه تلاشهاى شما در اين خانه خاكى، به شكلهاى مادّى در تاريخ مىماند و
آدمى، سفر چندروزهاش را به پايان مىرساند و دست خالى مىرود و آنگاه حسابهاى
برزخى و آخرتى او آغاز بهكار مىكند.
158و لئن متّم... :
اگر
به طريقه طبيعى از دنيا رفتيد و يا به شكل غير طبيعى دنيا را ترك كرديد، هرآينه به
سوى خدايتان مىرويد.
اگر
در كانال معرفت رب باشيد، به هر ترتيبى كه دار فانى را وداع گفتيد به استقبال محضر
ربوبى مىشتابيد.
چگونه
رفتن مهم است، نهايت امر اهميّت دارد، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، اوراق تقويم به
سوى خدايمان رهنمودمان مىسازد، پس لاجرم گريزى از اين رجعت نخواهد بود، حال كه
مفرناپذير است اين سِير روان و تحميلى، از روابط صميمانه خود با حقتعالى دفاع
كنيد.
159فَبما رحمة... :
بايد
اهل مسالمت بود.
با
ملايمت، گرايشات مخلوق به آئين حقّه ميسّر مىشود.
اگر
خوشاخلاق باشى، براى خودت و خانوادهات و نزديكانت بهتر است.
بگذريد
و كوتاه بيائيد و اغماض كنيد كه اگر اندكى به غضب آلوده شويد، همه از اطرافتان
پراكنده مىشوند.
اينها
سفارشات خداوند بزرگ به پيامبرش مىباشد:
اى
رسول، تو رحمتى براى عالَم.
اگر
به درشتى سخن بگوئى، همه پراكنده مىشوند.
بيا
و بر معاصى آنها طلب عفو نما كه خدايت مىگذرد.
با
مردم مشاوره كن و شأن رهبرى را به مقوله استبداد نكشان كه اگر زيردست را به يارى
گرفتى و از آنها مشورت خواستى، موجب ازدياد علائق ايشان مىشود.
160اِن ينصركم ... :
خدا
كمك مىكند كه اگر كرد، كوهها را برايت مىشكافد و سياهىلشكر دشمن را بر باد
مىدهد.
اگر
از امدادتان دريغ نمود، در برابر اندك طوفانى از پا در مىآئيد.
بشر
بدون خدا كف روى آب است.
با
خدا باش و پادشاهى كن، بىخدا باش و هرچه خواهى كن!
بىخدائى
درداست، بىخدائى زجر است، بىخدائى ننگ است، بىخدائى سخت است، بىخدا مرد خدا نامرد
است.
ما
همه درماندهايم، از همهكس ماندهايم، از همه جا راندهايم، از كاروان پيروزى
جاماندهايم و همه اين مصائب به خاطر آنست كه نصرت الهى را در كنار خود
نداشتهايم.
به
هركارى كه دست مىزنيم اگر اراده ربوبى نباشد به بنبست مىرسيم.
زمانى
كه رأى آفريدگارمان را داشته باشيم، به هر چيز و هر كار و هركس، غلبه مىنمائيم.
آنگاه
كه مأذون از ناحيه سرمدى نباشيم، همه چيز نابود مىشود، پس در هر عملى به ياد
خداوند باشيم.
به
خدايتان تكيه كنيد و از منابع لايزالش استمداد گيريد كه ايمانآورده، هماره بر
سكوى توكّل است.
161و ما كان... :
نمايندگان
خداوند، نبايد از چارچوبها تجاوز كنند.
هريك
از جانشينان عرش، مىبايد در كانال فرامين سرمدى تنظيم برنامه نمايند.
اگر
تعلّلى در ارائه اهداف سماوى مىشود، هر يك از انبياء با هر مقام و منزلتى كه
باشد، بايد نفْس را خفه كرده و خواسته ربوبى را اولويّت دهد.
اصولاً
هركه به رأى خداوندى مىرود، بايد خودباخته شود تا بتواند خدا را در خويش جاى دهد.
آنگاه
كه ياد خدا آمد، ترس و لرز مىرود و حساب و كتابهاى روز و سياسى باطل مىشود و
معيار، اوامر ملوكانه الهى است.
162افمن اتَّبع... :
آيا
به دنبال رضوان جاودان هستيد؟
براى
ورود به جايگاه زيبا و باصفاى موعود، نقشه داريد؟
هزينه
مربوطه را پرداختهايد؟
خرج
راه، رضايت پادشاه زمين و زمان است.
نارضايتى
ربّالْارباب باعث چرخش ناگهانى به آدرسى متفاوت با جنّات مىشود.
دوزخ
مرحله عقوبت است، مسيرى سخت و طاقتفرسا دارد و پايانى اضطرابآميز و دلهرهبار و
ماندنى بىوقفه كه خلاف حال و قال آدمى است و با توانائىهاى روحى و جسمى اين
موجود ضعيف و عليل و نحيف، جور در نمىآيد.
163هُم درجات... :
مدارجى
را كه اكتساب مىكنيد، بهشت را در آخرت و آرامش را در دنيا نصيب شما مىكند.
خدا
بيناست، يعنى هيچ چشمى به بصيرت الهى نمىرسد و هيچ چشماندازى از تيررس ديد ربوبى
در امان نمىماند.
خدائى
كه اقرب است، يعنى نزديكترين نزديك است، قاعدتاً نمىتواند از عملكردهايمان غافل
شود.
چشمهايتان
را بگشائيد كه ابصرالنّاظرين، ناظر عمومى و شاهد همگانى افعال است.
و
هوَ اَقرب اليه مِن حبلِ الوِريد، يعنى از شاهرگ هم به مخلوق خود نزديكتر مىباشد
و هرگونه حركتى را زير نظر دارد، پس بايد مواظب محضر حقتعالى بود.
164لقَد... :
منّت
از خصائص منهيّه است، امّا خالق آن، در اين خصيصه مستثنى است.
ولى
همهجا منّت نميگذارد، بلكه در معدود نعمتها انجام داده است كه از اهمّ آنها
ارسال رسول است.
پيامبران
را فرستاده كه همجنس خودتان هستند و اشتغالشان به تلاوت آيات بوده و در اين
آموزه، ادبيّات انسانى شكل مىگيرد، در اين مدرسه، شاگردان، بنىآدمند و استادان،
سفيران آسمانى و دروس، در واحدهاى خودشناسى، انسانشناسى، خداشناسى، جامعه شناسى و
طبيعتشناسى است كه اگر اين بخشها را نگذرانيد، در جهالت و درماندگى خواهيد ماند و
بسى اعتبارات خاصّه است كه گُل سرسبد خلقت به آن موفّق مىشود.
165اوَ لَمّا... :
اصابت،
برخورد است.
مصيبت،
ضربه است.
در
مصائب، يار از بار تميز مىشود.
ياور،
سختىها را به جان مىخرد و شِكوه نمىكند، ولى سپر بلاى حبيب است.
هركه
عاشق خدا شود به دنبال ناراحتى مىرود، راحتى نمىخواهد، دردسر مىگيرد و خلاصى
نمىجويد!
اگر
فقط به اين چند روز خو كنى، دستمايههايت افزون مىگردد ولي عاقبت را از دست ميدهي.
166و ما اصابكم... :
اصابتها
به اذن اوست.
جمع
اضداد، حكمت ربوبى است.
همه
چيز در اذن او خلاصه مىشود.
خداوند
مىداند چه كسى صابر است.
او
رقم مىزند كه چه كسى پايدار است.
صبر
مايه اذن است.
اگر
شكيبائى كنى آزمايشات را به خوبى پس مىدهى.
در
روياروئىها، بردبارى حرف اوّل را مىزند و دعا و نيايش، كار دفاعى دارد.
167و لِيَعلم... :
نفاق،
ميكروب است.
منافق،
جامعه را تهديد مىكند.
دوروئى،
آزاردهنده است.
جايگاه
منافق، با كافر بس قريب است.
مىشود
گفت كه اوّل نفاق مىآيد و سپس كفر.
آنگاه
كه بيعت با وجدان نكنى، در مستى فكر به سر مىبرى و هرگاه كه ثبات عقيده نداشته
باشى، لاجرم به اُفت و خيزهاى ناخواسته مبتلا مىگردى.
مراقب
باش كه اگر ايمان در وجودت استحكام نداشته باشد، به يقين كه نوبت تمرّد خواهد بود.
168الّذين قالوا... :
از
زمزمههاى منفى و منفور اهل نفاق است كه مىگويند:
همه
بدبختىهاى ما از دين و ديانت و دينخواهى است و چنين القا مىكنند كه اگر لائيك
باشيم از هرگونه ضرر و زيانى در امان خواهيم ماند.
امّا
بايد گفت كه هرجا باشيد، خطرات به دنبالتان مىآيد و هيچگونه مصونيّتى نخواهيد
داشت.
مرگ
تهديد است براى نااهلان كه از آن مىگريزند و نمىتوانند آرزويش كنند، ولى تعويض
مكان است براى هواداران، اگر تهديد شويد، تلخ است و چنانچه جابهجائى باشد، شيرين
است.
169وَ لا تَحسَبنّ... :
مپندار
كه اگر در راه خدا كشته شدى بدبخت مىشوى، بلكه رهائى مىيابى.
اسير
بودن ذلّت است ولى مرگ در راه خدا، گريز از بيچارگىهاى عمر است.
هركه
براى رفيق ازلى جان داد، براى هميشه مىماند.
مرده،
بىجان است امّا مقتول عشق جبروتى، به حجله عروج مىرود و او در جايگاه نورانى
اصحابالعرش اسكان مىيابد، براى همين هدف، على به دنبال مرگ مىگردد!
170فَرحينَ... :
شادمانى
مىكنى با ياد او، شادكامىها كنند با نام او.
هركه
را خدايش بنوازد خورسند گردد.
بشارت
مىدهند بر كسى كه دستش در دست احديّت است.
ترسها
ناشى از چيست؟
نگرانىها
منبعث از دلهرههاست كه در منظر يا خاطرات مىباشد، پس به شما حواله مىدهند كه از
هرگونه ترس و لرزى درامانيد.
هركه
به مكارم ربوبى مىرسد، برائت از دوزخ مىيابد.
در
تحت لواى يزدانى از هر تهديد و تعقيبى مصونيّت مىيابيد.
171يَسْتبْشرون... :
بشارتها
را قدر بدانيد.
نعمتهاى
رفيق ازلى پايدار و پابرجاست.
فضائل
را از باب او بطلبيد، فضيلت، رويكرد به معنويّات است.
مطمئن
باشيد كه اجرتان در نزد آفريدگارتان محفوظ است.
هرچه
كنى به خود كنى، گر همه نيك و بد كنى.
سعى
در اصلاح نفْس كنيد تا از جرائم خصوصى و عمومى در امان بمانيد كه معاصى بين انسان
و مواعيد كريمه فاصله مىاندازد.
172الّذينَ اسْتَجابوا... :
اجابت
كنيد دعوت خدائى را.
آنكه
مىپذيرد دعاى نبى را، در دامن كبريائى مىخرامد.
زندگى،
مجموعه سختىهاست كه اين اثقال با الطاف خفيّه او سهل مىشود.
شما
كه در دنيا به دنبال سرمايه گذاريهاى مطمئن هستيد، بيائيد و با خداوند بزرگ شريك شويد
كه از تو حركت از او بركت.
مأجورى،
به شرطى كه مأموريّت عبادى خود را به بهترين وجهى انجام دهى.
173الّذين قال... :
به
گفتارها بنگريد، اُنظر اِلى ما قالَ و لا تَنظُر اِلى مَن قال، مولايت على فرمود:
به
نغمهها بنگريد، قبل از آنكه گويندهها را ملاحظه كنيد.
حرفها
را در كاغذهاى كادوئى مىپيچند و سر ما را كلاه مىگذارند.
پچپچ
كردن در گوشها مىتواند مانع پرشها شود.
زمزمههاى
نااميدكننده مىتواند بذرهاى اعتماد را بخشكاند.
قول
موحّدين اين است: ما را خدايمان كفايت مىكند كه بهترين وكيل گرفتاران آفريدگارشان
است.
174فَانقلَبوا... :
انقلاب
حقيقي را دنبال كنيد كه آن، منقلب شدن در اقيانوس ما اَنزَلَ اللّه است.
هركه
خواهان مغفرت و مكرمت است، به سوى حقتعالى حركت كند.
مسّ
سوء، دستبردهاى خطرناك است، اگر مىخواهيد از شرّ ويروسها در امان بمانيد، به سمت
نيكىهاى ميراث انبياء جهتگيرى كنيد.
فضل
عظيم، سود گران است، منافعى سرشار از موجوديّتهاى وارسته و هويّتهاى برجسته.
175اِنّما... :
شيطان
كيست؟
اهريمن،
ابليس، دشمنِ انسان است.
شياطين
ما را در مسائل مختلف مىترسانند ولي دوستان خداوند از خط و نشانهاى بدخواهان
نمىهراسند.
ترسو
بودن رذيله است، ترسو ضعيفالنّفس است.
ايمان
به خداوند شجاعت مىآورد.
سفيران
الهى براى زدودن مفاسد اجتماعى آمدهاند و چنانچه معالم عامّه، گسترش يابد و جهالت
دور شود هرآينه كمتر به فريب شياطين مىروند و بر اوضاع داخلى خويش، آگاهتر
مىگردند.
176و لا يحزنك... :
ما
را چه چيزى محزون مىكند؟
آنها
كه با تبليغشان درونمان را خالى مىكنند و با سياستهاى مخوف خود سلب قدرت
مىنمايند.
مكّاران
با شگردهاى شيطانى خود جبهه حق را به اختلاف مىكشانند.
ضررها
را با ياد خداوند جبران كنيد.
در
حوزه ايمان به ماوراء كه بيائيد بيمه مىشويد و دستهاى خائنين به شما كارگر
نمىافتد.
177انّ الّذين... :
خريدها
را ملاحظه كنيد و فروشندهها را ارزيابى نمائيد.
كفّار،
معاملهگرند، آخرت ماندگار را از شما مىگيرند و دنياى فانى و كوتاهمدّت را
مىدهند. علائق حيوانى و شهوانى را مىفروشند و خصائص رحمانى و عرفانى را مىخرند.
مواظب
بيع و شراء خود باش كه در بازار مكّاره، مغبون نشوى و به زندان ندامت وجدان نيفتى.
178و لا يحْسبنّ... :
حساب
و كتاب، زيربناى امور است.
گاه
حسابى اشتباهى در مىآيد پس هميشه نمىشود به نتيجه محاسبات اعتماد كرد.
ارباب
ملحدين به خيال خودشان كارهايشان درست و بىعيب و نقص است، امّا به زودى مىفهمند
كه همه خيالهايشان بىمورد بوده.
خدا
ميدان تفكّر داده، گاهى براى امتحان است و زمانى جهت ازدياد غرور كه اين مكر الهى
است.
179ما كان... :
خبيث،
نقطه متضاد طيّب است.
خباثت
عامل انحراف مىباشد.
هرچه
را كه مىبينى اسير اين دو مرحله است. يا خباثت، فضايش را احاطه كرده و يا طيّبات
ذرّاتش را يكدست نموده.
خدايتان
به حكمتش انتخاب مىكند و اثر مىدهد و تأثير مىگذارد.
180و لا... :
بخل
بد است، مخصوصاً براى اغنياء.
هركه
مورد تفضّل خدايش قرار گرفته بايد ريخت و پاش كند و زير بغل گرفتاران را بگيرد.
بعضى
از ثروتمندان قائلند كه اگر به ديگران بدهند سرمايه آنها كم مىشود، در حالى كه
اين دادنها از باب كفّارات و صدقات و خيرات و حسنات و مبرّات، سرمايهگذارى بزرگى
را براى خود و نسلشان و امواتشان قرار مىدهد.
آيا
خرج در راه بيمه بد است؟ چطور اين نوع تضمينگيرى را نمىپسندند؟
181لقَد سمع... :
بعضى
وقتها پروردگارمان حرفهائى از بندگانش مىشنود كه بسى ثقيل و سنگين و سهميگين
است!
گاهي
بندهي سراپا نيازي، خود را در برابر خداوند، مستقل و ثروتمند مييابد!
و
نيز ديده شده كه بعضىها در اوج فشار زندگى، به خدا مىگويند:
مگر
ندارى كه به ما بدهى! يا نمىتوانى دست ما را بگيرى!
يادمان
نرود كه اين تسلسل تقويم، يادوارههاى تجربيّات تلخ و شيرين است، خيلىها قوى
بودند و به طرفةالعينى ضعيف گشتند و بسيارى نحيف بودند و با وزش بادى از اين رو به
آن رو در آمدند.
الحق
كه بايد بگوئى: خدايا، ما را از اين زورگوئىها حفظ كن.
182ذلك بما... :
خدايتان
شنونده اقوال است و بيننده كارها و مكر زننده به اشخاص و شكيبا در اوقات.
ولى
وقتى به سمت عذاب و غضب برود، چيزى جلودارش نخواهد بود.
البته
بدانيد كه آفريدگارتان ستمكار نبوده و اراده به شكستن استخوانهايتان ندارد، امّا
خودتان اسباب نزول آزار سماوى و ايذاء ارضى را فراهم مىآوريد.
آنكه
پولش را به رُخ خدا مىكشاند احمق است، زيرا كه با مرورى به قبور، انواع پولداران
و حاكمان و اميران را مىبينيم كه سالهاست كه محبوس به قبورند.
183الّذين... :
در
اين دنياى عجيب و غريب، خيلىها ادّعا مىكنند.
مدّعيان
مضحكى كه با مكاتبشان عوام را مىفريبند و جامعه را متزلزل مىسازند.
فالگيران،
رمّالان، جادوگران و همه آنهائى كه خود را وابسته به غيب مىدانند ميادينى را
اقتباس مىكنند و خلقاللّه را به ريسمان خود مىكشانند و چه بسا امت و ملتي را به
استعمار ديني و فرهنگي و عقيدتي بكشانند.
گاه
خدايمان امّتى را زده و مسخ كرده و به عبرت نهاده تا، فَاعتبِروا يا اولِى
الْابصار را به نمايش بگذارد.
184فاِن... :
تكذيب
دين، قديمى است.
اينها
كه به جنگ مذهب برخاستهاند، مقلّدين گذشتگانند، منتهى با ابزار بهتر و اسباب
وسيعتر.
قرآن
احتجاج كرده و حجّت خود را رو نموده، برهان اين كتاب بَرنده است و بُرنده.
اگر
معقول به آياتش بنگريد، نمىتوانيد آنها را رد و تخطئه كنيد.
185كُلُّ... :
هركه
مىآيد ناگزير مىرود.
پائيز
براى همه دلخراش است.
مرگ
چشيدنى است.
ملكالموت
تلخى مردن را به كام همه مىچشاند.
براى
همگان، رفتن يكنواخت نبوده، اطوار متفاوتى را بر ابن آدم اِعمال مىسازد.
گرويدگان
به معنويّت، لبخندزنان مرگ را در آغوش مىگيرند و فرياد شادى سر مىدهند.
ناباوران
و ستمكاران، ناله مىكنند و ضجّه مىزنند و زجر مىكِشند.
186لتبلوُنّ فى... :
بلوي
امتحان است.
مالتان
باعث بلواهاست.
نفستان
موجب شرارتهاست.
مراقب
اين دو باشيد: دلبريهاى اموال و دلبستگىهاى آمال.
مال
و منال مىلرزاند و مىلغزاند و مىترساند و خواستهها فريبنده است.
با
خواستههايت به چاه مىافتى.
بهوش
باش اى عاقل، ميل لحظهاى، واكنش ممتد دارد.
187و اِذ... :
ميثاق
خداوند فطرى است.
در
عالَم الست، ورقهاى به تو دادند و گفتند: بخوان و امضاء كن، خواندى و استشهاد
كردى، اكنون كه مىپذيرى و مىروى، نتيجه همان تأييد است و اگر بىميلى و رغبتى به
مشهودات دينى ندارى، مربوط به عدم التزام به ديانت است.
تو
هر دقيقه مىخرى و مىفروشى، جانت را مىدهى و چيزى را مىگيرى كه به آن خو كنى و
در يك چشم بههمزدن نه مال دارى كه بخرى و نه جان دارى كه بيارامى.
188لا تحسبنّ... :
از
خصائص مغرورين است كه تبليغشان كنى و زير پرچمشان روى.
ولي
بدان كه هورا كشيدن تو، سندى در تداوم ظلم است، و حضورت، سياهى لشكر براى مستبد
است.
به
تو امر ميكنند: بيا، برو، بخواه، بخوان و بگو.
ساعتى
در امر و نهى آنها دقّت كن، آيا مىتواني پاسخ محاكم الهى را در اين باره بدهى؟
يادت
باشد كه وعدههاى ربوبى در نزول عذاب، جدّى و پابرجا و گريزناپذير است، در
مناجاتهاى موسى با خدا دقّت كن.
189و لِلّه... :
مُلك
از آن خداست و در انحصار اوست.
مِلك
در قباله ابدى اوست.
خداوند
قادر است و مىتواند، چيزى مانعش نمىشود.
هركه
بگويد مىتوانم، بدان كه گزافه مىگويد.
يك
تواناى توانمند در اين دنيا وجود دارد و آن خداوند است.
خدايت
بفرمود: من مالكم و قادرم.
190انّ فى... :
خلق
آسمان بسى پيچيده است.
رشته
فيزيك اخترشناسى نمىتواند بازگو كننده رموز سماوات باشد.
در
شبانگاهان به تماشاى بالاى سر خود بپرداز و عظمت ربوبى را بنگر.
اختلاف
شب و روز محلّ تلاقى توحيد است، در اين پرانتز فكرى، ساعاتى را به محاسبه بنشينيد
كه آفرينش آسمان و زمين پر پيچوخم است و دوگانكى تاريكى و روشنائى آموزنده و
عبرتآور است.
191الّذينَ... :
ذكر
خدا با فكر همراه است، پس در آنچه مىگوئى تفكّر كن و در حالات نمازت انديشه نما
كه چرا مىايستى؟ و سپس مىنشينى، در احوال ايستادن و نشستن بنگر، اگر راز گيتى را
در نمازت يافتى، نماز خواندهاى و اقامه مشاعر عرفانى كردهاى و اگر از تكبير و
تهليل و تحميد و تسبيح و تسليمت چيزى نيافتى وامصيبتاست.
192ربّنا... :
هركه
را وارد عذابگاه كنى، خروجى ندارد.
ظالم
از درياى رحمت الهى دور مىشود.
غريب
آن شخصى مىباشد كه در اين خاكىسرا، دادرسى ندارد و اجابتكنندهاى را نمىشناسد.
ظلمت
و ستم نتيجه دورى از خداوند است.
193ربّنا اِنّنا... :
به
خدا بگو: ما صداى دوستانهي رسولانت را شنيديم كه بشريّت را دعوت به پرستش
مىكردند و ما نيز هماهنگ گشتيم، پس تو به بزرگى خودت دست ما را بگير و از
گناهانمان درگذر و جبران مافات نما و در گروه نيكان قرار بده.
(اين
دعا را در قنوت نمازها بخوانيد و در رؤيت كعبه و استماع قرآن و براى جلب موكّلين
عبادى تلاوت كنيد(.
194ربَّنَا و ...:
خدايا،
آنچه را كه به سفيرانت گفتى كه وعده دهند، محقّق نما و از روسياهى در روزگار ابد
دورمان كن كه تو خلافكار نمىباشى و خلف وعده كار ماست، تو آقاى مائى، ما روى
تعهّدات تو پا بر دوزخ قضاء نهاديم و زنجير اسارت بر دست و پاى خويش زديم.
195فَاسْتجاب... :
اجابت
فتح باب است.
دعاى
بىجواب، سم است كه وجدان را مىكشد.
عمل
بىثواب، عامل شرك است.
جنسيّت
در پيشگاه الهى فرق ندارد، هركه بيشتر در مسير حق سرمايهگذارى كرد، رستگارتر است.
در
ميدان حق و حوزه اجراي فرامين خداوند تحت لواي فرستادگان رسميش، قاتل و مقتول
برابر است.
كفر،
چند معنا دارد، يكى بد است و آن، خروج از حوزه مولوى الهى است و ديگرى، خوب است و
آن جبران كاستيها و يافتن نتايج زحمات از ناحيه ربوبى است كه در قالب كفّاره،
تعريف ميشود.
خدا
جواب مىدهد، صاحب ما رفيق ماست و طبيب ماست.
دكتر،
ما را به اطاق عمل مىبرد، با چاقوى جرّاحى به جان ما مىافتد، از او ناراحت
مىشوى؟ پس چرا از خدا جان ناراحت شدهاى؟ آنچه كه خواستى به تو نداد، با او قهر
مىكنى؟ پس چرا به بچّهات مجال بازيهاى خطرناك نمىدهى؟ امّا خودت هر ريسكى را
مىخواهى انجام دهى؟
196لا يغرّنّك... :
غرور،
رذيله است، و مغرور گمراه مىباشد.
شيطان
پيشگام مغرورين است، او به گذشته معنوى خود نازيد و به مقايسه عملكرد خويش با
ملائكه و آدم نشست و سپس از اطاعت خداوند سرپيچيد.
انقلاب،
گاه درست و گاهى نادرست است، انقلاب به دست نمايندگان خدا نيكوست.
انقلاب
در روح و نفس نيز تجلي دارد، با ديدن يك فيلم منفي منقلب مىشوى، دگرگون مىگردى،
اين يك فاجعه است، ضعف است و ذلّت.
قلب
محلّ انقلاب است، با هر تپشى فكرى و ذكرى مىآيد.
از
چرخش ايّام عبرت گيريد و از گردش نفوس، ترس به دل راه ندهيد.
بلاد،
مأمن است اگر در توليت ياغيان نباشد، امنيّت شهرها به عدالت است، عدل در لواى مذهب
است، بىمذهبى بىوجدانى و ناامني در پىدارد.
197مَتاعٌ... :
متاع
دنيا كم است و بهره بىخردان از اين عالَم ناكافى مىباشد.
كدام
بىعقل است كه معاوضه مىكند دنيا را با آخرت؟ و بر مىگزيند كم را به جاى زياد؟
جهنّم
سخت است و ناگوار، تبعات ناسپاسى ما در برابر خداوند، نهايت ذلّت و خوارى است.
مواظب
دو راهىهاى عمر و تقاطع تصميمات باشيد كه هرگونه بىصبرى برابر با ورشكستگى است.
198لكنِ الّذينَ... :
تقوا،
آبِ روى آتش است.
جنّات،
بهشتهاست.
هر
بهشتى درجهاى دارد و منزلى و موقعيّتى.
خالدين،
خلود در آنست، و اين پاداش از ناحيه قدسى است.
ابرار،
نيكانند.
بِرّ،
خلاف شرّ است.
نيك،
ماندنى است و پليد، رفتنى، پس مراقب پليديهاى اطراف خود باشيد.
199و اِنّ... :
هرجا
سخن از داد و ستد است، پاى محاسبه و معاقبه و محاكمه در پيش است.
خريدار
زيبائىها باشيد تا يابنده منافع كبير گرديد.
پاداش
شما اصالت خدا و حقيقت آفريدگار است.
سرعت
در همه جا مطرح است، در حساب و كتابها جاى خاصّى دارد.
حساب
يك عمر را وقتى به ثانيهها مىآورند بسيار طولانى و ملالآور مىشود، امّا براى
خالقى كه ساعت را خلق كرد و دقيقه را مقرّر نمود، كاريست سهل و آسان و سبك.
200يا ايّها... :
ايمان
ميسّر نگردد، الاّ به صبر، و صبر نائل نيايد مگر به تقوا، و تقوا سفينهي رستگارى
است.
اين
آيه، واحدى در افزايش بردبارى است، و تكرار آن، باعث ازدياد حوصله مىگردد.
صبر
و ظفر هر دو دوستان قديمند، بر اثر صبر نوبت ظفر آيد.
اِصبر،
امر به خويشتنداريست.
مقام
صابرين، بلند و عظيم و جليل است.
سوره انعام:
سورهاى
است كه در بين سورههاى ديگر قرآن، بطور رسمى و علنى، مهبط نعمتهاى الهى نام
گرفته و داراى خواصّ روانى و اخلاقى و فرهنگى بوده كه بشر را به ياد ولىنعمت خود
مىاندازد.
در
بسيارى از اوقات، آدمى از اينكه گُل بوستان خلقت است، به قدرشناسى نمىنشيند و
دچار ناسپاسىهاى نابخردانهاى مىگردد، آنگونه كه گلايه حقتعالى را درپى دارد:
قُتِلَ الْاِنْسانُ ما اَكْفَرَه: نابود باد انسانى كه ناشكر و نااهل است!
چگونه
از نِعم زيبا و بىنظير من، بهره مىگيرد و بىشرمانه، همه چيز را انكار مىنمايد
و گاهى طلبكار نيز مىگردد و در ذهنيّت عليل خويش، پروردگارش را محاكمه مىكند كه
چرا اين ندادى و آن نكردى و هزاران پرونده زشت و بىمورد ديگر كه در بايگانى
خاطراتِ آفتزدهاش، جاى مىگيرد و لذا در گردآورى بخشهاى كتاب مقدّس، قسمتى را
به اعلام دادههاى خداوندى، تقرير داشتهاند تا محاسبهگران نجومى، برداشتهاى
صادقانهترى را ارائه دهند و پاسخهاى محكمهپسندى را براى موازين اخروى، فراهم
نمايند كه امروز، وقت كار و تلاش و اهتمام است و فردا، روزگار احتساب و اختتام و
انتقام خواهد بود.
پس
تا دير نشده و اوقاتى براى ارزيابىهاى وجدانى، باقى مانده، به شمارش الطاف ايزدى
بپردازيم و از خطابِ وَ لَئِنْ كَفَرْتُم ْ اِنَّ عَذابى لَشَديد، بهراسيم كه
خداوند بر پايه: لَمْ يَلِد و لَمْ يُولَد، به افعال خلايق مىپردازد و با كسي،
نسبت و قرابتي ندارد و شاهكار ترازوهاى عدلآفرين محشر: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ
ذَرَّةٍ خَيرًا يَرَه، مىباشد كه ادامه خطّ گزينش دنياست: اِنَّ اَكْرَمَكُم
عِنْدَ اللَّهِ اَتْقيكُم.
به قول اسداللّهِالْغالب به قاضى برگزيدهاش:
هرقدر بكوشيم كه محكمهاى عادلانه داشته باشيم، باز هم نمىتوانيم چارچوبهاى
كرسىهاى قضاء را همانند معاد
برقرار
سازيم چرا كه پارهسنگهاى آن، سواى معيارهاى موجود در اين دنياست.
اكنون
به رايزنىهايى در اسرار ناگفته سوره انعام مىپردازيم و در ادامه، كل آيات اين
سوره را تحليل ميكنيم:
1) صانع عظيمالشّأن، روشنىها و تاريكىها را آفريده
و همگان را مختار به تمايلات متضاد نموده كه ناگرويدگان به نور هدايت، ظلمات پَستى
و سستى را اقتباس مىنمايند.
2) معمار اَبد، همه را از خاك، بنا نمود و به اين
گِلها، هيبت و هيكل داد، زمانى كه تعقّل و تحرّك را به اين ذرّات خاكى، تزريق
كرد، چنين اعجازى را انكار نمودند و به دنبال الهههاى خودساخته رفتند.
3) همه اشياء و
اشخاص، در برابر ديد و شنود فرماندار يگانه، بىدفاع مىباشند و قادر به مخفى كردن
اعمال خويش، نمىباشند.
4) به چه علّت، اين همه دلايل مستند و براهين محكم
را باور نمىكنيد و زير بار مسئوليّتِ بندگى نمىرويد!
5) امروز مىتوانيد همه مبانى دينى را به تمسخر
بگيريد! ولى فقط يك نفَس تا اجرائيّات داغ وعدهها باقى است و اين زندگى كه بر
هواى مربوطه در ريه و شُش برپاست، هيچگونه تضمينى در بقاء و دوامش نیست و هر
لحظه، خطر وقفه ضربان سلطان بدن مىرود.
6) همواره مسير پيامبران، در هر زمان و مكان، با
ايرادات پوشالىِ اشكالتراشانِ شهوتران و شيطانصفت، مواجه مىشده و به علّت
پوشيدگى وحى به مراتب غيبى، به تكذيب و تخريب مستان دور از مشاعر، مىرفته و
پيامآوران لوح و قلم، با مايه گذاشتن از جان خويش، به استنباط توحيد و استدراك
ماوراء و استدراج معاجز مىپرداختند.
7) شما كه مىدانيد در جهان بَعدى، كشف اسرار مىگردد
و هر عملى، هويدا مىشود، چرا براى شرمسارىهاى دائمى خويش، كارى نمىكنيد و
نظارتى بر تردّدها و تمايلات و تدابير خويش نمىنماييد!
8) بگذاريد سياستبازان شيّاد و فتنهگران هرجايى،
فرمولهاى شكستخورده خويش را در تالارهاى مكّارى، به نمايش برسانند كه حرف آخر را
كسى مىزند كه سرنوشت عوالم وجود، در اختيار اوست.
9) وقتى كه به تقويم گذشتگان، نظر مىكنيد،
داستانهاى عجيب و غريبى را از فرستادگان لاهوت مىبينيد كه چه مقاومبرگزيدگانى
بودهاند و چِسان از شرايع جبروت، حراست مىنمودند و بر سر تعهّدات الهى خويش، با اشدّ
مخاصمات و مخاطرات، بدرود حيات مىگفتند و شربت شهادت مىنوشيدند.
10) رازق بزرگوارتان با تغذيه پاكيزه از شما پذيرايى
مىكند و شما را از هر نوع درآمد آلوده منع مىنمايد، زيرا كه هدف او از آفرينش
انسان، اعتلاى نفوس و اعتزاز وجود بوده نه تداركات حيوانى و تفاخرات شيطانى كه
زيادهخواهى و كثرت خوارى و تنوّعطلبى، نردبانى در استبداد شوم و استنكاف مذموم
خواهد بود و ظلم به خود و خدا و خلق را درپى دارد زيرا كه با تجاوز از اصول، به
مردم ستم مىكند و خدا را به خشم مىآورد و خويشتن را به عذاب ابدى مبتلا مىسازد.
11) به يك زمين كشتزار بنگريد كه به قدرت زارع حىّ
قديم، از يك رقم خاك، آمار و ارقامى از فرآوردههاى گوناگون و متفاوت و متنوّع به دست مىآيد
كه موادّ پروتئينى و ويتامينى را تشكيل مىدهند و نظام خلقت را به حركت درمىآورند
و حيات جانداران را ضمانت مىكنند.
پس
اى مصرف كننده اين همه نعمتهاى بزرگ، در كدامين حالت به فكر مىروى كه بازدهى اين
چرخش طبيعى چيست؟ و ساختمان روح و جسم تو بسى پيچيدهتر و فعّالتر و پربارتر از
مجموعه سرزمينهاى كره حاضر است و خداوند در پيدايش تو، اهداف تخصّصى را دنبال
كرده و به مراتب فوقانى، نظر داشته و با بىراهه رفتنت، تن به خوارى و خفّت مىدهى
و فرصتهاى طلايى را از دست مىدهى.
12) بياييد و تسليم پيامهاى صاحبتان شويد كه
مَصلحتتان در پيروى از منبع ملكوت است و خير دنيا و آخرت، در بيعت با رسولان سرمدى
مىباشد و هر نوع معاملهاى در غير آئين حق، به زيان و ضرر هميشگى شما منجر
مىگردد.
سوره حج:
تحليلى
بر كليدهاى تربيتى و پرورشى سوره حج، براى آنها كه جوياى حقيقت حجاند:
حاجى
به قصد اِشراقات نفسانى به مكّه مىرود تا انوار توحيدى را از طريق احساس بشرى به
اعماق وجود خود بتاباند و بندهاى جاهلى را از اعضاء بدن، بگسلاند تا راه براى عروج
خويش باز نمايد.
براستى
كه زائر خدا اگر در بازگشت از اين سفر روحانى، دستمايهاى از اخلاص و ارتقاء قلب
نياورد، به مصداق عارف عينى، امام جعفر صادق مىرسد كه فرمود: ما اكثر الضّجيح و
اقلّ الحجيج: چه بسيارند لبّيك گويان و چه كماند قبول شدگان.
به
امّيد آنكه در مناسك ابراهيمى به اقبال معنوى برسيم و در مِنايَش، به هويّت مِنّا،
منتقل شويم و در عرفاتش، به معرفت اللّه واقف گرديم و در سعى صفا و مروه، به مجاهد
فى سبيل اللّه مبدّل شويم و با خَلق مغبون، مصالحه كنيم و وجدان را بر كرسى افعال
بنشانيم و در تلبيه، تثبيت بيعتِ الَست نمائيم و در طواف، فدا شدن را در صراط
مستقيم، تمرين نمائيم و در رَمىِ جَمرهاش، رجم شيطان درون را هدف قرار دهيم و در
قربانگاهش، قرب لايتناهى را مطالبه كنيم و در احرامش، حرمتها را ياد آوريم و در
مشعرش، شعر آزادي از هر نوع اسارتي را بسرائيم و زيارت ممهور به رضايت صاحبخانه را
به يادگار آوريم.
1) در آيه اوّل و
دوّم سوره حج به خسارت عظيم زلزله نهائى جهان، اشاره مىكند كه اهالى كره خاكى را
سكرات موحشى فرا مىگيرد كه مشاعر را از دست مىدهند و به جنون كامل مىرسند.
2) در آيه سوّم و چهارم اين سوره آمده كه: هر كس بدون
مجوّز سماوى پرچمى را بلند كند به اختلافات اعتقادى دامن زده و سر در ارادت ابليس
مدلّس نهاده و بىگمان مريد اهريمن سياهدل و طرد شده از بهشت است.
3) در آيه سىام اين سوره به تطهير حجّاج اشاره دارد
كه فارغ التّحصيل رشته خداشناسى، از كلاسهاى آموزشى حج، آموخته كه تا ابد از
آلودگيهاى روحى و جسمى بپرهيزد و از زورگوئى به ديگران اجتناب نمايد.
4)
در پيام سى و دوّم آمده كه: اين سفر، سواى مسافرتهاى ديگر است و شعار مسلمين بوده
و باعث تقويت نفس لوّامه مىشود، يعنى آثارش را تا انتهاى زندگى بر حاجى مىگذارد
و اِلَى الْاَبد، وى را از تشكيك دينى و ترديد مذهبى مصونيّت مىدهد.
5) در ابلاغ پنجاه و يكم مىگويد: آنهائى كه ظاهر
آيات ما را دست مىاندازند، براهين فرقانى را رد مىكنند و ادلّه وحى را به تمسخر
مىآورند و با جنجال عليه دين، معركه مىگيرند، گرفتار عذاب متمادى خواهند شد و
هيچگونه عايداتى از تبليغاتشان نمىبرند. همانطورى كه تاريخ، نشانگر ناكامىهاى
كافران است و تا عصر حاضر به عينيّت عيان شده و جائىبراى اغماض نمانده.
6) در قسمت پايانى اين سوره آمده كه: در تحقّق آرمان
الهى بكوشيد به نحوى كه استعدادها اقتضاء مىكند و فراموش نكنيد كه خدايتان ظرفهاى
وجودتان را مقرّر كرده تا هوش و گوش را در خلّاقيّتهاى عبادى اشباع نمائيد و از
بابت تسليم دل است كه اسلاميّت را متسمّى نمود، و گواهى جوارح در كانال پرستش به
معارج ماورائى سرعت مىدهد، و اين آئين را به سهولت كشانيد تا در اجرائيات آن به
رنج و فشار مبتلاء نشويد.
باشد
تا شيرينى توليت يزدانى را براى همه لحظهها بچشيد و از بندگى جبروتى خسته نگرديد
و با وسوسه عوامفريبان ديني و غير ديني، ترك معاهده اجدادى ننمائيد
سوره حمد:
سوره آغازين مُصحف شريف
را فاتحةُ الكتاب گويند و علّت تسميه آنرا دروازه بودن اين سوره مىدانند كه براى
ورود به اقيانوس موّاج و ناشناخته قرآن، بايد از مدخل پر پيچ و خم آن عبور نمود.
افتتاح كلمات حقتعالى، با همين چند آيه خطير در مباحث اعتقادى مىباشد. هر كس به
دنبال فتح قلّههاى نفوذناپذير ماورائى بوده، بايد سر در تفهيم آيات اين سوره كند
تا در منطقه: وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور، مستقر گردد.
نام ديگر اين سوره
فرقانى، حمد است، يعنى اگر مىخواهى تحميد پروردگارت گوئى، بايد نسخه از آداب
ستايش آن بردارى و نخست بياموزى كه كيستى و از كجا و به چه جائى، تا آنگاه به صف
مدّاحين ربوبى درآئى و بتوانى با الفباى توحيد به كردگارت عرض محبّت نمائى.
هرگز فراموش نكنيد كه
ثناخوان ايزدى، جز با معرفت، نتواند پلّههاى عبوديّت را سپرى نمايد، پس بايد به
بخشهاى مدوّن اين سوره با تدبير نگريست تا كار اقامه صلات بر نمازگزارِ مُدِرك،
هموار شود و كارائى راز و نياز، افزون شود.
ما اينك به كلام لمْيزلى
مىنگريم كه بر بندگان كوى ايمان آموخته كه هرگز به هواى قرابت به اشخاص و اشياء،
به مرثيهخوانى نفوس فانى نپردازند و حدّ تعظيم را رعايت كرده و خاك را فرودگاه
پرواز به آستان دوست بدانند. چه تخصيص حمد به ذات اقدس كبريائى، نشان از حصار فطرى
بر اين حركت دارد كه اِنّا لِلّه را بر جبين آدمى حك نمودهاند تا سر و كارش به
همنوع نيفتد و كاسه گدائى را بسوى اين و آن دراز ننمايد.
خطاب ايّاكَ نَعبُد، تير
خلاص را بر سينه ابليس مىنهد كه پرستش، انحصارى بوده و ولايت مطلقه صرفا از آن
اوست كه همواره مورد پاسدارى سفيران حق قرار داشته است.
با استعانت از رفيق اعلى
كه توكّل را در وجودمان جاودانه مىسازد مروري بر آيات اين سوره مينمائيم:
1) بِسْمِ اللّهِ
الرَّحْمنِ الرَّحيم:
به نام آنكه نامش به هستى
نام مىدهد.
2) اَلْحَمدُ لِلّهِ
رَبِّ الْعالَمين:
حمد و سپاس مر خداى را كه
پروراند جهان هستى را. حمد را به توصيف يزدانى آمد تا كه از دايره كارپردازيهاى
كاذب، خارج گردد.
3) اَلرَّحْمنِ
الرَّحيمِ:
مهربانى را آموخت كه
مهربانى را پيشه گردانيم.
4) مالِكِ يَوْمِ
الدّينِ:
مالك هر چيزى، كه مالك به
غير تو در اين عالَم نباشد. هر مالكى در ادّعاى خود مُضحك است و مالكيّت در گرو
سلطنت الهى مىباشد.
5) اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ
اِيّاكَ نَسْتَعينُ:
ستايش تو كنم كه ستايش
كردن آموختى.
6) اِهْدِنَا الصِّراطَ
الْمُسْتَقيمَ:
به خطّ اصلى خلقت،
هدايتمان كن.
7) صِراطَ الَّذينَ
اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضّالّينَ:
راهى كه نعمتها در آن
مىبارد، نه مسيرى كه عذاب دنيا را شامل مىشود.
سوره توحيد:
در اين قسمت از مُصحف
مباركه، دروس خداشناسى را مىخوانيم كه در
حوزه ولائى ابدى، دور مىزند. به راستى كه مهمترين مسأله براى شما چيست؟ براى
قضاوت صحيح به اطاق عقل مىرويم و رأى او را مىطلبيم، سلطان وجود مىگويد: ادراك
مصنوع نسبت به صانع، اعظم مسائل است. پس تو كه حيرانى و نمىدانى از كجا آمدهاى و
به كجا مىروى، چرا آمدهاى و چگونه ميروى، بدان كه علّت نابسامانى و ناهنجارى
بشر، در اين مسافرخانه، همين است كه از هيچجا خبر ندارد و كاملاً چشم و گوش بسته
آمده و بىاطّلاع از فردا مىرود و بالا بردن معلومات او در گروِ اِشراف بر
مندرجات توحيدى مىباشد، فلذا در فقرات اين مبحث فرقانى بنگر، تا خدايت را فراتر
از توصيفات عقلى و نقلى بيابى و گرچه، يافتن اسرار صحيفه سرمدى، متضمّن توفيقات
سماوى بوده و با عصاى دانش به تنهائى نمىتوان از حجابهاى سنگين ماورائى عبور نمود
و بايد به خاطر داشت كه اصحاب موساى كليماللّه، متقاضى عيناليقين بودند و چگونه
به صاعقه هولناك فضائى، مبتلا گشتند و به يك باره جان باختند.
پس بار ديگر، به گونه
نوينى به ساختار اين سوره حسّاس بنگريد و اشارات خفيّهاش را به علم اليقين
بسپاريد و اضلاع عبودى آن را با رسانههاى ذهنى خود دمساز نموده و كانال اِرجعى را
بهتر بپيمائيد و از موانع جهالت و قساوت، عبور كنيد.
1) قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَد:
پيام امانىِ پيامآورِ
امين است، كه ذرّهاى از ما اَنزَلَ اللّه را كم و كاست نمىكند و بر آن
نمىافزايد. حوزه اعتقادى حراست شده است كه پايبند آنرا از هر نوع اسارتى آزاد
مىكند و نيروى ماورائى به تمام وجودش منتقل مىسازد. كپسول انرژىزائى است كه
موحّد را از لحاظ تمركز و پرواز، تمكين مىسازد و چشم و گوشش را باز مىنمايد.
2) اَللّهُ الصَّمَد:
صمد آنست كه هرگز محتاج
به ديگرى نباشد. صمد از صفات بارز حقيقيّهاى است كه منصوب به هيچكس نگردد. صمديّت
يك ادّعاى فرامحيطى است كه مدّعى آن بايد در اداره هر چيز، متّكى به خود باشد.
برخى از اهل لغت، صمد را اينگونه تعريف كردهاند: الصّمد: اَلَّذى لا جَوْفَ لَهُ،
يعنى: كسى كه در هيچ عملى نگران و حيران نشود. صمد را نشان آن باشد كه تمام
موجودات را اشباع كند و هر خوانندهاى را دستگيرى نمايد.
3) لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد:
در اين آيه، بافت
خويشاوندى به سؤال آمده كه آن باقىِ استوار، از اتّصالات عاطفىِ مشهود در خِلقت،
منزّه بوده، و توالد و تناسل را زيبنده فرمانرواى هستى نمىبيند. هر كسى در اين
جهان، داراى پيوند فوقانى و يا تحتانى مىباشد كه به لحاظ آن، تحت فشار و قيود
قرار مىگيرد، ولى در پروردگار عالميان، چنين حصارى ديده نمىشود.
4) وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدْ:
هرگز براى آن معمار اَزل
و سامِع اَبد، يار و همتائى را قائل نشويد، گر چه خداوند، يك سازنده است و
سازندگان بسيارى به امر سازندگى مشغولند، امّا نبايد فراموش كنيد كه هر سازهاى
معلول يك فكر خلّاق است، و آن فكر، محصول اراده لاهوتى مىباشد.
مشتركات: صفاتى كه بين
خدا و خلق ديده شده. نبايد اين اصل را فراموش كرد كه آفريدن در آفريدگار بىمثال،
اصل است و در ديگران فرع، مثلاً خدا به بشر ياد مىدهد كه بخواند و بگويد و
بنويسد، و آموزگار نيز همين كار را با شاگردانش مىكند، ولى كار خداوند داراى
اصالت وجود است و عمل معلّم كپىبردارى از فعل نهاديست. پس در توزين مسائل، دقّت
كنيد كه هر چيز در جاى خود قرار گيرد. خداوند مىآفريند و پدر و مادر نيز اينچنين
مىكنند، ولى والدين، ابزار آفرينش انسانند و رأى و فرمان، از ناحيه سرمدى صورت
مىگيرد.
- اين سوره را در نمازهاى
واجب تلاوت كنيد تا بيعت شما با حقتعالى، محكم شود.
- براى تحكيم وجدان، آنرا
به صورت چلّه به كار گيريد.
سوره اعلى:
اى قارى صحيفه ازلى، قدرى
آهستهتر بخوان! كه اين كتاب، جريده مادّى نيست كه آنرا كوركورانه تلاوت نمائى و
رد شوى، بلكه هر نقطه اين اوراق بهادار، ستارهايست در آسمان نيكبختى كه تو را به
روشنگرى مىخواند و هر كه معجون آدميّت بخواهد تا رموز اين كالبد حيوانى بداند، صد
البتّه كه در ضمائر آن، دقيق گردد.
اگر سرّ طاير قدسى را
مىطلبى، لاجرَم به تفحّص بپرداز و اشارات اين سوره را كه رو به نجف اشرف نشانه
رفته، پيدا نما و از بلاغت علوى در فهم كلام ربوبى، يارى جو.
بسيارى از عرفاى واصل،
اين سوره را بِسان فرستندهاى اخذ نمودند كه گيرندههاى درونى آنها را از فضائل
اشباع نمايد و خَلَأهاى اوّليّه را پُر نمايد.
فراموش نبايد كرد كه نام
اين نشئه كنونى، دنياست و آن از مادّه دَنى گرفته شده و نمودار نقصها و ضعفها و
خفّتهاست، پس براى جبران چنين ضايعهاى، مىبايد به امارت كوفه رفته و خليفه
بلافصل نبوى را پيدا نموده و چگونه زيستن را از آن كارشناس مسائل توحيدى، مسألت
نمائيد.
به راستى اى علىّ مرتضى،
چگونه مىتوان از مادرى خاكى، به اعلى علّيّين رسيد و بدون تجهيزات مربوطه، كُرات
فوقانى را درنورديد و كهكشانهاى مخوف را رصد نمود و سماوات اسرارآميز را ملاقات
كرد؟ او مىگويد: از محدوديّتهاى آب و خاك، بِدَرآى و اثقال آرزو از پاى خود باز
كن و در اقيانوس اخلاص، شنا نما و وجودت را در بازار مكّاره، به صانعت بفروش!
سوره شمس:
خورشيد را درخشان كرد تا
موجودات را كرامت بخشد. آفتاب را سوزان نمود تا سوختن را بر اهل فضيلت، بياموزد.
خواننده اين سوره، ضياء رحمانى را قبض مىكند و به فرازهاى مؤكّده الهى، صعود
مىنمايد.
مگر مىتوان اين پائين
ايستاد و آن بالا را مورد معاينه قرار داد؟ اگر محقّق خورشيدى، بايد تحقيق را در
سماوات مستقر سازى و اين ناممكن است مگر به اِذنِاللّه، اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ
تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ فَانْفُذُوا، اگر مىتوانيد
پايتان را از گليمتان درازتر كنيد بفرمائيد! كه هرگز نمىتوانيد از بندهاى جوّى
بگريزيد و به تماشاى طبيعت قشنگ برخيزيد. امّا حضرت حق، جواز را صادر كرده و
مىگويد: لا تَنْفُذُونَ اِلّا بِسُلْطان، پاسپورت شما حاضرست، بيائيد و بگيريد،
گذرنامه از مَلِك جبّار بگيريد كه پادشاه مشارق و مغارب است، او به راحتى به شما
كليد اعظم را مىدهد تا از بستر خويش، به معيّت فرشته روح، سفرهاى فضائى داشته
باشيد و معراج را با ديد و شنود انسانى، دريابيد.
تو در ابتداى خِلقت،
ستاره بودى نه حيوان ناطق، پس اگر با آفتاب و مهتاب گشتى، تبديل به انرژى ثابت
مىشوى و حيات جاودان مىگيرى و با مرگت به اسكلت بدبو تبديل نمىشوى و اين هيكل
مىدهى و يك اونيفورم لاهوتى مىستانى، آنگاه در جبروت بىانتها، مَلَك سبكبالى
مىگردى كه هر چه خواهى آن كنى، هر جا خواهى، آن رَوى.
سوره هُمزه:
اين بخش از كتاب وحى،
درباره يكى از معضلات نهانى آدمى بحث مىكند كه متأسّفانه فراگير بوده و مُسرى
مىباشد، همّاز لمّاز، آدمى است به ظاهر آراسته و داراى پرستيژ عالى، امّا خالى از
فضائل فطرى، او در پى به دست آوردن آتو از ديگران بوده و هماره در صدد زدن
ضربههاى روانى و عصبى به مخاطبينش مىباشد، چنين انسانى رذائل خويش را در پس
پردههاى اِفاده و ژستهاى وارداتى مخفى كرده و نقاط منفى مخفى را علَنى نموده و با
آزردن اشخاص، به ارضاء نفْس عليل و اشباع شهوات حيوانى خود مىپردازد.
حالا بد نيست كه بدانيد
اين خصيصه زشت، معلول بوده و علّت غائى، حبّ مال است و محبّت دنيا، فقط خود را
مىبيند و منافع جمع را ناديده مىگيرد و به جادّهاى قدم مىنهد كه ايستگاه عوارض
آن، خودكامگى و پمپ بنزينش خودمحورى و قهوهخانهاش خودپسندى مىباشد و تمامى
تابلوهاى موجود بر سر راهش را وسوسههاى شيطانى تشكيل مىدهند.
بنابراين از اوّل، سعى
كنيد تا وارد چنين اتوبانى نشويد كه مقصدش فناى در خاك است و آن به منزله فرو
افتادن در پَستىها و مستىهاست كه تبلور آن در وجود فراعنه و بنىاميّه و
بنىعبّاس و ديگر خودمحوران مدعيان زعامت، مشهود مىباشد.
سوره كافرون:
كُفر را علَم شيطان بدان
كه تو را در همه احوال، به سوى خود مىخواند و با هزاردستان، دستانت را از پشت
مىبندد و غرق درياى ظلمت مىگرداند، به واقع كه تو از الحاد چه مىدانى، جز آنكه
بوى تعفّن حس مىكنى و ناقوس فنا مىشنوى. هر كه بر فطرت خدادادهاش دهنكجى كند،
محكوم به خُبث طينَت است.
هيچ آگاهى كه خدايت در
آغاز ورودت به خانه خاكى، تو را نقش سپيدى زد و نافت را با تيغ: اِرجِعى بريد و
جفت كالبدت را فرشته سعادت قرار داد؟ و حاليا، از آن شعاع ملكوتى بريدهاى و صفاى
دل را به بازار مكّاره سپردهاى و آنهمه مكرمت ربّ جليل را به دو قرص نان، معاوضت
داشتهاى و نام خود را سوداگر پيشرو گذاشتهاى! هيهات كه اتّصال قلب به حلقههاى
مودّتِ آن رفيق ازلى، از دنيا و مافيها كاملتر و سالمتر مىباشد.
اى تالىِ كتاب قديم،
مبادا كه آن آيات باهره را با قرائت گذرا و بىپايه و اساس، سپرى سازى و ناخواسته
در صف مغرضان پادشاه مشارق و مغارب درآئى كه گيرنده وجودت، چنين هشدارى را بگيرد
كه: ديگر نه تو و نه من، لَكُم دينكُم وَلِىَ دين!
بارالها، از مسافران جاهل
و قاصر اين ميهمانپذير پر سر و صدا، به مُحَسّنات دربارت و مقرّبان درگاهت، درگذر
و بىميلىِ آنها را در اطاعت خود، بر وفق جسارت مگير و بىحاليشان را در مَعارف
مشروعه، دالّ بر عصيانشان محسوب نگردان.
بارى اى خيل سرگردان و
نگران عصر، از كجاى اين انفصال طبيعت بگويم كه: اَلكُفرُ مِلَّةٌ واحِدَة، تمام
بلندگوهاى منكران فضيلت، از يك فرستنده امواج مىگيرند و هر يك با ابزار روانىِ
آزموده، به جنگ موّحدين مىآيند و تو كه به مرحله يقين در باورداشتهاى متافيزيكى
رسيدهاى، بايد قدر مرتبه خود بدانى و بر تعقيب و گريزهاى دائمى، آگاه باشى و
نيرنگ پنهان در پس شعارهاى كاذب و پوشالى سياسيّون را نخورى كه كافران، سپاهيان
كَلَك و تزويرند و هر صبح و شام، به طلب صيد ساده و مظلومى، تور مىاندازند تا
بختبرگشتهاى را به زنجير نفْس پليد خود كِشند و آب و نانى براى اربابان اهريمنى
خويش، فراهم نمايند.
هر وقت كه چشمانت به اين
سوره افتاد، به ياد آور كه تقويم، تاريخ مكّرر و مجدّد است و اينكه مىشنوى: كُلّ
يَومٍ عاشُوراء وَ كُلّ اَرضٍ كَربلاء وَ كُلّ شَهرٍ مُحَرّم، گوياى اين واقعيّت
است كه هميشه رهبر رحمانى، و پيشقراول جادوئى، وجود داشته و هر كدام مردم را به
خود مىخوانند و فرآورده نيك و بد را عرضه مىدارند، و حال، مختاريد كه راه آتى را
آگاهانه و آزادانه انتخاب نمائيد.
در ميادين اعتقادى،
جبهههاى متخاصم و متضادّى وجود دارند كه جمعبنديهاى اصلى آفرينش را تشكيل مىدهند،
در يك كفّه اوراق مقدّسِ اين مُصحف منير، سورههاى مؤمن و مؤمنون قرار دارند كه
تكليف را بر راهيان ابديّت، روشن مىسازند و در كفّه ديگرِ ترازوى عدل و داد،
سورههاى منافقون و كافرون، ديده مىشوند كه آنها هم فرازهاى فكرى و عملى مخالفين
را روشن مىكنند و ما بايد در انتخاب روزانه خود بكوشيم كه در درياى موّاج و
متلاطم ايّام، از عهده كوسهها و نهنگها برآئيم و تن را از گزش و تنش آنها حفظ
نمائيم.
از ياد نبريم كه هرگونه
غفلت و خوابزدگى، موجب اغفال بلندمدت شما و خانوادهتان مىگردد، اگر دقيقتر مسائل
ريشهاى موجود را ارزيابى نمائيم، مىبينيم كه مرزهاى جغرافيائى، تأثيرى در
جاذبهها و دافعهها نداشته و هر چه هست خطوط فكرى بوده كه به روزهايمان رنگ و به
شبهايمان درنگ مىدهد، و عواقب امورمان، در حراست از تعهّدات وجدانى و فطرى ما، به
خير مىگردد و فرداى برتر و بىنقص و بهميل، فراهم مىشود.
سوره نصر:
همه جا به دنبال پيروزى
هستيم، سايه به سايه به تعقيب برگ برندهايم، مىخواهيم از قافله اقبال، جا
نمانيم، براى بختگشائى به هر درى مىزنيم، راستى كه خوشبختى، چه آرزوى زيبائى
است.
آنگاه كه از كسى بدت
مىآيد، به او كلمه بدبخت را نثار مىكنى و يا هنگام غضب، به عنوان نفرين،
مىگوئى: خدا لعنتت كند! يعنى آفريدگارت، درهاى خير و خوشى را بر تو ببندد!
بهروزى، آرمان تمامى
پيامبران است، همه مُخبرين وحى، صبح را با اين تمنّا آغاز مىكردند كه
خَلقُاللّه، جملگى رو به جانب دروازههاى رستگارى بياورند و هيچ بنده خدائى از
كاروان سعادت دور نماند و شعار آخرين سفير آسمانى: قُولُوا لا اِله اِلّا اللّه
تُفلِحوا، مىباشد، يعنى اى شنونده، كه از سياهى مىترسى، اى بيننده، كه از عذاب
مىهراسى، همگى به زير چتر فلاح آئيد و دست به ريسمان توفيقات ايزدى زنيد تا در
بين شما، گرسنهاى نباشد و تشنهاى ناله نكند و برهنهاى التماس ننمايد و بيمارى
فرياد نكِشد و فقيرى بر زمين نيفتد. آرى، پيروزى نهائى در زمين، از آنِ الهيّون
خواهد بود.
خبرگزارى ماوراء مىگويد:
آنگاه كه مُقلِّب قلوب، اراده كند، افق جديدى در تفكّرات جامعه شكل مىگيرد و
شرايط نوينى در شبكههاى ارتباطى و اتّصالى اجتماع پديدار مىگردد، كه معادلات
گذشته را بر هم زده و قوانين ظالمانه را دگرگون مىنمايد. فتوحات در پرونده
حكومتها، نقش بسته و فاتحان معروفى در دنيا جاودانه گشتهاند، امّا دست بالاى دست
بسيارست و چهرههاى خشن بسياري، قيافههاى استبدادى ديگري را كمرنگ كردهاند.
شما اكنون كه بازمانده آن
تحوّلات هستيد، به آثار باقيمانده از بلاد كه مراجعه مىكنيد، مىبينيد كه تهمانده
آنهمه كشورگشائىها و جارو جنجالهاى عجيب، تكّه سنگهائى بر خاكهاى سرد و ساكت
مىباشد. از فراعنه، هرمهاى چندى مانده كه تمدّن ستُرگ ايشان را يادآور شده، از
مغولها، اوراق تذكره نويسان برجاى مانده، و از متّحدين و متّفقين جنگ جهانى،
فيلمها و صحنههائى منقوش گشته، و از ابرقدرت شرق، حيرت و حسرت و نكبت جماهيرش، به
جاى مانده، و از مانور ابرقدرت غرب در فاجعه هيروشيما، نسلهاى عليل و ناقص،
تاريخچه روان و گويا مىباشد، امّا
هيچكدام دردى از بشريّت دوا نكردند و بقاء خود را تضمين ننمودند، و حادثه يازده
سپتامبر، نشان داد كه هيچ قدرتى در اين جهان، مصونيّت از تهديدات نداشته و
نمىتواند تماميّت ارضى و فضائى خود را در برابر وقايع ناگهانى حفظ نمايد، امّا
حضرت كردگار متعال، وعده دادهاند كه در پس تمامى ژستهاى سياسى دنيا، يك حكومتى
شكل مىگيرد كه در حوزه منطقهاى و زيستمحيطى آن، همه درهاى شادمانى باز مىشود و
گيتى از مفاسد، زدوده مىشود و بارهاى باستانى كه در پيچ و خم روزگار، در زمين
نقاهت مانده، به سر منزل هدايت مىرسد.
در قاموس دين، فتح و ظفر،
معنا و مفهومى فراتر از مشاعر مادّى دارند و يكى از ابعادشان آن است كه اگر خداى
بزرگ، باب نصرت را گشود، به خيانت جمعى و خباثت عمومى نمىانجامد و امتدادش به
سراسر عالَم مىكشد و بقائش به جاودانگى حىّ لايموت است و اين چنين دولتى را كه
مهبط انتظار نيكان نسل و پاكان حرث بوده، بر تمامى دوَل و ملوك، تفوّق و برترى
داده است، پس در آن زمان، خلايق، تسبيح گوى صانع اعظم بوده و اهل آسمان و سكنه
زمين، يكپارچه به دعاگوئى ربّ ودود، اشتغال مىورزند و تو كه از اين امر عظيم
غافلى، توبه نما، كه توّاب عَلَىالْاِطلاق هدايت كرده و از پيش نوازشت مىنمايد.
سوره كوثر:
همه ما به دنبال خير كثير
هستيم، و هر كس به نوبه خود در جستجوى آب حيات است، كه مصداق اين سوره كريمه
مىباشد.
نخست فراموش نگردد كه هرچه
مىخواهيم بايد از ناحيه صاحب الوهيّت، مسألت گردد، چرا كه او از ماقبل تاريخ،
سابقه آفريدن داشته و ميهمانسراى مادّى را به جهت پذيرائى از قاطبه موجودات، مهيّا
نموده و لذا ارجاع حاجات به داعى هستى، اصل خللناپذير در معيشت بشرى مىباشد.
پس در اين وادى به سه
معرفت نيازمنديم: اوّل: معرفت الرّب، دوّم: معرفت النّفس، سوّم: معرفت الخَلق، و
آنگاه كه پايههاى عرفان علمى و عينى را در اين سه مرحله، تثبيت كرديم، مىپردازيم
به زواياى درونى و برونى آن، كه مجموعه نيازمنديهاى ما، در اين نشئه فانى را تشكيل
مىدهد.
حال نيكو بنگريد به خطوط
رهگشاى اين مخاطبه ايزدى:
انا اعطيناك الكوثر:
ما اعطاء نموديم نيكىهاى
جاودانه را. عطاى خدائى، مافوق لذائذ دنيوى بوده و از ياد نبريم كه يافتههاى اين
عالَم، بافتههاى مندرس و نيمدارست كه دست به دست گرديده و در يَدِ ما نيز، مطوّل
نخواهد بود و هر آن، در معرض اضمحلال و انفعال و اندراس است و هرآنچه كه صانع
كبيرمان به قاعده لطف مىدهد، اَبقى و اَكمل و اَجمل مىباشد.
سوره ناس:
كليد رشته جامعه شناسى،
مردمشناسى است. آيا شما آدم موفّقى هستيد؟ رمز موفّقيّت در شناخت مردم مىباشد، به تفسير عاميانه: آدم
خوشمعامله، شريك مال مردمه، مىگويند: فلانى، مردمدارست، با همه مىجوشد. آيا
جامعه ما، ارتباطات داخلى را به سلامت مىبرد؟ به راستى، در اجتماعات بشرى، خسارت
و خباثت و خيانت، ديده نمىشود؟ يك شهروند سادهلوح، چگونه بايد از امواج منفى
نفوس آلوده، به منزل سعادت برسد؟
در اين سوره كوچك قرآنى،
پيام حقتعالى به پيامبر برگزيدهاش، درك نارسائىها و ناهنجاريهاى جامعه انسانى
است كه در برابر نوسانات اخلاقى و اعتقادى، واكسينه شده تا از اغراض سوء مخاطبين
در امان بماند.
سؤال يك كارشناس مسائل
اجتماعى را جواب بدهيد: اگر در جنگل زندگى مىكرديد، آيا بىاحتياط تردّد
مىنموديد؟ مراقب امنيّت خويش نمىشديد؟ بلى، اينجا پايگاه وحوش نيست، امّا به هر
آدمى هم نمىشود اعتماد كرد، اين بيت شاعر را زمزمه كنيد:
مگر آدمى نبودى كه اسير
ديو گشتى - كه فرشته ره ندارد به مقام
آدميّت
و بند ديگر:
اگر آدمى به چشم است و
زبان و گوش و بينى ؛ چه ميان نقش ديوار و
ميان آدميّت
ارتباط تنگاتنگى بين
انسان و خالقش مىباشد كه به وصف نيايد و با اسباب آزمايشگاهى، رؤيت نشود و اين
حبلالمتين در سلّولهاى مغزى انسانها جاسازى شده و قابل انقطاع نخواهد بود، هرچند
كه روى آئينه دل را غبار مقطعى و فصلى بگيرد و مانع پروازهاى ماورائى شود، هنگامى
كه اين بخش از كتاب مقدّس را ببينى به مكنونات غيبى اين فقرات، پى خواهى برد، فلذا
معروض مىدارم كه در آخرين دقايق نااميدى در برخورد با مشكلات جارى، به ياد اين
صفت الهى بيفتيد كه او مربّى شماست و تو اى خزيده در باتلاق سختىها، غير از او
پناهگاهى ندارى، پس چرا به ابواب اغيار، سر سِپُرى و ناحيه سرمدى را ترك گوئى!
در عين سرخوردگى از
سرنوشت بگو:
نوميد مشو جانا ؛
كامّيد پديد آمد _ اميد همه جانها ؛ از راه
رسيد آمد
نكند مرعوب بدمستىهاى
حكّام جور شوى، و از مقدّسات آفتابگونه يزدانى، غافل گردى، به خاطر آور كه تو
رعيّت سلطانى هستى كه سماوات عُلا را تحت پوششِ
زِعامت و حراست خود دارد.
تو به خود نامده اينجا كه
به خود باز رَوى ؛ آنكه آورد تو را ، باز بَرد تا وطنت
در فراز و نشيب مخاطبه
مكرّمه مردمى، روى عشقبازيهاى جارى و جانبى دقّت شده و ماهيّت معبودهاى صالح و
دروغين را افشاء مىسازد كه تو به دور هر شمعى، پروانه نگردى و آبروى آباء و
اجدادت را نبَرى، در اين بند از توصيههاى ايزدى، در ابواب مراقبتى روح و جسم،
حسّاسيّتها را برشمرده و آداب جنگ و گريز را در منازعات فاميلى و خانوادگى، شماره
نموده و مىگويد: هميشه در نهانت، شيطانكى مىغرّد و برايت افسانههاى سِحرآميز
مىسرايد، از كاه، كوه مىسازد و در اطاله آتشافروزى بين يكديگر از فرمول:
"يك كلاغ چهل كلاغ" بهره مىگيرد و تو بايد هوشيار باشى و گوش به
نغمههاى بىمغز او نسپارى، كه او يارانى از جنس بنىآدم و بنىجانّ دارد كه هر
روز به فريب دادنت مىآيند و هر ساعت، زير پايت، پوست خربزه مىگذارند تا بر
طرفدارانش افزوده شود، ولى به خود آى، و رسم بندگى به جاى آر و امداد از آن محبوبِ
ملائك گير و به حصار رنگارنگ اطرافت كه براى هرج و مرج افكارت، ايجاد شده، پشت
نما.
اصولاً خير و شر را
تلههاى ايذائى و آزمونى بدان، كه شما را به انحاء مختلف، مورد ابتلاء و اقتباس
قرار مىدهند، لاجرَم بايد صف خنّاسان را شناخت كه با فوت و فنهاى آنچنانى، به
حربگاه بنىآدمِ محروم آمده و خانهاش را محلّ تنشها و تركِشهاى منازعه قرار
مىدهد. بيائيد و كاشانهها را بيمه كنيد و پاياپاى بهرهگيرى از تعويذهاى
رهائىبخشِ فرقانى، نسخههاى تربيتى و پرورشى آن را هم مدّ نظر قرار داده و بليّات
سنگين را از تقديرات عمومى و خصوصى دور نمائيد.
در خاتمه، اِشعار مىدارم
كه از بيمارى وسواس، حذر كنيد، كه سرآغاز نكبتهاى عصبى و ذلّتهاى روانى مىباشد و
يك عمر، دامنگيرتان مىگردد.
سوره فلق:
اى از تاريكى جسته، اى از
ظلمات، خسته، اى از هر بندى، رسته، اى به مِهر حق، دلبسته، از رهائى چه مىدانى؟
از شكوفائىهاى عمرت، تا كجا مطّلعى؟
اگر به گستردگى به حيات
خود بنگرى، در مىيابى كه تقويم زندگى، همچون پلّكانى است كه هر روز بر پلّهاى
مىنشينى و اسير تقديرات ناخواسته مىگردى. بيا و اين لحظات به هم پيوسته را تحت
ظرافت ذهنى قرار بده و پنديّات رهبران سماوى را منظور ساز و حصارهاى طبيعى و حقيقى
را درياب و از تصميمات نسنجيده، خوددارى كن كه عالَم، آزمايشگاه بزرگ و
اسرارآميزست و هرگونه بىخِردى و بىاحتياطى، مىتواند كار دست شما بدهد.
اگر به آلبوم خاطرات خود
نگاه كنى، در مىيابى كه ايّام سلَف، تلخىها و ناكامىهايش را به جلو برده و آينه
اقبال را كدر نموده و ديد لازم را براى كنترل اوضاع، كم مىكند، و عمل به سفارشات
تاريخى، يار خوبى براى عبور از درّههاى مخوف و ناشناخته زمان خواهد بود. در اين
بخش از متون وحى، يك سرى پادزهرها را به بدن قارى تزريق مىكند تا او را از
تهديدها مصون نمايد.
بيائيد يك بار روى
ماخَلَق اللّه، تفكّر كنيد كه پروردگارتان با چه عظمتى به آفرينش اشياء و اشخاص
پرداخته و با تنوّع در رنگ و شكل و نژاد و نهاد، اعجاز را به كمال رسانده و ارفاق
را به جمال كشانده و آن روزى كه محاسبات و معادلات همهجانبهاى از دايره توحيد به
دست آورديد به معرفت الهى مىرسيد كه كليد رهائى از تاريكىهاى درونمحيطى، اين
نسخه نبوى است: تَفَكَّروا فى صنايِعِ اللّه، البتّه آنگاه كه در كمّ و كيف
آفرينش، به دروس كلاس متكلّمين، ره يافتيد، آفريدههاى نيكو را مىشناسيد و آن
قسمت از خوبيها كه ابليس لعين به مرور زمان مورد دستاويز شرارتبار خويش قرار داده
و به تغيير هويّت كشانده به افشاسازى مىآيد و شرايط به ميلتان، ظاهر مىگردد.
اكنون به مصاديق گوياى
آنها در مدخل اين سوره بنگريد و نخست، اين پرسش مطرح است كه آيا پادشاه هستى، خَلق
زشت مىكند؟ پاسخ روشن است كه:
اِنَّ اللّه جميلٌ و
يُحِبُّ الجَمال، خدايمان قشنگ است و همه پروردههايش، زيبا و موزون است، و اين
مسأله باز مىگردد به مقدّمه اين مقاله كه اهريمنان زشتخو، سعى در اختلاط مسائل
دارند و همّت در آلوده كردن محيط اَمن فطرى دارند، مثل خلقت انگور كه شاهميوه است
و داراى خواصّ روحى و جسمى بسيار، امّا آنرا شراب كرد و عقل را زائل نمود و به
كنترل فرمان سرنوشت پرداخت و هر چه خواست به اين خريدار ذلّت و خفّت، تحميل نمود،
تا آنجا كه از خلافت حقّه، خلع نمود و به وزارت شهويّه، ارتقاء داد و نيز، قتل كه
براى تداوم حيات، به صورت كُشتن حيوانات مجاز، مقرّر شد، امّا به علّت خودكامگى و
كينه توزى و توسعه طلبى، به قصّابى همنوع، مبدّل گرديد.
همچنين بهرهگيرى از علوم
غريبه و مافوق عالَم معقول و منقول كه جهت بال و پرگيرى آدميزاد منظور شد، امّا به
كار افسون و جادو رفت و سدّ راه آرامش و امنيّت خلايق شد و به جاى تعالىِ جوامع
انسانى، به چاههاى هول و هراس، تبديل گرديد و ايضاً مجالستها و مراودتهاى فيمابين
كه از نعمتهاى خفيّه و جليّه ربوبى بوده و سبب تشديد تفاهم و دوستى در جمع خانواده
و فاميل و محل مىگردد، امّا به تحريكات سوء، اين مافَرَضَ اللّهِ اَحسن، به نقمتى
معضل، مبدّل گشته و كورهاى براى پخش غذاهاى مسموم شده و آثارى همچون حسادت و
قساوت را عارض كرده و بساط شيرين روابط دلچسب را جمع نموده و لجام گسيختگى به
مديريّتها داده و رو در روئىها را شامل شده و اسباب درد و غم را فراهم مىآورد و
از اين ابواب، بسيارست كه در آغاز، خيرى بوده كه به دخالت ناجنسان روزگار، حال و
روز خطرناكى پيدا نموده.